سرخط خبرها

اصول دین و مذهب چگونه به وجود آمدند؟

پرسش:
توحید، معاد و نبوت از چه زمانی و چطور به عنوان اصل دینی مطرح شده اند!؟ آیا در کتاب و سنت تصریحی در این خصوص وجود دارد و یا اینکه ساخته و پرداخته ی علمای مسلمان است!؟ در مورد اصول مذهب وضع چگونه است!؟
ناگفته‌ نماند که‌ در احادیث‌ اشاره‌هایى‌ جسته‌ و گریخته‌ دال‌ّ بر اینکه‌ اسلام‌ دارای‌ مبانى‌ است‌، دیده‌ مى‌شود؛ مثلاً حدیثى‌ منقول‌ از پیامبر اکرم‌ (ص‌) گویای‌ این‌ است‌ که‌ اسلام‌ بر ۵ پایه‌ استوار است‌: شهادت‌ به‌ توحید و نبوت‌ پیامبر، گزاردن‌ نماز، پرداخت‌ زکات‌، گزاردن‌ حج‌، و گرفتن‌ روزه ماه‌ رمضان‌ (بخاری‌، ۱/۸)؛ یا در حدیثى‌ آمده‌ است‌ که‌ از امام‌ صادق‌(ع‌) سؤال‌ شد: «مبانى‌» چه‌ چیزهایى‌ است‌؟ و چه‌ اموری‌ است‌ که‌ همه‌ باید به‌ آنها معرفت‌ داشته‌ باشند و هیچ‌کس‌ نباید در آنها قصور بورزد و هر کس‌ از شناختن‌ آنها کوتاهى‌ کند، دینش‌ فاسد مى‌شود و خدا عملش‌ را نمى‌پذیرد و بر عکس‌ اگر کسى‌ آنها را بشناسد و به‌ آنها عمل‌ کند، دینش‌ به‌ صلاح‌ مى‌آید و عملش‌ پذیرفته‌ مى‌شود؟ امام‌ در پاسخ‌، این‌ موارد را برشمردند: شهادت‌ به‌ توحید و نبوت‌ پیامبر(ص‌)، اقرار به‌ آنچه‌ از جانب‌ خدا آمده‌ است‌، پرداخت‌ زکات‌، و ولایت‌ آل‌ محمد(ص‌) که‌ این‌ یک‌ در میان‌ آنها جایگاهى‌ خاص‌ دارد    (نک: کلینى‌، ۲/۱۹-۲۰)؛ یا در حدیثى‌ از امام‌ باقر(ع‌) نقل‌ شده‌ که‌ اسلام‌ دارای‌ ۵ پایه‌ است‌: نماز، زکات‌، روزه‌، حج‌ و ولایت‌ که‌ ولایت‌ از همه‌ مهم‌تر است‌ (نک: همو، ۲/۱۸). این‌ احادیث‌ که‌ از امامان‌ شیعه‌ نقل‌ شده‌ است‌ – در صورت‌ صحت‌ صدور – نشان‌ مى‌دهد که‌ دست‌ کم‌ در سده ۲ق‌/۸م‌ این‌ اندیشه‌ وجود داشته‌ است‌ که‌ بخشى‌ از معارف‌ مربوط به‌ دین‌ اسلام‌ به‌ گونه‌ای‌ است‌ که‌ باور نداشتن‌ به‌ آنها مستلزم‌ انکار دین‌ است‌، ولى‌ بخشى‌ دیگر از این‌ معارف‌ به‌ این‌ صورت‌ نیست‌.
پاسخ:
۱ـ آنچه به عنوان ارکان و ستونهای دین در روایات اهل بیت (ع) بیان شده ، ارکان اساسی ایمان هستند نه اصول دین به آن معنا که در علم عقائد مطرح است. اصول دین مطرح در علم کلام ، به این می پردازد که با پذیرش چه اموری شخص از کفر خارج گشته و مسلمان شناخته می شود. امّا وقتی مسلمانی از امام می پرسد که ارکان اسلام یا ایمان چیست؟ معصوم (ع) ابتدا اصول دین به همین معنا را گوشزد می کنند و آنگاه مواردی را به عنوان اصول ایمان بیان می دارند ، که بالاتر از اسلام می باشد. لذا در روایات ناظر به این مطالب مشاهده می فرمایید که هم اصول دین مشهور مطرح می شوند ، هم اصول مذهب شیعه در آن داخلند ؛ هم به اصول فروع (نماز و حجّ و زکات و روزه ) اشاره شده است. همچنین ، گاه معصوم (ع) ذکر خاصّ بعد العامّ می کند ؛ مثلاً « ما جاء به النّبی » را مطرح می سازد و در کنارش به ولایت و روزه و توحید و … نیز اشاره می نماید ؛ حال آنکه همه ی اینها در همان « ما جاء به النّبی » داخل می باشند. لذا چنین بیانی در حقیقت از باب ذکر خاصّ بعد العامّ ، و از باب ذکر اهمّ است.
نیز توجّه شود که اسلام در دو مرتبه مطرح می باشد ، اسلام اعتقادی و اسلام عملی. لذا بخشی از امور یاد شده در روایات ، مثل توحید و نبوّت و ما جاء به النّبی ، اصول اعتقادی اند ؛ ولی اموری چون نماز و روزه و حجّ و زکات ، مربوط می شوند به اسلام عملی. در روایات ، دو نوع کفر و شرک نیز مطرح می باشد. کفر و شرک اعتقادی و کفر و شرک عملی. مثلاً اگر کسی به تمام ما جاء به النّبی معتقد باشد ؛ و از جمله نماز را جزء اسلام بداند ولی نماز را اقامه نکند ، در روایات اهل بیت (ع) به عنوان کافر معرّفی شده است. امّا باید توجّه نمود که این کفر ، کفر در مقام عمل است نه کفر اعتقادی که شخص را از اسلام اعتقادی خارج سازد. در برخی روایات نیز از چنین کسی با عنوان « نه مومن و نه کافر » یاد شده است.
۲ـ در صدر اسلام ، سیره ی عملی رسول الله (ص) این بود که هر کس سه مطلب را اذعان می نمود ، او را به مسلمانی قبول می کرد ؛ و هر کس یکی از این سه اصل را انکار می کرد ، رسول خدا (ص) او را به عنوان مسلمان قبول نمی کرد. آن سه اصل عبارتند از: اعتقاد قلبی و اقرار زبانی به: توحید ، نبوّت محمّد بن عبدالله (ص) و ما جاء به النّبی.
یعنی وقتی کسی می خواست مسلمان شود باید به سه مطلب اقرار می نمود. اوّل اینکه خدا یگانه است و شریک ندارد. دوم اینکه محمّد (ص) رسول خداست. سوم اینکه هر چه او بیان می کند ، از جانب خداست.
این سه امر آن چیزی بود که رسول الله (ص) اقرار به آنها را از هر تازه مسلمانی طلب می نمود. و این سیره ی عملی رسول خدا (ص) از قطعیّات تاریخ می باشد و بین علما شکّی در آن نیست.
البته بسیاری اوقات ، رسول خدا (ص) به دو شهادت نخست نیز کفایت می نمود. چرا که پذیرش نبوّت در حقیقت پذیرش اصل سوم نیز می باشد. چون نبی یعنی کسی که از جانب خدا آمده و پیام خدا را می رساند. پس اقرار به نبوّت یک شخص مساوی است با اقرار به اینکه هر چه او آورده از جانب خداست. البته در مواردی که رسول خدا (ص) احساس می نمود کسانی تردیدی در برخی مسلّمات اسلام دارند ، یا نسبت به برخی مسلّمات اسلام ، بی میل هستند ، اقرار مخصوص به آن مورد را هم از او مطالبه می نمودند. مثلاً برخی آمدند و گفتند: ما مسلمان می شویم (توحید و نبوّت را قبول داریم) ولی نماز را از ما نخواه ! حضرتش اسلام آنها را نپذیرفته و فرمودند:« إِنَّهُ لَا خَیْرَ فِی دِینٍ لَا رُکُوعَ فِیهِ وَ لَا سُجُود ـــ همانا خیری نیست در دینی که رکوع و سجود ندارد».
۳ـ امّا چرا معاد به عنوان یکی از اصول دین مطرح گشت؟
گفته شد که اصل سوم اسلام ، اعتقاد به «ما جاء به النّبی» است ؛ لکن می دانیم که این اصل ، اجمال دارد. چون مصادیق «ما جاء به النّبی» خیلی زیاد می باشند ؛ و کمتر کسی است که بتواند همه ی آنها را در ذهن حاضر سازد. در این که اعتقاد به معاد جزء «ما جاء به النّبی» است شکّ نداریم ؛ ولی نماز و روزه و اعتقاد به وجود ملائک و جنّها و … نیز جزء ما جاء به النّبی می باشند. پس چرا در بین این امور ، تنها معاد به عنوان اصل مطرح گشت؟
پاسخ این است که این امور بر دو گونه اند: برخی از آنها مربوط می شوند به عمل نه اعتقاد ؛ مثل نماز و روزه و … . لذا علمای کلام ـ که از اعتقادات نظری بحث می کردند ـ اینها را مربوط نموده اند به اسلام عملی و از بحث خودشان خارج نموده اند. امّا فقها ـ که از اسلام عملی بحث می کنند ـ همینها را هم داخل در اصول کرده و فرمودند: اگر کسی یکی از مسلّمات دین ( ما جاء به النّبی) را انکار نماید ، از اسلام خارج می گردد. برخی دیگر از این امور نیز امور اعتقادی اند مثل اعتقاد به معاد و ملائکه و … . در بین اینها نیز تنها معاد بوده که مورد انکار بوده ؛ چون مشرکین ، وجود ماوراء طبیعت را منکر نبودند ؛ ولی معاد را منکر بودند. لذا از بین این همه مصادیق«ما جاء به النّبی» ، معاد ، خصوصیّت یافت.
حاصل بحث آنکه:
اصول دین در حقیقت سه امر است. اعتقاد به توحید ، اعتقاد به نبوّت عامّه و خاصّه و اعتقاد به حقّانیّت « ما جاء به النّبی» ؛ که اعتقاد به معاد ، از اهمّ این اصل سوم می باشد.
بر این اساس ، اگر کسی یکی از امور مطرح در قرآن کریم را انکار نماید ، کافر است. مثلاً اگر کسی معتقد شود که : ملائکه وجود ندارند ؛ یا موجودی به نام شیطان وجود ندارد ؛ یا عبادتی با عنوان صلاه در اسلام مطرح نیست ؛ و … ، از اسلام خارج می شود. چرا که چنین کسی در حقیقت ، حقانّیّت قرآن کریم را انکار نموده که همان « ما جاء به النّبی » است.
فقها در یک اصل جامع ، تمام مطلب را بیان داشته و فرموده اند: « هر کس یکی از مسلّمات اسلام را انکار نماید ، مسلمان نیست» ؛و می دانیم که از توحید و معاد گرفته تا نماز و روزه و زکات و حجّ و حجاب و وجوب اطاعت والدین و … ، همگی از مسلّمات اسلام می باشند. البته در این میان ، اعتقاد به ولایت علی (ع) نیز به حکم آیه ۵۵ مائده ، از مسلّمات اسلام است. لکن اینکه معنی ولیّ چیست ، از مسلّمات نیست و اختلافی است. همچنین اینکه مودّت اهل بیت رسول الله (ص) واجب است ، از مسلّمات می باشد ؛ چرا که خداوند متعال فرمودند: « قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبى »(الشورى:۲۳).
۴ـ اصول مذهب
مستحضرید که بعد از رسول الله (ص) در مساله ی خلافت ، اختلاف نظری بین مسلمین پدیدار گشت. لذا دو گونه اعتقاد در این جریان پیدا شد ؛ که یقیناً یکی موافق اسلام و دیگری مخالف آن خواهد بود. از آن تاریخ به بعد ، شیعیان ، امامت را به عنوان اصل مذهب خودشان مطرح ساختند تا تفاوت خود را با اهل سنّت مشخصّ کنند.
در اینکه امامت ، جزء اسلام و از مصادیق « ما جاء به النّبی » است ، بین شیعه و سنّی اختلافی نیست. لذا از نظر هر دو مذهب ، انکار امامت ، موجب خروج از دین اسلام می شود. لکن در این مساله که امام چه مشّخصاتی باید داشته باشد ، و مصداق آن چگونه باید مشخّص شود ، دو نوع اعتقاد بین مسلمین پیدا شد. عدّه ای بر این باور شدند که امام ، باید اعلم مردم بوده و معصوم باشد ؛ و مصداق آن باید از سوی خدا انتخاب شود ؛ در مقابل ، عدّه ای دیگر نیز به این اعتقاد گرویدند که امام لازم نیست اعلم مردم و معصوم باشد ؛ و مصداق آن نیز با انتخاب بشر مشخّص می شود نه با انتخاب خدا. گروه اوّل امروزه شیعه گفته می شوند و گروه دوم ، اهل سنّت می باشند.
شیعیان چون اعتقاد ویژه ای در این باب داشتند و اعتقاد خود را منتسب به کتاب و سنّت می دانستند ، لذا امامت با تفسیر خودشان را اصل مذهب خودشان قرار دادند ؛ یعنی در تعریف شیعه ، امامت با معنای ویژه ی آن ، به عنوان فصل ممیّز به کار می رود. البته این قرار دادن ، به صورت طبیعی رخ داد ؛ یعنی کسی آن را به عنوان اصل مذهب شیعه مشخّص نکرد ؛ بلکه چون شیعه از این اعتقاد دفاع می نمود ؛ لذا به طور طبیعی این اعتقاد در کتب کلامی به عنوان شاخصه ی شیعه شناخته شد.
پس قبول امامت مدّ نظر شیعه ، شخص را مسلمان شیعه می کند و انکار آن موجب می شود که شخص ، مسلمان ولی غیر شیعه باشد.
امّا بحث عدل ، از اصول دو مذهب شناخته می شود که عبارتند از شیعه و معتزله. اهل سنّت به دو فرقه ی اساسی تقسیم می شدند که عبارت بودند از: اشاعره و معتزله. در مسائل جزئی توحید ، بین این سه فرقه (اشاعره ، معتزله و شیعه ) اختلاف نظرهایی وجود دارد ؛ که یکی از مهمّترین آن اختلافات ، بر سر مساله ی عدل می باشد. در باب عدل ، اشاعره بر این باورند که عقل بشر قادر نیست عدل و ظلم را تشخیص دهد. لذا هر چه خدا به آن امر نماید ، همان می شود عدل ؛ و هر چه خدا از آن نهی نماید ، همان می شود ظلم. امّا عدلیّه ( معتزله و شیعه) بر این باورند که عقل بشر ـ نه به نحو تامّ ولی به اجمال ـ مصادیق عدل و ظلم را تشخیص می دهد. مثلاً بشر می داند که دروغ گویی و خیانت و دزدی ظلم است ؛ و اداء امانت و رعایت حقوق دیگران عدل می باشد ؛ و محال است خداوند خلاف عدل رفتار نماید ؛ یعنی محال است خداوند به چیزی امر کند که عقل ما آن را ظلم می داند. این مساله در علم کلام بالا گرفت و تبدیل به بحثی جدّی شد ؛ که در این میان اشاعره قائل به حسن و قبح شرعی بودند و معتزله و شیعه ، قائل به حسن و قبح عقلی. آنگاه متکلّمین همین مساله را معیاری قرار دادند برای تشخیص اشاعره از غیر اشاعره ؛ که همان عدلیّه باشند.
پس مساله ی عدل ، در حقیقت زیر مجموعه ی بحث توحید می باشد ؛ لکن به خاطر وجود اختلاف نظر جدّی در این مساله بین اشاعره و غیر اشاعره (عدلیّه) ، این مساله از اصول مذهب عدلیّه دانسته شد.
سخن آخر:
اینکه گفته می شود: اصول دین سه تاست و اصول مذهب شیعه دو تا ، در کتب کلامی تخصّصی اثری از این تقسیم بندی شفّاف پیدا نمی کنید. چون در کتب کلامی به تمام مسائل و اختلافات ریز و درشت اسلام و مذاهب اسلامی پرداخته می شود ؛ که این اختلافات شاخص نیز جزئی از آنها هستند. لذا یک متکلّم ، تفاوت مذهب اشعری و مذهب شیعه را با تمام این اختلاف نظرها می شناسد نه با چند عنوان کلّی. امّا مردم عادی که تخصّصی در این مسائل ندارند ، نمی توانند تمام این وجه تمایزها را بدانند؛ لذا دنبال عنوانهای کلّی و شسته و رفته و قابل حفظ و هضم می گردند. لذا همین معارف کلامی را چکیده نموده ، دانه درشتهای آنها را سوا نموده ، و در قالب اصول دین سه گانه و اصول مذهب دوگانه و فروع دین دهگانه درآورده اند. به یک عامی ـ بخصوص فرد عامی صدها سال قبل ـ اگر گفته شود: یکی از اصول دین اعتقاد به « ما جاء به النّبی » است ؛ گیج می شود ؛ بخصوص که تصوّر جامعی از مصادیق« ما جاء به النّبی » ندارد ؛ یا اگر برای او از حسن و قبح عقلی و شرعی سخن بگویی ، چنان قاطی می کند که چه بسا قید دین و مذهب را هم می زند ؛ یا اگر از قدمای ثمانیه ی اشاعره و قول به تفویض معتزله با او سخن بگویی ، دود از سرش بلند می شود. لذا نه متکلّمین ، بلکه اهل منبر که از یک سو به متخصّصین علم عقائد اتّصال دارند و از سوی دیگر به مردم کوچه و بازار ، آن عقائد فنّی را از متخصّصین علم کلام گرفته و در حدّ هاضمه ی مردم ، خلاصه نموده و تنزّل داده و به آنها عرضه نموده اند.

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

2
دیدگاه ها

حامد

سلام
خدا خیرتون بده
جواب خوبی بود
من در تحقیقم میخوام از عبارت زیر استفاده کنم ولی آدرس نفرمودید
اگر ممکنه آدرسی از این مطلب ارسال کنید
در صدر اسلام ، سیره ی عملی رسول الله (ص) این بود که هر کس سه مطلب را اذعان می نمود ، او را به مسلمانی قبول می کرد ؛ و هر کس یکی از این سه اصل را انکار می کرد ، رسول خدا (ص) او را به عنوان مسلمان قبول نمی کرد. آن سه اصل عبارتند از: اعتقاد قلبی و اقرار زبانی به: توحید ، نبوّت محمّد بن عبدالله (ص) و ما جاء به النّبی.