سرخط خبرها

لطفا برای موارد روبرو دلیل قرانی بیاورید : حسبنا کتاب الله، سنت رسول اهل بیت، آیات حجاب و نامحرم، برهان عقلی بر وجود حضرت مهدی(عج)

پرسش:
در بحث با دوستان پیرامون اسلام، شیعه، امام زمان (عج)، رهبری، قیامت، مرگ، نگاه به نامحرم و حجاب؛ وقتی دلیل قرآنی می خواهند دچار مشکل می شوم.
پاسخ:
۱ـ قرآن، فرمان به اطاعت رسول داده است.
برای هر موضوعی آیه ی واضح نداریم؛ و الّا حجم قرآن می شد به اندازه ی یک کتابخانه. لذا باید سراغ احادیث رسول الله(ص) و اهل بیت(ع) هم برویم. چون خود قرآن چنین امر نموده است.
خدای تعالی فرموده است:
« … ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقاب‏ ــــ آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگیرید، و از آنچه نهى کرده خوددارى نمایید؛ و از خدا پروا کنید که خداوند کیفرش شدید است!» (الحشر:۷)
طبق این آیه ی شریفه، سنّت رسول خدا(ص) نیز حجّت است. لذا اگر کسی بگوید: « من فقط قرآن را قبول دارم» در واقع دروغ می گوید؛ و بلکه منکر قرآن است. چون این آیه از قرآن است؛ و این آیه با صراحت تمام دستور داده که ما سخنان و اوامر و نواهی رسول الله(ص) را هم گرفته و عمل نماییم.
اوّلین کسی که این دروغ بزرگ را گفت عمر بن خطّاب، خلیفه ی دوم اهل سنّت است. آنگاه در طول تاریخ، عدّه ای نیز پیدا شدند و دقیقاً همان حرف عمر بن خطّاب را تکرار کردند؛ که برخی از اینها ظاهراً شیعه ی علیّ بن ابی طالب(ع) نیز بوده اند؛ امّا در حقیقت شیعه ی عمر بن خطّاب هستند.
عالم برجسته ای اهل سنّت ، جناب بخاری در معتبرترین کتاب حدیثی اهل سنّت ، یعنی صحیح بخاری ، آورده است: « لما حضر رسول الله صلّى الله علیه و سلم، و فی البیت رجال فیهم عمر بن الخطاب، فقال النبی صلّى الله علیه و سلم: هلموا أکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده أبدا، فقال عمر: إنّ رسول الله صلّى الله علیه و سلم قد غلب علیه الوجع و عندکم القرآن، حسبنا کتاب‏الله، فاختلف أهل البیت، و اختصموا، فمنهم من یقول: قربوا یکتب لکم رسول الله صلّى الله علیه و سلم، و منهم من یقول ما قال عمر. فلما أکثروا اللغو و الاختلاف عند رسول الله صلّى الله علیه و سلم، قال النبی صلّى الله علیه و سلم: قوموا ـــــــــ زمانی که رسول خدا (ص) در بستر بیماری بودند ، در حالی که اصحاب دور ایشان را گرفته بودند و عمر بن خطّاب نیز در بین آنها بود، فرمودند: کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. پس عمر گفت: بیماری بر رسول خدا غلبه نموده در حالی که کتاب خدا نزد شماست و کتاب خدا ما را کفایت می کند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم کردند. پس بعضی می گفتند: کاغذ و قلم بیاورید تا رسول خدا چیزی بنویسد ؛ و برخی دیگر می گفتند آنچه را که عمر گفت. پس زمانی که بیهوده گویی و اختلاف نزد رسول خدا بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شوید (بروید بیرون)» (صحیح بخاری ، ج۷، ص۹ ـــ صحیح مسلم ، ج۵ ، ص۷۶)
این جمله ی خلیفه دوم ، به وضوح نشان می دهد که او نه تنها عصمت مطلق رسول خدا را قبول نداشته بلکه حتّی فتوا به زوال عقل آن حضرت نیز داده است. چون منظور وی از اینکه بیماری بر رسول خدا غلبه نموده ، این است که آن حضرت معاذ الله هذیان می گوید ؛ و هذیان زمانی بر شخص عارض می شود که عقل او مخدوش شود. و این واقعاً برای هر انسان منصفی جای سوال است که چرا وی چنین نسبت زشت و ناروایی را به رسول الله داد؟ وی چگونه چنین نسبتی به رسول خدا (ص) می دهد در حالی خداوند در حقّ حضرتش فرمود: « وَ ما ینْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ ؛ إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْی یوحى‏ ـــــ و او هرگز از روى هواى نفس سخن نمى‏گوید ؛ آنچه مى‏گوید چیزى جز وحى که بر او نازل شده نیست» (النجم:۳ـ ۴).
همچنین جای سوال است که چگونه برادران اهل سنّت ما کسی را به خلافت برگزیدند که با ممانعت از نوشته شدن آن مکتوب ، موجب این همه اختلاف میان امّت اسلام شد؟ شما را به خدا دقّت کنید! پیامبر خدا به صراحت فرمودند که « کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من اختلاف نکنید » و عمر بن خطّاب مانع از نوشته شدن آن مطلب شد ؛ پس او مقصّر در تمام این اختلافات است ؛ و کسی که چنین جرمی را در حقّ مسلمین مرتکب شده یقیناً شأنیّت آن را نخواهد داشت که خلافت رسول الله را بر عهده بگیرد. اگر او عمداً این کار را کرده که ابداً لیاقت این مسند را ندارد ؛ چون اگر به آن برسد ، اسلام را نابود خواهد نمود ؛ که در ادامه شواهد این نابود نمودن را هم خواهیم آورد ؛ و اگر خطا نموده ، عرض می شود: کسی که این اندازه خطای فاحش می کند و منشاء مصیبتی به این عظمت می شود ، چگونه می تواند بر امّت پیغمبر امامت نموده ، حافظ دین اسلام باشد؟
اهل سنّت می گویند شیعیان گمراه شده اند. فرض کنیم چنین باشد. باعث این گمراهی کیست؟ خود پیامبر فرمودند: « هلموا أکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده أبدا ». پس اگر شعه گمراه شده علّتش عمر بن خطّاب است که اجازه نداد آن نامه نوشته شود. شیعه نیز می گوید: اهل سنّت گمراه شده اند. اگر چنین است، باز علّتش عمر بن خطّاب بوده. شکّ نیست که یکی از این دو مذهب، بر خطا می باشند، و در هر دو حالت، مقصّر عمر بن خطّاب است که نگذاشت آن نامه نوشته شود.
مطلب دیگر اینکه خداوند متعال فرمود: « إِنَّ الَّذینَ یؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهیناً ـــ آنها که خدا و پیامبرش را آزار مى‏دهند، خداوند آنان را در دنیا و آخرت مورد لعنت قرار داد، و براى آنها عذاب خوارکننده‏اى آماده کرده است.»(الأحزاب:۵۷)
شما را به خدا! انصاف دهید! آیا طبق همین حدیث که در صحیح بخاری آمده، عمر بن خطّاب موجب آزار رسول خدا(ص) نشد؟! آن اسوه ی اخلاق به قدری از این رفتار آزرده شدند که افراد حاضر از خانه ی خود بیرون کردند. دقّت فرمایید ! رسول خدا چه اندازه باید ناراحت شده باشد تا کسی را از خانه اش بیرون کند؟! اگر انصاف دارید و تصدیق می کنید که عمر بن خطّاب موجب آزار پیامبر(ص) شد، آیا تصدیق می کنید که حکم این آیه شامل حال او نیز می شود؟! پس چگونه چنین کسی لیاقت جانشینی رسول الله (ص) را پیدا می کند؟!
باز طبق همین حدیث خلیفه دوم در حقیقت رسول خدا(ص) را متّهم به جهل نموده است؟ وی در مقابل سخن رسول خدا (ص) جبهه گیری نموده و گفت: « عندکم القرآن، حسبنا کتاب‏الله ـــ قرآن نزد شماست و کتاب خدا برای ما کافی است» ؛ یعنی معاذ الله رسول خدا(ص) صلاح امّتش را نمی داند و عمر بن خطّاب می داند.
همچنین وی با این کلام که « عندکم القرآن، حسبنا کتاب‏الله ـــ قرآن نزد شماست و کتاب خدا برای ما کافی است» در حقیقت سنّت رسول الله (ص) را هم فاقد اعتبار خوانده است ؛ و عجیب اینکه پیروانش خود را اهل سنّت می خوانند. یکی نیست به جناب عمر بگوید: باشد قبول، به کتاب خدا عمل کنیم. مگر خدا نفرمود: « ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقابِ ــــ آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگیرید ، و از آنچه نهى کرده خوددارى نمایید؛ و از خدا پروا که خداوند کیفرش شدید است‏»(الحشر:۷) و مگر نفرمود: « قُلْ أَطیعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْکافِرینَ ـــ بگو: از خدا و رسول ، اطاعت کنید! و اگر سرپیچى کنید، خداوند کافران را دوست نمى‏دارد.» ( آل‏عمران:۳۲). اگرا راست می گویی که به قرآن عمل می کنی، پس چرا این دو آیه را زیر پا گذاشتی و فرمان رسول خدا را نپذیرفتی؟!
اگر عمر بن خطّاب ، عمداً چنین کرده که وضعش معلوم است و اگر اجتهاد نموده ، اجتهاد در برابر نصّ رسول و آیه ی صریح قرآن، باطل است. قرآن به صراحت دستور اطاعت مطلق از رسول می دهد. دیگر چه جای اجتهاد؟ و اگر از روی اشتباه چنین کرده ، لایق خلافت نیست. کسی که در حیات رسول خدا این گونه اشتباهات وحشناک کند و موجب به ضلالت افتادن امّتی شود، بعد از رسول چه اشتباهاتی خواهد کرد خدا می داند؟
و ای کاش ماجرا به همینجا ختم می شد ؛ و عاملان تفرقه و جبهه گیران در برابر رسول خدا (ص) دست به تحریف تعالیم رسول خدا (ص) نمی زدند. امّا متأسفانه دست به تحریف احکام نیز گشودند که شواهدی از آن را از کتب اهل سنّت ذکر می کنیم.
امام احمد بن حنبل (رئیس مذهب حنبلی) در مسند خود ، ج۳ ، ص۳۲۵ به نقل از جابر بن عبدالله ـ صحابی رسول خدا ـ آورده است: « متعتان کانتا علی عهد النبیّ (ص) فنهانا عنهما عمر (رض) ـــ دو متعه اند که در زمان نبیّ خدا جایز بودند و عمر (رض) ما را از آن نهی نمود.» که مراد از دو متعه ، متعهالحجّ و متعهالنساء است.
جناب ذهبی عالم بزرگ اهل سنّت نیز در کتاب تاریخ الاسلام ، ج۱۵ ، ص ۴۱۸ از خلیفه ی دوم نقل نموده که گفت : « دو متعه اند که در زمان رسول الله (ص) جایز بودند و من از آن دو نهی می کنم و بر آن دو مجازات می کنم و آن دو ، متعه الحج و متعه النساء است.»
جناب ذهبی در میزان الاعتدال ، ج۳ ، ص۵۵۲ به نقل از جابر آورده است: « دو متعه هستند که ما در زمان رسول خدا آن دو را انجام می دادیم که عمر ما را از آن نهی نمود.»
آیه ی قرآن می فرماید: هر چه رسول فرمان داده اطاعت کنید، آنگاه این جناب عمر بن خطّاب، با صراحت تمام می گوید: پیامبر چنان گفته بود و من عکس آن را انجام می دهم؛ و اگر کسی طبق آنچه رسول گفته رفتار کند، مجازاتش می کنم.
این است عاقبت کسی که می گوید: « حسبنا کتاب الله».
باز قرآن کریم فرموده است است:
« قُلْ أَطیعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْکافِرینَ ـــ بگو: از خدا و رسول ، اطاعت کنید! و اگر سرپیچى کنید، خداوند کافران را دوست نمى‏دارد.» ( آل‏عمران:۳۲)
یعنی هر کس بگوید فقط قرآن، و حدیث رسول الله(ص) را حجّت نداند، کافر است.
« قُلْ أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَیهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَیکُمْ ما حُمِّلْتُمْ وَ إِنْ تُطیعُوهُ تَهْتَدُوا وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبینُ ــــ بگو: «اطاعت کنید خدا را ، و اطاعت کنید پیامبرش را! و اگر سرپیچى نمایید، پیامبر مسئول اعمال خویش است و شما مسئول اعمال خود! امّا اگر از او اطاعت کنید، هدایت خواهید شد؛ و بر پیامبر چیزى جز رساندن آشکار نیست.» (النور:۵۴)
اطاعت کنید از خدا، یعنی اطاعت کنید از قرآن که کلام خداست؛ و اطاعت کنید از رسول، یعنی از سخنان او پیروی نمایید. و چون خدا می دانست که عدّه ای خواهند گفت: « فقط قرآن» لذا در ادامه فرمود: « اگر از او اطاعت کنید، هدایت خواهید شد»؛ یعنی از من که باید اطاعت کنید؛ امّا با این مقدار هدایت نمی شوید؛ بلکه باید از او (پیامبر) هم اطاعت کنید تا هدایت شوید.
« قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی‏ یحْبِبْکُمُ اللَّهُ وَ یغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ ــــ بگو: اگر خدا را دوست مى‏دارید، از من پیروى کنید! تا خدا شما را دوست بدارد؛ و گناهانتان را ببخشد؛ و خدا غفور و رحیم است.» (آل‏عمران:۳۱)
یعنی اگر کسی بگوید من خدا را دوست دارم و فقط به قران عمل می کنم، خدا او را دوست نخواهد داشت. خدا به شرطی آنها را دوست خواهد داشت، که از پیغمبر(ص) هم تبعیّت بکنند. پس آنکه بگوید: « حسبنا کتاب الله ــ قرآن برای ما کافی است»، محبوب خدا نخواهد بود.
« یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمالَکُمْ ـــ اى کسانى که ایمان آورده‏اید! اطاعت کنید خدا را، و اطاعت کنید رسول را، و اعمال خود را باطل نسازید!» (محمد:۳۳)
یعنی کسی که به قرآن عمل کند ولی به سخنان پیامبر(ص) عمل نکند، هیچ عملی از او قبول نمی شود؛ و هر چه کرده باطل است.
« وَ أَقیمُوا الصَّلاهَ وَ آتُوا الزَّکاهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُون‏ ــــ و نماز را برپا دارید، و زکات را بدهید، و رسول(خدا) را اطاعت کنید باشد که مورد رحمت واقع شوید.» (النور:۵۶)
یعنی اوّلاً اطاعت از سخنان رسول الله(ص) نیز مثل نماز و زکات واجب است. ثانیاً اگر کسی بگوید: « حسبنا کتاب الله» مورد رحمت خدا قرار نخواهد گرفت.
نتیجه:
اگر کسی بگوید: من فقط با دلیل قرآنی قانع می شوم و دلیل روایی از رسول الله(ص) را قبول ندارم، چنین کسی این همه آیه را ـ که ما از باب نمونه آوردیم ـ زیر پا نهاده است. لذا یقیناً دروغ می گوید که تابع قرآن است. چون تابع قرآن، باید تابع این آیات هم باشد؛ و تابع این آیات، باید تابع کلام رسول الله(ص) هم باشد.
برخی گفته اند:
احادیث رسول خدا(ص) معلوم نیست درست باشند. چون احتمال جعلی بودن در آن وجود دارد.
به اینها می گوییم:
بلی حدیث جعلی هم داریم؛ امّا حدیث صحیح هم داریم؛ و راه شناسایی این دو نیز موجود است. اگر شما ماشین خود را جایی پارک نمودید و صد نفر دیگر نیز همان مدل ماشین را با همان رنگ و قیافه کنار ماشین شما پارک نمودند، به بهانه ی اینکه در ظاهر معلوم نیست کدامشان ماشین شماست، آیا از یافتن ماشین خودتان منصرف می شوید؟! روشن است که منصرف نمی شوید. چون برای یافتن ماشین خودتان قاعده و قانون دارید. مثلاً اگر درب ماشینتان با کنترل از راه دور باز و بسته می شود، از طریق کنترل، می توانید ماشینتان را بیابید. اگر چنین نیست، از روی پلاک ماشین می توانید آن را بیابید؛ یا از روی وسائل داخلش ماشینتان را می شناسید. اگر پلاک را نمی دانید و وسائلی داخلش نیست، سویچ را روی تک تک آنها امتحان می کنید. حتّی اگر سویچ هم همراهتان نیست منتظر می مانید تا همه ماشینشان را ببرند، آنگاه ماشین باقی مانده ماشین شماست. وقتی این همه راه وجود دارد برای یافتن ماشینتان، روشن است که دست از یافتن آن نمی کشید. برای تشخیص حدیث جعلی از حدیث واقعی نیز راه و روشهای متعدّدی وجود دارد.
اگر در مقام واقع، حقیقتاً نمی شود هیچ حدیثی از رسول الله(ص) را شناسایی نمود، پس معاذ الله خدا کار لغو و عبثی کرده که به ما این همه دستور داده که از پیامبر(ص) اطاعت کنیم. اگر نمی شود احادیث آن حضرت را از احادیث جعلی باز شناخت، چگونه می توان از آن حضرت اطاعت و تبعیّت نمود؟! اطاعت و تبعیّت از آن حضرت، معنایی جز اطاعت از کلام و روش آن حضرت ندارد.
البته در خصوص عمر بن خطّاب، هیچ بهانه ای در کار نبود. چون او از خود رسول خدا(ص) فرمانش را شنید و باز اطاعت نکرد؛ و در حضور خود آن حضرت، شعار «حسبنا کتاب الله » داد و رسول خدا(ص) نیز او را از خانه اش بیرون کرد تا مصداق آیه ی ۵۷ احزاب شود که فرمود: « إِنَّ الَّذینَ یؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهیناً ـــ آنها که خدا و پیامبرش را آزار مى‏دهند، خداوند آنان را در دنیا و آخرت مورد لعنت قرار داد، و براى آنها عذاب خوارکننده‏اى آماده کرده است.»(الأحزاب:۵۷)

۲ـ قرآن کریم، فرمان به اطاعت از اولوالامر هم داده است.
« یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فی‏ شَی‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْآخِرِ ذلِکَ خَیرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْویلاً ــــــ اى کسانى که ایمان آورده‏اید! اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الأمر را! و هر گاه در چیزى نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر بازگردانید اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید! این براى شما بهتر، و عاقبت و پایانش نیکوتر است.» (النساء:۵۹)
طبق این آیه، باید خدا و رسول خدا و اولوا الامر را اطاعت و تبعیّت نمود. اطاعت از خدا، یعنی تبعیّت از قرآن، اطاعت از رسول یعنی تبعیّت از سخنان رسول، اطاعت از اولوا الامر هم یعنی تبعیّت از اولوا الامر.
بین شیعه و سنّی هیچ اختلافی نیست که مصداق بارز اولوا الامر (صاحبان امر)، خلفای رسول الله(ص) می باشند. امّا در اینکه مصادیق خارجی این اولوا الامر چه کسانی هستند، بین شیعه و سنّی اختلاف نظرهایی وجود دارد.
اهل سنّت گفته اند: مصادیق اولوا الامر عبارتند از: ابوبکر، عمر، عثمان، علی(ع)، حسن بن علی(ع)، معاویه، یزید بن معاویه، دیگر خلفای بنی امیّه، خلفای بنی العباس و … .
شیعه گفته است: مصادیق اولوا الامر دوازده نفر بیشتر نیستند؛ اوّلشان علی(ع) و آخرشان مهدی موعود است.
پس شکّ نداریم که علی(ع) و امام حسن(ع) جزء خلفای رسول الله(ص) می باشند. چون این دو بزرگوار، از مصادیق مشترک بین شیعه و اهل سنّت هستند؛ یعنی در لیست هر دو مذهب، نام این دو بزرگوار وجود دارد.
پس طبق این آیه، یقین حاصل می شود که اطاعت و تبعیّت از سخنان این دو بزرگوار نیز اطاعت و تبعیّت از رسول الله(ص) واجب است.
همچنین خدای تعالی فرموده است: « وَ لَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِنْ قَبْلُ یا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وَ إِنَّ رَبَّکُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونی‏ وَ أَطیعُوا أَمْری‏ ـــ و پیش از آن، هارون به آنها گفته بود: «اى قوم من! شما به این وسیله مورد آزمایش قرار گرفته‏اید! پروردگار شما خداوند رحمان است؛ پس، از من پیروى کنید، و فرمانم را اطاعت نمایید!» (طه:۹۰)
طبق این آیه، بر بنی اسرائیل، واجب بوده که در زمان عدم حضور موسی(ع) از حضرت هارون(ع) اطاعت و تبعیّت کنند.
از طرف دیگر، خود اهل سنّت از رسول الله(ص) روایت کرده اند که: « حَیثُ اسْتَخْلَفَهُ عَلَى الْمَدِینَهِ فَقَالَ یا رَسُولَ اللَّهِ أَ تُخْلِفُنِی عَلَى النِّسَاءِ وَ الصِّبْیانِ فَقَالَ أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَکُونَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِی بَعْدِی‏ . ـــــ زمانی که پیامبر(ص) ـ در عزیمت به جنگ ـ علی (ع) را به عنوان خلیفه ی خود در مدینه گذاشت ، علی (ع) گفت: یا رسول الله ! آیا مرا بر زنان و کودکان خلیفه قرار می دهی؟! پس پیامبر (ص) فرمود: آیا راضی نیستی به اینکه نسبت به من مثل هارون باشی نسبت به موسی ، غیر از اینکه بعد از من پیامبری نیست. » (صحیح بخاری ، ج ۴ ، ۲۰۹ و ج۵ ، ص۱۲۹ ــ صحیح مسلم ، ج۷ ، ص ۱۲۰)
این حدیث، از منظر اهل سنّت، کاملاً صحیح است. چون آنها احادیث کتاب «صحیح بخاری» و «صحیح مسلم»، را کاملاً صحیح می دانند. ما نیز با آیات قرآن اثبات نمودیم که تبعیّت از کلام رسول الله(ص) واجب است.
حال آیه را با این روایت کنار هم گذاشته نتیجه بگیرید!
اگر علی(ع) نسبت به پیامبر(ع)، مثل هارون(ع) است نسبت به موسی(ع)، پس همان گونه که تبعیّت امّت موسی از هارون واجب بوده، تبعیّت امّت اسلام از علی(ع) نیز واجب می شود.
باز خدای تعالی فرمود: « إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یقیمُونَ الصَّلاهَ وَ یؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ . ـــ ولىّ شما ، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آورده‏اند؛ همانها که نماز را برپا مى‏دارند ، و در حال رکوع، زکات مى‏دهند» (المائده:۵۵)
شیعه و سنّی اتّفاق نظر دارند که این آیه ، در شأن علی (ع) نازل شده است. لکن اهل سنّت مدّعی اند که مراد از ولیّ در این آیه ، ولایت حکومت(امامت) نیست بلکه منظور ولایت به معنی دوستی ، یا نصرت و امثال آن است. امّا شیعه می گوید: لفظ ولیّ در این آیه مطلق بوده تمام معانی و مصادیق آن را شامل است که از جمله یکی از آن معانی ، ولایت تصرّف است که همان امامت و حاکمیّت باشد. افزون بر اطلاق آیه ، شاهد دیگر این ادّعا ، آن است که در این آیه ، ولایت ، ابتدا برای خدا و سپس برای پیامبر و در مرتبه ی سوم برای علی (ع) ثابت شده است ؛ و ولایت درباره ی خدا ــ به تمام معانی آن ــ ، به سلطنت ،حاکمیّت و متصرّف بودن او بر می گردد. یعنی چرا خدا را باید دوست داشت؟ چرا باید از او نصرت طلبید؟ چرا باید فقط او را دوست خود دانست؟ چرا … ؟ ، پاسخ همه ی این چیزها یکی است. چون تنها اوست که می تواند در امور ما سلطه و حاکمیّت و تصرّف داشته باشد ؛ و غیر او تا او اراده نکند ، کاره ای نیستند. پس در این آیه ، چون واژه ی ولیّ در مورد خدا نیز به کار رفته ، مطلق بوده ، تمام معانی را می گیرد؛ و هیچ قیدی در آیه نیست که معنی آن را قید زده به قسم خاصّی از ولایت محدود کند.
افزون بر اینها ، حتّی اگر نظر اهل سنّت را هم در این باره بپذیریم و مراد از ولایت در این آیه را ، ولایت نصرت یا ولایت محبّت هم بدانیم ، باز امامت برای علی (ع) ثابت می شود. چون وقتی علی (ع) با خلیفه ی اوّل بیعت نکرده و خود ادّعای امامت نمود ، طبق آیه ی مورد بحث بر همگان و از جمله بر خود خلیفه اوّل و دوم واجب بود که او را یاری و نصرت نمایند و شرط محبّت را که حمایت است به جا آورند ؛ لکن آنها نه تنها چنین نکردند بلکه با او مخالفت نموده و درگیر شدند. پس به یقین آن دو ازحکم این آیه عدول نموده اند ؛ و آنکه از حکم خدا عدول نماید فاسق و ظالم بوده به حکم « لا ینالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ » (بقره:۱۲۴) حقّ امامت ندارد.
نتیجه:
طبق آیات قرآن، بدون هیچ شکّی اطاعت و تبعیّت از سخنان علی(ع) و امام حسن(ع) نیز واجب است؛ دقیقاً مثل اطاعت و تبعیّت از رسول الله(ص).

۳ـ طبق احادیث نبوی و علوی و حسنی، تبعیّت از امام حسین(ع) و یازده امام از فرزندان او نیز واجب می شود.
از طریق قرآن، اثبات نمودیم که افزون بر قرآن، باید احادیث نبوی و علوی و حسنی هم تبعیّت نمود؛ و شکّ نیست که طبق کلام این سه بزرگوار، اطاعت از نه امام دیگر شیعه نیز واجب است. در این باره استدلالهای گوناگونی می توان داشت که ما به یک نمونه اش اقدام می کنیم؛ و از احادیث نبوی استفاده می کنیم. احادیثی که اوّلاً هم شیعه آنها را قبول دارد هم اهل سنّت. ثانیاً این احادیث در کتب صحاح اهل سنّت آمده اند؛ و اهل سنّت، هیچ تردیدی در صحّت آنها ندارند.
ــ استدلال به حدیث خلفای دوازدگانه بر حقّانیّت شیعه
این حدیث در جوامع روایی اهل سنّت به طرق مختلف و با مفهوم واحد و الفاظ متفاوت نقل شده که به برخی نقلهای آن در کتب معتبر اهل سنّت اشاره می شود:
« عن جابر بن سمره قال: سمعت النبى صلى اللّه علیه (و آله) و سلم یقول: لَا یزَالُ الْإِسْلَامُ عَزِیزاً إِلَى اثْنَی عَشَرَ خَلِیفَهً ثُمَّ قَالَ کَلِمَهً لَمْ افْهَمْهَا ، فقلت لأبی: ما قال؟ قال: کلّهم من قریش ــــ جابر بن سمره گوید: شنیدم از رسول الله (ص) که می فرمودند: همواره اسلام عزیز است با دوازده خلیفه. سپس کلمه ای گفتند که من نفهمیدم ؛ به پدرم گفتم: چه فرمودند؟ گفت: فرمودند: همه از قریش می باشند»( صحیح مسلم ،ج۶،ص۳)
« عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَهَ قَال: دَخَلْتُ مَعَ أَبِی عَلَى النّبی (ص) فسمعته یقول: إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَنْ ینْقَضِی حتّی یمْضِی فِیهمْ اثْنَا عَشَرَ خَلِیفَهً ثُمَّ تکلّم بکلام خفیّ علیّ ؛ قال قلت لابی ما قال؟ قال قال کلّهم من قریش ـــــ جابر بن سمره گوید: به اتفاق پدرم خدمت حضرت رسول صلى اللَّه علیه و آله رسیدیم ، شنیدم که حضرت می فرمودند: این امر، منقضى(سپری) نخواهد شد تا آنگاه که دوازده نفر خلیفه در میان ایشان بگذرند؛ سپس مطلبى خفی فرمودند. به پدرم گفتم: چه فرمودند؟ گفت: فرمودند: همه از قریش خواهند بود.» (صحیح مسلم ،ج۶ ،ص۳)

این حدیث از طرق مختلف در منابع شیعه و سنّی نقل شده و در صحّت آن تردید نتوان نمود؛ کما اینکه علمای اهل سنّت بر درستی آن اذعان نموده اند. این دو حدیث هم که ما ذکر نمودیم، در صحیح مسلم آمده، که اهل سنّت، احادیث آن را تماماً درست می دانند. این کتاب در کنار صحیح بخاری ، معتبرترین منع حدیثی اهل سنّت می باشد.

امّا استدلال شیعه با این روایت چگونه است؟
شیعه می گوید: طبق این حدیث ، رسول خدا (ص) خلفای حقیقی خود را دوازده نفر از قریش معرّفی نموده است.
حال دو سوال مطرح می شود:
۱ـ آیا این دوازده نفر را مسلمین باید انتخاب کنند یا به طریقی باید از سوی خدا انتخاب شوند؟
۲ـ این دوازده نفر چه کسانی هستند؟
اهل سنّت انتخاب خلیفه را به بشر واگذار کرده اند ؛ البته خودشان به غلط می گویند به مسلمین واگذار شده. حال آنکه می دانیم ابوبکر را اندکی از مردم مدینه انتخاب کردند نه مسلمین ؛ و حتّی آن اندک ، از بزرگان صحابه هم نبودند ؛ چون به نصّ تاریخ ، علی بن طالب ، اوّل مسلمان بعد از رسول خدا(ص) با این انتخاب موافق نبود ؛ و همراه او بودند در این امر کسانی چون سلمان فارسی و ابوذر غفاری و عمار یاسر و زبیر و … . عمر بن خطاب را هم ابوبکر نصب نمود نه مسلمین. عثمان هم با شورای شش نفره انتخاب شد؛ آن هم نه با اتّفاق رأی. و جالب این بود که خلیفه ی بعد از او ـ البته از منظر اهل سنّت ـ در آن شوری با خلافت وی مخالفت کرد. پس چگونه هم با وجود عثمان اسلام حفظ می شود، هم با وجود علی (ع) حال آنکه این دو نفر ، دو برداشت مختلف از اسلام دارند ؛ و یکی ، خلافت دیگری را قبول ندارد، و به خلافت او رأی منفی می دهد؟!!
حال اگر این شیوه برای انتخاب خلفای پیامبر(ص)درست است ؛ پس چرا رسول خدا (ص) پیشاپیش برای خلفای خود عدد و مشخّصات تعیین می نماید؟ اینکه اوّلاً باید دوازده نفر باشند نه بیش و نه کم. ثانیاً باید همگی قریشی باشند. ثالثاً باید چنان باشند که با وجودشان ، دین خدا عیناً حفظ شود. چون عزیز ـ که روایت آمده ـ به معنی نفوذناپذیر است. یعنی تا این دوازده نفر هستند، دین دچار تحریف نخواهد شد؛ و از گزند دخل و تصرّفها در امان خواهد ماند.
آیا با خلیفه ی انتخابی مردم ، دین خدا محفوظ می ماند؟ آیا خلیفه همان رئیس جمهور است یا جانشین رسول خدا (ص) در حفظ و تبیین و اجرای دین؟ ابوبکر و عمر و عثمان چه داشتند که دیگر مسلمین نداشتند؟ اینها چه داشتند که محتاج هادی و تبیین کننده ی دین نبودند ولی دیگران به هدایت و تبیین اینها محتاج گشتند؟ آیا غیر از این است که اینها خودشان نیز محتاج امامی هدایت کننده اند؟! و اگر کسی یادشان ندهد چیزی از حقایق قرآن نمی دانند؟! شوخی نیست ، قرآن کریم « تبیاناً لکلّ شیء » می باشد. یعنی این خلفای سه گانه ، عالم به « تبیاناً لکلّ شیء » بودند ، که محتاج امام و تبیین کننده ی دین نبودند؟ اگر چنین ادّعایی کنید یقین رسوا خواهید گشت. اگر می گویید که اینها با قرآن و سنّت هدایت می شدند ، می گوییم: قرآن و سنّت دست همه ی مسلمین بود. اگر وجود قرآن و سنّت کافی برای هدایت مردم و کافی برای اتمام حجّت خداست ، اساساً چه نیازی به خلیفه است؟ در این صورت خلیفه ، رئیس جمهوری بیش نخواهد بود. اگر می گویید: اینها به اجتهاد عمل می کردند ، می گوییم: دیگرانی هم بودند که اجتهاد داشتند. پس چرا آنها باید اجتهاد خود را وا می نهادند و به اجتهاد اینها گردن می گذاشتند؟ از این گذشته وقتی طبق حدیث مدینه العلم ، علی بن طالب (ع) باب علم نبی است ، چرا باب علم نبی را رها کرده از اجتهاد ظنّی دیگران تبعیّت کنیم؟! وقتی طبق حدیث منزلت ـ که در صحاح اهل سنّت آمده ـ علی بن طالب (ع) افضل از هارون نبی می باشد ، چرا افضل از یک پیغبر را رها نموده از اجتهاد ابوبکر تبعیّت کنیم؟! مگر عقلمان پاره سنگ برداشته؟! گیریم که تمام مسلمین صدر اسلام به ابوبکر رأی داده باشند ؛ کجای اسلام آمده که شما وظیفه دارید در امور دین خودتان تابع رأی مردم باشید؟ آنها هزار و چهار صد سال پیش برای خودشان رئیس جمهور انتخاب کردند ، ما چرا باید به انتخاب آنها گردن نهیم؟ امّا اگر خلیفه را رئیس جمهور نمی دانید و او را حافظ حقیقت دین و تبیین کننده ی اسلام و قرآن می شناسید ، بفرمایید که با وجود باب علم رسول و افضل از هارون نبی در میان امّت ، چگونه نوبت این کارها به امثال ابوبکر و عمر و عثمان رسیده است؟ به حکم عقل و با استفاده از حدیث مورد بحث ، تنها با امامت یک انسان معصوم و عالم به جمیع حقائق قرآن کریم است که اسلام با تمام حقیقتش حفظ می شود ، و تنها چنین کسی است که از هدایت دیگر افراد بشر بی نیاز می باشد ؛« أَ فَمَنْ یهْدی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یتَّبَعَ أَمَّنْ لا یهِدِّی إِلاَّ أَنْ یهْدى‏ فَما لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُون‏ ــــ آیا کسى که هدایت به سوى حق مى‏کند براى پیروى شایسته‏تر است، یا آن کس که خود هدایت نمى‏شود مگر هدایتش کنند؟ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏کنید؟! » (یونس:۳۵)
لذا هر گاه یک غیر معصوم و غیر عالم به جمیع حقائق قرآن به امامت انتخاب شود ، خواهیم پرسید: امام خود او کیست؟ اگر امام داشتن لازم است ، که به اتّفاق علمای شیعه و سنّی چنین است ، چرا فقط برای ما لازم است ؛ و برای خود آن خلفای انتخابی لازم نیست؟ مگر آنها چه ویژگی خاصّی دارند که امام نمی خواهند ولی دیگران امام می خواهند؟! وقتی او معصوم نیست ، پس کسی باید باشد که راه راست را به او بنماید ؛ و اگر او عالم به جمیع حقائق قرآن نیست ، چگونه می تواند اسلام را تمام و کمال حفظ و تبیین و منتقل کند ؛ و از کجا معلوم که تبیین او از قرآن درست باشد؟ امّا اگر کسی معصوم و عالم به جمیع حقائق قرآن بود ، بدیهی است که دیگر نیازی به امام نخواهد داشت. چون جهلی به دین ندارد تا کسی آن را برطرف سازد ؛ و خطایی نمی کند تا کسی آن را هشدار دهد.
پس اگر طبق حدیث مورد بحث ، خلیفه ی رسول خدا (ص) باید چنان باشد که با وجود او و در وجود او حقیقت اسلام ، حفظ گردد ، یقیناً چنین کسی باید معصوم از خطا و عالم به جمیع حقائق قرآن باشد. و در صدر اسلام ، تنها علی بن ابی طالب بود که باب علم نبی بود ؛ و منزلتش به پیامبر (ص) مثل منزلت هارون نبی بود به موسی (ع) ؛ و شک نیست که رسول خدا (ص) افضل از موسی(ع) است. پس به همان میزان علی (ع) باید از هارون(ع) افضل باشد تا این نسبت حفظ گردد.
گذشته از اینها روایات چندی از خود اهل سنّت نقل شده که در آنها به صراحت از عینیّت بین علی (ع) و قرآن کریم سخن به میان آمده است. پس با وجود چنین کسی ،محال است که دین خدا در میان خلق موجود نباشد ؛ و با وجود او حجّت خدا بر خلق تمام نگردد.
به نقل اهل سنّت ، رسول خدا (ص) فرمودند:« علىّ مع الحقّ و الحقّ مع علىّ لا یفترقان حتّى یردا علىّ الحوض یوم القیامه. ــــــ علی با حق است و حق با علی است ؛ از هم جدا نمی شوند تا روز قیامت در کنار حوض بر من وارد شوند.» ( تاریخ بغداد ، خطیب بغدادی ، ج ۱۴ ،ص۳۲۲ ــ تاریخ مدینه دمشق ، ابن عساکر ، ج۴۲، ص۴۴۹۱ )
و روایت کرده اند که فرمودند:« علی مع القرآن و القرآن مع علی و لن یفترقا حتّى یردا علی الحوض. ــــــ علی با قرآن است و قرآن با علی است ؛ هرگز از هم جدا نمی شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند » ( المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج۳ ،ص ۱۲۴ ـ المعجم الصغیر ، الطبرانی ، ج۱ ، ص ۲۵۵ ــ کنزالعمال ، المتقی الهندی ، ج۱۱ ، ص ۶۰۳ )
پس اگر علی (ع) حتّی یک خطای کوچک انجام دهد ، دیگر معیّت با حقّ و قرآن نخواهد داشت. چرا که در قرآن کریم خطا راه ندارد ؛ کما اینکه هر چه خطاست ، یقیناً حقّ نیست. پس اگر همواره حقّ و قرآن با علی است و علی همواره با حقّ و قرآن است ، لازمه اش آن است که حضرتش معصوم از خطا و عالم به جمیع حقّ و قرآن باشد. در غیر این صورت چنین معیّت تامّی معنا نخواهد داشت.
باز روایت نموده اند: « … فانظروا کیف تخلّفونی فی الثقلین. فقام رجل فقال یا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلی الله علیه و سلم الاکبر کتاب الله ؛ سبب طرفه بید الله و طرفه بأیدیکم فتمسکوا به لم تزالوا و لا تضلّوا. والاصغر عترتی و انّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض و سألت لهما ذلک ربّی فلاتقدّموهما فتهلکوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منکم. ـــــــ بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏کنید؟ مردی برخاست و پرسید: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: ثقل اکبر کتاب خداست؛ وسیله ای که جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنید که نمی لغزید و گمراه نمی شوید ؛ و ثقل اصغر عترت من است؛ که همانا آن دو هرگز از همدیگر جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى آنها درخواست کرده‏ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى‏رسید و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند» ( المعجم الکبیر ، الطبرانی ، ج۳ ، ص۶۶ و با کمی اختلاف در المستدرک،حاکم نیشابوری، ج۳ ،ص۱۰۹)
و در نقل دیگری از این حدیث متواتر فرمودند: « … فانظروا کیف تخلفونى فى الثقلین . فنادی مناد: و ما الثقلان یا رسول اللّه؟ قال: کتاب اللّه طرف بید اللّه و طرف بأیدیکم فاستمسّکوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطیف الخبیر نبأنى أنهما لن یتفرقا حتى یردا علی الحوض، و سألت ذلک لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلکوا، و لا تقصروا عنهما فتهلکوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منکم، ثم اخذ بید علی رضی الله عنه فقال من کنت أولى به من نفسه فعلىّ ولیه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. ــــــ بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏کنید؟ پرسیدند: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: یکى کتاب خداست که جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنید و گمراه نشوید. و دیگرى عترت من است؛ خداى لطیف و دانا ، مرا مطّلع ساخته که این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى
آنها درخواست کرده‏ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى‏رسید و در مورد آنها کوتاهى نکنید که هلاک خواهید شد. و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند. سپس دست علی (ع) را گرفت و فرمود: هر که من نسبت به جان او، از خود او اولی ترم، على هم اولی تر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار! » (المعجم الکبیر ،الطبرانی ، ج۳ ، ص۱۶۷)

امّا سوال دوم: این دوازده نفر ، که رسول خدا(ص) فرمودند ، چه کسانی هستند؟
اگر اهل سنّت روش خود را در انتخاب خلیفه درست می داند پس بشمارد این خلفای دوازدگانه را. اگر خلفا را محصور کنند در خلفای راشدین ، تعداد آنها به قول خودشان چهار نفر است ؛ معاویه را هم نمی توانند خلیفه بدانند ؛ چرا که:
اوّلاً دو خلیفه ی حقّ باهم نمی جنگند ؛ حال آنکه معاویه با علی (ع) جنگیده است. و به یقین اگر یکی از این دو در مسیر اسلام است ، دیگری راه به خطا می رود. کدام عاقل می پذیرد که دو نفر هر دو حقّ باشند و باهم دشمنی کنند؟! و اهل اسلام اتّفاق نظر دارند که هر که با امام بجنگد مهدورالدم می باشد.
ثانیاً او با امام حسن (ع) جنگیده است که به اتّفاق شیعه و سنّی و طبق حدیث نبوی ، یکی از دو سیّد جوانان اهل بهشت می باشد. پس چگونه کسی که با سیّد جوانان اهل بهشت می جنگد و می شود جانشین پیامبر؟!
ما نیز با آیات قرآن ثابت نمودیم که طبق نظر هر دو مذهب، اطاعت از علی(ع) و امام حسن(ع) واجب است. و شکّ نیست که معاویه از اینها اطاعت نکرده است. لذا فاسق است و لیاقت خلافت ندارد.
از معاویه که بگذریم نوبت به یزید می رسد که سبط اصغر را شهید نموده است. اگر او حقیقتاً خلیفه ی پیامبر بوده ، پس امام حسین (ع) در جنگ با او از اسلام خارج گشته است ؛ کما اینکه یزیدیان همین را قائل بودند و حضرت را خارجی (خروج کرده بر خلیفه و خارج شده از دین) می گفتند. حال آنکه چنین کسی نمی تواند سیّد جوانان بهشت باشد. پس اگر به حکم روایات صحیح از خود اهل سنّت، یقین داریم که امام حسین(ع) سیّد جوانان اهل بهشت است ، دیگر دشمن و کشنده ی او نمی تواند بر حقّ باشد.
بعد از یزید نیز خلفای بعدی یکی از یکی بدتر بوده اند. پس چگونه دین با وجود آنها عزیز شده؟
تاریخ قطعی گواه است که از زمان معاویه تا زمان عمر بن عبدالعزیز تمام خلفای اموی فتوا داده بودند که بر سر منبر نماز جمعه باید علی بن ابی طالب را سبّ و لعن کنند. آیا این استنباط خلفای شما از اسلام ، حقیقتاً حفظ اسلام و تبیین درست اسلام می باشد؟
از این گذشته تعداد این خلفا بسیار بیش از دوازده تن می باشند.
لذا اهل سنّت از هیچ راهی نمی تواند این دوازده خلیفه را تعیین کند.
پس یا حدیث مورد بحث ، جعلی است ؛ که علما این را نمی پذیرند ؛ بخصوص که در صحاح اهل سنّت آمده است ؛ یا ـ معاذ الله ـ رسول خدا (ص) دروغ گفته اند ، که این نیز محال است ؛ یا روش اهل سنّت در انتخاب خلیفه نادرست می باشد.
امّا شیعه ی اثناعشری این دوازده خلیفه را بی هیچ مشکلی معرّفی می کند. و جز شیعه هیچ مذهب اسلامی نیست که توانسته باشد دوازده خلیفه را نام ببرد. پس یقیناً تمام مذاهب، دیگر برخلاف نظر رسول الله(ص) حرکت نموده اند؛ و الّا باید دوازده خلیفه می داشتند نه بیشتر یا کمتر از این تعداد.

ـ بر این استدلال اشکالاتی شده که به بررسی آنها می پردازیم.
الف ـ گفته شده: « در روایت، از این داوزده تن بعنوان خلیفه نام برده شده است در حالیکه هیچکدام از ائمه شیعه بجز علی ابن ابی طالب و فرزند برومند ایشان حسن بن علی آنهم برای مدت کوتاهی به خلافت نرسیدند. پس مراد از این دوازده تن نمی تواند ائمه شیعه باشد».
پاسخ:
اوّلاً طبق این اشکال، ائمه ما این دوازده خلیفه نیستند. خلفای اهل سنّت هم که یا کمتر از دوازده اند یا بیشترند و اکثرشان نیز به خاطر جنایات آشکاری که کرده اند ، لیاقت خلافت ندارد. پس لابد از منظر اشکال کننده ـ معاذ الله ـ رسول خدا (ص) دروغ گفته اند.
بالاخره طبق حدیث مورد بحث باید دوازده خلیفه را مشخّص نماییم. حال این گوی و این میدان. اگر ائمه ی دوازدگانه ی ما آن خلفای مورد نظر رسول خدا(ص) نیستند پس شما اهل سنّت لطف بفرمایید و بگویید که کیانند آن دوازده نفر؟
ثانیاً رسول خدا (ص) نفرمود بعد از من دوازده نفر خلیفه ، بالفعل به حاکمیّت سیاسی جامعه می رسند ؛ بلکه فرمودند: تا زمانی که دوازده خلیفه بین شما باشند ، این امر (اسلام) پایدار و عزیز می ماند. مثل اینکه کسی بگوید: هوا روشن است تا زمانی که خورشید در آسمان می باشد. پس اگر خورشید در آسمان نبود ، هوا نیز روشن نخواهد بود. بنا بر این طبق سخن رسول خدا (ص) اگر دوازده خلیفه بین مردم نباشند دین نیز پایدار نخواهد بود. و شکّ نداریم که بعد از رسول خدا (ص) دین او را وارونه ساختند. اگر وارونه نساختند پس چرا علی (ع) تا مدّتها حاضر به بیعت با ابوبکر نشد؟ و چرا حضرت فاطمه (س) هیچگاه با او بیعت نکرد تا رحلت نمود؟ بالاخره علی (ع) درست نماز می خواند که دست بر شکم نمی گذاشت یا جناب عمر بن خطّاب؟ بالاخره وضوی علی (ع) درست بود یا وضوی جناب عثمان؟ آیا تحریم نمودن دو متعه (متعه الحجّ و متعه النساء) به دست عمر بن خطّاب ، تغییر دین نبود؟ حال آنکه طبق روایات خود اهل سنّت ، هم در زمان پیامبر (ص) این امر مجاز بود هم در زمان جناب ابوبکر. و… .
پس اگر از این زوایه نگاه می کنید ، عرض می شود که مردم خلیفه حقیقی رسول خدا را به رسمیّت نشناختند ، لذا دین درستی هم نداشتند ؛ و بخش عظیمی از سنّت نبوی را هم از دست دادند. تاریخ قطعی گواه است که ابوبکر و عمر اجازه ی نقل روایت نبوی را نمی دادند و هر چه اصحاب از روایات نوشته بودند ، این دو نفر گرفتند و آتش زدند. شعار حسبنا کتاب الله نیز یادمان نرفته. نتیجه ی چنین شعاری می شود همین آتش زدن احادیث نبوی. جریان کاغذ و قلم را که در صیح بخاری و مسلم آمده به خاطر آوردید!
بخاری و مسلم در معتبرترین کتاب اهل سنّت آورده اند: « لما حضر رسول الله صلّى الله علیه و سلم، و فی البیت رجال فیهم عمر بن الخطاب، فقال النبی صلّى الله علیه و سلم: هلموا أکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده أبدا، فقال عمر: إنّ رسول الله صلّى الله علیه و سلم قد غلب علیه الوجع و عندکم القرآن، حسبنا کتاب‏الله، فاختلف أهل البیت، و اختصموا، فمنهم من یقول: قربوا یکتب لکم رسول الله صلّى الله علیه و سلم، و منهم من یقول ما قال عمر. فلما أکثروا اللغو و الاختلاف عند رسول الله صلّى الله علیه و سلم، قال النبی صلّى الله علیه و سلم: قوموا ـــــــــ زمانی که رسول خدا (ص) در بستر بیماری بودند ، ــ در حالی که اصحاب دور ایشان را گرفته بودند و عمر بن خطّاب نیز در بین آنها بود ــ فرمودند: کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. پس عمر گفت: بیماری بر رسول خدا غلبه نموده در حالی که کتاب خدا نزد شماست و کتاب خدا ما را کفایت می کند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم کردند. پس بعضی می گفتند: کاغذ و قلم بیاورید تا رسول خدا چیزی بنویسد ؛ و برخی دیگر می گفتند آنچه را که عمر گفت. پس زمانی که بیهوده گویی و اختلاف نزد رسول خدا بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شوید (بروید بیرون)» (صحیح بخاری ، ج۷، ص۹ ـــ صحیح مسلم ، ج۵ ، ص۷۶)
این جمله ی عمر بن خطّاب ، به وضوح نشان می دهد که او نه تنها عصمت مطلق رسول خدا را قبول نداشته بلکه حتّی فتوا به زوال عقل آن جناب نیز داده است. چون منظور وی از اینکه بیماری بر رسول خدا غلبه نموده ، این است که آن حضرت معاذ الله هذیان می گوید ؛ و هذیان زمانی بر شخص عارض می شود که عقل او مخدوش شود. و این واقعاً برای هرانسان منصفی جای سوال است که چرا وی چنین نسبت زشت و ناروایی را به رسول الله داد؟ در حالی که اگر چنین نسبتی را به شخصی عادی بدهند ، اقوام او موی از سر گوینده می کنند. همچنین جای سوال است که چگونه برادران اهل سنّت ما کسی را به خلافت برگزیدند که با ممانعت از نوشته شدن آن مکتوب ، موجب این همه اختلاف میان امّت اسلام شد؟ پیامبر خدا به صراحت فرمود که « کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید » و او مانع از نوشته شدن آن مطلب شد ؛ پس او مقصّر در تمام این اختلافات است ؛ و کسی که چنین جرمی را در حقّ مسلمین مرتکب شده یقیناً شأنیّت آن را نخواهد داشت که خلافت رسول الله را بر عهده بگیرد.
چگونه کسی که خود موجب اختلاف امّت شده ، می تواند دین خدا را حفظ و تبیین نماید. او این اندازه از قرآن بی خبر بود که وقتی می گفت: « عندکم القرآن، حسبنا کتاب‏الله » متوجّه نبود که خود همین قرآن گفته است: « ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا ــــ آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگیرید ، و از آنچه نهى کرده خوددارى نمایید» (الحشر:۷) و فرموده: « وَ أَطیعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُول‏ ــ و اطاعت کنید خدا را و اطاعت نمایید رسول را » (آل‏عمران:۱۳۲). وقتی کسی در زمان حیات خود پیامبر(ص) او را نافرمانی می کند ، چگونه بعد از رحلت او مدافع دین او خواهد بود؟!
مطلب دیگر اینکه این دوازده نفر همواره خلیفه ی رسول الله بوده اند ؛ اگر چه بسیاری از مردم نپذیرفتند و تنها گروهی از مسلمین تابع آنها بودند و اکنون نیز تنها اندکی تابعند. خلیفه ی رسول خدا را خدا تعیین می کند ؛ با رأی مردم خلیفه درست نمی شود که با عدم پذیرش مردم ، کسی از خلافت بیفتد ؛ بلی با عدم پذیرش مردم ، او خانه نشین می شود نه اینکه از خلافت بیفتد. اگر مردم نبوّت کسی را نپذیرند او از نبوّت می افتد؟ خلیفه ی رسول خدا (ص) مسئولیّتهایی دارد مثل تبیین درست دین ، هدایت طالبان هدایت و اداره ی جامعه. حال اگر مانعی پیش آمد و او نتوانست بخشی از مسئولیّت خود را اجراء نماید ، آیا باقی کارهای او نیز معطّل می ماند؟ ما می بینیم که ائمه شیعه در تمام مدّت عمرشان وظیفه ی تبیین دین و هدایت هدایت جویان را انجام داده اند ؛ و این همه معارف از خود به جا گذاشته اند که اهل سنّت یک هزارم آن را هم ندارند.
پس عملاً دوازده خلیفه در میان مردم حضور داشتند و خلافت می کردند ؛ لکن امارت نداشتند ؛ چرا که امارت منوط به پذیرش مردم است ؛ و مردم پذیرش نداشتند. و آنها که پذیرش نداشتند دین درستی هم نداشتند ؛ و آنها که این خلفای حقیقی را پذیرفته بودند به دین حقیقی هم راه یافته بودند.
مطلب سوم آنکه از زمان رسول خدا (ص) تا کنون هیچگاه دین اسلام حقیقی از بین نرفته است و همواره با وجود این دوازده خلیفه ، حقّ در میان امّت وجود داشته است ؛ اگر چه فرقه های باطل نیز همواره درست شده اند و درست خواهند شد. لذا اصل دین با وجود این دوازده نفر همواره باقی است ؛ و همواره نیز پیروانی دارد. در حدیث هفتاد و سه فرقه نیز آمده که رسول الله (ص) فرمودند: امّت من هفتاد و سه فرقه خواهند شد که تنها یکی از آنها اهل نجات می باشد. پس هموراه خلفای دوازدگانه یکی بعد از دیگری در میان امّت بوده اند و فرقه ی ناجیّه مذهب ایشان بوده است.

ب ـ گفته شده: « در روایت ابی داود ذکر شده پیامبر (صلى الله علیه وسلم) در همین رابطه فرمودند: «امت اسلامی همگی فرمانبردار و مطیع اوامر آنها خواهند بود »
پاسخ:
این جمله یقیناً باطل است ؛ چون اگر این جمله درست باشد ـ معاذ الله ـ رسول الله (ص) دروغ گفته است ؛ که این امری است محال. چون تاکنون هیچ خلیفه ی واقعی یا غیر واقعی وجود نداشته که همه ی امّت ، فرمانبردار او باشند. پس اگر اهل سنّت ما این جمله را صحیح می دانند باید اقرار کنند که هیچکدام از خلفای گذشته ، خلیفه ی راستین رسول خدا (ص) نبوده اند. یعنی اساساً در اسلام خلیفه ای وجود نداشته است.
مستشکل در ادامه ی اشکال خود آورده است: « این در حالی است که ما می دانیم حتی در دوران خلافت علی بن ابی طالب و فرزند ایشان حسن بن علی، هیچگاه همگی امت اسلامی مطیع و فرمانبردار آنها نبودند.»
عرض می شود: حتّی جناب ابوبکر و عمربن خطّاب و عثمان نیز مطاع محض نبوده اند ؛ کما اینکه خود رسول خدا (ص) و بلکه حتّی خود خدا هم هیچگاه مطاع محض نبوده اند ؛ و همواره کسانی را به عنوان منکر و مخالف داشته اند.
پس اگر مستشکل، این جمله را درست می داند ، باید کلّاً منکر وجود خلیفه برای رسول خدا (ص) باشد ؛ و بدتر اینکه حضرتش را دروغگو بداند.
باز در ادامه گفته اند: « علاوه بر این حتی خود فرقه های مختلف شیعه نیز در مورد امامت برخی از ائمه با یکدیگر اختلافات شدیدی دارند.»
این مستشکل عجب مغالطه ای نموده اند. استدلال به حدیث مورد بحث ، توسّط شیعه ی دوازده امامی انجام گرفته ، آن هم نه بر ضدّ اهل سنّت بلکه بر ضدّ تمام فرقه های اسلامی ـ اعمّ از سنّی و شیعه ـ . چون هیچکدام آنها نتوانسته اند این دوازده خلیفه را معرّفی نمایند. لذا طبق این حدیث ، حتّی بطلان شیعیان زیدی و اسماعیلی و … نیز اثبات می شود. امّا در بین شیعیان دوازده امامی ، ابداً اختلافی در مصادیق این دوازده خلیفه وجود ندارد.

ج ـ اشکال شده که: « در روایت ذکر شده رسول الله (صلى الله علیه وسلم) فرمودند: «اسلام در زمان خلافت آنها همچنان عزیز و پرتوان باقی خواهد ماند». این در حالی است که بزرگان شیعه ادعا دارند اسلام در زمان ائمه ناتوان و ذلیل بوده و گروهی ظالم و کافر بر مسلمانان حکم می راندند. »
پاسخ:
اوّلاً کجای حدیث چنین چیزی وجود دارد؟ حدیث به صورت جمله ی شرطی است ؛ و می گوید: اسلام عزیز است تا زمانی که دوازده خلیفه بین شما باشند. پس اگر شرط محقق نشد ، یعنی دوازده خلیفه در بین شما نبودند ، مشروط نیز منتفی خواهد بود. و البته به نطر ما همواره این دوازده خلیفه بوده اند و اسلام آنها نیز عزیز و پایدار بوده است. امّا دیگران از اسلام اصیل برگشته اند ؛ و برگشتن مردم از اسلام ، اسلام را نابود نمی کند.
ثانیاً اینها خلط فرموده اند بین اسلام و روش زندگی مسلمین. حضرت نفرمودند مسلمین پرتوان خواهند بود یا امور مسلمین در مسیر درست خواهد بود ؛ بلکه فرمودند: خود دین اسلام درست و عزیز باقی خواهد ماند. و می بینید که این دوازده نفر ، دین رسول الله (ع) را عیناً و با تبیین و تفسیرش نسل به نسل منتقل نموده اند. اینکه شما برداشتهای خلفا و ائمه مورد قبول خودتان را اسلام می نامید برای خودتان ارزش دارد. از نظر شیعه ، اسلام همان است که دست به دست توسّط این دوازده تن منتقل گشته است ؛ بی هیچ انحرافی.
اگر تمام مسلمین راه را کج روند و خلیفه ی راستین پیامبر (ص) در میان آنها باشد ، اسلام بر اصل خود باقی است و خللی نیافته است. چون اسلام پیش اوست ؛ و او هست. با وجود نبی و امام ، دین خدا به تمام هویّتش در بین مردم است ؛ و حجّت خدا بر خلق تمام می شود ؛ اگر چه آن نبی یا امام حتّی یک نفر پیرو هم نداشته باشد.
پس مواظب باشیم که بین اسلام مردم و خود اسلام خلط نکنیم. در اعصار گذشته اسلام اکثر مردم انحراف اندر انحراف بوده ، امّا اصل اسلام با وجود خلیفه ی راستین پیامبر(ص) همواره بی هیچ انحرافی حضور داشته است. آنگاه که ابوبکر و عمر احادیث نبوی را آتش می زدند ، آن معارف برای آنها که اتّصال به علی (ع) نداشتند سوخت و خاکستر شد ، امّا تمام آن معارف در قلب علی (ع) وجود داشت ؛ و پیروانش به آن دسترسی داشتند. چرا که فرمود: « أَنَا مَدِینَهُ الْعِلْمِ وَ عَلِی بَابُهَا ». پس احادیث نبوی برای مردم سوخت ؛ ولی در حقیقت نسوخت. عثمان حکم وضو را دستکاری نمود ؛ عمر بن خطّاب در اقامه و نماز و … دخل و تصرّف کرد ؛ امّا حقیقت احکام اسلام نزد علی بن ابی طالب ، بی هیچ تحریفی وجود داشت. لذا با وجود او اسلام همچنان بر اصالت خویش باقی بود. حال اگر مردم به منبع اسلام رجوع نکردند ، حرف دیگری است و عدم رجوع آنها ، اسلام را نابود نمی کند بلکه خودشان را نابود می سازد.

ـ استدلال به حدیث سفینه نوح
حاکم نیشابوری ، از اکابر علمای اهل سنّت در کتاب « مستدرک الصحیحین ، ج۲ ، ص۳۴۳ و ج۳، ص۱۵۱» حدیث سفینه را این گونه نقل نموده : « مَثَلُ أَهْلِ بَیتِی مِثْلُ سَفِینَهِ نُوحٍ مَنْ رَکِبَ فِیهَا نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا ــ مثل اهل بیت من مثل کشتی نوح است. هر که در آن سوار شد، نجات یافت و هر که از سوار شدن در آن تخلّف نمود، غرق شد» ؛ حاکم در ادامه گفته: « هذا حدیث صحیح على شرط مسلم ــ این حدیث ، صحیح است طبق مبنای مسلِم » یعنی این حدیث در ردیف احادیث صحیح مسلم می باشد که دومین کتاب معتبر اهل سنّت است.
این حدیث عیناً در مجمع الزوائد هیثمی ، ج۹، ص۱۶۸ نیز آمده است. کتب دیگر اهل سنّت نیز این حدیث را نقل نموده اذعان بر درستی آن کرده اند.
ـ نحوه ی استدلال شیعه
۱ـ طبق این حدیث ، شکّ نیست که هر کس از همراهی با اهل بیت رسول الله(ص) خودداری نماید، از اسلام بیرون است.
۲ـ بین شیعه و سنّی شکّ نیست که علی بن ابی طالب(ع) و فاطمه زهرا(س) جزء اهل بیت می باشند.
۳ـ طبق اعتراف علمای خود اهل سنّت، حضرت فاطمه زهرا(س) هیچگاه خلافت ابوبکر را نپذیرفت و با خشم نسبت به او از دنیا رفت. و باز طبق نقل خود اهل سنّت، عمر به دستور ابوبکر، خانه ی اینان را آتش زد یا حدّ اقلّ تهدید به آتش زدن نمود.
پس شکّ نداریم که این دو تن ( ابوبکر و عمر ) از این کشتی تخلّف نموده اند. لذا طبق حدیث، جزء عرق شدگان هستند.
۴ـ طبق نقل هر دو فرقه شکّ نداریم علی (ع) تا حضرت زهرا(س) زنده بود، با ابوبکر بیعت نکرد ؛ و خودش ادّعای خلافت داشت و ابوبکر از پذیرش خلافت او تخلّف نمود ؛ و همچنین عمر ؛ کما اینکه در شورای شش نفره ی عمر نیز حضرتش به خلافت عثمان رأی موافق نداد. لذا این کشتی نوح، خلافت ابوبکر و عمر و عثمان را قبول نداشت. پس ابوبکر و عمر و عثمان جزء غرق شدگان هستند.
حال اهل سنّت بفرمایند که چگونه غرق شدگان و تخلّف کنندگان از کشتی نوح، شدند خلیفه ی رسول الله (ص)؟!
و السلام علی من اتّبع الهدی

۴ـ مهدی موعود بالفعل موجود است.
روایات اهل سنّت در باب مهدی بسیار زیاد است؛ که به نمونه ای از آنها در ادامه ی بحث اشاره خواهیم نمود. لذا اصل اینکه مهدی موعود خواهد آمد و از خلفای رسول الله(ص) می باشد، از مسلّمات هر دو مذهب است. امّا در جزئیّات بحث مهدویّت بین شیعه و سنّی اختلاف است ؛ کما اینکه بین خود اهل سنّت نیز در جزئیّات این مساله اختلافاتی موجود است. یکی از اختلافات این است که شعیان معتقد به وجود مهدی بالفعل هستند؛ امّا اهل سنّت معتقدند که مهدی موعود هنوز متولّد نشده است. امّا ما با احادیث خودشان ثابت می کنیم که مهدی موعود همین الآن وجود دارد.
ـ استدلال بر وجود بالفعل مهدی موعود برای اهل سنّت
در اینکه مهدی موعود در آخر الزمان قیام خواهد کرد، بین شیعه و سنّی اختلافی نیست. لذا اگر کسی منکر اصل ظهور مهدی موعود شود، نه تنها از شیعه بودن خارج است؛ بلکه حتّی برخلاف قطعیات احادیث اهل سنّت نیز معتقد شده است. متعاقباً روایات این مطلب را از کتب اهل سنّت ذکر خواهیم نمود.
همچنین شکّ نیست که مهدی موعود بر امّت رسول خدا(ص) امامت خواهد داشت ؛ و رسول خدا(ص) به اطاعت او فرمان داده است. پس او جزء خلفای رسول الله(ص) می باشد؛ و می آید تا قسط و عدل اسلامی را بر جهان حاکم کند. این معنا نیز از روایاتی که خواهیم آورد به وضوح پیداست. او کسی است که طبق روایات اهل سنّت، عیسی مسیح(ع) به او اقتدا خواهد نمود. پس یقیناً او یک رهبر عادی عرفی نیست؛ بلکه شخصی است افضل از عیسی(ع) که عیسی مسیح در نماز به او اقتدا می کند. دقّت شود! این ادّعای شیعه نیست؛ بلکه نصّ صریح احادیث اهل سنّت است؛ که متعاقباً ذکر خواهیم کرد.
از طرف دیگر، رسول خدا(ص) به صراحت فرموده اند که خلفای حضرتش دوازده نفر خواهند بود؛ نه بیش و نه کم . روایات این مطلب را هم از منابع اهل سنّت، ذکر کردیم.
کار هدایت اوّلین خلیفه ی رسول خدا(ص) بعد از وفات حضرتش شروع می شود؛ و یکی بعد از دیگری می آیند تا نوبت به خلیفه ی دوازدهم برسد. لکن آن خلیفه ی دوازدهم که مهدی موعود می باشد، هنوز قیام نکرده است.
از طرف دیگر، شیعه و سنّی قائل به وجوب وجود امام می باشند؛ و در تعریف امام گفته اند: « « الامامه خلافه الرّسول … ». پس امامت اسلامی را با ریاست جمهوری و پادشاهی و … خلط نکنیم. و همه ی علمای اسلام قبول دارند که امّت هیچگاه بی امام نمی تواند باشد؛ و تا قیامت خلفای رسول خدا به عنوان امام در میان امّت خواهند بود. حدیث نبوی مشهور بین سنّی و شیعه نیز مؤید این معناست که: « مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَهً جَاهِلِیه ــ هر کس بمیرد و امام زمان خودش را نشناسد با مرگ جاهلیت مرده است.» روشن است که این امام نمی تواند به معنی ولی فقیه باشد. چرا که تعبیر « مَنْ مَاتَ» شامل خود ولی فقیه نیز می شود. چون شکّ نیست که او خودش هم محتاج امام است. چطور دیگر فقها محتاج امامت ولیّ فقیه باشند ولی خود او محتاج امام نباشد؟ مگر خود او چه دارد که دیگر فقها ندارند؟ آیا در فهم دین معصوم است؟ یا در اجرای دین؟ روشن است که هیچکدام. به حکم عقل، امام حتماً باید در فهم دین و اجرای آن معصوم و مؤید مِن عند الله باشد. لذا خداوند متعال فرمود:
« قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکائِکُمْ مَنْ یهْدی إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللَّهُ یهْدی لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ یهْدی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یتَّبَعَ أَمَّنْ لا یهِدِّی إِلاَّ أَنْ یهْدى‏ فَما لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُونَ ـــــــ بگو: آیا هیچ یک از شرکای شما، به سوى حق هدایت مى‏کنند؟! بگو: تنها خدا به حق هدایت مى‏کند! آیا کسى که هدایت به سوى حق مى‏کند براى پیروى شایسته‏تر است، یا آن کس که خود هدایت نمى‏شود مگر هدایتش کنند شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏کنید؟!» (یونس:۳۵)
کسی که در غیر معصوم بودن و احاطه نداشتن بر کلّ حقیقت قرآن با ما شریک بوده مثل ماست، چگونه می تواند امام ما باشد؛ نهایتش این است که اگر او از ما عالمتر و مدبّرتر بود، از باب رجوع جاهل به عالم به او مراجعه می کنیم. امّا این نشد امامت اصطلاحی علمای عقائد، بلکه شد تقلید از عالم و متخصّص. ما در امور پزشکی به پزشک مراجعه می کنیم؛ و در امور فقهی عامّ به فقها و در امور سیاسی اسلام به ولی فقیه. امّا برای هدایت جویی ظاهری و باطنی، هیچکدام اینها به درد نمی خورند. در اینجا باید کسی باشد که خودش مستقیماً مورد هدایت خدا باشد و هدایت را به ما برساند. لذا هیچکدام از متکلّمین بارز شیعه و سنّی، حدیث « من مات و لم یعرف امام زمانه … » را حمل بر امامت فقیه نکرده اند؛ بلکه امام را در اینجا به معنی خلیفه ی رسول الله(ص) گرفته اند که اطاعت او بر جمیع امّت واجب شرعی است. هیچ متکلّم سنّی ابوبکر و عمر و عثمان را صرفاً یک فقیه نمی دانند؛ بلکه بعد از هزار و چهار صد سال نیز آنها را امام خود می دانند.
القصّه، از زمان پیامبر(ص) حدود هزار و چهارصد سال گذشته است؛ و در این مدّت طبق روایت نبوی، نباید بیش از دوازده خلیفه باشند.
و می دانیم که هیچ خلیفه ای تاکنون عمر طولانی نداشته است.
پس یا آخرین آنها عمری طولانی کرده یا یکی از خلفای میانی عمر طولانی دارد. دومی نه سندی دارد و نه قائلی که اعتقادات درست داشته باشد. لذا اوّلی درست خواهد بود که مدّعای شیعه است و صدها روایت معتبر در منابع شیعه بر آن دلالت دارند.

ـ امّا روایاتی که در ضمن استدلال به آن اشاره نموده و قولشان را دادیم.
قال رسول اللّه صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم: « لو لم یبق من الدنیا إلا یوم لطوله اللّه عز و جل حتى یملک رجل من أهل بیتى یملک جبل الدیلم و القسطنطینیه. ـــــ اگر از دنیا نمانده باشد مگر یک روز ، خدای عزّ و جلّ آن را روز را طولانی می کند تا مردی از اهل بیت من ملک و سلطنت یابد. او بر کوه دیلم (البرز) و قسطنطینیه سلطه پیدا می کند.» (سنن ابن ماجه ، ج۲ ، ص۹۲۹ ــ کنزل العمال ، متّقی هندی ، ج۱۴ ، ص۲۶۷)
این روایت ، صراحت دارد که موعود آخر الزمان از نسل پیامبر (ص) است.
قال رسول اللّه صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم: « المهدى منا أهل البیت یصلحه اللّه فى لیله ــــ مهدی از ما اهل بیت است ، که خدا کار او را در یک شب درست می کند. » (مسند امام احمد حنبل ، ج۱ ،ص۸۴ ـــ صحیح بخاری ، ج۱ ، ص۳۱۸ (فقط قسمت اول حدیث))
در این حدیث که رئیس حنبلی ها نقل نموده و در معتبرترین کتب اهل سنّت ؛ یعنی صحیح بخاری نیز آمده ، مهدی جزء اهل بیت شمرده شده است .
« عن عبد اللّه قال: بینما نحن عند رسول اللّه صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم إذا أقبل فتیه من بنى هاشم فلما رآهم النبى صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم اغرورقت عیناه و تغیر لونه قال: فقلت: ما نزال نرى فى وجهک شیئا نکرهه، فقال:إنا أهل بیت اختار اللّه لنا الآخره على الدنیا، و إن أهل بیتى سیلقون بعدى بلاء و تشریدا و تطریدا حتى یأتى قوم من قبل المشرق معهم رایات سود فیسألون الخیر فلا یعطونه فیقاتلون فینصرون فیعطون ما سألوا فلا یقبلونه حتى یدفعوها إلى رجل من أهل بیتى فیملأها قسطا کما ملأوها جورا، فمن أدرک ذلک منهم فلیأتهم و لو حبوا على الثلج‏ ـــــــ «عبد الله» روایت مى‏کند، هنگامى که حضور رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شرفیاب بودیم، گروهى از جوانان بنى هاشم از آنجا عبور مى‏کردند، همین که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله آنها را دید، دیدگانش اشک آلود شد و رنگ چهره ی مبارکش تغییر کرد. عرض کردیم: یا رسول الله! آرزو مى‏کنیم که هرگز چهره ی شما را غمناک و متأثر نبینیم! فرمود: ما خاندانى هستیم که خداى تعالى آخرت را به جاى دنیا براى ما برگزیده است ؛ و من یقین دارم پس از درگذشت من، اهل بیتم گرفتار شکنجه ی امّتم قرار مى‏گیرند ، طوری که آنها را از پاى درمى‏آورند و از شهرى به شهرى و از مکانى به مکان دیگر، آواره‏ مى‏سازند. و این رفتار را همواره ادامه مى‏دهند تا هنگامى که مردمى از جانب مشرق با پرچمهاى سیاه ظهور مى‏کنند، اینان از مردم درخواست خیر مى‏کنند. مردم به آنها پاسخ درستى نمى‏دهند در نتیجه با آنها نبرد مى‏کنند و پیروز مى‏شوند. و آنچه را خواسته‏اند به آنها مى‏دهند لیکن آنها نمى‏پذیرند و بدین حال به سر مى‏برند تا اختیارات کامل را در دست مردى از اهل بیت من قرار دهند. او هم به حسب وظیفه‏اى که دارد با مخالفان نبرد مى‏کند تا دنیا را همانطور که بى‏عدالتى فراگرفته است، از عدل و داد لبریز سازد.اینک کسى که آنها را دریابد دست از دامن آنها برندارد هر چند هم در شدت سرما و ناراحتى باشد. » (سنن ابن ماجه ، ج۲، ص۱۳۶۶ ــ کنزل العمال ، متّقی هندی ، ج۱۴ ، ص۲۶۸)
در این روایت ، که به خاطر اشاره به مظلومیت اهل بیت (ع) ، نقل آن از سوی برادران اهل سنّت بسیار عجیب می باشد ، به صراحت بیان شده که موعود نهایی از اهل بیت (ع) می باشد. ضمناً منظور از « جانب مشرق » در این روایات ، طبق آنچه در دیگر روایات وارد شده ، منطقه ی خراسان می باشد ؛ که قیام آنها پیش در آمد قیام امام زمان (ع) خواهد بود.
« عن النبى صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم قال: لو لم یبق من الدهر إلا یوم لبعث اللّه رجلا من أهل بیتى یملأها عدلا کما ملئت جورا. ــــــ اگر از روزگار، جز یک روز باقى نمانده باشد، خداى تعالى مردى از اهل بیت مرا برمى‏گمارد تا دنیا را پر از عدل و داد نماید، همانطور که پر از ظلم و جور شده است. » (مسند احمد حنبل ، ج۱ ،ص۹۹ ــ سنن ابی داود ،ج۲ ، ص۳۱۰ ــ کنزل العمال ، متّقی هندی ، ج۱۴ ، ص۲۶۷ ــ الجامع الصغیر ، سیوطی ، ج۲ ،ص۴۳۸)
در این روایت نیز موعود بشریت جزء اهل بیت معرّفی شده است.
« عن أبى سعید الخدرى قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم: لا تقوم الساعه حتى تملأ الأرض ظلما و جورا و عدوانا ثم یخرج من أهل بیتى من یملأها قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و عدوانا، قال: هذا حدیث صحیح على شرط الشیخین ــــــــ «ابو سعید خدرى» از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله روایت مى‏کند که قیامت برپا نمى‏شود مگر زمانیکه روى زمین لبریز از ظلم و جور و عداوت و دشمنى شود، آنگاه شخصى از خاندان من قیام مى‏کند که روى زمین را لبریز از عدل و داد مى‏سازد، در حالیکه پر از ظلم و عداوت شده است. » «حاکم نیشابوری» گوید: این حدیث طبق نظر «مسلم» و «بخارى» صحیح است. » (مستدرک الصحیحین ، حاکم نیشابوری ، ج۴ ،ص ۵۵۷ ـــ مسند أحمد بن حنبل ، ج ۳ ، ص ۳۶)
قال رسول الله (ص) : « کیف أنت یا عوف إذا افترقت الأمه على ثلاث و سبعین فرقه واحده منها فى الجنه و سائرهن فى النار ؟ قلت متی ذلک یا رسول الله ؟ قال اذا کثرت الشرط و ملکت الاماء و قعدت الجُمَلا علی المنابر و اتخذ القرآن مزامیراً و زخرفت المساجد و رفعت المنابر و اتخد الفیء دولا و الزکاه مغرماً و الامانه مغنماً و تفقه فی الدین لغیر الله و اطاع الرّجل امرأته و عق امّه و اقصی ابه و لعن آخر هذه الامّه اولها و ساد القبیله فاسقهم و کان زعیم القوم ارذلهم و اکرم الرّجل اتقاء شره ، فیومئذ یکون ذاک فیه. یفزع الناس یومئذ الی الشام و الی مدینه یقال له دمشق ، من خیر مدن الشام ؛ فتحصنهم من عدوهم ، قیل: و هل تفتح الشام؟ قال بلی وشیکاً ، تقع الفتن بعد فتحها ثم تجئ فتنه غبراء مظلمه ثم تتبع الفتن بعضها بعضا حتى یخرج رجل من أهل بیتى یقال له المهدى فان أدرکته فاتبعه و کن من المهتدین‏. ــــــــــ رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله خطاب به «عوف»، فرمود: اى عوف! چگونه خواهى بود زمانی که امّتم به هفتاد و سه فرقه تقسیم شوند ؛ که فقط یک فرقه از آنها بر حق‏ و اهل بهشتند و مابقى ـ هفتاد و دو فرقه ی دیگر ـ بر باطل و اهل دوزخ‏اند؟ گفتم: کی چنین خواهد شد ای رسول خدا؟ فرمود: آنگاه که شرط بندی رایج شود ؛ و بردگان حاکم شوند ؛ و گردن کلفتها بر منبر (مسند قضاوت ) می نشینند ؛ و قرآن را تبدیل به موسیقی می کنند ؛ و مساجد طلاکاری می شوند ؛ و منبرها بلند ساخته می شوند ؛ و اموال عمومی را مال شخصی خود می کنند ؛ و زکات دادن را غرامت (پل زور) می شمارند ؛ و امانت را غنیمت بر می دارند ؛ و در دین ژرف نگری می شود ، امّا به خاطر خدا ؛ و مرد از زن خود اطاعت می کند ، عاقّ مادر خود می شود و پدر خود را می راند ؛ و آخر این امّت ، پیشگامان آن را لعن می کنند ؛ و فاسق قبیله بزرگ آن می گردد ؛ و پستترین قوم ، حاکم آنها می شود ؛ و بزرگوارترین مردان اهل طمع و حرص دانسته می شوند ؛ در چنین موقعی آن اتّفاق خواهد افتاد. در چنان روزی مردم به سوی شام و شهری به نام دمشق پناه می برند ، که از بهترین شهرهای شام است ؛ پس آن شهر آنها را از دشمنانشان پناه می دهد. گفته شد:آیا شام فتح می شود؟ فرمودند: بلی به زودی. بعد از فتح آن فتنه ها بلا می گیرد ؛ سپس فتنه ای سخت و تاریک می آید ؛ سپس فتنه ها پشت سر هم ظاهر می شوند تا اینکه مردی از اهل بیت من قیام می کند که او را مهدی گویند. پس اگر او را درک نمودی پیرویش کن تا از هدایت یافتگان باشی. » (مجمع الزوائد ، الهیثمی ، ج۷ ، ص۳۲۴ ــ کنز العمال ج ۱۱ ص ۱۸۳)
در این حدیث منقول از اهل سنّت ، افزون بر اینکه نام موعود آخر الزمان با عنوان مهدی برده شده ، و تصریح گردیده که او از اهل بیت (ع) می باشد ، بیان شده که مسلمین به هفتاد و سه فرقه تقسیم خواهند شد و تنها یک فرقه از آنها بر حقّ است ؛ که آنها در ارتباط با مهدی موعود هستند. افزون بر این مطالب ، اوضاع جهان در زمان ظهور مهدی موعود نیز بیان شده است. البته دقّت شود که این اوصاف ، اوّلاً مربوط به کلّ جهان آن روز می شود نه یک منطقه ی خاصّ. ثانیاً این اوصاف عمومیت دارند نه کلّیت ؛ یعنی اکثراً چنین خواهد بود نه همه جا و در مورد همه کس. عملاً نیز مشاهده می فرمایید که بسیاری از این علائم ، در دنیای امروز تحقّق یافته اند. مثلاً اکثر حاکمان دنیا ، جزء بدترین مردمان عصر می باشند ؛ یا اطاعت از زن در اکثر مردان دیده می شود ؛ یا اکثر قضات دنیا ، اهل عدالت نیستند ؛ یا قرآن کریم ، بیشتر به عنوان زینت مجالس و برای فخر فروشی خوانده می شود نه برای درس گرفتن از آن ؛ یا برخی به اصطلاح روشنفکران مسلمان امروزی ، پیشگامان اسلام و حتّی اهل بیت (ع) را متّهم به جهل و بی تمدّنی و امثال می کنند.
« عن أبى أیوب الأنصارى قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم لفاطمه سلام اللّه علیها: نبینا خیر الأنبیاء و هو أبوک، و شهیدنا خیر الشهداء و هو عم أبیک حمزه، و منا من له جناحان یطیر بهما فى الجنه حیث شاء و هو ابن عم أبیک جعفر، و منا سبطا هذه الأمه الحسن و الحسین و هما ابناک، و منا المهدى‏ ــــــ «ابو ایوب انصارى» روایت کرده است که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله خطاب به فاطمه زهرا علیها السّلام، فرمود: پیغمبر ما، بهترین پیغمبران است و او پدر تو است و شهید ما، بهترین شهیدان است و او «حمزه»، عموى پدر تو است. و از ما خانواده بزرگوارى است که خداى تعالى دو بال به او مرحمت فرموده است تا در بهشت به هر کجا که بخواهد پرواز نماید و او «جعفر»، پسر عموى تو است. و از خاندان ما دو سبط این امت حسن و حسین علیهما السّلام هستند که دو فرزند تو باشند و مهدى از خاندان ماست.» (مجمع الزوائد ، الیهثمی ، ج۹ ، ص۱۶۶ ــ المعجم الصغیر ، الطبرانی ، ج۱،ص۳۷)
« عن أم سلمه قالت: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم یقول: المهدى من عترتى من ولد فاطمه ــــــ ام سلمه ـ همسر پیامبر ـ روایت مى‏کند که از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شنیدم که مى‏فرمود: مهدى ، از عترت من و از فرزندان فاطمه است. »( میزان الاعتدال ، الذهبی ، ج۲ ،ص۸۷ ــ کنزل العمال ، متّقی هندی ، ج۱۴ ، ص۲۶۴)
باز فرمود: « إبشرى یا فاطمه فان المهدى منک ـــــــ مژده باد تو را، اى فاطمه! که مهدى، از وجود تو است. » (کنز العمال ، ج ۱۲ ، ص ۱۰۵)
« عن حذیفه إن النبى صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم قال: لو لم یبق من الدنیا إلا یوم واحد لطول اللّه ذلک الیوم حتى یبعث رجلا من ولدى اسمه کاسمى، فقال سلمان: من أى ولدک یا رسول اللّه؟ قال: من ولدى هذا و ضرب بیده على الحسین علیه السلام. ـــــــ «حذیفه» روایت مى‏کند که رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله که فرمودند: اگر از عمر دنیا ، جز یک روز باقى نمانده باشد، خداى‏ تعالى همان یک روز را آنقدر طولانى مى‏فرماید، تا مردى از فرزندانم را که هم اسم من است برانگیزد. «سلمان» پرسید: مهدى از کدامیک از فرزندان شماست؟ فرمود: از این فرزندم و دست مبارک را به شانه ی حسین علیه السلام نواخت.» (ذخائر العقبى ، احمد بن عبدالله الطبری ، ص ۱۳۷)
« عن على بن الهلالى عن أبیه قال: دخلت على رسول اللّه صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم فى الحاله التى قبض فیها فاذا فاطمه سلام اللّه علیها عند رأسه فبکت حتى ارتفع صوتها فرفع صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم طرفه الیها (إلى أن قال) یا فاطمه و الذى بعثنى بالحق إن منهما یعنى من الحسن و الحسین علیهما السلام مهدى هذه الأمه إذا صارت الدنیا هرجا و مرجا و تظاهرت الفتن و تقطعت السبل و أغار بعضهم على بعض فلا کبیر یرحم صغیرا و لا صغیر یوقر کبیرا فیبعث اللّه عز و جل عند ذلک من یفتح حصون الضلاله و قلوبا غلفا یقوم بالدین فى آخر الزمان کما قمت به فى أول الزمان و یملأ الأرض عدلا کما ملئت جورا، قال: خرجه الحافظ أبو العلاء الهمذانى. ــــــــــ «على بن هلالى» از پدرش روایت مى‏کند، هنگامى که رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله آخرین روزهاى آخر عمر خود را سپرى مى‏کرد و سرانجام هم درگذشت ، حضور مبارکش شرفیاب شدم و این در حالى بود که فاطمه علیها السّلام در بالاى سر مبارک نشسته بود ، و از اینکه پدر ارجمندش در حال جان دادن بود بلند مى‏گریست، چنانکه صداى گریه‏اش به گوش رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله رسید. رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله سر برداشت و نگاهى به فاطمه علیها السّلام کرد (تا آنجا که فرمود) اى فاطمه! به خدایى که مرا به راستى فرستاده است، مهدى این امّت ، از نسل حسن و حسین علیهما السّلام است. و فرمود: زمانی که در دنیا هرج و مرج به وجود بیاید و آتشهاى فتنه‏گرى از هر سو زبانه بکشند و راهها بسته شوند و مردم علیه یکدیگر دست چپاول دراز کنند ، چندان که کوچک به بزرگ احترام نگذارد و بزرگ به کوچک رحم ننماید، در آن هنگام است که خداى عزّ و جلّ کسى را برمى‏گمارد که حصارهاى گمراهى را ویران کند و دلهاى تاریک از دشمنى خدا و رسول و اولیاى او را از آلودگى پاک کرده و روشن گرداند. آرى، او در آخر الزّمان پیکره ی دین را استوار مى‏دارد، همانطور که من در اوّل بعثت به پایدارى آن همّت گماشتم ؛ و زمین را پر از عدل و داد مى‏کند، همانگونه که پر از ظلم و جور شده است.» (ذخائر العقبى ، احمد بن عبدالله الطبری ، ص ۱۳۷)
رسول خدا فرمود: « یلتفت المهدى علیه السلام و قد نزل عیسى بن مریم علیه السلام کأنما یقطر من شعره الماء فیقول المهدى علیه السلام: تقدم فصلّ بالناس، فیقول: إنما أقیمت الصلاه لک ، فیصلّى خلف رجل من ولدى‏ ـــــــ هنگام ظهور حضرت مهدى (عج)، حضرت عیسى بن مریم علیهما السّلام، از آسمان فرود مى‏آید در حالیکه به نظر مى‏رسد از موهایش قطرات آب مى‏ریزد، سپس حضرت مهدی (عج) پیشنهاد مى‏کند که جلو بایستید تا مردم نماز خود را با اقتداى به شما به جاى آورند. حضرت عیسى علیه السلام مى‏فرماید: همانا نماز فقط برای تو برپا شده است. پس عیسى علیه السلام پشت سر مردى از فرزندان من نماز مى‏گزارد. » (الصواعق المحرقه ، ابن حجر عسقلانی ، ص ۹۸)
رسول خدا فرمودند: « منا الذى یصلّى عیسى بن مریم خلفه‏ ـــــــ از ماست کسى که عیسى بن مریم علیهما السّلام پشت‏سراو نماز مى‏خواند و به وى اقتدا مى‏کند. (کنز العمال ، ج۱۴ ، ص ۲۶۶)
« عن جابر بن عبد اللّه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم: یخرج الدجال فى خفقه من الدین و إدبار من العلم (إلى أن قال) فاذا هم بعیسى بن مریم فتقام الصلاه فیقال له: تقدم یا روح اللّه فیقول: لیتقدم إمامکم فلیصل بکم ــــــــ «جابر بن عبد الله» روایت مى‏کند که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: زمانیکه دین اسلام به حالت خفقان درآید و علم و دانش الهى بر مردم پشت کند، «دجّال» خروج مى‏کند (تا آنجا که مى‏گوید) عیسى علیه السلام نازل مى‏شود، در حالیکه صفهاى جماعت منعقد شده و مردم آماده ی برپایى نماز هستند، به آن حضرت مى‏گویند: یا روح الله! جلو بایستید تا در نماز به شما اقتدا کنیم. مى‏فرماید: امام شما باید جلو قرار بگیرد تا شما به او اقتدا کنید. » (مسند الإمام أحمد بن حنبل ، ج ۳ ، ص ۳۶۷)

اینها اندکی از فراوان احادیث اهل سنّت در باب مهدی موعود است که از رسول خدا نقل نموده اند ؛ که همگی ثابت می کنند: اوّلاً موعود آخر الزّمان مهدی است. ثانیاً مهدی از اولاد رسول خداست . ثالثاً عیسی مسیح نیز در زمان ظهور در رکاب آن حضرت و تابع ایشان خواهد بود. و به وضوح از این روایات پیداست که او امام امّت پیامبر است و اطاعتش واجب می باشد.

خلاصه ی برهان:
ـ طبق حدیث « مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَهً جَاهِلِیه»، از لحظه ی وفات پیامبر(ص) تا اکنون حتماً امام بر حقّ موجود است.
ـ طبق روایات نبوی، خلفای رسول خدا(ص) دوازده نفر خواهند بود.
ـ پس، از زمان وفات پیامبر(ص) تا زمان ما، یقیناً تعداد خلفا نباید بیش از دوازده نفر باشند؛ و البته در هر زمانی باید خلیفه ای از این دوازده نفر موجود باشد.
ـ طبق روایات، آخرین خلیفه ی رسول الله(ص) مهدی موعود خواهد بود. و شکّ نیست که مهدی موعود هنوز قیام نکرده است.
ـ حال باید خلفا را چنان بشماریم که اوّلاً تعدادشان از دوازده نفر بیشتر نشود، ثانیاً فاصله ی زمانی بینشان نباشد؛ ثالثاً اوّل آنها بلافاصله بعد از رسول الله(ص) امامتش شروع شود، و آخرین آنها به مهدی موعود ختم شود.
ـ لازمه ی منطقی این مطلب آن است، که در بین این دوازده خلیفه، حتماً یکی عمر طولانی کرده باشد. چون در غیر این صورت، بین خلفا فاصله می افتد که با حدیث « مَنْ مَاتَ … » سازگار نیست.
ـ از طرفی شکّ نداریم که در طول تاریخ اسلام، برای هیچ خلیفه ای و بلکه برای هیچ انسانی ادّعای عمر طولانی نشده است، جز برای امام دوازدهم شیعه.
ـ پس یقیناً آخرین خلیفه از خلفای دوازده گانه ی شیعه موجود است و عمر طولانی کرده است. چون در غیر این صورت، یا باید بپذیریم که امّت در حال حاضر امام ندارد، که این خلاف حدیث « مَنْ مَاتَ … » است، یا باید بپذیریم که حدیث دوازده خلیفه درست نیست، که آن را هم هیچکدام از مذاهب شیعه و سنّی نمی پذیرند.
پس اهل سنّت طبق احادیث خودش و طبق این منطقی که بیان شد، باید بپذیرند که مهدی موعود همین الآن موجود است.

۵ـ حجاب و حرمت نگاه به نامحرم
« یا أَیهَا النَّبِی قُلْ لِأَزْواجِکَ وَ بَناتِکَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنینَ یدْنینَ عَلَیهِنَّ مِنْ جَلاَبِیبِهِنَّ ذلِکَ أَدْنى‏ أَنْ یعْرَفْنَ فَلا یؤْذَینَ وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحیماً ـــــ اى پیامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگو: جلبابها (روسرى‏هاى بلند) خود را بر خویش فروافکنند، این کار براى اینکه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگیرند بهتر است؛ خداوند همواره غفور و رحیم است.» (الأحزاب:۵۹)
« قُلْ لِلْمُؤْمِنینَ یغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ یحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِکَ أَزْکى‏ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبیرٌ بِما یصْنَعُونَ (۳۰) وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ یحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لا یبْدینَ زینَتَهُنَّ إِلاَّ ما ظَهَرَ مِنْها وَ لْیضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى‏ جُیوبِهِنَّ وَ لا یبْدینَ زینَتَهُنَّ إِلاَّ لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبائِهِنَّ أَوْ آباءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنائِهِنَّ أَوْ أَبْناءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنی‏ إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنی‏ أَخَواتِهِنَّ أَوْ نِسائِهِنَّ أَوْ ما مَلَکَتْ أَیمانُهُنَّ أَوِ التَّابِعینَ غَیرِ أُولِی الْإِرْبَهِ مِنَ الرِّجالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذینَ لَمْ یظْهَرُوا عَلى‏ عَوْراتِ النِّساءِ وَ لا یضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیعْلَمَ ما یخْفینَ مِنْ زینَتِهِنَّ وَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمیعاً أَیهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُون ـــــ ‏به مؤمنان بگو چشمهاى خود را فروگیرند، و عفاف خود را حفظ کنند؛ این براى آنان پاکیزه‏تر است؛ خداوند از آنچه انجام مى‏دهید آگاه است‏؛ (۳۰) و به زنان با ایمان بگو چشمهاى خود را فروگیرند، و دامان خویش را حفظ کنند و زینت خود را، جز آن مقدار که نمایان است، آشکار ننمایند و روسرى‏هاى خود را بر سینه ی خود افکنند، و زینت خود را آشکار نسازند مگر براى شوهرانشان، یا پدرانشان، یا پدر شوهرانشان، یا پسرانشان، یا پسران همسرانشان، یا برادرانشان، یا پسران برادرانشان، یا پسران خواهرانشان، یا زنان هم‏کیششان، یا کنیزانشان‏، یا افراد سفیه که تمایلى به زن ندارند، یا کودکانى که از امور جنسى مربوط به زنان آگاه نیستند؛ و هنگام راه رفتن پاهاى خود را به زمین نزنند تا زینت پنهانیشان دانسته شود. و همگى بسوى خدا بازگردید اى مؤمنان، تا رستگار شوید.» (سوره النور»
« وَ الْقَواعِدُ مِنَ النِّساءِ اللاَّتی‏ لا یرْجُونَ نِکاحاً فَلَیسَ عَلَیهِنَّ جُناحٌ أَنْ یضَعْنَ ثِیابَهُنَّ غَیرَ مُتَبَرِّجاتٍ بِزینَهٍ وَ أَنْ یسْتَعْفِفْنَ خَیرٌ لَهُنَّ وَ اللَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ ـــ و زنان از کارافتاده‏اى که امید به ازدواج ندارند (هیچ مردی به آنها رغبت ندارد)، گناهى بر آنان نیست که لباسهاى رویین خود را بر زمین بگذارند، به شرط اینکه در برابر مردم خودآرایى نکنند؛ و اگر خود را بپوشانند براى آنان بهتر است؛ و خداوند شنوا و داناست.» (النور:۶۰)
یعنی حفظ حجاب کامل برای زنان فرتوت ـ نه پیر ـ که هیچ مردی رغبت به آنها ندارد، واجب نیست؛ ولی مستحبّ است که آنها نیز حجاب کامل را مراعات کنند. البته اگر آرایش کنند، حفظ حجاب کامل بر آنها نیز واجب می شود.
«یا نِساءَ النَّبِی لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَیتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیطْمَعَ الَّذی فی‏ قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً (۳۲) وَ قَرْنَ فی‏ بُیوتِکُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیهِ الْأُولى‏ وَ أَقِمْنَ الصَّلاهَ وَ آتینَ الزَّکاهَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ … ــــــ اى همسران پیامبر! شما همچون یکى از زنان معمولى نیستید، اگر تقوا پیشه کنید. پس به گونه‏اى هوس‏انگیز سخن نگویید که بیماردلان در شما طمع کنند، و سخن شایسته بگویید! (۳۲) و در خانه‏هاى خود بمانید، و همچون دوران جاهلیت نخستین(در میان مردم) ظاهر نشوید، و نماز را برپا دارید، و زکات را بپردازید، و خدا و رسولش را اطاعت کنید.» (الأحزاب)
طبق این آیه بر زنان حرام است که هنگام سخن گفتن با نامحرم، صدای خود را ملیح و نازک و جذّاب و هوس انگیز کنند؛ بلکه باید به گونه سخن بگویند که هیچ گونه سوء تعبیری از آن نشود. همچنین باید مثل زنان کفّار، حریص به حضور در مجامع عمومی نباشند؛ بلکه فقط در وقت نیاز حقیقی از خانه بیرون روند.
در این آیه اگر چه مخاطب حکم زنان رسول الله(ص) می باشند، امّا بیان مصداق خاصّ، حکم را خاصّ نمی کند. بلکه یقیناً افراد به زنان رسول الله(ص) کمتر طمع می کنند تا به زنانی که شهرت چندانی ندارند و به چشم نمی آیند. لذا اینکه فرمود: « اى همسران پیامبر! شما همچون یکى از زنان معمولى نیستید» یعنی شما الگوی جامعه هستید. لذا شما باید مراعات کنید تا دیگر زنان نیز مراعات کنند. روشن است که اگر زنان خود رسول الله(ص) این مسائل را مراعات نکنند، دیگر زنان نیز خیال می کنند که دین همان مقدار را گفته که زنان پیامبر مراعات کرده اند.
« یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیوتَ النَّبِی إِلاَّ أَنْ یؤْذَنَ لَکُمْ إِلى‏ طَعامٍ غَیرَ ناظِرینَ إِناهُ وَ لکِنْ إِذا دُعیتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا وَ لا مُسْتَأْنِسینَ لِحَدیثٍ إِنَّ ذلِکُمْ کانَ یؤْذِی النَّبِی فَیسْتَحْیی‏ مِنْکُمْ وَ اللَّهُ لا یسْتَحْیی‏ مِنَ الْحَقِّ وَ إِذا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍ ذلِکُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِکُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ وَ ما کانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَ لا أَنْ تَنْکِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِکُمْ کانَ عِنْدَ اللَّهِ عَظیماً ــــ اى کسانى که ایمان آورده‏اید! در خانه‏هاى پیامبر داخل نشوید مگر به شما براى صرف غذا اجازه داده شود، در حالى که(قبل از موعد نیایید و) در انتظار وقت غذا ننشینید؛ امّا هنگامى که دعوت شدید داخل شوید؛ و وقتى غذا خوردید پراکنده شوید، و(بعد از صرف غذا) به بحث و صحبت ننشینید؛ این عمل، پیامبر را ناراحت مى‏نماید، ولى از شما شرم مى‏کند(و چیزى نمى‏گوید)؛ امّا خداوند از(بیان) حق شرم ندارد! و هنگامى که چیزى از وسایل زندگى را(بعنوان عاریت) از آنان (همسران پیامبر) مى‏خواهید از پشت پرده بخواهید؛ این کار براى پاکى دلهاى شما و آنها بهتر است! و شما حق ندارید رسول خدا را آزار دهید، و نه هرگز همسران او را بعد از او به همسرى خود درآورید که این کار نزد خدا بزرگ است.» ‏(الأحزاب:۵۳)
گرچه در این آیه بحث از پشت پرده صحبت نمودن با زنان، در خصوص زنان پیامبر(ص) بیان شده، ولی ملاک حکم، «این کار براى پاکى دلهاى شما و آنها بهتر است » آن را عمومیّت می دهد. لذا این حکم فقط اختصاص به زنان پیامبر ندارد؛ و الّا لزومی نداشت که مناط حکم را بیان کند.

۶ـ در مورد مرگ و قیامت، آیات آنقدر زیادند که اگر بخواهیم ذکر کنیم، باید دهها صفحه آیه بیاوریم.

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

دیدگاه ها