نوشته های وب گاه

چرا فیزیک دانان به وجود خداوند بی اعتقاد هستند آن هم دانشمندان بزرگ ؟

پرسش:
چرا برخی از دانشمندان بزرگ مخصوصا در حوزه فیزیک ملحد بودند و هستند . مثلا استفن هاوکینگ که الان بزرگترین دانشمند فیزیک و نظریه پرداز در حوزه فیزیک و اختر شناسی است به اتکا به یک سری دلایل علمی موجود وجود خدا را منکر شده و کتاب جنجالی در رابطه با این موضوع نوشته است . بعد یک سری از سایت ها با ارائه یک سری اسناد و دست نوشته مدعی شده اند که انیشتن و نیوتن نیز ملحد بوده اند حتی دست نوشته ای از انیشتن به عنوان سند برای اینکه انیشتن ملحد بوده و در رابطه با دین گفته که این ها خرافات و ساخته ذهن بشر است . ارائه کرده اند ؟ می شود توضیح بفرمایید و بنده را راهنمایی فرمایید که چرا فیزیک دانان ملحد هستند آن هم دانشمندان بزرگ و نخبه ؟ آیا پاسخ مناسبی هست که قلب من را آرام کند ؟ و از این شک و تردید نجات دهد؟خواهش می کنم راهنمایی بفرمایید

پاسخ:

۱ـ استیون هاوکینگ، یک دانشمند معمولی فیزیک است و هیچ انقلابی در فیزیک نکرده که او را از فیزیکدانان بزرگ بدانیم؛ او حتّی جایزه ی نوبل هم دریافت نکرده است. اگر او حقیقتاً دست آورد بزرگی در فیزیک داشت، قطعاً موفّق به دریافت جایزه ی نوبل می شد. آنچه موجب شهرت او شده، دو چیز است: ۱ـ وضعیت جسمانی او. ۲ـ تبلیغات زیاد انگلیس و آمریکا در مورد او. حکومت سکولار انگلیس با سوء استفاده از وضعیت جسمانی او، از او ابزاری ساخته اند برای تبلیغ بر ضدّ دین. چون تمام خرج و مخارج هنگفت هاوکینگ بر عهده ی نظام انگلیس است؛ چرا که بیماری او بسیار پرخرج می باشد. لذا اگر هاوکینگ بخواهد زنده بماند چاره ای جز گوش به فرمان بودن ندارد. او در واقع یک برده است.
غربی ها عادت دارند که دانشمندان خود را تا می توانند بزرگ جلوه دهند، بخصوص دانشمندان ضدّ دین خودشان را؛ و از آن سو مدام سعی می کنند تا جایی که می توانند، دانشمندان دیگر کشورها و حتّی دانشمندان متدین خودشان را کوچک کنند. واقع مطلب آن است که هاوکینگ صرفاً یک دانشمند معمولی فیزیک است و به هیچ وجه در سطح امثال نیوتن و انیشتین و حتّی دیگر فیزیکدانهای موجود دنیا نیست. او حتّی در حدّ پروفسور حسابی هم نیست؛ چون پروفسور حسابی، هم یک فیزیکدان صاحب نظریه است هم به علوم و فنون گوناگون و به زبانهای گوناگون تسلّط داشت. امّا می بینید که دکتر حسابی به اندازه ی دانشمندان غربی شهرت ندارد. چرا؟ چون اوّلاً ایرانی است، ثانیاً مسلمان است. ثالثاً شدیداً هم متدین بوده است. دیگر دانشمندان فیزیک موجود هم به اندازه ی هاوکینگ شهرت ندارند، در حالی که برخی از آنها جایزه ی نوبل گرفته اند؛ مثلاً چند نفر هستند که آرتور شالو را بشناسند؟ یا چند نفر پروفسور عبد السلام ـ فیزیکدان متدین پاکستانی ـ را می شناسند؟ در حالی که وی کارهایی بزرگ در فیزیک کرده و جایزه ی نوبل گرفته است.

شما اسم آرتور شالو را در اینترنت جستجو کنید و ببینید در فضای مجازی چقدر از او صحبت شده؟ در دایره المعارف ویکیپدیا، تنها سه یا چهار سطر در موردش صحبت شده است؛ در مورد کسی که جایزه ی نوبل گرفته است. آنگاه ببینید در مورد استیون هاوکینگ چقدر صحبت کرده اند؟ چرا این همه تبعیض؟ چرا شالو باید گمنام بماند؟ چون خداباور است. در مورد پروفسور عبد السلام نیز در ویکیپدیا، فقط چند سطر مطلب آمده است. چرا؟ چون مسلمان و خداباور است. چرا ویکیپدیا در مورد دو دانشمند دریافت کننده ی جایزه ی نوبل، فقط چند سطر مطلب می نویسد ولی در مورد هاوکینگ، مقاله ای مفصّل می نویسد؟ واقعاً هاوکینگ چه کار بزرگی در فیزیک کرده که لایق این همه شهرت باشد؟ او صرفاً چند کتاب ساده در سطح فهم دانش آموزان دبیرستانی نوشته که با تبلیغات غربی ها، شده است پرفروشترین کتاب سال. حالا بروید شرح حال پروفسور محمود حسابی را در ویکیپدیا ببینید. تا توانسته اند شخصیت او را لجن مال کرده اند. چرا؟ چون یک فیزیکدان مسلمان و متدین و ایرانی است. گویی ویکیپدیا قسم خورده که هر جا فیزیکدان متدینی وجود دارد، یا او را نادیده بگیرد یا لجن مالش کند.

۲ـ نیوت، قطعاً فردی متدین بوده و اسناد فراوانی بر این ادّعا دلالت دارند.

دایره المعارف ویکیپدیا، در مورد نیوتن گفته است: « هرچند نیوتن بیشتر به خاطر آثار علمی شهرت دارد امّا تعدادی از رساله‌های وی در مورد تفسیر کتاب مقدس شهرت دارند. وی خود را از معدود افراد زمان می‌دانست که توسط خدا برای تفسیر کتاب مقدس برگزیده شده بودند. وی مانند بسیاری دیگر از معاصران هموطنش از ستایندگان آثار جوزف مید بود. نیوتن تاکید زیادی بر تفسیر مکاشفه یوحنا داشت و یادداشتهای فراوانی در مورد این بخش از انجیل دارد. وی به تثلیث اعتقاد نداشت.»

ملاحظه می کنید که نیوتن به انجیل اعتقاد داشته ولی جالب اینجاست که مسیحیت رایج (مسیحیت تثلیثی) را قبول نداشته است. و باید هم قبول نمی کرد. چون تثلیث، قطعاً خلاف عقل است. او به مسیحیتی ایمان داشته که آلوده به تثلیث نبوده است. جملات فراوانی هم از خود نیوتن به جا مانده که نشان می دهد او فردی خداشناس بوده است. وی گفته است: « این‌ زیباترین‌ نظام‌ خورشید و سیارات‌ و ستاره‌های ‌دنباله‌دار، تنها می‌تواند در نتیجه‌ تدبیر و حاکمیت‌ یک‌ موجود دانا و توانا پدید آید.» (فیزیکدانان غربی و مسأله ی خدا، دکتر مهدی گلشنی(فیزیکدان)، ص۱۱)

۳ـ انیشتین و خداشناسی

انیشتین یهودی زاده است، امّا شواهدی در دست است که او هم با یهودیت مخالف بوده هم با مسیحیت؛ ولی این به معنی ملحد بودن نیست. چون او بارها اعتراف به وجود خدا کرده و بلکه از حقّانیت اسلام دم زده است. شواهدی در دست است که او، کتاب مقدّس (عهد عتیق+ عهد جدید) را خرافات می دانسته است؛ همان گونه که ما مسلمانها نیز کتاب مقدّس را خرافات می دانیم.

این جملات از انیشتین است:

« خداوند به مشکلات ریاضی ما اهمیتی نمی دهد. او به صورت عملی انتگرل می گیرد.»

«خدا با جهان تاس بازی نمی‌کند.» این جمله را در ردّ اصل عدم قطعیت گفته است.

« قرآن کتاب جبر یا هندسه نیست؛ مجموعه‏اى از قوانین است که بشر را به راه صحیح، راهى که بزرگترین فلاسفه و دانشمندان دنیا از تعریف و تعیین آن عاجزند، هدایت مى‏کند ».

آلبرت اینشتین در رساله ی پایانی عمر خود با عنوان « دی ارکلرونگ Die Erklärung – von: Albert Einstein – ۱۹۵۴ ، یعنی « بیانیه » که در سال ۱۹۵۴ آن را در امریکا و به آلمانی نوشته است – اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح میدهد و آن را کاملترین و معقولترین دین می داند. این رساله در حقیقت همان نامه نگاری محرمانه اینشتین با آیت الله بروجردی (فوت۱۳۴۰ش=۱۹۶۱م) است که توسط مترجمین برگزیده ی شاه ایران محرمانه صورت پذیرفته است. اینشتین در این رساله « نظریه ی نسبیت » خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از(نهج البلاغه) وبیش از همه (بحارالانوار) علامه ی مجلسی (که از عربی به انگلیسی توسط حمید رضا پهلوی(فوت۱۳۷۱ش) و… ترجمه و تحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده) تطبیق داده و مینویسد که :هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمی شود و تنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده ی نسبیت را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند.

۴ـ پاره ای از گفتارهای فیزیکدانان در مورد خدا، بر گرفته از کتاب: « فیزیکدانان غربی و مسأله ی خداباوری» تألیف فیزیکدان بزگوار، دکتر مهدی گلشنی.

گالیله‌: «خداوند در اعمال‌طبیعت‌، بیشتر از جمله‌های‌ مقدّس‌ انجیل‌، متجلّی‌ می‌شود».

نیوتون‌: « این‌ زیباترین‌ نظام‌ خورشید و سیارات‌ و ستاره‌های ‌دنباله‌دار، تنها می‌تواند در نتیجه‌ تدبیر و حاکمیت‌ یک‌ موجود دانا و توانا پدید آید ».

انیشتین‌: « زیباترین‌ و عمیق ترین‌ احساسی‌که‌ ما می‌توانیم‌ تجربه ‌کنیم‌، احساس‌ عرفانی‌ است‌… کسی‌ که‌ با این‌احساس‌ بیگانه‌ است‌ و هنوز مجذوب‌ و شگفت‌زده‌ نشده‌ است‌، مثل‌مرده‌ می‌ماند. باور من‌ به‌ خدا، اعتقادی‌ شورانگیز به‌ هستی‌ قدرت ‌عقلانی‌ برتری‌ است‌، که‌ در جهان‌، به‌ گونه‌ای‌ درک‌ناپذیر آشکار می‌شود ».

انیشتین‌: « ما به‌ مثابه‌ طفلی‌ خردسال ‌هستیم‌ که‌ وارد کتابخانه‌های‌ بزرگ‌ می‌شود که‌ همه‌ دیوارهای‌ آن‌ از زمین ‌تا سقف‌ با کتاب هایی‌ به‌ زبان های‌ گوناگون‌ پوشیده‌ شده‌ است‌. کودک‌می داند که‌ باید کسانی‌ آن‌ کتاب ها را نوشته‌ باشند، امّا نمی داند آن ها را چه‌ کسانی‌ و چگونه‌ نوشته‌اند. زبان های‌ متعدد کتاب ها را نیز نمی‌فهمد. کودک‌ طرحی مشخّص‌ در ترتیب‌ کتاب ها می‌بیند؛ نظمی‌ اسرارآمیز، که‌ او آن‌ را درک‌ نمی‌کند ولی‌ می‌تواند با حّسی‌ مبهم‌، حدس‌ بزند. به‌ نظر من‌، وضعیت‌ این‌ کودک‌ همانند وضعیت‌ عقل‌ انسان‌ در برابر خداست‌… »
لایپ‌ نیتس : « به‌ ویژه‌ در علوم‌… ما شگفتی های‌ خداوندی‌ را می‌بینیم‌… قدرت‌، حکمت‌ و نیکویی‌ او را… بدین‌ علّت‌، من‌ از جوانی‌ خود را وقف‌ علومی‌ کرده‌ام‌ که‌ آن ها را دوست‌ می‌داشتم‌ . »

لردکلوین‌ ــ در قرن‌ نوزدهم‌ ــ برای‌ توضیح‌ پایداری‌ اتم ها، ناگزیر، وجودخدا را اثبات‌ کرد.

هویل‌ (Hoyle؛ اختر فیزیک دان‌انگلیسی‌): علم‌ آمادگی‌ داشته‌ است‌ که‌ باورهای مذهبی‌ را نابود کند درحالی‌ که‌ چیزی‌ را جایگزین‌ آن ها نکرده‌ است‌ که‌ برای‌ جامعه‌ رضایت‌بخش‌ باشد.

شالو (A. Schawlow؛ فیزیک دان‌ آمریکایی‌ و برنده‌ جایزه‌ نوبل‌):« پرسش‌ از مبدأ، باید به‌ دقت‌ِ هرچه‌ بیشتر، تا حدّی‌ که‌ علایق‌ و توانایی‌دانشمندان‌ اجازه‌ می‌دهد، دنبال‌ شوند. امّا جواب ها هرگز نهایی‌ نیست‌ و برای‌ پاسخ‌ به‌ پرسش های‌ عمیق تر، سرانجام‌ باید به‌ دین‌ مراجعه‌ کرد». او در ادامه می گوید : «به‌ نظر من‌، وقتی‌ با عجایب‌ حیات‌ و جهان ‌روبرو می‌شویم‌، به‌ جز سؤال‌ از چگونگی‌، باید از چرایی‌ نیز بپرسیم ‌زیرا تنها دین‌ پاسخگوی‌ آن هاست‌… . من‌ در جهان‌ و در زندگی‌ خودم‌، به‌خدا نیاز دارم‌».

آرتور شالو: «بسترِ دین‌، زمینه‌ خوبی‌ برای‌ کارهای‌ علمی‌ است‌… پس‌، پژوهش‌ علمی‌ یک‌ عمل‌ عبادی‌ است‌؛ زیرا، بسیاری‌ از شگفتی های ‌خلقت‌ الهی‌ را آشکار می‌سازد».

تاونز (Townes؛ فیزیک دان‌ آمریکایی‌ و برنده‌ جایزه‌ نوبل‌): «من‌ دین‌ و علم‌ را دو نگرش‌ ــ نسبتاً متفاوت‌ ــ به‌ مسئله‌ای‌ واحد می‌بینم‌ یعنی‌، شناخت‌ از خود و جهان‌. در حوزه‌ دین‌، باید شناخت‌ از هدف‌ جهان‌ را نیز افزود. اما به‌ نظر، این‌ هدف‌ را در حوزه‌ علم‌ نیز می‌توان‌ طرح‌ کرد. پس‌، به‌ عقیده‌ من‌، هدف‌ علم‌ و دین‌ یکی‌ است‌ یعنی‌، شناخت‌ از خود و جهان‌. پس‌ هر دو، باید با گذشت‌ زمان‌ به‌ هم‌ نزدیک‌ شوند ».

پاکینگ‌ هورن‌ (Polkinghorn؛ فیزیک دان‌ انگلیسی‌): «علم‌ بدون‌دین‌، ناقص‌ است‌ و نمی‌تواند به‌ عمیق‌ترین‌ لایه‌های‌ فهم‌ دست‌ بیابد. یعنی‌، بصیرت‌ شگفتی‌ که‌ علم‌ از آثار فهم‌ پذیر جهان‌ به‌ ما می‌دهد، خواستار تبیینی‌ عمیق‌تر از آن‌ است‌ که‌ خود به‌ دست‌ می‌دهد. دین‌، همچنان‌ که‌ ادعای‌ خود را که‌ جان‌ مخلوق خداست‌ حفظ‌ می‌کند، باید بافروتنی‌ کافی‌ از علم‌ بیاموزد که‌ جهان‌ عملاً چگونه‌ است‌».

مارگِنو (Margenau؛ فیزیک دان‌ آمریکایی‌) می‌گوید: «علم‌ به‌ دین‌ نیاز دارد تا منشأ و موفقیت هایش‌ را توجیه‌ کند. هنگامی‌ که‌ در سال‌ ۱۹۳۲، در مؤسسه‌ مطالعات‌ پیشرفته‌ در پرینستون‌تحقیق‌ می‌کردم‌، این‌ دیدگاه‌ را با انیشتین‌ مطرح‌ کردم‌ و تعبیر او را به‌ یاد دارم‌: کشف‌ قانونی‌ بنیادی‌ و تأیید شده‌ از طبیعت‌، الهامی‌ ازخداست‌».

مات‌ (Mott؛ فیزیک دان‌ انگلیسی‌): «علم‌ می‌تواند دین‌ را ازباورهای‌ خرافی‌ رهایی‌ بخشد و برداشت‌ درست‌تری‌ از خدا به‌ ما بدهد. در عین‌حال‌، من‌ فکر نمی‌کنم‌ که‌ علم‌ بتواند به‌ همه‌ پرسش ها پاسخ‌دهد».

اِمِل‌(Emmel؛ زیست‌ شناس‌ آمریکایی‌): «من‌ احساس‌ می‌کنم‌ که‌ بسیاری‌ از دانشمندان‌ در دوران‌ تحصیلات‌ عالی‌ یا کمی‌ بعد از آن‌، به‌ مرحله‌ای‌می‌رسند که‌ احساس‌ می‌کنند توجه‌ به‌ دیدگاه های‌ متافیزیکی‌ بر خلاف‌ مُد است‌ و لذا برای‌ بقیه‌ عمر، سرشان‌ را در برف‌ می‌کنند، و کوششی‌ نمی‌کنند تا منظره‌ای‌ وسیع تر از حوزه‌ نزدیک‌ به‌ حوزه‌ خویش‌ را ببینند ».

اسمیت (Smith؛ ریاضیدان‌ آمریکایی‌): «برای‌ من‌، شخصاً، هیچ‌چیزی ‌آشکارتر و یقینی‌تر از وجود یا واقعیت‌ خدا نیست‌. در واقع‌، من‌ به‌ این ‌دیدگاه‌، که‌ وجود خدا تنها یقین‌ مطلق‌ است‌، تمایل‌ دارم‌. چون‌ در واپسین‌ تحلیل‌، او تنها وجود مطلق‌ یا واقعی‌ است‌».

تیرینگ (W.Thirring؛ فیزیک دان‌ نظریه‌پرداز اتریشی‌): «من‌اعتقاد ندارم‌ که‌ می‌توانم‌ خدا را با منطق‌ انسانی‌ بفهمم‌. من‌ فقط‌ می‌توانم ‌از تجربه‌های‌ شخصی‌ام‌ کمک‌ بگیرم‌ و بدانم‌… که‌ او مرا هدایت‌ می‌کند چنان‌ که‌ به‌ نظر می‌رسد هر جزیی‌ از مخلوقات‌ را هدایت‌می‌کند».

مارگنو (Margenau):«اکنون‌ این‌ سؤال‌ مطرح‌ می‌شود که‌ منشأ قوانین‌ طبیعت‌ چیست‌؟ و من ‌تنها جواب‌ قانع‌ کننده‌ای‌ که‌ می‌یابم‌ این‌ است‌ که‌ آن ها به‌ وسیله‌ خدا خلق ‌شده‌اند و خدا قادر و عالم‌ مطلق‌ است‌». و نیز می‌گوید: «خدا هم ‌جهان‌ فیزیکی‌ و هم‌ قوانین‌ حاکم‌ بر آن‌ را خلق‌ کرد ».

دیویس‌: «آیا وجود جهان‌ را می‌توان‌ بی‌نیاز از خدا و تنها به‌ وسیله‌ علم‌ توضیح‌ داد؟ آیا می‌توان‌ جهان‌ را نظام‌ بسته‌ای‌ در نظر گرفت ‌که‌ علّت‌ وجودی‌اش‌ در آن‌ نهفته‌ باشد؟ پاسخ‌ به‌ معنایی‌ بستگی‌ دارد که‌ با آن‌ توضیح‌ می‌دهیم‌. با فرض‌ قوانین‌ فیزیک‌، جهان‌ می‌تواند خود مدار باشد و از جمله‌، خود را خلق‌ کند. امّا قوانین‌ فیزیکی‌ از کجا می‌آیند؟» و نیز: «تا وقتی‌ که‌ منشأ قوانین‌ طبیعت‌ خداست‌، وجودی ‌شگفت‌تر از ماده‌ّ ــ که‌ آن‌ را نیز خدا آفریده‌ است‌ ــ نیست‌. امّا وقتی‌مبنای‌ خدایی‌ قوانین‌ را کنار می‌نهیم‌، وجود آن ها به‌ یک‌ راز عمیق‌ تبدیل‌ می‌شود».

پارکر (B. Parker؛ فیزیک دان‌ آمریکایی‌): «این‌ ترس‌ وجود ندارد که‌ دانشمندان‌ هرگز بتوانند نیاز به‌ خدا را حذف‌ کنند… هر قدر هم‌ که‌ ما این‌ قضیه‌ را پی‌گیری‌ کنیم‌، همواره‌، چیزی‌ می‌ماند که‌ توضیح‌ داده‌ نشده‌ است‌. خلقت‌، به‌ قوانین ‌طبیعت‌ بستگی‌ دارد و پیدایش‌ آن‌ بدون‌ قوانین‌ امکان‌پذیر نبوده‌ است‌. چه‌ کسی‌ این‌ قوانین‌ را خلق کرده‌ است‌؟ تردیدی‌ نیست‌ که‌ همواره‌ به‌ یک ‌خدا نیاز هست‌ ».

توضیح:

این سه فیزیکدان فهیم، نکته ی بسیار بلندی را مطرح نموده اند.

۱ـ جهان مادّی، با قوانین علمی کار می کنند.

۲ـ فیزیکدانها، قوانین علمی را خلق نمی کنند بلکه قوانین علمی موجود را کشف می کنند.

۳ـ خود این قوانین علمی، مادّه یا انرژی یا نیرو نیستند بلکه اموری هستند که بر مادّه و انرژی و نیرو حاکم می باشند.

۴ـ پس قوانین علمی، خودشان از سنخ امور غیر مادّی(مجرّد) هستند.

۵ـ این قوانین از کجا آمده اند؟ اگر بگویی که این قوانین غیر مادّی، خودشان واجب الوجودند، خدا بودن آنها را قبول کرده ای؛ و اگر آنها را واجب الوجود ندانی، باید آنها را معلول یک واجب الوجود بدانی. پس در هر حال، گریزی از پذیرفتن یک خدای غیر مادّی نخواهی داشت.

این نکته ای که این فیزیکدانان باهوش فهمیده اند، امثال هاوکینگ شعور فهمش را نداشته اند. هاوکینگ می گوید: جهان با قوانین قطعی فیزیک کار می کند، لذا نیازی به وجود خدا نیست. امّا این قدر شعور ندارد که بپرسد: پس خود این قوانین چیستند و از کجا آمده اند؟ چرا قوانین گوناگون فیزیک و شیمی و … این همه به هم مرتبط هستند؟ طوری که انگار همه ی آنها از یک مبدأ کنترل می شوند.

ــ نقد نظرات هاوکینگ

۱ـ جناب هاوکینگ در باب فلسفه و کلام ، بخصوص از نوع اسلامی آن، فاقد اطّلاعات می باشد. و اظهار نظر چنین کسی در باب مسائل فلسفی و کلامی، پشیزی ارزش ندارد. اگر همین جناب هاوکینگ درباره ی مسائل علم پزشکی یا روانشناسی یا اقتصاد اظهار نظر می کرد، چه ارزشی داشت؟ آنچه نظر وی را جدّی می کند، شهرت او در فیزیک نظری است، که ربطی به علوم فلسفی و کلامی ندارد.

بدتر اینکه وی حتّی به خود زحمت نداده که لااقلّ با یک متخصّص در فلسفه و کلام بحثی داشته باشد و آنگاه اظهار نظر کند. با تمام این احوال فلاسفه و متکلّمین اسلامی حاضرند با ایشان وارد بحث شوند. در همین راستا، آیه ‌الله دکتر سیدمصطفی محقّق داماد، رییس مطالعات اسلامی فرهنگستان علوم و رییس بخش کلام مؤسسه حکمت و فلسفه ایران،‌ آمادگی خود را برای مناظره با منکران وجود خدا و به ویژه پروفسور استیون هاوکینگ اعلام کرده است. حال نوبت جناب هاوکینگ است که اعلام آمادگی نماید.

متن پیام آیه ‌الله دکتر سیدمصطفی محقّق داماد چنین است:

«اینجانب اعلام آمادگی می‌کنم که به همراه استادان کلام و حکمت اسلامی ، اعضای گروه مطالعات اسلامی از نظر کلامی و فلسفی و با مددگیری از عالمان بزرگ علوم تجربی در فرهنگستان علوم ایران از جهات علوم تجربی، چنانچه این فرصت فراهم شود، در یک رسانه ی جهانی، بدون هیچگونه تنشی با پروفسور هاوکینگ به مناظره بپردازم و داوری را به وجدان پاک انسان‌های صاحب اندیشه و فکور واگذار کنم.»

۲ـ در این مقام به نقد پاره ای از ادّعاهای جناب هاوکینگ می پردازیم.

الف: وی سابقاً در کتاب تاریخچه زمان نوشته بود: « اگر ما یک فرضیه ی همه جانبه و کامل را در مورد پیدایش عالم کشف کنیم این مهمترین پیروزی انسان خواهد بود؛ چون ما قادر خواهیم بود که درون ذهن خدا را بشناسیم»

پاسخ:

۱ـ این همان خدایی است که جناب هاوکینگ آن را ردّ می کند. از نظر ما مسلمین، چنین خدایی ابداً وجود نداشته و ندارد. چنین خدایی، خدایی است توهّمی. پس جناب هاوکینگ دستش درد نکند که وجود چنین خدایی را ردّ نموده است.

خدایی که ذهن داشته باشد، بر اساس یک برنامه کار کند، و علمش توسّط آفریده هایش قابل احاطه باشد، خدای ما مسلمین نیست بلکه خدای در پیتی خود هاوکینگ است؛ که از نظر ما مسلمین، حتَی به درد لای جرز هم نمی خورد؛ کجا رسد که خالق جهان باشد. جناب هاوکینگ، فیزیکدان خوبی است امّا معلوم نیست که پزشک یا اقتصاددان یا فیلسوف یا متکلّم خوبی هم باشد. تصوّر ابتدایی او از خدا و نحوه ی ارتباط خدا با مخلوقات، گواه آن است که او هیچ تصوّر درستی از خدا ندارد. این معنا را وقتی بهتر خواهید یافت که خدای مورد نظر حکمای اسلامی را معرّفی خواهیم نمود. خدای ما مسلمین، نه ذهن دارد، نه ماهیت دارد، نه برنامه ی از پیش تعیین شده دارد، نه علمش محدود است که قابل احاطه باشد. « … وَ لا یحیطُونَ بِشَی‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِما شاءَ ـــ و کسى از علم او آگاه نمى‏گردد؛ جز به مقدارى که او بخواهد » (البقره:۲۵۵) در ادامه خدای مورد نظر خودمان را معرّفی می کنیم تا ملاحظه فرمایید که خدای ما کجا و خدای توهّمی جناب هاوکینگ کجا؟

۲ـ جناب هاوکینگ گفته: « اگر ما یک فرضیه ی همه جانبه و کامل را در مورد پیدایش عالم کشف کنیم … ».

از وی می پرسیم: مگر چنین فرضیه ای را کشف نموده اید؟!! نسبیت و مکانیک کوانتوم که با یکدیگر همخوانی ندارند و با هم چفت نمی شوند. لذا فیزیکدانها سالهاست که دنبال وحدت بخشی به این دو نظریه اند. از طرف دیگر، فرضیه ی ابَر ریسمان یا فرضیه ی رشته ها هم که امتحان خود را پس نداده است؛ و هنوز در حال آزمایش پس دادن است، و سالها طول خواهد کشید تا بتوانیم آن را مورد آزمایش قرار دهیم.

۳ـ از این گذشته، مگر فرضیه ، قانون قطعی است؟!! کدام فرضیه در فیزیک بوده که تا کنون تغییر نکرده و در معرض تغییر نبوده است؟ ماهیت فیزیک همین است که همواره با فرضیات سر و کار دارد نه با براهین قطعی و تغییرناپذیر. در این باره نیز در ادامه سخنانی خواهیم گفت.

ب: پروفسور هاوکینگ می نویسد:« چون قوانین جدید فیزیک مثل گرانش وجود دارند، کهکشان می تواند خود را از هیچ بسازد. روند خلق بدون مقدمه و یکباره دلیل وجود کهکشان و هستی ما است . هیچ ضرورتی ندارد که خداوند را برنامه ریز و مسئول آن آفرینش بدانیم.»

پاسخ:

۱ـ کدام قوانین فیزیک؟!! مگر فرضیات، قوانین هستند؟! اساساً فیزیک نظری جای قانون نیست. در حیطه ی علوم، قانون به معنی حقیقی کلمه ، اختصاص به علوم عقلی مثل ریاضیات و فلسفه دارد. در حالی که فیزیک، علم تجربی است نه علم عقلی. و می دانیم که علوم تجربی، علوم عقلی و برهانی نیستند. در این علوم، ابتدا شواهدی مورد مطالعه قرار می گیرند، آنگاه بر اساس آن شواهد، فرضیه (مدلی ذهنی) ساخته می شود، سپس آن فرضیه از طریق برخی آزمایشات مورد تأیید قرار می گیرد. این روش اثبات، که آن را برهان انّی یا سیر از معلول برای اثبات علّت یا استدلال از طریق کارکردها می نامند، از نظر عوام مردم، روشی است یقین آور ، امّا از نظر منطقی، روشی است غیر یقین آور.

مثلاً می گوییم:

ـ از پشت این دیوار دودی بلند است.

ـ هر دودی از آتش برمی خیزد.

ـ پس پشت این دیوار، آتشی روشن است.

این استدلال از نظر عوام مردم، کاملاً درست می باشد. استدلالهای علوم تجربی نیز از همین سنخ می باشند؛ یعنی از شواهد، به علّتها می رسند. امّا از نظر عقلی، چنین استدلالی باطل است. چون محال است بتوان از راه شواهد و معالیل به علّتها یقین پیدا کرد. در چنین موادی تنها می توان فرضیه سازی نمود، همین و بس.

فردی را در نظر بگیرید که از بدو تولّدش نه آتش دیده و نه دود. حال چنین کسی مشاهده می کند که دودی از پشت دیوار بالا می رود. اگر او راهی برای دیدن پشت دیوار نداشته باشد، آیا می تواند از وجود دود، به وجود آتش پی ببرد. او تنها می تواند یقین کند که این دود، علّتی دارد؛ امّا علّت آن چیست نمی تواند بفهمد. لذا اگر راهی برای رسیدن به پشت دیوار نداشته باشد، در مورد آن علّت، تنها می تواند فرضیاتی را ارئه دهد.

امّا چرا ما با دیدن دود، یقین به وجود آتش پیدا می کنیم؟ چون ما قبلاً دیده ایم که آتش دود تولید می کند. کسی تاکنون الکترون و پروتون و فتون و کوارک و انفجار بزرگ و انبساط فضا و … را ندیده است. ما شواهدی را مشاهده می کنیم و برای آنها علّتهایی را فرض می کنیم. و آنگاه درستی فرض خودمان را با شواهدی دیگر، تقویت می کنیم. دقَت فرمایید! گفتیم تقویت می کنیم نه اثبات. حتی با هزاران شاهد تجربی نیز یک فرضیه را نمی توان اثبات نمود؛ بلکه فقط می توان آن را به حد مقبولیت رساند. مثلاً فرضیه ی جاذبه ی عمومی نیوتن، با شواهد تجربی فراوانی تایید شده بود؛ و چند صد سال کاملاً یقینی پنداشته می شد تا اینکه با نظریه ی نسبیت عامّ انشتین، ابطال گردید و گرانش نسبیتی، جای گرانش نیوتنی را گرفت.

۲ـ ادّعا شده که « کهکشان می تواند خود را از هیچ بسازد ».

می پرسیم: از هیچ یعنی از چه چیز؟ یعنی عدم، تبدیل به وجود می شود؟!! عقل هم خوب چیزی است. عدم چیست که تبدیل به وجود شود؟!! از منظر عقل سلیم، نه وجود، عدم می شود و نه عدم تبدیل به وجود می شود. لذا از منظر حکمای الهی، خداوند متعال، موجودات را از علم خویش تنزّل داده، نه اینکه آنها را از عدم آفریده است. بلی موجودات در دنیا نبودند و در دنیا ظاهر شدند؛ ولی این به معنی آفرینش از عدم نیست. خداوند متعال می فرماید: « وَ إِنْ مِنْ شَی‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ــ و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن (حقایق آن) نزد ماست؛ و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه ی معلوم و معین» (الحجر:۲۱) و فرمود: « ِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاس‏ ـــ و آهن را نازل کردیم که در آن نیروى شدید و منافعى براى مردم است »(الحدید:۲۵).

پس خلقت به معنی نزول از مقام علم به مقام عین است نه به معنی موجود گشتن معدوم.

ما از جناب هاوکینگ می پرسیم: طبق کدام فرمول فیزیک، عدم تبدیل به وجود می شود؟ اصل بقای مادّه و انرژی را چه می کنید؟ مگر در انفجار بزرگ، عدم تبدیل به وجود می شود؟! تکینگی آغازین، هم جرم دارد هم حجم حدّی دارد؛ یعنی حجم آن، اگر چه صفر تلقّی می شود؛ امّا صفر حدّی نه صفر مطلق؛ یعنی حجم تکینگی آغازین، حقیقتاً صفر نیست؛ بلکه به زبان ریاضی، حدّ یا لیمیت آن به صفر میل می کند. لذا تکینگی آغازین عدم نیست. چون عدم، هیچ ندارد. اصلاً انفجار عدم ، معنی ندارد.

باز می پرسیم:قبل از انفجار بزرگ چه بوده است؟! منظورم قبل به زمان جوهری است نه قبل به زمان فیزیکی که زمان عرضی است. البته آقای هاوکینگ یک زمان بیشتر نمی شناسد، در حالی که حکمای اسلامی، پنج گونه زمان می شناسند.

۳ـ امّا اگر منظور جناب هاوکینگ این است که خدا فقط آفریننده ی مادّه و انرژی است ؛ و شکل یافتن عالم به صورت امروزی آن کار خدا نیست؛ بلکه لازمه ی طبیعی قوانین فیزیک است، از وی می پرسیم: منظورتان از قوانین فیزیک چیست؟ آیا این قوانین را شما ساخته اید یا حقیقتاً وجود دارند؟ اگر این قوانین، صرف فرضیه و ساخته ی ذهن بشرند، بر اساس آنها نمی توان در مورد عالم خلقت، قضاوت قطعی نمود. امّا اگر حقیقتاً وجود دارند، از چه سنخی هستند؟ یعنی خود این قوانین، مادّه هستند یا انرژی؟ اگر مادّه و انرژی هستند، که جزء عالمند نه قانون عالم. امّا اگر از سنخ مادّه و انرژی نیستند، پس چیستند؟ از نظر اللهیون ، قوانین طبیعت چیزی نیستند جز ظهور اراده ی خدا در طبیعت؛ که خداوند متعال از آنها تعبیر می کند به سنّه الله. جناب هاوکینگ توهّم نموده که خدا آن بالا ایستاده و جهان را تدبیر می کند. زهی خیال باطل. در منطق حکمای اسلامی، مخلوقات، ظهور اراده ی خدایند. لذا کشف قوانین عالم، یعنی کشف نحوه ی عملکرد اراده ی تکوینی خدا. پس همان چیزی که جناب هاوکینگ آن را دلیل بر عدم دخالت خدا در طبیعت می داند، نزد حکما دقیقاً دلیل بر دخالت خدا در طبیعت است.

از نظر وی، وجود عالم خلقت، ضروری و اجتناب ناپذیر می باشد؛ یعنی طبق قوانین فیزیک، این عالم جز به همین صورت که موجود شده نمی توانست باشد. آنگاه وی از این مطلب نتیجه گرفته که پس خدا دخالتی در تدبیر عالم ندارد. نمی دانم بر این اشتباه بزرگ گریه کنم یا بخندم. الآن قرنهاست که حکمای اسلامی، می گویند: نظام موجود، نظامی ضروری و اجتناب ناپذیر، و نظام احسن است؛ یعنی عالمی بهتر از این عالم، فرض ندارد ؛ و عالم، غیر از این که هست نمی توانست باشد. امّا از کجا به این مطلب رسیده اند؟ دقیقاً از فرض وجود خدا؛ یعنی چون خدا هست و کمال محض می باشد، پس عالم خلقت باید باشد و غیر از این که هست نمی تواند باشد. شگفتا که جناب هاوکینگ از همان قضیه ای که از فرض وجود خدای کامل و محض نتیجه گرفته شده است، عدم وجود خدا یا عدم دخالت او را در نظام هستی نتیجه می گیرد.

از نگاه حکما ، خداوند متعال علّت تامّه ی عالم هستی است و با وجود علّت تامّه ، وجود معلول حتمی و اجتناب ناپذیر است . همچنین همانطور که معلول در اصل وجود خود بند به علّت تامّه ی خود بوده بنده ی آن است ، در چگونگی وجودش نیز تابع وجود علّت تامّه ی خویش می باشد. لذا نظام خلقت غیر از اینکه هست نمی توانست باشد. فرض عالم خلقت ، متفاوت با آنچه که هست ، مساوی است با فرض تغییر در ذات خدا ؛ که امری است محال ؛ چون تغییر ، علامت حدوث بوده با واجب الوجود بودن نمی سازد.

حکما بر همین مبنا گفته اند:عالم خلقت و چگونگی آن ، لازمه ی ذات خدا و اقتضای ذات اوست و چون رابطه ی علّی و معلولی ، رابطه ای محکم ، ضروری و خلل ناپذیر است، لذا نظام موجود، محکمترین و استوارترین نظام مفروض بوده مستحکمتر از آن ذاتاً ممکن نیست ؛ لذا نظام هستی نظامی محکم و حکیمانه، و خالق آن نیز حکیم است.

همچنین از آن جهت که ذات باری تعالی کمال مطلق است ، عالم خلقت نیز کاملترین معلول ممکن می باشد. لذا نظام موجود نظام اکمل است و کاملتر از آن فرض ندارد. همچنین خداوند متعال حسن و جمال مطلق است. لذا معلول او (عالم خلقت ) نیز زیباترین نظام ممکن بوده نظام احسن است و زیباتر از آن فرض ندارد.

اگر جناب هاوکینگ بهره ای از حکمت اسلامی داشت، شاید چنین سخنان نامعقولی را بر زبان نمی راند. البته ما ایشان را معذور می داریم. چون او خدایی غیر از خدای جعلی مسیحیت را نمی شناسد. همان خدایی که در آسمانهاست و به صورت عیسی مسیح در آمد و فدای گناهان امّت شد.

ج: : جناب هاوکینگ گفته: « کشف منظومه های دیگر نظیر منظومه خورشیدی ثابت کرد که منظومه ی ما که در برگیرنده ی یک خورشید و سیاره هایی است که پیرامون آن می چرخند یک پدیده منحصر به فرد نیست. این واقعیت نشان داد که وجود حالت فیزیکی ایده آل بین خورشید و کره ی زمین و پیدایش انسان روی کره زمین، یک پدیده ی از پیش طراحی شده و دقیق برای موجودیت و رفاه انسان نیست.»

پاسخ:

این توهّمات نیز ریشه در توهّمات مسیحیان دارد. در مسیحیت، چنین تبلیغ می شود که زمین به خاطر وجود انسان در آن، جایگاه ویژه ای است. امّا از منظر مسلمین ، چنین توهّماتی باطل است. از کسی چون جناب هاوکینگ حقیقتاً جای عجب است که چگونه چنین نتیجه گیری سستی را کرده است. مگر علم به وجود کراتی دیگر که موجودات زنده در آنها هستند، دلیل می شود که جهان مدبّر ندارد؟!! مسلمانها بیش از هزار سال است که یقین دارند، در کرات دیگر نیز موجود زنده و مکلّف وجود دارند، ولی هیچگاه هم به چنین نتیجه ی مزخرف و غیر منطقی نرسیده اند. بلکه دقیقاً برعکس؛ اگر ثابت شود که در سیارات دیگری نیز موجود زنده وجود دارد، حقّانیت مذهب شیعه و ائمه(ع) اثبات می شود. چون ایشان قرنها قبل وجود چنین موجوداتی را با قطعیت تمام اظهار نموده اند.

واقعاً چقدر بی چاره اند جناب هاوکینگ و امثال او که دسترسی به چنین احادیثی ندارند و عمری را با عقائد خرافی مسیحیت سر کرده اند. او حقیقتاً فیزیکدان بزرگی است ولی حیف که هیچگاه به خود اجازه نداده است سری هم به اسلام و منابع آن بزند؛ و از احادیث اهل بیت(ع) ایده بگیرد. به پاره ای از این احادیث شگفتی زا اشاره می کنیم تا ببینید که حجج الهی چه گفته اند و اینها کجا رفته اند.

عَنْ جَابِرِ بْنِ یزِیدَ قَالَ: « سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ : « أَ فَعَیینا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ » فَقَالَ یا جَابِرُ تَأْوِیلُ ذَلِکَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا أَفْنَى هَذَا الْخَلْقَ وَ هَذَا الْعَالَمَ وَ سَکَنَ أَهْلُ الْجَنَّهِ الْجَنَّهَ وَ أَهْلُ النَّارِ النَّارَ جَدَّدَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَالَماً غَیرَ هَذَا الْعَالَمِ وَ جَدَّدَ عَالَماً مِنْ غَیرِ فُحُولَهٍ وَ لَا إِنَاثٍ یعْبُدُونَهُ وَ یوَحِّدُونَهُ وَ یخْلُقُ لَهُمْ أَرْضاً غَیرَ هَذِهِ الْأَرْضِ تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً غَیرَ هَذِهِ السَّمَاءِ تُظِلُّهُمْ لَعَلَّکَ تَرَى أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّمَا خَلَقَ هَذَا الْعَالَمَ الْوَاحِدَ أَوْ تَرَى أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یخْلُقْ بَشَراً غَیرَکُمْ بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى أَلْفَ أَلْفِ عَالَمٍ وَ أَلْفَ أَلْفِ آدَمٍ وَ أَنْتَ فِی آخِرِ تِلْکَ الْعَوَالِمِ وَ أُولَئِکَ الْآدَمِیینَ ـــــــــــ جابر بن یزید، گفت: از امام پنجم(ع) تفسیر قول خدای عزّ و جلّ را پرسیدم که می فرماید:«آیا درمانده شدیم به آفرینش نخست بلکه آنان هر روز در پوششى از آفرینشى تازه‏اند » (ق: ۱۵) ؛ امام پاسخ فرمودند: اى جابر تأویلش این است که چون خدای عزّ و جلّ این خلق را پایان دهد و این عالم را نیز ؛ و اهل بهشت در بهشت جا کنند، و اهل دوزخ در دوزخ، خدا ی عزّ و جلّ عالمی غیر این عالم از نو بیافریند، و عالمی نو به پا می کند بدون ‏نر و ماده ای ،که او را می پرستند و یگانه می شناسند، و زمینى جز این زمین براى آنها بیافریند که روى آن باشند، و آسمانى جز این آسمان که بر آنها سایه کند. شاید تو پندارى که خدا ی عزّ و جلّ فقط این یک عالم را آفریده، یا اینکه خدای عزّ و جلّ آدمى جز شما نیافریده است؟! آرى به خدا سوگند البته خدا ی تبارک و تعالى هزار هزار عالم و هزار هزار آدم (ابو البشر) آفریده و تو دنبال این همه عالمها و این همه آدمیانى »( بحار الانوار ، ج۸ ، ص ۳۷۵ )

« عَنْ أَبِی حَمْزَهَ الثُّمَالِی قَالَ سَمِعْتُ عَلِی بْنَ الْحُسَینِ ع یقُولُ: « إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عَلِیاً وَ الطَّیبِینَ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ وَ أَقَامَهُمْ أَشْبَاحاً قَبْلَ الْمَخْلُوقَاتِ ثُمَّ قَالَ أَ تَظُنُّ أَنَّ اللَّهَ لَمْ یخْلُقْ خَلْقاً سِوَاکُمْ بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ أَلْفَ أَلْفِ آدَمَ وَ أَلْفَ أَلْفِ عَالَمٍ وَ أَنْتَ وَ اللَّهِ فِی آخِرِ تِلْکَ الْعَوَالِمِ ـــــــ ابو حمزه ثمالى می گوید از عَلِی بْنَ الْحُسَینِ ــ علیه السّلام ـــ شنیدم که فرمود:«همانا خدا محمّد و على و فرزندان پاکشان را از نور عظمت خود آفرید و آنان را قائم نمود اشباحی پیش از مخلوقات ؛ سپس فرمود: تو گمان دارى خدا خلقى جز شما نیافریده ؛ آرى سوگند به خدا البته خدا هزار هزار آدم و هزار هزار عالم آفریده، و تو به خدا سوگند دنبال و آخر همه ی این عالمهایى.»( بحارالانوار ، ج ۲۵ ، ص ۲۵ )

توضیح:

این دو روایت دلالت بر این دارند که اوّلاً قبل از عالم فعلی عوالم مادّی دیگری وجود داشته اند. ثانیاً در آن عوالم نیز موجوداتی همانند انسان وجود داشته است. ثالثاً بعد از عالم ما نیز عوالمی خواهد بود که در آنها نیز موجوداتی مکلّف چون انسان وجود خواهند داشت.

امام صادق (ع) فرمودند: « لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی الْأَرْضِ مُنْذُ خَلَقَهَا سَبْعَهَ عَالَمِینَ لَیسَ هُمْ مِنْ وُلْدِ آدَمَ خَلَقَهُمْ مِنْ أَدِیمِ الْأَرْضِ فَأَسْکَنَهُمْ فِیهَا وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ مَعَ عَالَمِهِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ أَبَا الْبَشَرِ وَ خَلَقَ ذُرِّیتَهُ مِنْهُ وَ لَا وَ اللَّهِ مَا خَلَتِ الْجَنَّهُ مِنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِینَ مُنْذُ خَلَقَهَا وَ لَا خَلَتِ النَّارُ مِنْ أَرْوَاحِ الْکُفَّارِ وَ الْعُصَاهِ مُنْذُ خَلَقَهَا عَزَّ وَ جَلَّ لَعَلَّکُمْ تَرَوْنَ أَنَّهُ إِذَا کَانَ یوْمُ الْقِیامَهِ وَ صَیرَ اللَّهُ أَبْدَانَ أَهْلِ الْجَنَّهِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِی الْجَنَّهِ وَ صَیرَ أَبْدَانَ أَهْلِ النَّارِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِی النَّارِ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَا یعْبَدُ فِی بِلَادِهِ وَ لَا یخْلُقُ خَلْقاً یعْبُدُونَهُ وَ یوَحِّدُونَهُ بَلَى وَ اللَّهِ لَیخْلُقَنَّ اللَّهُ خَلْقاً مِنْ غَیرِ فُحُولَهٍ وَ لَا إِنَاثٍ یعْبُدُونَهُ وَ یوَحِّدُونَهُ وَ یعَظِّمُونَهُ وَ یخْلُقُ لَهُمْ أَرْضاً تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً تُظِلُّهُمْ أَ لَیسَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ یقُولُ یوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَ فَعَیینا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ ـــــــــ البته که خدای عز و جل از آنگاه که زمین را آفریده هفت عالمیان آفریده که از فرزندان آدم نیستند، آنان را از خاک روى زمین آفریده و در آن یکى را پس از دیگرى در جهان خود جا داده، سپس خدای عز و جل آدم ابو البشر را آفرید و فرزندانش را از او آفرید. سوگند به خدا از روزى که خدا بهشت را آفریده از ارواح مؤمنان تهى نبوده ، و دوزخ از آن زمان که آفریده شده از ارواح کفّار و گنهکاران خالی نبوده است . شاید شما در نظر آرید که چون روز رستاخیز شود، و خدا بدنهاى بهشتیان را با ارواح آنها در بهشت درآورد، و بدنهاى کافران را با ارواحشان در دوزخ ، خدا تبارک و تعالى در بلادش پرستیده نشود ، و خلقى نیافریند که او را بپرستند و یگانه اش دانند، و بزرگش شمارند؟ آرى سوگند به خدا که البته خلقى آفریند بى ‏نر و ماده که او را بپرستند و یگانه شناسند و بزرگ دارند، و بیافریند برایشان زمینى در زیر پا و آسمانى بالاى سر.آیا نیست که خدا عز و جل می فرماید: «روزى که به جاى زمین زمین دیگر آید و به جاى آسمانها آسمانهاى دیگر» (آیه ۴۸ ابراهیم) و خدای عزّ و جلّ فرموده: «آیا درماندیم در آفرینش نخست بلکه آنها هر روزه در پوششى از آفرینشى تازه‏اند»( آیه۱۵ق). »( بحار الانوار ، ج ۵۴، ص ۳۱۹ و ۳۲۰ )

توضیح:

این روایت افزون بر اشاره به نکات روایات پیشین بیان می دارد که در همین زمین فعلی هفت گونه ی شبه انسان قبل از حضرت آدم (ع) وجود داشته که همگی منقرض شده اند. فسیلهایی که امروزه از شبه انسانها یافت می شود، گواه درستی این حدیث می باشد.

امام صادق (ع) فرمودند: « إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ اثْنَی عَشَرَ أَلْفَ عَالَمٍ کُلُّ عَالَمٍ مِنْهُمْ أَکْبَرُ مِنْ سَبْعِ سَمَاوَاتٍ وَ سَبْعِ أَرَضِینَ مَا یرَى عَالَمٌ مِنْهُمْ أَنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَالَماً غَیرَهُمْ وَ إِنِّی الْحُجَّهُ عَلَیهِمْ . ــــ برای خدای عزّ و جلّ دوازده هزار عالم است که هر کدام آنها بزرگتر از هفت آسمان و هفت زمین می باشد. هیچکدام از (اهل) این عوالم برای خدا عالمی غیر از عالم خودشان نمی بینند و من حجّت هستم برای همه ی این عالمها.» (بحارالأنوار ، ج۲۷ ، ص۴۱ )

توضیح:

از ظاهر روایت چنین بر می آید که اوّلاً این دوازده هزار عالم بالفعل وجود دارند. ثانیاً در آنها اهل بینشی زندگی می کنند ، لکن نسبت به عوالم دیگر بینشی ندارند. امّا چندان معلوم نیست که مراد از این عوالم آیا عوالم مادّی هستند یا عوالم مجرّد و غیر مادّی ؛ ولی بیشتر به نظر می رسد که منظور عوالم مادّی باشند ؛ چون اوّلاً عوالم مجرّد ، از یکدیگر و از عالم مادّه خبر دارند. ثانیاً نیازمندی اهل آن عوالم به حجّت معصوم نشان از مکلّف بودن آنها دارد و مادّیت از شروط فلسفی تکلیف است.

امّا با فرض مادّی بودن این دوازده هزار عالم باز به وضوح معلوم نیست که آیا منظور از این عوالم ، سیارات مسکون و دارای حیات در کهکشان راه شیری هستند یا دوازده هزار کهکشان مسکون وجود دارند که کهکشان راه شیری یکی از آنهاست یا منظور از عالم ، مجموعه ای از میلیاردها کهکشان است و دوازده هزار عالم در عرض هم وجود دارند که همگی دارای موجودات زنده اند. حتّی محتمل است که منظور حضرت ، عوالم موازی باشند که نسبت به همدیگر تباین بُعدی دارند ؛ البته این احتمال تا حدودی ضعیف است ، چون موجودات ابعاد بالاتر توان مشاهده ی موجودات ابعاد پایین تر را دارا هستند مگر اینکه مانعی در کار باشد. همچنین محتمل است که نسبت این عوالم مثل نسبت عالم جنّها به عالم انسانها باشد ؛ والله و حججه اعلم.

ابوحمزه گوید امام باقر(ع) نگاهی به آسمان کرده فرمودند: « یا أَبَا حَمْزَهَ هَذِهِ قُبَّهُ أَبِینَا آدَمَ ع وَ إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ سِوَاهَا تِسْعاً وَ ثَلَاثِینَ قُبَّهً فِیهَا خَلْقٌ مَا عَصَوُا اللَّهَ طَرْفَهَ عَینٍ ـــ ای ابو حمزه این گنبد پدر ما آدم است و همانا برای خدا غیر از این گنبد ، سی و نه گنبد دیگر است که در آنها مخلوقاتی هستند که چشم بر هم زدنی خدا را عصیان نکرده اند.» (بحارالأنوار ، ج۵۴ ،ص۳۳۵)

« عَنْ عَجْلَانَ أَبِی صَالِحٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قُبَّهِ آدَمَ فَقُلْتُ لَهُ هَذِهِ قُبَّهُ آدَمَ فَقَالَ نَعَمْ وَ لِلَّهِ قِبَابٌ کَثِیرَهٌ أَمَا إِنَّ خَلْفَ مَغْرِبِکُمْ هَذَا تِسْعَهً وَ ثَلَاثِینَ مَغْرِباً أَرْضاً بَیضَاءَ مَمْلُوَّهً خَلْقاً یسْتَضِیئُونَ بِنُورِنَا لَمْ یعْصُوا اللَّهَ طَرْفَهَ عَینٍ لَا یدْرُونَ أَ خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ أَمْ لَمْ یخْلُقْهُ. ــــ عجلان گوید از امام صادق (ع) درباره ی قبّه و گنبد حضرت آدم (ع) سوال کرده و گفتم: آیا گنبد حضرت آدم (ع) همین است (همین آسمان بالای سر ماست؟) فرمودند: بلی و برای خدا گنبدهای فراوان دیگری است. همانا پشت این مغرب شما سی و نه مغرب است. زمینی است سفید و انباشته از خلق که از ما نور می گیرند و چشم بر هم زدنی خدا را عصیان نمی کنند و نمی دانند که آیا خدا آدمی خلق نموده یا نه.» (بحارالأنوار ، ج ۲۷ ، ص۴۵)

توضیح

برخی از علمای فیلسوف مشرب در تفسیر این روایت فرموده اند مراد از این مغارب ، مغربهای عالم ملکوت و منظور از زمین سفید نیز زمین عالم ملکوت است. این احتمال اگرچه احتمال قابل اعتنایی است ولی اثبات آن دلیل کافی می طلبد ؛ بخصوص که موجودات ملکوتی طبق قواعد فلسفی باید به زمین و اهل زمین علم داشته باشند. اگر مراد از اهل این زمین ، ملائک جبروتی بودند می شد چنین توجیه نمود که آنان به خاطر توجّه تامّ به خداوند متعال از توجّه به مراتب پایین وجود غفلت دارند ، ولی درباره ی موجودات عالم ملکوت که پایین تر از جبروتیان بوده مدبّر امور عالم مادّه می باشند چنین توجیهی روا به نظر نمی رسد. لذا احتمال اینکه این زمین و اهل آن در عالم مادّه باشند همچنان وجود دارد ؛ والله و حججه اعلم.

« عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ سَمِعْتُهُ یقُولُ إِنَّ مِنْ وَرَاءِ شَمْسِکُمْ هَذِهِ أَرْبَعِینَ عَینَ شَمْسٍ مَا بَینَ شَمْسٍ إِلَى شَمْسٍ أَرْبَعُونَ عَاماً فِیهَا خَلْقٌ کَثِیرٌ مَا یعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ أَوْ لَمْ یخْلُقْهُ وَ إِنَّ مِنْ وَرَاءِ قَمَرِکُمْ هَذَا أَرْبَعِینَ قَمَراً مَا بَینَ قَمَرٍ إِلَى قَمَرٍ مَسِیرَهُ أَرْبَعِینَ یوْماً فِیهَا خَلْقٌ کَثِیرٌ مَا یعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ أَوْ لَمْ یخْلُقْهُ قَدْ أُلْهِمُوا کَمَا أُلْهِمَتِ النَّحْلُ لَعْنهَ الْأَوَّلِ و الثَّانِی فِی کُلِّ وَقْتٍ مِنَ الْأَوْقَاتِ وَ قَدْ وُکِّلَ بِهِمْ مَلَائِکَهٌ مَتَى لَمْ یلْعَنُوهُمَا عُذِّبُوا ــــــ جابر گوید از امام باقر (ع) شنیدم که می فرمودند:همانا بیرون از این خورشید شما چهل چشمه ی خوشید است که از هر خورشیدی تا خورشید دیگر چهل روز فاصله است. در آن مخلوقات فراوانی هستند که نمی دانند آیا خدا آدمی خلق کرده یا نه. و بیرون این ماه شما چهل ماه است که بین ماهی تا ماه دیگر مسیر چهل روز است. در آن مخلوقات فراوانی هستند که نمی دانند آیا خدا آدمی خلق کرده یا نه. به آنها الهام شده همانگونه که به زنبور عسل الهام شده که لعنت کنند اوّلی و دومی را در هر زمانی از زمانها ؛ و بر آنها فرشتگانی گماشته شده اند تا هر گاه لعنت نکردند آنها را عذاب کرده شوند.» (بحارالأنوار ، ج ۲۷ ، ص۴۶)

توضیح:

این روایت نیز از جهاتی مثل روایت سابق است ؛ لکن شواهد روشن تری در این روایت وجود دارد که نشان می دهد این مخلوقات از موجودات عالم ملکوت نیستند ؛ چون ملکوتیان مکلّف نیستند و نافرمانی برای آنها ذاتاً محال است. همچنین در روایت تصریح شده که فرشتگانی بر اینان گماشته شده ؛ لذا بعید است که اینها از سنخ ملائک باشند.

« عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ دَخَلَ عَلَینَا رَسُولُ اللَّهِ ص وَ نَحْنُ فِی الْمَسْجِدِ حَلَقٌ حَلَقٌ فَقَالَ لَنَا فِیمَ أَنْتُمْ قُلْنَا نَتَفَکَّرُ فِی الشَّمْسِ کَیفَ طَلَعَتْ وَ کَیفَ غَرَبَتْ قَالَ أَحْسَنْتُمْ کُونُوا هَکَذَا تَفَکَّرُوا فِی الْمَخْلُوقِ وَ لَا تَفَکَّرُوا فِی الْخَالِقِ فَإِنَّ اللَّهَ خَلَقَ مَا شَاءَ لِمَا شَاءَ وَ تَعَجَّبُونَ مِنْ ذَلِکَ إِنَّ مِنْ وَرَاءِ قَافٍ سَبْعَ بِحَارٍ کُلُّ بِحَارٍ خَمْسُمِائَهِ عَامٍ وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِکَ سَبْعُ أَرَضِینَ یضِی‏ءُ نُورُهَا لِأَهْلِهَا وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِکَ سَبْعِینَ أَلْفَ أُمَّهٍ خُلِقُوا عَلَى أَمْثَالِ الطَّیرِ هُوَ وَ فَرْخُهُ فِی الْهَوَاءِ لَا یفْتُرُونَ عَنْ تَسْبِیحَهٍ وَاحِدَهٍ وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِکَ سَبْعِینَ أَلْفَ أُمَّهٍ خُلِقُوا مِنْ رِیحٍ فَطَعَامُهُمْ رِیحٌ وَ شَرَابُهُمْ رِیحٌ وَ ثِیابُهُمْ مِنْ رِیحٍ وَ آنِیتُهُمْ مِنْ رِیحٍ وَ دَوَابُّهُمْ مِنْ رِیحٍ لَا تَسْتَقِرُّ حَوَافِرُ دَوَابِّهِمْ إِلَى الْأَرْضِ إِلَى قِیامِ السَّاعَهِ أَعْینُهُمْ فِی صُدُورِهِمْ ینَامُ أَحَدُهُمْ نَوْمَهً وَاحِدَهً ینْتَبِهُ وَ رِزْقُهُ عِنْدَ رَأْسِهِ وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِکَ ظِلُّ الْعَرْشِ وَ فِی ظِلِّ الْعَرْشِ سَبْعُونَ أَلْفَ أُمَّهٍ مَا یعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ وَ لَا وُلْدَ آدَمَ وَ لَا إِبْلِیسَ وَ لَا وُلْدَ إِبْلِیسَ وَ هُوَ قَوْلُهُ وَ یخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ‏ . ــــــ ابن عبّاس گوید رسول خدا بر ما وارد شد در حالی که حلقه حلقه نشسته بودیم ؛ پس به ما فرمود: در چه کارید؟ گفتیم: درباره ی خورشید فکر می کنیم که چگونه طلوع می کند و چگونه غروب می نماید. فرمودند: احسنت بر شما چنین کنید و تفکّر نمایید در مخلوق و تفکّر نکنید در خالق. پس همانا خدا خلق نمود هر چه را که خواست برای هر چه که خواست که شما تعجّب می کنید از آن. همانا از پشت قاف هفت دریاست که هر دریایی پانصد سال است و از پشت آن هفت زمین است که نور آن اهلش را روشن می کند. و از پشت آن هفتاد هزار امّت است که خلق شده اند به مانند پرندگان. او و جوجه اش همواره در هوا هستند و از تسبیح واحد خسته نمی شوند. و از پشت آن هفتاد هزار امّت است که از باد خلق شده اند و غذا ، نوشیدنی ، لباس ، ظروف و حیوانات آنها از باد است. لانه های حیوانات آنها در زمین مستقرّ نمی شود تا بر پایی قیامت ؛ چشمان آنها در سینه ی آنهاست. هر کدام آنها یک بار می خوابد و بیدار می شود در حالی که روزی اش بالای سر اوست. و از پشت آن سایه ی عرش است و در سایه عرش هفتاد هزار امّت است که نمی دانند خدا آدم و بنی آدمی آفریده است و نمی دانند که ابلیس و بنی ابلیسی خلق نموده است و این است قول خدا که فرمود:« وَ یخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ ـ و خلق می کند آنچه را که نمی دانید. » » (بحارالأنوار ،ج۵۴ ،ص۳۴۸)

توضیح:

این روایت حقیقتاً از مشکل ترین روایات است که فهم آن حقیقتاً دشوار است. ممکن است به قرینه ی لفظ عرش که در روایت آمده ادّعا شود که این خلائق همگی موجوداتی مجرّد هستند ؛ امّا این قرینه کافی برای چنین ادعایی نیست ؛ چون برای عرش اقسام پنجگانه ای شمرده شده که پایین ترین آنها عرش جسمانی است و سایه ی آن طبق قواعد فلسفی و عرفانی یقیناً عالم مادّه است. لذا نمی توان گفت مخلوقات نام برده شده در این روایت مجرّدند.

امیرالمومنین (ع) فرمودند: « إِنَّ مِنْ وَرَاءِ قَافٍ عَالَماً لَا یصِلُ إِلَیهِ أَحَدٌ غَیرِی وَ أَنَا الْمُحِیطُ بِمَا وَرَاءَهُ وَ عِلْمِی بِهِ کَعِلْمِی بِدُنْیاکُمْ هَذِهِ وَ أَنَا الْحَفِیظُ الشَّهِیدُ عَلَیهَا وَ لَوْ أَرَدْتُ أَنْ أَجُوبُ الدُّنْیا بِأَسْرِهَا وَ السَّمَاوَاتِ السَّبْعَ وَ الْأَرَضِینَ فِی أَقَلَّ مِنْ طَرْفَهِ عَینٍ لَفَعَلْتُ لِمَا عِنْدِی مِنَ الِاسْمِ الْأَعْظَمِ وَ أَنَا الْآیهُ الْعُظْمَى وَ الْمُعْجِزُ الْبَاهِرُ . ـــــ پشت قاف عالمی است که جز من به آن نمی رسد و من محیط هستم به فراتر از آن و علم من به آن مانند علم من است به این دنیای شما و منم نگهبان و شاهد بر آن عالم و اگر بخواهم به سرعت جواب دهم دنیا را تماماً و آسمانها و زمینهای هفتگانه را در کمتر از چشم بر هم زدنی می توانم ؛ به خاطر اسم عظمی که نزد من است و منم آیه عظمای خدا و معجزه ی باهر.» (بحارالأنوار، ج۵۴ ، ص۳۳۶)

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (ع):« هَذِهِ النُّجُومُ الَّتِی فِی السَّمَاءِ مَدَائِنُ مِثْلُ الْمَدَائِنِ الَّتِی فِی الْأَرْضِ مَرْبُوطَهٌ کُلُّ مَدِینَهٍ إِلَى عَمُودٍ مِنْ نُورٍ طُولُ ذَلِکَ الْعَمُودِ فِی السَّمَاءِ مَسِیرَهُ مِائَتَینِ وَ خَمْسِینَ سَنَهً ــــ این ستارگانی که در آسمان می باشند شهرهایی هستند مانند شهرهای موجود در زمین که هر شهری به ستونی از نور مربوط و متّصل است که طول آن ستون در آسمان به اندازه ی مسیر دویست و پنجاه سال است.» (بحارالأنوار ، ج۵۵ ،ص۹۱)

این روایت به صراحت تمام از وجود شهرهایی در خارج از منظومه شمسی خیر می دهد که مانند شهرهای زمین هستند. البته این احتمال وجود دارد که راوی در نقل حدیث کلمه فی را از اوّل حدیث انداخته باشد یا هنگام استنساخ چنین امری رخ داده باشد. اگر این احتمال درست باشد آنگاه معنی حدیث چنین خواهد بود « در این ستارگانی که در آسمان می باشند شهرهایی هستند … » در این صورت می توان گفت مراد از ستاره ، خود آن همراه با منظومه ی سیاره ای آن است. همچنین در این صورت ادامه حدیث نیز معنی معقول خود را می یابد ؛ چون هر سیاره ای با ستونی از نور به ستاره ی خود متّصل است.

« سَأَلَ ابْنُ الْکَوَّاءِ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى وَ السَّماءِ ذاتِ الْحُبُکِ قَالَ ذَاتِ الْخَلْقِ الْحَسَنِ ــــ ابن الکوّا ء از امیرالمومنین (ع) درباره ی این قول خدای تعالی پرسید که « وَ السَّماءِ ذاتِ الْحُبُکِ ــ و سوگند به آسمان که دارای حبک است» ؛ امام فرمودند: یعنی دارای مخلوقات نیکوست.» (بحارالأنوار ، ج ۵۵ ، ص۹۲)

سخن آخر

همانگونه که در نمونه روایات ذکر شده ملاحظه می شود بحث وجود موجودات خارج از زمین در روایات اهل بیت (ع) با تعابیری رازآلود و محتاج به تحقیق و تفسیر بیان شده که شاید عمده عامل آن دو چیز باشد ؛ یکی کمبود اطّلاعات و کشش فکری مردم آن عصر، و دیگری طریقه ی خود معصومین (ع) که در موارد زیادی سعی می نمودند وارد جزئیات نشوند و راه اجتهاد و کوشش علمی را بر روی پیروانشان نبندند ؛ چرا که خود همین اجتهاد و استنباط و استخراج جزئیات و تفصیلات از اصول و کلّیات ، در هر عصری هم موجب رشد روحی اشخاص محقق است هم مانع از رکود فکری جامعه می شود. خود اهل بیت (ه) نیز در روایات متعدّدی به این سیره ی عملی خود تصریح نموده فرموده اند:« علینا الاصول و علیکم التفریع ــ بر ماست بیان اصول و بر شماست استخراج فروعات » و امام صادق (ع) فرمودند: « انّما علینا ان نلقی الیکم الاصول و علیکم ان تفرعوا » و امام رضا (ع) فرمودند: « علینا القاء الاصول الیکم و علیکم التفریع» (میزان الحکمه ، ج۱ ، ص۵۴۹)

فقهای بزرگوار شیعه در طول تاریخ بر اساس همین سیره ی عملی اهل بیت (ع) باب اجتهاد را در علم فقه الاحکام همواره باز نگه داشته و دائماً آن را ترقّی داده اند و از فقه بسیط اوّلیه ، که فتاوا را به صورت ذکر متن حدیث بیان می کرد ، تا فقه پیش رفته ی امروزی ، با پشتوانه عظیمی به نام علم اصول فقه ، آن را پیش برده اند ؛ ولی در زمینه ی علوم طبیعی و فقه الطبیعه عنایت چندانی به روایات اهل بیت (ع) نشده و فقه الطبیعه ی اسلامی هنوز در حدّ ذکر روایات است و تحقیق قابل اعتنایی روی آنها صورت نگرفته است. البته در دهه های اخیر ، فکر نوظهوری با عنوان علم دینی در میان اندیشمندان حوزه و دانشگاه مطرح گردیده که امید است با به بار نشستن این بحث ، راههای استفاده از روایات علمی نیز گشوده شود و به مرور زمان اصول فقه علوم طبیعی اسلامی نیز تدوین و تنظیم گردد.

۳ـ کدام خدا در تدبیر جهان دخیل نیست؟ خدای ما یا خدای شما؟

عمده عامل شک درباره ی خدا یا انکار خدا ، نداشتن تصوّری درستی از خداست. لذا شخص ابتدا تصوّری نادرست از خدا پیدا می کند و آنگاه وجود آن را ردّ می کند یا درباره اش گرفتار شبهات غیر قابل حلّ می شود.
واژه ی خدا و معادلهای متعدد آن در زبانهای گوناگون، لفظی تک معنایی نبوده در هر فرهنگ و دین و مذهب و مکتبی معنایی خاصّ دارد. برای مثال خدای مدّ نظر مسیحیان، یک اَبَر انسان و یک پدر آسمانی است که در ضمن، نقش خالقیت و ربوبیت نیز دارد؛ و می تواند به صورت بشر (عیسی مسیح) در آمده فدای گناهان امّت شود ؛ یا خدای مطرح در کتاب مقدّس تحریف شده ی یهودیان، خدایی است که گاه ناتوان و جاهل نیز هست؛ و برخی اوقات از کار خود اظهار پشیمانی هم می کند؛ یا خدای واحد زرتشتیان قادر به خلقت مستقیم موجودات نیست لذا دو منشاء خلقت آفریده است تا آنها موجودات خیر و شرّ عالم را پدید آورند؛ یا خدای مورد نظر علمای اشعری مذهب، خدایی است که اوصافش عین ذاتش نبوده در اتّصاف به عالمیت و قادریت و امثال آنها محتاج به علم و قدرت و امثال اینهاست که خارج از ذات خدا بوده ازلی هستند و … .
بنا بر این هر کسی می خواهد درباره ی خدا بحث کرده وجود خدا را اثبات یا انکار نماید ، قبل از ورود در بحث ابتدا باید روشن کند که چه تعریفی از خدا دارد و می خواهد وجود چگونه خدایی را اثبات یا ردّ نماید.
بعد از این مقدّمه ما تصویری عقلی از خدای مورد نظر حکمای اسلام را به اجمال ترسیم می کنیم تا ملاحظه فرمایید که وجود چنین خدایی آیا قابل انکار هست یا نه؟ و آیا می شود دست او را از تدبیر عالم خلقت برید یا نه؟ البته برای این منظور چاره ای از طرح برخی مباحث عقلی ناب و خالص و غیر آلوده به محسوسات نداریم ؛ لکن سعی می کنیم این مباحث عقلی صرف را با مثالهایی توضیح دهیم تا از دشواری آن کاسته شود.
ـ وجود و ماهیت
انسان وقتی به درک اشیاء اطراف خود نائل می گردد، دو مفهوم هستی و چیستی را از آنها ادراک می کند. برای مثال انسان از درک درخت، ستاره، آب، عقل، اراده و امثال اینها اوّلاً می فهمد که این امور وجود دارند. ثانیاً متوجّه می شود که این امور، عین هم نیستند و باهم تفاوتهای ذاتی دارند ؛ یعنی می فهمد که آب و ستاره و درخت و عقل و اراده و … غیر از همدیگرند ، ولی همگی در وجود داشتن اشتراک دارند. همچنین انسان با اندکی تعمّق درمی یابد که نسبتِ وجود به همه ی این امور به یک نحو است ؛ لذا گفته می شود: درخت وجود دارد، آب وجود دارد، عقل وجود دارد، اراده وجود دارد. همینطور با تعقّلی عمیقتر ادراک می کند که مفهوم وجود در تمام این قضایا(جملات خبری) یکی است ؛ لذا صحیح است که برای همه ی موارد یاد شدهد یک وجود نسبت داده شده و گفته شود: درخت و آب و ستاره و عقل و اراده وجود دارند. از همین جا دو مفهوم وجود و ماهیت برای انسان حاصل می شود؛ یعنی انسان متوجّه می شود که درخت بودن، آب بودن، عقل بودن و اراده بودن غیر از وجود داشتن است و الّا صحیح نبود که یک وجود را در آنِ واحد به چند موجود نسبت داد؛ چرا که این موجودات، تفاوت ذاتی با یکدیگر دارند. پس اگر وجودِ درخت عین خودِ درخت، و وجودِ عقل عین خودِ عقل بود نمی شد گفت: درخت و عقل وجود دارند ؛ چون در آن صورت لازم می آمد که درخت و عقل یک چیز باشند. بنا بر این، فلاسفه بین « وجود » و اموری مثل درخت بودن، آب بودن، عقل بودن و اراده بودن که باعث تفاوت موجودات از همدیگر می شوند، تفاوت قائل شده، این امور را ماهیت(چیستی) موجودات نامیدند ؛ و از وجود آنها تعبیر به هستی نموده اند.
ـ واجب الوجود و ممکن الوجود
انسان بعد از پی بردن به این دو وجه در موجودات عالم، باز متوجّه می شود که ماهیت یک موجود، بدون وجود نمی تواند تحقق خارجی پیدا کند. ماهیتها مثل قالبهایی هستند که اگر محتوی وجود باشند موجود می شوند و اگر خالی از وجود باشند قالبهایی صرفاً ذهنی خواهند بود. مثل سیمرغ، دیو، اژدهای هفت سر و امثال آنها که ماهیاتی هستند بدون وجود و قالبهایی هستند بدون محتوا. بنا بر این، ماهیت گاه موجود است مثل درخت، انسان، عقل و … و گاه معدوم است مثل سیمرغ، دیو و … . همچنین ممکن است ماهیتی در زمانی موجود و در زمانی دیگر معدوم باشد ؛ مثل انواع دایناسورها که روزی موجود بودند ولی اکنون تحقق خارجی ندارند؛ یا مثل انسان که روزگاری وجود نداشت و اکنون موجود است. فلاسفه از این خصلت ماهیت، مفهوم دیگری انتزاع نموده آن را «امکان »نامیده اند. بنا بر این، موجودات دارای ماهیت همگی دارای امکان بوده، ممکن الوجود هستند؛ یعنی ممکن است تحقق خارجی داشته باشند و ممکن است تحقق خارجی نداشته باشد. به عبارت دیگر، برای هر ماهیتی، فرض عدم جایز است همانطور که برای هر ماهیتی فرض وجود نیز جایز است. برای مثال می توان نبود انسان یا ملائک یا عالم مادّه را فرض نمود؛ کما اینکه فرض وجود برای سیمرغ و دیو بلامانع است. بر این اساس، ممکن الوجود را تعریف کرده اند به موجودی که نسبتش به وجود و عدم یکسان است.
امّا برعکس ماهیات، که نسبتشان به وجود و عدم یکسان است، خودِ وجود همواره تحقق خارجی دارد و محال است که موجود نباشد. چون از فرض نبودِ وجود، تناقض لازم می آید؛ چرا که وجود، نقیض عدم است؛ پس محال است وجود معدوم شود. فلاسفه از این خصلتِ وجود ، مفهومی به نام « وجوب» را انتزاع نموده اند. بنا بر این، واجب الوجود یعنی موجودی که عین وجود بوده فاقد ماهیت است ؛ لذا عدم بردار نیست ؛ همانگونه که عدم نیز وجودبردار نیست. به عبارت دیگر واجب الوجود یعنی وجود خالص، بدون هیچ قالب و قید و حدّی. لذا وقتی گفته می شود واجب الوجود عبارت است از وجود محض و صرف و نامحدود مراد این است که او وجود خالص و بدون ماهیت است. چرا که ماهیت، قالب و حدّ موجودات است. پس موجود فاقد ماهیت یعنی موجود بدون حدّ (نامحدود) . بنا بر این، نامحدود را نباید به معنی بی انتها یا بی نهایت معنی نمود.
حاصل مطلب اینکه خدا از نظر حکما و متکلّمین اسلامی عبارت است از وجودِ محض، صرف، خالص و بدون ماهیت (نامحدود)؛ که واژه ی واجب الوجود، بار تمام این معانی را به دوش می کشد. مقابل واجب الوجود ، ممکن الوجود است که عبارت است از موجودی که عین وجود نبوده برای تحقق خارجی نیازمند وجود است.
ــ ملاک احتیاج به علّت
از مطالب پیشین روشن شد که نسبت ممکن الوجود به وجود و عدم ، یکسان است. پس تا وجود به ماهیت اعطا نشده موجود نخواهد شد. بنا بر این، امکان (نه اقتضاء وجود داشتن و نه اقتضاء عدم داشتن) ، علّت احتیاج به علّت است؛ و کار علّت، وجود دادن به ماهیت و خارج نمودن او از حالت خنثی نسبت به وجود و عدم است. امّا کیست که بتواند به ماهیت وجود دهد؟ روشن است که ماهیات نمی توانند به یکدیگر وجود دهند ؛ چون خودشان محتاج وجود دهنده هستند ؛ بنا بر این، تنها کسی که می تواند به ماهیت وجود دهد ، خودِ وجود است؛ چون تنها وجود است که خودش عین موجودیت بوده نیازمند به وجود دهنده نیست. از اینرو سزا نیست که پرسیده شود: پس به خودِ وجود، چه کسی وجود داده است؟ چون وجود ، خودش وجود است ؛ و وجود دادن به وجود معنی ندارد. پس خدا که همان وجود است وجود دهنده نمی خواهد ؛ کما اینکه سزا نیست گفته شود: خدا وجود دارد. چون خدا (واجب الوجود) عین وجود است نه اینکه چیزی است که وجود دارد. این ماهیات و ممکن الوجودها هستند که وجود دارند ؛ یعنی ماهیاتی هستند که به آنها وجود داده شده است. به عبارت دیگر ، با توجّه به ذاتشان نه وجودند و نه عدم ، پس اگر جناب وجود (خدا) به آنها عنایت نمود موجود می شوند و الّا معدوم خواهند بود. برای مثال انسان بودن ـ که یک ماهیت است ـ نه مساوی با وجود است نه مساوی با عدم ؛ اگر انسان بودن مساوی با وجود بودن بود ، پس از ازل تا ابد باید موجود می بود ؛ چون وجود ، عدم بردار نیست ؛ و اگر انسان بودن مساوی با عدم بودن بود ، باید هیچگاه موجود نمی شد ؛ چون عدم نیز وجود بردار نیست. پس انسان بودن نه مساوی با وجود بودن است نه مساوی با عدم بودن. بنا بر این تا اراده و خواست حضرت وجود به انسان تعلّق نگیرد وجود نمی یابد. بنا بر این در مورد خدا می توان گفت: خدا وجود است، امّا در مورد ممکن الوجودها نمی توان چنین تعبیری را استعمال نمود. لذا نمی توان گفت: انسان وجود است؛ درخت وجود است و … ، بلکه باید گفت: انسان وجود دارد ؛ درخت وجود دارد ؛ و … . و چون وجود به صورت محض همان خداست ؛ لذا « انسان وجود دارد » یعنی « انسان خدا دارد».
پس خدا همواره با ماست و محال است بتوانیم بی خدا موجود باشیم. بر همین اساس بود که خداوند متعال فرمود: « هُوَ مَعَکُمْ أَینَ ما کُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ ــــــ او با شماست هر جا که باشید و خداوندبه آنچه می کنید بیناست» (الحدید:۴) و فرمود: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ … ـــــــ خداوند نور آسمانها و زمین است … .»(نور:۳۵) ؛ یعنی همان گونه که بدون نور ،اجسام ظهور ندارد و با تابش نور بر اجسام است که آنها ظاهر می شوند ، خدا نیز آن وجودی است ماهیتها را از ظلمت ذاتشان خارج نموده به آنها نور وجود می دهد. حتّی خودِ نور نیز بدون نور وجود ظهوری نخواهد داشت ؛ لذا در برخی دعاهای اهل بیت (ع) خطاب به خداوند متعال گفته می شود: «… یا نُورَ النُّورِ یا نُورَ کُلِّ نُور… ـــــ ای نور نور ، ای نور هر نوری ! … » (مهج الدعوات و منهج العبادات، ص ۳۰۶)
بر همین اساس استوار ، امیرالموحدین علی(ع) نیز فرموده اند: «… هُوَ فِی الْأَشْیاءِ عَلَى غَیرِ مُمَازَجَهٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَى غَیرِ مُبَاینَهٍ … دَاخِلٌ فِی الْأَشْیاءِ لَا کَشَی‏ءٍ فِی شَی‏ءٍ دَاخِلٍ وَ خَارِجٌ مِنْهَا لَا کَشَی‏ءٍ مِنْ شَی‏ء ــــــ او در اشیاء است امّا نه به گونه ای که با آنها آمیخته باشد و خارج از آنهاست امّا نه به گونه ای که جدا از آنها باشد ؛‌ … داخل در اشیاء است امّا نه مثل داخل بودن چیزی در چیزی و خارج از اشیاء است امّا نه مثل خارج بودن چیزی از چیزی»(توحید صدوق، ص۳۰۶) ؛ یعنی او داخل در اشیاء است امّا نه مثل داخل بودن ماهیتی در ماهیت دیگر و خارج از ماهیات است امّا نه مثل خارج بودن ماهیتی از ماهیت دیگر.
همچنین فرمود: « تو منزهی از هر نقصی ، همه چیز را پر کرده ای و از همه چیز جدایی ؛ پس چیزی فاقد تو نیست و تو هر چه بخواهی انجام می دهی. بزرگی ای کسی که هر چه به فهم آید آفریده ی توست و هر چه محدود است مخلوقت.»(اثبات الوصیه، ص۱۰۷)
برای توضیح بیشتر این حقیقت شگفت امید است ذکر دو مثال راهگشا باشد.
ـ مثال نخست:
اگر وجود را به آب تشبیه کنیم موجودات عالم مثل موج و قطره و دریا و آبشار و فوّاره و حباب و یخ و برف و ابر و رودخانه و … هستند. موج و قطره و دریا و حباب و … آب نیستند بکله قالبهایی هستند که آب در آن قالبها دیده می شود، موج و قطره و حباب و آبشار و … ، غیر هم بوده و عین هم نیستند ؛ یعنی موج ، قطره نیست ، یخ ، برف نیست و … ، ولی حقیقت و کنه ذات همه ی آنها آب است ؛ و در واقع آب است که به این صورتهای گوناگون ظهور کرده است. لذا خودِ آب را با حسّ نمی توان مشاهده کرد؛ آنچه با حسّ مشاهده می شود مظاهر و صور گوناگون آب است. به عقیده ی عرفا و حکمای اسلامی ، حقیقتِ وجود نیز در همه ی موجودات حضور دارد ، ولی آنچه با حس و وهم و خیال و عقل و قلب مشاهده می شود همگی ظهورات و مظاهر وجوداند و نه خودِ آن.
در این مثال ملاحظه می فرمایید که آب حقیقتی غیر از موج و قطره و یخ و برف و … دارد ؛ این امور نیز صور آب هستند نه خودِ آب ؛ امّا آب در تمام این امور حضور دارد ، بدون اینکه عین آنها یا جزء آنها شود ؛ کما اینکه غیر آنهاست بدون اینکه از آنها جدا باشد. خدا (وجود محض) نیز در ماهیات به همین نحو حضور دارد.
ـ مثال دوم:
اگر وجود را تشبیه به اراده ی انسان کنیم ، ماهیات (مخلوقات) همانند صور ذهنی انسان خواهند بود. وقتی ما بخواهیم موجودی ذهنی مانند سیب یا درخت یا اژدها را در ذهنمان ایجاد کنیم فقط کافی است اراده نماییم ؛ و به محض اراده کردن آن صور ظهور خواهند یافت. لذا این صور ذهنی در حقیقت چیزی نیستند جز ظهورات گوناگون اراده. وقتی ما سیب و درخت و کوه را باهم در ذهنمان ایجاد می کنیم ، اینها حقیقتاً سه چیز غیر همند ؛ کما اینکه سیب یا درخت ، اراده نیست و اراده هم سیب و درخت نیست ؛ امّا همه ی این صور ذهنی ظهور یک اراده می باشند ؛ و در عین اینکه آنها سه چیزند ، باعث نمی شوند که اراده نیز سه تا شود ؛ بلکه آن سه چیز ، به یک اراده موجودند.
این مثال شگفت ، اراده سیب نیست ، سیب هم اراده نیست ؛ امّا سیب بدون اراده هم نیست. همینطور اراده سیب نیست ، ولی خارج از سیب هم نیست. باز اراده در عین اینکه خارج از سیب نیست ، عین سیب یا جزئی از سیب هم نیست ؛ یعنی چنین نیست که سیب درست شده باشد از پوست و دانه و گوشته و اراده. رابطه ی خدا (وجود محض) با مخلوقات نیز چنین می باشد. یکی از معانی حدیث « مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه » نیز همین می باشد.
حال قضاوت فرماید که منکرین وجود خدا ، چنین خدایی را مدّ نظر دارند؟ و آیا وجود چنین خدایی را انکار می کنند؟ یا پدر آسمانی و خدای ابَر انسان مسیحیان را انکار می کنند که در بالای آسمان نشسته و مشغول ادراه ی عالم است؟! حال خود قضاوت فرمایید که اساساً وجود چنین خدایی قابل انکار هست یا نه؟ و آیا وجود چنین خدایی روشن و بدیهی است یا نیازمند اثبات می باشد؟ اگر کسی بتواند چنین خدایی را تصوّر نماید ، با تمام وجود می یابد که برای اثبات وجود او نیاز به هیچ برهانی نیست. لذا امام حسین (ع) فرمودند: « کَیفَ یسْتَدَلُّ عَلَیکَ بِمَا هُوَ فِی وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَیکَ أَ یکُونُ لِغَیرِکَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَیسَ لَکَ حَتَّى یکُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَکَ مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِیلٍ یدُلُّ عَلَیکَ وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَکُونَ الْآثَارُ هِی الَّتِی تُوصِلُ إِلَیکَ عَمِیتْ عَینٌ لَا تَرَاکَ وَ لَا تَزَالُ عَلَیهَا رَقِیباً وَ خَسِرَتْ صَفْقَهُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّکَ نَصِیباً وَ قَالَ أَیضاً تَعَرَّفْتَ لِکُلِّ شَی‏ءٍ فَمَا جَهِلَکَ شَی‏ءٌ وَ قَالَ تَعَرَّفْتَ إِلَی فِی کُلِّ شَی‏ءٍ فَرَأَیتُکَ ظَاهِراً فِی کُلِّ شَی‏ءٍ فَأَنْتَ الظَّاهِرُ لِکُلِّ شَی‏ءٍ. ــــــــ خدایا چگونه دلیل آرند بر تو بدان چه که در هستى خود نیاز به تو دارد ؟! آیا دیگرى ظهورى دارد که تو ندارى تا او ظاهر کننده ی تو گردد؟! کى نهان شدى تا نیازمند دلیلی باشی که به سوی تو ره نماید؟! کى دور شدى تا آثار تو کسى را به تو رساند؟! کور باد دیده‏اى که تو را نبیند با اینکه تو پیوسته دیده‏بان او هستى! و زیان به دست آورد بنده‏اى که بهره‏اى از دوستى تو ندارد. و نیز فرمود: خدایا خود را به هر چیزی شناساندى و چیزى نیست که تو را نشناسد. و فرمود: تو خود را در هر چیزى به من شناساندى و من تو را دیدم که در هر چیزی ظاهری ؛ پس تو یى ظاهر کننده ی هر چیزی.» ( بحار الأنوار ، ج‏۶۴ ،ص۱۴۲)

ـ نحوه ی انتزاع اسماء خدا از ذات واحد او
طبق مباحث سابق معلوم شد که خدا یعنی وجود محض ، صرف ، بدون هیچ قید و حدّی ؛ و ثابت شد که چنین خدایی محقّق و موجود است. و روشن است که چنین وجودی ترکیب بردار نخواهد بود ؛ چون هر ترکیبی مستلزم نوعی دو گانگی است ؛ و دوگانگی فرع بر وجود وجه تمایز است. و هر وجه تمایزی قید است. پس لازمه ی مرکّب بودن وجود محض ، مقید بودن است. و این خلف و تناقض است. چون مقید بودن یعنی غیر محض بودن که نقیض محض بودن است.
پس وجود صرف ، منزّه از هر گونه ترکیب است. چه ترکیب خارجی ، چه عقلی و چه وهمی. و چنین وجودی عین وحدت و یگانگی است. لذا از صرافت و وجوب وجود خدا ، اسم الاحد انتزاع می گردد.
همچنین چنین وجودی دوّمی بر نمی دارد. چون لازمه ی دومی نیز دوگانگی و تمایز و مقید بودن است. پس او دومی بردار نیست ؛ لذا واحد است. به این ترتیب اسم الواحد از ذات خدا انتزاع می شود.
و چون وجود محض زوال و عدم نمی پذیرد لذا او همواره ثابت است. و از اینجا اسم الثابت و الحقّ برای او انتزاع می گردد. چرا که حقّ نیز به معنی ثابت است.
و چون وجود محض به خودی خود ظهور دارد و ظهور ماهیات نیز با اوست او را نور گفته اند. چون نور خود عین روشنی بوده دیگر امور را نیز روشن می کند.
و چون او نزد خود حاضر است و همه ی موجودات در محضر اویند او را عالِم و علیم گویند. چون علم یعنی حضور چیزی نزد چیز دیگر.
و چون هر مطلقی احاطه ی وجودی بر مقید دارد ، خدا را محیط نامند.
و چون وجود مقید در پیدایش و بقائش بند به وجود محض است خدا را قیوم گویند.
و چون نامحدود است ، کرانه ندارد ؛ لذا صمد است.
و چون وجود محضی غیر او نیست لذا کسی نیست که شکست دهنده ی او باشد پس عزیز (شکست ناپذیر) است.
و چون از وجود نامحدود و بی کرانه چیزی جدا نمی شود پس لَم یلِد ؛ و چون عین وجود از چیزی پدید نمی آید پس و لَم یولَد.
و چون خلل در او و ظهوراتش نیست حکیم است.
و …
و به همین ترتیب اسماء دیگر حقّ تعالی یک به یک از ذات واحد بسیط انتزاع می شوند.
بنا بر این ، خدای تعالی یک حقیقت بیش نیست و آن وجود است. و اسماء و صفات از همین یک حقیقت انتزاع می شوند. لذا کثرتی در ذات احدی نیست. اگر کثرتی در اسماء و صفات او دیده می شود از ضعف ادراک انتزاع کننده است و الّا برای واصل به مقام احدیت که مقام فناست ، جز خدا هیچ نیست.

۴ـ میزان یقین آوری علوم تجربی از نگاه فلسفه ی علم

برای اینکه بتوان با تکیه بر علوم تجربی وجود یا عدم خدا را اثبات نمود، یا درباره ی نقش او در جهان سخن گفت، باید ابتدا یقین آور بودن خود این علوم را اثبات کرد. چون اگر خود این علوم، یقین آور نباشند، نتیجه ی حاصل از آنها نیز یقینی نخواهد بود. به زبان ساده، حاصل یک فرضیه یا نظریه، فراتر از فرضیه یا نظریه نخواهد بود.
فلاسفه ی علم ، دلائل عقلی متقنی دارند که نشان می دهد نتایج علوم تجربی ، تنها ایجاد یقین روانشناختی می کنند که همان ظنّ متراکم می باشد. لذا این قضایا هر لحظه در معرض جایگزینی با نظریه ی دیگری می باشند ؛ و هیچگاه موجب یقین به معنی یقین منطقی نمی شوند. در حالی که اعتقاد به وجود خدا و نقش تدبیری او ، اعتقادی است مبتنی بر برهان عقلی محض که تا ابد نیز ابطال پذیر نخواهد بود. برهان، فرضیه یا نظریه نیست؛ بلکه قطعی و زوال ناپذیر می باشد؛ مثل مسائل ریاضی که به دلیل استفاده از برهان عقلی به جای روش تجربی ، همواره ثابتند . لذا منطقاً صحیح نیست که بخواهیم نظرات لرزان علوم تجربی را در مقابل براهین عقلی محض قرار دهیم ؛ اگر نظریه ای تجربی ، حقیقتاً ـ نه به توهّم برخی ـ با برهانی عقلی در تضادّ واقع شد، این برهان عقلی نیست که کنار می رود، بلکه این نظریه ی تجربی است که ابطال می شود.
ـــ ارزش یقین آوری فرمولهای علوم تجربی انسانی.
الف ـ نسبت علوم تجربی انسانی با ریاضیات و علوم تجربی طبیعی.
علوم تجربی بر دو گونه اند: علوم تجربی طبیعی مثل فیزیک ، شیمی و زیست شناسی ؛ و علوم تجربی انسانی مثل اقتصاد ، جامعه شناسی و روانشناسی. امّا شاخه های ریاضیات جزء علوم تجربی نیستند ، بلکه از علوم عقلی و برهانی بوده ، روش تحقیق آن از سنخ روشن تحقیق فلسفه ی عقلی می باشد.
باید توجّه داشت که قوانین ریاضی مبتنی بر براهین قطعی عقلی بوده ، ضروری ، ذاتی و زوال ناپذیرند و تا ابد نیز قابل نقض نمی باشند. امّا علوم تجربی مبتنی بر فرضیه ها ی غیر برهانی هستند که اگر از طریق شواهد تجربی مورد تأیید واقع شوند ، به مقام نظریه ی تجربی ارتقاء می یابند. امّا هیچگاه حقیقتاً به مقام قانون قطعی و زوال ناپذیر نائل نمی شوند ؛ چون هر لحظه این احتمال وجود دارد که شاهدی تجربی آن را نقض نماید. در این صورت است که نظریه ی تجربی سست شده و جای خود را به نظریه ی بهتر از خود می دهد. بیان یک نظریه ی فیزیکی با علائم ریاضی نیز آن را قطعی نمی کند. ریاضیات در فیزیک، صرفاً زبان فیزیک است نه محتوای آن. ما می توانیم یک معادله ی نادرست را هم با همین علائم بنویسم. پس به صرف اینکه علوم تجربی با زبان ریاضی بیان می شوند، نمی توان آنها را در حدّ علوم ریاضی، یقینی دانست.
این حکایتِ تمام شاخه های علوم تجربی است ؛ لکن باز تفاوت فاحشی است بین علوم تجربی طبیعی و علوم تجربی انسانی. در علوم طبیعی اغلب ـ نه همیشه ـ یک نظریه به عنوان نظریه ی برتر حاکمیت دارد و دیگر نظریات در بایگانی این علوم به سر می برند. البته گاهی نیز برخی از همین نظریات بایگانی شده به ناگاه قوّت گرفته و جای نظریه ی حاکم را می گیرند. در علوم طبیعی ، نظریه ی حاکم ، مادامی که بیشترین تأییدات تجربی را دارد بر روی کار می ماند تا اینکه شواهد نقض کننده ی آن پیدا شوند ؛ که در این صورت نظریه ی دیگری که بتواند آن شاهد نقض را توجیه نماید ، جای نظریه ی قبلی را می گیرد. امّا در علوم تجربی انسانی وضع به گونه ی دیگری است و همواره چندین نظریه در عرض هم در جامعه ی علمی حضور دارند و چه بسا برخی از این نظریات در تضادّ با نظریه ی دیگر نیز می باشند. مثلاً برخی از مکاتب روانشناسی وجود روح را انکار نموده تمام رفتارها و حالات انسان را ناشی از خواصّ مغز و بدن می دانند ؛ در حالی که برخی مکاتب دیگر وجود روح را قبول دارند. همچنین برخی مکاتب روانشناسی انسان را موجودی مختار می دانند ولی مکاتب دیگری هم هستند که وجود اختیار را از ریشه انکار کرده ، انسان را ماشینی زنده فرض می کنند. لذا چیزی به نام علم روانشناسی نداریم ، بلکه مکاتب گوناگون روانشناسی وجود دارند که گاه متضادّ با یکدیگر نیز می باشند. این وضع در مورد علم اقتصاد و جامعه شناسی نیز بر قرار می باشد.
پس فرمولهای علوم تجربی انسانی ، نه تنها در حدّ فرمولهای ریاضی نیستند ، بلکه حتّی به پای فرمولهای علوم تجربی طبیعی مثل فیزیک و شیمی نیز نمی رسند. در حالی که خود فرمولهای علوم تجربی طبیعی نیز یقین آور نبوده هر لحظه در معرض ابطال می باشند.
ب ـ ارزش یقین آوری علوم تجربی طبیعی از دیدگاه فلسفه علوم تجربی.
بر خلاف نظر اکثر مردم ، که علوم تجربی طبیعی را علومی قطعی و تغییرناپذیر می انگارند ، از نظر فیلسوفان علم ، که کارشان ارزیابی روش تحقیق علوم می باشد ، اساساً در علوم تجربی چیزی به نام قانون قطعی و یقینی وجود ندارد ؛ و هر چه در علوم تجربی است همگی نظریه اند و قوانین آنها صرفاً ارزش کاربردی دارند و ارزش هستی شناسانه ی آنها کمتر از آن چیزی است که معمولاً گمان می شود. البته دقّت شود که علوم حسّی غیر از علوم تجربی می باشند. علوم حسّی ، اطّلاعاتی جزئی هستند که مستقیماً از راه حواسّ به دست می آیند و هیچ گونه استدلالی در آنها وجود ندارد ، تا سخن از درستی یا نادرستی آنها باشد. بر این اساس ، اینکه کره ی ماه گرد است یا سطح آن پوشیده از گودالهایی می باشد یا اینکه فلان حیوان در فلان منطقه زندگی می کند یا اینکه نور سفید بعد از گذر از منشور ، به هفت رنگ تجزیه می شود و … ، هیچکدام جزء مسائل علوم تجربی محسوب نمی شوند ؛ بلکه همگی علوم حسّی می باشند. امّا اینکه چرا کره ی ماه گرد است؟ یا اینکه علّت پیدایش چاله های آن چیست؟ یا چرا فلان حیوان در فلان منطقه زندگی می کند و در جای دیگر یافت نمی شود؟ یا اینکه علّت تجزیه شدن نور سفید به طیف هفت رنگ چیست؟ مسائلی هستند که علوم تجربی باید به آنها پاسخ دهند. اینجاست که پای فرضیه ها و مدلهای ذهنی به میان می آیند و همینجاست که استدلال مطرح می شود ؛ و همینجاست که علوم تجربی از استدلال غیر یقینی استفاده می کنند.
برای روشن شدن مقصود به اجمال ، چند مثال ذکر می شود.
الف ـ اوّلین کسی که نظریه ی اتم (ذرّه ی بنیادی و نشکن ) را مطرح ساخت دموکریتوس ، فیلسوف یونانی بود. این نظریه در قرون اخیر دوباره مطرح شد تا بوسیله ی آن برخی مشاهدات ما در عالم فیزیک و شیمی توجیه شوند. لذا اعتراف به وجود اتم نه از راه مشاهده ی حسّی بود و نه از راه برهان عقلی وجودش اثبات شده است. فرض وجود اتم صرفاً برای این بود که می توانست برخی از سوالات ما را پاسخ دهد. بعد از مدّتی دانشمندان متوجّه شدند که فرضیه ی اتم به تنهایی نمی تواند همه ی سوالات را جواب دهد ، لذا این نظریه مطرح شده که شاید اتم هم اجزایی دارد. باز این مساله نیز نه حسّی است نه عقلی ؛ و فقط فرضی مفید است که در یافتن پاسخ برخی سوالات ما ، کار آیی دارد. در این زمان تامسون مدل کیک کشمشی را ارائه داد که در آن اجزائی به نام الکترون مثل کشمش هایی در کیک کشمشی پراکنده اند. این مدل بسیاری از سوالات را جواب داد ولی در برابر برخی سوالات تازه تر نارسایی اش آشکار شد. لذا مدل اتم هسته دار رادرفورد مطرح شد که آن نیز مشکلات باز هم بیشتری را حلّ نمود ؛ ولی باز ناتوانی اش در حلّ مسائل نوظهور روشن شد. لاجرم مدل سیاره ای بور پیشنهاد شد که سالها از پس سوالات بر آمد ولی بالاخره آن نیز در برابر سوالات جدیدتر به زانو در آمد ؛ و مدل کوانتومی شرودینگر جای آن را گرفت که امروزه بر اذهان اساتید و دانشجویان فیزیک حکومت می کند. امّا این آخر ماجرا نیست. چون بر خلاف دانشجویان و اساتید مقلّدی که به غلط خود را مجتهد فیزیک می پندارند ، دانشمندان محقّق ، این مدل را هم به چالش کشیده اند. امروزه حتّی خود اتم زیر سوال است کجا رسد اجزاء آن. امروز نظریه نوظهور ابَرریسمان است که با مکانیک کوانتوم دست و پنجه نرم می کند.
حاصل مطلب این که امروزه اگر ما وجود اتم ، الکترون ، پروتون ، پوزیترون ، نوترون ، فتون و امثال آنها را می پذیریم صرفاً از این جهت است که کارکرد داشته تجارب و مشاهدات ما را توجیه می کنند. و کارکرد داشتن یک نظریه منطقاً دلیل بر درستی آن نیست. در همین روندی که گفته شد ملاحظه فرمودید که مدلهای گوناگون اتم هر کدام کارکردهایی داشتند. پس آیا همه ی آنها درستند. روشن است که همه درست نیستند. اساساً کار علوم تجربی همین است که دنبال مدلهایی با کارکردهای هر چه بیشتر است. و هر گاه مدلی قویتر ارائه شد مدل قبلی بازنشسته می شود.
ب ـ شاهد دیگر در علم نجوم است. هیئت زمین مرکزی بطلمیوس که نتیجه ی سالها رصد ستارگان و محاسبات ریاضی بود ، سالیان درازی درست می نمود ، تا آنجا که با این نظریه حرکت تمام سیارات قابل توجیه بود و بر اساس آن می شد خسوف و کسوف را به دقّت پیش بینی نمود. لذا عدّه ی به خاطر کارکرد داشتن آن و پیش بینیهای درستش گمان می کردند که این نظریه کاملاً درست است ، تا اینکه ابوسعید سجزی در قرن چهارم هجری در درستی این نظریه تردید ایجاد نمود و گفت خورشید مرکز عالم است و زمین به گرد خورشید می گردد . ابوریحان بیرونی این نظریه را از ابوسعید سجزی در کتاب خود نقل نموده و گفته است من نیز شک دارم که آیا خورشید مرکز عالم است یا زمین ؛ ولی درستی هیچکدام قابل اثبات نیست چون محاسبات نجومی طبق هر دو نظریه به یک جواب منتهی می شوند. امّا کپرنیک بعد از حدود چهار صد سال از او ، باز نظریه ی وی را مطرح ساخت ؛ گالیله آن را تئوریزه نمود و شواهدی تجربی بر درستی آن ارائه نمود. کپلر مدارهای دایره ای سیارات را بیضوی کرد و نیوتن با قانون جاذبه اش این هیئت را محکم ساخت ؛ چنان که بعضی ادّعا کردند فیزیک به آخر خود رسیده است . در حالی که این نگرش به عالم هستی ، حقیقتی و قطعی تلقّی می شد و بر اساس آن صدها مساله ی بشر حلّ می شد ، و به راحتی می شد با این نظریه بر روی کره ی ماه فرود آمد ، ناگهان آلبرت اینشتین با نظریه ی نسبیت عامّ و ادوین هابل با نظریه ی انبساط عالم از راه رسیدند و بساط هیئت نیوتنی را در هم فرو ریختند ، و تبیینی متفاوت از عالم و گرانش ارائه دادند. نظریه ی نسبیت و انبساط جهان نیز تنها نظریه ی مطرح در جهان امروز نیستند بلکه اینها نیز رقیبهایی در عالم علم دارند که ممکن است روزی جای اینها را بگیرند. پس چگونه می توان این نظریات را قطعی دانست. در بین خود دانشمندان تراز اوّل علوم تجربی هم آنها که نگاه عمیق فلسفی دارند ، هیچگاه به علوم تجربی به عنوان علم قطعی نظر نمی کنند و الّا در پی کشف جدید نمی بودند. این افراد کم اطلاع از ماهیت علوم تجربی هستند که این علوم را یقینی می انگارند. مفاهیمی چون الکترون ، پرتون ، نوترون ، کوارک ، پوزیترون ، انحنای فضا ، نیرو ، فتون و … همگی فرضیه هایی هستند برای توجیه مشاهدات حسّی انسان ، که خودشان هیچگاه محسوس نیستند. لذا امروزه در نظریه ی ابر ریسمان ، تمام این امور به چالش کشیده شده اند. اگر کسی با تاریخ علوم تجربی ، بخصوص فیزیک نظری ، آشنا باشد آنگاه متوجّه می شود که این مفاهیم چگونه زاده شده اند. پس همواره این احتمال را خواهد داد که روزی این مفاهیم رنگ ببازند و مفاهیمی دیگر جای اینها را بگیرند. مفاهیمی نوظهوری که بهتر بتوانند مشاهدات ما را توجیه کنند؛ و بهتر بتوانند سوالات و مجهولات ما را پاسخ دهند.
در اینجا ذکر چند اعتراف از فیزیکدانان بزرگ نیز خالی از فایده نیست.
هایزنبرگ: « فرمولهای ریاضی جدید دیگر خود طبیعت را توصیف نمی کنند ، بلکه بیانگر دانش ما از طبیعت هستند. ما مجبور شده ایم که توصیف طبیعت را که قرنها هدف واضح علوم دقیقه به حساب می آمد کنار بگذاریم. تنها چیزی که فعلاً می توانیم بگوییم این است که در حوزه ی فیزیک اتمی جدید ، این وضعیت را قبول کرده ایم ؛ زیرا آن به حدّ کافی تجارب ما را توضیح می دهد. » (دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، ص۳۴)
کمبل: « حوزه ی کار فیزیک مطالعه ی یک جهان خارجی نیست ؛ بلکه مطالعه ی بخشی از جهان داخلی تجارب است. و دلیلی وجود ندارد که ساختارهایی نظیر … که ما وارد می کنیم تناظری با واقعیت خارجی داشته باشند.» (همان)
هایزنبرگ: « هستی شناسی ماتریالیسم مبنی بر این توهّم است که … واقعیت مستقیم دنیای اطراف ما را می توان به حوزه ی اتمی تعمیم داد. امّا این تعمیم غیر ممکن است. اتمها شیء نیستند. » (همان ، ص ۴۲)
آلبرت اینشتین گفته است: « این فرض که موج و ذرّه ، تنها اشکال ممکن مادّه هستند اختیاری است و چیزی تضمین نمی کند که در آینده صورتهای دیگر مادّه کشف نشوند. حدّ اکثر می توان گفت که تا این زمان نتوانسته ایم به بیش از این دست یابیم.» (تحلیلی از دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، نوشته دکتر مهدی گلشنی ، ص۷۳)
آلبرت اینشتین حتّی در مواردی به زبان علوم تجربی نیز انتقاد نموده ، و زبان ریاضی را برای بیان علوم طبیعی ، زبانی نا کارآمد دانسته و گفته است: « احکام ریاضی تا حدی که مربوط به حقیقت است ، محقّق نیستند ؛ و تا حدّی که محقّق اند ، با حقیقت سر و کار ندارند. به نظر من وضوح کامل تنها در آن قسمت از ریاضیات است که مبتنی بر روش اصل موضوعی می باشد. » (مقالات علمی اینشتین ، ترجمه محمود مصاحب ، ص۳۸ ، ۳۹)
آلبرت اینشتین در مقایسه ی ریاضیات و علوم تجربی نیز گفته است: « جهان علم برای ریاضیات ارزشی خاصّ قائل بوده و آن را بالاتر از سایر رشته های دانش تلقّی کرده است. یکی از علل و موجبات این امر آن است که در ریاضیات صحبت از احکامی است مسلّم و قطعی و محقّق ، حال آنکه در مورد رشته های دیگر علوم ، اینطور نبوده و احکام آنها کما بیش قابل بحث و انتقاد است ؛ و چه بسا آنچه امروز مورد تأیید و توجّه است فردا با کشف واقعیتهایی تازه بی اعتبار می گردد و جای خود را به نظریه هایی نوین می سپارد. » (مقالات علمی اینشتین ، ترجمه محمود مصاحب ، ص۳۷)

نیلس بور ، نظریه پرداز یکی از مدلهای اتم ، گفته: « این اشتباه است که فکر کنیم وظیفه ی فیزیک کشف ماهیت طبیعت است. فیزیک مربوط است به آنچه که ما می توانیم درباره ی طبیعت بگوییم. »(تحلیلی از دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، نوشته دکتر مهدی گلشنی ، ص۸۱)

گذشته از اعترافات دانشمندان بزرگ علوم طبیعی ، تاریخ علوم تجربی نیز گواه صادقی است که نشان می دهد نظریات علوم تجربی دائماً در حال تحوّل و ابطال می باشند. مثلاً روزگاری قانون جاذبه ی نیوتن جزء یقینیات فیزیک شمرده می شد و حتّی کسی گمان نمی کرد که روزی ابطال گردد ولی ملاحظه فرمودید که نظریه ی نسبیت عامّ اینشتین ، نظریه ی نیوتن را از اساس باطل و طرحی دیگر در انداخت. باز قانون ترکیب سرعتها در فیزیک نیوتنی از قطعیات فیزیک شمرده می شد و تمام شواهد تجربی نیز آن را تأیید می کردند ، ولی نسبیت خاصّ اینشتین ، نشان داد که این قانون نادرست بوده ولی نادرستی آن در سرعتهای معمولی روشن نمی شود. خود نسبیت عامّ و خاصّ نیز هم اکنون در معرض نقد جدّی دانشمندان قرار دارند و ایرادات فراوانی بر آنها وارد نموده اند ؛ ولی هنوز نظریه ای جای آن را نگرفته است. فیزیکدانها حتّی نام نظریه جایگزین را هم تعیین نموده ، نظریه وحدت نامیده اند ؛ چرا که قرار است آن نظریه ی فرضی، نسبیت و مکانیک کوانتوم را با هم متّحد نماید و نارسایی هر دو را برطرف سازد.
همچنین وضع موجود برخی علوم تجربی مثل روانشناسی و جامعه شناسی ، خود گواه است که این روش استدلال، یقین آوری منطقی ندارد. در عصر کنونی دهها مکتب روانشناسی و جامعه شناسی وجود دارند که برخی از آنها در تضادّ کامل با یکدیگر قرار دارند. همه ی این مکاتب ، از روش استدلال علوم تجربی استفاده می کنند ؛ حال اگر این روش یقین آور است ، پس همه ی این مکاتب باید درست باشند. امّا چگونه ممکن است این مکاتب متضادّ همه باهم درست باشند؟!!

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 3.8/5. From 21 votes.
Please wait...
انتشار توسط 8 تم

37 نظر

  1. سلام ..ممنون از سایت پربارتون
    شما تو صحبتهاتون هیچ اشاره ای به سقراط نکردید
    ایشون خداباوری بودند که به جرم اعتقاد به خدای واحد و زندگی پس از مرگ و توهین به خدایان آتن اعدام شدند

  2. اسلام یعنی خشونت،قتل و غارت،دروغ،زور و اجبار

  3. سلام.بعضی از نوشته های شما کاملا مزخرف است.مثلا اینکه انیشتین حقانیت اسلام را تایید کرده است چون کتاب قرآن جز خشونت،تبعیض،خونریزی،جنایت،توهین و … چیزی در بر ندارد.اگر اسلام دین خود را قبول دارد پس چرا از این می ترسد که ایرانیا در کشورشان مسیحی شوند؟چرا تمامی بدبختی ها فقط در کشورهای مسلمان وجود دارد؟چرا حضرت محمد به زور و اجبار مردم را به اسلام دعوت می کرد مثل داعش امروزی(سوره محمد آیه چهار)؟و خیلی چراهای دیگر.
    همان روح القدس که مسیحیان اعتقاد داریم در سوره بقره آیه ۸۷ نیز آمده است.

    • ما دین خود را از انیشتین نگرفته ایم که بخواهیم با تایید یا تکذیب او دینمان را از دست بدهیم . چه توهینی ؟ چه تبعیضی ؟
      اصلا شما به کجای قرآن دسترسی و آشنایی دارید که دم از این حرف ها می زنید ؟ مسیحی شدن ایرانی ها مگر ترس دارد ؟آفریقایی ها مگر مسلمانند که اینقدر بدبختند ؟ امریکای جنوبی چطور ؟ اری اگر خوشبختی را در “کون لخت در خیابان قدم زدن ” بدانید ما بدبخت ترینیم . لطفا اینقدر خزعبلات فکری خود را یکطرفه دنبال نکنید و با کسی که در این امور سررشته دارد و بیطرف هست نیز کمی صحبت کنید . گرچه فکر نکنم با این نفرت کورکورانه و تعصب بیجایی که شما دارید ، کمی از عقیده خود کوتاه بیایید !

  4. پایان افسرده زندگی دانشمندان

    تقریباً ھمه دانشمندان بزرگ و بانیان علوم و فنون و نوابغ ھنری و ادبی در نیمه دوم عمرشان دچار
    افسردگی بغایت شدیدی می شوند درست در زمانیکه بایستی بخاطر آنھمه مکاشفات و اختراعات خود
    در اوج پیروزی و نشاط و امید قرار بگیرند و نیمه دوم عمرشان را غرق در شور وشوق وشادی و رضایت و
    نیک بختی باشند : این نتیجۀ وارونه از چه روست ؟ زندگی افسرده و حسرت بار و گاه جنون آمیز نیمه دوم
    عمر کسانی چون ارسطو ، بوعلی ، نیوتون ، مادام کوری ، فروید ، انیشتن ، یونگ و امثالھم حجّتی بر این
    ادعاست . اینان خدایان عرصه علوم و فنون محسوب می شوند و افتخار جھان بشری ھستند ولی این چه
    عاقبتی است . پر واضح است که افسردگی و دلمردگی بکلی جدای از حزن و اندوه عرفانی بزرگان دین و
    معرفت می باشد که وجھی از عشق آنھاست و اصلاً بمعنای حسرت و ندامت نیست بلکه بمعنای داغ
    ھجران یاران و فراق دوست است و نه احساس پشیمانی و قحطی و برزخ روح .
    فکر آدمی به مثابۀ عرش خداست و قلمرو عرفات حق است و لذا نوابغ فکری بیش از سائرین مستحق و
    ملازم خداشناسی ھستند . پس بھدر دادن این ودیعه ویژه الھی فقط در علوم دنیوی به نوعی خیانت در
    حق این عالیترین نعمت خداست . این خیانت بخویشتن است که مولّد احساس حسرت و سرزنش
    خویشتن می باشد زیرا عطش روح را ارضا نکرده است و بر برزخ وجود افزوده است .

    از کتاب ” دایره المعارف عرفانی ” استاد علی اکبر خانجانی جلد پنجم ص ۱۶۱

    • این چه تفکرات عجیب و بیهوده و ناپاکیست که شما دارید ؟؟؟ این دانشمندان هرکدام مدلی در زندگانی خود داشته اند که شما با تفکر داعش گونه همه را تکفیر می کنید و به یک چوب می زنید !!! شما از بوعلی چه شناختی دارید که درباره آخر عمر این بزرگوار این گونه مهمل می بافید ؟؟؟!!!! من و شما را توان شکار مقام بوعلی نیست !! درباره ارسطو هم اظهار فضل کردید که این هم از عجایب است . من نمی دانم شما از اخر عمر این دو بزرگوار چگونه سر در اوردید ؟ جالب است که انیشتین را هم همانطور ! باز لااقل درباره فروید و شاگردش یونگ این حرف های شما باورپذیر تر است تا جناب بوعلی و ارسطو و انیشتین !
      بنده به احساسات پاک شما واقفم ولی قرار نیست که هر حرفی درین بین زده شد را باور کنیم .

      • سلام نظرمنم همینه که مااینجا نشستیم حق نداریم راجع به افراد قضاوت کنیم و تهمت بزنیم
        حتی همون استیون هاوگینک
        شاید اعتقاددارد مجبور شده برای حفظ جان اینطور ابراز کند
        ماحق قضاوت نداریم

      • امیدوارم همه بفهمیم که خیلی از چیزهایی که میشنویم و میخوانیم راجع به افراد حقیقت ندارد و تهمت و دروغ و بهتان و ‌‌…..است
        فاصله بین حق و باطل ۴ انگشت است
        گوش و چشم

  5. اولا که اون اقایی که سوال پرسیدن چرا دانشمندان بزرگ به وجود خدا کافر هستن و دنبال این بود که کسی در مورد اون دانشمندان نظری بده تا دلش اروم بگیره اگر بخوای خدارو از زبان دیگران قبول داشته باشی میشی یه ادم حزب باد خدا رو باید در باور خودت و بزرگ کردن عقلت پیدا کنی دلیل نمیشه اگه یه دانشمند به وجود خدا کافر شد شما بابت علمی که داره در باور شما رخنه کنه اون اقایی هم که پاسخگو بودن که چرا اسم هاوکینگ بیشتر بر سر زبان ها هستش و از دانشمندی چون ارتور شالو که نوبل داره صحبت نمیشه دلیلش این که هاوکینگ تو عصر ما زندگی میکنه ارتور شالو نزدیک به ۲ دهه پیش مرده واینکه از دنیای غرب صحبت میکنه که دانشمندای کافر رو بزرگ جلوه میدن پس با این حساب باید همه غربی ها کافر باشن

  6. همه برگ او پند و بارش خرد
    کسی کو خرد پرورد کی مرد

    شاهنامه فردوسی🌹🌹🌹

    • مجید خیری نیا

      با اینکه علاقه زیادی به جناب فردوسی دارم ، آخر چه ربطی به این موضوع دارد ؟ خود او خداپرست که هیچ ، از شیعیان نیز بود . اول و اخر شاهنامه را نگاه بیندازید مشاهده می کنید که با نام چه کسی اغاز و پایان یافته است . ولی در کل این شعر ربطی نداشت و ما داریم سر موضوعی با مدرک و سند بحث میکنیم .جایگاه شعر اینجا نیست .

  7. فاینمن، عاشق عالم و آدم بود خصوصا آدم.

  8. شاعران گفته اند که علم، زیبایی ستاره ها را ضایع می کند، چونکه آنها را صرفا کره هایی از اتمها و مولکولهای گاز میداند… اما من هم می توانم ستاره ها را در آسمان شب کویر ببینم و شکوه و زیبایی شان را حس کنم… می توانم این چرخ فلک را با چشم بزرگ تلسکوپ پالومار تماشا کنم و ببینم که ستاره ها دارند از همدیگر، از نقطه آغازی که شاید زمانی سرچشمه همگی شان بوده است، دور می شوند… جست و جو برای فهمیدن این چیزها گمان نمی کنم لطمه ای به رمز و راز و زیبایی این چرخ فلک بزند. راستی شاعران امروزی چرا حرفی از این چیزها نمی زنند؟ چه جور مردمانی هستند این شاعران که اگر ژوپیتر(مشتری)، خدایی در هیئت انسان باشد چه شعرها که برایش نمی سرایند اما اگر در قالب کره عظیم چرخانی از متان و آمونیاک باشد سکوت می کنند؟

    ریچارد فاینمن

  9. فاینمن خودش فلسفی می اندیشیده.. نوشته هایش رو باید خوب درک کنید.. بسیار زیبا و عمیق هست نوشته هاش..
    ما خود طبیعت هستیم دوست عزیز.😊
    هر یک از ما منعکس کننده کل جهانیم.

  10. قوانین طبیعت تقریبی اند، ابتدا قوانین نادرست را پیدا می کنیم و بعد قوانین درست را.
    اگر جسمی با سرعتی کمتر از صد کیلومتر بر ثانیه حرکت کند، جرم آن با خطایی کمتر از یک در میلیون، ثابت می ماند. در چنین شکل تقریبی ایی، این قانون درست است.
    در مورد سرعت های معمولی مطمئنا می توانیم کاری به کار قانون درست نداشته باشیم و از همان قانون ساده قبلی که تقریب خوبیست استفاده کنیم. اما قانون قبلی برای سرعتهای زیاد غلط است و هرچه سرعت بیشتر باشد خطای ما هم بیشتر می شود.
    سرانجام جالبتر این است که به لحاظ فلسفی با قانون تقریبی کاملا در اشتباهیم. همین یک ذره تغییر جرم هم لازم می کند که کل تصویری را که از جهان داریم تغییر بدهیم. این است چیز خیلی عجیب و غریبی که در مورد فلسفه قوانین یا فکری که در پشت قوانین است، وجود دارد. حتی یک اثر خیلی کوچک هم گاهی مستلزم تجدید نظر اساسی در نظرها و تصورات ماست.

    ریچارد فاینمن؛ فیزیکدان

  11. اصل مهم علم، یا حتی به نحوی خود علم را می شود چنین تعریف کرد: آزمون هر دانشی آزمایش است. آزمایش، داور منحصربفرد حقیقت علمی است. اما سرچشمه دانش کجاست؟ قوانینی که باید آزموده شوند از کجا می آیند؟ خود آزمایش، کمکی در کشف این قوانین است، به این معنی که آزمایش، اشاراتی برای ردگیری قوانین بدست میدهد. اما به قدرت تخیل هم نیاز داریم تا بتوانیم این اشارات را تعمیم بدهیم و به احکام کلی برسیم- نقش های تحسین برانگیز، ساده و در عین حال خیلی غریبی را که در زیر این نشانه ها پنهان است حدس بزنیم، و بعد باز هم آزمایش کنیم تا ببینیم حدسمان درست بوده است یا خیر. این فرآیند تخیل آنقدر دشوار است که سالهاست در فیزیک کارها را تقسیم کرده اند: تخیل و استنتاج و حدس زدن سهم فیزیکدانهای نظری است؛ آزمایش حدسیات، کار فیزیکدانهای تجربی است که البته آنها هم باید تخیل شان را بکار بیندازند نتیجه بگیرند و حدس بزنند.

    ریچارد فاینمن؛ نوبل فیزیک الکترودینامیک کوانتومی؛ از تاثیرگذارترین فیزیکدانآن قرن بیستم

    • مجید خیری نیا

      پاسخ من همانست اما اگر اجازه بدهید سوال شما را با یک فیلسوف فیزیکدان در میان بگذارم ببینم پاسخ او نسبت به دیدگاه شما چیست . اگر میل دارید ایمیل را بگذارید و یا بعد سه یا چهار روز به سایت سر بزنید . ممنون

  12. هر تکه یا هر بخشی از کل طبیعت صرفا تقریبی از حقیقت است- حقیقتی که ما تاکنون شناخته ایم. در واقع همه دانسته های ما به نوعی تقریب اند، چون خودمان میدانیم که هنوز همه قوانین را نمی دانیم. پس چیزهایی را هم که یاد می گیریم شاید روزی ناچار شویم بعنوان غلط کنار بگذاریم یا دست کم تصحیح شان کنیم.

    ریچارد فاینمن؛ نوبل فیزیک الکترودینامیک کوانتومی؛ از تاثیرگذارترین فیزیکدانان قرن بیستم

    • مجید خیری نیا

      فاینمن هرچه گفته در حوزه فیزیک گفته است، اصلا کاری نداریم درست یا نادرست . ما با قوانین “عقلی محض” در فلسفه کار داریم ، فیزیک در جایگاه قضاوت درین مورد نیست . برای مثال شما وقتی مریض می شوید پیش بیل گیتس می روید ؟ شما می گویید اخر بهترین برنامه نویس دنیاست حرف او برای من مهم است . ولی برنامه نویسی چه ربطی به پزشکی دارد ؟
      فرمودید : هر تکه یا هر بخشی از کل طبیعت صرفا تقریبی از حقیقت است- حقیقتی که ما تاکنون شناخته ایم. در واقع همه دانسته های ما به نوعی تقریب اند، چون خودمان میدانیم که هنوز همه قوانین را نمی دانیم. پس چیزهایی را هم که یاد می گیریم شاید روزی ناچار شویم بعنوان غلط کنار بگذاریم یا دست کم تصحیح شان کنیم.
      نقد : با عقل ناقص بنده بنظر حرف درستی است اما فلسفه دیگر با تقریب سروکار ندارد .اصلا تقریب جایگاهی در فلسفه ندارد . مثلا اگر قضیه ای درست باشد نقیضش غلط است تا ابد . دیگر با گذشت زمان عوض نمی شود و تاثیری روی حکم ما نمی گذارد . طبق حرف شما در اینده عده ای پیدا می شوند که می گویند اینگونه نیست . آیا امکان دارد ؟؟؟ خیر
      فلاسفه در فلسفه به عالم ماورای فیزیک دست پیدا می کنند که قضایای فیزیک در آن معنی ندارد ، انهم نه به کمک ازمایش یا وسایل اندازه گیری یا تجربه ، بلکه با عقل محض ، عالم ماورای فیزیک ،جهان مادی نیست که خواص ماده را داشته باشد . پس قوانین فیزیک فقط در این قسمت جهان حکمفرماست .

  13. باسلام
    من نمی فهمم که ما چرا علم و دین را قاطی می کنیم.. بنده هم فیزیک میخوانم و قوانین فیزیک را قبول دارم ولی دین را قبول ندارم.. این دلیل نمیشه و اصلا درست نیست که ما کشفیات علمی رو به ادیان ربط بدیم.. قوانین علم هیچ ارتباطی با دین ندارد و کاملا واضح است که مطالب کتابهای مقدس فقط افسانه هایی بیش نیستند. حقیقت جهان بسیار باشکوه تر از اینگونه خرافات اند!!

    • مجید خیری نیا

      من هم نمی فهمم که شما علم و دین را چرا جدا از هم می دانید ؟!

      • تنها پیام ادیان، اخلاق هست… و مشخصه که داستان هاش اشتباه و افسانه و داستان های کودکانه ایی بیش نیستن! نتیجه دین چیزی جز جنایت و آدم کشی نبوده!!
        ما بدون دین هم میتوانیم اخلاقی زندگی کنیم..
        و همچنین در فیزیک، نیروهای خیر و شر معنی ندارد که بخوایم ربطش بدیم به ادیان!
        بهتر این است که آزاداندیش و طرفدار خرد مدرن باشیم تا جوانان کشورمان را به سمت پرسشگری و تفکر نقاد و اندیشیدن صحیح و پیشرفت در همه زمینه ها تشویق کنیم.
        بدون پیش زمینه متعصبانه و بچه گانه، پرسشگری کنیم تا در خلاقیت به روی ما باز شود.. کشف کنیم و لذت فهمیدن را تجربه کنیم.
        بقول ریچارد فاینمن فیزیکدان برجسته: خوب نگاه کنید ببینید چه چیزی درست است، چه چیزی احتمالا درست است و چه چیزی درست نیست.

        • مجید خیری نیا

          سلام . من نقدی دارم نسبت به سخنان شما .
          فرمودید : تنها پیام ادیان، اخلاق هست . مشخصه که داستان هاش اشتباه و افسانه و داستان های کودکانه ایی بیش نیستن .
          نقد : دین مشتی گزاره نیست که صرفا باید به ان عمل کرد بلکه دین است که انسان می سازد یعنی انسان بدون دین معنی ندارد . یعنی می شود حیوان اما نه ان حیوانی که شما در ذهن خود دارید و بی ادبی حساب می شود بلکه حیوان به معنی موجودی که زنده است و فقط به فکر رسیدن به خواهش های اولیه یک موجود زنده است . اما این دین است که انسان را می سازد و تفکر و تعقل را شکوفا می سازد (تفکر و تعقل را با هوش و مغز اشتباه نگیرید . تفکر و تعقل چیزی است که انسان با ان به خدا می رسد و جایگاه خود را می فهمد) . برای مثال بیل گیتس ادم باهوشی است نه ادم عاقل ، چون عقل انسان را به خدا می رساند . پس از نظر من دین مشتی داستان یا افسانه نیست .بلکه داستان های دینی تاکید کننده انسان سازی هستند و داستان ها خود دین نیستند .
          فرمودید : و همچنین در فیزیک، نیروهای خیر و شر معنی ندارد که بخوایم ربطش بدیم به ادیان!
          نقد : فیزیک شاخه ای از فلسفه است اما خود فلسفه نیست . جزیی از ان است . به زبان ساده تر : مثلا فیزیک می تواند از اول تا اخر جوشیدن اب داخل در کتری را توصیف کند . مثلا برای جوشیدن ، فیزیک می داند که فشار بالای سطح اب باید با فشار داخل اب برابر باشد تا جوشیدن صورت گیرد . اما فیزیک نمی داند که اب برای چه هدفی می خواهد بجوشد ، شاید صاحب خانه هوس چای کرده است .
          جایگاه فیزیک محفوظ است و ما تعرضی به ان نداریم .
          فرمودید : بهتر این است که آزاداندیش و طرفدار خرد مدرن باشیم
          نقد : من نمی فهمم خرد مدرن یعنی چه ؟ الان مثلا من و شما خرد مدرن داریم ؟ شما فقط با گذر زمان خود را دارای خرد مدرن می دانید و نیز خود را لایق شرایط مدرن می دانید ؟ یعنی چه ؟ اگر راست می گویید کتاب “شفای ابن سینا ” را که حاوی مسائل فوق العاده فوق العاده سطح بالای فلسفی است را بخوانید و ببینید یک خط می فهمید ؟براهین وجود خدا در کتب ابن سینا را بخوانید و ببینید فرض مسئله اش را متوجه خواهید شد ؟ حکم که پیشکش ! هر کسی که دارای نظریه ای است در جهان با کتب ابن سینا درگیر است ، فلاسفه در فرض قضیه ابوعلی سینا مانده اند . و نمی توانند انرا تصور کنند . قضیه افلاطون را در باب جهان مجرد بخوانید و نقدش کنید . البته اگر چیزی بفهمید . همین طور زکریای رازی و سقراط و ارسطو و سهروردی و خواجه نصیر و عمر خیام و ملاصدرا و هزاران فیلسوف دیگر . چرا این طور فکر می کنید که هر چه جلوتر برویم مغز ها شکوفا تر می شود و انسان از لحاظ فهم پیشرفت می کند ؟ چرا کتاب گذشتگان را نمی خوانید تا متوجه اشتباه بزرگ خود شوید ؟؟ بنظرم نفرت بیش از حد شما نسبت به دین باعث شده است که چشمتان را به کل به حقایقی ببندید . این حالی که شما دارید ابدا برای قضاوت درباره مسئله ای به این حساسی خوب نیست ! زیرا مسئله ای مهمتر از گذران عمر و نیندوختن توشه ای برای زندگی ابدی در این دنیا وجود ندارد .
          فرمودید : بقول ریچارد فاینمن فیزیکدان برجسته: خوب نگاه کنید ببینید چه چیزی درست است، چه چیزی احتمالا درست است و چه چیزی درست نیست.
          فاینمن درست است که می تواند از اول تا اخر دلایل جوشیدن اب را توصیف کند اما فکر نکنم بتواند دلیل و هدف جوشیدن اب کتری را توصیف کند و یا ادم مناسبی برای توصیف ان باشد .
          فرمودید : ما بدون دین هم میتوانیم اخلاقی زندگی کنیم..
          نقد : الان امریکا دارد اخلاقی زندگی میکند ؟ انگلیس ؟ فرانسه ؟ چه کشوری ؟ شما بگویید . این سطح از کشت و کشتار و گرسنگی در جهان همان اخلاق مد نظر شماست ؟ چرا سوالی می کنید که جوابش اینقدر واضح است ؟ ؟ ؟ یعنی واقعیت اینقدر پشت پرده است که شما نمیبینید ؟ ؟ کسی که با نقدهای قبلی من مخالفت داشته باشد از نظر من هیچ ایرادی ندارد ،چون داریم از هم انتقاد می کنیم اما اگر به نقد اخر من ایرادی وارد کند باید در انسانیت خود شک کند. موفق باشید

        • به ستاره و هم فکران او که متاسفانه مسائل را خیلی سطحی و غیر علمی نگاه می کنند توصیه می کنم فیلم زیر را که از زبان یک پروفسور ملحد است با دقت تماشا کنند که چطور او مرحله به مرحله اثر کنار گذاشتن خدا در زندگی را توصیف می کند و آخرش چطور با این اعتراف عجییب باز هم لج بازانه و متعصبانه مطلبش را به پایان می برد که نشان می دهد او هیچ نسبتی با علم و خرد ندارد

          او اعتراف میکند که عدم باور به خدا آزادی را برای همیشه از هر کسی می گیرد
          امید در زندگی را از شما می گیرد
          اخلاق متعالی را از شما می گیرد
          و در اخر گزارش گر آمریکایی می گوید آنجه این پروفسور خدا نا باور گفت میان دارونیستهای مثل او خدا نا باور که با آنها مصاحبه کرده است معمول و رایج است.

          نگاه کنید و عبرت بگیرد و به جای خیال باقی های بزک شده غیرعلمی حقیقت را دریابید:

          aparat.com/v/cbpAT

          youtu.be/nLQAo7TASe8

        • واقعا فیلم اثر گذاری بود . خیلی ممنون : https://www.aparat.com/v/cbpAT

      • آقا جان بهتره هر کس بجای اینکه درباره بقیه نظر بده خودش حقیقت رو کشف کنه اینجوری بهتره تمام کتاب هایی همچون قرآن وتورات وانجیل یه مشت خرافات هستن ومانباید از تمام دستوراتشان پیروی کنیم چون اگه بخواهیم این کارو بکنیم اون وقت میشیم طالبان وداعش وانیشتین هم از نظر من خدا باور بود اما مسلمان یایهودی یامسیحی نبوده از حرفهاش شاید به این نتیجه برسیم که انیشتین خدا ناباور بوده اما اگه دقت کنید انیشتین هم چیز هایی رو در زندگیش تحسین میکرد من فکر نمیکنم تحسین خدا با تحسین طبیعت فرق زیادی داشته باشه چون طبیعت هم نشانه های خداست

        • من با همان جمله اول شما مشکل دارم که فرمودید : “بهتره هر کس بجای اینکه درباره بقیه نظر بده خودش حقیقت رو کشف کنه” . همینه که بساط این ایسم ها و فلسفه های مادی پدر جهان و دنیا و زمین و انسان ها و …. رو دراوردن دیگه . منظورم کمونیسم و مارکسیسم و لیبرالیسم و ….. هست . خوبه خدا رو شکر دنیا دست مسلمونا نیست تا گندی که اینا به جهان زدنو تقصیر مسلمونا نندازن .

  14. ممنون میشم پخش کنید.:
    من باب پاسخ جناب مجید خیری نیا. اولا بحث جنگ را پیش کشیدید که باید گفت بحث دیرینه ایست و جنگ لازمه گسترش تمدنها بوده است. هر حکومت و تمدنی برای استقرار خود ناچار با نیروهای بیرونی و مخربش باید وارد جنگ شود. تمدن ایران پس از فتوحات گسترده کورش رو به قدرت کرفت و بعد تمدن روم باستان شد که دایم این دو تمدن با هم در جنگ و ستیز بودند تا اینکه تمدن سومی به نام اسلام امد و در ابتدا پیامبر برای دفاع از خود مجبور به تن دادن به بعضی جنگها با کفار شد و پس از استقرار اسلام غزوه های متعددی در پیش روی خود دید من جمله غزوه تبوک و چند غزوه دیگر. علاوه بر این با یهودیان یک طایفه خاص هم وارد جنگ شد و حتی با وجود تسلیم یهودیان باز آنان را از دم تیغ گزراند و قلعه های آنان را فتح و زنان آنان را به کنیزی گرفت. همان جنگ خیبر معروف. که قلعه خیبر یکی از شش قلاع یهودیان بود و تا مدتها در محاصر غذایی قرار گرفت. این جنگ اخر که با یهودیان گفتم بسیار ازنظر تاریخی مشهود هست و حتی خود امام خمینی هم به آن اشاره می کند. کلیپ سخنان امام هم موجود است. پس از پیامر سیر غزوات ادامه دارد تا اینکه بخشی ایران و مصر و روم هم به تصرف قوای اسلامی درامده و تمدن اسلام سیر پیشرفت میگیرد. مسلمن شما اینجا خواهی گفت که نیاز بشر به عدالتست تا علم و در باره این جنگها هم خواهی گفت چون پیامبر بر حق بوده پس اینجنگها هم توجیه دارد چون میرود به سمت زندگی بهتر. منتهی تا زمانی که شماها این دیفالت ذهنی یا این دیوار را دور ذهن خود کشیده اید که هر انچه از جانب ماست بر اساس عدالت است و غیره نیست، نمیتوان به درک متقابل رسید. مسلمن میتوان این استدلال را از حکام غربی شنید که چون جهان مورد نظر من مکان بهتریست پس چند نفر آدم نیز کشته شود عیبی ندارد و می ارزد به این قتل و عام. من باب یاد آوری عرض کردم که هر تمدن و امپراطوری برای گسترش توجیهات خود را دارد و جنگ را نمیشود صرفا به مقطع فعلی دید و چنانچه ما هم قدرت انها را در زمان فعلی داشتیم نمی توانید رد کنید که ممکن بود بخواهیم امریکا و اروپا را مسلمان کنیم به زور شمشیر یا اسلحه. یا سیاستهایی دیگر. به هر حال این اصل وجود داشت. اما در باب علم که گفتید. بله علم می تواند کاربرد های متنوعی داشته باشد که یکی از آنها هم گسترش سلاح های مرگبار است. اما واقعن اگر این سلاح ها نبود جنگها هم نبودند؟ بصورت کسر نسبتی هم ببینید نسبت کشته شدگان در جنگهای قدیم با سلاح های متعارف به کل جمعیت حاضر در جنگ بیشتر بوده. فقط یک سلسله مث حکمای بنی امیه بسیار شهرها را ویران کرده و خونخواری کرده اند. فبها، این سلاح ها یک کاربرد علم بوده اند و بسی بسی سخن درستی است که عمده انسانها تشنه عدالتند زیرا صرفن درصد کمی از انسانها قادرند زبان علم را درک کنند مثلمن خودتان را فرض کنید که در ایران در یک کلاس درس در مقاطع مختلف تحصیلیتان واقعن چند درصد همکلاسیها خواهان علم بودند. همه منظر خلاص شدند بودند. خلاصه بگم مشتاقان علم کمترند ودلیلی بر رجحان عدالت بر علم نمیشود. چنانچه بارها خداوند متعال فرموده اند که آیا برابرند کسانی که می دانند و کسانی که نمی دانند. مسلما جایگاه علم بالاست و ارجحیت خودش را دارد و اگر جهان در دست دانشمندان بود نه سیاستمداران ، کمتر شاهد جنایات گسترده بودیم. ارزش درمان کوری یا تومور مغزی بر کمیت نیست بر کیفیت آن است چرا که از آن باب هزاران باب دیگر گشوده شده و همین یکمورد زمینه ساز پیشرفت در چند شاخه دیگر شده و الان مسبب این است که من با شما نامه نگاری کنم. علاوه بر این چنانچه نبودند پاستور ها و کاشفان علاج وبا و فلج الاطفال باز هم بعید بود من و شما الان با همدیگر گفتگو کنیم. شاید جمعیت کره زمین بسیار کمتر از حالت فعلی بود. علم همواره زیباست. موفق باشید

  15. با سلام و درود خدا بر شما. بسیار بسیار عالی بود. تازه با سایت شما آشنا شدم و چنان مبهوت محتوای آن شدم که تا صبح یکی پس از دیگری مطالبش را خواندم. بنده خودم طلبه و نیز دانشجوی دکتری رشته فلسفه هستم و طبیعتا می توان گفت که کمابیش با برخی مسائل فلسفی صدرا و عرفان نظری آشنا هستم و آنها را تدریس کرده ام. متاسفانه تاکنون سایتی نیافته بودم که اینگونه به پرسش های دلخواه بنده با نگاه صدرایی و چه بسا عرفانی که مورد علاقه من است، آن هم با بیانی رسا و شیوا و البته کاملا دقیق پاسخ داده باشد. کسی که فلسفه خوانده باشد خوب می فهمد که عمق پاسخ های شما تاکجاست و از کنار هم قرار دادن مبانی فلسفی و چه بسا عرفانی آن هم با ظرافت کامل لذت می برد. خصوصا اینکه این مبانی در سخنان شما با آیات قرآن و روایات نیز زینت داده شده است. در پایان عرض می کنم که بنده این سایت رو به دیگر دانشجویان هم معرفی کردم و مصرانه خواهان آن هستم که افتخار آشنایی با پاسخگو (یا پاسخگویان) این سایت را داشته باشم.

  16. سلام.واقعا وبسایت خوبی دارید

  17. شما صراحتا غرب به خصوص انگلیس و آمریکا را متهم به ملحد پروری و حمایت از آنها میکنید.
    با این وجود ما شاهد رشد فزاینده علم در هر زمینه ای در غرب و عقب ماندگی انکار ناپذیر حکومت های دینی به خصوص مسلمانان( که به نقل شما از ابتدا بزرگان و علمایی همچون پیامبران و امامان را در اختیار داشتن) هستیم

    • نتیجه ی این علم چیست ؟ ؟؟ آیا جز سلاح های مرگبار است ؟ آیا جز کشته شدن ۷۰ ملیون بی گناه در یک جنگ پنج ساله جهانی است ؟ الام دنیا دست همفکران شماست دیگه ! چه گلی به سر یمن زده ؟ افغانستان ؟ پاکستان ؟ سوریه ؟ لبنان ؟ ونزوئلا ؟ عراق ؟ بحرین ؟ چرا یه کم اونا نگاه نمیکنی ؟ من حاضرم هیچ پیشرفتی نکنیم از نظر علمی ولی یه ادم تشنه ی قدرت و پول بالا سرم واینسته ! چون به محض اینکه احساس کنه موقعیتش در خطره حاضره همه رو فدای خودش کنه ! بله ! داستان دنیا خیلی ساده هست ولی کیه که بخواد قبول کنه ! کاش میرفتی از خونواده هایی که بابا مامان خواهر برادر از دست دادن میپرسیدی که پیشرفت علم خوبه یا ریاست یک انسان درستکار ! از بی دین و ایمان هاشونم سوال کنی همونو میگن ! من نمیدونم شما از چی تفکرات این ها دفاع میکنی ؟

      • نتیجه این علم درمان ایدز و نابینایی در کانادا ، درمان قطعی لوسمی و تمور های استخوانی در آلمان و رفاه و سرزندگی و سلامتیست . آقای مجید در آلمان و کشورهای مثل آن بیمارستانها بدلیل عدم مراجعه تعطیل می شوند . در کشور عزیز اسلامی ایران بیمارستان این همه داریم و باز کم است ! در هلند و کانادا و … زندان تعطیل می شود و در کشور عزیزتان دست قطع می کنند ! گوشت و پوستمان از غرب است اگر نبودند ما از بیماری و نبود تکنولوژی می مردیم ! داروهای اصلی و خاص غربی هستند ! ضمنا دانشمندان ایرانی و مغزها هم در غرب هستند مانند پروفسور فیروز نادری و سمیعی و … اگر ایران خوب است چرا اینها به غرب رفته اند ؟ نیمه پر لیوان را ببنید . این تسلیحات را هم ساختند تا ما و عربها و افغانها و دیگر مسلمانان بخریم و همدیگر را بکشیم !

        • بازم میگم شما مقایسه کن از این دسته های نامبرده شده (تومور مغزی و کشته ها و ویرانی ها و خانمان خراب های جنگ) کدام دسته بیشتر است ؟ ایا کسانی که مشکل کوری دارند یک ملیاردیم کسانی نیستند که تاکنون در جنگ کشته شده اند ؟؟؟؟!
          بازم میگم این دلیل اصلی نیست . مگر ما مخالف علم هستیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کدوم ادم احمقی این حرف را زده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگر همین کشورهای مورد علاقه شما وام دار علم مسلمان ها نیستند ؟ چرا اشتباه حرف می زنید ؟ چه کسی مخالف علم هست ؟

    • این هم بگم که انسان تشنه ی علم نیست ، تشنه ی عدالت هست . انسان یا این سخن را می فهمد یا اگر نفهمید در انسان بودنش شک کن و این حیوان دوپا کسیست که رقمی داره .

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد

17 + 11 =