سرخط خبرها

چرا همه پیامبران باید معصوم از گناه باشند ؟

پرسش:

در رابطه با عصمت نبی یا امام دلایل عقلی زیر از علمای شیعه ذکر شده

۱٫ اگر پیامبر معصوم نیاشد دین به درستی به دست مردم نمی رسد و مردم امکان به کمال نهایی رسیدن را پیدا نمی کنند . پس نقض غرض است .

۲٫اگر مردم از آنها رفتار نادرست ببینند به حرف هایشان اعتماد نکرده ، به کج راهه می روند پس نقض غرض است .

۳٫آنها علاوه بر دریافت و ابلاغ وحی وظیفه ی تربیت مردم تا رسیدن به کمال نهایی را دارند و این مقام در خور کسانی است که خود به مرحله نهایی رسیده باشند .پس باید معصوم باشند .
**
دلیل اول را می توان اینگونه شکست که اگر پیامبران در دریافت و ابلاغ وحی فقط معصوم باشند دین به درستی به دست مردم می رسد و نیاز به عصمت در غیر امر دریافت و ارسال وحی نیست .

دلیل دوم را هم اینگونه که
اولا مردم وظیفه ی خودشان را دارند پیامبر هم وظیفه ی خودش . مردم با دیدن معجزه و قبول دین ، وظیفه ی تبعیت از آنچه که پیامبر ابلاغ فرموده را دارند و گفتیم که در ابلاغ معصوم است .
ثانیا فرضا که پیامبر در جلوی مردم هم معصوم باشد آیا این دلیل می شود که پیامبر در خفا هم معصوم باشد ؟ خیر نمیشود .

در مورد دلیل سوم ،
بله ما قبول می کنیم که این مقام درخور کسانی است به درجه کمال نهایی رسیده باشند ، اما چه دلیلی دارد که ما قبول کنیم شخصی با این ویژگی وجود دارد .
اگر همه ی موجودات مختار عالم به درجه کامل و نهایی نرسند آنوقت خداوند تبارک و تعالی هیچ کس را نباید برای هدایت بشر بفرستد؟
ممکن است بگویید : خب خداوند تبارک و تعالی خود اینها را به کمال نهایی رسانده
که در اینصورت اینها موجودات مجبوری هستند نه مختار !
بنابراین به درد هدایت بشر هم نمی خورند.
لطفا کاملا عقلی جواب دهید.

پاسخ:
۱ـ از کجا می فهمید که او دین را درست دریافت نموده و درست ابلاغ کرده است؟ کسی که احتمال خطا دارد، این احتمال، به تمام شئون او سرایت می کند. اگر از کسی، حتّی یک خطا ممکن است، هزار خطای دیگر هم ممکن است. بلکه اگر کسی در امور عادی دچار خطا می شود، در امور فوق عادی، احتمال خطایش بسیار بیشتر خواهد بود. مثلاً اگر کسی در یک جمع و تفریق و ضرب و تقسیم ساده دچار اشتباه می شود، احتمال اینکه او در حلّ مسائل پیچیده ی ریاضی دچار اشتباه شود، بسیار بسیار بیشتر است. مسأله ی دریافت وحی، چیز ساده ای نیست. ابلاغ آن هم کار هر کسی نیست؛ کسی می تواند ابلاغ وحی کند که ترسی از غیر خدا نداشته باشد. طمعی نداشته باشد. کسی که اگر ماه و خورشید و حکومت جهان را در کف او بگذارند حاضر نشود دست تبلیغ دین بردارد. حالا وقتی کسی در امور عادی زندگی، دچار خطا می شود، چگونه ممکن است در این گونه امور پیچیده و طاقت فرسا دچار خطا نشود؟ عقل می گوید: اگر کسی در امور عادی خطا می کند، احتمالش زیاد است که در امور غیر عادی هم خطا کند. و وجود همین احتمال کافی است تا من در هر آنچه مدّعی نبوّت می گوید، شکّ کنم. و پیدایش شکّ برای من (عقل) کافی است تا از او اطاعت نکنم.
۲ـ مردم یعنی عقل مردم. عقل می گوید: من جایی که احتمال خطا وجود دارد، اطاعت بدون چون و چرا نمی کنم. عقل می گوید: من فقط گوش به یقین می کنم. وقتی عقل، از کسی یک خطا ببیند، می گوید: احتمال هزاران خطای دیگر نیز از این شخص ممکن است. اگر در امور عادی از او خطا دید، می گوید: احتمال خطای او در امور غیر عادی، بیشتر است. پس اعتماد نمی کند. وظیفه ی عقل همین است که با وجود احتمال خطا، اطاعت مطلق نکند.
ثانیاً عقل کاری به جلوت و خلوت ندارد. عقل می گوید: من اگر از کسی یک خطا دیدم، به او اعتماد مطلق نخواهم کرد.
دقّت شود! هر که خطا نمی کند، لزوماً معصوم نیست، امّا آنکه یک خطا بکند، قطعاً غیر معصوم است. لذا آنکه یک خطا بکند، قطعاً پیامبر نیست؛ امّا اگر عقل، از کسی خطا ندید، اثبات نبوّت او نمی کند، بلکه می گوید: محتمل است که این فرد نبی باشد. حال اگر از مدّعی نبوّت، هیچ خطایی ندید و آن نبی برای اثبات نبوّتش، معجزه هم آورد، آنگاه عقل او را تصدیق می کند. امّا اگر عقل، از کسی یک خطا دید، می گوید: این فرد، محال است نبی باشد. چون کسی یک بار در عمل به دین خطا کرده، هزار بار دیگر هم می تواند خطا کند. و اگر کسی در عمل به دین خطا کرده، منطقاً می تواند در دریافت و ابلاغ دین هم خطا کند. چرا که دریافت وحی و ابلاغ وحی، قطعاً دشوارتر از عمل به وحی است. لذا همگان مکلّف هستند به عمل ولی فقط افراد خاصّی مکلّف هستند به دریافت و ابلاغ وحی. اگر دریافت و ابلاغ وحی، در حدّ عمل به وحی ساده بود، لزومی نداشت که خدا افراد خاصّی را پیغمبر قرار دهد، بلکه به خود افراد وحی می کرد و هر کسی را مکلّف می نمود که وحی دریافت شده توسّط خودش را عمل کند. برای اتّصال به عالم غیب و حمل وحی، قابلیتی لازم است که هر کسی آن را ندارد؛ و کسی که چنان قابلیت و توان بالایی را دارد، قابلیت او در عمل به دین، به مراتب بیشتر است.
۳ـ انبیاء، به کمال نرسیده اند بلکه ذاتاً کامل خلق شده اند. و این منافاتی با اختیار ندارد. مگر خود خدا که کمال محض است، مجبور است؟ خدا، هم مختار است هم کمال محض؛ و هیچگاه هم کسب کمال نکرده است. اختیار هم به معنی قرار گرفتن بر سر دو راهی نیست. اختیار از ریشه ی «خیر» است که به باب افتعال رفته است. لذا اختیار یعنی انجام خیر. اصلاً معنی ندارد که یک موجود، شرّ خود را برگزیند. شرّ یعنی امر عدمی و خیر یعنی امر وجودی و کمالی. همه ی موجودات دنبال کمال خود هستند و کسی دنبال نقص و عدم نیست. عقل، مختار است، یعنی همواره دنبال خیر خود است. نفس هم مختار است، یعنی همواره دنبال خیر است. امّا گاه خیر نفس و خیر عقل، با هم تعارض پیدا می کنند؛ مثلاً خیر نفس در شهوترانی و شکم چرانی است، ولی خیر عقل در کسب علم است، و این دو در مواردی باهم تعارض پیدا می کنند. اینجاست که دو راهی پیدا می شود. عقل و نفس با هم رقابت می کنند در تصاحب بدن؛ یعنی هر کدام می خواهد بدن را در اختیار بگیرد برای رسیدن به خیر خودش. هر کدام برنده شد، بدن در خدمت او خواهد بود برای انجام کاری که خیر آن قوّه است. پس در ما، اختیار، حالت دو راهی دارد به خاطر اینکه ما هم عقل داریم هم نفس؛ که هر دو نیز مختارند، یعنی دنبال خیر خود هستند. شرّ نیز امر قیاسی است؛ یعنی عقل، خیر نفس را شرّ خود می بیند، و نفس نیز خیر عقل را شرّ خود می بیند. امّا اگر انسانی با ترقّی وجودی به جایی رسید که نفس را به کلّی ساکت نمود و در زندان کرد، عقل او حاکم مطلق بدنش می شود و اختیار او یک سویه می شود؛ که از این حالت تعبیر می کنند به عصمت اکتسابی. حال اگر کسی از بدو تولّد چنان باشد که نفسش در زندان باشد و عقلش امیر باشد، او عصمت ذاتی خواهد داشت. انبیاء، از شقّ دوم هستند. لذا می بینید که عیسی(ع) در همان ساعت نخست تولّدش ادّعای نبوّت و عصمت می کند. خدای تعالی جریان را این گونه نقل می کند: « قالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِی الْکِتابَ وَ جَعَلَنی‏ نَبِیا (۳۰) وَ جَعَلَنی‏ مُبارَکاً أَینَ ما کُنْتُ وَ أَوْصانی‏ بِالصَّلاهِ وَ الزَّکاهِ ما دُمْتُ حَیا (۳۱) وَ بَرًّا بِوالِدَتی‏ وَ لَمْ یجْعَلْنی‏ جَبَّاراً شَقِیا (۳۲) وَ السَّلامُ عَلَی یوْمَ وُلِدْتُ وَ یوْمَ أَمُوتُ وَ یوْمَ أُبْعَثُ حَیا (۳۳) ذلِکَ عیسَى ابْنُ مَرْیمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذی فیهِ یمْتَرُون» (مریم)
در همان ساعت نخست تولّدش اوّلاً معجزه نشان می دهد، یعنی حرف می زند. ثانیاً ادّعای نبوّت و داشتن کتاب می کند. ثالثاً خود را مبارک می نامد؛ آن هم نه در برخی موارد، بلکه می گوید من همه جا مبارکم. و این یعنی عصمت. چون فرد در حال خطا کردن، قطعاً مبارک نیست؛ چرا که خطا، مبارک نیست. پس اگر کسی دائماً مبارک است، یعنی هیچگاه خطا نمی کند. رابعاً ادّعا دارد که در اوج کمال متولّد شده است؛ یعنی در درجه ی اتّصال به علم خدا خلق شده است. و خدا او را امر به صلاه و زکات و نیکی به مادر کرده است. خامساً باز ادّعای عصمت کرده و می گوید که خدا مرا جبّار و شقی قرار نداده است. چون هر که خطا می کند، در لحظه ی خطا کردن، قطعاً شقی است. سادساً باز ادّعای عصمت تمام عیار می کند چون هر کسی تحت اسم السلام قرار گرفته، از هر نقصی ـ که خطا هم نقص است ـ رهیده است. کسی که تحت سلام خداست از لحظه ی تولّدش تا زمان مرگش و بلکه تا روز رستاخیزش، چنین کسی قطعاً از هر خطایی مبراست. چون محال است فرد در لحظه ی خطا نمودن، مظهر اسم السلام باشد یا به زبان عرفی، مخاطب سلام خدا باشد. خدا قطعاً با اهل خطا، در سلم و سلام نیست.
ـ عصمت معصومین (ع) اکتسابی یا موهبتی؟
عظمت یک موجود به میزان کمال اوست؛ چه آن کمال از راه اکتساب باشد و چه از جانب خدا داده شود. بلکه اساساً هر کمالی از جانب خدا داده می شود ، لکن خداوند متعال برخی کمالات را دفعی می دهد و برخی را تدریجی و در پی اعمال ما. دقّت فرمایید! می گویم در پی اعمال ما نه به سبب اعمال ما؛ چون معنای علّت، وجود دهنده بودن است؛ پس چگونه عمل می تواند کمالی را به من بدهد که من ندارم؟ عمل من از خود من ناقصتر است؛ پس اگر من کمالی را ندارم، عمل من به نحو اولی آن کمال را ندارد. پس چگونه عمل من، چیزی را که خودش ندارد به من می دهد؟! پس هر کمالی را فقط و فقط خدا می دهد؛ لکن برخی را دفعی می دهد و برخی را تدریجی. او ابتدا به ما توفیق عمل می دهد تا عملی را برگزینیم ؛ آنگاه از مجرای گزینش و اختیار ما، عمل ما را موجود می نماید. پس اختیار ما به معنی وجود دادن به فعل اختیاری خودمان نیست؛ همان گونه که وقتی نور خورشید از شیشه ی آبی عبور کرد، نور آبی داخل اتاق می افتد؛ امّا شیشه ی آبی نه تولید نور کرده نه نور خورشید را آبی نموده؛ بلکه نور خورشید را ـ که مرکّب از هفت رنگ می باشد ـ تجزیه نموده و تنها به نور آبی اجازه ی عبور داده و باقی رنگها را منعکس کرده است. اختیار یعنی همین؛ یعنی فاعلیت خدا از طریق شیشه ی اختیار ما. لذا افعال اختیاری ما از حیث وجودی منتسب به خدا هستند و ما وجود دهنده به فعل خود نیستیم؛ امّا رنگ آن افعال (عناوین آن افعال) ناشی از میزان محدود کنندگی اختیار ماست. اگر شیشه ی اختیار ما بی رنگ باشد، تمام فیض را عبور می دهد و فعل ما صد در صد الهی خواهد بود؛ در غیر این صورت، درصدی از آن را عبور می دهد که هر چه درصد آن بالا باشد به همان اندازه فعل ما به الهی بودن نزدیکتر خواهد بود.
خلاصه آنکه اساساً هیچ موجودی جز خدا، اعطاء کمال نمی کند؛ لذا هر اکتسابی نیز اعطایی و موهبتی است. عمل ما هم صرفا دست باز نمودن به سوی خداست و دادن کمال از خدا می باشد ؛ و الّا اگر خدا ندهد بنده هیچ کاری نمی تواند بکند؛ اگر خورشید نور ندهد، شیشه ی آبی هیچ کاره است.

کمالات انسان کامل نیز اختیاری است؛ چون اختیار هر موجودی از اوصاف ذاتی اوست. لکن دریافت اختیاری ، گاه تدریجی است و گاه دفعی. لذا اکتسابی و موهبتی ، دو قسم از دریافت اختیاری می باشند ؛ و موهبتی به معنی غیر اختیاری بودن نیست؛ مگر در اندیشه ی افرادی که گرفتار شعبه ای از شرک افعالی بوده برای بنده نیز سهمی از فاعلیت (خلق افعال) قائلند.
امّا اگر گفته شود که عظمت و بزرگی هر موجودی فقط به کمالات اکتسابی اوست، گوییم: اگر گوینده از لوازم این سخن آگاه باشد ، سر از کفر در می آورد ؛ چون برتری خدا را انکار کرده است. آیا خداوند متعال که عظیم بالذّات می باشد ، کسب کمالات کرده؟! آیا حضرت جبرئیل (ع) که صاحب آن شأن و جلالت فوق تصوّر ماست ، کسب کمال نموده؟ آیا قرآن کریم که حقیقتی عظیم در عالم ملکوت و جبروت و لاهوت دارد ، کسب کمالات نموده است؟ آیا عرش و کرسی و لوح و قلم که همگی حقایقی زنده بوده و صاحب کمالات وجودی می باشند ، کسب کمال نموده اند؟ آیا یک انسان که ذاتاً برتر از یک حیوان می باشد ، این کمال اوّلیه را اکتساب نموده است؟ و حال که اکتساب نکرده آیا می توان گفت که انسان، برتری ذاتی نسبت به حیوان ندارد؟!! اساساً همه ی موجودات ، کمالاتی را دفعاً از خدا گرفته اند ؛ که شدّت آن نیز از موجودی به موجود دیگر متفاوت می باشد. آیا یک انسان با کار و تلاش خودش از نطفه تبدیل به انسان شده؟ روشن است که خودش کار و تلاشی برای داشتن این کمال نداشته است. حال که تلاشی نداشته پس نتیجه می گیریم که ارزش یک انسان در حدّ ارزش یک گربه است؟! روشن است که ارزش ذاتی یک انسان در حدّ ارزش ذاتی یک گربه نیست. و با اینکه یک انسان، این ارزشمندی را خودش کسب نکرده، امّا باز نزد عقلا ارزشمندتر از یک گربه است؛ و کسی منکر این ارزشمندی نمی شود مگر اینکه عقلش پاره سنگ بردارد. کما اینکه خداوند متعال فرمود: « وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی‏ آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى‏ کَثیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضیلا ــــ ما بنی آدم را گرامى داشتیم؛ و آنها را در خشکى و دریا،حمل کردیم؛ و از انواع روزیهاى پاکیزه به آنان روزى دادیم؛ و آنها را بر بسیارى از موجوداتى که خلق کرده‏ایم، برترى بخشیدیم» (الإسراء:۷۰).
باید دانست که کمال حقیقی ، عین عظمت و فضیلت است از هر راه که می خواهد حاصل شود ؛ یعنی عظمت و فضیلت چیزی جز کمال نیستند ؛ بلکه اسامی دیگر همان کمال می باشند. بی شکّ ، عالِم ، برتر از جاهل است ، چه آن علم را کسب کرده باشد و چه از طریق وحی دریافت کند. کما اینکه صاحب علم لدنی نیز برتر از عالِم به علوم کسبی است. چون علم لدنی ، علم مفهومی نیست ، بلکه عین وجود خود شخص می باشد. لذا در علم لدنی ، نادرستی راه ندارد ؛ در حالی که علم مفهومی ممکن است نادرست و خلاف واقع باشد ؛ که در این صورت ، جهل مرکّب خواهد بود نه علم. بینایی و زیبایی و هوشمندی برتر از کوری و زشتی و عقب ماندگی ذهنی هستند ، با این که اشخاص این امور را کسب نمی کنند. آیا آنکه ذاتاً زیباست با آنکه خود را گریم نموده برابرند؟ « هَلْ یسْتَوِی الْأَعْمى‏ وَ الْبَصیرُ أَ فَلا تَتَفَکَّرُون ـــــ آیا نابینا و بینا مساویند؟! پس چرا نمى‏اندیشید؟!»(الأنعام:۵۰)
پس اینکه برخی پنداشته اند هر کمالی که اکتسابی نیست ، ارزش نمی باشد و موجب فضیلت نمی شود ، پنداری است باطل و بی منطق. اگر چنین باشد ، در آن صورت نمی توان گفت عاقل بر دیوانه رجحان وجودی دارد ؛ یا انسان بر حیوان فضیلت دارد یا حیوان از گیاه و جماد برتر است. در حالی که عقل آدمی بداهتاً این برتری ها را ادراک می کند و برای این برتری های موهبتی ارزش قائل است و آن را مدح می کند.
پس اگر کسی قائل به عصمت موهبتی و اعطایی معصومین (ع) هم بشود ، به هیچ وجه با مشکلی مواجه نخواهد شد.
ـ چرا انبیاء و اوصیاء، و از جمله اهل بیت(ع) صاحب برخی کمالات خاصّ مثل عصمت شدند؟
شیعه عقیده دارد که اوّل مخلوق عالم ، نور وجود رسول خداست ، و بعد از او نور امیر مومنان و بعد از آن دو بزرگوار ،نور سایر اهل بیت و بعد از آن نور انبیاء و بعد از آنها نور برخی انسانها و ملائک و … خلقت یافته اند. طبق آموزه های فلسفی هم وجود دارای مراتب طولی است. پس روشن است که اهل بیت (ع) ذاتاً باید عظمتی بیش از تمام انبیاء و ملائک داشته باشند. چرا که در سلسله ی خلقت ، مقدّم بر دیگرانند ؛ و هر چه رتبه ی وجود بالا باشد کمالات ذاتی آن نیز بیشتر خواهد شد. لذا خداوند متعال که فوق مراتب است ، کمال محض نیز می باشد.
البته مسأله ی تقدّم وجودی پیامبر اکرم (ص) و اهل بیت او بر جمیع ممکنات عقیده ای صرفاً شیعی نیست بلکه روایات این مساله در کتب اهل سنّت نیز به فراوانی موجود می باشد.
اوّل حقیقتی که از ذات خداوندی ظاهر شد ، نور وجود بود که سرتاسر عالم را روشن ساخته است ؛ و بدون وجود ، هیچ موجودی ظهور نخواهد داشت ؛ لذا از آن حقیقت وجودی تعبیر به نور خدا شد. این حقیقت ، مرتبه ، مرتبه تنزّل یافت و در هر مرتبه به صورتهایی چون عرش و کرسی و هفت آسمان و ملائک و … ظاهر شد ؛ و از جمله به صورت آدم در آمد. لذا آدم (ع) حامل آن نور وجود بود و ظهور این حقیقت در او بیش از همه ی موجودات بود ؛ لذا او خلیفه الله شد و بعد از او هر که حامل حدّ بالایی از این نور بود به نبوّت و وصایت می رسید . امّا در بین موجودات عالم ، هیچ موجودی نیست که با آن نور وجود ،‌ اتّحاد تامّ و کامل داشته باشد جز چهارده معصوم (ع) . لذا از این نور واحد که سرتاسر عالم را پر نموده تعبیر می شود به نور چهارده معصوم. البته فهم دقیق و عمیق این حقیقت برای کسانی که طریقه ی برهان عقلی و منازل باطن را نپیموده ،‌ با نور وجود آشنا نشده اند در حدّ بالایش ممکن نیست.
لذا اینکه فرمودند چهارده معصوم قبل از همه ی موجودات خلق شده اند منظور آن وجود ساری و نوری است که این چهارده تن به واسطه ی اتّصال تامّشان با آن حقیقت ، خود را مقدّم بر کلّ موجودات معرّفی نموده اند ؛ و البته مراد از تقدّم در اینجا ، تقدّم وجودی و رتبی است نه تقدّم زمانی ؛ چون زمان ، تنها اختصاص به عالم مادّه دارد و وجود مادّی و زمانی حضرت آدم (ع) قبل از همه ی انسانها آفریده شده است ؛ امّا در همان زمان که آدم آفریده می شد آن حقیقت نوری حضور داشت و اساساً فیض وجود از طریق او به آدم رسید.
بر این اساس ، چهارده معصوم و انبیاء (ع) در اصل خلقتشان بر تمام انسانها برتری دارند ؛ و عصمت پایه ـ که لازمه ی نبوّت و امامت است ـ لازمه ی این رتبه از وجود می باشد. کما اینکه عقل داشتن و برتر از حیوانات بودن ، لازمه ی ذاتی رتبه ی وجودی انسان می باشد. به همین نحو ، دارای اراده و احساس آگاهانه بودن ، کمال ذاتی حیوانات است که لازمه ی رتبه ی وجودی آنها بوده ، آنها را برتر از گیاهان قرار می دهد. و اساساً وجود نظام خلقت نیز به همین مراتب داشتن موجودات است. چون اگر این تفاوتهای ذاتی در رتبه ی وجودی نبود و بنا می شد که همه در عالی ترین رتبه ی وجود خلق شوند ، اساساً یک موجود بیشتر خلق نمی شد. چون در هر رتبه از وجود ، فقط و فقط یک موجود ، امکان حضور دارد. همانگونه که در سلسله ی اعداد ، هر مرتبه از عدد ، فقط اختصاص به یک رقم دارد ؛ و ذاتاً محال است رقم ۲ در جای رقم ۳ قرار گیرد. تمام نظام ریاضی با آن روابط گسترده و شگفت نیز زاییده ی همین مراتب داشتن عدد می باشد ؛ که موجب شده است ، هر عددی خواصّ اختصاصی خود را داشته باشد. خود رتبه ی انسانی وجود ، نیز عین رتبه ی عدد ، دارای مراتبی است به تعداد تمام انسانها. لذا هر رتبه از مراتب انسانی را نیز تنها یک فرد انسانی اشغال کرده است. پس سوال از این که چرا فلانی در فلان رتبه قرار گرفت ، سوالی است نادرست ؛ همانگونه که نمی توان پرسید چرا رقم ۲ در رتبه ی دوم عدد قرار گرفت ولی رقم ۷ در رتبه ی هفتم عدد آفریده شد؟ و چرا ۲ زوج شد و ۷ فرد؟ چون فرض قرار گرفتن رقم ۲ در رتبه ی هفتم عدد فرضی است متناقض ؛ چرا که اساساً رقم ۲ عین خود رتبه ی دوم عدد می باشد ؛ لذا قرار گرفتن رقم ۲ در مرتبه ی هفتم عدد ، یعنی اینکه رتبه ی دوم عدد همان رتبه ی هفتم عدد است ؛ که بطلان آن واضح می باشد. زوجیت نیز وصف لازم عدد ۲ است کما اینکه فردیت وصف لازم عدد ۷ می باشد. فرض قرار گرفتن یک فرد عادی در رتبه ی وجودی انبیاء نیز دقیقاً به همین نحو ، فرضی است متناقض ؛ یا فرض رتبه ی پایین انسان با وصف عصمت یا فرض رتبه ی بالای انسان بدون وصف عصمت فرضی است متناقض ؛ مثل فرض عدد هفتی که زوج است.
پس اساساً پیدایش نظام خلقت به این است که موجودات ، کثرت ذاتی داشته باشد ؛ چون با یک موجود ، عالم درست نمی شود. کثرت نیز وقتی درست می شود که بین موجودات تفاوت وجود داشته باشد. تفاوت نیز وقتی حاصل می گردد که در هر مرتبه از وجود ، تنها یک موجود واقع گردد ؛ چون فرض دو موجود در یک مرتبه از وجود ، فرضی است باطل. اگر دو موجود در یک مرتبه از وجود باشند ، یعنی آن دو موجود عین همند ؛ و عینیت با دوگانگی سازگار نیست. آثار وجودی ناشی از هر رتبه نیز مخصوص به خود آن رتبه می باشد.
ـ آیا افعال معصوم به اختیار خود اوست یا جبری است؟
از منظر قرآن کریم و روایات اهل بیت (ع) و طبق براهین حکما و مشاهدات عرفا ، همه ی موجودات ، از سنگ گرفته تا خدا ، مختارند. لذا خداوند متعال فرمود: « ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِی دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَینا طائِعین‏ ــــ سپس به آفرینش آسمان پرداخت، در حالى که بصورت دود بود؛ به آن و به زمین فرمود: بیایید! خواه از روى میل و اطاعت و خواه اکراه و بی میلی! آنها گفتند: ما از روى میل و طاعت مى‏آییم » (فصلت:۱۱)
از طرف دیگر ، اختیار صفتی زائد بر ذات موجودات نیست ؛ بلکه اختیار صفت ذاتی موجودات بوده ، عین وجود خود آنهاست ؛ یعنی اختیار هر موجودی ، عین رتبه ی وجودی او در عالم خلقت است؛ به عبارت دیگر، اختیار، اسم دیگری برای وجود است؛ همان گونه که کمال، اسم دیگری برای وجود می باشد. به تعبیر فلسفی، اختیار و کمال، مساوق وجود هستند؛ یعنی مفهوماً سه چیز ولی حقیقتاً یک چیز هستند. لذا اختیار دادن به موجودات معنی ندارد ؛ بلکه خلقت هر موجودی ، عین خلقت اختیار اوست. البته باید دانست که رتبه ی وجودی اختیار موجودات نیز تابع رتبه ی وجودی خود آنهاست. لذا اصل اختیار در تمام موجودات وجود دارد ؛ لکن شدّت آن در همگان یکسان نیست. اختیار خدا ، عین ذات او بوده ، مثل ذات خدا ، واجب الوجود است. اختیار ملائک نیز متناسب با رتبه ی وجودی آنهاست. اختیار موجودات مادّی نیز در خور خود آنهاست ؛ که از ویژگی های آن این است که به صورت تدریجی کمال خود را از خدا دریافت می کند.
با این بیان روشن می شود که هیچ موجودی نیست مگر اینکه تمام افعال خویش را با اختیار خودش انجام می دهد ؛ و هر کمالی که از او ظهور می یابد ، به اختیار خود اوست. چون اگر وجود کسی علّت فعل اوست ، یا بهتر بگوییم : واسطه ی فیض است نسبت به فعل او ، پس اختیار او نیز علّت آن یا واسطه ی فیض آن است. چون اختیار هر مرتبه از وجود ، عین خود آن مرتبه است. کما اینکه طبق براهین حکما ، تمام ویژگیهای موجودات ، ذاتی رتبه ی وجودی آنهاست. لذا خداوند متعال فرمود: « قُلْ کُلٌّ یعْمَلُ عَلى‏ شاکِلَتِهِ ــــ بگو: همه بر اساس ساختار خود عمل مى‏کنند.» (الإسراء:۸۴)
با این بیان اگر کسی دنبال کسب کمالی است ، آن اکتساب و دنبال کسب آن کمال بودن نیز ناشی از شاکله و ساختار وجودی او بوده ، لازمه ی ذاتی رتبه ی وجودی اوست. همه ی موجودات مادّی از سنگ گرفته تا انسان کامل ، همگی از آن جهت که مادّی اند ، ویژگی اکتساب را دارند ؛ و بخشی از کمالات خود را نه به صورت دفعی ، بلکه به صورت تدریجی از خداوند فیاض دریافت می کنند ؛ ولی بخشی از آن را بسته به رتبه ی وجودی خودشان ، بالفعل دارند. لذا موجود مادّی دو گونه کمالات دارد که هر دو نیز لازمه ی ذات او بوده ناشی از رتبه ی وجودی اوست. بخشی از کمال او بالفعل برای او حاصل است ؛ امّا برخی دیگر به مرور و به تدریج به او اعطاء می شود ؛ که از این قسم دوم ، تعبیر می شود به کمالات اکتسابی.
ملاحظه می فرمایید که طبق این گفتار ، اکتساب نیز عین موهبت و اعطاء می باشد ؛ کما اینکه ذاتی بودن یک کمال ، عین اختیاری بودن آن است. لذا با نگاه عمیق حِکمی اساساً سوال از اکتسابی و اعطایی بودن بی معنی است. چون اکتساب نیز به اعطا برمی گردد. لذا برخی کمالات هر موجود مادّی ، هم اکتسابی است هم اعطایی. به تعبیر دیگر ، بخشی از کمالات موجودات مادّی ، موهبتی بالمعنی الاخصّ است و بخشی دیگر ، موهبتی بالمعنی الاعمّ.
عصمت و علم معصوم نیز دو مرتبه دارد ؛ مرتبه ی متداول آن که در همه ی انبیاء و ائمه (ع) موجود بوده ، لازمه ی حجّت بودن آنهاست ، اعطایی دفعی است ؛ و مراتب بالای آن ، اعطایی تدریجی است ، که کسبی گفته می شود.
ـ ممکن است سوال شود که اگر عصمت پایه ی معصومین موهبتی بالمعنی الاخصّ است ، پس چگونه می توانند الگوی مردم باشند؟
عرض می شود: از توهّمات رایج و مشهورات باطل یکی هم همین توهّم است که می گوید: الگو باید در رتبه ی الگوگیرنده باشد.
امّا اگر در معنی الگو خوب دقّت شود ، معلوم می گردد که الگو همواره باید برتر از الگو گیرنده باشد. الگو باید تمام کمالات الگوگیرنده را بالفعل داشته باشد تا الگوگیرنده بتواند آن کمال را در الگو دیده و آن را هدف خود قرار دهد. لذا الگوی انسان باید انسان کامل باشد و کمالات همگان را یکجا در خود داشته و از نقایص آنها منزّه باشد.
برخی گفته اند: ما گناه می کنیم ولی معصوم گناه نمی کند ، ما چگونه باید گناه نکردن را از او بیاموزیم؟
این پرسش ،حقیقتاً به جوک شبیه تر است تا به سوال. خداوند متعال می فرماید: « أَ فَمَنْ یهْدی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یتَّبَعَ أَمَّنْ لا یهِدِّی إِلاَّ أَنْ یهْدى‏ فَما لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُون‏ ــــــ آیا کسى که هدایت به سوى حق مى‏کند براى پیروى شایسته‏تر است، یا آن کس که خود هدایت نمى‏شود مگر هدایتش کنند؟ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏کنید؟»(یونس:۳۵)

اساساً چگونه می توان از کسی که گناه می کند ، الگو گرفت؟!! مگر ما می خواهیم گناه کردن را از امام یا پیامبر بیاموزیم؟!! اگر خود الگو ، گناه می کند ، پس خود او نیز نیاز به الگو دارد تا گناه نکردن را از او بیاموزد. الگوی او نیز اگر گناه می کند ، باز او هم باید الگویی دیگر داشته باشد ، تا گناه نکردن را از او بیاموزد. به همین ترتیب برای اینکه کسی الگوی ما شود ، باید بی نهایت الگو پشت سر هم چیده شوند. پس تا کسی معصوم نباشد ، به معنی حقیقی کلمه نمی تواند الگوی انسانیت هم باشد.
اشکال ما به اهل سنّت نیز دقیقاً همین است. ما می گوییم: آیا خلفای شما معصوم بودند یا نه؟ اگر معصوم نبودند ،پس باید خودشان نیز امام داشته باشند. آنها جواب می دهند که امام آنها رسول خدا و قرآن است. می گوییم: مگر رسول خدا و قرآن ، امام بقیه ی مردم نیستند؟!! پس اینها چرا باید جانشین رسول خدا شوند؟!!
اگر ـ به اتّفاق شیعه و سنّی ـ وجود امام لازم است ، برای این لازم است که ما را از تفسیر نادرست قرآن و تحریف سنّت پیامبر حفظ کند و مانع انحراف ما شود. پس خود او باید عین قرآن بوده ، احتمال انحراف نداشته باشد. کما اینکه خود اهل سنّت نقل نمودند که: :«علی مع القرآن و القرآن مع علی و لن یفترقا حتّى یردا علی الحوض. ــ علی با قرآن است و قرآن با علی است ؛ هرگز از هم جدا نمی شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند » (المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج۳ ،ص ۱۲۴ ـ المعجم الصغیر ، الطبرانی ، ج۱ ، ص ۲۵۵ ــ کنزالعمال ، المتقی الهندی ، ج۱۱ ، ص ۶۰۳)
حاصل کلام آنکه اگر بناست خود پیامبر یا امام ، در حدّ ما باشد و مثل ما گناه بکند تا ما بتوانیم او را الگو قرار دهیم ؛ لابد باید او تمام گناهان عالم را انجام دهد تا الگو برای تمام گناهکاران عالم باشد. اینجاست که باید گفت: « فَما لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُون‏ ـــ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏کنید؟»
همچنین برخی توهّم کرده اند که امام یا پیامبر باید از نوع خود الگوگیرندگان باشد ؛ مثلاً الگوی انسان حتماً باید انسان باشد. در حالی که این نیز توهّمی است باطل. آنچه مهمّ است این است که الگو باید تمام کمالات الگوگیرنده را بالفعل داشته باشد ؛ و بتواند زمینه ی رشد و امتحان آنها را فراهم ساخته آنها را تعلیم دهد. لذا هیچ مانعی ندارد که انسانی ، پیامبر یا امام و الگوی جنّها شود. لذا قرآن کریم به وضوح در سوره ی جنّ و دیگر سور ، بیان نمود که جنّها نیز تابع دین اسلام و تابع پیامبر ما می باشند. امّا شکّی نیست که جنّها یا ملائک نمی توانند پیامبر یا امام انسانها باشند. چون سقف پرواز آدمی فراتر از رتبه ی وجودی جنّها و ملائک است. لذا آنها کمالات همه ی انسانها را به صورت بالفعل ندارند تا الگو قرار گیرند. امّا انسان کامل ، کمالات تمام موجودات عالم را داراست ؛ لذا مسجود جنّها و ملائک قرار گرفته و مفتخر به خلعت خلیفه الله شد.

Print Friendly, PDF & Email
0 0 vote
Article Rating
No votes yet.
Please wait...
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x