سرخط خبرها

اختیار انسان و لوح محفوظ چگونه با هم جمع می شوند ؟

پرسش:

اختیار انسان و لوح محفوظ چگونه با هم جمع می شوند ؟
من معتقدم که وقتی به وجود خدا ایمان میاری ، خدا رو باید با تمام صفاتش قبول کنی … که مثلا خدا حکیم ؛ عادل ، عالم ؛ ستار و ….. هست
من خودم خیلی جاها شخص مومنی رو دیدم که گفته اگه خدا عادله پس چرا …….
ولی اعتقاد دارم اگه خدا به یکی بیشتر داده و به یکی کمتر ، این نیست که بگیم خدا عادل نیست بلکه این جا پای صفت حکیم بودن خدا در میونه
سوال پرسیده بودم اگه خدا می دونه که کی بهشتیه و کی جهنمی ، پس چرا آدم جهنمی رو خلق می کنه ؟ یعنی اگه خدا می دونه که ابولهب با اختیار خودش جهنمی میشه چرا خلقش می کنه !! خوب به هر حال خدا رئوف هست و جهنم هم عذاب دردناکیه ، و خدا با توجه به صفت رئوف بودنش دوست نداره بنده اش عذاب بکشه
و این که همه چی در لوح محفوظ ثبت شده و غیر قابل تغییره ، آیا ازدواج هم جز مواردیه که غیر قابل تغغیره ؟
ببخشید ولی از لحاظ عقلی قانع نمیشم ….
مثلا تو سایتتون دیده بودم میگید برا ازدواج خوب این دعا رو زیاد بخونید رب انی لما انزلت الی من الخیر فقیر اگه توی لوح محفوظ ثبت شده و تغییر نکردنیه من برا چی این دعا رو بخونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ !!!!!!!
به نظرم جا برا تغییر هست و تغییر کردنیه
برای مثال به نظر شما اگه قرار باشه یکی بمیره چه با هواپیما بره یا با قطار ، میمیره ؟؟
چون خیلی جاها به عین شب های قدر برام ثابت شده که دفتر تقدیرات بازه ، و خیلی جاها با توجه به شیوه ای که شب قدرم رو چه جوری گذروندم در اعمال اختیاریم مثل با اختیار خوب بودن و بد بودن ، برام کاملا متفاوت بوده
و این که همه ی ما آدم ها در ابتدا روحمون یه جوره ، همه
یعنی در ابتدای خلقت از لحاظ توانایی در قدرت اختیار روح یه جوریم ، درسته دیگه ؟
گذر زمان و شیوه زندگی باعث میشه که تعیین شه که آیا ما با قدرت اختیار می تونیم راه کمال رو طی کنیم یا نه !
یعنی اون چیزی که تو ذهن منه اینه که خدا ما رو با یه تقدیرات مشخص ، مثل مسائل ژنتیکی و این که پدر و مادرمون کی هستند خلق می کنه … و برامون هردو راه سعادت و شقاوت رو قرار میده ، و این ما هستیم که انتخاب می کنیم بهشتی باشم یا جهنمی ، و این به مرور زمان معلوم میشه ، مثلا منٍ نوعی ، شب قدر دعا می کنم که خدایا من رو عاقبت به خیر کن … حالا خدا برا من تو تقدیرات سال مواردی رو قرار میده که من با اختیار خودم راه سعادت یا شقاوت رو انتخاب کنم
در ابتدای تولد همه پاکیم و یه جوریم ….، باید زمان بگذره تا معلوم بشه ما با قدرت اختیار خودمون توان سعادت رو داریم یا نه . بهتره به مثال معلم برگردیم …. مثلا همه بچه ها روز اول مدرسه !!! آیا روز اول معلم می تونه پیش بینی کنه من در آینده پزشک میشم یا نه ؟ مسلما نه ! زمان که بگذره و من خودم رو نشون بدم و توانایی هام رو ، اون موقع می تونه پیش بینی کنه !
بازم خواهش می کنم جوابم رو دقیقا با توجه به حدیث بدید …..
مثلا جای هست که خدا به حضرت یونس می گه برو از شهر بیرون که قراره به سر قومت عذاب نازل بشه ، حضرت یونس میره و بعد در آخرین لحظات قومش ایمان میارند و عذاب بر گشته میشه
اگه این جا خدا میدونست که این قوم با اختیار خودشون توبه می کنند پس چرا به حضرت یونس گفت از شهر برو بیرون ؟؟؟ خدا مگه نمیدونست ؟ می تونست بگه بمون ، قومت تا لحاظات دیگه با اختیار خودشون توبه می کنند !!!!
یه حاج آقایی تو تلوزیون می گفت فقط ۳ مورده که در لوح محفوظ ثبت شده
و این که میگید اجل انسان در لوح محفوظ ثبت شده ، منظور زمانیه که با توجه به عوامل ثواب و گناه انجام شده ادم میمیره یا اجل حتمی ؟
به هر حال یه جاهایی با عقلم خوب توجیه نمیشم و باز هم چراهایی برام پیش میاد
پاسخ:

۱ـ خدا به کسی چیزی نداده که کم بدهد یا زیاد بدهد. در دنیا، جز سوال امتحانی چیز وجود ندارد. تمام دادنها و گرفتنهای دنیایی، فقط و فقط سوال امتحانی اند؛ و کار ما فقط و فقط پاسخ دادن به این سوالات است. و منبع پاسخهای درست، دین است؛ و دین یعنی مجموعه ی عقل و کتاب و سنّت.

۲ـ خدا رئوف است؛ امّا نه برای همه. رئوف از اسماء افعال است نه از اسماء ذاتیه. اسماء ذاتیه را از نسبت خدا با خلقش انتزاع می کنند.
تمثیل برای تقریب به ذهن: آیا باران، نعمت است یا نقمت؟
پاسخ: باران به خودی خود، فقط باران است؛ امّا در فصل مناسب برای کشاورز، نعمت است، و در فصل نامناسب، برای همان کشاورز، نقمت است. باز همان بارانی که برای کشاورز، نعمت است، برای پسر همان کشاورز که کارگاه فرش شویی دارد، نقمت است، چون موجب کسادی کارش می شود.
خدا باران می فرستد همین و بس. اینکه این باران برای چه کسی نعمت باشد و برای چه کسی نقمت، بستگی به این دارد که موقعیت او نسبت به باران چگونه باشد. اگر همین پسر نیز به جای فرش شویی، کشاورز می شد، همان بارانی که الآن برایش نقمت است، برایش نعمت می شد.
خدا رئوف است نسبت به مؤمنان و شدید العقاب است نسبت به کافران. امّا ذات خدا، هیچکدام اینها نیست. امّا از آنجا که دو گونه بنده وجود دارند (بنده ی مؤمن و بنده ی کافر) لذا از نسبت این دو به خداوند متعال، دو گونه هم صفت برای خدا انتزاع می شود.

۳ـ خدا چرا می آفریند؟
چون آفرینندگی عین ذات خداست. لذا فرض خدایی که آفریننده نیست، فرض خئایی است که خدا نیست. مثل فرض دایره ای که گرد نیست.

۴ـ خدا چرا این گونه آفریده است؟
چون خودش همان است که است. معلول، صد در صد تابع علّت است. لذا فرض گونه ی دیگر بودن معلول، مستلزم فرض گونه ی دیگر بودن علّت آن است. لذا جهان غیر از این که هست نمی تواند باشد. چون خدا غیر از آن که هست نیست.
مخلوق خدا، همان علم خداست؛ و علم او همان مخلوق اوست. اگر خدا عالم است که ابولهب با اختیارش جهنّم را انتخاب خواهد کرد، یعنی خدا مخلوقی را آفریده که با اختیارش جهنّم را انتخاب کند. دقّت فرمایید! خدا به ابولهب مختاراً کافر علم ندارد بلکه ابولهب مختاراً کافر، خودش علم خداست. علم خدا را با علم بشر قیاس نکنید! شما به درخت علم دارید. درخت، علم شما نیست بلکه چیزی است که شما به آن علم دارید. امّا حالا اژدهایی را در ذهنتان ایجاد کنید، در اینجا دیگر شما به آن اژدها علم ندارید، بلکه آن اژدها خودش علم شماست. در اینجا اژدها هم علم شماست هم مخلوق شما. علم خدا، بلاتشبیه چنین حالتی دارد. و الّا خدای نامحدود، خارج ندارد که مخلوقات در خارج او باشند. کما اینکه داخل ندارد که مخلوقات در داخلش باشند. کما اینکه جزء هم ندارد تا مخلوقات جزئی از او باشند. کما اینکه مخلوقات عین او هم نیستند؛ چون مخلوقات کثیرند و او واحد، و واحد و کثیر محال است عین هم باشند. پس مخلوقات نه خارج از خدا هستند نه داخل در خدا نه جزء خدا و نه عین خدا، بلکه مخلوقات، ظهور اسماء الله هستند. مخلوق، ظهور اراده و علم خداست. پس خدا می آفریند چون می داند. لذا نیافریدن برای خدا، معنی ندارد. چون نیافریدن، امر عدمی است؛ و عدم در وجود مطلق راه ندارد.

۵ـ آیا ابولهب از اینکه جهنّم می رود، ناخرسند است؟
خیر، ابولهب از بهشت متنفّر است و طالب جهنّم می باشد؛ همان گونه که سوسک از اتاق پذیرایی متنفّر و از چاه دستشویی خرسند است. کافی است در اینترنت واژه ی شیطان پرستی را سرچ نموده و تصاویر شیطان پرستها را ببینید. اینها با بدن خود کارهایی می کنند که برای من و شما شکنجه محسوب می شود؛ امّا همین کارها برای اینها لذّت دارد. دقّت کنید! آنها هم درد می کشند، امّا از درد کشیدن لذّت می برند.
در روانشناسی از انواعی از بیماری ها نام می برند که مبتلایان به آنها، از آزار دادن خودشان لذّت می برند. حقیقتاً زجر می کشند ولی از همین زجر کشیدن لذّت می برند. افراد مازوخیست، افرادی آزارجو و عذاب خواه هستند. برخی از اینها وقتی شکنجه شوند به لذئذ جنسی می رسند؛ یعنی روان آنها به نحوی است که وقتی آزارهای خاصّی می بینند شهوتشان تحریک می شود.
مبتلایان به سادیسم (دیگر آزاری) از شکنجه کردن دیگران لذّت می برند. شکنجه هایی که من و شما از دیدن تصاویر آنها نیز حالمان بد می شود برای آنها خوشایند است و با لذّت آن را انجام می دهند.
برخی شیطان پرستها خون می خورند. ادرار و مدفوع خود را می خورند. برخی ها سوسک و کرم می خورند. برخی ها حیوانات را زنده زنده می خورند. و … .
اینها در همین دنیا اتّفاق می افتد و افسانه نیست.

چرا این گونه افراد دست به چنین کارهایی می زنند؟
چون رتبه ی وجودی آنها طالب این امور است. فردی که مدفوع و ادرار می خورد ظاهرش انسان است، خودش همان سوسک و خوک و امثال آنهاست. مثل آن است که خوکی را با جرّاحی بسیار پیشرفته ای ـ که از توان بشر امروزی خارج است ـ به شکل انسان در آورند. چنین موجودی ظاهری انسانی خواهد داشت، امّا حقیقتش همان خوک خواهد بود. امیال او نیز امیال خوک خواهد بود نه امیال انسانی. چنان موجودی از چلو کباب خوشش نخواهد آمد بلکه از مدفوع و لجن خوشش خواهد آمد.
خدای تعالی فرمود: « … بَشِّرِ الْمُنافِقینَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلیماً ـــــ بشارت ده به منافقان به اینکه عذاب دردناکی برای آنهاست.» (النساء:۱۳۸)
و فرمود: « … وَ بَشِّرِ الَّذینَ کَفَرُوا بِعَذابٍ أَلیم‏ ـــــــ و بشارت ده کسانی را که کافر شدند به عذاب دردناک.» (التوبه:۳)
یعنی چه که به عذاب بشارت بده! مگر عذاب هم بشارت دارد؟ بشارت یعنی خبر خشنود کننده. آیا عذاب برای منافقان و کافران خشنود کننده است که خدا بشارت می دهد به آنها؟
مفسّران در فهم این دو آیه فرو مانده اند؛ لذا برخی گفته اند که خدا با این بیان در واقع آنها را همراه با تهدید، تمسخر هم کرده است. امّا واقع مطلب این نیست. اینها حقیقتاً طالب جهنّم هستند و از بهشت و اهل بهشت تنفّر دارند. لذا در آخرت نیز به هیچ وجه طالب بهشت نخواهند بود. حتّی اگر به بهشت برده شوند، دوباره به جهنّم باز می گردند.
اهل جهنّم همه یکسان نیستند.
آنها که در دنیا، از حقّ متنفّرند، در آخرت نیز از بهشت متنفّر خواهند بود.
آنها که حقّ را دوست دارند ولی دنبال باطل می روند، در آخرت اهل جهنّم می باشند؛ لکن دوست دارند وارد بهشت شوند، لذا بالاخره با شفاعت شافعان نجات خواهند یافت.
آنها که حقّ را دوست و بر مدار حقّ زندگی کرده اند ولی گاه دنبال باطل هم رفته اند، اینها در آخرت در بهشتند ولی در برزخی، به مقدار اعمال باطلشان عذاب خواهند شد.
جهنّم برای دو گروه اخیر، نعمت است؛ چون موجب پاک شدنشان می شود و بعد از پاک شدن، وارد بهشت می شوند. جهنّم برای اینها مثل جرّاحی است که ظاهرش خشن و ترسناک ولی نتیجه اش عافیت است. یا مثل کوره ی ذوب فلزات است که سنگ طلا را در آن ذوب می کنند تا آلودگی اش زدوده شود و طلای خالص به دست آید.
امّا جهنّم برای گروه نخست، موجب پاکی نیست. چون اینها انسانهای آلوده نیستند بلکه اینها خودشان عین آلودگی اند. انسانی را که در اثر عواملی مثل سوختگی یا بیماری یا امثال آن صورتش تغییر شکل داده و زشت شده، می توان با جرّاحی های متعدّد به حالت سابقش برگرداند و زیبا نمود امّا یک میمون را هر اندازه هم با جرّاحی زیباتر کنید و به شکل انسان در آورید، حقیقتاً انسان نمی شود. بلکه از اینکه قیافه اش را تغییر داده ایم بدش می آید؛ و چه بسا میمونهای دیگر، چنین میمونی را زشت بدانند و به جمع خودشان راه ندهند.
کسی مثل ابولهب یا ابوجهل یا شمر، اساساً از حقّ متنفّرند. لذا قابل تزکیه شدن نیستند.
معنی اختیار نیز برگزیدن یکی از دو راه نیست؛ بلکه اختیار یعنی انجام خیر. لذا تمام موجودات دنبال خیر خود هستند. خیر سوسک در چاه دستشویی است، خیر خوک، نجاست خواری است، خیر شیطان پرست، در همان کثافت کاریهاست. خیر معصوم در عبودیت محض است. در این میان، موجوداتی مثل ما هم هستیم نه در آن قطب وجود هستیم و نه در این قطب وجود، بلکه حالتی بینا بینی داریم؛ لذا گاه آن وری می شویم و گاه این وری. در ماهاست که اختیار حالت دو راهه پیدا می کند.

آن دو قطب وجود نیز مأمورند برای امتحان ما. معصومین و ملائک از یک سو ما را دعوت می کنند و شیاطین انس و جنّ از سوی دیگر. اگر به سوی معصوم از خطا و گناه برویم، مثل آنها نمی شویم ولی به مرز آنها نزدیک می شویم؛ و اگر بسوی معصوم از خیرات (شیاطین انس و جنّ) برویم، باز مثل آنها نمی شویم ولی به مرز آنها نزدیک می شویم.

۶ـ فرموده اید: « در ابتدای تولد همه پاکیم و یه جوریم »
چنین نیست. انسانها یک گونه فطرت و سه گونه طینت دارند. طینت سجّینی، طینت علّیینی، و طینت مرکّب از این دو. معصوم فقط طینت علّیینی دارد. دشمنان انبیاء، فقط طینت سجّینی دارند، و اغلب مردم طینت ترکیبی دارند.

۷ـ آنچه در لوح مفحوظ ثبت است، قطعاً محقّق خواهد شد. لذا اگر در لوح محفوظ، پدیده ای منوط به اختیار کسی ثبت شده باشد، از کانال اختیار او محقّق خواهد شد.

۸ـ اگر آنچه در لوح محفوظ ثبت شده، مشروط به دعا ثبت شده، محال است بدون آن دعا محقّق شود.

۹ـ بلی جا برای تغییر وجود دارد؛ لکن خود همان تغییر هم در تغییر بودنش ثابت است؛ یعنی آن تغییر هم ثبت شده است. اگر قراره کسی با هواپیما بمیرد، محال است در غیر هواپیما بمیرد. « … قُلْ لَوْ کُنْتُمْ فی‏ بُیوتِکُمْ لَبَرَزَ الَّذینَ کُتِبَ عَلَیهِمُ الْقَتْلُ إِلى‏ مَضاجِعِهِمْ وَ لِیبْتَلِی اللَّهُ ما فی‏ صُدُورِکُمْ وَ لِیمَحِّصَ ما فی‏ قُلُوبِکُمْ وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُور ــــــ بگو: «اگر هم در خانه‏هاى خود بودید، آنهایى که کشته‏شدن بر آنها مقرر شده بود، قطعاً به سوى آرامگاه‏هاى خود، بیرون مى‏آمدند(و آنها را به قتل مى‏رساندند). و اینها براى این است که خداوند، آنچه در سینه‏هایتان پنهان دارید، بیازماید؛ و آنچه را در دلهاى شما(از ایمان) است، خالص گرداند؛ و خداوند از آنچه در درون سینه‏هاست، با خبر است.» (آل‏عمران:۱۵۴)
دقّت شود! اختیار یعنی انجام خیر نه یعنی انتخاب یکی از دو راه. « قُلْ کُلٌّ یعْمَلُ عَلى‏ شاکِلَتِه‏ ـــ بگو هر کسی طبق ساختار خود عمل می کند.» (الإسراء:۸۴)

۱۰ـ فرموده اید: « و این که همه ی ما آدم ها در ابتدا روحمون یه جوره ، همه
یعنی در ابتدای خلقت از لحاظ توانایی در قدرت اختیار روح یه جوریم ، درسته دیگه ؟
گذر زمان و شیوه زندگی باعث میشه که تعیین شه که آیا ما با قدرت اختیار می تونیم راه کمال رو طی کنیم یا نه ! »
عوام علما چنین می پندارند و اهل اسرار می دانند که چنین نیست.

۱۱ـ شما در شب قدر فقط چیزی را می خواهی که شاکله ی شما خواهان آن است. آنکه سجّینی است اصلاً توفیق خیر خواهی ندارد. خدا اگر به شیطان تضمین دهد که اگر توبه کنی تمام گناهانت را می بخشم، باز هم توبه نمی کند. کما اینکه اگر به علی(ع) بگوید که هر کاری بکنی تو را به جهنّم خواهم برد، علی(ع) دست از عبادت خدا بر نمی دارد. یزید از امام سجّاد(ع) پرسید: « من چه کنم که خدا توبه ام بپذیرد؟» حضرت فرمودند: نماز غفیله به جا آور. کسی به امام(ع) گفت: آقا چرا یادش دادی که خود را نجات دهد؟ حضرت فرمودند: وظیفه ی امام بذل هدایت است؛ امّا او هیچگاه توفیق این نماز را پیدا نمی کند.
۱۲ـ امّا مثال معلّم. مثال درستی نیست.اگر شما در کربلا بودید، تا قبل از روز عاشورا آیا می توانستید پیش بینی کنید که حرّ بن یزید ریاحی، از شهدای کربلا شود؟ یا از آن سو، آیا تشخیص اینکه عیسی مسیح، در بزرگسالی عجوبه ای خواهد شد، کار سختی بود؟ همچنین علی(ع) که هنگام تولّدش دیوار کعبه شکافت و حضرتش داخل کعبه متولّد شد.
اغلب افراد از ابتدا معلوم نمی کنند که چه استعدادهایی دارند، امّا استعدادهای خاصّ، حتّی در همان سنین سه، چهار سالگی هم خود را نشان می دهند. مثلاً عیسی مسیح(ع) در روز اوّل تولّدش سخن می گوید و خود را پیغمبر می نامد. از جریان تولّد علی(ع) کاملاً پیداست که فردی عادی نخواهد بود. عارف بزرگوار، آیه الله بهاء الدینی ـ قدّس سرّه ـ فرمودند: من یک سالم بود که دملی روی بدنم در آمد و والدینم کسی را آورده بودند تا مداوا کند و او بالای سر من توضیح می داد که چگونه می خواهد مداوا کند، و من می فهمیدم که آنها چه می گویند. توجّه داشته باشید! در یک سالگی چنین توان ذاتی داشته است. آیه الله بهجت فرمودند: نوجوان که بودم پشت سر آقایی نماز می خواندم و از او حالات عجیبی مشاهده می کرد، در آن زمان تردید داشتم که صف اوّل بایستم یا نه؟ یعنی آیه الله بهجت در زمانی که هنوز معلوم نبوده بالغ شده اند یا نه، چشن بصیرت داشته اند و حالات معنوی آن امام جماعت را می دیده اند. یا امام خمینی(ره) سوگند خورده اند که من تاکنون نترسیده ام. ایشان حتّی در کودکی هم تجربه ترس نداشته اند. یا فردیش گائوس، ریاضی دان معروف، از همان کودکی استعداد ریاضی اش آشکار بوده است. لئوناردو داوینچی از همان کودکی استعداد نقّاشی اش آشکار بوده است. محمّد حسین طباطبایی، حافظ قرآن و بسیاری از کتب حدیثی، در سه ، چهار سالگی استعداد ویژه اش در حفظ، ظاهر شد. در تاریخ افرادی بوده اند که هر متنی را یکبار می خواندند، تمامش را حفظ می کردند. مولوی کودکی بود و با پدرش مسافرت می کرد که به عطّار نیشابوری برخوردند. عطّار آثار عظمت را در او مشاهده نمود، لذا یکی از کتابهایش را به او داد و به پدرش گفت: « زود باشد که این پسر، آتشی بر سوختگان عالم زند.» سالها گذشت و مولوی صرفاً عالمی معمولی در علوم ظاهری بود و آنچنان که عطّار گفته بود نشد، تا اینکه شمس تبریزی به سراغ مولوی آمد و چند جلسه با مولوی گفتگو نمود و مولوی ناگهان شکوفا گشت و اکنون قریب هفصد سال است که آتش به دل سوختگان می زند. خلاصه آنکه اگر بخواهم بشمارم از این نمونه ها کم نیست.
کتاب وجودی هر کسی از پیش معلوم است؛ لکن در دنیا به اختیار خود اوست که کتاب وجودی خویش را باز کرده و بخواند یا همچنان بسته نگاه دارد تا بمیرد. اگر در دنیا باز کرد که هیچ، در دنیا باز نکرد، در برزخ، به زور جهنّم بازش می کنند. لذا هر کسی به آنجا که باید برسد می رسد، لکن چگونه رسیدنش مسأله است. یک وقت می بینی کسی مثل حرّ بن یزید ریاحی، تا آخر عمرش کتاب وجودش بسته است و ناگهان کتاب وجودش را باز نموده و از اوّل تا آخرش را در عرض مدّت کوتاهی می خواند و با جایی که باید برسد می رسد. چه بسیار افراد که این گونه، ره صد ساله را یک شبه پیموده اند. و از آن سو یکی هم مثل ابلیس، شش هزار سال عبادت می کند ولی خدا می داند که شش هزار سال است دارد فیلم بازی می کند. لذا فرمود: « … أَبى‏ وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ ــ سرپیچی نمود و اظهار برتری کرد در حالی که از کافران بود.» دقّت فرمایید! نفرمود: از کافران شد، بلکه فرمود: از کافران بود. در روایات هم آمده که ابلیس، شش هزار سال منافق بود. عارف نامدار، خواجه عبد الله انصاری گفته است: «همه از عاقبت می ترسند و عبدالله از سابقت».
۱۳ـ فرموده اید: « مثلا جای هست که خدا به حضرت یونس می گه برو از شهر بیرون که قراره به سر قومت عذاب نازل بشه ، حضرت یونس میره و بعد در آخرین لحظات قومش ایمان میارند و عذاب بر گشته میشه
اگه این جا خدا میدونست که این قوم با اختیار خودشون توبه می کنند پس چرا به حضرت یونس گفت از شهر برو بیرون ؟؟؟ خدا مگه نمیدونست ؟ می تونست بگه بمون ، قومت تا لحاظات دیگه با اختیار خودشون توبه می کنند !!!!»
عجباً قرآن هم که تحریف می کنید. دقیقاً برعکس، حضرت یونس(ع) بدون اینکه از طرف خدا اعلام شود که شهر بیرون برو از شهر بیرون رفت تا گرفتار عذاب نشود. در این موقع قومش آمدند به سراغ یونس(ع) تا توبه کنند ولی یونس(ع) را نیافتند، و بدون او توبه نمودند و توبه ی آنها مقبول واقع شد؛ و از آن سو خداوند متعال یونس(ع) را با گرفتار نمودن در شکم ماهی، تنبیه کرد که چرا بدون اذن خاصّ خدا، از شهر خارج شده است.
پس خدا می دانست آنها توبه می کنند که به یونس(ع) فرمان بیرون رفتن از شهر را نداد.
۱۴ـ اینکه آن جناب در تلوزیون چه گفته اند پای خودشان. در سوره ی حدید فرمود: « ما أَصابَ مِنْ مُصیبَهٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فی‏ أَنْفُسِکُمْ إِلاَّ فی‏ کِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِکَ عَلَى اللَّهِ یسیرٌ (۲۲) لِکَیلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ وَ اللَّهُ لا یحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ ـــــ هیچ مصیبتى نه در زمین و نه در خودتان روى ندهد مگر پیش از آن که آن را پدید آوریم در کتابى ثبت است. همانا این بر خدا آسان است. (۲۳) تا بر آنچه از دست شما رفته است اندوه نخورید و بدانچه به شما داده شادمان نباشید، و خدا هیچ خودپسند فخرفروشى را دوست نمى‏دارد.»
و فرمود: « وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیبِ لا یعْلَمُها إِلاَّ هُوَ وَ یعْلَمُ ما فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَهٍ إِلاَّ یعْلَمُها وَ لا حَبَّهٍ فی‏ ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلاَّ فی‏ کِتابٍ مُبینٍ ــــــ کلیدهاى غیب، تنها نزد اوست؛ و جز او، کسى آنها را نمى‏داند. او آنچه را در خشکى و دریاست مى‏داند؛ هیچ برگى نمى‏افتد، مگر اینکه از آن آگاه است؛ و نه هیچ دانه‏اى در تاریکیهاى زمین، و نه هیچ تر و خشکى وجود دارد، جز اینکه در کتابى آشکار ثبت است.» (الأنعام:۵۹)
و فرمود: « وَ ما مِنْ غائِبَهٍ فِی السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِلاَّ فی‏ کِتابٍ مُبینٍ ــــ و هیچ پنهانى در آسمان و زمین نیست مگر اینکه در کتاب مبین ثبت است.» (النمل:۷۵)
و فرمود: « وَ قالَ الَّذینَ کَفَرُوا لا تَأْتینَا السَّاعَهُ قُلْ بَلى‏ وَ رَبِّی لَتَأْتِینَّکُمْ عالِمِ الْغَیبِ لا یعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّهٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ وَ لا أَصْغَرُ مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْبَرُ إِلاَّ فی‏ کِتابٍ مُبین‏ ـــــ کافران گفتند: «قیامت هرگز به سراغ ما نخواهد آمد!» بگو: «آرى به پروردگارم سوگند که به سراغ شما خواهد آمد، خداوندى که از غیب آگاه است و به اندازه ی سنگینى ذرّه‏اى در آسمانها و زمین از علم او دور نخواهد ماند، و نه کوچکتر از آن و نه بزرگتر، مگر اینکه در کتابى آشکار ثبت است!»» (سبأ:۳)
طبق این آیات، تمام امور، دقّت فرمایید! تمام امور، در کتاب مبین ثبت شده اند. وقتی می گوید تمام امور، شامل تک تک افعال ما هم می شود. اگر شما برگی را درخت بکنی، می داند که آن برگ کی کنده خواهد شد. محال است شما لبتان را با زبانتان تر کنید و خدا ا قبل بدان علم نداشته باشد. چون فرمود: هیچ تر و خشکی نیست مگر آنکه از قبل ثبت شده است.
خدا می دانست که ابلیس تمرّد خواهد نمود. لذا فرمود: « … إِنِّی أَعْلَمُ غَیبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُون » (بقره:۳۳) آنچه در جمع ملائک مخفی بود، نافرمانی ابلیس بود که خدا از قبل خبر داشت.
۱۵ـ سخن آخر
فرموده اید با عقلم قانع نمی شوم.
چقدر عاقل هستید؟ آیا عقلّ هستید؟
تمام حقایق، با عقل کلّ قابل درک هستند؛ امّا شما چقدر از عقل کلّ بهره دارید که انتظار دارید همه چیز را با عقلتان بفهمید؟
چقدر فلسفه خوانده اید؟ چقدر عرفان نظری خوانده اید؟
آیا می توانید مطالب پیچیده ی زیست شناسی را، مثلاً مباحث بیوشیمی یا مباحث مربوط به ژنتیک را صد در صد به یک کودک دبستانی تعلیم دهید به نحوی که او همه را خوب هضم کند؟
شما می توانید توضیح دهید، ولی او نمی فهمد. چرا؟ چون اوّلاً هنوز بلوغ علمی لازم برای درک این گونه مباحث را نیافته است. ثانیاً مقدّمات لازم برای فهم این مباحث مثل علم شیمی یا زیست شناسی مقدّماتی را نیاموخته است.
حال چطور انتظار دارید یکی از پیچیده ترین مباحث فلسفه و عرفانی را بدون خواندن عرفان نظری و فلسفه، از دارندگانش بشنوید و بفهمید. شما ممکن است در رشته ی خودتان نابغه هم باشید، امّا در فلسفه و عرفان نظری، حتّی سواد ابتدایی هم ندارید. البته بنده به شما تخفیف دادم. چون خود علم پزشکی، از نظر دشواری و پیچیدگی، در قیاس با فلسفه و عرفان نظری، مثل کتاب علوم دوره ی راهنمایی است در قیاس با کتب پزشکی سال آخر پزشکی. بنده سالیان متعدّدی است که فلسفه ی اسلامی تدریس می کنم، و به جرأت می گویم که در این سالیان، سه، چهار نفر بیشتر شاگرد فلسفه فهم نداشته ام؛ در حالی که در یک کلاس رشته ی پزشکی، کمتر دانشجویی پیدا می شود که مطالب کتب پزشکی را درک نکند.
البته اینها را نگفتم که نا امیدتان کنم؛ بلکه گفتم که عمق مطلب دستان بیاید. همین مطالبی که بنده در اینجا گفتم، تنها نمی از یمی است، که آن را هم با ترس و لرز گفتم؛ چون اگر به گوش ظاهرگرایان برسد، از حملاتشان در امان نیستم. اینها امثال علّامه طباطبایی و ملاصدرا و علّامه حسن زاده آملی را به کمتر از این حرفها مورد حمله قرار داده تکفیر می کنند، کجا رسد به بنده ی ناچیز که خاک پای این بزرگان هم نیستم. « بهر یک جرعه که آزار کسش در پی نیست ــ رنجها می کشم از مردم نادان که مپرس!» البته مقصّر هم نیستند؛ رتبه ی وجودیشان، اجازه ی درک معارف عالی را نمی دهد. اوّلاً باید رتبه ی وجودی شخص بالا باشد تا معارف بلند را بتواند صید کند. ثانیاً باید باید بلوغ حاصل شود تا درک معارف ممکن شود.
خلاصه آنکه: هر که طاووس خواهد باید جور هندوستان کشد. بدون فراگیری عمیق فلسفه و عرفان نظری، نمی توان به حقایق بلند راه یافت. پس ره چنان رو که رهروان رفتند. البته استثناء همواره وجود دارد. اندک افرادی هم بوده اند که به جذبه ی الهی، به مقامات عالیه رسیده و حقایق عالیه را دریافته اند. اینها نگار به مکتب نرفته هستند که به غمزه، مسأله آموز صد مُدرس می شوند.
موفّق و پیروز باشد.

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

دیدگاه ها