نوشته های وب گاه

چرا خداوند عقب مانده های ذهنی و ناقص الخلقه ها را آفرید؟

پرسش:
آیا یک بچه ای که با مشکلات ذهنی وغیره به دنیا میاد با این گفته که حکمت خداست یا تقصیر پدرومادر برای من قابل توجیه نیست چون کودک که گناهی نکرده است؟
پاسخ:
پاسخ اجمالی:
با نگاه عمیق و حکیمانه ، موجودی به نام عقب مانده ی ذهنی وجود ندارد. این قیاس ماست که موجب می شود برخی را عقب مانده ی ذهنی بنامیم. با توجّه به شمول قانون علّیّت ، هر موجودی همان است که هست ؛ و همان است که باید باشد. این توّهم غیر منطقی و جزء نگرانه ی ماست که خیال می کنیم ، یک موجود، می توانست غیر از آن باشد که هست. اگر اینکه برخی انسانها به اندازه ی ما هوش ندارند، این مجوّز را به ما می دهد که ما آنها را ناقص فرض کنیم ، پس در عالم خلقت ، جز رسول الله(ص) و اهل بیت او (ع) ، همه ی انسانها عقب مانده ی ذهنی اند ؛ حتّی انبیاء سلف هم. چون هیچ انسانی قوّه ی ادراک چهارده معصوم(ع) را نداشته ، ندارد و نخواهد داشت.
پاسخ تفصیلی:
۱ـ معلولیّت (نقصان) یک وصف قیاسی است نه حقیقی.
لذا به یک اعتبار ، جز چهارده معصوم (ع) همه ی انسانها و بلکه همه موجودات معلول( ناقص) می باشند.
تفاوت ، به اشکال گوناگون ، بین همه انسانها و همه موجودات وجود دارد ؛ که با توجّه به حکمت بالغه الهی ، این تفاوتها نیز حکیمانه اند. این تفاوتها به خودی خود رنجی ندارند ؛ رنج زمانی پدیدار می شود که شخص خود را با دیگری مقایسه می کند. انسانهای عادی زمانی که به انسانهای متعالی فکر نکنند خود را نرمال خواهند یافت ولی اگر ما انسانهای عادی خود را با انسانهایی همچون انبیاء(ع) مقایسه کنیم که اکثراً از بدو تولّد دارای خصوصیّات ویژه بودند ، در آن صورت خود را بسیار ناقص خواهیم یافت. همانطور که یک نابینای مادرزاد خود را در مقایسه با افراد عادی ناقص می یابد ، انسانهای عادی نیز در مقایسه با انبیاء(ع) نابینای مادرزادند. چون آنها اموری را ادراک می کنند که انسانهای عادی قادر به ادراک آن نیستند. اگر همه انسانهای روی زمین نابینا یا فاقد پا یا فاقد دست بودند در آن صورت به فکر کسی هم نمی رسید که چشم داشتن و پا داشتن و دست داشتن کمال است ؛ همانطور که الآن انسانهای عادی از نداشتن چشم بصیرت و کرامت و معجزه و طیّ الارض و علم غیب و امثال آنها احساس رنج نمی کنند ؛ امّا زمانی که خود را با انسانهای صاحب این فضائل مقایسه می کنند آرزو می کنند که: ای کاش ما هم چنین ویژگیهایی می داشتیم. ما انسانهای عادی ، انبیاء(ع) را انسانهای استثنایی می دانیم چون ما افراد عادی در اکثریّت قرار داریم. اگر همه ی انسانها نابینا بودند جز چند نفر ، در آن صورت این چند نفر بینا نیز مانند انبیاء استثنایی خوانده می شدند. همینطور اگر همه فاقد قدرت حرکت بودند و تنها چند نفر قادر به چنین کاری بودند آنها استثنایی خوانده می شدند. امّا چون اکثریّت، بینا هستند و قدرت حرکت دارند لذا فاقد اینها را معلول (ناقص) می نامند.
این مقایسه را در سطح وسیعتری نیز می توان انجام داد. برای مثال از مقایسه حیوانات با انسانها متوجّه می شویم که حیوانات فاقد برخی کمالات انسان هستند کما اینکه انسانها نیز فاقد برخی کمالات حیواناتند. برای مثال پرندگان عقل ندارند ، در عوض انسان هم بال پرواز ندارد. امّا نه انسان نسبت به پرنده معلول خوانده می شود نه پرنده نسبت به انسان. این مساله به خصوص در حکمت متعالیه(مکتب فلسفی ملاصدرا ) به خوبی قابل توجیه است ؛ چرا که در سطوح بالای حکمت متعالیه ، انسان، جنس قلمداد می شوند نه نوع ؛ لذا هر فرد انسانی نوعی منحصر به فرد بوده کاملترین فرد نوع خود است. یعنی همان گونه که اسب نوعی از حیوان است ، فیل نوعی دیگر و انسان نوعی سوم از حیوان است ، فرد فرد انسانها نیز هر کدام نوعی از انسانند و به اندازه ای که اسب و فیل باهم تفاوت دارند ، اینها هم باهم تفاوت دارند. تنها فرق اینجاست که فرد فرد انسانها ، انواعی هستند تنها با یک مصداق.
بنا بر این ، چیزی که باعث می شود انسانها افراد به اصطلاح معلول را ، ناقص تصوّر کنند مقایسه آنها با دیگران است ؛ در حالی که هر موجودی فی حدّ نفسه یک موجود کامل است و هیچ موجودی در مقایسه با هدفی که برای آن آفریده شده است ناقص نیست. یک به اصطلاح معلول جسمی یا ذهنی شاید برای فیزیکدان شدن یا کارگری و از پلّه بالا رفتن موجود ناقصی باشد،امّا او نیز در قیاس با هدف خلقت خودش کامل می باشد ؛ کما اینکه ما هیچگاه نمی توانیم به مقام انبیاء (ع) نائل شویم ، ولی خود را ناقص و معلول هم نمی دانیم. بلی اگر هدف از خلقت انسان ازدواج کردن و بچه دار شدن و اشتغال به فلان کار دنیایی و از پلّه بالا رفتن و شنا نمودن و گردش رفتن و هنر پیشه شدن و فیزیکدان شدن و امثال آنها بود در آن صورت می شد این گونه افراد را ناقص نامید ، کما اینکه در این صورت همه یا خیلی از انسانها را می شد ناقص شمرد ؛ چون هیچکس از افراد عادی نیست که همه ی استعدادها را یکجا داشته باشد.
پس چنین نیست که مثلاً نابینای مادرزاد یا عقب مانده ی ذهنی و امثال اینها ، حقیقتاً ناقص الخلقه باشند ؛ بلکه هر موجودی برای خود موجودی است کامل ؛ لکن کمال هرموجودی به حسب خود اوست؛مثلا قورباغه در قورباغه بودن خود کامل است اگر چه نسبت به انسان ناقص تلقّی می شود ؛یک عقب مانده ی ذهنی نیز در موجودیّت خود کامل است اگرچه نسبت به انسان دیگر ناقص شمرده می شود. اگر خدا قورباغه یا عقب مانده ی ذهنی را نمی آفرید جای اشکال داشت و می شد به خدا اشکال کرد که چرا قورباغه یا عقب مانده ی ذهنی را که امکان وجود داشت نیافریده است؟ لذا این وجوداتی که نسبت به هم کمال و نقصی دارند باید می بودند تا کل نظام ، که یک نظام یکپارچه است، کامل باشد .موجودات عالم بمنزله ی اعضاء یک پیکرند که نبود هر کدام آنها باعث نقص کل نظام می شود به قول شیخ محمود شبستری :
« جهان چون چشم و خطّ و خال و ابروست ـــ که هرچیزی بجای خویش نیکوست».
۲ـ گفته شد که هر موجودی ، در حدّ خود کامل است و نقص طبیعی ، زاییده ی قیاسهای ماست. و این قیاسها درست نیستند. البته نقص اختیاری حسابش جداست ؛ مثلاً یکی از دو نفر ، که ضریب هوشی برابر دارند ، اگر درس نخواند و جاهل ماند، نسبت نفر دوم که درس خواند و عالم شد، ناقص خواهد بود ؛ و این نقص ، حقیقی است نه قیاسی. امّا در امور غیراکتسابی ، نقصها قیاسی اند نه حقیقی.
حال ممکن است گفته شود که چرا خدا کاری نکرد که این نقص قیاسی نیز وجود نداشته باشد؟
می گوییم: نبود این تفاوتهای ذاتی ، مساوی است با نبود موجودات کثیر ؛ و نبود موجودات کثیر ، مساوی است با نبود عالم خلقت. چون کثرت ناشی از تفاوت است ؛ و عالم نیز از کثرتها شکل یافته است. اگر بنا بود خداوند این نقص قیاسی را بردارد ، پس تمام سنگها و خاکها و دیگر جمادات را باید گیاه می آفرید ، چون جماد در قیاس با گیاه ، ناقص است. همچنین تمام گیاهان را باید حیوان خلق می کرد. چون گیاه نیز در قیاس با حیوان ، ناقص شمرده می شود. باز همه ی حیوانها را باید شامپانزه ـ که باهوشترین نوع میمون است ـ خلق می نمود. نیز تمام شامپانزه ها را باید انسان می نمود. و تمام عقب مانده های ذهنی و معلولین جسمی را باید مثل افراد عادی خلق می کرد ، و تمام افراد عادی را باید نابغه ها می آفرید و تمام نوابغ را باید در حدّ ملائک ،و ملائک را در حدّ انبیاء می آفرید و تمام انبیاء را باید در حدّ رسول الله (ص) خلق می کرد. پس اگر بنا بود خدا این نقص قیاسی را بردارد ، تنها باید یک موجود می آفرید و آن رسول الله (ص) می باشد. چون دو موجود عین هم و هم رتبه ، محال است تحقّق یابد ، کجا رسد میلیاردها میلیاردها … میلیاردها موجود در یک رتبه خلق شوند. چرا که دوگانگی نتیجه ی تفاوت است ؛ و تفاوت ناشی از رتبه ی وجودی موجودات می باشد.
حاصل سخن آنکه:
وجود، حقیقتی است واحد ولی ذاتاً دارای مراتب ؛ برخی مراتب آن ، انسان ، برخی دیگر گیاه و مرتبه ی دیگری حیوان است. به عبارت دیگر ، از نگاه حکیمان الهی ، وجود ، یک حقیقت دارای مراتب است که ما از مراتب گوناگون آن ماهیّات گوناگونی چون انسان و گیاه و حیوان و جماد ، و امثال این امور را انتزاع می کنیم. با این بیان اجمالی ، که تفصیل آن با عنوان « تشکیک وجود » در کتب فلسفی بیان شده ، معلوم می شود که در هر مرتبه از وجود ، تنها و تنها یک فرد می باشد ؛ چون طبق براهین حکما ، که اینجا جای ذکر آنها نیست ، تشخّص (شخص بودن هر موجودی ) به مرتبه ی وجود آن است نه به ویژگیهای او مثل قدّ و رنگ و شکل و زمان و مکان و … . بلکه خود این ویژگیها نیز از لوازم تشخّص یک موجود بوده ، حکایت از رتبه ی وجودی او می کنند. با این بیان دیگر معنا ندارد که گفته شود: چرا فلان موجود ، در رتبه ی برتری خلق نشد؟ چون معنای این سخن آن است که: چرا این مرتبه از وجود ، آن مرتبه از وجود نشد؟ چون هر چیزی خودش است و معنا ندارد که این موجود ، در عین اینکه خودش است ، موجود دیگری هم بشود.
شاید این حقیقت متعالی را بتوان با مثالی آشنا روشنتر ساخت. اگر مراتب وجود را ـ به تسامح ـ مثل مراتب اعداد در نظر بگیریم ، آنگاه خواهیم دید که هر رقمی مرتبه ی خاصّی از عدد را به خود اختصاص داده و به خاطر واقع بودن در آن مرتبه ، صفات خاصّی را نیز دارا شده است ؛ و محال است عدد دیگری در جای آن عدد قرار گیرد. برای مثال ، عدد سه محال است فرد نبوده زوج باشد ؛ چون لازمه ی مرتبه ی سوم عدد ، فرد بودن آن است ؛ کما اینکه محال است عدد چهار هم زوج نبوده فرد باشد ؛ یا محال است عدد چهار ، عدد اوِّل باشد کما اینکه محال است عدد هفت ، عدد اوّل نباشد. همچنین محال است عدد سه در عین اینکه خودش خودش می باشد در جایگاه وجودی عدد چهار قرار گیرد ؛ ــ توجّه: بحث روی حقیقت این اعداد است نه علائم قراردادی آنها که در هر زبانی متفاوت می شود. ــ
به همین ترتیب در مراتب وجود نیز هر مرتبه ای خودش خودش است و محال است جای دو مرتبه از وجود عوض شود ؛ در غیر این صورت اساساً چیزی به نام عالم خلقت وجود نمی داشت ، همانگونه که اگر ممکن بود اعداد در جای یکدیگر بنشینند چیزی به نام اعداد و نظام ریاضی پدیدار نمی شد. تمام قوانین علم حساب و جبر ، با آن همه گستردگی و نظم شگفت ، ریشه در همین مراتب داشتن عدد و انحصار هر عدد به یک مرتبه ی خاصّ دارد و بس.
پس نتیجه می گیریم که پدید آمدن عالم خلقت و درست شدن نظام هستی به این است که هر موجودی از موجودات عالم ، تنها و تنها یک مرتبه ی مخصوص از وجود را به خود اختصاص دهند ، که به واسطه ی این امر ، هر موجودی صفات مخصوص به خود را نیز دارا می شود و از همین رو محال است دو موجود از هر نظر یکسان باشند. و لازمه این امر ، آن است که موجودات در رتبه ی وجودی ، تفاوت ذاتی داشته باشند. از همین جا روشن می شود که نه تنها میان انسانهای عادی و انبیاء و ائمه (ع) تفاوت مرتبه وجود دارد ، بلکه بین تک تک انسانها و بلکه بین تک تک موجودات عالم خلقت نیز ، تفاوت مرتبه حاکم است و هیچ موجودی در مرتبه ی وجودی موجود دیگر نیست ؛ تا آنجا که حتّی دو الکترون یا دو پروتون نیز در یک رتبه از وجود قرار ندارند . لکن این تفاوت مراتب تنها زمانی قابل درک می شود که فاصله ی بین موجودات زیاد باشد. برای مثال وقتی ائمه (ع) نسبت به یکدیگر سنجیده می شوند یا انبیاء با هم مقایسه می شوند یا انسانهای عادی با هم مورد قیاس قرار می گیرند یا برخی حیوانات شبیه به هم ، در قیاس با یکدیگر واقع می شوند ، تشخیص تفاوت رتبه ی وجودی آنها مشکل می شود ؛ ولی اگر انبیاء و ائمه را با افراد عادی ، یا انسان عادی را با افراد عقب مانده ی ذهنی ، یا افراد عقب مانده ی ذهنی را با حیوانات ، یا حیوانی مثل میمون را با پروانه یا حیوانی مثل پروانه را با گیاه یا گیاه را با جماد مقایسه کنیم ، تفاوت مراتب به وضوح و با کمک حسّ فهمیده می شود. البته این حقیقت متعالی براهین عقلی خاصّ خود را هم در فلسفه ی اسلامی دارد که این مقال را مجال بیان آن نیست ؛ در این باب فقط به همین جمله بسنده می شود ، که طبق اصالت وجود ، تشخّص موجودات به وجود آنهاست نه به ماهیّات جوهری یا عرضی آنها.
نتیجه اینکه: فرض اینکه یک عقب مانده ی ذهنی ، یک فرد عادی می بود ، مثل این فرض است که عدد ۳ در عین عدد ۳ بودن ، در مرتبه ی پنجم عدد جای می گرفت. یا مثل این فرض است که مثلثی چهار ضلع داشته باشد. چون مثلث در قیاس با چهارضلعی ، نقص ضلع دارد.

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...
انتشار توسط 8 تم

2 نظر

  1. پس عدل خدا چه میشود؟
    کسی که دست و پا ندارد هیچ رنجی نمیکشد؟
    چرا خدا به آنها زندگی سخت می دهد و به بقیه زندگی راحت تر؟
    جوابتان به درد خودتان می خورد. چرا وقتی خودتان هم نمی دانید این چیزها با عدل خدا جور در می آید یا نه شر و ور تحویل مزردم می دهید؟

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد

پنج × 4 =