سرخط خبرها

شبهاتی بسیار کاربردی بر داشتن اعجاز علمی و عددی قرآن !

پرسش:
من کتاب پژوهشهای علمی قرآن از دکتر رضایی اصفهانی را خواندم و آنجا بود که فهمیدم که در قرآن معجزه ای وجود ندارد چون آقای اصفهانی می گوید که خیلی قبلتر از قرآن اندیشمندانی کشف کرده اند که زمین گرد است و دور خورشید می چرخد و من از این کتاب چیز جالبتری فهمیدم آن اینکه نظریه تکامل داروین ممکن است صحیح باشد پس با این حساب ما زمانی موجودی تک سلولی بودیم و تکامل یافته ایم پس شاید خدایی وجود نداشته باشد، نمی دانم قرآن فقط همین چند قلم معجزه داره که به گفته خود آقای اصفهانی آنها هم معجزه نیستند؟
پاسخ:
پاسخ اجمالی:
۱ـ موضوع کتاب آقای رضایی اصفهانی، اعجاز علمی قرآن است نه اعجاز قرآن. ایشان مدّعی اند در کلّ قرآن تنها دو مورد اعجاز علمی وجود دارد؛ و بسیاری از مواردی که به عنوان اعجاز علمی بیان می شوند، در واقع معجزه نیستند. به فرض درستی ادّعای وی، شما چگونه از عدم وجود اعجاز علمی در قرآن، نتیجه گرفته اید عدم اعجاز قرآن را؟! مگر اعجاز قرآن، منحصر به اعجاز علمی است که از نفی آن، نفی اعجاز قرآن لازم بیاید. اگر بر شما ثابت شود که همین آقای رضایی اصفهانی، زبان آلمانی بلد نیست، آیا می توانید نتیجه بگیرید که وی زبان انگلسی هم بلد نیست؟ بلکه بالاتر، اگر برای شما ثابت شود که او زبان آلمانی بلد نیست، آیا می توانید نتیجه بگیرید که وی لال است و قدرت سخن گفتن ندارد؟ روشن است که منطقاً نمی توانید به چنین نتایجی برسید. پس چگونه از نفی وجود «اعجاز علمی در قرآن» ، نتیجه گرفته اید عدم وجود «اعجاز در قرآن» را؟! آیا نبود اعجاز علمی در قرآن، به این معناست که قرآن، اعجاز ادبی هم ندارد؟! آیا به این معناست که، قرآن اعجاز فلسفی هم ندارد؟! آیا نبود اعجاز علمی در قرآن، به این معناست که قرآن، اعجاز منطقی هم ندارد؟! آیا نبود اعجاز علمی در قرآن، به این معناست که قرآن، اعجاز اِخبار از غیب هم ندارد؟! آیا نبود اعجاز علمی در قرآن، به این معناست که قرآن، اعجاز باستان شناختی هم ندارد؟! « ما لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُون‏ ـــ شما را چه مى‏شود؟! چگونه داورى مى‏کنید؟!» متأسفانه شما بزرگوار ابتدایی ترین اصول منطق اندیشه را زیر پا گذاشته و از نفی مقیّد به نفی مطلق رسیده اید.

۲ـ مطلب شگفتتر آنکه شما از یک کتابی که درباره ی اعجاز علمی قرآن بحث می کند، نتیجه گرفته اید درستی فرضیّه ی تکامل داروین را. الله اکبر!!! شما که اینقدر خوب نتیجه می گیرید، لطفاً پاسخ این مسأله را هم پیدا کنید: « میوه فروشی، ده کلیو پرتقال فروخت، به قیمت کیلویی هزار توامان؛ و پنج کیلو سیب فروخت، به قیمت کیلویی هشتصد تومان. پیدا کنید وزن میوه فروش را.» درباره ی فرضیّه ی تکامل داروین، در ادامه مطالبی تقدیم حضور خواهد شد.

۳ـ مطلب باز هم شگفتتر آنکه از فرض درستی فرضیّه ی تکامل داروین، نتیجه گرفته اید عدم وجود خدا را. بابا تو دیگه کی هستی؟ چون موجودات زنده در فرایند تکامل ایجاد می شوند، پس نتیجه می گیریم که جهان، علّت ندارد. به به چه استدلال محکمی. درباره ی خداشناسی هم مطالبی تقدیم حضور می کنیم.

پاسخ تفصیلی:
۱ـ آفتاب آمد دلیل آفتاب
برای ایمان آوردن به اسلام، هیچ احتیاجی به اعجاز نیست؛ و برهان عقلی برای این منظور کافی است. لذا اگر هم رسول خدا(ص) معجزه ای آورده و خداوند متعال قرآن کریم را به نحو اعجاز فرستاه، برای تأکید بر حقّانیّت اسلام است نه برای اثبات آن. بر همین اساس، رسول خدا(ص) برای افراد عاقل، معجزه نشان نمی دادند و اکثر معجزات آن بزرگوار برای افراد عنود بوده تا هیچ عذری برای انکار نداشته باشند. امّا افراد عاقل را با استدلال عقلی مجاب می نمودند.
ـ برهان بر حقّانیّت اسلام
ادیانی غیر از اسلام در دنیا هستند که ادّعای الهی بودن دارند.
هیچکدام از این ادیان، قادر نیستند وجود تاریخی پیغمبر خودشان را اثبات کنند.
به فرض که بتوانند وجود تاریخی پیغمبرشان را اثبات کنند، قادر نیستند استناد کتاب مقدّس خودشان را به آن شخص اثبات نمایند.
به فرض که بتوانند این را هم اثبات کنند، قادر نیستند جعلی نبودن و عدم تحریف آن کتاب را اثبات کنند.
با این وجود، هیچکدام از این ادیان، قابل پیروی نمی باشند.
از طرف دیگر، روشن است که انسان محتاج دین الهی است؛ و محال است خدای حکیم، انسان عاقل و مختار را بدون دین رها سازد. پس بی دین ماندن هم منطقاً مردود است.
پس غیر از این ادیان مدّعی الهی بودن، باید دین دیگری باشد که هم وجود تاریخی پیغمبرش مسّلم باشد، هم استناد کتاب مقدّس آن به پیغمبر مربوطه مسلّم باشد، هم عدم تحریف آن کتاب امری مسلّم باشد. و تنها یک دین با این ویژگی ها وجود دارد؛ که اسلام است.
پس منطقاً جز اسلام، از هیچ دین دیگری نمی توان پیروی نمود.
ملاحظه می کنید که طبق حکم عقل، و با مقایسه ای ساده بین ادیان موجود، به راحتی می توان حقّانیّت اسلام را به عنوان تنها دین قابل دفاع، اثبات نمود. امّا خداوند متعال به این بسنده نکرده و راه اعجاز را هم پیش روی مردم نهاده است؛ که اعجاز قرآن تنها یکی از آنهاست. چون رسول خدا(ص) بیش از چهار هزار معجزه از خود بروز داده اند که بیش از سه هزار مورد آن ثبت شده و نه تنها اصل صدور معجزه از ایشان، با خبر متواتر به ما رسیده است، بلکه خبر برخی از معجزات ایشان نیز خبر متواتر است؛ و خبر متواتر نزد عقلا یقین آور می باشد.

ـ بیان تفصیلی مطالب فوق
الف ـ چرا باید دین داشت و معیار درستی یک دین چیست؟
در این که انسان نسبت به حیوانات، موجودی است ویژه با راه تکاملی خاصّ، شکّی نیست. حیوانات پاسخ نیازهای ذاتی خود را به صورت غریزه در درون خود دارا هستند؛ لذا نیازی به هدایت بیرونی ندارند. امّا انسان، تنها بخشی از پاسخ به نیازهای ذاتی خود را به صورت درونی داراست که عمدتاً نیازهای اوّلیّه هستند. این پاسخهای درونیِ ابتدایی ولی بنیادی را در بُعد مادّی ، غریزه و در بُعد معنوی و فوق مادّی ، فطرت می نامند. امّا این مقدار آگاهی درونی کافی برای تمام نیازهای مادّی و معنوی انسان نیست. از اینرو انسان دائماً در پی آن است که پاسخ بسیاری از نیازهای خود را از بیرون ذات خود به دست آورد. ضرورت وجود دین و هدایت الهی و نیاز انسان به چنین هدایتی از برون ذاتش نیز دقیقاً از همین امر ناشی می شود؛ یعنی انسان در می یابد که با قوای موجود خود ، مثل غریزه ، فطرت ، خیال و عقل قادر به پاسخ دادن به برخی از نیازهای مادّی و معنوی خود نیست؛ لذا عقل حکم می کند که خداوند حکیم باید پاسخ این نیازها را با ارسال وحی در اختیار انسان قرار دهد. چرا که خدا حکیم است و محال است حکیم نیازی بی پاسخ در وجود موجودات قرار دهد. چون لازمه ی چنین امری انجام فعل عبث است که از ساحت حکیم به دور می باشد. بنا بر این ، دین چیزی نیست جز پاسخ برخی از نیازهای مادّی و معنوی انسان که پاسخ آنها به طور طبیعی در وجود انسان نیست. بر این اساس ، تا استناد دینی به خدا اثبات نشده تبعیّت از آن ، عقلاً جایز نخواهد بود . از اینرو انبیاء(ع) برای اثبات اینکه دینشان از سوی خداست یا برهان عقلی می آوردند یا معجزه نشان می دادند که البته خود معجزه نیز مقدّمه ی یک برهان عقلی است. انبیاء (ع) با این براهین در پی آن بودند که اثبات کنند با خدا در ارتباطند و متّصل به قدرت خدا هستند که بدون رقیب است ؛ به عبارت دیگر معجزه ، امضای خدا بر پای دین حقّ و نبی صادق است ؛ امضایی که هیچکس قادر به جعل آن نیست.
پس ما انسانها دین می خواهیم چون قادر نیستیم پاسخ تمام نیازهای خود را از قوای موجود خود استخراج کنیم. بنا بر این ، نمی دانیم پاسخ نیازهای ما چه چیزهایی هستند ؛ و می دانیم که تنها خدا می داند که این پاسخها چیستند. پس ما نمی توانیم برای خدا تکلیف تعیین کنیم که چه احکامی بفرستد یا نفرستد ؛ بلکه چون به حکم عقل ، حکمت او برای ما ثابت است ، یقین داریم که هر چه او حکم کند یقیناً تأمین کننده ی سعادت حقیقی ماست. پس وظیفه ی ما انسانها این نیست که از راه شکل احکام و دستورات دین ، درباره ی درستی یا نادرستی آن قضاوت کنیم ؛ بلکه وظیفه ی ما این است که ابتدا درستی دین را اثبات کنیم بعد به احکام آن عمل کنیم. خیلی ها در طول تاریخ به نام خدا حرفها زده و بسیاری از احکام خدا را تبدیل نموده اند ، که خیلی از این سخنان جعلی یا تحریف شده ممکن است خوشایند و باب میل نفس ما باشد ، امّا آیا به صرف مورد پسند بودن می توان آنها را از جانب خدا و ضامن سعادت بشر دانست؟ حتّی ممکن است برخی از این حرفها فی حدّ نفسه درست باشند ولی تمام حقیقت و تمام فرمول سعادت نباشند ؛ بلکه امکان دارد بخشی از نقشه ی راه سعادت باشند. و روشن است که انسان با یک نقشه ی ناقص به هیچ جا نمی رسد.
حال باید پرسید که: در میان ادیان موجود ، کدامیک قادر به اثبات حقّانیّت خود هستند؛ یعنی کدام دین قادر است با اسناد و شواهد قطعی ، استناد خود به خدا را اثبات کند. آیا دین زرتشت یا یهود یا مسیحیّت قادر است اثبات کند که اوّلاً زرتشت و موسی و عیسی وجود خارجی داشته اند؟ ثانیاً به فرض وجود داشتن ، آیا قادر است اثبات کند که وی پیامبر بوده است؟ ثالثاً به فرض پیامبر بودن ، قادر است اثبات نماید که کتاب فعلی آنها عیناً همان کتاب آسمانی خود آنهاست؟ رابعاً به فرض اثبات این مطلب آیا قادر است اثبات کند که این کتاب کلّ آن کتاب است و نه قسمتی از آن؟ چون نقشه ی ناقص به درد نمی خورد. خامساً آیا این ادیان قادرند اثبات کنند که بعد از پیامبران آنها پیامبری نیامده و دین آنها را نسخ ننموده است؟
برای اینکه ما این ادیان را به عنوان فرمول سعادت و پاسخ تمام نیازهای بشر امروز بدانیم باید تمام این سوالات ـ که ملاک و معیار درستی یک دین هستند ـ جواب مثبت داشته باشند. در حالی که حتّی یکی از این سوالات هم توسّط پیروان این ادیان قابل اثبات نیستند ، کجا رسد همه ی آنها.
بودیسم که اساساً خودش ادّعای الهی بودن ندارد ؛ و بودا را هم پیامبر نمی دانند. وجود زرتشت و موسی و عیسی هم از نظر تاریخی به شدّت مورد تردید دانشمندان تاریخ می باشد ؛ و جز ادّعای خود زرتشتیان و یهودیان و مسیحیان هیچ سند تاریخی انکار ناپذیر وجود ندارد که وجود تاریخی آنها را اثبات کند؛ مسلمین هم اگر وجود این افراد را قبول دارند به گواهی تاریخ نیست بلکه به واسطه ی گزارشات قرآن کریم است. نبوّت آنها نیز برای خود آن پیروان ، با هیچ دلیل عقلی و نقلی یا معجزه قابل اثبات نیست. استناد کتاب اوستا به زرتشت و تورات به موسی نیز از حیث تاریخی مخدوش است. انجیل را هم که خود مسیحیان کتاب عیسی نمی دانند. خود زرتشتیان معترفند که اوستا سالها سینه به سینه منتقل می شده است و صدها سال بعد از زرتشت مکتوب شده است. بنا بر این ، خدا می داند در این مدّت که اوستا مکتوب نبوده چه بر سر این مطالب آمده است. خود زرتشتیان و پژوهشگران معتقدند که اوستا در اصل بسیار بزرگ بوده و بر روی دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بوده است. اوستای کنونی هشتاد و سه هزار کلمه است ؛ امّا احتمالاً اصل آن سیصد و چهل و پنج هزار و هفتصد کلمه بوده است ؛ یعنی چهار برابر اوستای کنونی. بنا بر این بر فرض اینکه این کتاب ، کتاب آسمانی باشد حجّیّت نخواهد داشت ؛ چون نقشه ای ناقص است که نمی توان به آن عمل نمود. چه بسا در بخش حذف شده مطالبی بوده که تفسیر کننده یا تخصیص و تقیید کننده ی مطالب موجود بوده است. پس با حذف آنها مطالب موجود نیز فاقد اعتبار می شوند. تورات نیز بعد از موسی (ع) حدود پانصد سال گم شد و در این پانصد سال هیچ توراتی در دست نبود. بعد از آن کسی ادّعا نمود که یک نسخه از تورات را پیدا کرده است؛ و همان تورات پیدا شد به عنوان تورات اصلی پذیرفته شد. حال از کجا باید دانست که این تورات فعلی قطعاً همان تورات موسی(ع) است؟ از کجا بدانیم که آن را خود همان شخص ننوشته است؟
همچنین هیچکدام از این ادیان قادر نیستند ثابت کنند که بعد از پیامبر آنها پیامبری نیامده است. چون هیچکدامشان در متن دینشان نیست که دین آنها دین خاتم است. پس این ادیان موجود ، در عصر حاضر تنها توده ای از ادّعاهای غیر قابل اثباتند؛ لذا عقلاً کسی نمی تواند تابع آنها باشد؛ و اگر تابع آنها شد، نزد خدا حجّتی نخواهد داشت.
پس جز اسلام هیچ دینی وجود ندارد که بتواند از عهده ی اثبات پنج سوال فوق برآید. حال بگذریم که پاره ای از آموزه های بنیادی این ادیان نیز خلاف براهین عقلی می باشند. تنها اسلام است که وجود تاریخی پیامبرش یقینی است ؛ و معجزات او را تاریخ قطعی نقل کرده است. و تنها قرآن کریم است که با سند متواتر به رسول خدا(ص) می رسد و افزون بر آن، نسخه های قدیمی فراوانی از این کتاب به خطّ کوفی موجود است که گواهی می دهند بر عدم تحریف آن. و البته بر عدم تحریف آن براهین عقلی و نقلی نیز اقامه شده است.
حاصل آنکه:
از راه مقایسه ی بنیانهای ادیان کنونی، شکّی نمی ماند که تنها دین قابل تبعیّت اسلام است؛ به نحوی که اگر اسلام را هم قابل تبعیّت ندانیم، در آن صورت باید قائل شویم به این که هیچ دین حقّی در جهان وجود ندارد.
امّا آیا ممکن است دین حقّی در جهان نباشد؟
به حکم برهانی که در سطور قبل بیان داشتیم ، محال است خدا انسان نیازمند به برنامه ی سعادت را بدون برنامه ی درست رها سازد. لذا در هر زمانی یقیناً برنامه ی درست و تحریف نشده از سوی خدا وجود دارد. در غیر این صورت لازم می آید که خدا موجودی مکلّف و نیازمند به برنامه ی خودسازی را آفریده باشد ولی برنامه ای درست در اختیارش نگذارد. چنین چیزی نیز محال است ؛ چون چنین آفرینشی لغو و غیر حکیمانه است ؛ و از خدای حکیم چنین کار لغو و غیرحکیمانه ای سر نمی زند. پس یقیناً در بین ادیان موجود ، یکی از آنها درست می باشد. و چون غیر از اسلام هیچ دین دیگری نیست که بتواند از عهده ی سوالات مطرح در سطور قبل برآید ، لذا شکّی نمی ماند که همه ی آنها در عصر کنونی باطلند و از اصل خود جدا افتاده اند. و البته این از حکمت خداست که سندیّت ادیان موجود را باطل نموده تا مردم به راحتی بتوانند حقّانیّت اسلام را بفهمند. پس اگر لازم است که حتماً دینی درست در میان مردم باشد ، آن دین نمی تواند باشد مگر اسلام ؛ چون گزینه ی دیگری در کار نیست.
حال بعد از این استدلال هر شبهه ای نیز در سرشاخه های دین اسلام مطرح شود قادر نخواهد بود اصل اسلام را زیر سوال ببرد. چون اساس یک دین به اصول آن است. وقتی کسی ثابت نمود که اصول یک دین درست می باشد و اصول دیگر ادیان باطل می باشند، دیگر منطقاً هیچ بهانه ای برای توقّف ندارد ؛ و منطقاً باید وارد آن دین شود. بلی ممکن است در مسائل متأخر از اصول آن دین باز دچار شبهاتی شود ؛ امّا این شبهات منطقاً دلیل نمی شوند که او عقبگرد نماید.

۲ـ تواتر معجزات رسول خدا(ص)
گفته شد که رسول خدا(ص) معجزات بسیاری داشته اند که اصل صدور معجزه از حضرتش را متواتر می کند؛ و افزون بر آن، برخی معجزات آن حضرت مثل شقّ القمر نیز به تنهایی با خبر متواتر به ما منتقل شده اند. و خبر متواتر نزد عقلا حجّت است.
امّا منظور خبر متواتر چیست؟
گزارشات تاریخی بر دو قسمند: برخی گزارشات تنها توسّط یک راوی یا راویان اندک نقل شده اند که آنها را نقل واحد یا خبر واحد گویند. امّا برخی حوادث تاریخی چنان گسترده و دارای شهرت بوده اند که توسّط راویان مستقلّ فراوانی گزارش شده اند ؛ و آن راویان به گونه ای هستند که به طور معمول امکان تبانی آنها بر خبر دروغ ممکن نیست. لذا عقلای بشر ، احتمال دروغ بودن چنین گزارشاتی را دور از ذهن دانسته بر آنها اعتماد می کنند. چنین گزارشاتی را خیر یا نقل متواتر می خوانند. مثلاً ما امروز یقین داریم که کسی به نام ابوعلی سینا یا نادرشاه وجود داشته اند ؛ چون خبر وجود آنها از راه نقل متواتر به ما رسیده است. گزارشات تاریخی وجود رسول خدا(ص) و صدور کلمات قرآن از زبان آن حضرت نیز با تواتر به ما رسیده است ؛ که یقین آور می باشد.
همینجا لازم به ذکر است که این دو نحوه گزارش وقایع ، تنها اختصاص به مردم زمان ما ندارد ؛ بلکه مردم زمان انبیاء نیز دقیقاً از همین دو روش به وقایع آن زمان اطّلاع می یافتند. یعنی عدّه ی حاضر وقایع را دیده و به غایبان منتقل می نمودند. بنا بر این ، از این جهت فرق چندانی بین آنها و مردم زمان ما نیست. بلکه وضع ما از جهاتی بهتر از مردم آن زمان می باشد ؛ چون در آن زمان ، کمتر می شد که آنها یک واقعه را از چندین راوی مستقلّ بشنوند ؛ امّا ما امروز به برکت گرد آوری شدن نقلها در کنار هم ، می توانیم سلسله سندهای مختلف یک واقعه ی تاریخی را در اختیار داشته باشیم. همچنین در آن زمان هنوز چیزی به نام علم رجال و درایه وجود نداشتند ؛ لذا بسیاری از مردم آن زمان امکان بررسی سند نقلی را که شنیده بودند نداشتند ؛ امّا ما در سایه ی این دو علم به راحتی می توانیم ارزش یقین آوری یک نقل را بسنجیم.
بر همین اساس عرض می شود:
ما در سایه ی خبر متواتر و بلکه فوق متواتر شکّی نداریم که شخصی به نام محمد بن عبدالله (ص) در هزار و چهارصد سال قبل در مکّه ادّعای نبوت داشته است ؛ و اخباری از معجزات او به ما رسیده است؛ که تعداد زیادی از این اخبارِ ، متواترند ؛ یعنی افراد زیادی مستقیما آن معجزه را دیده و هر کدام جداگانه آن را نقل نموده اند و با سلسله اسناد مشخّصی این اخبار به ما رسیده است؛ لذا ما از راه خبر متواتر یقین داریم که پیامبر اسلام معجزاتی داشته است؛ کما اینکه معجزات امیرالمومنین (ع) نیز به تواتر به ما رسیده است.
برخی از معجزات متواتر رسول خدا (ص) عبارتند از : معجزه ی شقّ القمر، معجزه ردّ الشمس ، بروز خشکسالی به مدت هفت سال بر قبیله مضرّ با دعای آن حضرت ، و باریدن باران شدید به دعای آن حضرت پس از هفت سال، شمشیر شدن چوب در دست عکاشه در جنگ بدر و در دست عبدالله بن جحش در جنگ اُحد، سخن گفتن و ناله کردن ستونی که در مسجد بود و پیامبر به آن تکیه می داد آنگاه که برای پیامبر منبری ساختند و پیامبر به جای تکیه بر آن ستون روی منبر نشستند و … . ابن شهر آشوب در تاریخش چهار هزار و چهار صد و چهل معجزه به پیامبر (ص) نسبت داده و بیش از هزار مورد آن را نقل نموده است. بنا بر این، با این همه اخبار زیاد،حتی اگر تک تک معجزات آن حضرت هم متواتر نمی بود، باز اصل صدور معجزه از آن حضرت متواتر بود؛ در حالی که بسیاری از معجزات او به تنهایی نیز متواترند؛ بنا بر این اگر کسی در کتب تاریخ و روایات شیعه و سنّی اندکی توجه نماید برایش یقین حاصل می شود که پیامبر اسلام صاحب معجزات فعلی بوده است.
معجزات صفاتی و خلقی آن حضرت نیز با اخبار متواتر بسیار فراوان به مردم زمان ما رسیده است؛ که طالب آن می تواند با مطالعه ی کتب روایی و کتب سیره ی نبوی از این خلقیّات آگاهی یابد. گزارشات زیادی نیز در کتب تاریخ و سیره وجود دارد که عدّه ی زیادی با دیدن اخلاق شگفت پیامبر (ص) به او ایمان آورده و تصدیق نموده اند که هیچ انسان عادی نمی تواند تا این اندازه بر نفس خود مسلّط باشد؛ تا جایی که کسی چندین سالِ پیاپی هر روز به او دشنام دهد و بر سر او زباله بریزد و او ذرّه ای ناراحتی از خود بروز ندهد؛ در حالی که به کمک اصحاب و عشیره ی قدرتمند خود می تواند آن شخص را تنبیه کند. تاریخ پر است از اعتراف دوست و دشمن بر این که خُلق و خوی آن حضرت و به ویژه تسلّط آن حضرت بر خشم و غضب در حدّ اعجاز بوده است؛ و کسی را توان داشتن آن خلق و خو نیست «وَ إِنَّکَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظیمٍ» (القلم:۴)
معجزه ی قولی نیز از هر جهت حکم معجزه ی صفاتی را دارد؛ یعنی برای حاضران حجّت مستقیم و برای غایبان از راه خبر متواتر حجّت است؛ لذا طالب معجزه ی قولی می تواند در روایات نبوی دقت کند تا دریابد که آیا گوینده ی آنها فردی عادی بوده است یا فردی متّصل به منبع غیب.

۳ـ اگر می توانید مثل قرآن را بیاورید!
قرآن کریم در درجه ی نخست، معجزه است برای اهل فهم نه برای هر عوامی. چرا که قرآن از سنخ علم است؛ و غیر عالم را با علم کاری نیست. البته غیر عالم نیز می تواند با تمسّک به تشخیص متخصّص، تصدیق به اعجاز قرآن کند. چرا که رجوع غیر متخصّص به متخصّص خود قاعده ای عقلی است. آری قرآن، دانشمندان و دانایان را به مبارزه فرا می خواند، نه عوام را؛ و این خود دلیل بر حقّانیّت قرآن است. باطل همواره سعی می کند خود را با دانایان درگیر نکند؛ تا بطلانش را آشکار نکنند. لذا می بینیم که ادیان و مکاتب باطل، همواره عقل را بد معرّفی می کنند و مردم را نهی می کنند از تبعیّت عقلا؛ در حالی که قرآن کریم، مردم را تعقّل و تفکّر و تدبّر فرا می خواند. هیچ کتاب باطلی چنین ریسکی را نمی کند.
قرآن کریم می فرماید: « أَ فَلا یتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فیهِ اخْتِلافاً کَثیراً ــــ آیا درباره ی قرآن نمى‏اندیشند؟! اگر از سوى غیر خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مى‏یافتند.» (النساء:۸۲)
این آیه اوّلاً بیان می کند که اهل اندیشه و تدبّر می توانند عدم اختلاف در قرآن را بفهمند نه هر کسی. ثانیاً بیان می دارد که هیچ بشری بدون کمک خداوند متعال ، قادر نیست کتابی بنویسد که هیچ خطایی در آن نباشد ؛ چنانکه حتّی بعد از هزار و چهار صد سال نیز کسی نتواند در آن اشکالی منطقی پیدا کند. لذا تا کنون هیچ اشکالی بر قرآن کریم نشده مگر اینکه علما پاسخش را از خود قرآن کریم داده اند.
همچنین قرآن کریم با ندای بلند فریاد می کند که اگر باور ندارید که این کتاب از سوی خداست ؛ پس شما هم دست به دست هم بدهید و کتابی همانند آن بیاورید. چون اگر یک نفر بشر بی سواد توانسته چنین کتابی بیاورد ، پس همه ی دانشمندان و ادبای جهان باید بتوانند صدها برابر بهتر از آن را بیاورند. پس اگر نتوانند بیاورند ، منطقاً باید اعتراف نمایند که این کتاب کار دست بشر نیست. روشن است که خطاب این گونه آیات نیز در درجه ی نخست به اهل علم و فنّ می باشد. و البته عوام نیز از عجز اهل علم می توانند پی ببرند به حقّانیّت ادّعای قرآن.
قرآن کریم می گوید:
« أَمْ یقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقین‏. ـــــ آیا آنها مى‏گویند:او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است؟! بگو: اگر راست مى گویید ، یک سوره همانند آن بیاورید ؛ و غیر از خدا ، هر کس را مى‏توانید(به یارى) طلبید!» (یونس:۳۸)
« وَ إِنْ کُنْتُمْ فی‏ رَیبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى‏ عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ . ـــــ و اگر در باره آنچه بر بنده خود نازل کرده‏ایم شک و تردید دارید،( دست کم) یک سوره همانند آن بیاورید ؛ و گواهان خود را ــ غیر از خدا ــ براى این کار ، فرا خوانید اگر راست مى‏گویید.» (البقره:۲۳)
قرآن کریم می گوید:
۱ ـ همه جمع شوید و دست به دست هم دهید و سوره ای مثل سور قرآن بیاورید؛ تا نگویید که ما مثل پیامبر ادیب زبر دستی نبودیم. چون یقیناً اگر صدها ادیب دست به دست هم دهند بهتر از بهترین ادیب دنیا می توانند یک متن ادبی سه آیه ای بسازند.
۲ـ فرمود شاهدان و گواهان بی طرفی را هم گرد آورید تا بین ساخته ی شما و قرآن قضاوت نمایند. البته روشن است که شهود باید متخصّص فنّ هم باشند.
آیا سخن از این روشنتر و منصفانه تر می توان گفت؟ یک انسان عاقل بیندیشد که: اگر ساختن سه آیه مثل سوره ی کوثر ممکن است چرا آنان که هر ساله میلیاردها دلار صرف مبارزه با اسلام می کنند و فیلمها و کتابها بر ضدّ اسلام می سازند و می نویسند ، دست به چنین کار کوچکی نمی زنند؟ این همه ادیان در دنیا مثل مسیحیّت وجود دارند که با اسلام در ستیزند ، اگر مرد میدان هستند چرا مجلسی ترتیب نمی دهند تا در آن مجلس اهل ادب را گرد آورند و مبارزه طلبی قرآن را جواب دهند؟ چرا مخالفان اسلام از هر راهی برای مبارزه با قرآن وارد می شوند مگر از همان راه که خود قرآن پیشنهاد می دهد؟! عاقلان در این سخن اندیشه نمایند!
خطاب قرآن به اهل تخصّص است که اگر می توانید دست به دست هم دهید و یک سوره مثل سوره های قرآن بیاورید؛ حتّی قرآن این اجازه را می دهد که مضمون را از خود قرآن بگیرند؛ و حتّی اجازه می دهد که مطالب یک سوره را با بیانی دیگر ولی قابل رقابت با قرآن بیان کنند. حتّی قرآن کریم، شرط عربی بودن را هم نگذاشته است. فقط می گوید: کتابی با ویژگی های قرآن.
امّا چرا دشمنان قرآن پاسخ این مبارزه طلبی را نمی دهند؟ البته اینها برای براندازی قرآن، دور هم جمع شده اند؛ و صدها مرکز تخصّصی و هزاران متخصّص برای مبارزه با اسلام و قرآن تأسیس نموده اند؛ و هر ساله میلیاردها دلار خرج این کار می کنند. امّا چرا از هر راهی ـ از شبهه افکنی گرفته تا سوزاندن قرآن و کشیدن کاریکاتور ـ برای کوبیدن قرآن وارد می شوند جز از همان راهی که خود قرآن پیشنهاد کرده است؟!!! آیا اینها حقیقتاً از این راه وارد نشده اند یا آن را غیر قابل ورود یافته اند؟ یقیناً اینها سعی نموده اند یک سوره مثل سوره های قرآن بیاورند؛ لکن دانسته اند که نشدنی است.
قرآن کریم فرمود: اگر می توانید مثل قرآن یا مثل یک سوره را بیاورید! امّا مثل قرآن یعنی چه؟
معنی واژه ی «مثل» کاملاً روشن است؛ از نظر اهل لغت، مثل یک شیء آن چیزی است که ویژگی های اصلی آن شیء را داشته باشد. لغتنامه ی التحقیق نوشته: « هو مساواه شی‏ء بشی‏ء فی الصفات الممتازه المنظوره ــ مثل ، تساوی چیزی است با چیز دیگر در ویژگی های ممتاز و شاخص آن».
قرآن کریم می فرماید اگر می توانید کلامی مثل قرآن بیاورید ؛ یعنی کلامی که مشخّصات اساسی سوره های قرآن را داشته باشد. حال باید دید مشخّصات اساسی سوره های قرآن چیست؟ این ویژگی ها زیادند ، که به برخی از آنها اشاره می کنیم.

ـ ویژگی نخست قرآن.
از نظر کسی که آشنا به زبان عربی است، شکّ نیست که قرآن کریم کلامی است فصیح و بلیغ ؛ و آنکه اهل ادب عرب باشد، داند که فصاحت و بلاغت قرآن کریم ، نظیر ندارد. لذا در طول تاریخ ادب عرب، بسیاری از ادبا به صراحت اذعان بر این معنا نموده اند. امّا خود قرآن کریم، با اینکه فصیح و بلیغ است، ولی خود را تنها کلام فصیح و بلیغ نمی نامد؛ بلکه خود را فوق فصیح و بلیغ می نامد؛ یعنی خود را کلام مبین می خواند. کلام فصیح و بلیغ ، زیبا و رساست ولی لزوماً حقّ و روشن کننده و نورانی نیست؛ بلکه چه بسا کلامی از حیث لفظ، فصیح و بلیغ باشد ولی کلام مبین نباشد. قرآن کریم هم از حیث لفظ عربی مبین است ؛ یعنی کلامی است فصیح و بلیغ، و دارای روشنی و درخشش، هم از حیث مفهوم ، متعالی و روشنگر اموری است که بشر، نمی داند. چنین کلامی، فوق فصیح و بلیغ بوده کلام مبین می باشد.
شواهد قرآنی:
« هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِینْذَرُوا بِهِ وَ لِیعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ لِیذَّکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ ـــ این بلاغی است براى مردم (سخن بلیغی است برای مردم) ؛ تا همه به وسیله آن انذار شوند، و بدانند که او معبود یکتاست؛ و تا صاحبان خرد ناب پند گیرند» (إبراهیم:۵۲)
سخن بلیغ یعنی سخن رسا ، و بلاغ یعنی سخنی که مقصود را می رساند. در آیات متعدّدی قرآن کریم، خود را بلاغ می نامد.

« شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَیناتٍ مِنَ الْهُدى‏ وَ الْفُرْقان‏ ـــ ماهِ رمضان ؛ ماهى که قرآن در آن نازل گشت، که هدایت است مردم را ، و روشنگری هایی است از هدایت، و فرقان است( تفکیک میان حق) » (البقره:۱۸۵)
قرآن بیّنات (سخنان روشن و روشنگر ) و فرقان است. لذا سخنی است فوق سخن فصیح و بلیغ.

« وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَیهِمْ آیاتُنا بَیناتٍ قالَ الَّذینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ هذا سِحْرٌ مُبینٌ ـــ هنگامى که آیات روشن ما بر آنان خوانده مى‏شود، کافران در برابر حقّى که براى آنها آمده مى‏گویند: «این سحرى آشکار است» » (الأحقاف:۷)
« وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَیهِمْ آیاتُنا بَیناتٍ قالُوا ما هذا إِلاَّ رَجُلٌ یریدُ أَنْ یصُدَّکُمْ عَمَّا کانَ یعْبُدُ آباؤُکُمْ وَ قالُوا ما هذا إِلاَّ إِفْکٌ مُفْتَرىً وَ قالَ الَّذینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبینٌ ـــ و هنگامى که آیات روشنگر ما بر آنان خوانده مى‏شود، مى‏گویند: «او فقط مردى است که مى‏خواهد شما را از آنچه پدرانتان مى‏پرستیدند بازدارد!» و مى‏گویند: «این جز دروغ بزرگى که(به خدا) بسته شده چیز دیگرى نیست!» و کافران هنگامى که حق به سراغشان آمد گفتند: «این، جز سحری آشکار نیست» » (سبأ:۴۳)
قدرت روشنگری آیات الهی ـ چه در قرآن و چه در کتب آسمانی تحریف نشده ی گذشته و چه در معجزات ـ چنان قدرتمند و تأثیرگذار بوده که کفّار آن را سحر می نامیده اند. این لقبی که کفّار می دادند خود گواه است بر عاجز کننده بودن این آیات. اینها خواسته اند قرآن را مخدوش جلوه دهند ولی ندانسته اعجاز آن را آشکار نموده اند. چون آنها اعتراف نمودند که قرآن، خارق عادت است؛ ولی خارق عادتی از قبیل سحر؛ امّا ما امروزه شکّ ندانیم که قرآن سحر نیست. پس، از سخن آنها می ماند تنها خارق عادت بودن آن.

« هُوَ الَّذی ینَزِّلُ عَلى‏ عَبْدِهِ آیاتٍ بَیناتٍ لِیخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ إِنَّ اللَّهَ بِکُمْ لَرَؤُفٌ رَحیمٌ ـــ او کسى است که آیات روشنى بر بنده‏اش نازل مى‏کند تا شما را از تاریکیها به سوى نور برد؛ و خداوند نسبت به شما مهربان و رحیم است. » (الحدید:۹)
قرآن کریم، صرفا کلامی زیبا و رسا نیست، بلکه افزون بر اینها، در کسی که آن را بی غرض گوش می کند، ایجاد نورانیّت درون می کند؛ و حسّی متعالی در وی پدید می آورد. این است که آن را کلام مبین (روشن کننده) می نامند.

« الر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْمُبین‏ » (یوسف:۱)

« حم (۱) وَ الْکِتابِ الْمُبینِ (۲) إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (۳) وَ إِنَّهُ فی‏ أُمِّ الْکِتابِ لَدَینا لَعَلِی حَکیمٌ ــ حم. (۱) سوگند به کتاب مبین(روشنگر)، (۲) که ما آن را قرآنى عربى قرار دادیم، باشد که تعقّل نمایید. (۳) و آن در أمّ الکتاب ، نزد ما بلندپایه و حکیم (استوار)است»
قرآن کریم قبل از آنکه عربی فصیح و بلیغ باشد، کتاب مبین می باشد؛ یعنی نوری است فرامادّی که در قالب کلام جای گرفته است. لذا اصل و باطن آن در علم خدا، علیّ و حکیم می باشد؛ یعنی بلند مرتبه و در نهایت استحکام وجودی است. هر سخن فصیح و بلیغی باطن نوری ندارد، بلکه تنها سخن مبین است که باطن نوری دارد.

« حم (۱) وَ الْکِتابِ الْمُبینِ (۲) إِنَّا أَنْزَلْناهُ فی‏ لَیلَهٍ مُبارَکَهٍ إِنَّا کُنَّا مُنْذِرینَ (۳) فیها یفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکیمٍ ـــ حم(۱) سوگند به این کتاب روشنگر، (۲) که ما آن را در شبى پر برکت نازل کردیم؛ ما همواره انذارکننده بوده‏ایم! (۳) در آن شب هر امرى بر اساس حکمت(الهى) تدبیر و جدا مى‏گردد. »
قرآن کریم نه تنها مبین و حکیم می باشد، بلکه دقیقاً مطابق با نظام احسن و عالم خلقت است، که عالمی است حکیمانه و استوار. لذا فرمود: « … وَ نَزَّلْنا عَلَیکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَی‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَهً وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمینَ ـــ و ما این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز، و هدایت و رحمت و بشارت است براى تسلیم شوندگان» (النحل:۸۹)

« وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما ینْبَغی‏ لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبینٌ ــــ ما هرگز به او (پیامبر) شعر نیاموختیم، و شایسته ی او نیست( که شاعر باشد)؛ این(کتاب آسمانى) فقط ذکر و قرآن مبین است» (یس:۶۹)
شعر کلام موزون و فصیح است؛ امّا قرآن کریم شعر نیست، کما اینکه با نثر رایج ادبیّات عرب نیز تفاوت جدّی دارد. لذا قرآن در هیچ قالبی از قالبهای ادبیّات عرب جای نمی گیرد. نه قبل از قرآن چنین کلامی گفته شده و نه بعد از آن کسی توانسته است در این قالب، کلامی فصیح و بلیغ بگوید. هر ادیب عربی خواسته در این قالب کلام فصیح بگوید، سخنش از دیگر کلمات خودش نیز پایین تر شده است. این خاصّیّت، از ویژگی های این قالب گفتاری است. لذا بعد از قرآن کریم، با اینکه ادبای عرب اعتراف به فصاحت و بلاغت قرآن داشتند، ولی در ادبیّات، از این سبک پیروی تامّ نکردند؛ بلکه هر کدام از ادبای عرب و عجم، تنها از برخی ابعاد ادبی قرآن تقلید نمودند. چون هر گاه می خواستند تمام ابعاد آن را تقلید کنند، کلامشان به شدّت افت می نمود و از کلمات عادی خودشان نیز پایین تر می شد.
حاصل سخن آنکه:
یکی از ویژگی های قرآن کریم، کلام مبین بودن آن است. لذا آنکه می خواهد مثل قرآن را بیاورد باید کلامش کلام مبین باشد، یعنی حدّ اقلّ یک سوره بیاورد که افزون بر فصاحت و بلاغت ، محتوای متعالی نیز داشته باشد. محتوایی در حدّ محتوای قرآن کریم. محتوایی که به دور از تعصّبات و احساسات و عواطف و رسوبات ذهنی بتوان از آن دفاع عقلانی نمود.
خیلی ها تلاش نموده اند که محتوای قرآن را اموری غیر عقلانی جلوه دهند ولی وقتی در فضایی به دور از تعصّبات و احساسات و عواطف و با کنار نهادن رسوبات فرهنگی به محتوای قرآن کریم نظر می کنیم، آن را خالی از اشکال می یابیم ؛ و متوجّه می شویم که معیوب انگاری محتوای آن، ناشی از دخالت دادن عوامل مزاحمی چون تعصّبات و احساسات و عواطف و رسوبات فرهنگی و … است. لذا قرآن کریم، مدام ما را هشدار می دهد که مواظب عوامل مزاحم در داوری های خودتان باشید. مثلاً قرآن کریم جواز تعدّد زوجات را می دهد؛ که حکمی است سراسر حکیمانه و کاملاً قابل دفاع عقلانی. امّا عدّه ای روی پیش داوری ها خیال می کنند که قرآن کریم توصیه به تعدّد زوجات نموده است. حال آنکه جایز دانستن امری غیر از توصیه به آن است. عدّه ای نیز بر اساس عواطف و احساسات این مساله را بررسی نموده، داد و بیداد راه انداخته اند. امّا اگر برخی حقایق را بدانیم با محاسباتی عقلانی و واقع بینانه، خواهیم دید که این جواز، لازم و ضروری بوده است. حقایقی مثل اینکه: اوّلاً آمار زنان و مردان در شرائط عادی تقریباً برابر است؛ و عملاً شرائط تعدّد زوجات نمی تواند عمومیّت بیابد. ثانیاً در مواردی مثل وقوع جنگ و امثال آن، این تعادل به نفع زیادی زنان به هم می خورد؛ و زنان افزون آمده نیز حقّ شوهر داشتن و فرزنددار شدن دارند. ثالثاً برخی زنان عقیم می باشند؛ و شوهرشان حقّ فرزنددار شدن دارد. از طرفی اگر این گونه زنان طلاق داده شوند، شانس ازدواج نخواهند داشت. رابعاً برخی مردان، وفور شهوت دارند؛ و یک زن از عهده ی شهوت آنها بر نمی آید. لذا اگر به صورت ضابطه مند همسر دوم نداشته باشد، به زنا روی خواهد آورد. خامساً زنان دوران حیض و نفاس دارند. و برخی مردان دارای وفور شهوت، این مقدار محرومیّت را تاب نمی آورند. و … . اگر عقلا این واقعیّات را در نظر بگیرند، خواهند دید که بستن راه تعدّد زوجات، کاری است غیر حکیمانه. لذا قرآن کریم جواز آن را امضاء نمود امّا به آن توصیه نکرد ؛ و البته شروطی نیز برای آن گذاشت. امّا کسانی که مغرضانه داوری می کنند، بی آنکه این واقعیّات را در نظر گرفته با محاسبات عقلایی داوری کنند، با تکیه بر عواطف و احساسات و رسوبات فرهنگی مخاطبین خودشان، این حکم را به باد انتقاد می گیرند.

ـ ویژگی دوم قرآن:
« أَ فَلا یتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فیهِ اخْتِلافاً کَثیراً ـــ آیا درباره قرآن نمى‏اندیشند؟! اگر از سوى غیر خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مى‏یافتند.» (النساء:۸۲)
ویژگی دیگر قرآن آن است که آیات آن با یکدیگر در تضادّ و تناقض حقیقی قرار نمی گیرند. تا کنون خیلی ها تلاش نموده اند که از درون قرآن تناقضاتی را استخراج نمایند؛ امّا هر چه آنها تراشیده اند، با پاسخ قاطع از سوی قرآن شناسان مواجه گشته است.
پس آنکه می خواهد مثل یک سوره را بیاورد، باید کلامی بیاورد که افزون بر فصاحت و بلاغت و مبین بودن، دارای اختلاف درونی نیز نباشد.

ویژگی سوم قرآن:
« المر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ وَ الَّذی أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یؤْمِنُون‏ ــــ المر، اینها آیات کتاب است؛ و آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده، حقّ است؛ ولى بیشتر مردم ایمان نمى‏آورند» (الرعد:۱)
ویژگی سوم قرآن آن است که حقّ می باشد؛ یعنی محال است بتوانیم بر خلاف آن برهان قطعی عقلی اقامه کنیم. لذا یکی از وجوه اعجازی قرآن، وجه منطقی آن می باشد. چون هیچ گزاره ای در آن یافت نمی شود که یکی از قوانین منطق عقلی را نقض نماید. لذا مخالفین قرآن، به جای اینکه برهانی بر ضدّ قرآن اقامه کنند، از ابزارهای احساسی یا از مغالطات کمک می گیرند.
پس آنکه می خواهد مثل یک سوره را بیاورد، باید کلام او حاوی سخنی خلاف قواعد منطق عقلی و خلاف برهان قطعی نباشد. البته توجّه شود که نظریّات علوم تجربی، برهان نیستند. نظریّات همواره در معرض ابطال و جایگزینی با نظریّات برتر از خود می باشند.

ویژگی چهارم قرآن:
قرآن کریم حدود ۱۴ قرن است که بین ماست و تا کنون هیچ کشف قطعی علمی با آیات آن در تضادّ قرار نگرفته است. البته توجّه شود که نظریّات، امور ظنّی اند نه قطعیّات؛ لذا دائماً در معرض جایگزینی با نظریّه برتر می باشند. قرآن کریم این همه در مورد آسمان و زمین سخن گفته ؛ و شگفت آنکه آیات آن نه در زمان نزول با باورهای مردم آن زمان در تضادّ روشن قرار گرفته و نه امروز با یافته های قطعی ما در تضادّ روشن قرار می گیرد. بلکه فراتر از این، قرآن کریم ، هزار و چهارصد سال قبل، از اموری پرده برداشته که امروزه علم روز ، تازه آنها را کشف می کند.
پس کسی که می خواهد سوره ای مثل سور قرآن بیاورد، باید چنان سخن بگوید، که افزون بر ویژگی های سابق، کلامش در مدّتی طولانی با کشفیّات قطعی مورد خدشه واقع نشود. حال آنکه می دانیم، حتّی سخن بزرگترین دانشمندان نیز چند صباحی بیشتر اعتبار نمی یابد، و بخشی از کلام آنها در گذر زمان ، مخدوش می شود.

ویژگی پنجم قرآن:
بسیاری از آیات قرآن ذو وجوه می باشند؛ یعنی یک یا چند آیه با توجّه به قواعد زبان عربی معانی ظاهری متعدّدی پیدا می کنند. گفتن چنین جملاتی که چند معنی داشته باشند، از عهده ی برخی افراد بر می آید، لکن اگر بنا شود که کسی چهار ویژگی سابق را هم مراعات نماید، گفتن چنین جملاتی بسیار دشوارتر خواهد شد. امّا اگر بنا شود که کسی افزون بر رعایت ویژگی های سابق ، چنان سخن بگویند، که مثلاً هفت سطر از کلام او، هزاران وجوه معنایی داشته باشد، آنگاه هر منصفی تصدیق می کند که چنین سخن گفتنی از عهده ی افراد عادی خارج می باشد. طبق ادّعای علّامه طباطبایی ، آیه ی ۱۰۲ سوره بقره ـ که حدود هفت سطر می باشد ـ طبق قواعد زبان عربی، یک میلیون و دویست و شصت هزار وجه معنایی دارد. همچنین پنج آیه ی نخست سوره بقره ، بیش از یک میلیون وجه معنایی دارد.

ویژگی ششم قرآن:
اخیراً در قرآن کریم شگفتی هایی عددی نیز یافت شده است؛ که برخی آن را اعجاز عددی نامیده اند. طبق این کشفیّات ـ که هنوز روند آن ادامه دارد و به اتمام نرسیده ـ بین کلمات مرتبط نوعی تناسب عددی نیز به چشم می خورد.
پس آنکه می خواهد مثل قرآن را بیاورد، باید در ضمن گنجاندن ویژگی های گذشته در کلام خودش، این ویژگی را هم در کلامش لحاظ نماید. البته گنجاندن پنج شش مورد هم قبول است. چون با حفظ ویژگی های سابق، گنجاندن چند مورد اینچنینی هم کار را بر نویسنده صدها برابر دشوارتر خواهد ساخت. شاید با مثالی بهتر بتوانم این معنا را برسانم.
فرض کنید کسی می خواهد یک کتاب بنویسد که فصیح و بلیغ باشد. روشن است که کار دشواری است و تنها نوابغی توانسته اند چنین کتابهایی بنویسند. حال با او شرط می کنیم که کلامش باید بسیار پرمحتوا و متعالی نیز باشد. روشن است که باز هم کار بر او دشوارتر می شود. با همین دو شرط، تنها کسانی همچون سعدی و حافظ و نظامی و امثال اینها هستند که توانشتن را دارند. حتّی کسی مثل مولوی و فرودسی نیز ساقط می شود؛ چون مولوی در عین تعالی محتوا، فصاحت و بلاغت چندانی ندارد؛ و فردوسی، در عین داشتن فصاحت و بلاغت، محتوای چندانی ندارد. حال شرط سوم را اعمال می کنیم. در اینجا حتّی امثال سعدی و حافظ و نظامی نیز ساقط خواهند شد. ولی اگر جمعی از نوابغ جمع شوند می توانند از عهده برآیند. با شرط چهارم، کمر جمع نوابغ نیز می شکند. چون حتّی جمع نوابغ نیز نمی توانند چنان سخن بگویند که چند صد سال بعد همچنان معتبر بماند. با شرط پنجم، ستون فقرات هر بشری خواهد شکست؛ و اگر شرط ششم را هم اضافه کنیم، واویلا خواهد بود. البته هنوز ویژگی های دیگر مانده اند.
اشاره به برخی کشفیّات در حیطه ی اعجاز عددی.
بنده در اینجا فقط به مواردی اشاره می کنم که خودم شخصاً آنها را بررسی نموده و درستی این آمارها را با کامپیوتر چک نموده ام. برخی از این آمارها نیز از کشفیّات خود حقیر است.
ـ رابطه ی عدد شش و هفت در قرآن
عدد سبع در قرآن، شش بار در مورد طبقات آسمان به کار رفته است. و در آیات آمده که آسمانها و زمین در شش روز خلق شده اند. و جالب اینجاست؛ در آیاتی که از شش روز سخن گفته اند، سخنی از عدد هفت نیست. از آنجا که بین سبع سموات و خلقت سموات در شش روز رابطه هست، لذا این آمار معنی دار است. همچنین عدد سته (شش) در قرآن، هفت آمده است؛ که همگی در مورد خلقت آسمان می باشند.
ـ تعداد واژه ی سماء با مشتقّاتش به معنی آسمان، ۳۰۸ بار در قرآن آمده است؛ که از مضربهای عدد ۷ می باشد. و می دانیم که آسمان در قرآن، هفت طبقه است.
ـ « ثمن» به معنی هشت، با مشتقّاتش مثل الثمن و ثامن و ثمانی و ثمانین و ثمانیه جمعاً هشت بار در قرآن تکرار شده است.
ـ در آیات آمده که برای شما، هشت زوج انعام (چهار پایان) آفریدیم. انعام (چهارپا) با مشتقّاتش، ۳۲ بار در قرآن آمده است؛ که به تعداد پاهای هشت گونه چهار پا است؛ یعنی خدا هشت گونه چهار پا را مطرح نموده و و لفظ چهار پا را ۳۲ بار ذکر کرده که به تعداد پاهای همان هشت گونه است.
ـ در قرآن آمده که اگر می توانید، ۱۰ سوره مثل سوره های قرآن بیاورید. از طرف دیگر، لفظ « سوره» با مشتقّاتش، در قرآن، ۱۰ بار آمده است.
ـ المحیض ۳ بار در قرآن آمده که در حکم فقهی حیض نیز حدّ اقلّ ایّام حیض، ۳ روز می باشد.
ـ واژه «یوم» به صورت مفرد و بدون اضافه به چیزی، ۳۶۵ بار در قرآن آمده است که به تعداد ایّام سال شمسی است.
ـ واژه شهر به معنی ماه، به صورت مفرد، ۱۲ بار در قران آمده است به تعداد ماههای سال. همچنین در آیه ی ۳۶ توبه آمده که تعداد ماهها نزد خدا ۱۲ است. و قرآن هم علم خداست؛ و علم خدا مِن عند الله است.
ـ در روایات، از امام با عنوان میزان اعمال یاد شده است؛ چرا که کارش، گسترش عدل و قسط می باشد. و در قرآن کریم، واژه ی میزان و مشتقّاتش به علاوه ی قسطاس به معنی میزان، جمعاً ۱۲ بار آمده است. لفظ امام نیز با مشتقّاتش ۱۲ بار در قرآن ذکر شده است. و در روایت نبوی ـ که هم شیعه و هم سنّی نقل نموده اند ـ آمده که خلفای من، ۱۲ نفر خواهند بود.
ـ در قرآن کریم آمده است: « … رفیع الدرجات … »(غافر:۱۵)؛ یعنی دارنده ی بالاترین درجه. از نظر ریاضی، بالاترین درجه، ۳۶۰ درجه است؛ که یک دور کامل دایره است. در حساب ابجد، می دانیم که برای هر حرفی، عددی بیان شده است؛ و جالب اینجاست که عدد ابجدی «رفیع الدرجات» دقیقاً ۳۶۰ است.
ـ در قرآن کریم ۱۱۴ سوره است که همگی با بسم الله الرّحمن الرّحیم شروع می شوند جز سوره ی توبه (سوره ی نهم قرآن). در عوض، در آیه ی سی ام سوره ی النمل (سوره ای بیست و هفتم قرآن) یک «بسم الله الرّحمن الرّحیم» اضافه شده است. این«بسم الله الرّحمن الرّحیم» دوم نمل در واقع، آغاز نامه ی حضرت سلیمان(ع) به بلقیس، ملکه ی سباء، که خورشید پرست بود. این نامه یک خطّ بیش نیست. حضرت سلیمان فرموده اند: « إِنَّهُ مِنْ سُلَیمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم‏؛ أَلاَّ تَعْلُوا عَلَی وَ أْتُونی‏ مُسْلِمین ـــ این نامه از سلیمان است، و چنین مى‏باشد: به نام خداوند رحمان و رحیم؛ و اینکه نسبت به من برترى‏جویى نکنید، و بسوى من آیید در حالى که تسلیم حقّ هستید!» همین یک خطّ در حقیقت، همان پیام سوره ی توبه است که«بسم الله الرّحمن الرّحیم» ندارد.
از همینجا برخی حدس زده اند که باید بین «بسم الله الرّحمن الرّحیم» و سوره توبه و سوره ی نمل یک نحو ارتباط وجود داشته باشد؛ و برخی ارتباطات نیز کشف شده اند که برخی از آنها اشاره می کنیم.
الف. اگر به سوره ی توبه، شماره ی یک را بدهیم و به سوره ی بعدی شماره ی دو و همینطور پیش رویم، سوره ی نمل، سوره ی نوزدهم خواهد شد.
ب. تعداد حروف «بسم الله الرّحمن الرّحیم» نوزده حرف است. تعداد سوره ها جمعاً ۱۱۴ است؛ که مضربی از ۱۹ می باشد؛ یعنی ۱۹ ضرب در ۶ می شود ۱۱۴٫ پس اگر آن «بسم الله الرّحمن الرّحیم» اضافی در سوره ی نمل نبود، این آمار درست نمی شد.
ج. «بسم الله الرّحمن الرّحیم» اضافی در آیه ی ۳۰ نمل است؛ و خود سوره ی نمل، سوره ی ۲۷ است. مجموع این دو عدد، ۵۷ می باشد که مضربی از عدد ۱۹ می باشد؛ یعنی ۱۹ ضرب در ۳ می شود ۵۷٫
د. اگر تعداد «بسم الله الرّحمن الرّحیم» در قرآن، یعنی عدد ۱۱۴ را با عدد ۲۷ یعنی شماره ی سوره ی نمل ـ که بسم الله اضافه دارد ـ را جمع نموده و مجموع آن را شماره ی سوره توبه، یعنی عدد ۹ جمع کنیم، حاصل جمع می شود عدد ۱۷۱ که آن نیز مضربی از ۱۹ است؛ یعنی ۱۹ ضرب در ۹٫

ویژگی هفتم قرآن:
قالب بیان قرآن کریم، قالبی است منحصر به فرد. این قالب، نه شعر است و نه نثر متداول در ادبیّات عرب. این سبک بیان، در زبان عربی سابقه نداشته و بعد از قرآن نیز لاحقه ندارد. چنین قالبی در سایر زبانها نیز وجود ندارد. ادبای عرب اذعان دارند که قرآن کریم، فصیحترین و بلیغترین کلام عربی است؛ و می دانیم که ادبا معمولاً سعی می کنند از قالبهای فصیح و بلیغ تقلید نمایند؛ مثلاً ببینید حافظ و سعدی و فردوسی و … چقدر مقلّد در سبک دارند. امّا شگفت آنکه قالب قرآن به گونه ای است که اگر فصحترین و بلیغترین افراد نیز بخواهند در آن قالب سخن بگویند، سخنشان از نظر فصاحت و بلاغت مخدوش می شود. لذا نه تنها قبل از قرآن کسی در این قالب سخن نگفت، بلکه حتّی بعد از قرآن نیز فصحا و بلاغای عرب این قالب را برای بیان سخنانشان انتخاب نکردند. چون به وضوح می یافتند و می یابند که سخنشان در این قالب، نه تنها فصیح و بلیغ نمی شود، بلکه حتّی سخنانشان در این قالب، از سایر سخنان خودشان نیز کم ارزشتر می شود. البته توجّه شود که منظورمان از قالب قرآن، مسجّع (آهنگین) بودن نیست. سجع قبل و بعد از قرآن نیز وجود داشته است. منظورمان از سبک چیزی است که در فنّ سبک شناسی از آن بحث می شود.

اینها شمّه ای از ویژگی های قرآن حکیم است که هماوردی کننده با قرآن، باید آنها را در کلام ابداعی خود مراعات نماید. اگر کسی هست که با این مشخّصات بتواند یک سوره مثل سور قرآن بیاورد، بسم الله؛‌ این گوی و این میدان. قرآن کریم نمی گوید حتماً به زبان عربی مثل قرآن را بیاورید، بلکه به هر زبانی که می خواهید بیاورید. حتّی قرآن این اجازه را می دهد که مضمون، از خود قرآن گرفته شود. لذا حتّی ترجمه ی قرآن در سطح خود قرآن نیز محال می باشد؛ چه به زبان عربی و چه به زبانی دیگر. بلکه به جرأت می گویم که تا کنون حتّی یک ترجمه ی مطابق با اصل از آیه « بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم » دیده نشده است. لذا تمام ترجمه های این آیه مشکل دارند.

۴ـ وجوه اعجازی قرآن
الف ـ اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت
این جنبه از اعجاز قرآن ، در درجه اوّل برای کسانی حجّت است که بر زبان عربی تسلّط داشته و سخن فصیح و بلیغ را هم می شناسند ؛ امّا برای دیگران با واسطه می تواند حجّت باشد ؛ قرآن کریم با صراحت تمام در آیات (هود:۱۳) ، (اسراء:۸۸) و (یونس: ۳۸) مبارزه طلبی می کند و از منکرین پیامبر می خواهد که اگر قبول ندارید که قرآن کلام خداست پس مشابه آن یا مشابه ده سوره یا مشابه یک سوره ی آن ــ مثلا مشابه سوره ی کوثر ــ را بیاورید . امّا تا کنون هیچ کس نتوانسته است حتی یک سوره ی کوچک نظیر سوره کوثر یا سوره عصر را هم بیاورد. در طول تاریخ خیلی از عرب زبانان غیر مسلمان به این کار اقدام کرده اند ولی آنچه ساخته بودند در برابر فصاحت و بلاغت قرآن کریم به بازیچه شباهت داشت. بزرگترین ادیبان عرب در طول تاریخ اعتراف نموده اند که فصاحت و بلاغت قرآن کریم فراتر از قدرت انسان عادی است ؛ بلکه تمام ادیبان عرب در مقابل فصاحت و بلاغت نهج البلاغه ، که کلام امیر المومنین (ع) است ، سر فرود آورده و آن را معجزه دانسته اند ؛ در حالی که فصاحت و بلاغت نهج البلاغه در مقابل فصاحت و بلاغت قرآن ، بسیار پایین است تا آنجا که حتّی یک فارسی زبان هم از مقایسه ی قرآن با نهج البلاغه به راحتی می تواند تفاوت را احساس کند. لذا غیر عربها گرچه خودشان فصاحت و بلاغت قرآن را مستقیماً ادراک نمی کنند ، ولی از راه اعتراف متخصّصان و ادیبان عرب و بخصوص از اعتراف ادیبان عرب غیر مسلمان، می توانند یقین پیدا کنند که این کتاب دارای اعجاز ادبی است.
عقل سلیم می گوید که اگر واقعا آوردن یک سوره مثل سور قرآن ممکن بود ، حتما دشمنان اسلام در طول این هزار و چهار صد سال ، مشابه آن را می آوردند. امروزه آمریکا و اسرائیل و دیگر کشورهای ضد اسلام ، سالیانه میلیاردها دلار خرج مبارزه با اسلام می کنند ؛ اگر واقعا امکان آوردن یک سوره مثل سوره های قرآن وجود داشت ، این کشورها با دادن پول به ادیبان و جمع نمودن آنها در یکجا ، مشابه یک سوره را می آوردند و اسلام را شکست می دادند ؛ ولی چنین نکرده اند. بارها شده که دشمنان اسلام به افرادی چون سلمان رشدی کمک مالی کرده اند تا رمانهای اهانت آمیزی نسبت به مقدّسات اسلام بنویسند ؛ سوال اینجاست که چرا اینها این پولها را خرج ساختن یک سوره نمی کنند تا پاسخ قرآن را بدهند؟!! حتی قرآن نمی گوید که شما حتما مشابه یک سوره را به زبان عربی بیاورید ؛ بلکه این مبارزه طلبی عامّ است؛ یعنی اگر می توانید سخنی به زبان دیگر بیاورید که فصاحت و بلاغتش در حدّ قرآن باشد. حتّی قرآن کریم نمی گوید مضمون را از خودتان بیاورید ، بلکه این اجازه را می دهد که مضمون را از خود قرآن گرفته با کلمات دیگری آن را بیان کنیم به شرط آنکه استحکام آن در حدّ قرآن باشد. بر همین اساس ، در مدّت این حدود هزار و چهار صد سال ، نه تنها کسی نتوانسته سوره ای مثل سور قرآن بسازد بلکه حتّی کسی نتوانسته است ترجمه ی بی عیب و نقصی از قرآن نیز ارائه دهد. چرا که ترجمه ی تمام عیار قرآن کریم نیز محال است. تمام مترجمین قرآن کریم نیز معترفند که ترجمه ی آیات به معنای حقیقی کلمه غیر ممکن است. جالب است بدانیم که تا به امروز هیچ کس نتوانسته است حتّی آیه ی « بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم» را هم به درستی ترجمه کند. چون تمام ترجمه های این آیه نادرست می باشند و هیچکدام آنها معنی دقیق این آیه را نمی رسانند. بهترین ترجمه هایی که بنده برای این آیه سراغ دارم این دو ترجمه اند: « به نام الله ، گسترده مهر مهر پیشه» و « به نام الله گسترده نوازشگر خوب نواز ». امّا این دو نیز فاصله ی زیادی دارند با معنی حقیقی آیه. البته توجّه شود که قرآن کریم، حدّ اقلّ یک سوره خواسته و نه یک آیه، اگر چه ساختن مشابه برخی آیات نیز از محالات است. چرا که برخی آیات، وجوه معنایی میلیونی دارند.
پس راه فهم اعجاز ادبی قرآن برای غیر عربها هم از راه اعتراف همه ی ادیبان عرب ممکن است . این یک روش عقلائی است ،که ما در هر زمینه ای که خودمان تخصص نداریم به متخصصین آن امر مراجعه می کنیم ؛ و درک آنها را برای خود حجّت می دانیم ؛ بخصوص زمانی که اکثر یا همه ی متخصصین یک امر در موردی اتفاق نظر دارند ؛ مثلا اگر همه ی پزشکان بگویند که کشیدن سیگار موجب سرطان می شود ، ما یقین پیدا می کنیم که کشیدن سیگار موجب سرطان است. همچنین از ناتوانی دشمنان اسلام بر آوردن یک سوره مثل سور قرآن ، یقین پیدا می کنیم که آوردن مثل قرآن ــ به هر زبانی ــ محال است . مثل اینکه کسی ادعا کند که قویترین مرد جهان است ؛ و بگوید اگر در این امر شک دارید پهلوانان خود را آماده کنید تا من خودم شهر به شهر بیایم و همه را بر زمین بزنم ؛ اگر این شخص شهر به شهر گشت و هیچ کس نتوانست او را بر زمین بزند معلوم می شود که در ادعای خود صادق است ؛ قرآن کریم هزار و چهارصد سال است که شهر به شهر می گردد و مبارز می طلبد ؛ و کسان زیادی هستند که آرزو می کنند قرآن را شکست دهند ؛ ولی در این مدت همه ناکام مانده اند. همچنین اعتراف مترجمین قرآن بر عجر خودشان در امر ترجمه ی قرآن ، گواه است که آوردن مثل قرآن محال می باشد. حتّی مترجمین غیر مسلمان قرآن هم اعتراف نموده اند که ترجمه ی برابر با اصل یا بهتر از اصل قرآن، محال است.
از فصاحت و بلاغت گذشته ، آیات قرآن کریم دارای وجوه معنایی نیز می باشند که ترجمه ی آنها و آوردن مشابهشان را غیر ممکن می کند. علاّمه طباطبایی در مورد پنج آیه ی اوّل سوره بقره فرموده است که این پنج آیه با توجّه به قواعد دستور زبان عربی و شأن نزول و امور دیگر، بیش از یک میلیون وجوه معنایی دارند. حال چگونه کسی غیر از خدا ، می تواند در نیم صفحه ، این همه معنی را جا دهد. همچنین طبق ادّعای علّامه ی طباطبایی در تفسیر المیزان انجام داده اند ، در آیه ی ۱۰۲ سوره ی بقره ، که حدود هفت سطر است ، یک ملیون و دویست و شصت هزار وجه معنا محتمل است. حال چگونه کسی می تواند همه ی این معانی را در هفت سطر بگنجاند؟ و تازه این آیه است نه سوره.
ب ـ نقض ناپذیری قرآن با علم روز
ما ادعا می کنیم که هیچ کتابی در طول تاریخ نوشته نشده است ، که بعد از گذشت مدت زمانی با کشفیات جدید تعارض پیدا نکند ؛ کتابها ی نویسندگان و دانشمندان بزرگی چون ارسطو ، افلاطون ، ابوعلی سینا ، ابوریحان بیرونی ، خواجه نصیرالدین طوسی ، گالیله ، نیوتن ، اینشتین ، ماکس پلانگ و… تنها مدت کوتاهی معتبر بوده اند ؛ و بعد از گذشت مدت زمانی برخی از حرفهای آنها نقض شده است ؛ اما قرآن چهارده قرن است که نازل شده ولی هیچ کس نتوانسته است سخنی باطل و نادرست در آن پیدا کند و هیچ کشف علمی قطعی وجود ندارد که یک آیه ی قرآن را زیر سوال ببرد. برای مثال دانشمندان زیادی در طول تاریخ درباره ی خورشید و زمین سخن گفته اند؛ ولی بعد از مدتی سخنان آنها با مشکل مواجه شده و بطلان آن معلوم شده است ؛ قرآن کریم نیز با صراحت از حرکت زمین و خورشید سخن گفته است؛ امّا به گونه ای این مطلب را بیان کرده است که در هیچ زمانی خلاف باور عمومی مردم نمی شود. این از اعجاز قرآن است که خدا نه زمین را مرکز عالم نامیده است نه خورشید را ؛ زمانی مردم خیال می کردند که زمین مرکز عالم است؛ ابوسعید سجزی دانشمند ایرانی هم عصر ابوریحان بیرونی با ردّ این عقیده گفت خورشید مرکز عالم است؛ سالها بعد همین مطلب از سوی کپرنیک دوباره مطرح شد؛ و در پی او، گالیله گفت خورشید تنها مرکز منظومه شمسی است نه مرکز عالم ؛ ولی امروز ما با نگاه دقیق علمی می دانیم که خورشید حتی مرکز منظومه شمسی هم نیست؛ خورشید و سیارات آن ،همگی دور یک نقطه ی فرضی می گردند که نزدیک به مرکز خورشید است؛ و تازه اگر در نظر بگیریم که خود خورشید با منظومه شمسی با سرعت زیادی به دور مرکز کهکشان راه شیری می گردند متوجه می شویم که سیارات عملاً هیچگاه با یک مدار بسته دور آن نقطه ی فرضی هم گردش نمی کنند ؛ چون خود آن نقطه ی فرضی دائماً در حال جابجایی است. ( توجّه: تصوّر این معنا برای اکثر افراد دشوار است؛ برای تصوّر بهتر خود را خارج از کهکشان راه شیری فرض کنید.) لذا الآن معلوم می شود که چرا خدا از همان اوّل نگفت که زمین گرد خورشید می گردد ؛ چون اگر این را می گفت الآن غلط از آب در می آمد. از این گونه ریزه کاری ها در قرآن کریم بسیار زیاد یافت می شود.

ج ـ اخبار از غیب
در قرآن کریم آمده است : « الم – غُلِبَتِ الرُّومُ – فی‏ أَدْنَى الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیغْلِبُونَ – فی‏ بِضْعِ سِنینَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ یوْمَئِذٍ یفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ــــــ الم ؛ رومیان مغلوب شدند ؛ (و این شکست) در سرزمین نزدیکى رخ داد؛ امّا آنان پس از(این) مغلوبیت به زودى غلبه خواهند کرد ؛ در عرض چند سال ؛ همه کارها از آنِ خداست؛ چه قبل و چه بعد و در آن روز، مؤمنان(به خاطر پیروزى دیگرى) خوشحال خواهند شد» (الروم:۱-۴)
در این آیه نه با حدس و گمان بلکه با قطعیّت تمام خبر داده شده که به زودی امپراطوری ایران از امپراتوری روم شکست خواهد خورد. کتابها و افرادی زیادی هستند که ادّعای غیب گویی دارند ؛ امّا هیچکدام آنها به صورت عینی و با قطعیّت دست به پیش گویی نزده اند. بلکه در لفّافه و با الفاظ مبهم سخن گفته اند تا قابل تأویل و توجیه باشد. امّا قرآن کریم با صراحت تمام و با قطعیّت محض خبر می دهد که چنین واقعه ای رخ خواهد داد ؛ و چنان نیز می شود. اخبار غیبی دیگری نیز در قرآن کریم وجود دارند که در کتب مربوطه آورده شده اند.
در این آیه یک پیش گویی علمی نیز وجود دارد. أَدْنَى در لغت عرب به معنی پست و پایین نیز به کار می رود؛ بلکه معنی اصلی آن همین است؛ و «نزدیک» معنای فرعی آن می باشد. پس طبق این آیه، جنگ مذکور در پایین ترین نقطه ی زمین خواهد بود. تا عصر ما کسی این معنا را متوجّه نشده، چرا که نمی دانستند محلّ این جنگ ، یعنی کنار دریاچه ی بحرالمیّت ، پایین ترین منطقه ی زمین است نسبت به سطح اقیانوسها. امّا بشر امروز از طریق اندازه گیری های علمی متوجّه شده که این منطقه پستترین منطقه ی خشک زمین می باشد.
دـ گزارش از گذشته ی مجهول
خداوند متعال می فرماید:
« وَ جاوَزْنا بِبَنی‏ إِسْرائیلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْیاً وَ عَدْواً حَتَّى إِذا أَدْرَکَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ الَّذی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائیلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمینَ (۹۰) آلْآنَ وَ قَدْ عَصَیتَ قَبْلُ وَ کُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدینَ (۹۱) فَالْیوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیهً وَ إِنَّ کَثیراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آیاتِنا لَغافِلُونَ ـــــ و بنى اسرائیل را از دریا عبور دادیم؛ و فرعون و لشکرش از سر ظلم و تجاوز، به دنبال آنها رفتند؛ هنگامى که غرقاب دامن او را گرفت، گفت: «ایمان آوردم که هیچ معبودى، جز کسى که بنى اسرائیل به او ایمان آورده‏اند، وجود ندارد؛ و من از مسلمین هستم» (۹۰) الآن؟!! در حالى که قبلاً عصیان کردى، و از مفسدان بودى! (۹۱) پس امروز، بدنت را نجات مى‏دهیم، تا نشانه ای باشی براى آیندگان؛ در حالی که بسیارى از مردم، از آیات ما غافلند » (سوره یونس)
حال اگر ثابت شود که خبر قرآن کریم در موردی یکی از فراعنه درست است، به حکم عقل سلیم باید قرآن را کلام خدا بدانیم. چرا که از کشف اجساد مومیایی فراعنه فقط چیزی حدود ۲۰۰ سال می گذرد؛ و قبل از آن نیز در هیچ سند تاریخی سخنی از امر نیامده است.
حال می پرسیم که آیا چنین چیزی قابل اثبات است؟ پاسخ را پروفسور موریس بوکای فرانسوی پیدا نمود.
هنگامی که فرانسوا میتران در سال ۱۹۸۱ میلادی زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت،ازمصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده فرعون رامسس دوم را برای برخی آزمایشها و تحقیقات از مصر به فرنسه منتقل کند. جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستان شناس به همراه بهترین جراحان و کالبد شکافان فرانسه، آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند. رئیس این گروه تحقیق و ترمیم جسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه به نام پروفسور موریس بوکای بود، او بر خلاف سایرین که قصد ترمیم جسد را داشتند، در صدد کشف راز و چگونگی مرگ این فرعون بود. تحقیقات پروفسور بوکای همچنان ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب نتایج نهایی ظاهر شد؛ بقایای نمکی که پس از ساعت‌ها تحقیق بر جسد فرعون کشف شد دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است؛ و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد، آن را مومیایی کرده اند. لازم به ذکر است که طبق نوشته های مصری او در جنگ کشته است؛ امّا هیچ گونه آثار جراحت بر پیکر او دیده نمی شود؛ و در میان مومیایی ها، سالمترین آنهاست. نوشته های مصری از او به بزرگی یاد نموده و او را خدای بی همتا خوانده اند؛ ولی نگفته اند که او در جنگ با چه کسی و چگونه مرده است.
اما مسأله غریب و آنچه باعث تعجب بیش از حدّ پروفسور بوکای شده بود این مسأله بود که چگونه این جسد سالمتر از سایر اجساد، باقی مانده، در حالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است؛ و قاعدتاً باید تا زمان مومیایی شدن تا حدودی فاسد می شده است؛ و این فساد اوّلیّه باید در طول این مدّت چند هزار ساله، مومیایی او را از دیگر مشابه های خودش فرسوده تر می کرده است . حیرت و سر در گمی پروفسور دو چندان شد وقتی دید نتیجه ی تحقیق او کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مورد غرق شدن فرعون و نجات یافتن بدن او از آب است؛ و از خود سئوال می کرد که چگونه این امر ممکن است با توجه به اینکه این مومیایی در سال ۱۸۹۸ میلادی و تقریبا در حدود ۲۰۰ سال قبل کشف شده است،در حالی که قرآن مسلمانان حدود ۱۴۰۰ سال پیش نوشته شده است؟! چگونه ممکن است بشری چنین گزارش دقیقی از ماجرا داده باشد در حالی که نه عرب و نه هیج انسان دیگری از مومیایی شدن فراعنه توسط مصریان قدیم آگاهی نداشته و زمان زیادی از کشف این مسأله نمی گذرد؟! پروفسور موریس بوکای تورات و انجیل را بررسی کرد امّا آنها فقط به غرق شدن او اشاره داشتند و هیچ ذکری از نجات جسد فرعون به میان نیاورده بودند. پس از اتمام تحقیق و ترمیم جسد فرعون، آن را به مصر بازگرداندند؛ ولی موریس بوکای خاطرش آرام نگرفت تا اینکه تصمیم گرفت به کشورهای اسلامی سفر کند تا از صحت خبر در مورد ذکر نجات جسد فرعون توسط قرآن اطمینان حاصل کند. یکی از مسلمانان قرآن را باز کرد و آیه ۹۲ سوره یونس را برای او تلاوت نمود. این آیه او را بسیار تحت تاثیر قرار داد و لرزه بر اندام او انداخت و با صدای بلند فریاد زد: من به اسلام داخل شدم و به این قرآن ایمان آوردم. موریس بوکای با تغییرات بسیاری در فکر و اندیشه و آیین به فرانسه بازگشت و دهها سال در مورد تطابق حقایق علمی کشف شده در عصر جدید با آیه‌های قرآن تحقیق کرد و حتّی یک مورد از آیات قرآن را نیافت که با حقایق قطعی علمی ـ نه فرضیّات ـ تناقض داشته باشد.
وی حاصل تحقیقات چندین ساله ی خود را در کتابی به نام « مقایسه ای میان: تورات، انجیل، قرآن و علم » ثبت نمود. این کتاب توسّط ذبیح الله دبیر به زبان فارسی ترجمه شده است. این کتاب با عنوان « عهدین، قرآن و علم» نیز معروف است. ترجمه ی دیگری از محمود نورمحمدی نیز برای این کتاب وجود دارد که توسّط انتشارات سایه‌گستر، در سال ۱۳۸۶ منشر شده است.
ـ شواهدی دیگر از جریان موسی و فرعون
خداوند متعال می فرماید: « وَ اتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْواً إِنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ ــــ (ای موسی! هنگامى که از دریا گذشتید) دریا را آرام و گشاده بگذار، که آنها لشکرى غرق‏شده خواهند بود!» (الدخان:۲۴).
طبق این آیات، اوّلاً واقعه در دریا رخ داده نه در رودخانه و امثال آن. ثانیاً نه تنها فرعون، بلکه لشکر او نیز در دریا غرق شده اند؛ ولی تنها جسد فرعون نجات یافته. پس باید بتوان آثاری از این لشکر در دریاهای اطراف مصر یافت.
تا کنون تصور بسیاری از موّرخین این بود که حضرت موسی(ع) و یارانش از رود نیل عبور کرده اند. امّا خداوند متعال صحبت از دریا کرده نه رود. برخی برای توجیه کلام خداوند که اشاره به بحر کرده می گویند این استعاره است واشاره به بزرگی رود نیل دارد. امّا دانشمندی به نام رونی وایت، تحقیقات گسترده ای در این زمینه انجام داد. او فرضیّه ای بنا نهاد مبنی بر اینکه حضرت موسی از دریای سرخ عبور کرده نه از رود نیل. وی در همین راستا تصمیم گرفت عمق دریای سرخ را وجب به وجب جستجو کند تا شاید بتواند آثاری از لشکریان فرعون را بیابد. دانشمندان باستان شناس کار او را خیالپردازی و نشدنی می دانستند. او می گوید بیش از ۳۰۰۰ پرواز به منطقه انجام شد ولی اثری یافت نشد. نهایتاً آنها سراغ نقشه های ماهواره ای رفتند. در این نقشه ها نقطه ی از خلیج عقبه وجود داشت که عمق کمتری نسبت به مناطق دیگر داشت. آنها با خود فکر کردند اگر دریا شکافته شده، در همین منطقه بوده است. در نتیجه شروع به غواصی در همین منطقه نمودند. بعد از گذشت شش ماه اوّلین نشانه ظاهر شد. یکی از غواصان مرجان عجیبی در آب مشاهده کرده بود؛ مرجانی به شکل چرخ. آن مرجان در واقع چرخ ارابه ای بود که فقط افسران بلند پایه ی مصر اجازه ی سوار شدن برآن را داشتند. بعد از آن، سپرهای نظامی و استخوانهایی از ایشان نیز در این منطقه کشف شد. تصاویر این کشف را در اینترنت می توانید ملاحظه فرمایید.

ـ قوم لوط
قرآن کریم در باره ی سرزمین قوم لوط (شهر سدوم) یا مجموعه شهرهای مؤتفکه، قرآن کریم فرموده است: « وَ إِنَّها لَبِسَبیلٍ مُقیمٍ ـــ و ویرانه‏هاى سرزمین آنها، بر سر راه(کاروانها)، همواره ثابت و برقرار است» (الحجر:۷۶) ؛ از این آیه می توان استفاده کرد که سرزمین قوم لوط، در مسیر راه کاروانهای عربهای اهل حجاز است. پس با این قرینه می توان به جستجوی شهر سدوم (شهر قوم لوط) پرداخت. و البته تحقیقات در این باره تا حدودی به ثمر رسیده و بخشی از تاریخ قوم لوط در کشور اردن ( در مسیر مکّه و مدینه به شام) کشف شده است؛ و شواهد آشکاری در این کشفیّات وجود دارد که نشان می دهد، این آثار مربوط به قوم لوط می باشند.
« بر اساس نظریّات باستان شناسان ، حضرت لوط (علیه السلام) و همراهانش ، پس از خروج از شهر سدوم ، به غاری در ورالصافی اردن پناه بردند که امروزه آن غار توسط موزه ی بریتانیا با همکاری وزارت سیاحت و باستان شناسی اردن کشف شده است. » (باستان شناسی و جغرافیای تاریخی قصص قرآن، عبدالکریم بی آزار شیرازی، ص ۱۷۲، ۱۷۵)
همچنین به گزارش « مهر نیوز»، وزارت گردشگری اردن اعلام کرد: ساختمان موزه ی حضرت لوط(ع) که ۲۰۰ متر از غار لوط(ع) فاصله دارد به منظور ارائه و حفظ میراث تمدّن و تاریخ زندگی قوم لوط به‌ زودی افتتاح خواهد شد. غار لوط در جنوب اردن در استان کرک واقع شده است که در سال ۱۹۸۶ کشف شد و عملیات بازسازی و ترمیم آن بیش از ده سال طول کشیده است. این غار به گفته ی محققان به بیش از ۵ هزار سال پیش باز می‌گردد. بر روی دیوارهای این غار، نوشته‌ها، تصاویر و عکسهایی از حیوانات، گیاهان و درختانی است که داستان زندگی حضرت لوط، قوم او، نحوه زندگی مردم آن دوران را به تصویر کشیده است. این بنا از سنگهای بسیار قدیمی ساخته شده است.
این است کلام خدا درباره ی قوم لوط: « وَ لَقَدْ تَرَکْنا مِنْها آیهً بَینَهً لِقَوْمٍ یعْقِلُون‏ ـــــ و از این آبادى نشانه ی روشنى براى کسانى که مى‏اندیشند باقى گذاردیم» (العنکبوت:۳۵). آری نشانه ی روشنی برای اهل تعقّل و تحقیق نه عوامی که در خانه می نشینند و می گویند: کجاست آن آثار؟ امّا اهل تحقیق می گردند و می یابند و ایمان می آورند.

ـ کشتی نوح
قرآن کریم با صراحت تمام فرموده است که کشتی نوح(ع) بر سر کوه جودی فرود آمده است. آیا علم باستانشناسی نیز این مطلب را تأیید می کند؟
در سال ۱۹۵۹، یک خلبان کشور ترکیه، چندین عکس هوایی برای مؤسسه ژئودتیک ترکیه برداشت. هنگامی‌ که مأموریت به پایان رسید، در میان عکس‌های او تصویری جلب نظر می‌کرد تصویری از یک کشتی بزرگ که بر سینه ی تپه ای، در فاصله ی بیست کیلومتری کوه‌های آرارات آرمیده بود.
تصویر هوایی از فسیل یک کشتی که محل آسیب دیدگی ناشی از برخورد به یک صخره در آن مشخص است. بلافاصله پس از مشاهده ی این تصویر، تعدادی از متخصصان، علاقه‌مند به پیگیری شدند. دکتر براندنبرگ از دانشگاه ایالتی اوهایو در آمریکا یکی از این علاقه‌مندان بود. او کسی بود که قبلاً در زمینه ی کشف تأسیسات روی زمین از طریق هوا، مطالعات دانشگاهی داشت و پایگاههای موشکی کوبا را در دوران کِنِدی کشف کرده بود. دکتر واندنبرگ با دقت عکس‌ها را مورد مطالعه قرار داد و اظهار کرد: «من هیچ شکی ندارم که شیء موجود در عکس‌های هوایی یک کشتی است.» ۱۷ سال از آخرین تحقیقات در منطقه گذشت تا در سال ۱۹۷۶ یک باستان شناس آمریکایی به نام «ران ویت» تحقیقات جدید خود را در منطقه آغاز کرد. او به زودی با انجام محاسبات دقیق دریافت که طول این شیء عظیم الجثه بلندتر از طول یک زمین بازی فوتبال و اندازه آن به بزرگی یک ناو جنگی است که کاملاً در زمین دفن شده است. اما کشتی کشف شده، در زیر گل و لای قطوری دفن شده بود و به سختی و تنها از ارتفاع قابل رؤیت بود. «ران وایت» و گروه همراهش که مشتاقانه کار را پیگیری می‌کردند، به این نتیجه رسیدند که تنها وقوع یک حادثه عجیب و نادر می‌توانست راهگشای کار آنها باشد.
از تحقیقات ران ویت مدت زیادی نگذشته بود که در ۲۵ نوامبر سال ۱۹۷۸، وقوع زمین لرزه ای در محل، باعث شد تا کشتی مزبور به طور شگفت آوری از دل کوه بیرون بزند و سطح زمین اطرافش را به بیرون براند. بدین ترتیب دیواره‌های این شیء، شش متر از محوطه اطرافش بالاتر قرار گرفت و برجسته تر شد. بدنبال این زمین لرزه، ران وایت ادعا کرد که شیء مذکور می‌تواند باقیمانده ی کشتی نوح باشد. سپس بدبینی‌ها به خوش بینی مبدل و این سؤال‌ها مطرح شد: «اگر این جسم عظیم قایقی شکل به طول یک زمین فوتبال، در ارتفاع ۱۸۹۰ متری کوههای آرارات، کشتی نوح نیست، پس چه چیز می‌تواند باشد؟ و اگر جسم، کشتی نوح است، آیا طوفان نوح واقعاً به وقوع پیوسته است؟… آیا ما شاهد بقایای کشتی حضرت نوح که در کتب مقدس ادیان جهان از آن صحبت شده است، هستیم؟» بررسیهای زمین شناسی در نقاط مختلف دنیا، نابود شدن و مرگ‌های دسته جمعی موجودات زنده را بر اثر حادثه ای غیر منتظره نشان می‌دهد. برخی از این حوادث با زمان طوفان نوح همخوانی دارد.
وجود لایه‌های مخلوط فسیل شده ی حیواناتی چون فیل، پنگوئن، ماهی، درختان نخل و هزاران هزار گونه گیاه جانوری، تأییدی بر این واقعیت است. این سنگواره‌ها که بعضاً در برگیرنده ی حیوانات مناطق گرمسیر با مناطق سردسیر (در کنار هم) هستند، نشان می‌دهند که با فرونشستن آب، جانوران و گیاهان خارج شده، در زیر رسوبات مانده و به فسیل تبدیل شده‌اند. تاریخ در مورد محل به گل نشستن کشتی چه می‌گوید؟
ـ تکنولوژی پیچیده در ساخت کشتی
اینجا صحبت از ساخت یک قایق کرجی کوچک هشت نفره با ظرفیت چند حیوان کوچک نیست. بحث بر سر تکنولوژی پیچیده ای است که مهارت ذوب فلزات، ابزار پیشرفته و نیروی انسانی حاذق می‌طلبیده است. از آنجا که یاران حضرت نوح تعداد بسیار کمی ‌بوده اند، این سؤال پیش می‌آید که نوح به راستی چگونه این کشتی را ساخته است. کشتی‌ای که تاکنون از عجایب کتب مقدس به شمار می‌رفت و اکنون یک واقعیت علمی ‌لمس شدنی است. آیا نوح به تنهایی توانسته است کشتی ناوگونه ی خود را به طول یک زمین فوتبال و به وزن تقریبی ۳۲۰۰۰ تن بسازد؟ آیا ساخت یک کشتی با دست خالی با امکانات آن زمان، به گنجایش ۴۹۴ اتوبوس دو طبقه مسافربری با تصورات ما درباره قدما، همخوانی دارد؟
ـ کشتی نوح: اسکلت فلزی، بدنه چوبی
آزمایشات دانشمندان وجود قطعات آهن را در فواصل منظم و معین در ساختار کشتی تأیید کرده است. باستان شناسان با کشف رگه‌ها و تیرهای باریک آهنی، الگویی ترسیم کرده اند که حاصل کار به صورت نوارهای زرد و صورتی بر روی کشتی علامتگذاری شد. آنها همچنین گره‌ها و اتصالات آهنی محکم و برجسته ای را یافته اند که در ۵۴۰۰ نقطه کشتی بکار رفته اند.تصویر برداری‌های راداری نشان داده که در محل تصادم کشتی با صخره به هنگام فرود آمدن یا به عبارت دیگر به گل نشستن، نوارهای آهنی یا تیرهای فلزی کج شده اند. آنها می‌گویند که استفاده ی وسیع و همه جانبه از فلزات در ساخت کشتی خارج از حد تصور ماست.
« و اصنع الفلک باعیننا و وحینا ـــ و کشتی را بساز زیر نظر ما و مطابق وحی ما.» (سوره هود، آیه۳۷)
به نظر می‌رسد که تکنولوژی پیشرفته و رشدیافته ای در آن دوران وجود داشته که به هر حال حضرت نوح (ع) توانسته از آن بهره‌مند شود. تکنولوژی و تمدنی که ذهن ما را از تمرکز بر روی بناها و اماکن منحصر به فرد در نقاط مختلف دنیا به این نقطه از جهان معطوف می‌کند. اکتشافات زمانی جالبتر شد که باستان شناسان توانستند طرح مشبکی حاصل از تقاطع تیرهای فلزی افقی و عمودی بکار رفته در بدنه کشتی بدست بیاورند. تصاویری که نشان می‌دهند ۷۲ تیر فلزی اصلی در هر طرف کشتی به کاررفته است. به نظر می‌رسد که برای هر چیزی طرح و الگویی وجود داشته است. وجود اتاقها و فضاهای کوچک و بزرگ در طبقات مختلف، نظریه ی وجود طرح مهندسی پیشرفته را تأیید می‌کند. در طول تحقیقات، بررسیهایی در مورد تعیین طول، عرض و قطر کشتی انجام گرفته است که متخصصان را قادر ساخته تا از جزیئیات کف کشتی، ساختمان و الگوی اولیه و مواد تشکیل دهنده آن اطلاعاتی بدست آورند. دستیابی به چنین کشفیاتی مبهوت کننده بود، چرا که در بسیاری از مواقع، درک واقعیت کشف شده از حد تصور خارج بود.
کشف یک لایه ی غلافی و کپسولی شکل در داخل کشتی از آن جمله بود که در واقع کشتی را به دو لایه یا پوسته اصلی مجهز می‌کرد. این آزمایشات، وجود دیوارهای داخلی کشتی، حفره‌ها، اتاقها و دهلیزها و همچنین وجود دو مخزن بزرگ استوانه ای را تأیید کرد. در این آزمایشها که به «اسکن‌های راداری» معروفند، معلوم شد که دو مخزن استوانه ای بزرگ که هر کدام چهار متر و ۲۰ سانتی متر بلندی و هفت متر و بیست سانتی متر عرض داشته اند و به دور هر یک از آنها کمربندی فلزی نصب شده بود، در نزدیکی تنها در ورودی کشتی وجود داشته اند. در یکی از آزمایشات رادار اسکن که به درخواست استاندار استان آگری ترکیه انجام شد، معلوم شد که جنس بدنه ی کشتی از سه لایه چوب به هم چسبیده تشکیل شده است. این سه لایه با مواد محکم چسبنده، بهم چسبیده بودند. در سال ۱۹۹۱، یک عدد میخ پرچ فسیل شده با حضور ۲۶ نفر محقق در بقایای کشتی کشف شد. تجزیه و تحلیل ترکیبات این میخ وجود آلیاژهای آلومینیوم، تیتانیوم و برخی از دیگر فلزات را تأیید کرد. این در حالی است که گمان می‌رفت در زمان حضرت نوح، آهن و آلومینیوم هنوز به مرحله ی کشف و استخراج نرسیده باشند. آیا ما نیازمند بازنگری در تاریخ استفاده و استخراج بشر از فلزات هستیم؟
ـ لنگرهای کشتی هم کشف شدند!
بر بلندیهای تپه‌های اطراف محل کشتی، باستان شناسان چند جسم بزرگ حجیم سنگی یافتند که در بالای هر کدام سوراخی بزرگ تعبیه شده بود. اینها در واقع ابزاری بودند که به علت وزن زیاد به جای وزنه یا لنگر به هنگام پهلو گرفتن کشتی به آب پرتاب می‌شدند. چگونه و با چه نیرویی؟ دقیقاً نمی‌دانیم.
کتیبه ای که ادعای دانشمندان را اثبات کرد.
روایت است که حضرت نوح(ع) قبل از به زمین نشستن کشتی و فروکش کردن آب، پرنده ای را که باید مانند کبوتر یا کلاغ بوده باشد به بیرون فرستاد تا مطمئن شود خشکی نزدیک است یا نه. بار اول پرنده با خستگی به کشتی بازگشت و این بدان معنی بود که خشکی در آن نزدیکیها وجود ندارد. بار دوم پرنده به کشتی باز نگشت و این آزمایش نشان داد که عمل لنگر انداختن نزدیک است. درست در دو کیلومتری شرق محلی که کشتی هم اکنون قرار دارد، دهکده ای وجود دارد که «کارگاکونماز» یا « گارگا گونماز» نامیده شده است؛ که واژه ای ترکی است به معنی « جایی که کلاغ در آن نمی نشیند». محل کنونی کشتی در دل کوههای آرارات از گذشته‌های دور، به منطقه ی هشت معروف شده و دره پایین منطقه، محله هشت نام گرفته است. چرا؟ در کتاب «کشتی گمشده نوح» آمده: نام این منطقه به «تمانین» (Temanin) معروف است که به معنی «هشت» است؛ و با واژه ی ثمانین عربی، به معنی هشتاد، نزدیک می باشد. شیخ صدوق در کتاب عیون الاخبار از امام رضا(ع) نقل کرده است که : « نوح در همان محلی که کشتی به زمین نشست قریه ای بنا کرد و نام آن را قریه «ثمانین» (هشتاد) گذاشت.» همانطور که می‌بینیم بین کلمات «ثمانین» (هشتاد) و «تمانین» (هشت) از نظر شکل و معنی شباهت زیادی وجود دارد.
در نزدیکی محل فرود کشتی در بالای تپه، لوحه ای کشف شد که ادعاهای باستان شناسان را به طرز زیبایی اثبات کرد. کتیبه ای که حداقل ۴۰۰۰ سال قدمت دارد. بر روی این تابلوی سنگ آهکی، در سمت چپ، تصویر رشته کوههایی دیده می‌شود که در کنار یک تپه و سپس یک کوه آتشفشان قرار دارد. در سمت راست، یک تصویر قایقی شکل با هشت نفر انسان کنده کاری شده است… در بالای سنگ کتیبه، دو پرنده در حال پروازند. کشف این کتیبه همگان را به شگفتی واداشت. در احادیث اهل بیت(ع) نیز به صراحت گفته شده که تعداد ساکنان انسانی آن کشتی، تنها هشت نفر بوده اند. « عن ابى عبد الله علیه السلام قال: آمن مع نوح من قومه ثمانیه نفر. ــ امام صادق(ع) فرمودند: ایمان آوردند همراه نوح(ع) از قومش، هشت نفر» (تفسیر نور الثقلین، ج‏۲، ص: ۳۵۷) و « عن ابى جعفر علیه السلام فی قول الله عز و جل: «وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِیلٌ» قال: کانوا ثمانیه. ـــ امام باقر(ع) در تفسیر «وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِیلٌ» فرمودند: آنها هشت نفر بودند.» (تفسیر نور الثقلین، ج‏۲، ص: ۳۵۷).

۵ـ اعجاز علمی قرآن
در این باره دو رویکرد عمده بین علمای اسلام وجود دارد. برخی از علما مثل علّامه طباطبایی بر این باورند که چون علوم تجربی، علومی هستند ذاتاً ظنّی (غیر یقینی) و همواره در حال تغییر می باشند و دائماً نظریّه ای تجربی با نظریّه ی تجربی برتر از خود ابطال می شود ، لذا نمی توان یافته های آن را بر قرآن تطبیق نمود. چرا که چنین تطبیقی در حقیقت تحمیل است نه تطبیق. در مقابل، گروهی دیگر سعی دارند تا چنین تطبیقی را انجام دهند و نشان دهند که برخی از یافته های علوم تجربی پیشاپیش در قرآن مورد اشاره واقع شده است.
امّا رویکردی سوم نیز جدیداً پیدا شده که به رویکرد علم دینی معروف می باشد. صاحبان این نظر ، که هم به ماهیّت علوم تجربی نظر عمقی دارند هم به ماهیّت گزاره های علمی دین اسلام ، بر این باورند که علوم تجربی موجود ، بر پیش فرضهای سکولاریستی و بلکه بعضاً ضدّ دینی بنیان گذاشته شده اند. این علوم از نظر فلسفی تکیه بر فلسفه ی کانت و پوزیتویسم دارند؛ و منظورشان از درست و نادرست نیز مفید بودن و غیر مفید بودن است؛ که از فلسفه ی پراگماتیسم الهام گرفته شده است. لذا در علم کنونی اوّلاً کسی از واقعیّت سخن نمی گوید، بلکه آنها طبق فلسفه ی کانت، مدّعی اند که برداشتشان را از واقعیّت بیان می کنند؛ چون خود واقعیّت، قابل کشف نیست. ثانیاً طبق فلسفه ی پوزیتیویسم، از یک طرف آموزه های عقل نظری را بی ارزش می شمارند و از طرف دیگر منکر وجود ماوراء طبیعت هستند ؛ و تنها روش تجربه را مفید یقین می دانند. در مقام عمل نیز آنچه دانشمندان علوم تجربی امروزی به شدّت مراعات می کنند اصلی نامعقولی است به نام تیغ اوکام یا تیغ اکام. ویلیام اوکام گفته:« اگر دو نظریه ی مشابه دارید که به نتیجه‌ای یکسان می‌رسند، آن که ساده تر است ارزش بیشتری دارد » ؛ از نتایج این نظریه آن است که اگر در یکی از این دو نظریّه پای ماوراء طبیعت باز شده است ، آن را باید کنار گذاشت ؛ چون ماوراء طبیعت را نمی توان با تجربه آزمود. لذا مشاهده می کنید که در این اصل ، به نحو نامحسوس انکار وجود خدا و ماوراء طبیعت گنجانده شده است.
بر همین اساس ، صاحبان این رویکرد نوین معتقدند که نمی توان بین اسلام مبتنی بر برهان عقلی و قائل به ماوراء طبیعت و علوم تجربی موجود ـ که مبتنی بر انکار برهان عقلی و ماوراء طبیعت است ـ آشتی برقرار نمود. اینها تطبیق گزاره ای را کاری ساده لوحانه دانسته و می گویند: علوم تجربی مجموعه ای از گزاره های جدا از هم نیستند که برخی از آنها را بر آموزه های دین تطبیق کنید. علم تجربی یک پیکر واحد و یک چهارچوب یکپارچه است. شباهت برخی گزاره های علوم تجربی با برخی آموزه های اسلامی نظیر شباهت قابلمه است با هواپیما. آیا به صرف اینکه در ساختمان هواپیما و قابلمه، آلومینیوم به کار رفته می توان آن دو را مشابه هم دانست؟!!
راه حلّی که در این رویکرد ارائه می شود آن است که ما آموزه های اسلامی ناظر به طبیعت را گرد آورده ، طبقه بندی کنیم؛ و آنگاه با تحقیق در مورد آنها به علوم تجربی جدیدی برسیم که می توان آن را علوم تجربی اسلامی نامید؛ کاری که متأسفانه کسی تاکنون نکرده است؛ و جدیداً کسانی به این فکر افتاده اند که می توان از متن آیات و روایات به فرضیّه سازی پرداخت. برای مثال آیات و روایات طبّی اهل بیت (ع) را آیه الله محمّدی ری شهری استخراج نموده اند ؛ که همراه با ترجمه، حدود ۱۳۰۰ صفحه شده و با عنوان « دانش نامه احادیث پزشکی » منتشر گشته است. اگر به این روایات نظر فرمایید خواهید دید که هر کدام آنها می تواند موضوع یک تحقیق علمی باشد. حال اگر صدها نفر بر روی این آیات و احادیث کار پژوهشی انجام دهند ، نظام طبّی جدیدی خواهیم داشت بر مبنای آموزه های دین ؛ که یقیناً این نظام طبّی اسلامی، با نظامهای طبّی موجود، مثل نظام طبّ غربی و طبّ چینی و طبّ هندی و طبّ سرخپوستی و … تفاوتهای جدّی خواهد داشت. و روشن است که چنین علمی نه تنها اعجاز علمی قرآن و روایات را نمودار خواهد کرد بلکه فراتر از آن یک علم کاربردی و پرفایده را در اختیار ما خواهد گذاشت. البته کسانی جدیداً مدّعی شده اند که طبّ قرآنی را ابداع نموده اند؛ امّا حقیقت این است که کار اینها بسیار ناقص می باشد؛ و البته این نقص طبیعی است. چون هر کار نوظهوری طبیعتاً نقصهایی خواهد داشت، که نسلهای بعدی باید آن را تکمیل و ترمیم نمایند.
برخی ها که مدام سعی می کنند بین قرآن و علوم تجربی امروزی تطبیق دهند صرفاً می خواهند حقّانیّت قرآن را از این راه اثبات کنند ؛ ولی عملاً فایده ی دیگری بر این کار آنها مترتّب نیست. بلکه اساساً قرآن کریم نیازی به چنین اثباتی هم ندارد. چون اعجاز قرآن کریم به راحتی و با قطعیّت از راههای دیگر اثبات می شود. خود قرآن کریم نیز ادّعای اعجاز علمی به این معنا نکرده ؛ بلکه ادّعا می کند که اگر می توانید یک سوره مثل سوره های قرآن بیاورید ! حال به هر زبان که باشد ؛ لذا حتّی ترجمه ی قرآن نیز در سطح خود قرآن ، از محالات می باشد. در هیچ آیه ای نگفته که قرآن نظریّات تجربی و غیر یقینی بشر را تأیید می کند؛ بلکه قرآن کریم مدّعی است که نظر قطعی را ارائه نموده است نه فرضیّات لغزان بشری را.
پس این منطقی نیست که اعجاز قرآن را از راه علوم تجربی سکولار و ظنّی امروزی اثبات کنیم ؛ در حالی که خود همین علوم هر لحظه در معرض ابطال شدن قرار دارند. مثلاً روزی قانون جاذبه ی عمومی نیوتن کاملاً درست پنداشته می شد؛ امّا آلبرت اینشتین با ارائه ی نظریّه نسبیّت عامّ، آن را ابطال نمود و نظریّه ی خود را جایگزین آن کرد. کما اینکه قانون ترکیب سرعتها را با نظریّه نسبیّت خاصّ ابطال کرد. خود نسبیّت خاصّ و عامّ نیز امروزه با تردیدهای جدّی از سوی فیزیکدانهای بزرگ مواجه شده، و فرضیّات دیگری کاندیدا شده اند برای جایگزینی آن؛ مثل فرضیّه ی ابرریسمان یا فرضیّه ی رشته ها و فرضیّه ی سی پی اچ. پس روش منطقی و عقلانی این است که ما ابتدا نبوّت رسول الله (ص) را اثبات کنیم ، یا اعجاز قرآن را ـ از غیر راه علم تجربی ـ اثبات کنیم ، آنگاه از بطن قرآن و روایات ، علوم تجربی اسلامی را استخراج نماییم. چون این آیات و روایات برای استفاده هستند نه صرفاً برای اینکه ما درستی آنها را به دیگران نشان دهیم.

برای مطالعه بیشتر در زمینه ی علم دینی، مراجعه فرمایید به منابع زیر.
ـ از علم سکولار تا علم دینی ، دکتر مهدی گلشنی (فیزیکدان)
ـ قرآن و علوم طبیعت ، دکتر مهدی گلشنی
ـ تحلیلی از دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، دکتر مهدی گلشنی
ـ علم دینی ،سیّد حمید رضا حسنی و …
ـ نیاز به علم مقدس ، سیّد حسن نصر (فیلسوف و فیزیکدان) ، ترجمهٔ حسن میانداری
ـ دین و نظام طبیعت، سیّد حسن نصر (فیلسوف و فیزیکدان) ، ترجمهٔ مصطفی شهرآیینی
ـ گامی به سوی علم دینی (۱): ساختار علم تجربی و امکان علم دینی ، حسین بستان نجفی، محمد فتحعلی خانی، ابوالفضل گائینی، محمود رجبی (زیرنظر)
ـ هویت علم دینی: نگاهی معرفت شناختی به نسبت دین با علوم انسانی ، خسرو باقری

۶ـ فرضیّه تکامل، علم یا توهّم علمی
حضرت آدم و حوّا (ع) از منظر قرآن کریم و روایات ، موجودات انسان نما نبوده اند ؛ بلکه صد در صد انسان بوده اند ؛ و به هیچ وجه نیز در اثر تکامل تدریجی حاصل نشده اند. لذا نظر دین اسلام در این باره صد در صد مخالف با فرضیّه تکامل انواع داروین می باشد. امّا متأسفانه برخی مفسّرین، به خیال اینکه فرضیّه ی داروین اثبات شده، در بیان این تعارض آشکار ، احتیاط می کنند. حال آنکه فرضیّه ی داروین فرضیّه ای است اثبات نشده که غربی ها با صرف مخارج هنگفت سعی دارند آن را علمی جلوه دهند. چرا که فروپاشی این فرضیّه مساوی است با فروپاشی فرهنگ سکولار غرب. فرهنگ غربی روی سه پایه ایستاده است. فرضیّه ی تکامل انواع داروین، روانشناسی فروید و جامعه شناسی امیل دورکیم. لذا غربی ها هر ساله مبالغ هنگفتی خرج می کنند تا این سه را علمی جلوه دهند؛ به نحوی که اگر کسی در دانشگاههای غرب در مورد فرضیّه ی تکامل تردید نماید، از دانشگاه اخراج می شود یا تحت فشار قرار می گیرد. همان گونه که بحث هلوکاست، پایه ی مشروعیّت اسرائیل می باشد؛ لذا به هیچ تاریخدان غربی اجازه ی تحقیق در این مورد را نمی دهند. متأسفانه دانشگاهیان ما نیز مقلّد غرب شده اند؛ و فرضیّات پا در هوای آنها را ترویج می کنند؛ و کمتر به خودشان اجازه ی نواندیشی را می دهند.
طبق احادیث اهل بیت (ع) در همین کره ی زمین ، هفت موجود شبه انسان قبل از آدم (ع) زیست می کرده اند ؛ که هیچ ربطی به انسان امروزی نداشته اند. طبق احادیث ، جدّ نخست تک تک این هفت نسل نیز مستقیماً از خاک آفریده شده بوده اند ؛ و نتیجه ی روند تکاملی نبوده اند.
امام صادق (ع) فرمودند: « لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی الْأَرْضِ مُنْذُ خَلَقَهَا سَبْعَهَ عَالَمِینَ لَیسَ هُمْ مِنْ وُلْدِ آدَمَ خَلَقَهُمْ مِنْ أَدِیمِ الْأَرْضِ فَأَسْکَنَهُمْ فِیهَا وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ مَعَ عَالَمِهِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ أَبَا الْبَشَرِ وَ خَلَقَ ذُرِّیتَهُ مِنْهُ وَ لَا وَ اللَّهِ مَا خَلَتِ الْجَنَّهُ مِنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِینَ مُنْذُ خَلَقَهَا وَ لَا خَلَتِ النَّارُ مِنْ أَرْوَاحِ الْکُفَّارِ وَ الْعُصَاهِ مُنْذُ خَلَقَهَا عَزَّ وَ جَلَّ لَعَلَّکُمْ تَرَوْنَ أَنَّهُ إِذَا کَانَ یوْمُ الْقِیامَهِ وَ صَیرَ اللَّهُ أَبْدَانَ أَهْلِ الْجَنَّهِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِی الْجَنَّهِ وَ صَیرَ أَبْدَانَ أَهْلِ النَّارِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِی النَّارِ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَا یعْبَدُ فِی بِلَادِهِ وَ لَا یخْلُقُ خَلْقاً یعْبُدُونَهُ وَ یوَحِّدُونَهُ بَلَى وَ اللَّهِ لَیخْلُقَنَّ اللَّهُ خَلْقاً مِنْ غَیرِ فُحُولَهٍ وَ لَا إِنَاثٍ یعْبُدُونَهُ وَ یوَحِّدُونَهُ وَ یعَظِّمُونَهُ وَ یخْلُقُ لَهُمْ أَرْضاً تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً تُظِلُّهُمْ أَ لَیسَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ یقُولُ یوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَ فَعَیینا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ ـــــــــ البته که خدای عزّ و جلّ از آنگاه که زمین را آفریده هفت عالمیان آفریده که از فرزندان آدم نیستند، آنان را از خاک روى زمین آفریده و در آن یکى را پس از دیگرى در جهان خود جای داده ؛ سپس خدای عز و جل آدم ابو البشر را آفرید و فرزندانش را از او آفرید. سوگند به خدا از روزى که خدا بهشت را آفریده از ارواح مؤمنان تهى نبوده ، و دوزخ از آن زمان که آفریده شده از ارواح کفّار و گنهکاران خالی نبوده است . شاید شما در نظر آرید که چون روز رستاخیز شود، و خدا بدنهاى بهشتیان را با ارواح آنها در بهشت درآورد، و بدنهاى کافران را با ارواحشان در دوزخ ، خدا تبارک و تعالى در بلادش پرستیده نشود ، و خلقى نیافریند که او را بپرستند و یگانه اش دانند، و بزرگش شمارند؟ آرى سوگند به خدا که البته خلقى آفریند بى ‏نر و ماده که او را بپرستند و یگانه شناسند و بزرگ دارند، و بیافریند برایشان زمینى در زیر پا و آسمانى بالاى سر.آیا نیست که خدا عز و جل می فرماید: «روزى که به جاى زمین زمین دیگر آید و به جاى آسمانها آسمانهاى دیگر» (آیه ۴۸ ابراهیم) و خدای عزّ و جلّ فرموده: «آیا درماندیم در آفرینش نخست بلکه آنها هر روزه در پوششى از آفرینشى تازه‏اند»( آیه۱۵ق). »( بحار الانوار ، ج ۵۴،ص ۳۱۹ و ۳۲۰ )
این حدیث شریف زمانی بیان شده که هنوز خبری از فسیلها نبوده و کسی فسیل این انسانها را کشف نکرده بوده. لذا این حدیث را می توان از معجزات علمی امام صادق (ع) محسوب نمود.
پس با توجّه به این حدیث شریف، فسیلهای انسان نماها که امروزه زیست دیرینشناسان در لایه های زمین پیدا می کنند ، و خیال کرده اند آنها اجداد تکاملی ما هستند ، در حقیقت اجداد تکاملی ما نیستند ؛ بلکه خود آنها نیز جدّ نخستی داشته اند که مستقیماً از خاک خلق شده بوده است. لذا به صرف اینکه آن موجودات شباهتی به انسان امروزی داشته اند ، دلیل نمی شود که ما تکامل یافته ی آنها باشیم. بخصوص اینکه تحقیقات دانشمندان ژنتیک در آلمان نشان داده که بین انسان نمای نئاندرتال و انسان امروزی هیچ ارتباط ژنتیکی وجود ندارد.
حال اینجا این پرسش مطرح می شود که: بالاخره دین راست می گوید یا فرضیّه ی تکامل؟ چون محال است هر دوی اینها درست باشند.
برخی خیال کرده اند که فرضیّه تکامل فرضیّه ای قطعی و یقینی است ، لذا اینها به این باور رسیده اند که پس نظریّه ی دین اشتباه می باشد. امّا در مقابل ، فیلسوفان علم بر این باورند که اوّلاً نظریّات علوم تجربی ماهیّتاً نظریّاتی ظنّ آور می باشند و هیچگاه نمی توانند ایجاد یقین منطقی کنند. ثانیاً فرضیّه ی تکامل حتّی ظنّ آور هم نیست کجا رسد که یقین آور باشد. چون این فرضیّه حتّی یک فرضیّه ی تجربی هم نیست. بلکه فرضیّه ای غیر تجربی است که به خاطر اغراض سیاسی و فرهنگی ، سعی می شود فرضیّه ای علمی جا انداخته شود. چرا که فرهنگ امروز غرب تمام سنگینی خود را بر همین فرضیّه انداخته است. لذا فروریختن آن مساوی است با فروریختن فرهنگ فعلی غرب سکولار. پس طبیعی است که آنها سعی کنند این فرضیّه را به عنوان یک فرضیّه ی علمی به خورد جهانیان بدهند. در همین راستا تا کنون هزاران فیلم شبه مستند و داستانی در خصوص این فرضیّه ساخته اند و پول هنگفتی را هر ساله خرج می کنند تا این فرضیّه را سرپا نگه دارند.
بر همین مبنا دو بحث را تقدیم حضور حضرت عالی خواهیم نمود. ابتدا به میزان یقین آوری علوم تجربی خواهیم پرداخت ؛ در ادامه فرضیّه ی تکامل را از منظر فلسفه ی علم مورد ارزیابی قرار خواهیم داد.
ــ میزان یقین آوری علوم تجربی از نگاه فلسفه ی علم.
الف ـ نسبت علوم تجربی انسانی با ریاضیّات و علوم تجربی طبیعی.
علوم تجربی بر دو گونه اند: علوم تجربی طبیعی مثل فیزیک ، شیمی و زیست شناسی ؛ و علوم تجربی انسانی مثل اقتصاد ، جامعه شناسی و روانشناسی. امّا شاخه های ریاضیّات جزء علوم تجربی نیستند ، بلکه از علوم عقلی و برهانی بوده ، روش تحقیق آن از سنخ روشن تحقیق فلسفه ی عقلی می باشد.
باید توجّه داشت که قوانین ریاضی مبتنی بر براهین قطعی عقلی بوده ، ضروری ، ذاتی و زوال ناپذیرند و تا ابد نیز قابل نقض نمی باشند. امّا علوم تجربی مبتنی بر فرضیّه ها ی غیر برهانی هستند که اگر از طریق شواهد تجربی مورد تأیید واقع شوند ، به مقام نظریّه ی تجربی ارتقاء می یابند. امّا هیچگاه حقیقتاً به مقام قانون قطعی و زوال ناپذیر نائل نمی شوند ؛ چون هر لحظه این احتمال وجود دارد که شاهدی تجربی آن را نقض نماید. در این صورت است که نظریّه ی تجربی سست شده و جای خود را به نظریّه ی بهتر از خود می دهد.
این حکایتِ تمام شاخه های علوم تجربی است ؛ لکن باز تفاوت فاحشی است بین علوم تجربی طبیعی و علوم تجربی انسانی. در علوم طبیعی اغلب ـ نه همیشه ـ یک نظریّه به عنوان نظریّه ی برتر حاکمیّت دارد و دیگر نظریّات در بایگانی این علوم به سر می برند. البته گاهی نیز برخی از همین نظریّات بایگانی شده به ناگاه قوّت گرفته و جای نظریّه ی حاکم را می گیرند. در علوم طبیعی ، نظریّه ی حاکم ، مادامی که بیشترین تأییدات تجربی را دارد بر روی کار می ماند تا اینکه شواهد نقض کننده ی آن پیدا شوند ؛ که در این صورت نظریّه ی دیگری که بتواند آن شاهد نقض را توجیه نماید ، جای نظریّه ی قبلی را می گیرد. امّا در علوم تجربی انسانی وضع به گونه ی دیگری است و همواره چندین نظریّه در عرض هم در جامعه ی علمی حضور دارند و چه بسا برخی از این نظریّات در تضادّ با نظریّه ی دیگر نیز می باشند. مثلاً برخی از مکاتب روانشناسی وجود روح را انکار نموده تمام رفتارها و حالات انسان را ناشی از خواصّ مغز و بدن می دانند ؛ در حالی که برخی مکاتب دیگر وجود روح را قبول دارند. همچنین برخی مکاتب روانشناسی انسان را موجودی مختار می دانند ولی مکاتب دیگری هم هستند که وجود اختیار را از ریشه انکار کرده ، انسان را ماشینی زنده فرض می کنند. لذا چیزی به نام علم روانشناسی نداریم ، بلکه مکاتب گوناگون روانشناسی وجود دارند که گاه متضادّ با یکدیگر نیز می باشند. این وضع در مورد علم اقتصاد و جامعه شناسی نیز بر قرار می باشد.
پس فرمولهای علوم تجربی انسانی ، نه تنها در حدّ فرمولهای ریاضی نیستند ، بلکه حتّی به پای فرمولهای علوم تجربی طبیعی مثل فیزیک و شیمی نیز نمی رسند. در حالی که خود فرمولهای علوم تجربی طبیعی نیز یقین آور نبوده هر لحظه در معرض ابطال می باشند.
ب ـ ارزش یقین آوری علوم تجربی طبیعی از دیدگاه فلسفه علوم تجربی.
بر خلاف نظر اکثر مردم ، که علوم تجربی را علومی قطعی و تغییرناپذیر می انگارند ، از نظر فیلسوفان علم ، که کارشان ارزیابی روش تحقیق علوم می باشد ، اساساً در علوم تجربی چیزی به نام قانون قطعی و یقینی وجود ندارد ؛ و هر چه در علوم تجربی است همگی نظریّه اند و قوانین آنها صرفاً ارزش کاربردی دارند و ارزش هستی شناسانه ی آنها کمتر از آن چیزی است که معمولاً گمان می شود. البته دقّت شود که علوم حسّی غیر از علوم تجربی می باشند. علوم حسّی ، اطّلاعاتی جزئی هستند که مستقیماً از راه حواسّ به دست می آیند و هیچ گونه استدلالی در آنها وجود ندارد ، تا سخن از درستی یا نادرستی آنها باشد. بر این اساس ، اینکه کره ی ماه گرد است یا سطح آن پوشیده از گودالهایی می باشد یا اینکه فلان حیوان در فلان منطقه زندگی می کند یا اینکه نور سفید بعد از گذر از منشور ، به هفت رنگ تجزیه می شود و … ، هیچکدام جزء مسائل علوم تجربی محسوب نمی شوند ؛ بلکه همگی علوم حسّی می باشند. امّا اینکه چرا کره ی ماه گرد است؟ یا اینکه علّت پیدایش چاله های آن چیست؟ یا چرا فلان حیوان در فلان منطقه زندگی می کند و در جای دیگر یافت نمی شود؟ یا اینکه علّت تجزیه شدن نور سفید به طیف هفت رنگ چیست؟ مسائلی هستند که علوم تجربی باید به آنها پاسخ دهند ، و اینجاست که پای فرضیّه ها و مدلهای ذهنی به میان می آیند و همینجاست که استدلال مطرح می شود ؛ و همینجاست که علوم تجربی از استدلال غیر یقینی استفاده می کنند.
برای روشن شدن مقصود به اجمال ، چند مثال ذکر می شود.
مثال نخست:
اوّلین کسی که نظریّه ی اتم (ذرّه ی بنیادی و نشکن ) را مطرح ساخت دموکریتوس ، فیلسوف یونانی بود. این نظریّه در قرون اخیر دوباره مطرح شد تا بوسیله ی آن برخی مشاهدات ما در عالم فیزیک و شیمی توجیه شوند. لذا اعتراف به وجود اتم نه از راه مشاهده ی حسّی بود و نه از راه برهان عقلی وجودش اثبات شده است. فرض وجود اتم صرفاً برای این بود که می توانست برخی از سوالات ما را پاسخ دهد. بعد از مدّتی دانشمندان متوجّه شدند که فرضیّه ی اتم به تنهایی نمی تواند همه ی سوالات را جواب دهد ، لذا این نظریّه مطرح شده که شاید اتم هم اجزایی دارد. باز این مساله نیز نه حسّی است نه عقلی ؛ و فقط فرضی مفید است که در یافتن پاسخ برخی سوالات ما ، کار آیی دارد. در این زمان تامسون مدل کیک کشمشی را ارائه داد که در آن اجزائی به نام الکترون مثل کشمش هایی در کیک کشمشی پراکنده اند. این مدل بسیاری از سوالات را جواب داد ولی در برابر برخی سوالات تازه تر نارسایی اش آشکار شد. لذا مدل اتم هسته دار رادرفورد مطرح شد که آن نیز مشکلات باز هم بیشتری را حلّ نمود ؛ ولی باز ناتوانی اش در حلّ مسائل نوظهور روشن شد. لاجرم مدل سیّاره ای بور پیشنهاد شد که سالها از پس سوالات بر آمد ولی بالاخره آن نیز در برابر سوالات جدیدتر به زانو در آمد ؛ و مدل کوانتومی شرودینگر جای آن را گرفت که امروزه بر اذهان اساتید و دانشجویان فیزیک حکومت می کند. امّا این آخر ماجرا نیست. چون بر خلاف دانشجویان و اساتید مقلّدی که به غلط خود را مجتهد فیزیک می پندارند ، دانشمندان محقّق ، این مدل را هم به چالش کشیده اند. امروزه حتّی خود اتم زیر سوال است کجا رسد اجزاء آن. امروز نظریّه نوظهور ابَرریسمان است که با مکانیک کوانتوم دست و پنجه نرم می کند.
حاصل مطلب این که امروزه اگر ما وجود اتم ، الکترون ، پروتون ، پوزیترون ، نوترون ، فتون و امثال آنها را می پذیریم صرفاً از این جهت است که کارکرد داشته تجارب و مشاهدات ما را توجیه می کنند. و کارکرد داشتن یک نظریّه منطقاً دلیل بر درستی آن نیست. در همین روندی که گفته شد ملاحظه فرمودید که مدلهای گوناگون اتم هر کدام کارکردهایی داشتند. پس آیا همه ی آنها درستند. روشن است که همه درست نیستند. اساساً کار علوم تجربی همین است که دنبال مدلهایی با کارکردهای هر چه بیشتر است. و هر گاه مدلی قویتر ارائه شد مدل قبلی بازنشسته می شود.
مثال دوم:
شاهد دیگر در علم نجوم است. هیئت زمین مرکزی بطلمیوس که نتیجه ی سالها رصد ستارگان و محاسبات ریاضی بود ، سالیان درازی درست می نمود ، تا آنجا که با این نظریّه حرکت تمام سیّارات قابل توجیه بود و بر اساس آن می شد خسوف و کسوف را به دقّت پیش بینی نمود. لذا عدّه ی به خاطر کارکرد داشتن آن و پیش بینیهای درستش گمان می کردند که این نظریّه کاملاً درست است ، تا اینکه ابوسعید سجزی در قرن چهارم هجری در درستی این نظریّه تردید ایجاد نمود و گفت خورشید مرکز عالم است و زمین به گرد خورشید می گردد . ابوریحان بیرونی این نظریّه را از ابوسعید سجزی در کتاب خود نقل نموده و گفته است من نیز شک دارم که آیا خورشید مرکز عالم است یا زمین ؛ ولی درستی هیچکدام قابل اثبات نیست چون محاسبات نجومی طبق هر دو نظریّه به یک جواب منتهی می شوند. امّا کپرنیک بعد از حدود چهار صد سال از او ، باز نظریّه ی وی را مطرح ساخت ؛ گالیله آن را تئوریزه نمود و شواهدی تجربی بر درستی آن ارائه نمود. کپلر مدارهای دایره ای سیّارات را بیضوی کرد و نیوتن با قانون جاذبه اش این هیئت را محکم ساخت ؛ چنان که بعضی ادّعا کردند فیزیک به آخر خود رسیده است . و در حالی که این نگرش به عالم هستی ، حقیقتی و قطعی تلقّی می شد و بر اساس آن صدها مساله ی بشر حلّ می شد ، و به راحتی می شد با این نظریّه بر روی کره ی ماه فرود آمد ، ناگهان آلبرت اینشتین با نظریّه ی نسبیّت عامّ و ادوین هابل با نظریّه ی انبساط عالم از راه رسیدند و بساط هیئت نیوتنی را در هم فرو ریختند ، و تبیینی متفاوت از عالم و گرانش ارائه دادند. نظریّه ی نسبیّت و انبساط جهان نیز تنها نظریّه ی مطرح در جهان امروز نیست بلکه اینها نیز رقیبهایی در عالم علم دارند که ممکن است روزی جای اینها را بگیرند. پس چگونه می توان این نظریّات را قطعی دانست. خود دانشمندان طراز اوّل علوم تجربی ــ برخلاف رده های پایین و مقلّد این علوم ــ هیچگاه به علوم تجربی به عنوان علم قطعی نظر نمی کنند و الّا در پی کشف جدید نمی بودند. این افراد کم اطلاع از ماهیّت علوم تجربی هستند که این علوم را یقینی می انگارند. مفاهیمی چون الکترون ، پرتون ، نوترون ، کوارک ، پوزیترون ، انحنای فضا ، نیرو ، فتون و … همگی فرضیّه هایی هستند برای توجیه مشاهدات حسّی انسان ، که خودشان هیچگاه محسوس نیستند. لذا امروزه در نظریّه ی ابر ریسمان ، تمام این امور به چالش کشیده شده اند. اگر کسی با تاریخ علوم تجربی ، بخصوص فیزیک نظری ، آشنا باشد آنگاه متوجّه می شود که این مفاهیم چگونه زاده شده اند.
در اینجا ذکر چند اعتراف از فیزیکدانان بزرگ نیز خالی از فایده نیست.
هایزنبرگ: « فرمولهای ریاضی جدید دیگر خود طبیعت را توصیف نمی کنند ، بلکه بیانگر دانش ما از طبیعت هستند. ما مجبور شده ایم که توصیف طبیعت را که قرنها هدف واضح علوم دقیقه به حساب می آمد کنار بگذاریم. تنها چیزی که فعلاً می توانیم بگوییم این است که در حوزه ی فیزیک اتمی جدید ، این وضعیّت را قبول کرده ایم ؛ زیرا آن به حدّ کافی تجارب ما را توضیح می دهد. » (دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، ص۳۴)
کمبل: « حوزه ی کار فیزیک مطالعه ی یک جهان خارجی نیست ؛ بلکه مطالعه ی بخشی از جهان داخلی تجارب است. و دلیلی وجود ندارد که ساختارهایی نظیر … که ما وارد می کنیم تناظری با واقعیّت خارجی داشته باشند.» (همان)
هایزنبرگ: « هستی شناسی ماتریالیسم مبنی بر این توهّم است که … واقعیّت مستقیم دنیای اطراف ما را می توان به حوزه ی اتمی تعمیم داد. امّا این تعمیم غیر ممکن است. اتمها شیء نیستند. » (همان ، ص ۴۲)
آلبرت اینشتین گفته است: « این فرض که موج و ذرّه ، تنها اشکال ممکن مادّه هستند اختیاری است و چیزی تضمین نمی کند که در آینده صورتهای دیگر مادّه کشف نشوند. حدّ اکثر می توان گفت که تا این زمان نتوانسته ایم به بیش از این دست یابیم.» (تحلیلی از دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، نوشته دکتر مهدی گلشنی ، ص۷۳)
آلبرت اینشتین حتّی در مواردی به زبان علوم تجربی نیز انتقاد نموده ، و زبان ریاضی را برای بیان علوم طبیعی ، زبانی ناکارآمد دانسته و گفته است: « احکام ریاضی تا حدی که مربوط به حقیقت است ، محقّق نیستند ؛ و تا حدّی که محقّق اند ، با حقیقت سر و کار ندارند. به نظر من وضوح کامل تنها در آن قسمت از ریاضیّات است که مبتنی بر روش اصل موضوعی می باشد. » (مقالات علمی اینشتین ، ترجمه محمود مصاحب ، ص۳۸ ، ۳۹)
آلبرت اینشتین در مقایسه ی ریاضیّات و علوم تجربی نیز گفته است: « جهان علم برای ریاضیّات ارزشی خاصّ قائل بوده و آن را بالاتر از سایر رشته های دانش تلقّی کرده است. یکی از علل و موجبات این امر آن است که در ریاضیّات صحبت از احکامی است مسلّم و قطعی و محقّق ، حال آنکه در مورد رشته های دیگر علوم ، اینطور نبوده و احکام آنها کما بیش قابل بحث و انتقاد است ؛ و چه بسا آنچه امروز مورد تأیید و توجّه است فردا با کشف واقعیّتهایی تازه بی اعتبار می گردد و جای خود را به نظریّه هایی نوین می سپارد. » (مقالات علمی اینشتین ، ترجمه محمود مصاحب ، ص۳۷)
باز آلبرت انیشتین در نقد مکانیک کوانتوم گفته است: « من فکر نمی کنم که چنین نظریه ای ماندنی باشد. من نمی توانم قبول کنم که خداوند با جهان تاس می اندازد.»
نیلس بور ، نظریّه پرداز یکی از مدلهای اتم ، گفته: « این اشتباه است که فکر کنیم وظیفه ی فیزیک کشف ماهیّت طبیعت است. فیزیک مربوط است به آنچه که ما می توانیم درباره ی طبیعت بگوییم. »(تحلیلی از دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، نوشته دکتر مهدی گلشنی ، ص۸۱)
برتراند راسل ، ریاضی دان مشهور ، حتّی پا فراتر نهاده در یقین آوری ریاضیّات نیز تردید نموده است. وی گفته : « ریاضیات موضوعی است که در آن نه می دانیم از چه سخن می گوییم و نه می دانیم آنچه که می گوییم درست است. » ( کتاب فیزیک از آغاز تا امروز ، فصل ۱۸ : آزاد اندیشی در ریاضیات)
البته این نظر راسل ، ناظر به مفاهیم ریاضی است ، نه روش آن که برهان است ؛ بخصوص مفاهیم نوظهوری مثل اعداد موهومی یا مختلط یا ابعاد اعشاری یا ابعاد بالای سه بُعد و … .
گذشته از اعترافات دانشمندان بزرگ علوم طبیعی ، تاریخ علوم تجربی نیز گواه صادقی است که نشان می دهد نظریّات علوم تجربی دائماً در حال تحوّل و ابطال می باشند. مثلاً روزگاری قانون جاذبه ی نیوتن جزء یقینیّات فیزیک شمرده می شود و حتّی کسی گمان نمی کرد که روزی ابطال گردد ولی ملاحظه فرمودید که نظریّه ی نسبیّت عامّ اینشتین ، نظریّه ی نیوتن را از اساس باطل و طرحی دیگر در انداخت. باز قانون ترکیب سرعتها در فیزیک نیوتنی از قطعیّات فیزیک شمرده می شد و تمام شواهد تجربی نیز آن را تأیید می کردند ، ولی نسبیّت خاصّ اینشتین ، نشان داد که این قانون نادرست بوده ولی نادرستی آن در سرعتهای معمولی روشن نمی شود. خود نسبیّت عامّ و خاصّ نیز هم اکنون در معرض نقد جدّی دانشمندان قرار دارند و ایرادات فراوانی بر آنها وارد نموده اند ؛ ولی هنوز نظریّه ای جای آن را نگرفته است. فیزیکدانها حتّی نام نظریّه جایگزین را هم تعیین نموده ، نظریّه وحدت نامیده اند ؛ چرا که قرار است آن نظریّه فرضی نسبیّت و مکانیک کوانتوم را با هم متّحد نماید و نارسایی هر دو را برطرف سازد.
همچنین وضع موجود برخی علوم تجربی مثل روانشناسی و جامعه شناسی ، خود گواه است که این روش ، یقین آور نیست. در عصر کنونی دهها مکتب روانشناسی و جامعه شناسی وجود دارند که برخی از آنها در تضادّ کامل با یکدیگر قرار دارند. همه ی این مکاتب ، از روش علوم تجربی استفاده می کنند ؛ حال اگر این روش یقین آور است ، پس همه ی این مکاتب باید درست باشند. امّا چگونه ممکن است این مکاتب متضادّ همه باهم درست باشند؟!!
ــ فرضیّه تکامل ، علم یا توهّم؟!
ــ خلاصه ی فرضیه تکامل انواع.
فرضیه تکامل انواع داروین ، مدعی است که همه موجودات زنده در یک روند تکاملی از موجودات قبل از خود منشعب شده اند. مثلا مدعی است که جدّ انسان و میمونی به نام شامپانزه ، یک نوع حیوان شبه انسان یا شبه میمون بوده که در دو شرایط متفاوت به دو صورت انسان و میمون ، تکامل یافته است. در این فرضیه، اصلی وجود دارد به نام اصل انتخاب اصلح ؛ که می گوید : موجود زنده ای در طبیعت بقا خواهد داشت که نسبت به دیگر رقبای خود در زندگی ، سازگاری بهتری با محیط داشته باشد ؛ یعنی در تنازع برای بقا آن موجود زنده ای که سازگاری بیشتری با شرائط محیطی دارد باقی می ماند و بقیه ی موجودات از بین می روند ؛ مثلا گروهی از موجودات که از برگ درختان تغذیه می کردند وقتی با خشک سالی مواجه شدند بر سر تصاحب غذا با هم به رقابت پرداختند و در این میان آنهایی که گردنشان کمی بلندتر از دیگران بود به خاطر دسترسی آنها به غذای بیشتر ،باقی ماندند و نسل آنها در زمین گسترش یافت. باز در خشک سالی های بعدی از بین همین گروه گردن دراز آنها که باز گردنشان درازتر از بقیه بود باقی ماندند ؛ و به همین ترتیب در عرض میلیونها سال و هزاران خشک سالی ، نسلی گردن دراز به نام زرّافه پدید آمد .بر اساس اصل انتخاب اصلح ، ادعای فرضیه تکامل انواع این است که موجودات زنده ی کاملتر در طی سالیان دراز ، از موجودات زنده ی پست تر و ناقص تر به وجود می آیند. لذا هر چه در زمان به عقب برگردیم با موجودات زنده ی ساده تر و ابتدایی تری مواجه خواهیم شد ؛ و قاعدتاً اوّلین موجودات زنده ، موجوداتی تک سلولی خواهند بود . پس طبق این فرضیه، موجودات زنده از تک سلولی شروع شده و در اثر تکامل ، رفته رفته پیشرفته تر و کاملتر شده اند؛ تا در آخرین مرحله ی این سلسله، انسان به وجود آمده است.

ــ ارزش علمی فرضیه تکامل از دیدگاه فلسفه علم .

دانشمندان فلسفه ی علم ، که ارزش نظریات علمی را بررسی می کنند ، معتقدند که فرضیه تکاملِ انواع داروین ، به طور کلّی فاقد خصوصیات یک فرضیه ی علمی ـ تجربی است. چون از نظر فلسفه ی علم ، یک فرضیه ی علمی ـ تجربی ، باید دارای سه ویژگی زیر باشد:
۱ـ ویژگی آزمایش پذیری
۲ـ ویژگی پیش بینی کنندگی
۳ـ ویژگی ابطال پذیری .
خاصیت آزمایش پذیری یعنی اینکه باید بتوان با ترتیب دادن آزمایش و تکرار آن آزمایش به دفعات متعدد ، ‌صحّت فرضیّه را تأیید کرد ؛ مثلا می توان آب را بارها و بارها جوشاند و درجه جوش آن را اندازه گرفت ، و ملاحظه نمود که آیا آب خالص همیشه در صد درجه به جوش می آید یا نه؟ در حالی که ادعای فرضیه ی تکامل انواع داروین ، که می گوید موجودات زنده از همدیگر منشعب می شوند، قابل آزمایش نیست ؛ و ما هیچ گاه نمی توانیم پدیده ی تکامل را در طبیعت یا در آزمایشگاه با حواسّمان ـ چه بدون وسائل و چه با وسائل ـ مشاهده کنیم. آنچه در دست دانشمندان دیرینه شناس است تنها یک سری فسیل است ؛ که آن هم یقینا فسیل تمام موجودات گذشته نیست. چون اوّلا هر استخوانی تبدیل به فسیل نشده است ؛ چرا که تبدیل استخوان به فسیل در شرایط خاصّی رخ می دهد. ثانیا دانشمندان نمی توانند تمام زمین را برای یافتن فسیلها کاوش کنند.
در فرضیه تکامل داروین ، از تشابه فسیلها به این نتیجه می رسند که صاحبان این فسیلها ، تکامل یافته از یکدیگرند. در حالی که این کافی برای اثبات یک فرضیه نیست؛ و در واقع نوعی فرضیه سازی علمی تخیلی است. آنچه برای ما یقینی است این است که در گذشته موجوداتی زندگی می کرده اند ؛ و برخی از آنها شبیه هم بوده اند ؛ ولی ما از هیچ راه علمی و تجربی نمی توانیم به دست آوریم که حتما بعضی از این موجودات مشابه ، از بعض دیگر مشتق شده اند. چون ما تنها خود فسیلها و تشابه آنها را می بینیم نه تبدیل شدن آنها به همدیگر را ؛ و لازمه ی تشابه بین دو موجود ؛ ارتباط آنها باهم نیست. اگر لازمه ی تشابه دو موجود زنده ، ارتباط تکاملی آنها با همدیگر بود ، در آن صورت می توانستیم با یقین حکم کنیم که هر دو انسان شبیه به هم ، فرزندان دوقلوی یک پدر و مادرند. امّا روشن است که چنین حکمی عقلانی نیست. آیا با دیدن دو انسان بسیار شبیه به هم می توان به طور قطع و یقین گفت که آن دو ، فرزندان دوقلوی یک پدر و مادرند؟ بلی از نظر روانشناختی ما یقین می کنیم که این دو نفر فرزندان دوقلو ی یک پدر و مادرند ؛ ولی از نظر منطقی چنین یقینی حاصل نمی شود. چون دو نفر که شباهت بسیار زیادی به هم دارند ، ممکن است در عالم واقع ، هیچ رابطه ی فامیلی باهم نداشته باشند. لذا از شباهت فسیلها تنها می توان حدس زد که این موجودات از همدیگر مشتق شده اند ؛ و علم به دنبال یقین منطقی است نه حدس و گمان که یقین روانشناختی است.
برخی افراد کم دقّت در مقابل این سخن فیلسوفان علم جبهه گیری کرده و گفته اند: فرضیّه تکامل آزمایش پذیر است. مگر نمی بینید که فسیل شناسها فسیل موجودات مشابه را با روش علمی پیدا کرده اند؟
به اینها باید گفت: ادّعای فرضیّه تکامل ، وجود موجوداتی در گذشته یا وجود شباهت بین آنها نیست ، تا یافته شدن این موجودات شبیه به هم ادّعای آنها را اثبات کند. ادّعای فرضیّه تکامل این است که موجودات پستتر به مرور زمان تبدیل به موجودات کاملتر می شوند. پس باید این تبدیل را با آزمایش ثابت کنند. چون صرف شباهت ، تبدیل را ثابت نمی کند. از کجا معلوم ؛ شاید موجودات به صورت دفعی به وجود آمده اند ، ولی به وجود آورنده ی آن موجودات ، آنها را شبیه به هم آفریده است.
خصوصیت دوم یک فرضیه ی تجربی ، خاصیت پیش بینی کنندگی آن است ؛ یعنی یک فرضیه ی علمی باید بتواند با فرمولهای خود و با در دست داشتن پارامترهای موجود در زمان حال ،اتفاقات بعدی را پیش بینی کند. مثلا بر اساس قانون جاذبه عمومی نیوتن ، می توان از مطالعه ی وضع فعلی خورشید و زمین و ماه ، پیش بینی کرد که در چه روزی و چه ساعتی و چه دقیقه و ثانیه ای کسوف رخ خواهد داد . ولی با فرضیه ی تکامل داروین نمی توان پیش بینی کرد که مثلا صدمیلیون سال بعد موجودات زنده ی فعلی به چه صورتی درخواهند آمد. مثلا این فرضیه نمی تواند به طور قطع پیش بینی کند که آیا گردن زرّافه در صد میلیون سال دیگر باز درازتر خواهد شد یا نه ؟ اگر فرضیه ی تکامل انواع ، یک قانون علمی بود باید با بررسی وضع فعلی موجودات زنده می توانست آینده ی آنها را پیش بینی کند ؛ همانطور که نظریه جاذبه عمومی نیوتن با بررسی وضع فعلی سیارات می تواند موقعیّت آنها را در زمان آینده پیش بینی نماید.
خاصیت سوم یک فرضیه ی علمی ، خاصیت ابطال پذیری است ؛ یعنی یک فرضیه ی علمی باید بگوید که در چه شریطی ابطال می شود. مثلا نظریه ی جاذبه عمومی نیوتن می گوید که اگر ماده ای پیدا شود که جذب مواد دیگر نشود و عدم جذب آن نیز ناشی از یک نیروی مزاحم نباشد در آن صورت قانون جاذبه عمومی از عمومیت افتاده و نقض می شود. یا نظریه نسبیت خاصّ اینشتین مدّعی است که اگر ذره ای مادّی یافت شود که سرعت آن بالاتر از سرعت نور باشد در آن صورت ، نظریه نسبیت خاصّ باطل می شود. یعنی از خصوصیات نظریه ی علمی یکی هم این است که بتواند موارد نقض خود را بیان کند. اگر نظریّه ای چنین نباشد آن نظریه توتولوژیک خواهد بود ؛ و فرضیه تکامل انواع داروین ، یک فرضیه توتولوژیک است ؛ یعنی با هر فرضی سازگار است ؛ و نمی گوید که در چه شرایطی ابطال می شود . مثلا زرّافه الآن گردن دراز است ؛ فرضیه تکامل مدّعی است که شرایط ویژه ای باعث گردن دراز شدن زرّافه شده است. اگر گردن زرّافه کوتاه بود باز فرضیه تکامل می گفت که شرایط ویژه ای باعث کوتاهی گردن آن شده است. لذا این فرضیه نمی گوید که چرا موجودات ، چنین هستند که می بینیم ؛ بلکه می گوید چون موجودات چنین هستند پس در گذشته چنان بوده اند ؛ آن هم با حدس و گمان مبتنی بر یافته های فسیل شناسان ، نه بر اساس مشاهده ی واقعی و تجربه.
البته از خود داروین منقول است که نقطه ی ابطال فرضیّه خود را بیان داشته است. وی گفته: اگر موجودی زنده یافت شود که پیچیدگی ساختار آن از طریق انتخاب اصلح قابل توجیه نباشد آن موقع فرضیّه تکامل انواع مردود خواهد بود.
بر همین اساس عدّه ای از دانشمندان به دعوت دانشمندی به نام پروفسور مایکل بهه در منطقه ای به نام پهارادونز گرد آمدند تا ببینند آیا می توانند چنین موجودی بیابند یا نه؟
وی طیّ تحقیقاتی به نوعی باکتری برخورد نمود که با چرخاندن تاژک انتهایی خود حرکت می کند. او از خود پرسید که آیا این ماشین چرخنده امکان پیدایش تکاملی را دارد یا نه؟ او این موتور باکتری را دقیقاً مورد بررسی قرار داد و به این نتیجه رسید که این موتور از راه تکامل محال است نمودار شود. دانشمندانی هم که با وی همفکری نموده بودند همین نظر را تأیید کردند. آنگاه وی تحقیقات خود و همکارانش را در کتابی به نام جعبه ی سیاه داروین منتشر ساخت. امّا انتشار این کتاب باعث شد که موقعیّت شغلی او نیز به خطر بیفتد. چون این فرضیّه در کشورهای غربی صرفاً یک فرضیّه علمی نیست بلکه نوعی جهان بینی مکتبی است که فلسفه های سیاسی غرب بر آن مبتنی گشته اند. لذا نظام حاکم بر غرب ، ویرانی این نظریّه را ویرانی خود می داند. آنها قاعده ی انتخاب اصلح داروین را حتّی به نظام سیاسی و اقتصادی خود نیز سرایت داده و می گویند: کشوری حقّ بقا دارد که از حیث سیاسی و نظامی و اقتصادی قویتر باشد. لذا شعارشان این است: « حقّ با کسی است که تواناتر است ».
بر اساس کتاب جعبه سیاه داروین (Darwins Black Box) فیلمی مستند با عنوان « کشف راز حیات » نیز تهیّه شده. این فیلم مستند ، که توسّط موسسه آموزشی امام خمینی(ره) به فارسی دوبله گردیده ، بیانگر نظرات دانشمندانی است که فرضیّه تکامل داروین را به چالشی سخت و علمی کشیده اند.
بنابر این فرضیه تکامل انواع ، هنوز قطعیت علمی که سهل است ،به حدّ یک نظریه علمی ـ تجربی هم نرسیده است. لذا این فرضیه در بین دانشمندان غربی هم منتقدین زیادی دارد؛ لکن فرهنگ و سیاست سکولار غربی بر آن است که این فرضیه را به عنوان یک نظریه علمی به خورد بشریت دهد. چرا که این فرضیه می تواند پایه ی مناسبی برای چنان فرهنگ و سیاستی باشد ؛ چون بنا به اصل انتخاب اصلح که در این فرضیه وجود دارد ؛پیام آن در نظام سیاسی این است که : « حق با قویتر است ؛ و بقا با آن کسی است که قویتر باشد» یعنی هر که اقتصاد قویتری دارد باقی می ماند ؛ هر که بمب اتمی دارد باقی می ماند و …. که اینها همان شعار کشورهای غربی است. در حالی که دیدیم شوروی سابق همه ی اینها را داشت ولی سرنگون شد ؛ امّا کشورهای بسیار ضعیفتر از آن باقی ماندند. همچنین این فرضیّه در حقیقت مدرک علمی اومانیسم می باشد که ریشه ی مکتبهای فرهنگی ، اجتماعی و روانشناسی غربی است. انسان در این مکاتب ، انسانی است بریده از خدا و بریده از قداست و بریده از ملکوت ؛ و فرضیّه تکامل بهترین وسیله است برای ترسیم چنین انسانی. لذا غربی ها در حقیقت با این فرضیّه می خواهند اباء و اجداد مکاتب خودشان را اثبات نمایند.
ــ اشکالات نقضی فرضیه تکامل داروین:
۱- گفته شد که مدعای فرضیه تکامل در مورد موجودات بزرگ و پرسلولی مثل حشرات و پرندگان و… قابل آزمایش نیست ؛ چرا که اوّلاً به ادعای این فرضیه ، این روند ، میلیونها سال طول کشیده است ؛ و ثانیا میلیونها عامل بر آن تاثیر داشته اند که عملاً نمی توان همه را مشخص نمود . اما ادعای این فرضیه در دو مورد قابل آزمایش است ؛ ۱) در مورد چگونگی تبدیل مواد شیمیایی ــ مثلا اسیدهای آمینه ــ به موجودات زنده. ۲) در مورد چگونگی تبدیل تک سلولی ها به موجودات پر سلولی .
ما در جهان امروز هم مواد شیمیایی تشکیل دهنده ی موجودات زنده را در اختیار داریم ، هم تک سلولی ها را . همچنین می دانیم که شرایط تبدیل این ترکیبات شیمیایی به تک سلولی ها و شرایط تبدیل تک سلولی ها به پر سلولی ها محدود و قابل مشابه سازی در آزمایشگاهند. بنابراین ، اگر فرضیه ی تکامل داروین درست است ، پس باید بتوان در این دو مورد آن را در آزمایشگاه به اثبات رساند ؛ در حالی که هیچ دانشمندی تا به حال نتوانسته است یک تک سلولی کامل را از ترکیبات شیمیایی بدست آورد ؛ یا نشان دهد که از ترکیب طبیعی چند تک سلولی یک چند سلولی درست می شود. البته دقّت شود که برخی توانسته اند با ترکیب تک سلولی ها ، تک سلولی جدیدی به وجود آورند ؛ لکن اینها با مهندسی ژنتیک است و هزاران فرسخ فاصله دارد با آنچه گفته شد.
۲- هم اکنون موجودات زنده ای در روی زمین زندگی می کنند که در زمان دایناسورها و بلکه قبل از آنها نیز به همین شکل کنونی وجود داشته اند ؛ و فسیلهای آنها که از زمان دایناسور ها به دست آمده است ، نشان می دهد که در طی این میلیونها سال هیچ تغییری نکرده اند. از جمله ی این موجودات می توان اشاره نمود به : ماهی خاویاری ، خرچنگ نعل اسبی ، نوعی از سرپایان به نام ناتیلوس ، پلاتیپوس ، اوپاسوم ، کروکودیل ، تواتارا ، اوکاپی ، لامپری ، کوالاکانت ، گینگو ، قلاب ماهی خون آشام ، کوسه ی مزی و … .
فرضیه تکامل از توجیه این امر که چرا این موجودات در طی میلیونها سال تغییر نکرده اند عاجز است ؛ در حالی که در این مدت شرائط زندگی این موجودات تغییرات بسیاری کرده است. برخی از این موجودات حتّی قبل از دایانوسورها نیز بر پهنه ی زمین بوده اند ولی استخوانهای امروزی آنها عین فسلیهای اجداد خودشان است.
۳- فرضیه تکامل انواع، مدعی است که بنا به اصل تنازع بقا یا انتخاب اصلح ، همواره آن موجودی به حیات خود ادامه خواهد داد که از دیگر رقبای خود در حیات قویتر و با طبیعت سازگارتر است . یافته های فسیل شناسان ، نشان داده است که قبل از نسل انسان و میمون (شامپانزه) نسلی می زیسته است که از نظر مغزی کاملتر از میمون ولی ناقصتر از انسان بوده است ؛ فرضیه تکامل مدعی است که برخی از این موجودات در شرایط خاصی تبدیل به میمون شده اند و برخی دیگر در شرایط خاص دیگری تبدیل به انسان شده اند؛ حال سوال این است که چرا این موجود انسان نما ، مغز متکامل خود را از دست داده و تبدیل به میمون شده است ؛ چگونه است که این موجود با آن مغز کاملتر از مغز میمون ،نتوانسته است به حیات خود ادامه دهد ولی میمونی که ناقصتر از او بوده توانسته است به حیات خود ادامه دهد. طبق اصل انتخاب اصلح همواره عامل مثبت می ماند و عامل منفی از بین می رود . آیا باهوش بودن برای حفظ حیات عامل منفی بود ؟ شکی نیست که هوش ، قویترین عامل بقا است .بنابر این ، اصل تنازع بقا یا اصل انتخاب اصلح نمی تواند اصلی کلّی باشد.مشابه این مثال در طبیعت به اندازه ای زیاد است که خارج از حدّ شمارش است. برای مثال چگونه سگ پاکوتا یا سگ پشمالوی فانتزی ، که نه سرعت زیادی دارند ، نه قدرت زیادی و نه دیگر خصوصیّات یک حیوان شکارچی را ، باقی مانده اند ولی بسیاری از فامیلهای آنها که شکارچیان قابلی بوده اند منقرض شده اند. فرضیه ی تکامل در جواب این سوال می گوید: حتماً این موجوداتِ باقی مانده خصوصیّات ویژه ای داشته اند که باعث بقاء آنها شده است. امّا قادر نیست بگوید که این خصوصیّات ویژه چیستند.
۴- بین موجودات زنده تفاوت مغزی و هوشی چندانی ملاحظه نمی شود ؛ مثلا شامپانزه که بعد از دلفینها کاملترین مغز را بین حیوانات دارد ، تنها اندکی از یک نوع میمون دیگر به نام اورانگوتان ، باهوشتر است ؛ اورانگوتان نیز تنها کمی از باهوشترین حیوان قبل از خود ــ در رتبه هوشی ــ باهوشتر است و … . امّا بین انسان و شامپانزه ، فاصله هوشی ، به شدت زیاد است ؛ میمون اعداد کوچک(اعداد یک رقمی) را می شناسد ؛ اما انسان ، دم از بی نهایتها می زند . میمونها برای ارتباط باهمدیگر تنها چند علامت محدود دارند ؛ و زبان به معنی واقعی کلمه در آنها وجود ندارد ؛ در حالی که انسانها با میلیونها واژه و با هزاران زبان و لهجه با همدیگر سخن می گویند. قدرت کشف و اختراع میمونها نیز با انسان قابل مقایسه نیست . همچنین هنر و اخلاق و عقیده و آرمان و … همگی اموری مختص انسانند. حال سوال این است که این فاصله عمیق بین انسان و حیوان چگونه به وجود آمده است؟ فرضیه تکامل انواع داروین ، قادر به جواب گویی به این سوال نیست. لذا برخی از اندیشمندان ، انسان را از پدیده ی تکامل استثناء کرده و گفته اند : فرضیه تکامل فقط شامل حیوانات می شود ؛ و خلقت انسان از خلقت دیگر موجودات جداست. برخی نیز گفته اند مغز انسانهای بدوی ناقصتر از انسان فعلی بوده است ؛ و به مغز میمونها نزدیکتر بوده است ؛ امّا یافته های فسیل شناسان نشان داده است که اندازه ی مغز انسانهای غارنشین هفت هزار سال قبل با مغز انسانهای فعلی تفاوتی نداشته است. همچنین جدیدترین یافته ها نشان می دهد که بین انسان فعلی و انسان نماهای قبل از ما (انسان نئاندرتال) هیچ رابطه ژنتیکی وجود ندارد.
۵٫ در زمان اجداد زرّافه ها حیوانات زیادی بودند که از برگ درختان تغذیه می کردند پس چرا آنها در رقابت با زرّافه ها از بین نرفتند ؛ یا چرا آنها نیز گردن دراز نشدند؟
۶٫ برخی از حیوانات ، باکره زا هستند ؛ یعنی خودشان ، هم نر هستند هم ماده ؛ ولی اکثر حیوانات نر و ماده ی جدا از هم دارند ؛ چرا طبیعت که می توانست روش باکره زایی را برگزیند آن را در اکثر حیوانها برنگزید ؛ و چرا فقط در برخی برگزید. در حالی که حیوانات باکره زا شانس بقاء بیشتری دارند.
و …

۷ـ خداشناسی
ـ خدا کیست؟
عمده عامل شک درباره ی خدا یا انکار خدا ، نداشتن تصوّری درستی از خداست. لذا شخص ابتدا تصوّری نادرست از خدا پیدا می کند و آنگاه وجود آن را ردّ می کند یا درباره اش گرفتار شبهات غیر قابل حلّ می شود.
واژه ی خدا و معادلهای متعدد آن در زبانهای گوناگون، لفظی تک معنایی نبوده در هر فرهنگ و دین و مذهب و مکتبی معنایی خاصّ دارد. برای مثال خدای مدّ نظر مسیحیان، یک اَبَر انسان و یک پدر آسمانی است که در ضمن، نقش خالقیت و ربوبیّت نیز دارد؛ و می تواند به صورت بشر (عیسی مسیح) در آمده فدای گناهان امّت شود ؛ یا خدای مطرح در کتاب مقدّس تحریف شده ی یهودیان، خدایی است که گاه ناتوان و جاهل نیز هست؛ و برخی اوقات از کار خود اظهار پشیمانی هم می کند؛ یا خدای واحد زرتشتیان قادر به خلقت مستقیم موجودات نیست لذا دو منشاء خلقت آفریده است تا آنها موجودات خیر و شرّ عالم را پدید آورند؛ یا خدای مورد نظر علمای اشعری مذهب، خدایی است که اوصافش عین ذاتش نبوده در اتّصاف به عالمیّت و قادریّت و امثال آنها محتاج به علم و قدرت و امثال اینهاست که خارج از ذات خدا بوده ازلی هستند و … .
بنا بر این هر کسی می خواهد درباره ی خدا بحث کرده وجود خدا را اثبات یا انکار نماید ، قبل از ورود در بحث ابتدا باید روشن کند که چه تعریفی از خدا دارد و می خواهد وجود چگونه خدایی را اثبات یا ردّ نماید.
بعد از این مقدّمه ما تصویری عقلی از خدای مورد نظر حکمای اسلام را به اجمال ترسیم می کنیم تا ملاحظه فرمایید که وجود چنین خدایی آیا قابل انکار هست یا نه؟ و آیا می شود دست او را از تدبیر عالم خلقت برید یا نه؟ البته برای این منظور چاره ای از طرح برخی مباحث عقلی ناب و خالص و غیر آلوده به محسوسات نداریم ؛ لکن سعی می کنیم این مباحث عقلی صرف را با مثالهایی توضیح دهیم تا از دشواری آن کاسته شود.

ـ وجود و ماهیت
انسان وقتی به درک اشیاء اطراف خود نائل می گردد، دو مفهوم هستی و چیستی را از آنها ادراک می کند. برای مثال انسان از درک درخت، ستاره، آب، عقل، اراده و امثال اینها اوّلاً می فهمد که این امور وجود دارند. ثانیاً متوجّه می شود که این امور، عین هم نیستند و باهم تفاوتهای ذاتی دارند ؛ یعنی می فهمد که آب و ستاره و درخت و عقل و اراده و … غیر از همدیگرند ، ولی همگی در وجود داشتن اشتراک دارند. همچنین انسان با اندکی تعمّق درمی یابد که نسبتِ وجود به همه ی این امور به یک نحو است ؛ لذا گفته می شود: درخت وجود دارد، آب وجود دارد، عقل وجود دارد، اراده وجود دارد. همینطور با تعقّلی عمیقتر ادراک می کند که مفهوم وجود در تمام این قضایا(جملات خبری) یکی است ؛ لذا صحیح است که برای همه ی موارد یاد شدهد یک وجود نسبت داده شده و گفته شود: درخت و آب و ستاره و عقل و اراده وجود دارند. از همین جا دو مفهوم وجود و ماهیّت برای انسان حاصل می شود؛ یعنی انسان متوجّه می شود که درخت بودن، آب بودن، عقل بودن و اراده بودن غیر از وجود داشتن است و الّا صحیح نبود که یک وجود را در آنِ واحد به چند موجود نسبت داد؛ چرا که این موجودات، تفاوت ذاتی با یکدیگر دارند. پس اگر وجودِ درخت عین خودِ درخت، و وجودِ عقل عین خودِ عقل بود نمی شد گفت: درخت و عقل وجود دارند ؛ چون در آن صورت لازم می آمد که درخت و عقل یک چیز باشند. بنا بر این، فلاسفه بین « وجود » و اموری مثل درخت بودن، آب بودن، عقل بودن و اراده بودن که باعث تفاوت موجودات از همدیگر می شوند، تفاوت قائل شده، این امور را ماهیت(چیستی) موجودات نامیدند ؛ و از وجود آنها تعبیر به هستی نموده اند.

ـ واجب الوجود و ممکن الوجود
انسان بعد از پی بردن به این دو وجه در موجودات عالم، باز متوجّه می شود که ماهیّت یک موجود، بدون وجود نمی تواند تحقق خارجی پیدا کند. ماهیّتها مثل قالبهایی هستند که اگر محتوی وجود باشند موجود می شوند و اگر خالی از وجود باشند قالبهایی صرفاً ذهنی خواهند بود. مثل سیمرغ، دیو، اژدهای هفت سر و امثال آنها که ماهیّاتی هستند بدون وجود و قالبهایی هستند بدون محتوا. بنا بر این، ماهیّت گاه موجود است مثل درخت، انسان، عقل و … و گاه معدوم است مثل سیمرغ، دیو و … . همچنین ممکن است ماهیّتی در زمانی موجود و در زمانی دیگر معدوم باشد ؛ مثل انواع دایناسورها که روزی موجود بودند ولی اکنون تحقق خارجی ندارند؛ یا مثل انسان که روزگاری وجود نداشت و اکنون موجود است. فلاسفه از این خصلت ماهیّت، مفهوم دیگری انتزاع نموده آن را «امکان »نامیده اند. بنا بر این، موجودات دارای ماهیّت همگی دارای امکان بوده، ممکن الوجود هستند؛ یعنی ممکن است تحقق خارجی داشته باشند و ممکن است تحقق خارجی نداشته باشد. به عبارت دیگر، برای هر ماهیّتی، فرض عدم جایز است همانطور که برای هر ماهیّتی فرض وجود نیز جایز است. برای مثال می توان نبود انسان یا ملائک یا عالم مادّه را فرض نمود؛ کما اینکه فرض وجود برای سیمرغ و دیو بلامانع است. بر این اساس، ممکن الوجود را تعریف کرده اند به موجودی که نسبتش به وجود و عدم یکسان است.
امّا برعکس ماهیّات، که نسبتشان به وجود و عدم یکسان است، خودِ وجود همواره تحقق خارجی دارد و محال است که موجود نباشد. چون از فرض نبودِ وجود، تناقض لازم می آید؛ چرا که وجود، نقیض عدم است؛ پس محال است وجود معدوم شود. فلاسفه از این خصلتِ وجود ، مفهومی به نام « وجوب» را انتزاع نموده اند. بنا بر این، واجب الوجود یعنی موجودی که عین وجود بوده فاقد ماهیت است ؛ لذا عدم بردار نیست ؛ همانگونه که عدم نیز وجودبردار نیست. به عبارت دیگر واجب الوجود یعنی وجود خالص، بدون هیچ قالب و قید و حدّی. لذا وقتی گفته می شود واجب الوجود عبارت است از وجود محض و صرف و نامحدود مراد این است که او وجود خالص و بدون ماهیت است. چرا که ماهیت، قالب و حدّ موجودات است. پس موجود فاقد ماهیت یعنی موجود بدون حدّ (نامحدود) . بنا بر این، نامحدود را نباید به معنی بی انتها یا بی نهایت معنی نمود.
حاصل مطلب اینکه خدا از نظر حکما و متکلّمین اسلامی عبارت است از وجودِ محض، صرف، خالص و بدون ماهیت (نامحدود)؛ که واژه ی واجب الوجود، بار تمام این معانی را به دوش می کشد. مقابل واجب الوجود ، ممکن الوجود است که عبارت است از موجودی که عین وجود نبوده برای تحقق خارجی نیازمند وجود است.

ــ ملاک احتیاج به علّت
از مطالب پیشین روشن شد که نسبت ممکن الوجود به وجود و عدم ، یکسان است. پس تا وجود به ماهیت اعطا نشده موجود نخواهد شد. بنا بر این، امکان (نه اقتضاء وجود داشتن و نه اقتضاء عدم داشتن) ، علّت احتیاج به علّت است؛ و کار علّت، وجود دادن به ماهیت و خارج نمودن او از حالت خنثی نسبت به وجود و عدم است. امّا کیست که بتواند به ماهیت وجود دهد؟ روشن است که ماهیات نمی توانند به یکدیگر وجود دهند ؛ چون خودشان محتاج وجود دهنده هستند ؛ بنا بر این، تنها کسی که می تواند به ماهیّت وجود دهد ، خودِ وجود است؛ چون تنها وجود است که خودش عین موجودیت بوده نیازمند به وجود دهنده نیست. از اینرو سزا نیست که پرسیده شود: پس به خودِ وجود، چه کسی وجود داده است؟ چون وجود ، خودش وجود است ؛ و وجود دادن به وجود معنی ندارد. پس خدا که همان وجود است وجود دهنده نمی خواهد ؛ کما اینکه سزا نیست گفته شود: خدا وجود دارد. چون خدا (واجب الوجود) عین وجود است نه اینکه چیزی است که وجود دارد. این ماهیّات و ممکن الوجودها هستند که وجود دارند ؛ یعنی ماهیاتی هستند که به آنها وجود داده شده است. به عبارت دیگر ، با توجّه به ذاتشان نه وجودند و نه عدم ، پس اگر جناب وجود (خدا) به آنها عنایت نمود موجود می شوند و الّا معدوم خواهند بود. برای مثال انسان بودن ـ که یک ماهیّت است ـ نه مساوی با وجود است نه مساوی با عدم ؛ اگر انسان بودن مساوی با وجود بودن بود ، پس از ازل تا ابد باید موجود می بود ؛ چون وجود ، عدم بردار نیست ؛ و اگر انسان بودن مساوی با عدم بودن بود ، باید هیچگاه موجود نمی شد ؛ چون عدم نیز وجود بردار نیست. پس انسان بودن نه مساوی با وجود بودن است نه مساوی با عدم بودن. بنا بر این تا اراده و خواست حضرت وجود به انسان تعلّق نگیرد وجود نمی یابد. بنا بر این در مورد خدا می توان گفت: خدا وجود است، امّا در مورد ممکن الوجودها نمی توان چنین تعبیری را استعمال نمود. لذا نمی توان گفت: انسان وجود است؛ درخت وجود است و … ، بلکه باید گفت: انسان وجود دارد ؛ درخت وجود دارد ؛ و … . و چون وجود به صورت محض همان خداست ؛ لذا « انسان وجود دارد » یعنی « انسان خدا دارد».
پس خدا همواره با ماست و محال است بتوانیم بی خدا موجود باشیم. بر همین اساس بود که خداوند متعال فرمود: « هُوَ مَعَکُمْ أَینَ ما کُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ ــــــ او با شماست هر جا که باشید و خداوندبه آنچه می کنید بیناست» (الحدید:۴) و فرمود: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ … ـــــــ خداوند نور آسمانها و زمین است … .»(نور:۳۵) ؛ یعنی همان گونه که بدون نور ،اجسام ظهور ندارد و با تابش نور بر اجسام است که آنها ظاهر می شوند ، خدا نیز آن وجودی است ماهیّتها را از ظلمت ذاتشان خارج نموده به آنها نور وجود می دهد. حتّی خودِ نور نیز بدون نور وجود ظهوری نخواهد داشت ؛ لذا در برخی دعاهای اهل بیت (ع) خطاب به خداوند متعال گفته می شود: «… یا نُورَ النُّورِ یا نُورَ کُلِّ نُور… ـــــ ای نور نور ، ای نور هر نوری ! … » (مهج الدعوات و منهج العبادات، ص ۳۰۶)

بر همین اساس استوار ، امیرالموحدین علی(ع) نیز فرموده اند: «… هُوَ فِی الْأَشْیاءِ عَلَى غَیرِ مُمَازَجَهٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَى غَیرِ مُبَاینَهٍ … دَاخِلٌ فِی الْأَشْیاءِ لَا کَشَی‏ءٍ فِی شَی‏ءٍ دَاخِلٍ وَ خَارِجٌ مِنْهَا لَا کَشَی‏ءٍ مِنْ شَی‏ء ــــــ او در اشیاء است امّا نه به گونه ای که با آنها آمیخته باشد و خارج از آنهاست امّا نه به گونه ای که جدا از آنها باشد ؛‌ … داخل در اشیاء است امّا نه مثل داخل بودن چیزی در چیزی و خارج از اشیاء است امّا نه مثل خارج بودن چیزی از چیزی»(توحید صدوق، ص۳۰۶) ؛ یعنی او داخل در اشیاء است امّا نه مثل داخل بودن ماهیّتی در ماهیّت دیگر و خارج از ماهیّات است امّا نه مثل خارج بودن ماهیّتی از ماهیّت دیگر.
همچنین فرمود: « تو منزهی از هر نقصی ، همه چیز را پر کرده ای و از همه چیز جدایی ؛ پس چیزی فاقد تو نیست و تو هر چه بخواهی انجام می دهی. بزرگی ای کسی که هر چه به فهم آید آفریده ی توست و هر چه محدود است مخلوقت.»(اثبات الوصیه، ص۱۰۷)
برای توضیح بیشتر این حقیقت شگفت امید است ذکر دو مثال راهگشا باشد.
ـ مثال نخست:
اگر وجود را به آب تشبیه کنیم موجودات عالم مثل موج و قطره و دریا و آبشار و فوّاره و حباب و یخ و برف و ابر و رودخانه و … هستند. موج و قطره و دریا و حباب و … آب نیستند بلکه قالبهایی هستند که آب در آن قالبها دیده می شود، موج و قطره و حباب و آبشار و … ، غیر هم بوده و عین هم نیستند ؛ یعنی موج ، قطره نیست ، یخ ، برف نیست و … ، ولی حقیقت و کنه ذات همه ی آنها آب است ؛ و در واقع آب است که به این صورتهای گوناگون ظهور کرده است. لذا خودِ آب را با حسّ نمی توان مشاهده کرد؛ آنچه با حسّ مشاهده می شود مظاهر و صور گوناگون آب است. به عقیده ی عرفا و حکمای اسلامی ، حقیقتِ وجود نیز در همه ی موجودات حضور دارد ، ولی آنچه با حسّ و وهم و خیال و عقل و قلب مشاهده می شود همگی ظهورات و مظاهر وجوداند و نه خودِ آن.
در این مثال ملاحظه می فرمایید که آب حقیقتی غیر از موج و قطره و یخ و برف و … دارد ؛ این امور نیز صور آب هستند نه خودِ آب ؛ امّا آب در تمام این امور حضور دارد ، بدون اینکه عین آنها یا جزء آنها شود ؛ کما اینکه غیر آنهاست بدون اینکه از آنها جدا باشد. خدا (وجود محض) نیز در ماهیّات به همین نحو حضور دارد.
ـ مثال دوم:
اگر وجود را تشبیه به اراده ی انسان کنیم ، ماهیّات (مخلوقات) همانند صور ذهنی انسان خواهند بود. وقتی ما بخواهیم موجودی ذهنی مانند سیب یا درخت یا اژدها را در ذهنمان ایجاد کنیم فقط کافی است اراده نماییم ؛ و به محض اراده کردن، آن صور، ظهور خواهند یافت. لذا این صور ذهنی در حقیقت چیزی نیستند جز ظهورات گوناگون اراده. وقتی ما سیب و درخت و کوه را باهم در ذهنمان ایجاد می کنیم ، اینها حقیقتاً سه چیز غیر همند ؛ کما اینکه سیب یا درخت ، اراده نیست و اراده هم سیب و درخت نیست ؛ امّا همه ی این صور ذهنی ظهور یک اراده می باشند ؛ و در عین اینکه آنها سه چیزند ، باعث نمی شوند که اراده نیز سه تا شود ؛ بلکه آن سه چیز ، به یک اراده موجودند.
در این مثال شگفت، اراده سیب نیست ، سیب هم اراده نیست ؛ امّا سیب بدون اراده هم نیست. همینطور اراده سیب نیست ، ولی خارج از سیب هم نیست. باز اراده در عین اینکه خارج از سیب نیست ، عین سیب یا جزئی از سیب هم نیست ؛ یعنی چنین نیست که سیب درست شده باشد از پوست و دانه و گوشته و اراده. رابطه ی خدا (وجود محض) با مخلوقات نیز چنین می باشد. یکی از معانی حدیث « مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه » نیز همین می باشد. یعنی نسبت خود را مخلوقات خود بسنج تا نسبت خدا با خلقش را در یابی. البته آنچه ما اینجا بیان نمودیم، نسبت اراده ی خودمان با مخلوقات خودمان بود. اگر نسبت « من » را با روح، و نسبت روح را با عقل و نسبت عقل را با خیال و نسبت خیال را با اراده و نسبت اراده را با صور خیالی می سنجیدیم مثال با ممثّل نزدیکتر بود. لکن ورود در چنین مثالی کار را برای مخاطب ناآشنا با فلسفه ی متعالی سخت دشوار می کند.
حال قضاوت فرماید که منکرین وجود خدا ، چنین خدایی را مدّ نظر دارند؟ و آیا وجود چنین خدایی را انکار می کنند؟ یا پدر آسمانی و خدای ابَر انسان مسیحیان را انکار می کنند که در بالای آسمان نشسته و مشغول ادراه ی عالم است؟! حال خود قضاوت فرمایید که اساساً وجود چنین خدایی قابل انکار هست یا نه؟ و آیا وجود چنین خدایی روشن و بدیهی است یا نیازمند اثبات می باشد؟ اگر کسی بتواند چنین خدایی را تصوّر نماید ، با تمام وجود می یابد که برای اثبات وجود او نیاز به هیچ برهانی نیست. لذا امام حسین (ع) فرمودند: « کَیفَ یسْتَدَلُّ عَلَیکَ بِمَا هُوَ فِی وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَیکَ أَ یکُونُ لِغَیرِکَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَیسَ لَکَ حَتَّى یکُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَکَ مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِیلٍ یدُلُّ عَلَیکَ وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَکُونَ الْآثَارُ هِی الَّتِی تُوصِلُ إِلَیکَ عَمِیتْ عَینٌ لَا تَرَاکَ وَ لَا تَزَالُ عَلَیهَا رَقِیباً وَ خَسِرَتْ صَفْقَهُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّکَ نَصِیباً وَ قَالَ أَیضاً تَعَرَّفْتَ لِکُلِّ شَی‏ءٍ فَمَا جَهِلَکَ شَی‏ءٌ وَ قَالَ تَعَرَّفْتَ إِلَی فِی کُلِّ شَی‏ءٍ فَرَأَیتُکَ ظَاهِراً فِی کُلِّ شَی‏ءٍ فَأَنْتَ الظَّاهِرُ لِکُلِّ شَی‏ءٍ. ــــــــ خدایا چگونه دلیل آرند بر تو بدان چه که در هستى خود نیاز به تو دارد ؟! آیا دیگرى ظهورى دارد که تو ندارى تا او ظاهر کننده ی تو گردد؟! کى نهان شدى تا نیازمند دلیلی باشی که به سوی تو ره نماید؟! کى دور شدى تا آثار تو کسى را به تو رساند؟! کور باد دیده‏اى که تو را نبیند با اینکه تو پیوسته دیده‏بان او هستى! و زیان به دست آورد بنده‏اى که بهره‏اى از دوستى تو ندارد. و نیز فرمود: خدایا خود را به هر چیزی شناساندى و چیزى نیست که تو را نشناسد. و فرمود: تو خود را در هر چیزى به من شناساندى و من تو را دیدم که در هر چیزی ظاهری ؛ پس تو یى ظاهر کننده ی هر چیزی.» ( بحار الأنوار ، ج‏۶۴ ،ص۱۴۲)

ـ نحوه ی انتزاع اسماء خدا از ذات واحد
طبق مباحث سابق معلوم شد که خدا یعنی وجود محض ، صرف ، بدون هیچ قید و حدّی ؛ و ثابت شد که چنین خدایی محقّق و موجود است. و روشن است که چنین وجودی ترکیب بردار نخواهد بود ؛ چون هر ترکیبی مستلزم نوعی دو گانگی است ؛ و دوگانگی فرع بر وجود وجه تمایز است. و هر وجه تمایزی قید است. پس لازمه ی مرکّب بودن وجود محض ، مقیّد بودن است. و این خلف و تناقض است. چون مقیّد بودن یعنی غیر محض بودن که نقیض محض بودن است.
پس وجود صرف ، منزّه از هر گونه ترکیب است. چه ترکیب خارجی ، چه عقلی و چه وهمی. و چنین وجودی عین وحدت و یگانگی است. لذا از صرافت و وجوب وجود خدا ، اسم الاحد انتزاع می گردد.
همچنین چنین وجودی دوّمی بر نمی دارد. چون لازمه ی دومی نیز دوگانگی و تمایز و مقیّد بودن است. پس او دومی بردار نیست ؛ لذا واحد است. به این ترتیب اسم الواحد از ذات خدا انتزاع می شود.
و چون وجود محض زوال و عدم نمی پذیرد لذا او همواره ثابت است. و از اینجا اسم الثابت و الحقّ برای او انتزاع می گردد. چرا که حقّ نیز به معنی ثابت است.
و چون وجود محض به خودی خود ظهور دارد و ظهور ماهیّات نیز با اوست او را نور گفته اند. چون نور خود عین روشنی بوده دیگر امور را نیز روشن می کند.
و چون او نزد خود حاضر است و همه ی موجودات در محضر اویند او را عالِم و علیم گویند. چون علم یعنی حضور چیزی نزد چیز دیگر.
و چون هر مطلقی احاطه ی وجودی بر مقیّد دارد ، خدا را محیط نامند.
و چون وجود مقیّد در پیدایش و بقائش بند به وجود محض است خدا را قیّوم گویند.
و چون نامحدود است ، کرانه ندارد ؛ لذا صمد است.
و چون وجود محضی غیر او نیست لذا کسی نیست که شکست دهنده ی او باشد پس عزیز (شکست ناپذیر) است.
و چون از وجود نامحدود و بی کرانه چیزی جدا نمی شود پس لَم یَلِد ؛ و چون عین وجود از چیزی پدید نمی آید پس و لَم یُولَد.
و چون خلل در او و ظهوراتش نیست حکیم است.
و …
و به همین ترتیب اسماء دیگر حقّ تعالی یک به یک از ذات واحد بسیط انتزاع می شوند.
بنا بر این ، خدای تعالی یک حقیقت بیش نیست و آن وجود است. و اسماء و صفات از همین یک حقیقت انتزاع می شوند. لذا کثرتی در ذات احدی نیست. اگر کثرتی در اسماء و صفات او دیده می شود از ضعف ادراک انتزاع کننده است و الّا برای واصل به مقام احدیّت که مقام فناست ، جز خدا هیچ نیست.

ــ براهین اثبات وجود خدا
ــ اقسام برهان
براهین به طور کلّی بر سه قسمند.
۲) برهان اِنّی: که در آن از معلول به علّت پی برده می شود ؛ مثلاً از وجود دود بر وجود آتش استدلال می شود. این برهان از نظر منطقی پایین ترین حدّ یقین آوری را داراست. لذا فلاسفه اسلامی ،که در پی یقین صد در صدی هستند ، در اثبات وجود خدا از آن استفاده نمی کنند ؛ ولی متکلمین اسلامی که در صددند متناسب با فهم تمام اقشار بشری ، برهان اقامه کنند ، از این قسم برهان نیز استفاده می کنند.
۲) برهان لِمّی: که در آن از وجود علّت بر وجود معلول استدلال می شود. این قسم برهان مفید یقین صد در صدی بوده ، خدشه ناپذیر است ؛ لکن از آنجا که مراد از خدا ، واجب الوجود(وجود صرف و بدون علّت) است ، این برهان برای اثبات وجود خدا کاربرد ندارد.
۳) برهان از راه ملازمات عامّه: در این قسم برهان ، نه از علّت به معلول پی برده می شود نه بالعکس ؛ بلکه از وجود یکی از دو امر که ملازم یکدیگرند بر وجود امر دیگر استدلال می شود. برای مثال گفته می شود: اینجا طبقه بالای ساختمان است ؛ طبقه بالا وقتی معنی دارد که طبقه پایینی باشد. پس زیر این طبقه ، طبقه ی پایینی نیز هست. در این استدلال ساده ، بالا نه علّت پایین است نه معلول آن. بلکه بالا و پایین ، همواره باهم بوده ، ملازم همند. همه ی براهینی که فلاسفه اسلامی در فلسفه به کار می برند از این سنخ اند ؛ که یقین آوری آن حتّی از برهان لمّی هم بالاتر است. براهین سطوح بالای اثبات وجود خدا نیز از این قسم هستند.
ــ اقسام خداجویان.
طالبان اثبات وجود خدا از نظر سطح ادراک پنج گروهند:
۱) عوام مقلّد: که فاقد قوّه ی استدلال بوده ، وجود خدا را به تقلید از دیگران می پذیرند.
۲) عوام محقّق: که وجود خدا را با براهینی سطح پایین چون برهان نظم ، برهان حدوث و برهان حرکت پذیرفته اند.
۳) خواصّ: که وجود خدا را با براهینی یقینی ولی به نوعی با توجّه به خلق او اثبات می کنند. خود این گروه نیز درجاتی دارند.
۴) خاصّ الخواصّ: که در اثبات وجود خدا ، هیچ نظری به مخلوق نداشته از متن وجود ، بر وجود خدا استدلال می کنند.
۵) اخصّ الخواصّ: که وجود خدا برایشان بدیهی بوده ، بی نیاز از اقامه برهانند ؛ و اگر برهانی می آورند برای دیگران است.
بر این اساس ، براهینی که در این مقاله ، به اجمال ذکر می شوند ، متناسب با سطوح خداجویان ، در چهار سطح خواهند بود. در بین این براهین برهانی که باید بیشتر مورد توجّه حضرت عالی واقع شود ، برهان وجوب و امکان می باشد که منکرین وجود خدا شبهه ی قابل توجّهی در مورد آن ندارند.
ــ برهان نظم.
۱ـ جهان دارای نظم است. ۲ـ هر نظمی ناظمی دارد. ۳ـ پس این جهان ناظمی دارد.
مقدّمه ی اوّل این برهان ، قضیّه ای حسّی تجربی است که با پیشرفت علوم ، یقینی بودن آن نیز روز به روز افزایش می یابد. مقدّمه ی دوم نیز برای اکثر مردم روشن است.
ــ برهان نظم ، را با اسلوبی جدید و بدون تکیه بر نظم کلّی جهان نیز می توان اقامه نمود ، که در آن نیازی به اثبات نظم کلّ جهان نیست ، بلکه نظم یک موجود مثل نظم بدن خود شخص برای اقامه ی این برهان کافی است.
ــ بیان فنّی برهان نظم
۱ـ شکّی نیست که من به عنوان یک مجموعه ی منظّم وجود دارم .
۲ـ هر نظمی ناظمی دارد.
۳ـ پس نظم وجود من ناظمی دارد.
۴ ـ ناظم نظم موجود در من ، یا خود من هستم یا اجزاء من هستند یا طبیعت ناظم من است یا عدم ، ناظم من می باشد (تصادف) ، یا موجودی دیگر نظم مرا پدید آورده است.
۵ ـ خود من نمی توانم ناظم وجود خودم باشم و این را به علم حضوری درک می کنم که من ناظم وجود خودم نیستم . اجزاء من نیز نمی توانند ناظم وجود من باشند ، چون اجزاء من از خود من تواناتر نیستند. اگر آنها چنین قدرتی داشته باشند پس من که مجموع آنها هستم به نحو اولی باید چنین قدرتی داشته باشم . عدم (تصادف) نیز چیزی نیست که ناظم باشد. طبیعت نیز یا همان خود من یا جزء من است ، یا همان موجود دیگر است یا یک مفهوم ساخته ی ذهن می باشد. پس تنها یک موجود دیگر است که می تواند ناظم من باشد.
۶ ـ آن موجود دیگر نیز یا خودش موجودی غیر مرکّب است(مجموعه نیست) یا موجودی مرکّب و مجموعه است. اگر غیر مرکّب است خداست ؛ امّا اگر مرکّب است خود او نیز باید دارای نظم باشد. چون فاقد یک کمال نمی تواند اعطا کننده ی آن به دیگری باشد. و اگر نظم دارد پس او نیز ناظمی دارد.
۷ ـ ناظم او نیز یا مرکّب است یا غیر مرکّب. اگر غیر مرکّب باشد خداست و الّا او نیز باید نظم و ناظم داشته باشد. و چون تسلسل محال است لذا سر این سلسله باید به یک موجود غیر مرکّب ختم شود که او را خدا می نامیم.

بر برهان نظم اشکال شده که یک موجود یا کلّ جهان ، تشکیل شده از تعدادی ذرّه ی بنیادی ؛ بنا بر این ، بر حسب حساب احتمالات ، این ذرّات ممکن است به میلیاردها میلیاردها صورت مختلف باهم ترکیب شوند. پس نظم موجود جهان ، تنها یکی از این میلیاردها میلیاردها ترکیب ممکن است. چه بسا ذرّات جهان میلیاردها بار به صورتهای مختلف ترکیب شده اند ، ولی چون این ترکیبها ناپایدار بوده اند به زودی از بین رفته اند تا به صورت تصادفی نوبت به ترکیب کنونی جهان رسیده ، که به خاطر پایدار بودنش مانده است.
متأسفانه خیلی از مدافعین برهان نظم در صدد بر آمده اند که به این اشکال پاسخ دهند در حالی که این اشکال از اساس باطل است و جای طرح ندارد. این اشکال با این فرض مطرح شده که نظم مورد نظر در برهان نظم ، نظم داخلی (نظم هندسی و ریاضی) است ، لذا بر اساس حساب احتمالات این شبهه را طرح نموده اند. امّا باید توجّه داشت که حساب احتمالات در جایی کاربرد دارد که اجزاء شرکت کننده در آزمایش ، فاقد هر خاصّیّت تداخل کننده باشند ؛ یا خاصّیّت آنها نیز در آزمایش لحاظ شود. برای مثال گفته می شود: اگر ده عدد مهره را که هر کدام یک رنگ هستند ، در کیسه ای بریزیم و به صورت تصادفی دو به دو آنها را از کیسه در آوریم ، احتمال این که رنگ آبی و قرمز باهم از کیسه خارج شوند یک صدم است. حال اگر بین این مهره ها ، مهره آبی و قرمز هر دو از جنس آهنربا باشند چه خواهد شد؟! آیا بازهم احتمال باهم خارج شدن آنها یک صدم است؟! بدیهی است که چنین نیست. این بار احتمال باهم خارج شدن آنها صد در صد است ؛ چون این دو مهره خاصّیّت تداخل کننده دارند ؛ یعنی بی اقتضاء نیستند. حال سوال این است: آیا اجزاء جهان یا انسان ، مثل مهره های معمولی داخل کیسه ، بی خاصّیّتند که حساب احتمالات در مورد آنها جاری شود. اگر میلیاردها بار هم تعداد مساوی الکترون و پروتون را در یک محیط با شرایط یکسان قرار دهید همواره از ترکیب آنها اتم هیدروژن پدید خواهد آمد نه اتمی دیگر. چون الکترون و پروتون بارهای مخالف داشته همدیگر را جذب می کنند. بلی ، اگر روزی انسان کشف کرد که ریزترین ذرّات جهان فاقد هر خاصّیّتی هستند و می توانند به اشکال گوناگون ترکیب شوند ، آنروز برهان نظم با حساب احتمالات زیر سوال می رود. امّا تا کنون فیزیکدانها به چنین ذرّه ای نرسیده اند.
ــــ برهان حدوث
۱ـ جهان حادث(نوپدید) است ؛ چرا که جهان ، مرکّب از موجوداتی است که همگی سابقه ی عدم دارند. بنا بر این ، کلّ جهان نیز سابقه عدم داشته حادث است. ۲ـ هر حادثی (پدیده ای) محتاج مُحدِثی(پدید آورنده ای) است. ۳ـ پس این جهان مُحدِث و پدید آورنده ای دارد.
ــ برهان حرکت
۱ـ جهان طبیعت سراسر حرکت است و سکون ، امری نسبی است.ــ این قضیّه هم در فلسفه ثابت شده هم در علم فیزیک نوین ـــ ۲ـ هر حرکتی ، محتاج محرّک(حرکت دهنده) است. ۳ـ خود آن محرّک نیز یا دارای حرکت است یا دارای حرکت نیست. ۴ـ اگر دارای حرکت نیست مطلوب ما ثابت است ؛ امّا اگر حرکت دارد باز خود ، محتاج محرّک است. ۵ ـ باز محرّک او یا فاقد حرکت است یا واجد حرکت. اگر فاقد حرکت است مطلوب ثابت است و الّا باز روند قبلی تکرار می شود. ۶ـ و چون تسلسل محال است لذا سلسله ی محرّکها باید منتهی به محرّکی بدون حرکت شود. ۷ـ پس محرّک بدون حرکت یقیناً وجود دارد که همان خداست.

این براهین که بیان آنها گذشت ، برای سطوح پایین می باشند. البته تقریر فنّی برهان نظم برای افرادی با درک بالاتر است. امّا چند برهان بعدی برای اکثر خواصّ می باشد.

ــ برهان عشق و حبّ
۱ـ انسان با علم حضوری و وجدانی می یابد که در ذات خود ، عاشق کمال محض ، بقاء ابدی ، قدرت مطلق ، آگاهی نامتناهی و رهایی از تمام قیدها و محدودیّتها است. لذا هر چه از این امور به او داده شود ، باز بیشترش را طلب می کند.
۲ـ عاشق و معشوق ، مثل بالا و پایین ، علم و جهل و امثال این امور ، لازم یکدیگرند ؛ که یکی بدون دیگری معنی ندارد. لذا اگر کسی گفت: من عاشقم. از او پرسیده می شود: عاشق چی هستی؟ چون عاشق وقتی عاشق است که معشوقی باشد.
۳ـ پس در دار هستی ، کمال محض ، بقاء ابدی ، قدرت مطلق ، آگاهی نامتناهی و وجود رها از تمام قیدها و محدودیّتها موجود است ؛ و الّا عشق بالفعل انسان به این امور ،معنایی نداشت. و چنین موجودی همان واجب الوجود است.
درک این برهان برای برخی افراد آسان نیست ؛ لذا ممکن است برای برخی شبهاتی درباره ی این برهان پدید آید ؛ که اگر به مقدّمه ی دوم و مثالهای ضمن آن توجّه کافی داشته باشند ، این اشکالات رفع خواهد شد.

ــــ برهان وجوب و امکان
مقدّمات این برهان در عین این که بدیهی اند ولی تصوّر موضوع و محمول آنها ممکن است برای برخی افراد دشوار باشد. آنچه پیشتر درباره ی وجود و ماهیّت گفته شود ، در حقیقت برای این بود که مقدّمات این برهان بیشتر روشن شود.
ــ تقریر برهان ،مبتنی بر استحاله ی تسلسل.
۱ـ شکّی نیست که خارج از وجود ما موجودی هست. چون انکار این امر منجر به سفسطه می شود.
۲ـ این موجود ، بنا به فرض عقلی از دو حال خارج نیست ؛ یا واجب الوجود (عین وجود) است یا عین وجود نبوده ، ممکن الوجود است که نسبتش به وجود و عدم یکسان می باشد.
۳ـ اگر این موجود عین وجود بوده ، واجب الوجود است ، مطلوب ثابت است ؛ امّا اگر ممکن الوجود بوده نسبتش به وجود و عدم یکسان است ؛ برای موجود شدن ، محتاج علّت(وجود دهنده) است.
۴ـ حال علّت آن نیز یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود. اگر واجب الوجود باشد ، مطلوب ثابت است ؛ امّا اگر ممکن الوجود باشد ، خود آن علّت نیز محتاج علّت دیگری است. به این ترتیب بحث منتقل می شود به آن علّت سوم و فرضهای قبلی در مورد آن نیز جاری می شود. همینطور بحث منتقل می شود به علّت چهارم و پنجم و … .
۵٫ و چون دور و تسلسل علل عقلاً محال است بنا بر این ، این سلسله ی علل نمی تواند بی نهایت باشد ؛ بلکه باید در جایی به علّتی برسیم که فوق آن علّتی نباشد. که آن همان واجب الوجود می باشد.

ــ تقریر برهان بدون استفاده از استحاله ی تسلسل.
۱ـ شکّی نیست که ممکن الوجودهایی هستند.
۲ـ اگر مجموعه ی همه ی ممکن الوجودها را یکجا فرض کنیم ، به نحوی که هیچ ممکن الوجودی خارج از این مجموعه باقی نماند ، باز عقل حکم به ممکن الوجود بودن کلّ این مجموعه خواهد نمود. چون از اجتماع تعداد زیادی ممکن الوجود که همگی محتاج به علّت هستند ، واجب الوجود ، درست نمی شود. حتّی اگر تعداد اعضای این مجموعه بی نهایت باشند باز کلّ مجموعه ، ممکن الوجود خواهد بود.
۳ـ پس کلّ مجموعه ی ممکن الوجودها ، محتاج علّت است.
۴ـ حال، علّت این مجموعه یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود است.
۵ ـ امّا ممکن الوجود نمی تواند علّت این مجموعه باشد ؛ چون طبق فرض ما ، همه ی ممکن الوجودها داخل این مجموعه هستند و خارج از این مجموعه ، ممکن الوجودی نیست که علّت این مجموعه باشد ؛ پس لاجرم ، علّت این مجموعه واجب الوجود است.

برهان اخیر یکی از محکمترین براهین خداشناسی می باشد که اگر کسی معنی درست ممکن الوجود و واجب الوجود را ــ آنچنان که در ابتدای پاسخ گفتیم ــ بداند ، در درستی آن ذرّه ای شکّ به خود راه نمی دهد.
امّا براهینی که در ادامه ذکر می شوند ، صورتهای گوناگون برهان صدّیقین می باشند که طرح آنها برای برای عموم چندان کارساز نیست ؛ چرا که فهم مقّدمات آنها در عین بداهت ، برای اکثر مردم مقدور نمی باشد. البته با مطالبی که در صدر پاسخ گفته شد ، فهم این براهین نیز آسانتر خواهد بود.
ــــ برهان صدّقین
برهان صدّقین که خالص ترین براهین است تقریرات فراوانی دارد که به برخی از آنها به اجمال و بدون توضیح اصطلاحات اشاره می شود. فهم عمیق و درست این براهین نیازمند تبحّر در حکمت متعالیه(مکتب فلسفی ملاصدرا) است.
تقریر اوّل
۱٫ انکار واقع مساوی با سفسطه است ؛ لذا شکّی نیست که واقعیّتی هست. ۲٫ واقع نقیض عدم است. ۳٫ بنا بر این ، اصل واقعیّت عدم بردار نیست. ۴٫ چیزی که عدم بردار نیست واجب الوجود است. ۵٫ پس واجب الوجود موجود بوده حاقّ واقع است.
تقریر دوم
۱٫ وجود ، حقیقت واحد اصیل است. ۲٫ حقیقت وجود ، نقیض عدم است ؛ لذا عدم بردار نیست. ۳٫ پس حقیقت واحد وجود ، واجب الوجود است.
تقریر سوم
۱٫ وجود یا مستقلّ است یا رابط. ۲٫ به علم حضوری شکّی نیست که وجود خود من ، وجود رابط است نه مستقلّ. ۳٫ وجود رابط ، بدون وجود مستقل معنی ندارد. ۴٫ پس وجود مستقلّ موجود است.

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

دیدگاه ها