سرخط خبرها

آیا انسان به اختیار خود به دنیا آمده است؟

پرسش:

سوال ۱- ایا درست است که : خدا نه تنها انسان را به اجبار وارد دنیا نکرده بلکه حتّی کمالات وجودی او را هم بدون خواست خودش خلق نمی کند. خدا انسان را فقط ایجاد نمود ؛ و چون می خواست همه ی وجود انسان به دست خودش ساخته شود ، او را در پایین ترین مرتبه ی ممکن برای وجود انسانی آفرید که عبارت است از وجود ذرّی انسان
« و هنگامى را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم ، ذریه ی آنان را برگرفت و…>>
اگر درست است پس چرا در دعا می خوانیم لا یملک لنفسی نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حیاتا.یعنی ما مالک ضرر و … و حیات و … نیستیم .
۲- از عالم ذر ما چه چیزی را به یاد می آوریم ؟ مثلا ما در آخرت اعمال را به یاد می آوریم ؟
۳- حال اگر در دنیا آمدن اختیار داشته باشیم و طبق پیمانی باشد که در علم ذر گرفته شده (طبق سوال ۱), آیا در به وجود آمدن در عالم ذر نیز اختیار داشته ایم ؟

پاسخ:
۱ـ جبر و اختیار وصف فعل هستند نه وصف هر چیزی؛ به دنیا آمدن فعل انسان نیست که متّصف به جبر یا اختیار شود؛ لذا انسان نه جبراً به دنیا آمده نه اختیاراً، همان گونه که رنگ آبی نه زوج است نه فرد. چون اصلاً زوجیت و فردیت، وصف رنگ نیست. (دقّت شود!)

۲ـ کمالات بشر دو گونه اند؛ برخی از آنها متعلّق خواست و اراده ی بشر نیستند تا جبری یا اختیاری باشند، امّا برخی دیگر، متعلّق خواست و فعل بشر هستند، که این گونه کمالات را تا خود شخص نخواهد و مقدّماتش را فراهم نکند، خدا افاضه نمی کند.

۳ـ امّا حساب انسان از بشر جداست.
هر انسانی بشر است، امّا هر بشری انسان نیست.
بشر از بشره گرفته شده که به معنی پوست می باشد. این موجود دو پای راست قامت را بشر گویند چون برخلاف اکثر موجودات زنده، پوستش پیداست و مثل حیوانات، لباس طبیعی ندارد. امّا انسان را دو منشاء اشتقاق است گاه از اُنس است و گاه از نسیان؛ که اوّلی فقط لایق مؤمنان است که با خدا انس می گیرند و دومی همتراز بشر است. لذا در قرآن کریم، گاه از کافر با عنوان انسان یاد شده و گاه با عنوان انعام و حمار و دوّاب(جنبنده) و امثال آن. این به آن سبب است که لفظ انسان، دو منشاء اشتقاق دارد.
با این مقدّمه عرض می شود:
بشر در ابتدای خلقت، حیوان بالفعل و انسان بالقوّه است؛ لذا به اختیار خود اوست که انسان بشود یا نشود. اگر خواست و تلاش نمود، خدای تعالی روح انسانی به او عنایت می کند و اگر نخواست، با همان روح بشری زیست می کند و در آخرت، در شمار حیوانات محشور می شود.
جماد را یک مرتبه روح است. نبات را دو مرتبه، حیوان را سه مرتبه، و بشر نوعی از حیوان است؛ لذا کفّار هم سه مرتبه روح دارند و در ردیف حیواناتند. امّا انسان(مؤمن) را چهار مرتبه روح است؛ لذا نوعی است برتر از بشر؛ و بشریت جنس منطقی اوست؛ کما اینکه حیوانیت، جنس منطقی بشر است. امّا معصوم را پنج مرتبه روح است. لذا معصوم نوعی است برتر از مؤمن. لذا فرمود: « وَ کُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَهً (۷) فَأَصْحابُ الْمَیمَنَهِ ما أَصْحابُ الْمَیمَنَهِ (۸) وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَهِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَهِ (۹) وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ (۱۰) أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ ــــــ و شما سه گروه بودید. (۷) پس اصحاب یمین و چیست اصحاب یمین؟! (۸) و اصحاب شمال، و چیست اصحاب شمال؟! (۹) و سبقت گیرندگان سبقت گیرندگان (۱۰) آنهایند مقرّبان.» (الواقعه)
آری بشر جنس است و سه نوع دارد؛ اصحاب شمال، اصحاب یمین و السابقون السابقون.
تا سنّ بلوغ، هنوز هویت شخص معلوم نیست؛ از آن به بعد است که به اختیار خویش، هویت و نوعیت خود را انتخاب می کند؛ و هر لحظه هم می تواند تغییر نوعیت دهد. البته دایره ی انتخاب در اکثر افراد، بین اصحاب شمال بودن (قسمی از اقسام حیوان بودن) و اصحاب یمین بودن (قسمی از اقسام انسان بودن) است.
اینکه در قرآن کریم از اصحاب شمال با عناوین مختلف مثل کلب، حمار، انعام و … یاد شد، برای آن است که خود اصحاب شمال، اقسام دارند. اصحاب یمین هم اقسام دارند مثل محسنین، متّقین، ذاکرین، شاکرین، عابدین، صابرین و … . البته بشر قابل آن است که در آن واحد، چندین نوع باشد.
این بحث، را به اجمال بیان کردیم؛ چرا که اوّلاً بحث غامضی است. ثانیاً مردمان را تاب تحمّل این گونه حقایق نیست. شما بزرگوار هم لطف نموده این مطلب را در معرض دید ضعفا قرار ندهید!
امّا « لا یملک لنفسی نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حیاتا.»
کسی مالک خود نیست کجا رسد مالک کمالات خود باشد؛ مالک حقیقی خداست و بس. کسب کمال کردن به معنی مالک کمال شدن نیست بلکه به معنی لایق کمال شدن است. وقتی لایق کمال شدی، کمال را به تو می دهند امّا خدا با اعطاء کمال، مالکیت آن کمال را از خودش سلب نمی کند، بلکه همچنان مالک آن است؛ لذا اگر فرد، لیاقت سابق را از دست بدهد، خدا هم کمالی را که داده پس می گیرد. بر همین اساس که خدای تعالی از مقام خلیفه اللّهی تعبیر کرد به امانت « إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَینَ أَنْ یحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً» (الأحزاب:۷۲)

۲ـ در موطن ذرّ ـ نه عالم ذرّ ـ توحید فطری را به جان داریم نه به یاد. تمام گرایشات فطری ما، نتیجه ی عهد الست هستند. در موطن ذرّ، بی استثناء، همه ی انسانها اقرار به توحید نموده اند. لذا انتخاب اینکه ما از کدامیک از سه گروه خواهیم بود، ربطی به موطن ذرّ ندارد. بلکه در آن موطن از ما عهد توحید گرفتند تا بعداً اگر به اختیار خویش از اصحاب شمال شدیم، عذری نداشته باشیم.
فرمود: « وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنی‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلى‏ شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا یوْمَ الْقِیامَهِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هذا غافِلین‏ ــــــــ و آن هنگامه که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذرّیه ی آنها را برگرفت؛ و آنها را گواه بر خویشتن ساخت؛ (و فرمود:) «آیا من پروردگار شما نیستم؟» گفتند: «آرى، گواهى مى‏دهیم.» (چنین کرد تا مبادا) روز رستاخیز بگویید: «ما از این، غافل بودیم.» » (الأعراف:۱۷۲)

۳ـ به وجود آمدن، بی معنی است. تمام موجودات، از ازل در علم خدا بوده اند. موجودات از علم، به عین آمده اند؛ یعنی از علم ذاتی خدا، به علم فعلی خدا تنزّل نموده اند. لذا تک تک موجودات، هم فعل خدا هستند هم علم فعلی اویند.
و گفتیم که اختیار، وصف فعل است؛ و تنزّل از علم به عین، فعل ما نبوده که در آن، مختار یا مجبور باشیم.
البته در باب اختیار، لطایف دیگری هم هست که مجال گفتنش نیست؛ و کلاس می خواهد. همین اندازه گفته شود که تعبیر فاعل مجبور، تعبیری است متناقض مثل دایره ی چهارضلعی. مجبور یعنی کسی که فعلش فعل دیگری است نه فعل خودش؛ و فاعل یعنی کسی که فعل انجام می دهد. لذا فاعل بودن با مجبور بودن، سازگار نیست. بنا بر این، فاعل مجبور، اساساً قابل فرض هم نیست، همان گونه که دایره ی چهارضلعی قابل فرض نیست.
اختیار وصف وجود است؛ لذا هر وجودی خودش واحدی از اختیار است. لذا هر موجودی هر چه کند اختیاری است. اگر قلب ما می تپد به اختیار خودش می تپد؛ اگر معده ی ما حرکت می کند، به اختیار خودش حرکت می کند. اگر زمین به دور خورشید می چرخد، باز به اختیار خودش می چرخد.
« ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِی دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَینا طائِعینَ ــــ سپس به آفرینش آسمان پرداخت، در حالى که به صورت دود بود؛ به آن(آسمان) و به زمین گفت: بیایید، خواه با میل و رغبت و خواه بی میل و از سر اکراه! آنها گفتند: «می آییم از روى میل و رغبت.» » (فصلت:۱۱)
فعل طوعی و اکراهی، هر دو از اقسام فعل اختیاری اند؛ و زمین و آسمان خودشان شهادت داده اند که با میل و رغبت فرمان خدا را اطاعت می کنند.
اختیار هم به معنی قرار گرفتن بین دو راهی نیست. مگر خدا مختار نیست؟ آیا خدا بین دو راهی گیر می کند؟
اختیار یعنی انجام خیر. لذا هر موجودی کاری را می کند که خیر اوست. لکن خیری هر موجودی متناسب با ذات اوست. شهوترانی و جنایت و امثال اینها هم خیر نفس امّاره است. نفس امّاره هم از اینها لذّت می برد. عقل هم از خوبی و علم و امثال اینها لذّت می برد. و انسان چون هم عقل دارد هم نفس، لذا در مواردی اختیار این دو با همدیگر تعارض پیدا می کند. لذا انسان به خاطر اینکه دو قوّه ی متعارض دارد و هر کدام آنها نیز مختارند، بر سر دو راهی قرار می گیرد؛ نه دو راهی خیر و شرّ، بلکه بر سر دو راهی خیر و خیر. اینکه خیر عقل محقّق شود یا خیر نفس. خیر نفس، از نظر عقل، شرّ است و خیر عقل هم از نظر نفس شرّ است. لذا جنگ عقل و نفس بر سر خیر و شرّ نیست بلکه بر سر خیر و خیر است؛ یعنی هر کدام می خواهد خیر خودش را محقّق کند؛ لکن ظرف یکی است و در یک ظرف خیر عقل و خیر نفس با هم جمع نمی شوند؛ چون خیر این، شرّ آن است و خیر آن، شرّ این است. لذا هر کدام آنها غالب شدند، آدمی محلّ ظهور فعل او می شود.

Print Friendly, PDF & Email
0 0 vote
Article Rating
No votes yet.
Please wait...
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x