سرخط خبرها

معیار شیعه و سنی بودن چیست ؟

پرسش:

شیعه حقیقی بخش اول :
شیعه را در سه وجه و ساحت مختلف میتوان بررسی کرد.
ساحت فقه
ساحت کلام
ساحت عرفان
هرکدام از این حوزه ها میتواند معیاری برای تعیین شیعه بودن یا اهل سنت بودن باشد. می کوشم این سه حوزه را جداگانه به دید آورم.
در فقه کدام اصول فقهی میتواند معیار برای شیعه بودن باشد؟ مثلا اگر کسی قائل به قیاس بود، شیعه نیست؟ دو ایراد است، اولا اینکه چه کسی گفته است قائلین به قیاس شیعه نیستند؟ این حکم را از کجا می آوریم؟ ایا این یک امر قراردادی و اعتباری است؟ مثلا عده ای اعتبار کرده اند که قائلین به قیاس شیعه نیستند. خوب. این عده معیارشان چیست و از کجا این معیار را بدست آورده اند؟
ثانیاً، مگر کم بودند فقیهانی که در زمانه خودشان به قیاس متهم شده و حتی تکفیر شده اند. مانند ابن ادریس، یا ابن جنید که هردو از نظر فقیهان زمان خود متهم به قیاس بودند و تکفیر شدند ولی بعدها شدند از برگترین فقیهان شیعه!
یا برعکس، کسی مانند ابن عربی که معروف است از اهل سنت به شمار میرود، قیاس، یا استحسان و مصالحه مرسله را نمی پذیرد. پس با این حساب او را باید شیعه بدانیم؟ اساساً کسی اگر با فقه مقارن آشنا باشد میبیند چقدر شباهت بین آراء فقهی شیعیان و اهل سنت وجود دارد و گاهی این شباهتها تا مبانی هم میرود.
یا شاید بگویند منابع فقه شیعی مرز میان شیعه و سنی را روشن میکند. این سخن هم دقیق نیست. چراکه اولا جز در تعریف سنت مابقی منابع مشترک است. ثانیاً همان سنت هم چندان روشن نیست. شیعه قول و فعل و تقریر معصوم را سنت می داند. و معصوم اعم از پیامبر و اهل بیت علیهم السلام است. ولی مساله این است که قول و فعل تقریر معصوم یک امر ابژکتیو نیست که ما آن را معیار و سنجه قرار دهیم. برای همین هم بحث مهم حجیت یا عدم حجیت خبر واحد در بین اصولیون درگرفت. وقتی اساس و بنیاد این قول و فعل و تقریر بر ظنیات است، دیگر هیچ فرقی نمیکند مفهوم معصوم محدود به رسول الله شود(آنگونه که اهل سنت میگوید،) یا اهل بیت علیهم السلام را نیز دربرگیرد(چنان که شیعیان تاریخی معتقدند).
اجماع هم که آنقدر سست و بی اساس است که کثیری از فقهای شیعه نیز عطایش را به لقایش بخشیده اند.
پس در واقع آنچه به عنوان منابع فقه میتواند بطور متقن مورد رجوع باشد، فقط کتاب و عقل است.
این دو منبع هم بین شیعه و سنی مشترک است. پس چه چیزی در فقه میماند که بتوان با یقین آن را مرز میان شیعه و سنی قرار داد؟ بازهم تأکید میکنم چه امر یقینی باقی میماند؟
آنچه به مثابه وجوه اختلاف فقه شیعیان و اهل سنت طرح است، اساساً امور غیر یقینی و ظنیاتی است که هر دو گروه اعتبار کرده اند و هیچ بنیاد مستحکمی برایش وجود ندارد.
شیعه حقیقی بخش دوم:
در بخش نخست دانستیم که اساساً فقه نمیتواند معیار خوبی برای تعیین مرز میان شیعه و سنی باشد.
اکنون در این مرحله میخواهیم ساحت کلام را به دید آوریم.
چنانکه میدانیم کلام اسلامی از دیرباز به سه نحله تقسیم شده است. اشاعره، معتزله و امامیه.
هرکدام از این سه نحله، بزرگان و صاحب نظران خود را دارد. آنچه به اجمال میتوان درباب مبنای تفکر این سه حوزه کلامی برشمرد مساله جبر و اختیار است. البته موضوعات دیگری نیز در بین متکلمین مورد بحث و مناقشه بوده ولی این مساله در بین مسائل دیگر جایگاه ممتازی دارد.
به اجمال میتوان گفت، اشاعره جبری مسلک و معتزله، قائل به تفویض بودند و امامیه به امر و بین الامرین معتقدند.
پرسشی که در این مقام میتوان طرح نمود این است که آیا مسائلی از این دست به واقع میتواند مرز میان شیعه و سنی بودن افراد را تعیین کند؟ وقتی به تاریخ و شرح افکار و احوال اندیشمندان رجوع میکنیم، پاسخ منفی می یابیم. یعنی برحسب ظاهر میتوان کسانی را یافت که در مذهب شیعه (امامیه) بودند ولی قائل به جبر هستند. و یا در بین اهل سنت کسانی را یافت که قائل به امر و بین الامرین باشند.
اساساً مباحث کلامی نمیتواند معیار و سنجه واقعی برای تعیین شیعه و سنی بودن افراد باشد.
این نامعیاری آشکارتر میشود، وقتی به درون این مباحث وارد میشویم و از نزدیک این مسائل را پی میگیریم.
برای مثال امر و بین الامرین که شیعیان و متکلمین امامی با استناد به روایتی از امام صادق بدان باور دارند، چنان مورد تفاسیر متفاوت و حتی متناقضی شده است که گاهی بسیار سطحی و عوامانه طرح میشود. فی المثل در تفسیر این امر بین الامرین برخی با یک نگاه مکانیکال و مادی، تلقی وسط داشته اند و پنداشته اند، بین الامرین یعنی اینکه کمی اختیار و کمی جبر است!
برخی نیز پنداشته اند که معنای بین الامرین این است که آدمی در برخی امور اختیار دارد، و در برخی امور مجبور است!
همه این تفاسیر ساده انگارانه از روایت معصوم(ع) دلالت بدین امر دارد که اساساً تلقی کلامی متکلمان شیعی نیز یک امر واحدی نبوده و در معرض تفسیر و تأیل قرار دارد.
با چنین وضعیت، سخن گفتن از معیار کلامی برای تعیین شیعه و سنی نیز امری بیهوده و بی بنیاد است.
پس کلام نیز نمیتواند معیار متقنی برای تعیین شیعه و سنی بودن افراد باشد.
شیعه حقیقی بخش سوم
سومین ساحتی که میتوان در آن به تمییز شیعه و اهل سنت پرداخت، ساحت عرفان و حکمت است.
راقم این سطور براین باور است که تنها ساحتی که میتواند معیار و مناط تمییز شیعه از غیر شیعه باشد، همین ساحت حکمت و عرفان است و تنها در همین ساحت است که مفهوم شیعه خود را شکل می دهد و معنا می یابد. این سخن بدان معناست که اساساً شیعه حقیقی (نه شیعه تاریخی) عارفان هستند و هم ایشان هستند که حقیقت شیعه را در طول تاریخ به منصه ظهور آورده اند.
اما دلیل این مدعا چیست و چرا باید کثیری از بزرگان حتی فقه و کلام شیعه تاریخی را از دایره شیعه حقیقی بیرون نهاد؟ شاید برای کثیری از شیعیان!!، امروزه دشوار باشد که بزرگانی از فقه و حدیث و کلام تاریخشان را از دایره شیعه بیرون ببیند، اما واقعیت این است که اگر به دنبال شیعه حقیقی و حقیقت شیعه هستیم باید از بند مشهورات تاریخی رها شویم و عاداتی که صرفا بر اثر تکرار، بدیهی شده را کنار نهیم. فلان شیخ، و فلان علامه و فلان آیت الله و ثقه الاسلام و حجه الاسلام نمیتوانند حقیقت شیعه باشند حتی اگر صاحب صدها کتاب در فقه و حدیث بوده باشند و ارکان حدیثی برای این شیعه تاریخی ساخته باشند، مگر اینکه در ساحت عرفان و حکمت به حقیقت شیعه نائل آمده باشند. لذا ما از قضاوت درباب افراد پرهیز میکنیم و به دنبال این نخواهیم بود که فی المثل آیا شیخ صدوق یا شیخ طوسی با آن همه کتاب آیا شیعه حقیقی محسوب میشوند یا نه!
آنچه برای راقم این سطور حائز اهمیت است مفهوم شیعه حقیقی است که بتواند آن را از شیعه تاریخی متمایز سازد.
مهمترین موضوع در عرفان و حکمت، مفهوم ولایت است. شاید برخی ایراد بگیرند که مفهوم امامت نزد متکلمین هم مطرح است، پس چرا بدان در کلام پرداخته نمیشود؟ در پاسخ میتوان چنین توضیح داد، که مقسم ما در شیعه حقیقی، مقوله حقیقت است، نه صرفا مسائل علمی و بحثی. این درست است که در بین متکلمین و کلام امامیه، بحث امامت بحثی جدی و مهم است، اما دو نکته است. نخست اینکه فقط بحث است. یعنی یک نسبت حصولی وجود دارد. متکلم درباب امامت بحث میکند این بدان معنا نیست که لزوماً حقیقت آن بحث را به حضور دریافته باشد. متکلم میتواند کتابی در اثبات امامت بنویسد، و در عین حال هیچ حظی از حقیقت امامت نبرده باشد و هیچ ایمانی هم نداشته باشد. این خاصیت کلام است که ساحت حصول و بحث و جدل است.
اما چون مقسم ما در شیعه حقیقی، حقیقت است، پس باید امری و ساحتی مورد قضاوت و معیار قرار گیرد که نسبت حقیقی و حضوری حاکم باشد، یعنی نسبتی که فرد در آن نسبت، آن معنا را حضور کرده باشد و صرفا مفهوم نباشد. در واقع شیعه حقیقی با معنا کار دارد، و شیعه تاریخی(متکلم یا فقیه) با مفهوم در ارتباط است.
نکته دیگر این است که در کلام امامیه، بحث درباب امامت است، حال آنکه در نزد عرفا مساله ولایت است و تفاوت در این است که ولایت اعم از امامت است. عرفا در نسبتی حضوری به دیدار حقیقتی نائل میشوند که بر کل هستی حاکم است و در این نسبت حضوری عام، مصادیق خاص آن را نیز درک میکنند. اما برای متکلم چون هیچ نسبت حضوری طرح نیست، خود را با مصادیق تاریخی ولیت، یعنی امامت مشغول می سازد تا بتواند بطور حصولی عظمت و بزرگی برخی از مصادیق ولایت یعنی اهل بیت را اثبات نماید. این اثبات مصادیق جزیی ولایت به شکل امامت در طول تاریخی، اساس و ماهیت شیعه تاریخی را شکل داده است که صرفا در تولید ابنوه آثار به کار می آید و جزء ایجاد افتراق بین مسلمانان هیچ حاصلی نداشته است.
وقتی به تاریخ این شیعه تاریخی رجوع میکنیم و حجم وسیعی از کتب در اثبات امامت اهل بیت را میخوانیم، و فی المثل کتابی مانند الغدیر مرحوم امینی را در دست میگیریم، چه اتفاقی رخ میدهد؟ آیا خواننده این کتاب معظم، با شیعه حقیقی مواجه میشود و به حقیقت شیعه نائل میشود؟ هرگز. آنچه رخ میدهد، صرفا انبان ذهنی خواننده پر میشود از کثیری احادیث و روایات در اثبات حقانیت امیرالمومنین در ساحت ذهن و حصول. این همان چیزی است که نامش را شیعه تاریخی مینامیم. در حالیکه شیعه حقیقی نه در نسبت حصولی، بل در ساحت حضوری به دیدار حقیقت امامت یعنی ولایت نائل می آید.
اما داسنتیم که ولایت مهمترین مساله در عرفان است و عارف بدین خاطر عارف میشود که ولایت را به جان می آزماید.
ولایت نزد عارفان بدان معناست که حقتعالی ولی کسانی است که ایمان آورده اند و ولایت بدان معناست که حق تعالی همه هستی را خواه تککوینی و خواه تشریعی در ید هدایت خویش دارد و هیچ موجودی نیست در ذیل هدایت او نباشد. ولیگ نیز از اسما< الله است و به همین سبب برخی از انسانها مظهر این اسم میشوند و ولایت الهی بدانها تجلی میکند و ظهور می یابند. درباب مفهوم ولایت و اقسام آن در کتب عارفان مطالب مفصلی وجود دارد، اما آنچه در این مقام می بایست گفته آید این است که شیعه حقیقی نخست این حقیقت را به حق الیقین می ازماید که همه عالم تحت ولایت انسان کامل است و این انسان کامل در هر دوره ای حضور دارد، گرچه ظاهر نباشد. شیعه حقیقی این حضور بدون ظهور را در می یابد و میکوشد در این نسبت حضوری با ولی الهی قرار گیرد و بدان تقرب جوید. شیعه حقیقی تا به دیدار ولی الله الاعظم نائل نشود و در نسبت حضوری با نباشد، خود را درگیر مباحث انتزاعی مصادیق تاریخی ولیایت نمیسازد. شیعه حقیقی میداند که وظیفه اش درک حضوری ولی الله اعظم است، نه اثبات نظری مقام امام یا امیر المومنین. او این وظیفه را برای مکتلمین رها میسازد و خود به دنبال آن میشود تا در نسبت حضوری حقیقت ولایت و ولی خدا را درک کند. او میداند که با خواندن کتاب و نوشتن هزاران کتاب در اثبات امامت یک مصداق خاص، نمیتوان به حضور ولی خدا نائل آمد. قرب ولی خدا، آدابی دیگر دارد و این آداب جملگی در کتب عارفان به دقت بیان شده است. وجود پیر و مرشدی برای تقرب ساحت ولی الله الاعظم، امر ضروریست و سیر و سلوکی باید تا این تقرب حاصل شود. شیعه حقیقی در نسبت حضوری با ولی خدا، بدین حقیقت نیز نائل می آید که اساساً اسلام هنوز ظهور نیافته است و در کمون غیب است و با این حال رحمت واسعه الهی عام است و همه مخلوقات را در برمیگیرد. شیعه حقیقی مظهریت اسم رحمان میشود تا بتواند رحمت خاصه الهی را برای خود بدست آورد. او میداند تا زمانیکه به همه مخلوقات رحمت عام نداشته باشد، هرگز نمیتواند مشمول رحمت خاصه باشد که همان تقرب به ساحت ولی الله الاعظم است. از همین رو شیعه حقیقی هرگز در دام کینه جویی با خلایق نمی افتد خاصه کینه های تاریخی. شیعه حقیقی میداند کسانی که به اسم دفاع از اهل بیت و با عنوان تولی و تبری دائما زبان به دشنام می گشایند و اندرون پلید خود را با این عناوین ظاهر میسازند، نه تنها شیعه نیستند، بل هزاران هزار فرسنگ از حقیقت دورند و در ظلمات کفر غوطه ورند. شیعه حقیقی خود را با هیچ امر انتزاعی و وهمی مانند تاریخ درگیر نمیسازد، بل میکوشد، ولی حی و حاضر (اما غایب) را درک کند. او با یقینیات حقیقت دین را می یابد و در مواجهه با دین مانند بنی اسرائیل(داستان گاو و موسی) دنبال مساله تراشی نیستند. دینداری شیعیان تاریخی مانند قوم بنی اسرائیل است زمانیکه کسی به قتل رسیده بود و نزد موسی رفتند تا از او کمک بگیرند، و موسی به اذن الهی به آنها گفت بروید گاوی را ذبح کنید و خونش را به مقتول بمالید تا مقتول خودش زنده شود و قاتلش را معرفی کند. اما قوم بهانه گیر بنی اسرائیل دائمکا از کم و کیف گاو پرسیدند. لاغز باشد، یا چاق؛ پیر باشد، یا جوان. چه رنگی باشد، چه سنی باشد، و... و به موازات این بهانه گیر و طرح مسال، تکلیفشان نیز سخت تر میشد. دینداری شیعیان تاریخی مانند همین قوم دینداری مساله محور است. توضیح المسائل جای کتاب الله می نشیند و به جای حصول جای حضور. شیعه درون یک شبکه پیچیده ای از شبه علومی مانند علم رجال و علم الحدیث گرفتار میشود تا بتواند به انجام یک عمل و تکلیف دست یابد. برای استحکام این شبکه پیچیده، سلسله راویان و محدثین شکل میگیرد ودر حقیقت به تقویت آتوریته این شبکه تعداد مسائل افزوده میشود تا هیچ کس نتواند به تنهایی به دین دست یابد مگر از رهگذر این شبکه و این سلسله جلیله! پاسخ: متن مذکور رسواتر از آن است که نیاز به ارزیابی داشته باشد. مثلاً کسی که مسأله ی جبر و اختیار را به عنوان یک معیار مورد بررسی قرار می دهد، در وادی اعتقادات، قطعاً یک بی سواد تمام عیار است. از صدر اسلام تا کنون، هم بین متکلّمین، هم بین فقها هم بین عرفا، اتّفاق نظر بوده که عمده اختلاف شیعه و اهل سنّت، در بحث امامت است؛ آن هم نه در وجوب وجود امام، بلکه در اوصاف امام و در نحوه ی تعیین مصداق آن، و در مصادیق خارجی آن. دقّت شود! می گوییم امامت نه ولایت. چون ولایت را اهل سنّت هم قبول دارند، اگر چه آنها ولایت را متفاوت معنی می کنند. هر محقّق عاقل و منصفی با اندک تحقیقی می فهمد که فقه، تابع کلام است. عرفان هم تابع کلام است. لذا فقه شیعه و فقه اهل سنّت، حقیقتاً دو مشرب فقهی اند، اگر چه بینشان اشتراکاتی هم هست. حتّی آن فقیه شیعه ای هم که قائل به قیاس شود، فقهش فقه اهل سنّت نمی شود. مگر تمام تفاوت این دو مشرب فقهی، در قبول یا عدم قبول قیاس است؟ تفاوت فقه اهل سنّت و فقه شیعه، دقیقاً ریشه در بحث امامت دارد. فقه شیعه، قیاس را قبول ندارد، چرا؟ چون امامان شیعه از قیاس نهی نموده اند. پس فقیه شیعه که به بطلان قیاس معتقد است، در درجه ی نخست، دلیلش آن است که قول ائمه ی شیعه را حجّت می داند. بر همین اساس هم هست که قائل به حجیت قیاس (قیاس اصولی نه قیاس منطقی) در حکم منکر امامت است. چون احادیث ائمه(ع) که قیاس را باطل اعلام نموده اند، در حدّ تواترند. و تواتر، قطع آور است. لذا اینکه ائمه(ع) قیاس را باطل می دانسته اند، از قطعیات شیعه است نه از ظنّیات. بر این اساس، شیعه ی قائل به حجّیت قیاس، اگر ملتفت باشد که احادیث نهی کننده از قیاس، تواتر دارند، در حکم کسی است که قول ائمه(ع) را حجّت نمی داند. بلی اگر ملتفت این معنا نباشد، حسابش جداست. ضمناً باید دید قائل به قیاس، چه نوع قیاسی را حجّت می داند. قیاس اصولی (تمثیل منطقی) را قیاس منطقی(برهان) را؟! آنچه اهل بیت(ع) از آن نهی نموده اند، همان قیاس اصولی است که منطبق است بر تمثیل در اصطلاح منطق. معیار شیعه بودن را در عرفان هم نمی توان جست. چون همان گونه که فقه شیعه و فقه سنّی داریم، عرفان شیعه و عرفان سنّی هم داریم. امام محمّد غزّالی، جزء عرفاست، و قطعاً سنّی است. حسن بصری، قطعاً از عرفاست، و قطعاً هم سنّی است. جامی هم قطعاً عارف و قطعاً سنّی است، که برخی ها به خاطر مدایحی که برای اهل بیت(ع) گفته، توهّم کرده اند که او شیعه است، در حالی که مدح اهل بیت(ع) اختصاص به شیعه ندارد، حتّی شافعی و احمد حنبل و دیگران بزرگان سنّی هم اهل بیت(ع) را مدح نموده اند. پس اگر عارف بودن مساوی با شیعه بودن است، لابد باید هر چه عارف سنّی است، شیعه محسوب شوند. بلکه حتّی در مسیحیت و آیین یهود هم عارف بوده و هست. لذا همان گونه که درستی یا نادرستی یک مکتب فقهی، در گرو منشاء کلامی آن مکتب فقهی است، درستی و نادرستی یک مکتب عرفانی هم در گرو درستی و نادرستی منشاء کلامی آن است. پس معیار شیعه و سنّی بودن را باید در علم کلام جست. خود فقها وقتی می خواهند فقه خود را فقه شیعه یا فقه اهل سنّت بنامند، معیار را در خود فقه نمی جویند بلکه تکیه می کنند به پشتوانه های کلامی فقه خودشان. خود عرفا هم وقتی می خواهند خود را عارف شیعه یا عارف سنّی بنامند، وجه ممیز را از خود عرفان نمی آورند بلکه وجه ممیز را از اعتقادات کلامی خود می آورند. شیعه بودن یک معیار اصلی و تعداد زیادی معیار فرعی دارد که باز گشت همه ی آن معیارهای فرعی، به همان یک معیار اصلی است. معیار اصلی شیعه بودن چیست؟ معیار اصلی، بحث امامت است. ــ نقاط اشتراک و اختلاف دو مذهب در بحث امامت 1ـ هر دو مذهب، تقریباً تعریف واحدی از امام دارند. 2ـ هر دو مذهب، وجود امام را ضروری و واجب می دانند. 3ـ شیعه معتقد است که امام باید معصوم از گناه و خطا و سهو باشد ولی اهل سنّت تنها عدالت را در امام شرط می دانند نه عصمت را. لذا شیعه به استاندارد حدّاکثری در امام قائل است و اهل سنّت به استاندارد حدّ اقلّی. 4ـ شیعه معتقد است که امام باید افضل مردم از حیث علم و معنویت باشد تا بتواند دیگران را نیز ترقّی دهد ؛ ولی اهل سنّت منکر این معنا بوده قائلند که وجود شخصی عالمتر از امام و فاضلتر از او در میان امّت مشکلی ندارد. لذا با اینکه عدّه ای از آنها اعتراف دارند که امیرمومنان (ع) از حیث علم و مقام معنوی برتر از خلفای سه گانه بوده ولی بر این باورند که آنان بر علی (ع) نیز رهبری داشته اند. 5ـ شیعه معتقد است مصداق امام را باید خدا معرّفی نماید ؛ حال یا با دادن معجزه به دست او یا از زبان پیامبر یا امام قبلی. چون تنها خداست که می داند چه کسی معصوم می باشد. امّا اهل سنّت معتقدند خداوند بر مردم واجب نموده که خودشان مصداق امام را از بین خودشان برگزینند. پس مردم هر کس را به جانشینی رسول خدا (ص) برگزیدند او امام و هادی امّت و حافظ دین خدا خواهد بود. شیعه بر همین مبناست که خلافت و امامت خلفای سه گانه را نمی پذیرد و آنها را غاصب این مقام می داند؛ و خلیفه ی بلافصل رسول الله(ص) را علی(ع) می داند نه ابوبکر. اغلب اختلافات کلامی دیگر و اغلب اختلافات فقهی و اغلب اختلافات عرفانی نیز از همین نقطه آغاز می شود. یعنی اختلاف در بحث امامت بود که منجر به پیدایش دو گونه فقه و دو گونه عرفان شد. امّا معیارهای فرعی کدامند؟ معیارهای فرعی آن موارد فقهی یا کلامی یا عرفانی یا ... هستند که با معیار اصلی، تلازم منطقی و قطعی داشته باشند. مثلاً انکار بطلان قیاس با التفات به تواتر احادیث نهی کننده از آن، مستلزم انکار حجّیت کلام امام معصوم است. امّا اگر کسی ملتفت نباشد که احادیث نهی از قیاس، متواتر است، یا در معنی و مصداق قیاس مشکل داشته باشد، از شیعه بودن خارج نمی شود. یا قبول جبر و تفویض، قطعاً مستلزم انکار حجّیت کلام ائمه(ع) است. امّا اختلاف در تفسیر امر بین الامر، معیار نیست. چون خود اهل بیت(ع) با اینکه متواتراً جبر و تفویض را باطل دانسته اند ولی تفسیر روشنی از امر بین الامرین نداده اند. لذا همین کسی بگوید: لا جبر و لاتفویض، بل امر بین الامر، شیعه است؛ اگر چه در تفسیر امر بین الامرین، دچار مشکل شود، و ندانسته آن را جوری تفسیر کند که سر از جبر یا تفویض در آورد. یا اگر یک عارف ـ بدون تقیه ـ قائل به این باشد که یکی از خلفای ثلاثه، ولی الله بوده، قطعاً شیعه نیست، اگر چه او را فقط ولی الله بداند نه امام اصطلاحی. چون لازمه ی این قول، انکار حجیت ائمه(ع) است، که در ضمن احادیث فوق متواتر، از عدوّ الله بودن و دشمن حقّ بودن آن سه خبر داده اند. خلاصه آنکه، معیار اصلی در شیعه بودن و شیعه نبودن، این است که آیا شخص، امامت بلافصل را برای علی(ع) می داند یا برای ابوبکر؟ این معیاری است که هم متکلّمین شیعه به آن قائل بوده اند، هم فقهای شیعه آن را قبول دارند، هم عرفای بزرگی چون امام خمینی و آیه الله بهجت و علّامه طباطبایی و علّامه حسن زاده و آیه الله جوادی آملی و سید بن طاووس و سید بحر العلوم و ... قبول دارند. وقتی خود متکلّمین و فقها و عرفای شیعه، بر این معیار، اتّفاق نظر دارند، دیگر چه جای این همه توهّمات بافتن است؟ به خدا پناه می برم از شهوت نظریه پردازی.

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

دیدگاه ها