سرخط خبرها

عصمت اهل بیت و ائمه(ع) در عقل و قرآن و احادیث اهل سنت

پرسش:

۱ . لطفآ بصورتی که یک نوجوان متوجه شود عصمت و علم غیب ائمه اطهار علیهم السلام را از طریق قرآن کریم با ذکر آدرسها اثبات نمایید تا بنده هم بتوانم دیگران را توجیه نمایم
۲ . افرادی که خود را شیعه می دانند ولی منکر عصمت و علم غیب ائمه اطهار علیهم السلام هستند آیا از مذهب خارجند ؟ لطفاً توضیح بفرمایید

پاسخ:
۱ـ اساساً امامت در نزد شیعه به خاطر عصمت امام است که ارزش پیدا نموده؛ و الّا امام و خلیفه فرقی با پادشاه و رئیس جمهور و امثال آن نداشت . تمام اختلاف شیعه با اهل سنّت نیز ریشه در همین نقطه دارد. اگر شیعه به عصمت امام قائل نبود، اساساً معنی نداشت که بر سر این مسأله با اهل سنّت اختلاف داشته باشد؛ چون در این صورت، دعوای علی(ع) با خلفا، صرفاً یک دعوای تاریخی بین اصحاب می شد نه یک دعوای عقیدتی. پس منکر عصمت امام، در واقع منکر اساس مذهب شیعه در بحث امامت است؛ لذا منکر عصمت علی(ع) و اوصیای او، حتّی اگر علی(ع) را خلیفه ی بلافصل رسول خدا(ص) هم بداند، به معنی حقیقی کلمه شیعه نیست؛ بلکه در واقع او مذهب سومی را بدعت گذاشته است، که مذهب سومی است در عرض مذهب شیعه و اهل سنّت.

۲ـ عصمت اهل بیت(ع) در قرآن
خداوند متعال فرموده است: « إِنَّما یریدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً . ـــ خداوند فقط مى‏خواهد پلیدى و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد.»( الأحزاب:۳۳)
این شاهد روشنی است که اهل بیت(ع) به دست خدا از هر نوع پلیدی پاک شده اند . به قرینه ی این آیه ، مصداق بارز « لا یمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُون» نیز اهل بیت(ع) هستند. همچنین به قرینه ی این آیه و آیه ی « لا یمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُون » ، معلوم می شود که در آیه ی هفت آل عمران نیز ، منظور از راسخان فی العلم، اهل بیت(ع) می باشند. و شکّی نیست که حضرات علی ، فاطمه ، حسن و حسین ـ علیهم السّلام ـ جزء اهل بیت می باشند.
پس این بزرگواران، یقیناً معصومند. چون عصمت معنایی جز این ندارد که کسی به دست خداوند متعال، از پلیدی ها پاک شود.
همچنین در آیه ی ۳۲ شوری فرمود: « قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبى ـــ (ای رسول!) بگو: من برای آن(رسالتم)، اجری نمی خواهم مگر مودّت در مورد نزدیکانم را.»
در این آیه، خداوند متعال به نحو مطلق ـ بدون هیچ قیدی ـ ما را امر نمود که اهل بیت رسول خدا (ص) را دوست داشته باشیم ؛ و روشن است که خدا هیچ گاه به نحو مطلق امر نمی کند که غیر معصوم را دوست داشته باشید. اگر اهل بیت رسول خدا (ص) معصوم نبودند ، حتماً خدا قید می نمود که هر گاه آنها گناه کردند ، از آنها تبرّی جویید ؛ چون تبرّی از واجبات دین می باشد.

۳ـ عصمت اهل بیت(ع) در احادیث مورد قبول اهل سنّت.
حدیث ثقلین و دلالت آن بر عصمت عترت رسول الله.
حدیث ثقلین از نظر اعتبار جای هیچ خدشه ای ندارد. این حدیث به اشکال گوناگون در کتب شیعه و اهل سنّت نقل شده و مضمون آن از مسلّمات هر دو فرقه است. برای تبیین نحوه ی دلالت این حدیث بر عصمت عترت رسول الله(ص) ابتدا این حدیث را از جوامع روایی اهل سنّت نقل نموده و آنگاه به اصل استدلال می پردازیم.
۱٫ قال رسول الله(ص):« … فانظروا کیف تخلّفونی فی الثقلین. فقام رجل فقال یا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلی الله علیه و سلم الاکبر کتاب الله ؛ سبب طرفه بید الله و طرفه بأیدیکم فتمسکوا به لم تزالوا و لا تضلّوا. والاصغر عترتی و انّهما لن یفترقا حتّی یردا علی الحوض و سألت لهما ذلک ربّی فلاتقدّموهما فتهلکوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منکم.ـــــ بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏کنید؟ مردی برخواست و پرسید: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: ثقل اکبر کتاب خداست؛ وسیله ای که جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنید که نمی لغزید و گمراه نمی شوید. و ثقل اصغر عترت من است؛ که همانا آن دو هرگز از همدیگر جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى آنها درخواست کرده‏ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى‏رسید و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند»(المعجم الکبیر ،الطبرانی ، ج۳ ، ص۶۶)
« … فانظروا کیف تخلفونى فى الثقلین . فنادی مناد: و ما الثقلان یا رسول اللّه؟ قال: کتاب اللّه طرف بید اللّه و طرف بأیدیکم فاستمسکوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطیف الخبیر نبأنى أنهما لن یتفرقا حتى یردا علی الحوض، و سألت ذلک لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلکوا، و لا تقصروا عنهما فتهلکوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منکم، ثم اخذ بید علی رضی الله عنه فقال من کنت أولى به من نفسه فعلىّ ولیه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. ــــــ بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏کنید؟ پرسیدند: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: یکى کتاب خداست که جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنید و گمراه نشوید. و دیگرى عترت من است؛ خداى لطیف و دانا ، مرا مطّلع ساخته که این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى آنها درخواست کرده‏ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى‏رسید و در مورد آنها کوتاهى نکنید که هلاک خواهید شد. و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند. سپس دست علی (ع) را گرفت و فرمود: هر که من نسبت به جان او، از خود او اولاترم، على هم اولاتر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار.»(المعجم الکبیر ،الطبرانی ، ج۳ ، ص۱۶۷)
ــ نحوه ی دلالت این حدیث شریف بر عصمت عترت طاهرین.
الف) استدلال اوّل
۱٫ شکّی در این نیست که قرآن کریم معصوم بوده منزّه از هر گونه باطلی است. یعنی هیچ خطا و سهو و اشتباهی در آن واقع نشده.
۲٫ طبق حدیث ثقلین شکّی نیست که عترت پیامبر(ص) با قرآن کریم تطابق کامل دارند. ــ اینکه این تطابق از چه جهت و به چه معناست بعداً روشن می شود. ــ چون دو موجودی که انطباق کامل ندارند از دو حال خارج نیستند. یا به طور کامل از همدیگر جدا هستند یا به طور کامل از همدیگر جدا نیستند و وجه اشتراکی باهم دارند. که در این صورت یقیناً وجه افتراقی نیز خواهند داشت ؛ که جدایی آنها در وجه افتراق خواهد بود. بطلان شقّ اوّل روشن است . شقّ دوم را هم حدیث ثقلین نفی می کند. بنا بر این ادّعای حدیث ثقلین تطابق تمام عیار عترت و قرآن است.
۳٫ اگر عترت و قرآن دقیقاً برهم منطبقند ، و وجه افتراق ندارند ؛ پس عترت نیز مثل قرآن منزّه از هرگونه باطلی هستند.
۴٫ هر گونه معصیت ، خطا ، سهو و اشتباهی باطل است.
۵٫ پس عترت رسول خدا از هر گونه معصیت ، خطا ، سهو و اشتباهی منزّهند.
توضیح و تنویر:
نبی اکرم (ص) فرمود: قرآن و عترت « لن یفترقا» یعنی هرگز از هم جدا نمی شوند. در لغت عرب «لن» برای نفی کامل و ابدی استعمال می شود. لذا « لن یفترقا» یعنی محال است بین قرآن و عترت کوچکترین جدایی حاصل شود. امّا شکّی نیست که مراد از این همراهی دائمی همراهی فیزیکی نیست. یعنی منظور این نیست که عترت همیشه با خودشان قرآن حمل می کنند. همچنین به معنی ازبر نمود قرآن هم نیست. چرا که در زمان پیامبر حافظان قرآن بسیار زیاد بودند.
پس منظور از این عدم جدایی چیست؟
احتمالاتی در این باره مطرح است که به بررسی آنها می پردازیم.
احتمال اوّل:
منظور از تطابق تامّ عترت و قرآن ، تطابق حقیقت قرآن و حقیقت عترت است. یعنی حقیقت نوری و ملکوتی قرآن کریم با حقیقت و روح و جان عترت متّحد است. این احتمال مورد ادّعای خود عترت بوده است. روایات فراوانی وجود دارند که در ضمن آنها اوصاف خاصّ قرآن کریم به عترت رسول خدا اطلاق شده است. بلکه چه این بزرگواران اوصافی فراتر از اوصاف قرآن را به خودشان اطلاق نموده اند. قَالَ علی(ع):« أَنَا عِلْمُ اللَّهِ وَ أَنَا قَلْبُ اللَّهِ الْوَاعِی وَ لِسَانُ اللَّهِ النَّاطِقُ وَ عَینُ اللَّهِ النَّاظِرَهُ وَ أَنَا جَنْبُ اللَّهِ وَ أَنَا یدُ اللَّه. ـــ منم علم خدا و منم قلب الله الواعی و منم زبان گویای خدا و منم چشم بینای خدا و منم جنب الله و منم دست خدا.»( بحار الأنوار ، ج‏۲۴ ،ص۱۹۸) تردیدی نیست که قرآن علم الله و لسان الله است. امیر المومنین نیز این صفات را به خود نسبت می دهد. قرآن لسان الله صامت است و امام لسان الله ناطق. قرآن علم الله مکتوب است و امام علم الله مجسّم. یک حقیقت مجرّد و غیر مادّی است که به دو صورت ظاهر شده است. یکی نقشه است و دیگری بنایی که بر اساس آن نقشه ساخته شده.
« سدیر گوید: من و ابو بصیر و یحیاى بزاز و داود بن کثیر در مجلس نشسته بودیم که امام صادق علیه السلام با حالت خشم وارد شد، چون در مسند خویش قرار گرفت فرمود: شگفتا از مردمى که گمان می کنند ما (بالذّات ) غیب می دانیم! کسى جز خداى عز و جل غیب نمی داند. من می خواستم فلان کنیزم را بزنم، او از من گریخت و من ندانستم که در کدام اطاق منزل پنهان شده است.سدیر گوید: چون حضرت از مجلس برخاست و به منزلش رفت، من و ابو بصیر و میسر، خدمتش رفتیم و عرض کردیم: قربانت گردیم، آنچه در باره کنیزت فرمودى، شنیدیم و ما می دانیم که شما علم زیادى‏ دارید و علم غیب را به شما نسبت ندهیم فرمود: اى سدیر! مگر تو قرآن را نمی خوانى؟ عرض کردم: چرا، فرمود: مگر در آنچه از کتاب خداى- عز و جل- خوانده‏ اى این آیه را دیده‏اى؟ که «قالَ الَّذی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یرْتَدَّ إِلَیکَ طَرْفُک … آنکه در پیشش علمی از کتاب بود گفت: من آن را (تخت بلقیس را) پیش از آنکه چشم بهم زنى نزد تو آورم» عرض کردم: قربانت گردم، این آیه را خوانده‏ام. فرمود: آن مرد را شناختى و فهمیدى چه اندازه از علم کتاب نزد او بود؟ عرض کردم: شما به من خبر دهید. فرمود: به اندازه ی یک قطره آب نسبت به دریاى اخضر (اقیانوس) عرض کردم: قربانت گردم، چه کم!! فرمود: اى سدیر! چه بسیار است آن مقدارى که خداى عز و جل نسبت داده است به علمى که اکنون به تو خبر می دهم [چه بسیار است آن مقدار ، براى کسى که خداى عز و جل او را به علمى که اکنون به تو خبر می دهم نسبت نداده است‏]. اى سدیر! باز در آنچه از کتاب خداى عز و جل خوانده‏اى این آیه را دیده‏اى؟«قُلْ کَفى‏ بِاللَّهِ شَهِیداً بَینِی وَ بَینَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب. ـــــــ بگو (اى محمد) گواه بودن خدا و کسى که علم کتاب نزد اوست میان من و شما بس است»عرض کردم:قربانت، این آیه را هم خوانده‏ام. فرمود: آیا کسى که تمام علم کتاب را می داند فهمیده تر است یا کسى که بعضى از آن را می داند؟ عرض کردم: نه، بلکه کسى که تمام علم کتاب را می داند آنگاه حضرت با دست اشاره به سینه‏اش نمود و فرمود: به خدا سوگند تمام علم کتاب نزد ماست، به خدا قسم تمام علم کتاب نزد ماست.»( الکافی ، ج‏۱ ،ص۲۵۷)
از این سنخ روایات بسیار زیاد است که در ضمن آنها عترت طاهرین خود را حامل حقیقت و علم قرآن کریم معرّفی نموده اند. و علم قرآن الفاظ نیست. « العلم نور یقذفه اللَّه فی قلب من یشاء» ؛ « یریدُونَ أَنْ یطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ یأْبَى اللَّهُ إِلاَّ أَنْ یتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُون. ــــــــــ آنها مى‏خواهند نور خدا (قرآن و اسلام )را با دهان خود خاموش کنند؛ ولى خدا جز این نمى‏خواهد که نور خود را کامل کند، هر چند کافران ناخشنود باشند
.»(التوبه:۳۲)‏
احتمال دوم:
منظور این است که عترت چیزی خلاف قرآن نمی گویند و عملی خلاف قرآن نمی کنند. بلکه بالاتر سخنی به غیر از قرآن نمی گویند و عملی خارج از قرآن نمی کنند. این معنا نیز در روایات اهل بیت (ع) به وفور آمده است.
حال هر کدام این دو احتمال درست باشد لازمه ی آن عصمت تمام عیار عترت خواهد بود. طبق احتمال اوّل عترت ، کلام الله و لسان الله و علم الله خواهند بود. و روشن است که کلام و لسان و علم خدا معصوم از هر خطا و اشتباه و سهور است. احتمال دوم نیز از لوازم احتمال اوّل است. امّا به فرض اگر کسی احتمال اوّل را قبول نکرد و تنها ملتزم به احتمال دوم شد باز لازم می آید که عترت معصوم من جمیع الجهات باشند. چون اگر به فرض یکی از عترت ، یک مورد خطا یا سهو داشته باشد در همان مورد خاصّ از قرآن جدا خواهد شد ؛ چون آن خطا یا سهو در قرآن نیست. یعنی آن خطا وجه افتراق عترت و قرآن خواهد شد و در نتیجه « لن یفترقا» تحقق نخواهد یافت. بنا بر این ، برای اینکه عترت هرگز از قرآن جدا نشود باید نه تنها از گناه که حتّی از خطا و سهو نیز معصوم باشند.

ب) استدلال دوم
نبی اکرم(ص) در ضمن این حدیث فرمودند که اگر از قرآن و عترت تبعیت کنید نمی لغزید و گمراه نمی شوید. شکّی نیست که با تبعیت کامل از قرآن انسان گمراه نمی شود ؛ امّا اوّلین لغزش اکثر مردم در فهم خود قرآن است لذا پیامبر(ص) عترت را به آن ملحق ساخت تا مفسّر قرآن باشند. بنا بر این ، مصونیت از گمراهی زمانی است که انسان تابع هر دو ثقل باشد نه تابع تنها یکی از آنها. حال اگر احتمال خطا در عترت باشد شکّی نیست که احتمال گمراهی در تابعین آنها هم خواهد بود. چون هر گاه آنها به خطا روند نه تنها تابعینشان که خودشان هم گمراه شده اند. چون گمراهی چیزی نیست جز خارج شدن از راه و سخن درست و خطا نیز چیزی نیست جز خارج شدن از راه و سخن درست. پس اگر عترت معصوم نیستند چگونه پیامبر(ص) گفته است با تبعیت کامل از آنها ، شما از گمراهی مصون می مانید. چگونه تبعیت از کسی که خودش احتمال خطا و معصیت و گمراهی دارد می تواند حافظ انسان از گمراهی باشد.
ج) استدلال سوم
اگر عترت معصوم نیستند احتمال خطا و معصیت دارند. و اگر در جایی مرتکب خطا یا معصیت شدند به حکم قطعی دین وظیفه ی مسلمین این است که از آنها اطاعت نکنند. در حالی که در این حدیث حکم به اطاعت بدون چون و چرا از عترت شده است. و حتّی امر شده که تشخیص خودتان را بر آنها تحمیل نکنید و تشخیص خود را بر گفته ی آنها ترجیح ندهید « و لا تعلموهم فانهم أعلم منکم». در حالی که علم و یقین هر کسی عقلاً و شرعاً برای خود او حجّت است جز در یک حالت و آن زمانی است که یقین شخص در مقابل یقین انسان معصوم باشد. چون در این حالت عقل حکم به توهّمی بودن یقین خود شخص می کند ؛ چرا که تحقق دو یقین مخالف مستلزم اجتماع نقیضین بوده ، محال است. پس عقل حکم به توهّمی بودن یکی از یقینها می دهد و چون یک طرف معصوم از خطاست پس حکم به توهمّی بودن یقین خود شخص می دهد. و چون نبی اکرم(ص) فرمود یقینهای خود را در مقابل سخن عترت وانهید و به آنها حرف نیاموزید معلوم می شود که سخن آنها معصوم از هر اشتباه و خطایی است.

۴ـ دلیل عصمت ائمه(ع)
ــ نقاط اشتراک و اختلاف شیعه و سنّی در بحث امامت
۱ـ هر دو مذهب ، تقریباً تعریف واحدی از امام دارند.
۲ـ هر دو مذهب ، وجود امام را ضروری و واجب می دانند.
۳ـ شیعه معتقد است که امام باید معصوم از گناه و خطا و سهو باشد ولی اهل سنّت تنها عدالت را در امام شرط می دانند نه عصمت را. لذا شیعه به استاندارد حدّاکثری در امام قائل است و اهل سنّت به استاندارد حدّ اقلّی.
۴ـ شیعه معتقد است که امام باید افضل مردم از حیث علم و معنویت باشد تا بتواند دیگران را نیز ترقّی دهد ؛ ولی اهل سنّت منکر این معنا بوده قائلند که وجود شخصی عالمتر از امام و فاضلتر از او در میان امّت مشکلی ندارد. لذا با اینکه اکثرشان اعتراف دارند که امیرمومنان (ع) از حیث علم و مقام معنوی برتر از خلفای سه گانه بوده ولی بر این باورند که آنان بر علی (ع) نیز رهبری داشته اند. که این حقیقتاً جای عجب است که چگونه جاهل می تواند رهبر عالم باشد؟! و چگونه جاهل می تواند عالم را هدایت کند؟!
۵ـ شیعه معتقد است مصداق امام را باید خدا معرّفی نماید ؛ حال یا با دادن معجزه به دست او یا از زبان پیامبر یا امام قبلی. چون تنها خداست که می داند چه کسی معصوم می باشد. امّا اهل سنّت معتقدند خداوند بر مردم واجب نموده که خودشان مصداق امام را از بین خودشان برگزینند. پس مردم هر کس را به جانشینی رسول خدا (ص) برگزیدند او امام و هادی امّت و حافظ دین خدا خواهد بود.
شیعه بر همین مبناست که خلافت و امامت خلفای سه گانه را نمی پذیرد و آنها را غاصب این مقام می داند. و استدلالهای فراوانی بر خلافت و امامت بلافصل امیرالمومنین (ع) اقامه می کند.

ـ امامت از نگاه شیعه
باید دانست که شیعه برای اثبات امامت، ابتدا کاری با علی (ع) یا با ابوبکر و غیر آنها ندارد. شیعه ابتدا بر اساس تعریف مشترک شیعه و سنّی از امام ، با دلائل عقلی اثبات می کند که امام باید معصوم و همتای قرآن باشد. آنگاه می گوید: جز خدا هیچ کس نمی داند چه کسی معصوم و همتای قرآن است. لذا مصداق امام را باید خدا یا پیامبر او مشخّص سازند ؛ یا خود مدّعی امامت باید دارای معجزه باشد. چون معجزه همان امضای غیر قابل جعل خداست.
امّا برای اثبات عصمت امام باید دید که شیعه و سنّی چه تعریفی از امام دارند؛ و آیا با این تعاریف، عصمت، لازمه ی وجود امام خواهد بود یا نه؟

ـ تعریف امام در کلام متکلّمین سنّی
سعدالدین تفتازانی و میر سید شریف جرجانی و سیف الدین آمدی گفته اند :« الامامه رئاسه عامّه لشخص من الاشخاص ــ امامت ریاست عمومی است برای شخصی از اشخاص» (شرح المقاصد ، ج۵ ، ص۲۳۴ ــ شرح مواقف ، ج۸ ، ص ۳۴۵ ـــ ابکارالافکار ، ج۳ ، ص ۴۱۶)
قاضی عضدالدین ایجی گفته است: « الامامه خلافه الرّسول فی اقامه الدین بحیث یجب اتّباعه علی کافّه الامّه ـــ امامت خلافت (جانشینی) رسول است در اقامه ی دین ، به گونه ای که واجب است تبعیت از او برای همه ی امّت» (شرح مواقف ، ج۸ ، ص۳۴۵)
سیف الدین آمدی در تعریف دیگری گفته است: « انّ الامامه عباره عن خلافه شخص من الاشخاص للرّسول فی اقامه الشّرع و حفظ حوزه الملّه علی وجه یجب اتّباعه علی کافّه الامّه ــ همانا امامت عبارت است از خلافت شخصی از اشخاص برای رسول در اقامه ی شرع و حفظ حوزه ی ملّه (دین) به نحوی که تبعیت از او واجب می شود بر همه ی امّت.» (ابکارالافکار ، ج۳ ، ص۴۱۶(
ابن خلدون نیز نوشته است: « الامامه خلافه عن صاحب الشّرع فی حراسه الدین و سیاسه الدّنیا. ـــ امامت خلافت (جانشینی ) صاحب شریعت است در حراست از دین و سیاست و مدیریت دنیا.» (مقدّمه ی ابن خلدون ، ص ۱۹۱(

ــ تعاریف علمای بزرگ شیعه از امام
شیخ مفید گفته است: « الامام هو الذی له الرئاسه العامّه فی امور الدین و الدّنیا نیابهً عن النّبی (ص( ــ امام کسی است که دارای رهبری عمومی در امور دین و دنیا به صورت نیابت از پیامبر (ص) باشد.» (النکت الاعتقادیه ، شیخ مفید ، ص۵۳)
سید مرتضی گفته است: « الامامه رئاسه عامّه فی الدّین بالاصاله لا عمّن هو فی دار التّکلیف ـــ امامت رهبری عمومی در زمینه دین به صورت بالاصاله است ؛ نه به صورت نیابت از کسی که در سرای تکلیف می باشد.» (رسائل الشریف المرتضی ، ج۲ ، ص۲۶۴ )
علّامه حلّی گفته است: « الامامه رئاسه عامّه فی الدّین و الدّنیا لشخص من الاشخاص نیابه عن النّبی(ص) ــ امامت رهبری عمومی در زمینه دین و دنیا برای شخصی خاصّ به عنوان نیابت از پیامبر (ص) است.» (الباب الحادی عشر ، علّامه حلّی ، ص۶۶) جناب فاضل مقداد نیز همین تعریف را رائه کرده ولی به جای « نیابه عن النّبی » گفته است: « خلافه عن النّبی » (ارشاد الطالبین ، فاضل مقداد ، ص۳۲۵ ـ ۳۲۶ ـــ اللوامع الالهیه ، فاضل مقداد ، ۳۱۹ـ۳۲۰)

از تعاریف گفته شده استفاده می شود که:
اوّلاً متکلّمین شیعه و سنّی بر سر تعریف امامت اختلاف نظر عمده ای نداشته در محورهای اصلی اتّفاق نظر دارند.
ثانیاً امامت اصطلاحی متکلّمین دارای مشخّصات زیر می باشد.
۱ـ امامت ریاست عمومی بر جمیع امّت می باشد نه بر محدوده ی جغرافیایی خاصّ.
۲ـ متعلّق امامت امام ، امور دین و دنیا بوده منحصر به دین تنها یا دنیای تنها نیست.
۳ـ امام ، خلیفه و جانشین رسول الله می باشد، هم در امور دینی هم در امور دنیوی.
۴ـ اطاعت و تبعیت از امام بر همه ی امّت واجب و ضروری است.
بنا بر این ، امام در اصطلاح متکلّمین ، نه مثل سلطان و رئیس جمهور است نه مثل یک عالم دینی و مجتهد صرف ؛ بلکه تمام مسئولیتهای حاکمیتی رسول الله (ص) را دارا می باشد جز دریافت و ابلاغ وحی.
حال بر همین اساس شیعه مدّعی است که امام باید عالم به جمیع احکام دین و جمیع اسرار قرآن باشد؛ و از هر گونه خطا و سهو و گناه معصوم باشد. چون طبق آیه ی « یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُم »؛ اطاعت از امام، مثل اطاعت از خدا و رسول، باید مطلق و بدون قید باشد. متکلّمین سنّی و شیعه نیز همین معنا را در تعریفشان از امام، منعکس ساختند.
حال چگونه ممکن است خداوند متعال ما را امر به اطاعت بی چون و چرا از کسی بکند که خودش هر لحظه احتمال گناه یا احتمال خطا و سهو دارد؟!! پس اگر ما به حکم قرآن مکلّفیم تا از امام بعد از رسول الله (ص) اطاعت بی چون و چرا کنیم ؛ لابد او باید مثل خود رسول خدا(ص) ، معصوم باشد. چون امر به اطاعت بی چون و چرا از غیر معصوم، مساوی است با امر به اطاعت بی چون و چرا از گناه یا خطای احتمالی او ؛ و این کاری نیست که خدا انجام دهد. لذا فرمود: « أَ فَمَنْ یهْدی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یتَّبَعَ أَمَّنْ لا یهِدِّی إِلاَّ أَنْ یهْدى‏ فَما لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُونَ ـــ آیا کسى که هدایت به سوى حق مى‏کند براى پیروى شایسته‏تر است، یا آن کس که خود هدایت نمى‏شود مگر هدایتش کنند؟ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏کنید؟! » (یونس: ۳۵)
آیا غیر از انسان معصوم ، که خود منزّه از خطا و هدایت کننده به خداست، کسی هست که نیاز به امام و هدیت کننده نداشته باشد؟ آیا خلفای مورد نظر اهل سنّت نیاز به هدایت داشتند یا نداشتند؟ اگر بگویند نیاز به هدایت نداشتند گزافه گفته اند؛ کسانی که زمانی غرق در شرک بودند چگونه به یکباره معصوم گشتند؟ و دلیل عصمتشان چیست؟ و اگر نیاز به هدایت داشتند طبق آیه ی مورد بحث، باید از امامی اطاعت نمایند تا آنها را به حقّ رهنمون شود. پس خود خلفای سه گانه باید امامی می داشتند. حال می پرسیم که آن امام که بوده است؟ ممکن است بگویند: نبی اکرم (ص) یا قرآن کریم ؛ گوییم در آن صورت امامت خود آنان لغو است؛ چون نبی اکرم (ص) و قرآن کریم ، همانگونه که می توانند امام آن سه نفر باشند امام دیگران نیز می توانند باشند. پس این سه تن چه رجحانی داشتند که محتاج به امام انسانی زنده نبودند؟ بنا بر این ، از بین مدّعیان امامت ، تنها آن کسی حقیقتاً حقّ امامت داشته که عین قرآن و علم او عین علم رسول الله بوده است ؛ و طبق دلائل نقلی مثل حدیث مدینه العلم و حدیث ثقلین و … ، آن شخص کسی نیست جز علی (ع).
همچنین طبق گفته ی متکلّمین شیعه و سنّی ، اگر از وظایف امام این است که دین را اجرا کند و حافظ دین خدا باشد ، لازمه اش این است که او عالم به تمام دین باشد تا یقیناً دین را اجرا کند و دین را حفظ نماید نه نظرات شخصی خودش را. لذا امام بعد از رسول خدا ، باید همتای قرآن باشد.
حال ما کاری نداریم که چه کسی دارای این مشخّصات است ؛ ما فقط آنچه را که لازمه ی تعریف امام است ، بیان می کنیم تا معلوم شود که: اوّلاً آیا غیر خدا می تواند این مشخّصات را تشخیص دهد یا نه؟ ثانیاً اگر معلوم شد که مصداق امام را خدا باید تعیین کند ، آنگاه باید بگردیم دنبال کسی که خدا و رسول ، این دو مشخّصه را برای او اثبات نموده اند. و شیعه مدّعی است بسیاری از آیات و روایات نبوی که خود اهل سنّت نیز ناقل آنها می باشند ، اثباتگر این دو ویژگی برای علی (ع) هستند.

ــ پاره ای از دلائل عصمت و امامت امیرمومنان(ع)
الف: « إِنَّما یریدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً. ـــ خداوند فقط مى‏خواهد پلیدى و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد. » (الأحزاب:۳۳)
طبق این آیه ی شریفه خداوند متعال اهل بیت (ع) را از هر پلیدی و رجسی منزّه نموده است ؛ و این یعنی عصمت. و به حکم عقل ، جایی که معصوم حضور دارد ، امامت و حاکمیت مردم به غیر معصوم نمی رسد. وقتی خداوند متعال در امور کوچکی چون قضاوت و شهادت در دادگاه ، عدالت و تقوا را شرط دانسته ، چگونه ممکن است در امر مهمّی چون امامت کلّ امّت اسلام ، عدالت شرط نباشد. و اگر عدالت در این امر شرط است پس معصوم که فوق عادل است مقدّم بر عادل خواهد بود. البته برادران اهل سنّت ما بر خلاف حکم صریح عقل ، معتقدند که امامت غیر معصوم با شخص معصوم جایز است ؛ یعنی به اعتقاد اینها ، یک غیر معصوم می تواند امام شخص معصوم شود و به او امر و نهی کند.
همچنین برداران اهل سنّت ادّعا نموده اند که همه ی خاندان پیامبر (ص) اهل بیت محسوب می شوند. در پاسخ می گوییم ، اوّلاً قدر متیقّن این است که علی (ع) داخل در اهل بیت می باشد و این مطلب منکری میان مسلمین ندارد. و نیز شکّی نیست که خلفای سه گانه داخل در اهل بیت نیستند و این مطلب هم مخالفی ندارد ؛ و در میان اهل بیت تنها کسی که بعد از نبی (ص) ادّعای خلافت بلافصل داشت علی (ع) بود. پس با وجود او که طبق این آیه معصوم می باشد نوبت به دیگری نمی رسد.

ب: جناب حاکم نیشابوری ــ از علمای بزرگ اهل سنّت ــ نقل نمود از رسول گرامی که فرمودند: « علی مع القرآن و القرآن مع علی لن یفترقا حتّی یردا علی الحوض ـــ علی با قرآن است و قرآن با علی است ؛ هرگز از یکدیگر جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.» (المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج۳ ، ص۱۲۴)
آیا همه و از جمله خلفای سه گانه باید اطاعت مطلق از قرآن داشته باشند یا نه؟ اگر بله پس باید از علی (ع) هم که متّحد با حقیقت قرآن است ، اطاعت مطلق می کردند ؛ که نکردند.
طبق این حدیث، امیرمومنان(ع) حتّی یک خطا هم نباید داشته باشد؛ چون اگر یک خطا بکند، در همان مورد، از قرآن جدا خواهد شد. چرا که قرآن خطا ندارد. پس لازمه ی این حدیث، عصمت مطلق است. کما اینکه لازمه اش علمی برابر با علم قرآن است؛ که می شود علم به تمام عالم هستی؛ چون خداوند متعال فرمود: « وَ نَزَّلْنا عَلَیکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَی‏ء ـــ و ما نازل نمودیم بر تو این کتاب را که بیانگر همه چیز است»(النحل:۸۹)

ج: « وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیتی‏ قالَ لا ینالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ . ـــــ (به خاطر آورید) هنگامى را که خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگونى آزمود. و او به خوبى از عهده ی این آزمایشها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پیشواى مردم قرار دادم!» ابراهیم عرض کرد: «از دودمان من(نیز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود: «پیمان من، به ظالمین نمى‏رسد. » (البقره:۱۲۴)
نکات این آیه ی شریفه:
۱ـ امامت در این آیه مطلق به کار رفته ، لذا تمام مصادیق امامت را ، که حضرت ابراهیم (ع) شأنیت آن را داشت ، شامل می شود ؛ و یکی از آن مصادیق ، امامت سیاسی و حاکمیتی است که در امامت مورد نظر متکلمین اهل سنّت پر رنگتر از دیگر ابعاد امامت مطرح می شود.
۲ـ امامت مطرح در این آیه به هر کدام از مصادیق آن که گرفته شود ــ اعمّ از امامت معنوی ، امامت علمی ، امامت نماز و … ــ قبل از اعطاء امامت به ابراهیم (ع) در او وجود داشته است ، جز امامت سیاسی و امامت به معنای حقّ حاکمیت بر جامعه ؛ چرا که اوّلاً آن حضرت قبل از امامت ، پیامبر اولوالاعزم بوده ؛ و پیامبر هر قومی یقیناً در علم و عمل و معنویت و دیگر امور ، بر قوم خود برتری و پیشوایی دارد. ثانیاً جز امامت سیاسی ، هیچکدام از مصادیق امامت ، که در مورد آن حضرت مطرح باشد ، نیاز به جعل مستقلّ ندارد ؛ بلکه با جعل آن حضرت به نبوّت ، همه ی آن معانی نیز حاصل می شوند. پس مصداق اقرب آن امامتی که در آیه مطرح شده امامت در بُعد حقّ حاکمیت بر جامعه می باشد.
۳ـ طبق این آیه ، مقام امامت ـ به معنای حقیقی آن نه امامت اعتباری ـ مقامی است مجزا از نبوّت و برتر از آن. لذا ابراهیم (ع) با این که نبی بود امام نبود و آنگاه که امتحاناتی را پشت سر گذاشته ، قابلیت لازم را حاصل نموده ، به مقام امامت منصوب شد.
حال جای این پرسش است که چگونه در امّت اسلام کسانی ادّعای امامت نموده اند در حالی که فاقد این حدّ از صلاحیتند ؛ و چگونه در زمان خود ، امامت علی بن ابی طالب (ع) را نپذیرفتند در حالی که طبق حدیث منزلت که مورد قبول اهل سنّت بوده ، در صحیحترین کتب آنها نقل شده است ، شأن علی (ع) نسبت به پیامبر(ص) مثل شأن هارون پیامبر است نسبت به حضرت موسی. « حَیثُ اسْتَخْلَفَهُ عَلَى الْمَدِینَهِ فَقَالَ یا رَسُولَ اللَّهِ أَ تُخْلِفُنِی عَلَى النِّسَاءِ وَ الصِّبْیانِ فَقَالَ أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَکُونَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِی بَعْدِی‏ . ـــــ زمانی که پیامبر(ص) ـ در عزیمت به جنگ ـ علی (ع) را به عنوان خلیفه ی خود در مدینه گذاشت ، علی (ع) گفت: یا رسول الله ! آیا مرا بر زنان و کودکان خلیفه قرار می دهی؟! پس پیامبر (ص) فرمود: آیا راضی نیستی به اینکه نسبت به من مثل هارون باشی نسبت به موسی ، غیر از اینکه بعد از من پیامبری نیست. » (صحیح بخاری ، ج ۴ ، ۲۰۹ و ج۵ ، ص۱۲۹ ــ صحیح مسلم ، ج۷ ، ص ۱۲۰)
مگر خود علمای اهل سنّت در تعاریفشان از امام نگفتند که « الامامهُ خلافهٌ عن الرسول … » ؟ و مگر در این حدیث معتبر تصریح نشد که پیامبر (ص) ، علی (ع) را در زمان خود خلیفه قرار داد؟! چگونه با وجود کسی که از هارون پیامبر افضل می باشد ، نوبت امامت به دیگران می رسد؟! وقتی نسبت علی (ع) به پیامبر اکرم (ص) ، مثل نسبت هارون به موسی است ، پس به همان میزان که رسول الله (ص) از موسی (ع) افضل است باید علی (ع) نیز از هارون افضل باشد تا این نسبت حفظ شود.
۴ـ خداوند متعال خودش ابراهیم (ع) را به امامت نصب نمود. پس امامت باید به نصب خدا باشد نه به انتخاب مردم. پس جریان سقیفه و محصول آن باطل است ؛ چون به نصب الهی نبود.
ث ـ طبق آیه ی مورد بحث ، امامت عهد الله است ، یعنی عهدی است بین امام و خدا ؛ پس انتخاب مردم دخلی در آن ندارد. بنا بر این ، جریان سقیفه و محصول آن باطل است.
بنا بر این اگر سه خلیفه ی اهل سنّت امام نیستند ، در تمام آن مدّت امام برحقّ علی بن ابی طالب بوده است. چون از طرفی طبق دلائل عقلی امامت عامّه ، وجود امام ضرورت دارد و شیعه و سنّی بر آن اتّفاق نظر دارند. از طرف دیگر تنها علی بن ابی طالب بود که در مدّت خلافت سه خلیفه ، دعوی امامت داشت. پس اگر امامت آن سه تن باطل بوده جز امامت آن حضرت گزینه ی دیگری باقی نمی ماند.
۵ـ امامت که عهد الله است به ظالمین نمی رسد. در این تعبیر قرآنی ، درباره ی ظالم چهار احتمال است.
۱٫ آنکه در سراسر عمرش ظالم است.
۲٫ آنکه در اوّل عمر عادل ، ولی در ادامه ی آن ظالم است.
۳٫ آنکه در اوّل عمر ظالم ، ولی در ادامه ی آن عادل است.
۴٫ آنکه گاه ظالم است و گاه عادل.
بر این اساس در ذرّیـّه و نسل حضرت ابراهیم (ع) پنج صنف افراد ، احتمال وجود خواهند داشت که عبارتند از :
۱٫ افرادی که در سراسر عمرشان ظالم باشند.
۲٫ افرادی که اوّل عمر عادل ، ولی در ادامه ی آن ظالم باشند.
۳٫ افرادی که در اوّل عمر ظالم ، ولی در ادامه ی آن عادل باشند.
۴٫ افرادی که گاه ظالم و گاه عادل باشند.
۵٫ افرادی که هیچگاه ظالم نبوده در تمام عمر معصوم از ظلم باشند.
روشن است که حضرت ابراهیم (ع) مورد اوّل و دوم را در دعای خود اراده نمی کند. چون دو گروه اوّل ظالم بالفعل بوده ، اهل جهنّم می باشند ؛ و هیچ مومن عاقلی از خدا نمی خواهد که ظالم بالفعل و اهل جهنّم را امام مردم قرار دهد کجا رسد که پیامبری اولوالعزم چنین تقاضایی از خدا بکند. پس منظور آن حضرت از « من ذرّیـّتی » سه گروه اخیر بوده اند که یکی معصوم می باشد و دو تای دیگر ، اگر چه ظلم داشته اند ، ولی معلوم نیست که اهل جهنّم باشند ؛ کما اینکه اهل بهشت بودن آنها نیز معلوم نیست.
آنگاه که حضرت ابراهیم (ع) امامت را بر این سه گروه از ذرّیـّه ی خود طلب نمود ، خداوند متعال دعای او را مستجاب ساخت ، امّا نه به طور مطلق ؛ بلکه فرمود: از میان این سه گروه ، تنها آنهایی قابلیت امامت خواهند داشت که اسم ظالم بر آن صدق نکند. و روشن است که از این سه گروه ، تنها گروه پنج هستند که هیچ گاه ظلم نداشته اند و اسم ظالم بر آنها صدق نمی کند ؛ و تنها این گروهند که اهل بهشت بودن آنها یقینی است. پس امامت تنها از آنِ کسانی است که در سراسر عمرشان معصوم از هر گونه گناهی باشند ؛ چرا که هر گناهی از مصادیق ظلم است. حال چگونه اهل سقیفه ادّعای امامت نمودند در حالی که اوّلاً قبل از اسلام سابقه ی کفر داشتند ؛ ثانیاً در زمان اسلام نیز معصوم از گناه نبودند ؛ ثالثاً در زمان خلافتشان نیز به تصریح علمای خود اهل سنّت کارهای خلافشان کم نبود.

۵ـ علم غیب
درباره ی علم غیب در قرآن کریم دو گونه آیات وجود دارند ؛ در برخی آیات ، اطّلاع از علم غیب فقط و فقط به خدا نسبت داده شده و از غیر خدا نفی گردیده است ؛ امّا در برخی آیات دیگر اطّلاع از علم غیب برای برخی انسانها نیز اثبات شده است. بنا بر این ، آنها که با استناد به آیات شقّ اوّل خواسته اند اطّلاع انبیاء یا ائمه (ع) را از علم غیب نفی کنند از آیات شقّ دوم غفلت نموده و دچار مغالطه ی عظیمی شده اند. امّا آنها که با توجّه به آیات شقّ دوم اطّلاع از علم غیب را برای برخی انسانها نیز ممکن دانسته اند ، در جمع بین این دو صنف از آیات ، دو راه حلّ عمده را مطرح نموده اند:
الف ـ اینکه آیات شقّ اوّل از علم غیب بالذّات سخن گفته اند ولی آیات شقّ دوم از علم غیب بالغیر ؛ یعنی تنها خداست که بالذّات دارای علم به غیب می باشد و غیر خدا اگر علم غیبی دارند نه بالذّات بلکه به تعلیم و اذن الهی است. لذا اگر رسول اکرم (ص) نیز اعلام نمودند که علم به غیب ندارد ، منظور حضرتش این بوده که بالذّات علم به غیب ندارد و علم او به غیب ، در حقیقت علم خداست که در نزد حضرتش به ودیعه گذاشته شده است تا از آن در مسیر مأموریت خویش و طبق دستورالعمل الهی استفاده نماید. به تعبیر دیگر ، علم آن حضرت به غیب از طریق علم به حقیقت قرآن کریم است که بیان کننده ی همه چیز می باشد. « وَ نَزَّلْنا عَلَیکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَی‏ءٍ ــــ و ما این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز است.»(النحل:۸۹)
ب ـ راه جمع دوم این است که آیات شقّ اوّل از علم غیب مطلق و قطعی سخن می گویند ولی آیات شقّ دوم از علم غیب محدود و غیر قطعی ؛ یعنی تنها خداوند متعال است که به تمام امور علم غیب قطعی و تغییر ناپذیر دارد ، ولی غیر خدا اگر علم غیب دارند ، اوّلاً علمشان فراگیر و مطلق نیست و ثانیاً در آن چیزی هم که می دانند ممکن است بداء حاصل شود.
بنا بر این ، طبق آیات شقّ دوم شکّی نیست که غیر خدا نیز می تواند از علم غیب باخبر باشد ولی اوّلاً علم به غیب آنها به اذن و تعلیم الهی است و ثانیاً علمشان نسبت به علم خدا محدود است. حتّی قرآن کریم هم ، اگر چه تبیاناً لکلّ شیء می باشد ، باز نسبت به علم ذاتی خدا محدود می باشد. چرا که قرآن کریم علم ظهوری خداوند متعال می باشد و ظهور و مظهر هیچگاه هم رتبه با خود ظاهر نخواهد بود. ثالثاً علم غیب مراتبی دارد که مراتب پایین آن ممکن است توسّط مراتب بالا نقض گردد که در اصطلاح آن را بداء گویند ؛ و علم غیب غیر خدا، گاه از این سنخ می باشد ؛ در حالی که علم غیب خدا اعلی درجه ی علم می باشد ؛ « یمْحُوا اللَّهُ ما یشاءُ وَ یثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ ــــ خداوند هر چه را بخواهد محو ، و هر چه را بخواهد اثبات مى‏کند؛ و نزد اوست امّ الکتاب.»(الرعد:۳۹)

حال می پردازیم به ذکر نمونه ای از این دو شقّ از آیات.
۱ـ برخی آیات که علم غیب را منحصر در ذات خدا نموده اند.
« قُلْ لا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدی خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَیبَ وَ لا أَقُولُ لَکُمْ إِنِّی مَلَکٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما یوحى‏ إِلَی قُلْ هَلْ یسْتَوِی الْأَعْمى‏ وَ الْبَصیرُ أَ فَلا تَتَفَکَّرُون‏ ــــ بگو:من نمى‏گویم خزاین خدا نزد من است؛ و نمی گویم که من از غیب آگاهم! و به شما نمى‏گویم من فرشته‏ام ؛ من تنها از آنچه به من وحى مى‏شود پیروى مى‏کنم. بگو: آیا نابینا و بینا مساویند؟! پس چرا نمى‏اندیشید؟!» (الأنعام:۵۰)
« قُلْ لا یعْلَمُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَیبَ إِلاَّ اللَّهُ وَ ما یشْعُرُونَ أَیانَ یبْعَثُون‏ ــــــ بگو: کسانى که در آسمانها و زمین هستند غیب نمى‏دانند جز خدا ، و نمى‏دانند کى برانگیخته مى‏شوند.» (النمل:۶۵)
« قُلْ لا أَمْلِکُ لِنَفْسی‏ نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلاَّ ما شاءَ اللَّهُ وَ لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیرِ وَ ما مَسَّنِی السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلاَّ نَذیرٌ وَ بَشیرٌ لِقَوْمٍ یؤْمِنُونَ ــــــ بگو: من مالک سود و زیان خویش نیستم ، مگر آنچه را خدا بخواهد؛ و اگر از غیب با خبر بودم، سود فراوانى براى خود فراهم مى‏کردم، و هیچ بدى (و زیانى) به من نمى‏رسید؛ من فقط بیم‏دهنده و بشارت‏دهنده‏ام براى گروهى که ایمان مى‏آورند.» (الأعراف:۱۸۸)
« وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیبِ لا یعْلَمُها إِلاَّ هُوَ وَ یعْلَمُ ما فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَهٍ إِلاَّ یعْلَمُها وَ لا حَبَّهٍ فی‏ ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلاَّ فی‏ کِتابٍ مُبینٍ ــــــ کلیدهاى غیب، تنها نزد اوست؛ و جز او، کسى آنها را نمى‏داند. او آنچه را در خشکى و دریاست مى‏داند؛ هیچ برگى نمى‏افتد، مگر اینکه از آن آگاه است؛ و نه هیچ دانه‏اى در تاریکیهاى زمین، و نه هیچ تر و خشکى وجود دارد، جز اینکه در کتابى آشکار ثبت است. » (الأنعام:۵۹)
« وَ یقُولُونَ لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیهِ آیهٌ مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَیبُ لِلَّهِ فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرینَ ــــــ مى‏گویند: «چرا معجزه‏اى از پروردگارش بر او نازل نمى‏شود؟!» بگو: غیب تنها براى خداست! شما در انتظار باشید، من هم با شما در انتظارم! » (یونس:۲۰)
۲ـ آیاتی که علم غیب را برای غیر خدا اثبات می کنند.
« ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیبِ نُوحیهِ إِلَیکَ وَ ما کُنْتَ لَدَیهِمْ إِذْ یلْقُونَ أَقْلامَهُمْ أَیهُمْ یکْفُلُ مَرْیمَ وَ ما کُنْتَ لَدَیهِمْ إِذْ یخْتَصِمُونَ ــــ (اى پیامبر!) این ، از خبرهاى غیبى است که به تو وحى مى‏کنیم؛ و تو در آن هنگام که قلمهاى خود را (براى قرعه‏کشى) به آب مى‏افکندند تا کدامیک کفالت و سرپرستى مریم را عهده‏دار شود، و(نیز) به هنگامى که(دانشمندان بنى اسرائیل، براى کسب افتخار سرپرستى او،) با هم کشمکش داشتند، حضور نداشتى.» ( آل‏عمران:۴۴)
« تِلْکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیبِ نُوحیها إِلَیکَ ما کُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُکَ مِنْ قَبْلِ هذا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَهَ لِلْمُتَّقین‏ ـــــ اینها از خبرهاى غیب است که به تو وحى مى‏کنیم؛ نه تو، و نه قومت، اینها را پیش از این نمى‏دانستید. بنا بر این، صبر و استقامت کن، که عاقبت از آن پرهیزگاران است.» (هود:۴۹)
« ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیبِ نُوحیهِ إِلَیکَ وَ ما کُنْتَ لَدَیهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یمْکُرُون‏ ـــــ این از خبرهاى غیب است که به تو وحى مى‏فرستیم ؛ تو نزد آنها نبودى هنگامى که تصمیم مى‏گرفتند و نقشه مى‏کشیدند.» (یوسف:۱۰۲)
از این آیات معلوم می شود که نبی اکرم (ص) از طریق وحی بر اموری غیبی آگاه می شد. پس اگر آن جناب به قرآن کریم علم داشت ، یقیناً به علوم غیبی مستور در آن نیز عالم بود. و شکّی نیست که آن حضرت به تمام اسرار و رموز قرآن علم داشته است ؛ چون اگر فرض کنیم که آن حضرت به تمام اسرار قرآن علم نداشته دو حالت وجود خواهد داشت یا غیر او هم به آن اسرار علم ندارد یا غیر آن حضرت به آن اسرار علم دارد. فرض اوّل محال است چون لازم می آید خدا با نازل نمودن آن اسرار ، که هیچکس آنها را نخواهد فهمید ، کار لغوی انجام داده باشد ؛ و خداوند حکیم منزّه از انجام کار لغو می باشد . فرض دوم نیز محال است چون لازمه اش افضلیت غیر رسول الله (ص) بر آن حضرت می باشد ؛ در حالی که اوّلاً محال است افراد یک امّت از پیامبر خودشان افضل باشند ؛ ثانیاً اجماع مسلمین و روایات متواتر ، دلالت بر این دارند که آن حضرت اشرف و افضل مخلوقات می باشد. پس نتیجه می گیریم که آن حضرت بر تمام اسرار قرآن کریم علم داشته است.
حال این پرسش مطرح می شود که چه اسراری از طرف خداوند متعال ، در قرآن کریم نهاده شده و علم غیب رسول الله (ص) که از طریق قرآن حاصل می شد تا چه اندازه بوده است. پاسخ این سوال را از آیات قرآن چنین می یابیم.
خداوند متعال می فرماید: « … وَ نَزَّلْنا عَلَیکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَی‏ء ـــــ و ما این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز است.» (النحل:۸۹) و فرمود: « وَ ما مِنْ دَابَّهٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ یطیرُ بِجَناحَیهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثالُکُمْ ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَی‏ءٍ ثُمَّ إِلى‏ رَبِّهِمْ یحْشَرُون‏ ــــــ هیچ جنبنده‏اى در زمین، و هیچ پرنده‏اى که با دو بال خود پرواز مى‏کند، نیست مگر اینکه امتّهایى همانند شما هستند. ما هیچ چیز را در این کتاب، فرو گذار نکردیم؛ سپس همگى به سوى پروردگارشان محشور مى‏گردند.» (الأنعام:۳۸)
طبق این دو آیه ، تمام حقایق عالم در قرآن کریم ثبت می باشند و قرآن کریم شامل علوم اوّلین و آخرین می باشد ؛ پس رسول خدا هم که عالم به این کتاب می باشد ، عالم به تمام حقایق عالم خلقت است ؛ لکن به تعلیم خدا و از راه قرآن کریم و نه به صورت استقلالی ؛ لذا اگر رسول خدا بگوید من هیچ علم غیبی ندارم ، درست است چون قرآن کریم ، بالذّات علم خداست نه علم رسول خدا ولی به تعلیم الهی علم آن حضرت نیز می باشد. بر این اساس، آن حضرت حتّی به زمان قیامت نیز علم دارند؛ لکن اجازه ی بیان آن را ندارند.
امّا شواهدی دیگر:
« قُلْ إِنْ أَدْری أَ قَریبٌ ما تُوعَدُونَ أَمْ یجْعَلُ لَهُ رَبِّی أَمَداً (۲۵) عالِمُ الْغَیبِ فَلا یظْهِرُ عَلى‏ غَیبِهِ أَحَداً (۲۶) إِلاَّ مَنِ ارْتَضى‏ مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یسْلُکُ مِنْ بَینِ یدَیهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً (۲۷) لِیعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ أَحاطَ بِما لَدَیهِمْ وَ أَحْصى‏ کُلَّ شَی‏ءٍ عَدَداً ــــــ بگو: من نمى‏دانم آنچه به شما وعده داده شده نزدیک است یا پروردگارم زمانى براى آن قرار مى‏دهد؟! (۲۵) داناى غیب اوست و هیچ کس را بر اسرار غیبش آگاه نمى‏سازد، (۲۶) مگر رسولانى که آنان را برگزیده و مراقبینى از پیش رو و پشت سر براى آنها قرار مى‏دهد (۲۷) تا بداند پیامبرانش رسالتهاى پروردگارشان را ابلاغ کرده‏اند؛ و او به آنچه نزد آنهاست احاطه دارد و همه چیز را احصار کرده است. » (سوره الجنّ)
این آیه نیز گواه روشنی است بر این که خداوند متعال رسولان خود را بر اموری غیبی آگاه می کند ؛ لکن چنین نیست که آنان مجاز باشند از آن علم همه جا استفاده نمایند ؛ بلکه مورد استفاده ی آن را خداوند متعال تعیین می کند و تا خداوند حکیم اجازه نداده انبیاء الهی حقّ ندارد علم غیب خود را اظهار نمایند.
« وَ رَسُولاً إِلى‏ بَنی‏ إِسْرائیلَ أَنِّی قَدْ جِئْتُکُمْ بِآیهٍ مِنْ رَبِّکُمْ أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیئَهِ الطَّیرِ فَأَنْفُخُ فیهِ فَیکُونُ طَیراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْی الْمَوْتى‏ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فی‏ بُیوتِکُمْ إِنَّ فی‏ ذلِکَ لَآیهً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ ـــــــ و [عیسی را به عنوان] رسول به سوى بنى اسرائیل(قرار داده، که به آنها مى‏گوید:) من نشانه‏اى از طرف پروردگار شما ، برایتان آورده‏ام ؛ من از گِل ، چیزى به شکل پرنده مى‏سازم ؛ سپس در آن مى‏دمم و به فرمان خدا ، پرنده‏اى مى‏گردد. و به اذن خدا ، کورِ مادرزاد و مبتلایان به برص را بهبودى مى‏بخشم ؛ و مردگان را به اذن خدا زنده مى‏کنم ؛ و از آنچه مى‏خورید ، و در خانه‏هاى خود ذخیره مى‏کنید ، به شما خبر مى‏دهم ؛ مسلماً در اینها ، نشانه‏اى براى شماست ، اگر ایمان داشته باشید.» (آل‏عمران:۴۹)
در این آیه ی شریفه به صراحت بیان شده که حضرت عیسی (ع) دارای علم به غیب بوده و از امور پنهانی مردم خبر می داده است ؛ لکن این کار او به اذن خدا و برای اثبات نبوّت خودش بوده است و این مهمترین موردی است که انبیاء در آن از علم غیب خود استفاده می کرده اند. همچنین خلق پرنده از گِل و شفای بیماران غیر قابل علاج و زنده کردن مردگان اموری هستند که بدون استفاده از علم غیب غیر ممکن می باشند ؛ چون این امور با علوم عادی قابل انجام نیستند. ضمناً باید توجّه داشت که آن حضرت انجام تمام این امور را به خود نسبت داده فرمود که این کارها را من انجام می دهم ولی به اذن و تعلیم الهی ؛ پس چنین نبوده که آن حضرت صرفاً ابزاری بی خاصّیت در دست خدا باشد. معجزات آن حضرت همان اندازه منتسب به خود اوست که کارهای اختیاری ما منتسب به خود ماست ؛ یعنی همان گونه که افعال اختیاری ما ، در عین اینکه فعل خدا هستند فعل ما نیز می باشند ، معجزه نیز در عین اینکه فعل خداست از وجود خود نبی صادر می شود.
« وَ یقُولُ الَّذینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفى‏ بِاللَّهِ شَهیداً بَینی‏ وَ بَینَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب‏ ـــــ آنها که کافر شدند مى‏گویند: تو فرستاده ی خدا نیستى. بگو: کافى است که خدا شاهد باشد میان من و شما و کسى که علم کتاب نزد اوست.» (الرعد:۴۳)
نکات این آیه:
۱ـ منظور از کتاب در این آیه یا لوح محفوظ است که امّ الکتاب می باشد ، یا مقصود قرآن کریم است. اگر مراد لوح محفوظ باشد ثابت می شود که آنکه عالم به کتاب است علم غیب دارد ؛ و اگر مراد قرآن باشد باز همین معنا ثابت می گردد ؛ چون به یقین منظور از داشتن علم الکتاب ، دانستن ظواهر آیات قرآن کریم نیست. از زاویه ی نگاه این آیه ، آنکه علم کتاب نزد اوست باید دارای چنان درجه ی بالایی از علم باشد که شهادت او در ردیف شهادت خداوند متعال قرار گیرد.
۲ـ طبق آنچه پیشتر گفته شد ، اگر کسی عالم به قرآن کریم باشد ، عالم به جمیع حقایق عالم خلقت است ؛ چرا که قرآن کریم تبیاناً لکلّ شیء می باشد.
۳ـ در تفسیر این آیه برخی گفته اند که مراد از « مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب » خود خداوند متعال می باشد ؛ ولی اکثر مفسّرین بزرگ این تفسیر نپذیرفته و گفته اند ، اگر مراد از این عبارت خدا باشد تکرار قبیح لازم می آید. همچنین در آن صورت از نظر ادبی نیز چنین جمله ای در نهایت درجه ای سستی خواهد بود. لذا شکّی نیست که صاحب این علم مخلوقی از آفریدگان خداست.
۴ـ در باره ی « مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب » چهار احتمال دیگر نیز داده شده است.
الف ـ برخی گفته اند: مراد یهودیان و مسیحیانی هستند که مسلمان شدند و آنان شهادت دادند که اسم آن حضرت در کتاب آنها آمده است. این احتمال نادرست است چون اوّلاً لفظ « الکتاب » در قرآن کریم و روایات بدون قرینه در مورد تورات و انجیل به کار نرفته است. ثانیاً کتب یهود و نصاری طبق تصریح خود قرآن تحریف شده اند و کتاب تحریف شده فاقد هر گونه حجّیتی می باشد. ثالثاً « مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب » یک نفر است نه یک جمع.
ب ـ گفته شده این شخص ، عبدالله بن سلام ، یا سلمان فارسی یا دیگر افرادی هستند که قبلاً در دین دیگری بوده اند. این احتمال نیز در غایت سستی است ؛ چون اینها نیز داخل در همان گروه یهود یا نصاری یا امثال آن می باشد ؛ پس برخی اشکالات فوق بر آنها نیز وارد می باشد.
پ ـ برخی نیز گفته اند مراد از « مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب » همه ی مومنان می باشند ؛ که این هم مردود می باشد ؛ چون مومنان یک نفر نیستند و آیه تصریح دارد که « مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب » یک نفر می باشد.
ت ـ احتمال چهارمی که داده شده حضرت علی بن ابی طالب (ع) می باشد ؛ که این احتمال مورد قبول ائمه اهل بیت (ع) واقع شده است. و این احتمال با آیات قرآن بیشتر تطبیق می کند ؛ چون در آیه چهل سوره نمل ـ که بحث آن در ادامه خواهد آمد ـ بیان داشت که صاحب علم الکتاب توان معجزه دارد. چون اصف بن برخیا ، وزیر حضرت سلیمان که نه علم الکتاب ، بلکه « علم من الکتاب » داشت ، یعنی علم به بخشی از کتاب داشت ، توانست در سایه ی آن علم تخت بلقیس را به سرعت از یمن تا فلسطین منتقل نماید. و تنها علی (ع) است بین اصحاب دارای قدرت اعجاز بود و بارها این معجزات را نشان داده و شیعه و سنّی بر آن معترفند.
پس اگر منظور از « مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب » علی (ع) باشد ، این آیه نیز دلالت بر علم غیب داشتن آن جناب ، آن هم بر جمیع امور عالم می باشد.
« قالَ یا أَیهَا الْمَلَؤُا أَیکُمْ یأْتینی‏ بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ یأْتُونی‏ مُسْلِمینَ (۳۸) قالَ عِفْریتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ وَ إِنِّی عَلَیهِ لَقَوِی أَمینٌ (۳۹) قالَ الَّذی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یرْتَدَّ إِلَیکَ طَرْفُکَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیبْلُوَنی‏ أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّما یشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِی کَریمٌ ـــــ (سلیمان) گفت: اى بزرگان! کدام یک از شما تخت او را براى من مى‏آورد پیش از آنکه به حال تسلیم نزد من آیند؟ (۳۸) عفریتى از جنّ گفت: من آن را نزد تو مى‏آورم پیش از آنکه از مجلست برخیزى و من نسبت به این امر، توانا و امینم. (امّا) کسى که دانشى از کتاب داشت گفت: پیش از آنکه چشم بر هم زنى، آن را نزد تو خواهم آورد ؛ و هنگامى که(سلیمان) آن(تخت) را نزد خود ثابت و پابرجا دید گفت:این از فضل پروردگار من است، تا مرا آزمایش کند که آیا شکر او را بجا مى‏آورم یا کفران مى‏کنم؟ و هر کس شکر کند، به نفع خود شکر مى‏کند؛ و هر کس کفران نماید پروردگار من، غنىّ و کریم است.» ( سوره النمل )
در این آیه تصریح شده که وزیر حضرت سلیمان ، آصف بن برخیا ، بخشی از علم کتاب را داشته و توانسته است با آن علم تخت بلقیس را در چشم بر هم زدنی از یمن تا فلسطین منتقل نماید. پس به یقین او دارای علمی غیبی بوده ، چرا که از راه علوم عادی انجام چنین کاری غیر ممکن می باشد. در این آیه تصریح شده که حتّی جنّها نیز از داشتن چنین قدرتی عاجزند. در روایات اهل بیت (ع) با اشاره به همین آیه فرموده اند ما اهل بیت عالم به جمیع علم الکتاب هستیم و قدرت تصرّف ما از آصف بن برخیا افزونتر است.
« قالَ لَهُ مُوسى‏ هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً (۶۶) قالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِی صَبْراً موسى … ــــــــ موسی به او(خضر ) گفت: آیا از پى تو بیایم تا از حکمتى که تعلیم شده‏اى به من بیاموزى؟ ۶۷ گفت: تو هرگز نمى‏توانى همراه من شکیبایى کنى. ۶۸ و چگونه مى‏توانى امرى را که به اسرارش احاطه ندارى تحمّل کنى؟ ۶۹ گفت: اگر خدا خواهد شکیبا خواهى یافت و در هیچ کارى تو را نافرمانى نخواهم کرد. ۷۰ گفت: پس اگر از پى من آمدى، از چیزى سؤال مکن تا خود از آن با تو سخن آغاز کنم. ۷۱ پس به راه افتادند، تا وقتى که سوار کشتى شدند [خضر] آن را سوراخ کرد. موسى گفت: آیا کشتى را سوراخ کردى تا سرنشینانش را غرق کنى؟ واقعا به کار ناروایى مبادرت کردى! ۷۲ گفت: آیا نگفتم که تو هرگز نمى‏توانى همراه من شکیبایى کنى؟ ۷۳ موسى گفت: به سبب آنچه فراموش کردم مرا مؤاخذه مکن و در کارم بر من سخت مگیر. ۷۴ پس برفتند تا به نوجوانى برخوردند، پس [خضر] او را کشت. موسى گفت: آیا بى‏گناهى را بى‏آن که کسى را کشته باشد کشتى؟ واقعا کار منکرى مرتکب شدى! ۷۵ گفت: آیا به تو نگفتم که هرگز نمى‏توانى همراه من شکیبایى کنى؟ ۷۶ موسى گفت: اگر از این پس چیزى از تو پرسیدم، دیگر با من همراهى نکن و از جانب من البته معذور خواهى بود. ۷۷ پس راه افتادند، تا وقتى که به مردم قریه‏اى رسیدند، از اهل آن غذا خواستند، ولى آنها از مهمان کردنشان ابا کردند. پس در آن جا دیوارى یافتند که مى‏خواست فرو ریزد. [خضر] آن را به پا داشت. موسى گفت: اگر مى‏خواستى، براى این کار مزدى مى‏گرفتى. ۷۸ گفت: این [زمان‏] جدایى میان من و توست. هم اینک تو را از باطن آنچه که نتوانستى بر آن صبر کنى خبردار مى‏کنم. ۷۹ اما آن کشتى، مال بینوایانى بود که [با آن‏] در دریا کار مى‏کردند، پس خواستم آن را معیوب کنم، چون پشت سرشان پادشاهى بود که هر کشتى [سالمى‏] را به زور مى‏گرفت. ۸۰ و اما آن نوجوان، پدر و مادرش هر دو مؤمن بودند، پس ترسیدیم مبادا آن دو را به طغیان و کفر بکشاند. ۸۱ پس خواستیم که پروردگارشان آن دو را به پاک‏تر و مهربان‏تر از او عوض دهد.۸۲ و اما آن دیوار از آن دو پسر بچه یتیم در آن شهر بود، و زیر آن گنجى براى آن دو وجود داشت، و پدرشان مردى شایسته بود، پس پروردگار تو خواست آن دو یتیم به حدّ رشد برسند و گنج خویش را بیرون آورند، که رحمتى بود از پروردگار تو. و این کارها را از پیش خود نکردم. این بود راز آنچه نتوانستى بر آن صبر کنى. » (سوره الکهف )
این آیات نیز با صراحت تمام اثبات می کنند که حضرت خضر (ع) عالم به اموری غیبی بوده که حتّی کسی چون حضرت موسی (ع) نیز علم به آن نداشته است.
اینها پاره ای از آیات بود که نشان می دهد علم غیب ، البته به صورت غیر استقلالی ، برای غیر خدا نیز ممکن می باشد. امّا در روایات معتبر شواهد دالّ بر این مطلب فراوانتر از آن است که در یک نامه بتوان آنها را شماره نمود ؛ لذا در اینجا تنها به ذکر چند نمونه از روایات منقول در منابع اهل سنّت کفایت می کنیم.
قال رسول الله (ص) :« علىّ مع الحقّ و الحقّ مع علىّ لا یفترقان حتّى یردا علىّ الحوض یوم القیامه. ـــــ علی با حق است و حق با علی است ؛ از هم جدا نمی شوند تا روز قیامت در کنار حوض بر من وارد شوند.»(تاریخ بغداد ، خطیب بغدادی ، ج ۱۴ ،ص۳۲۲ / تاریخ مدینه دمشق ، ابن عساکر ، ج۴۲، ص۴۴۹)
طبق این حدیث نبوی هر چه امیرمومنان بگوید عین حقیقت است ، و آن حضرت پیشگویی های فراوانی در مورد اشخاص و حوادث آینده نموده که کتب مربوطه پر از آنهاست. پاره ای از این پیشگویی ها را جناب قندوزی از علمای اهل سنّت در کتاب ینابیع المودّه ، ج ۱ ،الباب الرابع عشر ، صفحه ۲۰۵ ذکر نموده است.
قال رسول الله (ص) :« علی مع القرآن و القرآن مع علی و لن یفترقا حتّى یردا علی الحوض. ــــ علی با قرآن است و قرآن با علی است ؛ هرگز از هم جدا نمی شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند »(المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج۳ ،ص ۱۲۴ / مجمع الزوائد ، الهیثمی ، ج۹ ، ص۱۳۵ / المعجم الصغیر ، الطبرانی ، ج۱ ، ص ۲۵۵ / کنزالعمال ، المتقی الهندی ، ج۱۱ ، ص ۶۰۳ )
طبق این حدیث نیز علی (ع) باید از تمام حقایق قرآن کریم مطّلع باشد ؛ و قرآن نیز تبیاناً لکلّ شیء می باشد. اگر آن حضرت حتّی به یک حقیقت از حقایق قرآن جاهل باشد ، لازم می آید که در همان مورد از قرآن کریم جدا گردد ؛ در حالی که حدیث نبوی از همراهی تامّ و تمام قرآن و امیر مومنان خبر داده است.
« قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص عَلِی مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِی وَ لَا یؤَدِّی عَنِّی إِلَّا عَلِی ـــ علی از من است و من از علی و هیچ کس جز علی وظایفم را به انجام نمى‏رساند.» (سنن ترمذی ، ج۵ ، ص۳۰۰ ، (ترمذی تصریح نموده که حدیث صحیح می باشد) ـــ مسند امام احمد حنبل ، ج۴ ، ص۱۶۵)
« عبدالله بن عمر قال: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ سُئِلَ بِأَی لُغَهٍ خَاطَبَکَ رَبُّکَ لَیلَهَ الْمِعْرَاجِ؟ فَقَالَ: خَاطَبَنِی بِلُغَهِ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ فَأَلْهَمَنِی أَنْ قُلْتُ یا رَبِّ خَاطَبْتَنِی أَنْتَ أَمْ عَلِی ؟ فَقَالَ یا أَحْمَدُ أَنَا شَی‏ءٌ لَا کَالْأَشْیاءِ لَا أُقَاسُ بِالنَّاسِ وَ لَا أُوصَفُ بالشبهات [بِالْأَشْبَاهِ ] خَلَقْتُکَ مِنْ نُورِی وَ خَلَقْتُ عَلِیاً مِنْ نُورِکَ فَاطَّلَعْتُ‏ عَلَى سَرَائِرِ قَلْبِکَ فَلَمْ أَجِدْ إِلَى قَلْبِکَ أَحَبَّ مِنْ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ فَخَاطَبْتُکَ بِلِسَانِهِ کَیمَا یطْمَئِنَّ قَلْبُک. ــــ عبد اللَّه بن عمر گفت: شنیدم از رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله ، در حالی که از او پرسیده شد که خداى متعال، در شب معراج با چه لغت و زبانى با تو سخن گفت؟ فرمود: به لغت و زبان على، مرا مخاطب ساخت ؛ در آن حال الهام شدم که بپرسم خدایا! تو با من سخن مى‏گویى یا على با من صحبت مى‏کند؟ خداوند فرمود: اى احمد! من شیء هستم (وجودم ) امّا نه مثل دیگر اشیاء و موجودات ؛ نه با مردم قیاس مى‏شوم و نه با چیزهاى مشابه توصیف مى‏گردم. من تو را از نور خودم آفریدم و على را از نور تو خلق نمودم ، از آن پس به اسرار قلبت آگاه شدم و احدى را نزدیکتر و محبوبتر به قلب و دل تو از على نیافتم، از این رو به زبان و آواى على تو را مخاطب ساختم، تا قلبت آرام گیرد» (المناقب ، الموفق الخوارزمی ، ص۷۸)
« عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یقُولُ لِعَلِی ع: یا عَلِی النَّاسُ مِنْ شَجَرٍ شَتَّى وَ أَنَا وَ أَنْتَ مِنْ شَجَرَهٍ وَاحِدَهٍ، ثُمَّ قَرَأَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ جَنَّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِیلٌ- صِنْوانٌ وَ غَیرُ صِنْوانٍ یسْقى‏ بِماءٍ واحِدٍ. ــــــ جابر بن عبد اللَّه گوید: از رسول الله صلى اللَّه علیه و آله شنیدم که به علی (ع) می فرمود: یا على! مردم از درختان پراکنده و مختلف هستند امّا من و تو از درخت واحدی هستیم. سپس رسول الله صلى اللَّه علیه و آله این آیه را قرائت فرمود: « وَ جَنَّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِیلٌ صِنْوانٌ وَ غَیرُ صِنْوانٍ یسْقى‏ بِماءٍ واحِدٍ ـــ و با باغهایى از انگور و کشت و نخل، از یک بن و غیر یک بن، که از یک آب سیراب مى‏شوند» » (المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج۲ ، ص۲۴۱ ـــ مجمع الزوائد ، الهیثمی ، ج۹ ، ص۱۰۰ ـــ میزان الاعتدال ، ذهبی ، ج۲ ، ص۳۰۶)
در این احادیث نیز از یگانگی امیرمومنان و رسول الله (ص) گزارش داده شده ؛ لذا علم امیر مومنان چیزی جز علم رسول الله نیست ؛ و علم رسول الله نیز چیزی جز قرآن نیست ؛ و قرآن نیز تبیاناً لکلّ شیء می باشد.
« قَالَ النَّبِی ص‏ أَنَا مَدِینَهُ الْعِلْمِ وَ عَلِی بَابُهَا فَمَنْ أَرَادَ المدینهَ فَلْیأْتِ مِنَ الْبَاب ــــ نبی خدا فرمودند: من شهر علم هستم و علی دروازه ی آن است ؛ پس هر که قصد ورود به شهر را دارد باید از دروازه ی آن وارد شود.» (المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج۳ ، ص۱۲۶ و ۱۲۷ (وی این روایات از چندین روای نقل نموده و تصریح کرده که روایت صحیح می باشد.) ) این حدیث از روات گوناگون و در بسیاری از کتب روایی اهل سنّت آمده است.
روشن است که علم رسول الله همانا حقیقت قرآن کریم است ؛ و قرآن کریم تبیاناً لکلّ شیء می باشد ؛پس راه ورود به تمام حقایق عالم امیرالمومنین (ع) می باشد.
« عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ إِنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ـ عَلَیهِ السَّلَامُ ـ قَالَ : أَنَا عِلْمُ اللَّهِ وَ أَنَا قَلْبُ اللَّهِ الْوَاعِی وَ لِسَانُ اللَّهِ النَّاطِقُ وَ عَینُ اللَّهِ النَّاظِرَهُ وَ أَنَا جَنْبُ اللَّهِ وَ أَنَا یدُ اللَّهِ ـــــ امام صادق (ع) فرمودند : همانا امیرالمومنین (ع) فرمودند: منم علم خدا و منم آن قلب الهی که جادار است ؛ و منم زبان گویای خدا و چشم بینای خدا و منم جنب الله و منم دست خدا.» (بحار الأنوار؛ ج۲۴‏ ؛ ص۱۹۸)
سایر ائمه(ع) نیز مبین قرآن کریم بوده و مبین قرآن باید عین قرآن باشد تا بتواند آن را تبیین تامّ کند. لذا ایشان نیز عالم به جمیع اسرار قرآن بوده اند؛ و قرآن کریم، تبیاناً لکلّ شیء ( بیانگر همه چیز) می باشد.
امام صادق علیه السّلام فرمودند: «نحن ولاه أمر اللّه، و خزنه علم اللّه ـــ ماییم والیان امر خدا و مخزن علم خدا» (تفسیر الصراط المستقیم،ج‏۲ ،ص۲۰۳ )
و فرمودند: « نحن خزّان اللّه و جیرانه، و أقرب الخلق إلیه‏ ــــ ما هستیم خزانه داران خدا و همسایگان و نزدیکترین خلق به او.» (الأصفى فی تفسیرالقرآن، ج‏۱، ص: ۲۵)
« عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ ع قَالَ مَا بَعَثَ اللَّهُ نَبِیاً إِلَّا أَعْطَاهُ مِنَ الْعِلْمِ بَعْضَهُ مَا خَلَا النَّبِی ص فَإِنَّهُ أَعْطَاهُ مِنَ الْعِلْمِ کُلَّهُ فَقَالَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَی‏ءٍ وَ قَالَ کَتَبْنا لَهُ فِی الْأَلْواحِ مِنْ کُلِّ شَی‏ءٍ وَ قَالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ وَ لَمْ یخْبِرْ أَنَّ عِنْدَهُ عِلْمَ الْکِتَابِ وَ مَنْ لَا یقَعُ مِنَ اللَّهِ عَلَى الْجَمِیعِ وَ قَالَ لِمُحَمَّدٍ ص أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَینا مِنْ عِبادِنا فَهَذَا الْکُلُّ وَ نَحْنُ الْمُصْطَفَوْنَ‏ وَ قَالَ النَّبِی ص فِیمَا سَأَلَ رَبَّهُ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً فَهِی الزِّیادَهُ الَّتِی عِنْدَنَا مِنَ الْعِلْمِ الَّذِی لَمْ یکُنْ عِنْدَ أَحَدٍ مِنْ أَوْصِیاءِ الْأَنْبِیاءِ وَ لَا ذُرِّیهِ الْأَنْبِیاءِ غَیرِنَا فَبِهَذَا الْعِلْمِ عَلِمْنَا الْبَلَایا وَ الْمَنَایا وَ فَصْلَ الْخِطَاب‏ ـــــــ امام باقر (ع) از پدرش نقل کرد که فرمود: خداوند هیچ پیامبرى را بر نیانگیخت مگر اینکه مقدارى از علم به او داد بجز پیامبر ما صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم که به او تمام علم را داد و در قرآن فرموده: « تِبْیاناً لِکُلِّ شَی‏ءٍ ــ (قرآن) بیان کننده ی همه چیز است » و در آیه دیگر « وَ کَتَبْنا لَهُ فِی الْأَلْواحِ مِنْ کُلِّ شَی‏ءٍ ـــ و در الواح موسی نوشتیم از هر چیزی » و فرموده است « الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ ــ آنکه علمی از کتاب داشت» و نفرمود: کسى که داراى علم کتاب است بلکه فرموده است کسى که در نزد او مقدارى از علم کتاب است ولى در باره حضرت محمّد فرموده است « أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَینا مِنْ عِبادِنا ــ ما به ارث دادیم کتاب را به کسانی از بندگانمان که آنها را برگزیدیم » . این بیان مربوط به تمام علم است و ما آن خانواده ی برگزیده هستیم که در این آیه می فرماید» (بحار الأنوار ، ج‏۲۶، ص۶۵)
طبق این حدیث ، هیچکدام از انبیاء (ع) علم کلّ را نداشته اند ؛ مثلاً آصف بن برخیا ـ وصی حضرت سلیمان ـ علمی از کتاب داشت و در الواح موسی چیزی از کلّ شیء نوشته شده بود ؛ امّا قرآن کریم بیان کننده ی همه چیز می باشد ؛ و اهل بیت (ع) احاطه ی وجودی به تمام قرآن کریم دارند. پس عالم به تمام مخلوقات خدایند از ازل تا ابد. امام صادق (ع) فرمودند: « إِنِّی لَأَعْلَمُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ أَعْلَمُ مَا فِی الْأَرَضِینَ وَ أَعْلَمُ مَا فِی الْجَنَّهِ وَ أَعْلَمُ مَا فِی النَّارِ وَ أَعْلَمُ مَا کَانَ وَ مَا یکُونُ ثُمَّ مَکَثَ هُنَیئَهً فَرَأَى أَنَّ ذَلِکَ کَبُرَ عَلَى مَنْ سَمِعَهُ فَقَالَ عَلِمْتُ مِنْ کِتَابِ اللَّهِ أَنَّ اللَّهَ یقُولُ فِیهِ تِبْیانُ کُلِّ شَی‏ء ــــــ به خدا قسم من می دانم آنچه را که در آسمانهاست و آنچه را که زمینهاست و می دانم آنچه را که در بهشت و جهنم است و می دانم آنچه را که بوده و آنچه را که خواهد بود تا روز قیامت. سپس مکثی نمود و دید که این سخن بر شنونده بزرگ جلوه کرده ؛ پس فرمود: من این را از کتاب خدا دانسته ام ؛ خداوند می فرماید: در آن است بیان هر چیزی.» ( بحار الأنوار ،ج‏۲۶ ،ص۱۱۱)

« قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع لَوْ کَانَ لِأَلْسِنَتِکُمْ أَوْکِیهٌ لَحَدَّثْتُ کُلَّ امْرِئٍ بِمَا لَهُ وَ عَلَیه‏. ــــــــ امام باقر علیه السلام فرمودند : اگر زبانهاى شما لجام و بندى می داشت (و اسرار را فاش نمی کردید) سود و زیان آینده ی هر مردى را برایش گزارش می دادم.»(الکافی ،ج‏۱ ،ص ۲۶۴)

« أَبَا بَصِیرٍ یقُولُ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع مِنْ أَینَ أَصَابَ أَصْحَابَ عَلِی مَا أَصَابَهُمْ مَعَ عِلْمِهِمْ بِمَنَایاهُمْ وَ بَلَایاهُمْ قَالَ فَأَجَابَنِی شِبْهَ الْمُغْضَبِ مِمَّنْ ذَلِکَ إِلَّا مِنْهُمْ فَقُلْتُ مَا یمْنَعُکَ جُعِلْتُ فِدَاکَ قَالَ ذَلِکَ بَابٌ أُغْلِقَ إِلَّا أَنَّ الْحُسَینَ بْنَ عَلِی صَلَوَاتٌ عَلَیهِمَا فَتَحَ مِنْهُ شَیئاً یسِیراً ثُمَّ قَالَ یا أَبَا مُحَمَّدٍ إِنَّ أُولَئِکَ کَانَتْ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ أَوْکِیه. ــــــــ ابو بصیر گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: چرا به اصحاب على علیه السلام مصیبت‏ها رسید با وجود آنکه از مرگ و مصیبت خود آگاه بودند؟ حضرت به مانند شخص خشمگین به من جواب داد: آن مصیبت‏ها تنها از ناحیه خودشان به آنها رسید. عرض کردم: قربانت گردم مانع شما چیست؟ (که مرگ و مصیبت اصحاب خود را به آنها نمى‏گویید؟) فرمودند: این دری است بسته شده ، تنها حسین بن على صلوات اللَّه علیهما اندکى از آن را گشود (که در شب عاشورا شهادت و مصیبت اصحابش را به آنها خبر داد) سپس فرمودند: اى ابا محمد: اصحاب آن حضرت بر دهان خود لجام و بندى داشتند.»( الکافی،ج‏۱ ،ص۲۶۵)

« عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ سُئِلَ عَلِی ع عَنْ عِلْمِ النَّبِی ص فَقَالَ عِلْمُ النَّبِی عِلْمُ جَمِیعِ النَّبِیینَ وَ عِلْمُ مَا کَانَ وَ عِلْمُ مَا هُوَ کَائِنٌ إِلَى قِیامِ السَّاعَهِ ثُمَّ قَالَ وَ الَّذِی نَفْسِی بِیدِهِ إِنِّی لَأَعْلَمُ عِلْمَ النَّبِی ص وَ عِلْمَ مَا کَانَ وَ عِلْمَ مَا هُوَ کَائِنٌ فِیمَا بَینِی وَ بَینَ قِیامِ السَّاعَه.ــــــ ابو بصیر از حضرت باقر نقل کرد که از على علیه السّلام در مورد علم پیامبر پرسیدند. امام فرمودند: علم تمام انبیاء است و علم گذشته و علم آنچه تا روز قیامت بیاید. سپس فرمودند: قسم به آن کسى که جانم در دست اوست ، من داراى علم پیامبرم و علم گذشته و علم آینده تا فاصله بین من و قیامت. »(بحار الأنوار ، ج‏۲۶ ،ص۱۱۰)

« عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ قَالَ کُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع إِذْ دَخَلَ عَلَیهِ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الْیمَنِ فَسَلَّمَ عَلَیهِ فَرَدَّ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَیهِ السَّلَامُ فَقَالَ لَهُ مَرْحَباً یا سَعْدُ فَقَالَ لَهُ الرَّجُلُ بِهَذَا الِاسْمِ سَمَّتْنِی أُمِّی وَ مَا أَقَلَّ مَنْ یعْرِفُنِی بِهِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع صَدَقْتَ یا سَعْدُ الْمَوْلَى فَقَالَ الرَّجُلُ جُعِلْتُ فِدَاکَ بِهَذَا کُنْتُ أُلَقَّبُ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لَا خَیرَ فِی اللَّقَبِ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى یقُولُ فِی کِتَابِهِ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ‏ بَعْدَ الْإِیمانِ مَا صِنَاعَتُکَ یا سَعْدُ فَقَالَ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنَّا أَهْلُ بَیتٍ نَنْظُرُ فِی النُّجُومِ لَا یقَالُ إِنَّ بِالْیمَنِ أَحَداً أَعْلَمَ بِالنُّجُومِ مِنَّا فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع کَمْ ضَوْءُ الْمُشْتَرِی عَلَى ضَوْءِ الْقَمَرِ دَرَجَهً فَقَالَ الْیمَانِی لَا أَدْرِی فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع صَدَقْتَ کَمْ ضَوْءُ الْمُشْتَرِی عَلَى ضَوْءِ عُطَارِدٍ دَرَجَهً فَقَالَ الْیمَانِی لَا أَدْرِی فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع صَدَقْتَ فَمَا اسْمُ النَّجْمِ الَّذِی إِذَا طَلَعَ هَاجَتِ الْإِبِلُ فَقَالَ الْیمَانِی لَا أَدْرِی فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع صَدَقْتَ فَمَا اسْمُ النَّجْمِ الَّذِی إِذَا طَلَعَ هَاجَتِ الْبَقَرُ فَقَالَ الْیمَانِی لَا أَدْرِی فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع صَدَقْتَ فَمَا اسْمُ النَّجْمِ الَّذِی إِذَا طَلَعَ هَاجَتِ الْکِلَابُ فَقَالَ الْیمَانِی لَا أَدْرِی فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع صَدَقْتَ فِی قَوْلِکَ لَا أَدْرِی فَمَا زُحَلُ عِنْدَکُمْ فِی النَّجْمِ فَقَالَ الْیمَانِی نَجْمٌ نَحْسٌ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لَا تَقُلْ هَذَا فَإِنَّهُ نَجْمُ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیهِ فَهُوَ نَجْمُ الْأَوْصِیاءِ ع وَ هُوَ النَّجْمُ الثَّاقِبُ الَّذِی قَالَ اللَّهُ فِی کِتَابِهِ فَقَالَ الْیمَانِی فَمَا مَعْنَى الثَّاقِبِ فَقَالَ إِنَّ مَطْلِعَهُ فِی السَّمَاءِ السَّابِعَهِ فَإِنَّهُ ثَقَبَ بِضَوْئِهِ حَتَّى أَضَاءَ فِی السَّمَاءِ الدُّنْیا فَمِنْ ثَمَّ سَمَّاهُ اللَّهُ النَّجْمَ الثَّاقِبَ ثُمَّ قَالَ یا أَخَا الْعَرَبِ عِنْدَکُمْ عَالِمٌ قَالَ الْیمَانِی نَعَمْ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنَّ بِالْیمَنِ قَوْماً لَیسُوا کَأَحَدٍ مِنَ النَّاسِ فِی عِلْمِهِمْ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع وَ مَا یبْلُغُ مِنْ عِلْمِ عَالِمِهِمْ قَالَ الْیمَانِی إِنَّ عَالِمَهُمْ لَیزْجُرُ الطَّیرَ وَ یقْفُو الْأَثَرَ فِی سَاعَهٍ وَاحِدَهٍ مَسِیرَهَ شَهْرٍ لِلرَّاکِبِ الْمُحِثِّ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع فَإِنَّ عَالِمَ الْمَدِینَهِ أَعْلَمُ مِنْ عَالِمِ الْیمَنِ قَالَ الْیمَانِی وَ مَا یبْلُغُ مِنْ عِلْمِ عَالِمِ الْمَدِینَهِ قَالَ إِنَّ عِلْمَ عَالِمِ الْمَدِینَهِ ینْتَهِی إِلَى أَنْ یقْفُوَ الْأَثَرَ وَ لَا یزْجُرَ الطَّیرَ وَ یعْلَمَ مَا فِی اللَّحْظَهِ الْوَاحِدَهِ مَسِیرَهَ الشَّمْسِ تَقْطَعُ اثْنَی عَشَرَ بُرْجاً وَ اثْنَی عَشَرَ بَرّاً وَ اثْنَی عَشَرَ بَحْراً وَ اثْنَی عَشَرَ عَالِماً فَقَالَ لَهُ الْیمَانِی مَا ظَنَنْتُ أَنَّ أَحَداً یعْلَمُ هَذَا وَ مَا یدْرِی مَا کُنْهُهُ قَالَ ثُمَّ قَامَ الْیمَانِی‏.
ابان بن تغلب گفت: خدمت حضرت صادق علیه السّلام بودم که مردى از اهالى یمن وارد شد سلام کرد امام جواب داده فرمود: مرحبا اى سعد آن مرد گفت: مادرم مرا به این نام نامیده اما کمتر کسى به این نام من آشنا است. حضرت صادق فرمود:یا سعد المولى. مرد یمنى گفت: فدایت شوم مرا به این لقب صدا می زدند حضرت صادق فرمود: لقب خوب نیست خداوند در قرآن میفرماید: وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ‏ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِیمانِ. فرمود: شغل تو چیست؟ عرض کرد فدایت شوم خانواده ی ما منجم هستند. در یمن کسى واردتر از ما به این علم نیست. حضرت صادق علیه السّلام پرسید: نسبت نور مشترى با ماه چند درجه است؟ یمنى گفت نمی دانم. فرمود: نسبت نور مشترى با عطارد چقدر است؟ جواب داد نمی دانم . حضرت صادق فرمود: اسم ستاره‏اى که وقتى طلوع کند شتر به هیجان در مى‏آید چیست؟ جواب داد نمی دانم. امام فرمود: راست گفتى. سؤال فرمود: اسم ستاره‏اى که وقتى طلوع کرد گاو به هیجان در مى‏آید چیست؟ یمنى جواب داد نمی دانم.حضرت صادق علیه السّلام فرمود: راست می گوئى. اسم ستاره‏اى که وقتى طلوع کند سگها به هیجان مى‏آیند چیست؟ گفت: نمی دانم.فرمود: راست میگوئى که میگوئى نمی دانم. فرمود: زحل در نظر شما میان ستارگان چگونه است؟ گفت ستاره‏اى نحس است.حضرت صادق فرمود:این حرف را نزن این ستاره ی امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه است و آن ستاره ی اوصیا است و آن نجم ثاقب است که خدا در قرآن فرمود. یمانى گفت: معنى ثاقب چیست؟ فرمود: طلوعش در آسمان هفتم است و با نورش شکاف به وجود آورده به طورى که آسمان دنیا را روشن کرده به همین جهت آن را نجم ثاقب نامیده. سپس فرمود: برادر عرب! آیا در نزد شما عالمى هست؟ یمانى گفت: فدایت شوم در یمن گروهى هستند که هیچ کس به آنها در علم نمی رسد حضرت صادق فرمود: علم عالم یمن چقدر است؟ یمنى گفت: عالم آنها به وسیله پرنده که او را رها می کند و تعقیب رفتنش را با فال‏گیرى می نماید در یک ساعت باندازه ی یک ماه که سوارى سریع راه برود اطلاع پیدا می کند. حضرت صادق فرمود: عالم مدینه از عالم یمن داناتر است. یمنى گفت: مقدار علم عالم مدینه چقدر است؟ فرمود: عالم مدینه بدون اینکه پرنده‏اى را بپراند در یک لحظه از مسیر خورشید در دوازده برج و دوازده خشکى و دوازده دریا و دوازده عالم اطلاع‏ دارد. مرد یمنى گفت: گمان نمی کنم کسى این قدر اطلاع داشته باشد و حقیقت آن را نمی توان فهمید. آنگاه از جاى خود برخاست.» ( بحار الأنوار ، ج‏۲۶، ص: ۱۱۳ )

« عَنِ الصَّادِقِ ع قَالَ وَ اللَّهِ لَقَدْ أُعْطِینَا عِلْمَ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ جُعِلْتُ فِدَاکَ أَ عِنْدَکُمْ عِلْمُ‏ الْغَیبِ فَقَالَ لَهُ وَیحَکَ إِنِّی لَأَعْلَمُ مَا فِی أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَ أَرْحَامِ النِّسَاءِ وَیحَکُمْ وَسِّعُوا صُدُورَکُمْ وَ لْتُبْصِرْ أَعْینُکُمْ وَ لْتَعِ قُلُوبُکُمْ فَنَحْنُ حُجَّهُ اللَّهِ تَعَالَى فِی خَلْقِهِ وَ لَنْ یسَعَ ذَلِکَ إِلَّا صَدْرُ کُلِّ مُؤْمِنٍ قَوِی قُوَّتُهُ کَقُوَّهِ جِبَالِ تِهَامَهَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهِ لَوْ أَرَدْتُ أَنْ أُحْصِی لَکُمْ کُلَّ حَصَاهٍ عَلَیهَا لَأَخْبَرْتُکُمْ وَ مَا مِنْ یوْمٍ وَ لَیلَهٍ إِلَّا وَ الْحَصَى تَلِدُ إِیلَاداً کَمَا یلِدُ هَذَا الْخَلْقُ وَ اللَّهِ لَتَتَبَاغَضُونَ بَعْدِی حَتَّى یأْکُلَ بَعْضُکُمْ بَعْضا. ـــــــــــ حضرت صادق علیه السّلام فرمودند: به خدا قسم علم گذشتگان و آیندگان به ما داده شده است. مردى از اصحاب امام عرض کرد فدایت شوم آیا شما از غیب اطلاع دارید؟ فرمود: واى بر تو من نطفه‏هائى که در صلب مردان و رحم زنان هست می دانم. گسترش دهید سینه‏هاى خود را و بینا باشید و بر دل بسپارید. ما حجت خداى تعالى میان مردمیم و نمی تواند این معنى را تحمل نماید مگر سینه ی هر مؤمن قوى که نیرویش به اندازه نیروى کوههاى تهامه باشد جز با اجازه خدا. سوگند به خدا اگر بخواهم بشمارم برای شما سنگ‏ریزه‏اى که بر روى آن کوههاست می شمارم. در هر روز و شب ریگها به وجود مى‏آیند مثل زاد و ولد مردم. به خدا قسم شما بعد از من با یک دیگر به دشمنى می پردازید تا آنجا که همدیگر را می خورید.(به جان یک دیگر مى‏افتید.) » (بحار الأنوار ، ج‏۲۶، ص: ۲۷)

« بُکَیرُ بْنُ أَعْینَ قَالَ قُبِضَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع عَلَى ذِرَاعِ نَفْسِهِ وَ قَالَ یا بُکَیرُ هَذَا وَ اللَّهِ جِلْدُ رَسُولِ اللَّهِ وَ هَذِهِ وَ اللَّهِ عُرُوقُ رَسُولِ اللَّهِ وَ هَذَا وَ اللَّهِ لَحْمُهُ وَ هَذَا عَظْمُهُ وَ اللَّهِ إِنِّی لَأَعْلَمُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ أَعْلَمُ مَا فِی الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ مَا فِی الدُّنْیا وَ أَعْلَمُ مَا فِی الْآخِرَهِ فَرَأَى تَغَیرَ جَمَاعَهٍ فَقَالَ یا بُکَیرُ إِنِّی لَأَعْلَمَ ذَلِکَ مِنْ کِتَابِ اللَّهِ تَعَالَى إِذْ یقُولُ وَ نَزَّلْنا عَلَیکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَی‏ء. ـــــــ بکیر بن اعین گفت حضرت صادق علیه السّلام آرنج خود را گرفت و فرمود بکیر! به خدا سوگند این پوست پیامبر اکرم است و به خدا سوگند این رگهاى پیامبر است به خدا قسم این گوشت او و استخوان اوست. سوگند به خدا من می دانم آنچه در زمین و آنچه در دنیا است و می دانم آنچه در آخرت است. در این موقع متوجه تغییر قیافه ی بعضى از حاضران شد. فرمود: ای بکیر! من این مطالب را از روى کتاب خدا می دانم زیرا در این آیه میفرماید: وَ نَزَّلْنا عَلَیکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَی‏ءٍ.»( بحار الأنوار ، ج‏۲۶ ،ص۲۸ )

Print Friendly, PDF & Email
0 0 vote
Article Rating
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x