سرخط خبرها

آموختن همه اسما به آدم طبق آیه ۳۱ سوره بقره، آیا منحصر به خود حضرت آدم است یا همه انسان‌ها؟

پرسش:
آموختن همه اسما به آدم طبق آیه ۳۱ سوره بقره، آیا منحصر به خود حضرت آدم است یا قشر همه انسان‌ها؟
فرض می‌کنیم به شخص حضرت آدم آموخته شده است، باز چند سوال پیش ‌می اید: مگر این آموختن از طریق سرشت آدمی (فطرتا) و نه به صورت تکوینی نبوده‌است، و مگر فطرت همه انسان ‌‌ها یکسان نیست (حالا به جز زن و مرد با هم منظور قشر انسان ست) پس باید در فطرت همه انسان‌ها گذاشته شده باشد، پس همه انسان‌ها عالم به تمام اسما هستند، (رسیدیم به تناقض با فرض) پس فرض باطل و ثابت می‌شود که به همه انسان‌ها داده شده…
اگر به تمام انسان‌ها همه اسما داده شده پس این تفاوت در صفات جمال و جلال که گفتین در زن و مرد است، ‌رد و تمام صفات در هر دو جنس گذاشته شده…
چه گیج‌کاری ای کردم، چه مغلطه‌ای!!!!!!
لطفا استدلالی و مستند به تفسیر همون آیات سوره بقره پاسخ بفرمایید.
و حالا یه فرض دیگر:
و شاید هم منظور از اسما نه یک سری راز و رمز بلکه یک جایگاه و مرتبه‌ای باشد و منظور از تعلیم آن به آدم استعدادی باشد که فقط در انسان گذاشته شده برای رسیدن به آن جایگاه یعنی عالم شدن به تمام اسما مساوی است با رسیدن به مقام خلیفه الهی و جایگاهی که بوسیله آن بشود آئینه تمام نمای خداوندی و مجهز شدن به تمام صفات خداوند و رسیدن به آن نفس مطمئنه و…
و د راین رابطه چنین استنباط می‌شود که خداوند صفات و ویژگی‌هایی دارد که بعضی ازآنها مثل جمال و جلال را به طور فطری و بدون هیچ تلاشی از سوی انسان در اختیار او گذاشته برای زندگی در این دنیا و بقیه صفات مثل اسم اعظم-که به‌ وسسله آن می‌شود در عالم تصرف کرد- به همه کس داده نشده و جایگاهی است که ائمه، انبیا و انسان‌هایی به آن خواهند رسید که بخواهند، تلاش کنند و ظرفیت پذیرش را در خود ایجاد کرده و برسند به جایگاه نفس مطمئنه و بشوند خلیفه الهی…
پس خداوند در مرتبه اول شخص حضرت آدم را به دلیل جایگاه نبوت به این اسما و جایگاه مجهز کرده و بقیه انسان‌ها در صورت طی طریق سیر الی‌الله به آن خواهند رسید.
پس آموزش این علم به حضرت آدم نه به صورت آموزش یک سری کلمه و حروف به صورت تکوینی و مثلا استاد-معلمی بلکه به یک شیوه خاص –غیر از فطرت- بوده است که اگر فطرتا بود، باید چنین جایگاهی ذاتا به همه انسان‌ها داده می‌شد..
پس شاید بتوان گفت استعداد رسیدن به عالم شدن به تمام اسما و صفات در همه انسان‌ها گذاشته‌شده اما آن قدرت بدون سیر طریق در خدمت حضرت آدم و انبیا و ائمه قرار گرفته.
درسته؟
فقط یه سوال دیگه
اگر منظور از اسما آن جایگاهی‌ ست که گفتم پس ملائک چگونه گفتند نمی‌دانم
مگر آنها هم به طور ذاتی مجهز به برخی صفات مثلا جبرئیل علیم و شدید‌القوا نیستند، پس چرا گفتند، نمی‌دانیم؟
اگر منظورشان از دانستن آن دانستنی است که شامل تمام اسما و صفات و آن جایگاه نفس مطمئنه و خلیفه‌اللهی باشد، بله، نمی‌دانند، پس در این صورت یئَادَمُ أَنبِئْهُم بِأَسمَائهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُم بِأَسمَائهِمْ قَالَ أَ لَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنی أَعْلَمُ غَیب السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ أَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَ مَا کُنتُمْ تَکْتُمُونَ(۳۳) بقره که به آموزش صفات ا زسوی آدم به فرشتگان است، به چه چیزی اشاره دارد؟
انگار این آخری‌ا به یه نتایجی رسیدیم به لطف خدا، درست بود یا غلط؟ به سوال‌ها لطف بفرمایید جواب بدین.
پاسخ:
۱ـ صریح آیه بیانگر آن است که جمیع اسماء را به شخص آدم(ع) تعلیم نموده است؛ امّا نه از حیث بشر بودنش؛ بلکه از حیث خلیفه الله بودنش. چون از ابتدا خداوند متعال خبر از آفرینش خلیفه داده است؛ و سجده بر خلیفه خواسته شده است.

۲ـ فرموده اید: « مگر این آموختن از طریق سرشت آدمی (فطرتا) و نه به صورت تکوینی نبوده‌است، و مگر فطرت همه انسان ‌‌ها یکسان نیست (حالا به جز زن و مرد با هم منظور قشر انسان ست) پس باید در فطرت همه انسان‌ها گذاشته شده باشد، پس همه انسان‌ها عالم به تمام اسما هستند، (رسیدیم به تناقض با فرض) پس فرض باطل و ثابت می‌شود که به همه انسان‌ها داده شده…»
تعلیم اسماء، ربطی به فطرت ندارد. فطرت امر مشترکی است بین تمام موجودات عالم، از سنگ و خاک گرفته تا انسان کامل. همه ی موجودات عالم، فطرت توحیدی دارند. مگر جنّها فطرت توحیدی نداشتند؟ مگر ابلیس فطرت توحیدی نداشت؟ مگر ملائک، فطرت توحیدی نداشتند؟ همه ی موجودات مفطورند به فطرت الله؛ و خداست فاطر همه ی آنها.
فرمود: « قُلْ أَ غَیرَ اللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِیا فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْض‏ ـــ بگو: آیا غیر خدا را ولىّ خود انتخاب کنم؟! (خدایى) که فاطر آسمانها و زمین است» (الأنعام:۱۴)
ا زبان ابراهیم(ع) فرمود: « إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِی لِلَّذی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنیفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکینَ ـــــ من روى خود را به سوى کسى کردم که آسمانها و زمین مفطور اویند؛ من در ایمان خود خالصم؛ و از مشرکان نیستم.» ‏(الأنعام:۷۹)
یعنی آسمان و زمین مفطور به فطرت توحیدند و در مسیر فطرت قدم بر می دارند کجا رسد من ابراهیم.
و فرمود: « فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَیها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یعْلَمُونَ ـــــ پس روى خود را خالصانه متوجّه دین کن! همان فطرتى که خداوند،انسانها را بر آن مفطور ساخت؛ دگرگونى در آفرینش الهى نیست؛ این است دین استوار؛ ولى اکثر مردم نمى‏دانند» (الروم:۳۰)

۳ـ فرموده اید: « اگر به تمام انسان‌ها همه اسما داده شده پس این تفاوت در صفات جمال و جلال که گفتین در زن و مرد است، ‌رد و تمام صفات در هر دو جنس گذاشته شده…»
اوّلاً گفتیم که فرضتان مشکل دارد.
ثانیاً اینکه زن و مرد هر دو مظهر جمیع اسماء باشند؛ ولی در یکی غلبه با اسماء جلال باشد و در دیگری غلبه با اسماء جمال، مشکلی ندارد. در اینکه زن، مظهر قدرت خدا هم هست، شکّ نیست. اگر مظهر قدرت خدا نبود که قدرتی نداشت. در این هم که مرد، مظهر جمال الهی است باز شکّی نیست. چون هر مردی نیز سهمی از جمال دارد. امّا در این هم شکّ نیست که در زنها، جمال غالب است و در مردها قدرت که از صفات جلالیّه است. پس عزیز ما خلط نفرمایند بین مظهریّت برای اسماء، و غلبه ی برخی اسماء.
واقع مطلب آن است که تک تک موجودات، مظهر جمیع اسماء الله هستند. امّا در هیچ موجودی، تمام اسماء نمی توانند ظهور تامّ داشته باشند؛ تنها انسان است که می تواند محلّ ظهور تامّ جمیع اسماء الله باشد. مثلاً جبرئیل(ع) مظهر جمیع اسماء الهی است؛ امّا تنها برخی اسماء مثل العلیم و شدید القوی در او ظهور تامّ دارند. برای همین هم هست که ملائک، نمی توانند خلیفه الله باشند؛ بلکه فقط خلیفه ی برخی اسماء هستند؛ امّا انسان اگر به فعلیّت برسد، خلیفه الله می شود؛ یعنی خلیفه ی اسم جامع. امّا انسانهای عادی، بالقوّه خلیفه الله هستند نه بالفعل. از همینجا معلوم می شود که خلیفه الله بودن نیز مراتب دارد.
مطلبی دیگر:
گفتیم: همه ی موجودات، مظهر جمیع اسماء هستند؛ امّا برخی اسماء در آنها غلبه ی تامّ دارد و برخی دیگر، مغلوب تامّ هستند؛ لذا ظهوری ندارند. امّا در انسانها، برخی اسماء، غالبند و برخی مغلوب؛ ولی اسماء مغلوب، مغلوب تامّ نیستند؛ بلکه آنها نیز در درجات پایینی ظهور دارند.
حال می گوییم: خود ظهور تامّ اسماء نیز مراتب دارد؛ یعنی چه بسا دو نفرند که در هر دو، تمام اسماء ظهور دارند؛ لکن در یکی از آنها این ظهور، شدیدتر از دیگری است. در لسان دین، واحد این شدّت و ضعف ظهور اسمائی، حرف است. لذا وقتی می گویند: آصف بن برخیا، یک حرف از اسم اعظم را داشت؛ یعنی ظهور اسماء الله در او، به شدّت یک واحد بود. حضرت آدم(ع) ۲۵ حرف از اسم اعظم را داشت؛ یعنی مظهریّت او برای اسماء الله، ۲۵ برابر قویتر از آصف بن برخیا بود. و اهل بیت(ع) ۷۲ حرف از اسم اعظم را دارند؛ که بالاترین شدّت مظهریّت ممکنه است.

۴ـ فرموده اید: «چه گیج‌کاری ای کردم، چه مغلطه‌ای!!!!!! »
بچّه زمین نخورد که بزرگ نمی شود. علما و حکما و عرفای بزرگ هم روزگاری از همین کارها کرده اند که به اینجا رسیده اند. تنها دو کس اشتباه نمی کنند؛ یکی معصوم مادرزاد و دیگری آنکه هیچ فکری و هیچ کاری نمی کند. روشن است که وقتی کسی نمی خواهد راه رفتن بیاموزد، زمین هم نمی خورد. زمین خوردن ترس ندارد؛ زمینگیر شدن ترس دارد.

۵ـ اسماء الله، همان مرابت وجودند؛ و از سنخ کلمات و الفاظ نیستند. تمام تصرّفها نیز با اسماء الله است. اگر سنگ، شیشه را می شکند برای این است که مظهر اسمی از اسماء الله است. اگر آتش می سوزاند، اگر مادر، مهربان است؛ اگر زن، بچّه دار می شود، اگر انسان حرف می زند، اگر ماه گردش می کند، اگر فلان عارف، طیّ الارض دارد، اگر رسول خدا(ص) شقّ القمر می کند، اگر موسی(ع) عصا را اژدها می کند، اگر عیسی(ع) مرده زنده می کند و … همگی با اسماء است. بی مدد اسماء الله، هیچ فعلی و اثری برای هیچ موجودی ممکن نیست. ویژگی تمام موجودات، ناشی از اسمائی است که آن موجودات مظهر آنند.

۶ـ فرموده اید: «اگر منظور از اسما آن جایگاهی‌ ست که گفتم پس ملائک چگونه گفتند نمی‌دانم. مگر آنها هم به طور ذاتی مجهز به برخی صفات مثلا جبرئیل علیم و شدید‌القوا نیستند، پس چرا گفتند، نمی‌دانیم؟ »
اوّلاً عالم اسماء الله، که آن را عالم لاهوت هم می گویند، فوق عالم ملائک است؛ لذا ملائک از علم الاسماء بی خبرند؛ آنها فقط مظهر اسماء فعلیّه اند. امّا انسان کامل، نه تنها مظهر اسماء فعلیّه، بلکه مظهر اسماء ذاتیّه هم هست. البته منظور از ذات، کنه ذات نیست. پس ملائک گفتند: « سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلیمُ الْحَکیمُ ـــ منزهى تو! ما چیزى جز آنچه به ما تعلیم داده‏اى، نمى‏دانیم؛ تو دانا و حکیمى‏»؛ یعنی ما فقط مظهر همین اسماء فعلیّه هستیم و برای اسماء ذاتیّه مظهریّت نداریم. لذا آنچه آدم(ع) برای ما نمودار ساخت ما متوجّه حقیقتش نشدیم؛ ولی دانستیم که در او چیزی است که در ما نیست.
ثانیاً هیچکدام ملائک، مظهر تامّ جمیع اسماء فعلیّه هم نبودند؛ بلکه هر کدام مظهر تامّ بخشی از اسماء فعلیّه بودند. لذا وقتی آدم(ع) مظهریّت خودش برای اسماء فعلیّه را هم نمایان ساخت، هر کدام آنها تنها بخشی از وجود آدم(ع) را ادراک نمودند و هر کدامشان دانست که در وجود آدم(ع) چیزی است که او نمی داند. لذا اقرار نمودند که «ما چیزى جز آنچه به ما تعلیم داده‏اى، نمى‏دانیم.» یعنی در آدم(ع) حقایقی است که برای ما مجهول است.
پس خدای تعالی آدم را امر نمود که حقیقت اسمائی خویش را بر ملائک آشکار کن تا اوّلاً ببینند که آنچه آنها دارند تو نیز داری. ثانیاً ببینند که در تو چیزهایی که تک تک آنها به تنهایی ندارد. ثالثاً ببینند که تو فراتر از اسماء فعلیّه، مظهریّت اسماء ذاتیّه را هم داری ولی آنها ندارند.
به تعبیر دیگر، خداوند نتعال آدم را امر نمود که حقیقت خویش را هویدا ساز تا ملائک ببینند که همگی شئونات وجودی تو هستند؛ و همگی در وجود تو مغروقند؛ همان گونه که عقل و خیال و حسّ و میل و نفرت و غم و شادی و … در روح ما مستغرقند. حتّی ابلیس نیز خودش را در آدم(ع) دید. برای همین هم سجده نکرد. چون ملائک جبروتی، خود را مراتب گوناگون عقل آدم(ع) یافتند؛ و ملائک ملکوتی، خود را مراتب گوناگون خیال آدم(ع) یافتند؛ و ابلیس خودش را نفس امّاره ی آدم یافت.
لذا ربط تکوینی است بین عقل جزئی ما با عقول کلّی در عالم جبروت؛ و خیال جزئی ما با خیال کلّی در عالم ملکوت؛ و نفس امّاره ی ما با ابلیس کلّ. حقیقت این معنا را باید عرفان نظری جستجو کنید. چرا که بحثی است فنّی و دارای مقدّمات فلسفی و عرفانی فراوان و البته دشوار.

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 2.5/5. From 2 votes.
Please wait...

دیدگاه ها