سرخط خبرها

گفتگوی خدا و ابلیس چگونه بود؟ چرا ابلیس در عین داشتن علم به خدا عصیان ورزید؟

پرسش:
با توجه به اینکه در قرآن مناظره خدا با شیطان آمده است این ارتباط از چه طریقی برقرار شده است و تفاوت آن با ارتباط پیامبران در چیست؟ ضمنا چگونه شیطان از دستور خدا نافرمانی می کند در حالی که خدا را درک می کند و با خدا صحبت می کند در حالی که کافران به دلیل قابل اثبات نبودن تجربی خدا آن را انکار می کنند؟ چگونه شیطان با خدا وارد جنگی می شود که پایان آن مشخص است و می داند نابودی اوست؟ آیا این مورد با استدلال عقلی تضاد ندارد؟
پاسخ:
۱ـ مفسّر بزرگ ، جناب طبرسی در مجمع البیان فی تفسیر القرآن ، ذیل آیه ی ۳۲ حجر « قالَ یا إِبْلیسُ ما لَکَ أَلاَّ تَکُونَ مَعَ السَّاجِدینَ ــــ (خداوند) فرمود: «اى ابلیس! چرا با سجده کنندگان نیستى؟ » ، از زجّاج نقل فرموده که : « این سخن را بعضى از فرستادگان خدا به شیطان گفتند، زیرا صحیح نیست که خداوند در زمان تکلیف ، با کسى تکلّم کند، مگر با واسطه.»
این سخن زجّاج به این معناست که یا پیامبری در بین جنّها بوده که پیام خدا را به ابلیس رسانده و او تمرّد نموده ، یا ملائکی که جنّها با آنها در ارتباط بودند ، این مطلب را به ابلیس رساندند و او راه عصیان پیش گرفت.
اینجا ممکن است اشکال شود که اگر خدا با چنین واسطه ای با ابلیس سخن می گفت ، اشاره ای به واسطه هم می کرد.
در پاسخ گفته می شود که ، واسطه وقتی دخل و تصرّفی در سخن نمی کند ، سخنگو در حقیقت خداست و واسطه تنها رساننده است. پس لزومی ندارد که نامی از او به میان آید. بر همین اساس است که در قرآن کریم از حضرت موسی (ع) با عنوان کلیم الله یاد شده و تصریح گردیده که « وَ کَلَّمَ اللَّهُ مُوسى‏ تَکْلیما ــــ و خداوند با موسى سخن گفت. » (النساء:۱۶۴) ؛ در حالی که می دانیم سخن گفتن خدا با موسی (ع) به واسطه ی خلق صدا از درخت و امثال آن بوده ؛ نه مثل سخن گفتن خدا با پیامبر اکرم (ص) در معراج ، که بی واسطه بوده است.
احتمال دیگر در مورد تکلّم خدا با ابلیس این است که خداوند متعال با او از طریق الهام قلبی سخن گفته باشد ؛ آنگونه که به مادر موسی (ع) وحی نمود که فرزند خود را در آب انداز ! « وَ أَوْحَینا إِلى‏ أُمِّ مُوسى‏ أَنْ أَرْضِعیهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَیهِ فَأَلْقیهِ فِی الْیمِّ وَ لا تَخافی‏ وَ لا تَحْزَنی‏ إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیکِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلینَ ــــــ ما به مادر موسى الهام کردیم که: «او را شیر ده؛ و هنگامى که بر او ترسیدى، وى را در دریا(ى نیل) بیفکن؛ و نترس و غمگین مباش، که ما او را به تو بازمى‏گردانیم، و او را از رسولان قرار مى‏دهیم.» (القصص:۷)
مفسّرین در این جریان گفته اند که خداوند این معنا را در دل او افکند و این یقین را در او ایجاد نمود که اگر کودک خود را به آب بسپارد ، خدا او را نگه خواهد داشت ؛ و چه بسا بخشی از این وحی به مادر موسی (ع) ، از طریق گزارشات انبیایی قبلی بوده است ؛ مثل پیامبر شدن موسی (ع). پس می توان گفت که چون خدا خواست آدم را بیافریند و مجسمه ای او را آفرید ، ملائک و ابلیس ، بدون آنکه کلامی بشنوند ، به صورت نهانی ملهم شدند که خداوند می خواهد خلقی جدید بیافریند ؛ و بر خاطرشان انداخت که خدا آنها را امر به سجده بر آدم (تواضع و فرمانبرداری او ) خواهد ساخت. لذا در ذاتشان آثار اعتراض یا مخالفت ظاهر گشت. این گونه سخن گفتن خدا ، بارها با تک تک ما انسانها هم رخ داده است که برخی از ما آن را متوجّه می شویم و برخی دیگر نادیده می گیریم . مثلاً از قرائن چنین می فهمیم که فلانی را رئیس ما خواهند کرد ؛ در این حالت ممکن است از خاطر ما بگذرد که اگر چنین شد ، من مخالفت خواهم نمود ؛ چون پندار ما این است که من به ریاست سزاوارترم ؛ و زمانی که این حدس واقع می شود ، مخالفت خویش را آشکار می کنیم. این گونه امور هم که به ذهن و قلب ما راه می یابند ، حقیقتاً سخن خدا می باشند که خدا با آنها ما را امتحان می کند ؛ و البته عقل را به عنوان حجّت درون و انبیاء را به عنوان حجّت بیرونی در اختیار ما قرار داده تا ما عذری در امتحان نداشته باشیم. برای بیشتر روشن شدن مطلب ذکر مثالی دیگر نیز خالی از فایده نیست. فرض بفرمایید که کسی می خواهد دزدی کند ، ندایی از درون به او می گوید که این مال برای تو نیست و از آنِ دیگری است. شخص در مقابل این ندای نهانی و درونی ، پاسخ می دهد: این ثروتمندان به قیمت بدبختی ما بیچارگان به این مال و منال رسیده اند ؛ پس این مال در حقیقت ، حقّ من است. باز آن ندای نهانی به او می گوید که از کجا می دانی این شخص اموال خود را از راه حرام به دست آورده؟ از این گذشته اگر بنا شود که فقرا از اغنیا دزدی کنند ، جامعه دچار هرج و مرج می شود و دودش به چشم خود دزد هم می رود. باز آن دزد برای خود توجیهات دیگری می تراشد و بالاخره در این گفتگوی درونی بین خود و آن ندای نهانی که اصطلاحاً ندای وجدان گفته می شود ، کفّه ی ترازو را به نفع خود سنگین می کند و دست به آن عمل خلاف می زند.
امّا شاهد این نظریّه:
اوّلاً آیات ۷ تا ۱۰ سوره شمس است که می فرماید: « وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها (۷) فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (۸) قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها (۹) وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها ـــــ و قسم به نفس آدمى و آن کس که آن را(آفریده و) منظّم ساخته، (۷) سپس فجور و تقوا (شرّ و خیرش) را به او الهام کرده است، (۸) که هر کس نفس خود را پاک و تزکیه کرده، رستگار شده؛ (۹) و آن کس که نفس خویش را با معصیت و گناه آلوده ساخته، نومید و محروم گشته است.» در این آیات ، به وضوح از آنچه که مردم آن را ندای وجدان و ندای درون می نامند ، با عنوان الهام الهی یاد کرده است. کما اینکه از غریزه ی زنبور و ندای غریزی او که وی را به سوی اموری می راند ، نیز تعبیر به وحی شده است ؛ آنجا که فرمود: « وَ أَوْحى‏ رَبُّکَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذی مِنَ الْجِبالِ بُیوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا یعْرِشُون‏ ــــــ و پروردگار تو به زنبور عسل وحى نمود که از کوه‏ها و درختان و داربستهایى که مردم مى‏سازند، خانه‏هایى برگزین! »(النحل:۶۸)
امّا شاهد دوم روایاتی هستند که می گویند: ابلیس مدّتها بر مجسمه ی آدم گذر می کرد و در دلش می گذشت که اگر امر به سجده بر این موجود (فرمانبرداری از او ) شوم اطاعت نخواهم کرد. به تعبیر دیگر ، او مدتها بین ندای الهی نفس خویش و ندای دنیاگرای آن درگیر بوده است.
« عن أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع قَالَ لَمَّا أَرَادَ اللَّهُ تَعَالَى خَلْقَ آدَمَ بَعَثَ جَبْرَئِیلَ فَأَخَذَ مِنْ أَدِیمِ الْأَرْضِ قَبْضَهً فَعَجَنَهُ بِالْمَاءِ الْعَذْبِ وَ الْمَالِحِ وَ رَکَّبَ فِیهِ الطَّبَائِعَ قَبْلَ أَنْ ینْفُخَ فِیهِ الرُّوحَ فَخَلَقَهُ مِنْ أَدِیمِ الْأَرْضِ فَطَرَحَهُ کَالْجَبَلِ الْعَظِیمِ وَ کَانَ إِبْلِیسُ یوْمَئِذٍ خَازِناً عَلَى السَّمَاءِ الْخَامِسَهِ یدْخُلُ فِی مَنْخِرِ آدَمَ ثُمَّ یخْرُجُ مِنْ دُبُرِهِ ثُمَّ یضْرِبُ بِیدِهِ عَلَى بَطْنِهِ فَیقُولُ لِأَی أَمْرٍ خُلِقْتَ لَئِنْ جُعِلْتَ فَوْقِی لَا أَطَعْتُکَ وَ لَئِنْ جُعِلْتَ أَسْفَلَ مِنِّی لَأُعِینُکَ … ــــــــ امیر المؤمنین فرمودند: چون خدا خواست آدم را خلق کند ، جبرئیل را فرستاد و او مشتى از خاک روى زمین برگرفت و با آب شیرین و شور خمیر کرد و طبایع را در آن در آمیخت ، پیش از آنکه در آن روحی بدمد. پس او را از خاک روی زمین ساخت و چون کوه بزرگى آن را انداخت. ابلیس آن روز دربان آسمان پنجم بود ؛ او از سوراخ بینى آدم درون می شد و از سوراخ زیرش بیرون مى‏آمد و دستى بر شکم آدم می زد و می گفت: براى چه آفریده شده اى؟ اگر فرمانده من شوى از تو فرمان نبرم و اگر زیر دست من باشى به تو کمک کنم.» (بحار الأنوار ، ج‏۶۰ ، ص۱۹۸)
از این حدیث استفاده می شود که خداوند متعال با خلق نمودن مجسمه ی آدم (ع) در حقیقت با ابلیس سخن گفته و به او فهمانده که مخلوقی در حال خلق شدن است ؛ و به دل او انداخته که روزی این موجود بر او سروری خواهد داشت. باقی سخنان خدا با ابلیس نیز می تواند با مشابه همین راه و از طریق نوعی مکالمه ی درونی بوده باشد ؛ یا از طریق ملائک یا حتّی از طریق خود حضرت آدم (ع) با او سخن گفته باشد. امّا روش نخست ، که تکلّم تکوینی گفته می شود ، چه در مورد ابلیس و چه در مورد ملائک ، موجّهتر به نظر می سد. نظر مفسّر بزرگ حضرت علّامه ی طباطبایی نیز همین است که تکلّم خدا با ملائک و ابلیس ، با شیوه ی تکوینی بوده نه با آن روشی که با انبیاء (ع) سخن می گوید. (ر.ک:المیزان ، ذیل آیه ۱۲ اعراف )
۲ـ امّا سخن گفتن خدا با انبیاء (ع) در چهار سطح واقع می شود. یک سطح آن مربوط به جسم است که آن ـ در صورت وقوع برای پیامبری ـ با شنیدن کلمات از زبان فرشته ی تجّسم یافته یا از طریق موجودات دیگر است ؛ مثل تکلّم خدا با موسی (ع) از طریق درختی در طور سینا و مثل تکلّم سه فرشته ی تجسّم یافته ، با حضرت ابراهیم و ساره و حضرت لوط و قومش.
سطح دوم آن در عالم ملکوت رخ می دهد ؛ که در این مورد ، سخن گفتن با صوت است امّا نه با صوت مادّی ، بلکه با اصوات مجرّد ؛ نظیر اصواتی که ما انسانها در خواب می شنویم یا در ذهن خود ایجاد می کنیم و به تعبیری خودمان با خودمان حرف می زنیم. سخن گفتن خدا با ملائک ملکوتی نیز از این سنخ است. اگر سخن گفتن خدا با ابلیس نیز ، از طریق نوعی وحی یا الهام بوده باشد ، چنین وحی و الهامی به او شده است ؛ حال چه در خواب یا در بیداری ؛ و ظاهراً در بیداری و با نوعی مکالمه ی درونی بوده است. این مقدار از وحی یا الهام ، برای اهل ریاضت نیز واقع می شود ؛ حتّی برای مرتاضان کافر. از روایات نیز استفاده می شود که در زمان آدم (ع) ، اکثر جنّها به عالم ملکوت راه داشته اند.
مرتبه ی سوم وحی ، از سنخ وحی جبروتی است ؛ سخن گفتن خدا با ملائک عظامی چون جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و عزرائیل (ع) نیز از این سنخ می باشد. این قسم وحی نه در اختیار جنّها قرار می گیرد و نه در اختیار اهل ریاضات باطل ؛ امّا برخی عرفای حقیقی بدان راه دارند.
امّا فراتر از این مرتبه ، وحی از طریق روح القدس می باشد که موجودی است فراتر از ملائک. همه انبیاء (ع) مؤیّد به چنین موجودی هستند و هر مرتبه از وحی را که دریافت کنند ، توسّط روح القدس تأیید می شود ؛ لذا احتمال خطا در آن راه ندارد. یعنی هر پیامبری ، به هر کدام از اقسام سه گانه ی فوق که وحی دریافت کند ، این قسم دریافت وحی نیز با آن خواهد بود ؛ و همین امر است که وحی او را حجّت شرعی قرار می دهد. امّا همراهی روح القدس با تمام اقسام وحی ، از آن روست که روح القدس ، وجود ساری است و هیچ مرتبه ای از عالم خالی از او نیست. از این روح ، تعبیر به وجه الله و اسم اعظم نیز می شود.
پس به صرف این که کسی به برخی اخبار غیبی دست پیدا می کند ، دلیل بر نبوّت او یا برابری او با انبیاء (ع) نمی شود ؛ چه آن شخص ابلیس باشد یا برخی مرتاضان و غیبگویان باشند یا عرفای حقیقی. انبیاء (ع) به واسطه ی اتّصال به روح القدس ، حتّی از جبرئیل نیز افضل می باشند که سیّد ملائک است. البته باید توجّه داشت که روح القدس ، موجودی جدا از وجود خود انبیاء (ع) نیست ؛ بلکه او مرتبه ی عالی روح خود آن بزرگواران می باشد. یعنی انبیاء (ع) ، هم بدن مادّی دارند ، هم نفس ملکوتی ، هم عقل جبروتی ، هم روح الهی که همان روح القدس می باشد. لذا هر مرتبه از وحی آنها پشتوانه ی بالاتری نیز دارد. امّا غیر انبیاء ، از روح القدس محرومند ؛ و ابلیس و دیگر جنّها ، تنها به عالم ملکوت راه داشته اند ، که اکنون آن نیز برایشان مقدور نیست ، مگر به نحو قاچاقی. لذا خودشان گفتند: « وَ أَنَّا کُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ یسْتَمِعِ الْآنَ یجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَدا ــــــ و اینکه ما پیش از این به استراق سمع در آسمانها مى‏نشستیم ؛ امّا اکنون هر کس بخواهد استراق سمع کند، شهابى را در کمین خود مى‏یابد »(الجن:۹) و خداوند متعال فرمود: « وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِی السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَینَّاها لِلنَّاظِرینَ (۱۶) وَ حَفِظْناها مِنْ کُلِّ شَیطانٍ رَجیمٍ (۱۷) إِلاَّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبینٌ ـــــ ما در آسمان برجهایى قرار دادیم؛ و آن را براى بینندگان آراستیم. (۱۶) و آن را از هر شیطان رانده شده‏اى حفظ کردیم؛ (۱۷) مگر آن کس که استراق سمع کند که«شهاب مبین» او را تعقیب مى‏کند. » (سوره الحجر).
۳ـ امّا این که شیطان معروف و مشهور درگاه خدا بود و با خدا آشنایی عمیقی داشت ، ادّعایی است که نه قرآن کریم آن را تأیید می کند نه روایات اهل بیت(ع). ابلیس صرفاً شخصی از جنّ است که در ردیف ملائک سطوح پایین قرار داشت و یقیناً در ردیف ملائک مقرّب نبوده است. « أَبُو عَلِی الْأَشْعَرِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ عَلِی بْنِ حَدِیدٍ عَنْ جَمِیلِ بْنِ دَرَّاجٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنْ إِبْلِیسَ أَ کَانَ مِنَ الْمَلَائِکَهِ أَمْ کَانَ یلِی شَیئاً مِنْ أَمْرِ السَّمَاءِ فَقَالَ لَمْ یکُنْ مِنَ الْمَلَائِکَهِ وَ لَمْ یکُنْ یلِی شَیئاً مِنْ أَمْرِ السَّمَاءِ وَ لَا کَرَامَهَ . ـــــــــ جمیل بن درّاج مى‏گوید: از امام صادق علیه السّلام پرسیدم که آیا شیطان از فرشتگان بود یا امرى از امور آسمان را مى‏گرداند؟ امام علیه السّلام فرمود: نه از فرشتگان بود و نه امرى را مى‏گرداند و نه عزت و احترامى داشت.»(الکافی،ج‏۸ ،ص۲۷۴)
« و روی عن طاوس و مجاهد أن إبلیس کان قبل أن یرتکب المعصیه ملکا من الملائکه اسمه عزرائیل و کان من سکان الأرض و کان سکان الأرض من الملائکه یسمون الجن و لم یکن من الملائکه أشد اجتهادا و لا أکثر علما منه فلما عصى الله لعنه و جعله شیطانا و سماه إبلیس وَ کانَ مِنَ الْکافِرِینَ فی علم الله‏. ـــــــــــ روایت شده از طاوس و مجاهد که ابلیس قبل از اینکه مرتکب معصیت شود ملکى از ملائکه بوده و نامش عزازیل و از ساکنان زمین بود و ملائکه‏اى که ساکن زمین بودند، جنّ نامیده مى‏شدند و از میان ملائکه هیچ کس از نظر اجتهاد و علم بالاتر از او نبود، امّا وقتى که در برابر فرمان خدا عصیان کرد، خداوند او را لعنت نمود و او را شیطان قرار داد و وى را ابلیس نامید و او در علم الهى از کافران بود. »(النور المبین فی قصص الأنبیاء و المرسلین ،ص۳۲ ، الفصل الثانی فی سجود الملائکه)
از روایت اخیر معلوم می شود که او جنّ بوده لکن لفظ ملک عامّ بوده بر جنّ هم اطلاق می شده است. لذا مطرح شدن ابلیس در جمع ملائک به این معنی نیست که او حقیقتاً ملک مقرّب بوده است. او اعلم جنّها و کوشاترین آنها در عبادت بوده است امّا ملک اصطلاحی نبوده است ؛ بلکه از باب عمومیّت لفظ ملک داخل در جمع ملائکهالارض بوده است.
بر اساس مطلب فوق معلوم می شود که اطلاع او از خدا و قدرت و علم و دیگر صفات الهی نیز در حدّ جنّها بوده است ؛ علم جنّها نیز چندان نیست. قابلیّت بشر برای کسب علم به مراتب از جنّها بالاتر است. ابلیس و ما بقی جنّها اگرچه در علوم خیالی بسیار قوی هستند ولی درک عقلی چندان بالایی ندارند. نادانی ابلیس در علوم عقلی ، از استدلالهایی که کرده روشن است. «قالَ ما مَنَعَکَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قالَ أَنَا خَیرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی‏ مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ . ـــــــــ (خداوند به او) فرمود: در آن هنگام که به تو فرمان دادم، چه چیز تو را مانع شد که سجده کنى؟ گفت: من از او بهترم؛ مرا از آتش آفریده‏اى و او را از گل‏.»(الأعراف:۱۲) آیا این استدلال یک موجود فهمیده است. دو مطلب در سوال خداوند متعال وجود دارد. اوّل اینکه چرا به آدم سجده نکردی؟ و دوم اینکه چرا امر مرا اطاعت نکردی؟ ابلیس در جواب ، سوال اوّل را جواب داد ؛ ولی سوال دوم را که اساسی تر بود بی پاسخ گذاشت. در حالی که سوال اوّل نیز مبتنی بر سوال دوم ااست. علامه طباطبایی در تفسیر المیزان ذیل آیه ۱۲ اعراف فرمود: «… و أهمل أمر تکبره على ربه کما أنه فی هذه السوره سئل عن سبب تکبره على ربه إذ قیل له: «ما مَنَعَکَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ» فتعلق بقوله: «أَنَا خَیرٌ مِنْهُ» إلخ، و لم یعتن بما سئل عنه أعنی السبب فی تکبره على ربه إذ لم یأتمر بأمره. »( المیزان فی تفسیر القرآن،ج‏۸ ،ص۲۶ ).
ابلیس گفت من از آتشم و او از خاک ؛ و آتش از خاک بهتر است.پس من از او بهترم. در حالی که اوّلاً آدم از خاک خالص نبود بلکه از گل بود که ترکیبی است از آب و خاک. بلکه به تصریح برخی روایات اهل بیت (ع) ، مادّه انسان مرکّب از آب و خاک و هوا و آتش و نور است ، لکن جنبه خاکی آن غالب است. ثانیاً از کجا که آتش بهتر از خاک است. ثالثاً به فرض که آتش از خاک بهتر باشد ، چه ربطی به این دارد که ابلیس هم از آدم بهتر باشد ؛ شیئیّت یک شیء از نظر عقل و برهان ، به صورت آن است نه به مادّه ی آن. و صورت آدم چنان جامع است که مظهر جمیع اسماء الله بوده خلیفه الله است. این استدلال ابلیس که به خیال خودش برهان بود از نظر منطقی تمثیل و از نظر علم اصول قیاس گفته می شود. که فاقد هر گونه ارزش منطقی و شیوه ی استدلال افراد غیر منطقی است. « قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لِأَبِی حَنِیفَهَ وَیحَکَ إِنَّ أَوَّلَ مَنْ قَاسَ إِبْلِیسُ فَلَمَّا أَمَرَهُ بِالسُّجُودِ لآِدَمَ قَالَ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِین . ــــــــ امام صادق(ع) به ابوحنیفه ــ که اهل قیاس بود ــ فرمود: وای بر تو اوّلین کسی که قیاس کرد ابلیس بود. پس زمانی که خدا او را امر به سجده بر آدم نمود گفت: مرا از آتش آفریدی و او را از خاک.»(بحار الأنوار ، ج‏۲ ،ص ۳۱۵) رابعاً این چگونه موجود فهمیده ای است که خدا و ملائک را جاهل و خود را عالم می پندارد؟ چگونه موجود عاقل ، به خود اجازه می دهد که خدا را متّهم به نادانی نموده با خدا به مجادله برخیزد و برای محکوم نمودن خدا استدلال کند؟
ابلیس در سخن دیگری گفته است:«قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیتَنی‏ لَأُزَینَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِینَّهُمْ أَجْمَعینَ . ــــــــ گفت: پروردگارا ! چون مرا گمراه ساختى، من(نعمتهاى مادّى را) در زمین در نظر آنها زینت مى‏دهم، و همگى را گمراه خواهم ساخت.»(الحجر:۳۹)‏
در این تعابیر نیز میزان فهم و درک عقلی شیطان از خدا روشن است.او خدا را گمراه کننده می پندارد. در حالی که از نظر عقلی خدا رحمت مطلق است و گمراه کنندگی برای او بالعرض اطلاق می شود. در حالی که از ظاهر آیه و از حسّ انتقامجویی که در ادامه کلام ابلیس نمودار است معلوم می شود که اضلال الهی ابتدایی است. به عبارتی او خود را در طرد شدنش از درگاه الهی مقصّر نمی داند بلکه خدا را مقصّر این امر می شناسد.و به خیال خود در مقابل این اضلال الهی می خواهد از خدا و بنی آدم انتقام بگیرد.
اطلاعات او از جهنّم و عذاب نیز در حدّ جنّها بوده است نه بیشتر. پس او سرپیچی نمود به همان دلیل که انسانها سرپیچی می کنند. یعنی به خاطر نادانی و هوای نفس و خود خواهی.
برخی از مرتاضها و صوفیّه و دراویش و اهل ریاضت مسیحی و یهودی نیز اطّلاعاتی از عالم غیب پیدا می کنند ؛ ولی هیچگاه هم حقّ را تصدیق نمی کنند. حتّی سامری هم که گوساله را ساخت و بنی اسرائیل را به گوساله پرستی انداخت ، اهل بصیرت بود و جبرئیل را با چشم خود مشاهده کرده بود. « قالَ فَما خَطْبُکَ یا سامِرِی (۹۵) قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ یبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَهً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها وَ کَذلِکَ سَوَّلَتْ لی‏ نَفْسی‏ ـــــ (موسى رو به سامرى کرد و) گفت: « تو چرا این کار را کردى ، اى سامرى؟!» (۹۵) گفت: « من چیزى دیدم که آنها ندیدند؛ من قسمتى از جای پای رسول (جبرئیل) را گرفتم، سپس آن را افکندم، و اینچنین(هواى) نفس من این کار را در نظرم جلوه داد!» (سوره طه). « وی جبرئیل را دید که دید که بر اسبى بهشتى سوار است و نازل شد تا فرعون و لشکریانش را براى غرق شدن به دریا راهنمایى کند، در آن موقع مشتى از خاک زیر پاى اسب او یا زیر پاى خود جبرئیل برداشته، با خود نگه داشت. و از خاصیت‏هاى این خاک این بوده که به هر چیز مى‏ریختند جان مى‏گرفت و زنده مى‏شد، سامرى خاک را هم چنان داشت، تا روزى که آن گوساله را ساخت و خاک را در آن ریخت و در دم جان گرفت و حرکت کرد و به صدا در آمد.» (ترجمه المیزان، ج‏۱۴، ص۲۷۳ با ترجمه سید محمد باقر موسوى همدانى )
امّا اینکه چرا سامری خدا را به شکل گوساله ساخت؟ گویند وی در مکاشفات خود ، موجودی نورانی را در عالم ملکوت مشاهده نمود که شکل گاو داشت ؛ لذا پنداشت که معاذ الله او خداست. در حالی که او یکی از حاملان عرش را دیده بود که به شکل گاو است. طبق روایات اهل بیت (ع) ، حاملان عرش ، اکنون چهار فرشته اند که یکی به صورت انسان و دیگری به صورت شیر و سومی به صورت خروس و چهارمی به شکل گاو نر است ؛ و روز قیامت تعداد اینها هشت فرشته خواهد بود ؛ « وَ یحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یوْمَئِذٍ ثَمانِیه ـــــ و آن روز عرش پروردگارت را هشت فرشته بر فراز همه آنها حمل مى‏کنند » (الحاقه:۱۷)
بلعم باعور نیز کسی بود که از غیب خبر می داد و از او کراماتی صادر می شد ؛ ولی راه عصیان در پیش گرفت و مترود درگاه خداشد. خداوند متعال جریان او را چنین بیان می کند: « وَ اتْلُ عَلَیهِمْ نَبَأَ الَّذی آتَیناهُ آیاتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّیطانُ فَکانَ مِنَ الْغاوینَ (۱۷۵) وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیهِ یلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یلْهَثْ ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یتَفَکَّرُون‏ ـــــ و بر آنها بخوان سرگذشت آن کس را که آیات خود را به او دادیم؛ ولى(سرانجام) خود را از آن تهى ساخت و شیطان در پى او افتاد، و از گمراهان شد! (۱۷۵) و اگر مى‏خواستیم، او را با این آیات بالا مى‏بردیم؛اما او خود را در زمین ماندگار ساخت ، و از هواى نفس پیروى کرد! مثل او همچون سگ است که اگر به او حمله کنى، دهانش را باز، و زبانش را برون مى‏آورد، و اگر او را به حال خود واگذارى، باز همین کار را مى‏کند؛ این مثل گروهى است که آیات ما را تکذیب کردند؛ این داستانها را(براى آنها) بازگو کن، شاید بیندیشند! » (سوره الاعراف)

۴ـ مطلب دیگر اینکه شیطان منکر وجود خدا نشد تا او را با منکرین خدا از میان انسانها مقایسه فرمایید. در هیچ جای قرآن کریم نیامده که او منکر خدا بود ؛ بلکه بیان شده که وی بر خدا عصیان نمود و در مقابل خدا گردنکشی و استکبار نمود. کما اینکه سامری و بلعم باعور و مرتاضان و دراویش باطل و دیگر غیب گویان و غیب دانان بشری نیز منکر وجود خدا نیستند ؛ بلکه آنها امور عالم را آنگونه می خواهند که نفس خودشان می خواهد ، نه آنگونه که خدا می خواهد. به تعبیر دیگر ، خود همین اطّلاع از برخی امور غیبی و قدرت بر برخی امور عجیبه ، بت آنها شده و حفظ همین قدرتها را بر اعتراف به حقّ ترجیح می دهند. فرزند آیه الله انصاری همدانی ، می گفت: با مردی مرتاض آشنا بودم که طیّ الارض می دانست. به او گفتم که بیا با پدرم ملاقاتی داشته باش! آن مرتاض گفت: پدر تو خیلی قوی است ؛ اگر پیشش بروم می گوید: طیّ الرض را رها کن! این مرتاض می دانست که آیه الله انصاری همدانی یک عارف حقیقی است و دل بستن به غیر خدا را برنمی تابد ؛ در حالی که این مرتاض ، دلبسته ی طیّ الارض بود. لذا پیش آن بزرگوار نمی رفت تا به سمت توحید ناب دعوت نشود. همچنین گفته اند: کسی طیّ الارض داشت و خواست آن را به آیه الله انصاری همدانی یاد دهد. ایشان فرموده بودند: ما طیّ الارض نمی خواهیم ، ما بهترش را داریم ؛ ما توحید داریم.
امام راحل نیز از آیه الله نخودکی خواسته بود که علم کیمیا را به ایشان تعلیم دهد. امّا وقتی دیده بود که علم کیمیا به درد فهم دین نمی خورد و فقط کاربرد دنیایی دارد ، فرموده بود: این علم به درد من نمی خورد. حقیقت نیز است که اینگونه عرفا کم می باشند ؛ و اکثر کسانی که وارد این وادی می شوند ، چنان شیفته ی خارق عادات می شوند که حاضر نمی شوند دست از آنها کشیده و خالص خدا را طلب کنند. ابلیس نیز دچار چنین بلایی شد. ابلیس نیز شیفته ی ریاست توهّمی خودش بود و نمی خواست قدرتهای عجیب خود را از دست بدهد و زیر فرمان انسان کامل باشد. چون اگر او زیر فرمان انسان کامل می رفت ، انسان کامل ، که بی اذن خدا حتّی معجزه هم نشان نمی دهد ، اجازه نمی داد که او هر جا دلش می خواهد از قدرتش استفاده نماید. لذا به برتری آدم (ع) ، عصیان ورزید و از خدا طلب عمر طولانی و اجازه ی سلطه بر انسانها را خواست.
۶ـ امّا اینکه چگونه شیطان با خدا وارد جنگی می شود که پایان آن مشخص است و می داند که نابودی او را در پی دارد؟
پاسخ این سوال نیز مشخّص است. او با همان منطقی دست به این کار می زند که ما انسانها با همان منطق دست به گناه می زنیم. مگر ما نمی دانیم که هر گناهی ، در حقیقت مخالفت با خدا و اعلام جنگ با اوست؟ پس چرا چنین می کنیم؟!! مگر فرعون نمی دانست که خودش خدا نیست و مخلوق خداست؟! پس چرا ادّعای خدایی می کرد؟! در حالی که به نبوّت موسی (ع) یقین داشت. « فَلَمَّا جاءَتْهُمْ آیاتُنا مُبْصِرَهً قالُوا هذا سِحْرٌ مُبینٌ (۱۳) وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا فَانْظُرْ کَیفَ کانَ عاقِبَهُ الْمُفْسِدینَ ــــــ و هنگامى که آیات روشنى‏بخش ما به سراغ آنها آمد گفتند: «این سحرى است آشکار!» (۱۳) و آن را از روى ظلم و سرکشى انکار کردند، در حالى که در دل به آن یقین داشتند. پس بنگر سرانجام تبهکاران چگونه بود! » (سوره النّمل). آیا آن کسانی که در جنگ جمل با امیر مومنان (ع) جنگیدند ، در جنگ خیبر ندیدند که علی (ع) دروازه ی خیبر را با دستان خود کند؟ آیا معجزات پیامبر را ندیده بودند؟ آیا از جریان غدیر خبر نداشتند؟ پس کدام علم را نداشتند؟ و با کدام جهل اقدام به چنان کاری کردند؟!!

Print Friendly, PDF & Email
0 0 vote
Article Rating
Rating: 5.0/5. From 5 votes.
Please wait...
Voting is currently disabled, data maintenance in progress.
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x