چند نمونه از ایه هایی از قران کریم که در نگاه نخست شاید تناقض به نظر برسد در صورتی که چنین نیست !

پرسش :

تناقض‌گویی‌های قرآن :
شاید شنیدن این موضوع که در قرآن دهها بار تناقض‌گویی شده است برای بسیاری از افراد (خصوصاً مومنان) شگفت‌انگیز، و پذیرش آن سخت باشد. اما واقعیتها را نمی‌توان نادیده گرفت! در اینجا به چند نمونه از تناقض‌گویی‌های قرآن اشاره می‌کنم:

شبهه:

نمونه اول: آیه ۵۴ سوره انعام می‌گوید:

… هر کس از شما که از روی نادانی کار بدی کند، آنگاه توبه کند و نیکوکار شود، بداند که خدا [نسبت به او] آمرزنده و مهربان است.

آیه ۱۱۹ سوره نحل نیز همین مضمون را تکرار می‌کند:

پروردگار تو برای کسانی که از روی نادانی مرتکب کاری زشت شوند، سپس توبه کنند و به اصلاح آیند، آمرزنده و مهربان است.

آیه ۱۷ سوره نساء نیز با صراحت بیشتری، شرط قبولی توبه را جهل به گناه می‌داند:

[قبول] توبه بر خدا فقط برای کسانی است که بدی (گناه)‌به نادانی کنند، سپس بزودی توبه کنند. آنانند که خدا بسویشان بازمی‌گردد [و توبه‌شان را می‌پذیرد]…

طبق آیات فوق، توبه افرادی که با علم به گناه بودن یک عمل، مرتکب آن شده‌اند قبول نمی‌شود. اما آیه ۱۵۳ سوره نساء می‌گوید:

اهل کتاب از تو می‌خواهند که کتابی از آسمان بر آنان فرو آری، همانا از موسی بزرگتر از این خواستند که گفتند: خدای را آشکارا به ما نشان بده، پس صاعقه آنان را به سبب [گستاخی و] ستمشان بگرفت. سپس گوساله را پس از آنکه نشانه‌های روشن و آشکار [معجزات] برایشان آمده بود [به خدایی] گرفتند و ما [پس از آنکه توبه کردند] از آن گناه درگذشتیم…

سؤال این است که خداوند چگونه توبه بنی‌اسرائیل را ـ با آنکه عالمانه (و پس از آنکه حجت بر آنها تمام شده بود) مرتکب شرک شدند، قبول کرد و گناهشان را بخشید؟ آیا این ‌با مفاد آیه ۱۷ سوره نساء در تناقض نیست؟

پاسخ:
۱ـ منظور از جهل در این آیات این است که کسی حقیقت یک گناه را نبیند. لذا اگر کسی حقیقت گناه را ببیند و باز گناه کند توبه ی او پذیرفته نمی شود. بر این اساس است که توبه در لحظه ی جان دادن پذیرفته نیست. چون در آن لحظه پرده ها برداشته می شوند و حقیقت برزخی امور، آشکار می شود. همچنین در عالم برزخ ، توبه پذیرفته نیست. چون در عالم برزخ، پرده ها برداشته شده اند. نیز اهل بصیرت اگر گناهی را مرتکب شوند، توبه ندارند. چون با علم به حقیقت گناه ، آن را انجام داده اند. لذا بلعم باعور ـ که مستجاب الدّعوه بود ـ با یک گناه ، اهل جهنّم گشت. اگر کسی این معنا را بداند ، می فهمد که اکثر گناهکاران، از روی جهل گناه می کنند. برخی از طلّاب علوم دینی از یکی از عرفای معاصر پرسیدند: آیا گناهان ما با توبه بخشیده می شود، در حالی که ما عالم به احکام دین هستیم و می دانیم آنچه انجام می دهیم، گناه است؟ آن ولیّ خدا فرمودند: شما جاهلید. لذا اگر توبه کنید بخشیده می شوید. علم شما تقلیدی است و از راه اعتماد به کلام معصوم ، حاصل شده است. شما خودتان درک نمی کنید که چرا فلان عمل گناه می باشد؟ اگر حقیقت آن عمل را ببینید و انجام دهید،، تا قعر جهنّم سقوط می کنید.
آری اگر منظور از علم به گناه، علم مفهومی به گناه بودن یک عمل باشد، آن هم علم مفهومی تقلیدی، در آن صورت هیچ گناهکاری نباید بخشیده شود. چون اساساً اگر کسی به گناه بودن عملی جاهل باشد، با انجام آن عمل، گناهی نکرده است. چرا که فاقد چنین علمی ، جاهل قاصر است؛ و جاهل قاصر، عقلاً تکلیفی ندارد. مثلاً اگر کسی نمی داند که خوردن گوشت کوسه ماهی حرام است، اگر آن را خورد ، گناهی نکرده است. امّا اگر بداند و بخورد، گناه کرده ؛ و چنین گناهی با توبه بخشیده می شود. چون ما فقط در حدّ اطّلاع می دانیم که خدا گوشت کوسه را حرام نموده است ولی حقیقت باطنی خوردن گوشت حرام را با چشم بصیرت ندیده ایم. اگر چنین اطّلاع تقلیدی مانع از توبه می شد، در آن صورت هیچ گناهکاری توبه نداشت.
۲ـ امّا بنی اسرائیل ، یقیناً عالم نبوده اند؛ بلکه مقلّد حضرت موسی(ع) بوده اند. دقّت در شرح حالات بنی اسرائیل ـ که در قرآن آمده ـ نشان می دهد که اینها قومی سطحی بوده اند. لذا خیلی راحت در دام شعبده بازی های سامری قرار گرفته گوساله پرستی را انتخاب نمودند. کما اینکه اینها قبلاً نیز از حضرت موسی(ع) برای خودشان بتهایی برای پرسش می خواستند. « وَ جاوَزْنا بِبَنی‏ إِسْرائیلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْا عَلى‏ قَوْمٍ یعْکُفُونَ عَلى‏ أَصْنامٍ لَهُمْ قالُوا یا مُوسَى اجْعَلْ لَنا إِلهاً کَما لَهُمْ آلِهَهٌ قالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ ـــــ و بنى اسرائیل را از دریا عبور دادیم؛ (ناگاه) در راه خود به گروهى رسیدند که اطراف بتهایشان، با تواضع و خضوع، گرد آمده بودند. (در این هنگام، بنى اسرائیل) به موسى گفتند: «تو هم براى ما معبودى قرار ده، همان‏گونه که آنها معبودان(و خدایانى) دارند!» گفت: «شما جمعیتى جاهل و نادان هستید» » (الأعراف:۱۳۸)
این آیه به خوبی نشان می دهد که اینها هنوز آن خوی بت پرستی را با خود داشتند و تصویر درستی از خداپرستی نداشته اند. حضرت موسی(ع) نیز در این آیه تصریح نموده که بنی اسرائیل، قومی جاهل بوده اند. لذا اگر اینها گوساله پرست شده اند، از سر جهل بوده است؛ همان گونه که از خود حضرت موسی(ع) طلب بت می کردند.
طرّاح شبهه که قرآن را گشته و به گمان باطل خود آیاتی متناقض گیر آورده ، اگر به خودش زحمت می داد، این آیه را می دید و در چنین گردابی نمی افتاد.

شبهه:

اکنون به آیات ۸۹ـ۸۶ سوره آل‌عمران بنگرید:
چگونه خداوند، قومی را که بعد از ایمانشان کافر شدند، ‌هدایت کند؟ با آنکه شهادت دادند که این رسول، بر حق است و برایشان دلایل روشن آمد و خداوند قوم ستمگر را هدایت نمی‌کند؛ آنان سزایشان این است که لعنت خدا و فرشتگان و مردم، همگی بر ایشان است؛ در آن (جهنم) جاودانه بمانند، نه عذاب از آنها کم می‌شود و نه مهلت می‌یابند؛ مگر کسانی که پس از آن توبه کردند و درستکاری پیشه کردند که خداوند آمرزنده مهربان است.
طبق این آیات، کسانی که دلایل روشن (بینات) برایشان آمده و به حقانیت رسول خدا پی‌برده و ایمان آورده‌اند، چنانچه دوباره کافر شوند، عذاب ابدی در انتظارشان است، مگر آنکه توبه کنند و راه درستکاری در پیش گیرند. یعنی توبه چنین افرادی ـ که عالمانه و آگاهانه از ایمان خود دست کشیده‌اند و دوباره کافر شده‌اند ـ نیز مورد قبول واقع می‌شود!؟ باز هم تناقضی دیگر!

پاسخ:
در پاسخ شبهه قبلی گفته شد که چنین علمی ، علم مفهومی و ذهنی است؛ و آن علمی که مانع از قبولی توبه می شود، علم حضوری است. اگر بنا شود که خداوند متعال توبه ی چنین گناهکاران و کافرانی را قبول نکند، در آن صورت اساساً توبه ی هیچ کسی قبول نمی شود. چون کدام گناهکار است که چنین علمی نداشته باشد؟! اگر کسی علم و بیّنه مفهومی ندارد ، اساساً تکلیف به او نرسیده است تا گناه و کفر در مورد او معنی داشته باشد.
لذا باز عرض می شود که طرّاح شبهه غفلت نموده است از این که علم، اقسامی دارد. او ابتدا علم را منحصر در یک قسم نموده و آنگاه اسب شبهه را دوانده است.

شبهه:
حال به آیه ۹۰ همین سوره (آل عمران) نگاه کنید:

کسانی که پس از ایمان خود کافر شدند، سپس بر کفر خود افزودند، هرگز توبه آنها پذیرفته نخواهد شد، و آنان، خود گمراهانند.

این آیه درست پس از آیات فوق (۸۹ـ۸۶ سوره آل عمران) آمده و همین، مرا دچار سرگیجه کرده است. مطابق آیات قبل، توبه کسانی که ایمان آورده و سپس (با آنکه برایشان دلایل روشن آمده،) دوباره کافر شده‌اند، قبول می‌شود[۱] اما مطابق این آیه (۹۰)، توبه این افراد هرگز پذیرفته نمی‌شود! ممکن است بگویید در آیه ۹۰ قیدی وجود دارد که در آیات ۸۹ـ۸۶ وجود ندارد و آن این است که: «سپس بر کفر خود افزودند». بنابراین در اینجا تناقض رخ نداده است، چون موضوع دو آیه متفاوت است. در آیات قبل، از کسانی سخن می‌رود که: «ایمان آورده و سپس کافر شدند» و در این آیه از کسانی که «ایمان آورده و سپس کافر شدند و بر کفر خود افزودند» سخن به میان آمده است. اما معنای چنین توجیهی این است که خداوند می‌خواهد به کسانی که پس از ایمان آوردن، دوباره کافر شده‌اند، بگوید: اگر میزان کفر شما ثابت بماند، چنانچه به اشتباه خود پی‌برده و پشیمان شوید و توبه کنید، توبه شما پذیرفته می‌شود، اما اگر پس از کافر شدن، میزان کفر شما ثابت نماند و چیزی بر آن افزوده شود، دیگر هرگز امید بازگشتی برای شما نیست. یعنی حتی اگر به اشتباه خود پی‌برده و پشیمان شوید و هزار بار توبه کنید، باز هم فایده‌ای ندارد و توبه شما پذیرفته نمی‌شود؟! اما این، اولاً با عدل و رحمت خدا ناسازگار است و ثانیاً در تناقض با مفاد آیه ۱۵۳ سوره نساء است. در آن آیه ـ که پیش از این آمد ـ بنی‌اسرائیل، پس از آنکه دوباره کافر شدند و تعالیم موسی را نادیده گرفتند، مجسمه گوساله‌ای را ساخته و آن را پرستیدند، یعنی نه تنها بر کفر خود افزودند، بلکه حتی از مرحله کفر بالاتر رفته و مشرک شدند، به عبارت دیگر مرتکب بزرگترین ظلم و گناه شدند،‌اما توبه آنها پذیرفته شد و خداوند گناهشان را بخشید. بنابراین توجیه فوق ناتوان از حل تناقضات مطرح شده است. ممکن است بگویید که آیه ۹۱، معنای آیه ۹۰ را روشن می‌کند. ابتدا متن آیه ۹۱ سوره آل عمران:

در حقیقت، کسانی که کافر شده و در حال کفر مرده‌اند، اگر چه [فراخنای] زمین را پر از طلا کنند و آن را نوید دهند،‌هرگز از هیچیک از آنان پذیرفته نخواهد شد، آنان را عذابی دردناک خواهد بود…

اگر این آیه را در کنار آیه قبل (۹۰) قرار دهیم، معلوم می‌شود که آیه ۹۰ از عدم قبول توبه این افراد پس از مرگ سخن می‌گوید، ‌نه در زمان حیات، بنابراین تناقضی در این آیات دیده نمی‌شود. اما این توجیه نیز نادرست است و مشکلی را حل نمی‌کند. اولاً آیه ۹۱ ربطی به آیه ۹۰ ندارد و معنای آن مستقل از آیه قبل است. این آیه می‌خواهد بگوید که قیامت، عرصه رشوه دادن و رشوه گرفتن نیست و کسی که کافر از دنیا رود، دچار عذاب جهنم می‌شود و هیچ چیزی نمی‌تواند به او کمک کند، نه مال و ثروت، نه مقام نه فرزند و نه… به عبارت دیگر در این آیه، صحبت از این نیست که توبه کافران پس از مرگ پذیرفته می‌شود یا نمی‌شود، زیرا توبه پس از مرگ بی‌معنی است. آیه ۵۴ سوره زمر تأکید می‌کند که اگر کسی مرگ را جلوی چشم خود ببیند و برایش یقین حاصل شود که دیگر زنده نخواهد ماند و باید جان به جان‌آفرین تسلیم کند، توبه‌اش پذیرفته نمی‌شود و فرقی نمی‌کند که کافر باشد یا مؤمن گناهکار، پس در جایی که توبه گناهکار (مؤمن یا کافر) در لحظات آخر عمر مورد قبول واقع نمی‌شود‌، بیان این واقعیت که پس از مرگ، توبه کافر پذیرفته نمی‌شود، لغو است. اصولاً اگر توبه پس از مرگ، امکان‌پذیر باشد و مورد قبول واقع شود، باید درب جهنم را تخته کرد! زیرا در قیامت، همه گناهکاران و کافران به معنای واقعی کلمه پشیمان می‌شوند و با همه وجود خود، از خداوند طلب بخشایش می‌کنند! از اینها گذشته، متن آیه ۹۰ در اینکه موضوع آن عدم قبول توبه کفار در زمان حیات است،‌صراحت دارد و اگر می‌خواست بگوید که توبه آنها پس از مرگ پذیرفته نمی‌شود، می‌توانست قبل از واژه «هرگز»، عبارت کوتاه «پس از مرگ» را بیاورد، نه اینکه از این کار اجتناب کند و آیه دیگری در سه سطر بیاورد تا ما از روی آن بفهمیم که مراد آیه قبل، عدم قبول توبه کفار پس از مرگ است! این کار یعنی لقمه را از پشت سر به دهان گذاشتن!

پاسخ:
طرّاح شبهه دانسته یا ندانسته ابتدا پهلوان پنبه ای درست کرده و آن را بر زمین می زند و با افتخار برای خود هورا می کشد. اینکه شما دچار سرگیجه شده اید دلیل بر وجود تناقض در آیات نیست. بلکه شما هستید که از روی جهل آنقدر دور خودتان می چرخید که سرتان گیج می رود.
آیات مورد بحث در حقیقت چنین مطلبی را بیان می کنند.
مومنان کافر شده بر سه قسمند:
۱ـ گروهی بعد از باختن ایمان، دوباره به اختیار خود توبه حقیقی می کنند؛ و نه تنها توبه می کنند بلکه اعمال زمان کفرشان را نیز اصلاح می کنند « إِلاَّ الَّذینَ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِکَ وَ أَصْلَحُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ ــ مگر کسانى که پس از آن توبه کردند و شایسته شدند و به اصلاح کار خود پرداختند که خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است. » (آل عمران:۸۹). طرّاح شبهه از قید « أَصْلَحُوا » یواشکی زیرآبی می رود ؛ و متوجّه نیست که بدون این قید، توبه ی آنها پذیرفته نیست.
۲ـ گروه دیگر بعد از باختن ایمان، نه تنها توبه نمی کنند بلکه از روی کفر دست به اعمال دیگری می زنند مثل تبلیغ بر ضدّ دین یا حتّی کشتن مومنان و امثال آن ، که خداوند متعال از این گونه طغیانگری ها تعبیر نمود به « ثُمَّ ازْدادُوا کُفْرا ــ سپس بر کفر خود افزودند ». اینها یا برای فریب مردم و از روی نفاق دم از توبه می زنند، تا موقعیّت از دست رفته ی خود را به چنگ آورند یا به خاطر برخی از این اعمال بعد از کفر ، مستحقّ اعدام می شوند و آنگاه که برایشان مسلّم می شود که کشته خواهند شد، اظهار توبه و ندامت می کنند. لکن چنین توبه ای توبه ی حقیقی نیست ؛ بلکه از سر نفاق یا اضطرار می باشد. شاهد اینکه توبه ی اینها نشان اصلاح حقیقی نیست آن است که خداوند متعال فرمود: « لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ وَ أُولئِکَ هُمُ الضَّالُّون ـــ هرگز توبه آنان پذیرفته نمى‏شود در حالی که آنهایند گمراهان». در این آیه، واو قبل از أُولئِکَ ، واو حالیّه می باشد ؛ یعنی توبه می کنند در حالی که گمراه هستند، یعنی این توبه ی آنها خودش نیز نوعی نفاق و گمراهی است نه توبه ی حقیقی که نوعی هدایت شدن است.
شرح مطلب آنکه: وقتی مومنی کافر گشت، دو حالت دارد. یا بعد از کفر، دست به اقداماتی بر ضدّ اسلام و مسلمین می زند، که چنینی مرتدّی محکوم به اعدام می شود. لذا توبه ی او برای رهایی از اعدام فایده ای به حال او ندارد. توبه ی او مانند توبه ی کسی است که دم مرگ می باشد. یا بعد از ارتداد، اقداماتی که موجب اعدامش شود بر ضدّ اسلام و مسلمین انجام نمی دهد؛ ولی اقداماتی کرده که موجب محدودیّتهایی برای او شده است. مثلاً استاد دانشگاه بوده و از دانشگاه مسلمین اخراجش کرده اند ؛ یا حقّ کاندیداتوری برای سِمتهای سیاسی را در کشور مسلمین از دست داده است یا از برخی امتیازات اجتماعی جامعه ی مسلمین محروم گشته است؛ و … . لذا چنین کسی چه بسا برای اینکه از این محرومیّتها جلوگیری نماید ، به دروغ ادّعای توبه می کند. لکن خود همین گونه توبه نمودن نیز از مصادیق گمراهی است. لذا خدا آن را قبول نمی کند؛ اگر چه در ظاهر ما آن را قبول می کنیم. چون ما مثل خدا از باطن خبر نداریم.
۳ـ گروه سوم کسانی هستند که با همان حال کفر از دنیا می روند و حتّی توبه ی ظاهری هم نمی کنند و اظهار ندامت هم نمی نمایند. تکلیف اینها نیز روشن می باشد.

حاصل کلام آنکه توبه ی سه کس پذیرفته نیست.
الف: آنکه کافر از دنیا رفته و در برزخ ، اظهار ندامت می کند.
ب: آنکه دم مرگ و بعد از مسلّم شدن مرگش اظهار توبه می کند. و از جمله ی اینهاست مرتدّی که واجب الاعدام شده است.
ج : آنکه توبه ظاهری و غیر حقیقی می کند. مانند مرتدّی که برای رهایی از محدودیّتهای تولید شده از ارتدادش اظهار توبه می کند.

برای روشنگری بیشتر و تفسیر آیات مورد بحث با آیات دیگر، بد نیست آیات اوائل سوره منافقون را هم ملاحظه نماییم ، که مؤیّد گفتار ماست.
« إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ یعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ یشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقینَ لَکاذِبُونَ (۱) اتَّخَذُوا أَیمانَهُمْ جُنَّهً فَصَدُّوا عَنْ سَبیلِ اللَّهِ إِنَّهُمْ ساءَ ما کانُوا یعْمَلُونَ (۲) ذلِکَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا فَطُبِعَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یفْقَهُونَ (۳) وَ إِذا رَأَیتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ یقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَهٌ یحْسَبُونَ کُلَّ صَیحَهٍ عَلَیهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى یؤْفَکُونَ (۴) وَ إِذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَیتَهُمْ یصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ (۵) سَواءٌ عَلَیهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا یهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقینَ (۶) هُمُ الَّذینَ یقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلى‏ مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى ینْفَضُّوا وَ لِلَّهِ خَزائِنُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لکِنَّ الْمُنافِقینَ لا یفْقَهُونَ (۷) یقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدینَهِ لَیخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَ لِلَّهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنینَ وَ لکِنَّ الْمُنافِقینَ لا یعْلَمُونَ ــــــ هنگامى که منافقان نزد تو آیند مى‏گویند: «ما شهادت مى‏دهیم که یقیناً تو رسول خدایى!» خداوند مى‏داند که تو رسول او هستى، ولى خداوند شهادت مى‏دهد که منافقان دروغگو هستند(و به گفته خود ایمان ندارند). (۱) آنها سوگندهایشان را سپر ساخته‏اند تا مردم را از راه خدا باز دارند، و کارهاى بسیار بدى انجام مى‏دهند. (۲) این بخاطر آن است که نخست ایمان آوردند سپس کافر شدند؛ از این رو بر دلهاى آنان مهر نهاده شده، و حقیقت را درک نمى‏کنند.(۳) هنگامى که آنها را مى‏بینى، جسم و قیافه آنان تو را در شگفتى فرو مى‏برد؛ و اگر سخن بگویند، به سخنانشان گوش فرا مى‏دهى؛ اما گویى چوبهاى خشکى هستند که به دیوار تکیه داده شده‏اند. هر فریادى از هر جا بلند شود بر ضد خود مى‏پندارند؛ آنها دشمنان واقعى تو هستند، پس از آنان بر حذر باش! خداوند آنها را بکشد، چگونه از حق منحرف مى‏شوند؟! (۴) هنگامى که به آنان گفته شود: «بیایید تا رسول خدا براى شما استغفار کند!»، سرهاى خود را(از روى استهزا و کبر و غرور) تکان مى‏دهند؛ و آنها را مى‏بینى که از سخنان تو اعراض کرده و تکبر مى‏ورزند. (۵) براى آنها تفاوت نمى‏کند، خواه استغفار برایشان کنى یا نکنى، هرگز خداوند آنان را نمى‏بخشد؛ زیرا خداوند قوم فاسق را هدایت نمى‏کند.(۶) آنها کسانى هستند که مى‏گویند: «به افرادى که نزد رسول خدا هستند انفاق نکنید تا پراکنده شوند!» (غافل از اینکه) خزائن آسمانها و زمین از آن خداست، ولى منافقان نمى‏فهمند! (۷) آنها مى‏گویند: «اگر به مدینه بازگردیم، عزیزان، ذلیلان را بیرون مى‏کنند.» در حالى که عزّت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است؛ ولى منافقان نمى‏دانند »

در این آیات به وضوح بیان شده که منافقان همان گروهی هستند که ابتدا ایمان آورده و بعد کافر شده اند؛ ولی اظهار ایمان می کنند و ایمان ظاهری خود را سپر قرار داده اند. لذا خداوند تصریح نمود که این ایمان دروغین آنها را نمی پذیرد. همچنین تصریح نمود که اینها دنبال توبه ی حقیقی نیستند.

شبهه:
نمونه دوم

آیه ۴۸ سوره نساء می‌گوید:
همانا خداوند این گناه را که برای او شریک گیرند، نمی‌بخشد و جز آن را برای هر که بخواهد می‌آمرزد…

آیه ۱۱۶ همین سوره نیز عین این مضمون را تکرار می‌کند و در هر دو مورد منظور این است که اگر شخص مشرک بدون توبه از دنیا برود، دخول در جهنم سرنوشت حتمی اوست، اما اگر شخص، مشرک نباشد و با گناهان دیگری بدون توبه از دنیا برود، هنوز امید بخشش در حق او می‌رود و ممکن است خدا از گناهان او بگذرد و او را به بهشت داخل کند. به عبارت دیگر طبق این آیات، بزرگترین گناه و بزرگترین ظلم، شریک قائل شدن برای خداست (ان‌الشرک لظلم عظیم ـ سوره لقمان آیه ۱۳) و این تنها گناهی است که هرگز بدون توبه قابل بخشش نیست. اما این آیه (و همینطور آیه ۱۱۶ سوره نساء) با آیاتی که گناهان دیگری مانند کفر، نفاق، قتل‌عمد و… را بدون توبه غیرقابل بخشش می‌داند و به مرتکبین آنها وعده عذاب دائم در جهنم می‌دهد، در تناقض آشکار است. به عنوان مثال آیات ۱۶۱ و ۱۶۲ سوره بقره و آیه ۳۴ سوره محمد و آیه ۹۱ سوره آل‌عمران صراحتاً می‌گویند که اگر کسی کافر شود و بدون توبه از دنیا برود، عذاب ابدی جهنم در انتظار اوست و هرگز مشمول مغفرت الهی قرار نمی‌گیرد (توجه کنید که «کافر» با «مشرک» فرق می‌کند و ممکن است کسی کافر باشد اما مشرک نباشد). اینک آیات مورد نظر:

در حقیقت، کسانی که کافر شده و در حال کفر مرده‌اند، اگر چه [فراخنای] زمین را پر از طلا کنند و آن را [برای خود] نوید دهند، هرگز از هیچ یک از آنان پذیرفته نخواهد شد، آنان را عذابی دردناک است و یاورانی نخواهند داشت. (آل عمران ـ آیه ۹۱)

کسانی که کافر شدند و در حال کفر مردند، لعنت خدا و فرشتگان و تمام مردم بر آنان باد؛ در آن (جهنم) جاودانه بمانند، نه عذابشان کاسته می‌شود و نه مهلت یابند.( بقره ـ ۱۶۱ و ۱۶۲)

آنان که کفر ورزیدند و مانع راه خدا شدند، سپس در حال کفر مردند، خدا هرگز از آنان در نخواهد گذشت. ( محمد ـ ۳۴)

آیه ۹۳ سوره نساء نیز با صراحت بیان می‌کند که هر کس مؤمنی را به ناحق بکشد، مجازاتش آتش ابدی جهنم است:
و هر کس عمداً مؤمنی را بکشد، ‌کیفرش دوزخ است که در آن ماندگار خواهد بود،‌و خدا بر او خشم می‌گیرد و لعنتش می‌کند و عذابی بزرگ برایش آماده ساخته است.

حتی آیات ۷۴ و ۷۵ سوره زخرف به «مجرمین» نیز وعده عذاب دائم در جهنم می‌دهد و تأکید می‌کند که هیچ راه فرار و امید نجاتی برای آنها وجود ندارد و می‌دانیم که «مجرم» مفهومی عام دارد و نمی‌توان گفت که «مجرمین» در این آیه فقط به معنای «مشرکین» است:
بی‌گمان مجرمان در عذاب جهنم ماندگارند؛ عذابشان تخفیف نمی‌یابد و آنها در آنجا نومیدند.

و در تمام موارد فوق به یاد داشته باشید که خداوند هرگز خلف وعده نمی‌کند.

پاسخ:
ادّعای طرّاح شبهه:
۱ـ خدا فرموده تنها شرک را نمی بخشد.
۲ـ خدا گفته کفر را هم نمی بخشد ؛ در حالی که کفر غیر از شرک است. پس سخن خود را نقض نموده.
۳ـ خدا وعده داده که مجرمین نیز خالد در جهنّم می باشند. حال آنکه مجرم ، مشرک نیست. و هر گناهکاری را مجرم گویند.

امّا پاسخ ما:
گفت: « حرف بزن تا آبرویت برود! »
۱ـ کافر یعنی پوشاننده ؛ و در اصطلاح شرع، کافر اعمّ از منکر خدا و مشرک می باشد. اگر کسی اندک اطّلاعاتی از قرآن کریم داشته باشد می فهمد که خداوند متعال در آیات فراوانی از مشرکان حجاز و همچنین از مسیحیان سه گانه پرست، با عنوان کافر نام برده است. برای نمونه به چند آیه اشاره می کنیم.

« أَمَّا الَّذینَ کَفَرُوا فَیقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً ـــ امّا آنها کفر ورزیدند، پس می گویند: خدا از این مَثَل چه چیزی را اراده نموده است؟» (بقره:۲۶)
اگر این کفّار خدا را قبول ندارند، چگونه چنین سخنی را گفته اند؟ پس مراد از این کفّار، همان مشرکان می باشند. اساساً در اطراف پیامبر(ص) مشرک به معنای منکر خدا یا وجود نداشته یا بسیار اندک بوده اند ؛ و درگیری حضرتش با همان مشرکان مکّه و مدینه بوده است.

« سَنُلْقی‏ فی‏ قُلُوبِ الَّذینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ بِما أَشْرَکُوا بِاللَّهِ ما لَمْ ینَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَ مَأْواهُمُ النَّارُ وَ بِئْسَ مَثْوَى الظَّالِمینَ ــــ بزودى در دلهاى کافران، بخاطر اینکه بدون دلیل، چیزهایى را براى خدا همتا قرار دادند، رعب و ترس مى‏افکنیم؛ و جایگاه آنها، آتش است؛ و چه بد جایگاهى است جایگاه ستمکاران» (آل‏عمران:۱۵۱)
در این آیه به صراحت از مشرکین با عنوان کافر یاد شده است.

« وَ قالَتِ الْیهُودُ عُزَیرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصارى‏ الْمَسیحُ ابْنُ اللَّهِ ذلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ یضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى یؤْفَکُونَ ــــ یهود گفتند: «عزیر پسر خداست.» و نصارى گفتند: «مسیح پسر خداست.» این سخنى است که با زبان خود مى‏گویند، که همانند گفتار کافران پیشین است؛ خدا آنان را بکشد، چگونه از حق انحراف مى‏یابند؟! » (التوبه:۳۰)
خداوند چنین اعتقادی را کفر نامیده ، که از مصادیق شرک می باشد.

« لَقَدْ کَفَرَ الَّذینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَهٍ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلاَّ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنْ لَمْ ینْتَهُوا عَمَّا یقُولُونَ لَیمَسَّنَّ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلیم‏ ــــ آنها که گفتند: «خداوند، یکى از سه خداست» (نیز) به یقین کافر شدند؛ معبودى جز معبود یگانه نیست؛ و اگر از آنچه مى‏گویند دست بر ندارند، عذاب دردناکى به کافران آنها(که روى این عقیده ایستادگى کنند،) خواهد رسید.» (المائده:۷۳)

کفر در حقیقت یعنی انکار حقّ ؛ « وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَیهِمْ آیاتُنا بَیناتٍ قالَ الَّذینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ هذا سِحْرٌ مُبین‏ ـــ هنگامى که آیات روشن ما بر آنان خوانده مى‏شود، کافران در برابر حقّى که براى آنها آمده مى‏گویند: «این سحرى آشکار است.» » (الأحقاف:۷)
مشرک، کافر است ، چون توحید را منکر شده ؛ که حقّ است. و منکر اصل وجود خدا نیز کافر است. چون او به نحو اولی توحید را انکار کرده است. چون کسی که اصل وجود خدا را منکر شود، توحیدش را به نحو اولی انکار نموده است.

۲ـ خداوند می فرماید: « إِنَّ اللَّهَ لا یغْفِرُ أَنْ یشْرَکَ بِهِ وَ یغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یشاءُ وَ مَنْ یشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرى‏ إِثْماً عَظیماً ـــــ خداوند(هرگز) شرک را نمى‏بخشد! و پایین‏تر از آن را براى هر کس(بخواهد و شایسته بداند) مى‏بخشد. و آن کسى که براى خدا، شریکى قرار دهد، گناه بزرگى مرتکب شده است. » (نساء:۴۸)

طرّاح شبهه گفته طبق این آیه باید کافر بخشیده شود. چون کفر شرک نیست.
اوّلاً گفتیم در منطق قرآن کریم ، هر شرکی یقیناً کفر می باشد. پس برخی کفّار ، که مشرکان باشند ، حتماً بخشیده نمی شوند مگر اینکه توبه کنند.
ثانیاً خدا فرمود: مادون شرک را ممکن است ببخشم. مگر کفر به معنی منکر خدا بودن، مادون شرک است که بخشیده شود. کفر به این معنا ما فوق شرک می باشد. لذا اگر شرک بخشیده نمی شود، کفر به معنی انکار خدا به نحو اولی بخشیده نمی شود. طرّاح شبهه یا از روی جهل یا از روی بی انصافی ، قید « ما دُونَ ذلِکَ » را نادیده می گیرد تا بتواند اسب شبهه را بدواند.
ثالثاً خدا فرمود: « إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ » ؛ امّا نفرمود: « انّ الشرک لظلم اعظم ». شرک ظلم بزرگ است و انکار خدا، ظلمی بزرگتر. بلکه اساساً کافر به معنی منکر خدا، اگر اهل عناد هم باشد، انسان نیست بلکه حیوان و بلکه بدّترین حیوانات می باشد. « إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذینَ کَفَرُوا فَهُمْ لا یؤْمِنُون‏ ــــ به یقین، بدترین جنبندگان نزد خدا، کسانى هستند که کفر ورزیدند و ایمان نمى‏آورند »(الأنفال:۵۵)

۳ـ خدا فرمود: مادون شرک را اگر بخواهم می بخشم. امّا نفرمود حتماً می بخشم. پس خدا وعده نداده که مادون شرک را خواهد بخشید. لذا اگر مادون شرک را هم نبخشید، خلفی نکرده است.
۴ـ طرّاح شبهه ، مجرم فارسی را با مجرم مطرح در قرآن خلط نموده است. مجرم در لغت عرف به هر خلافکاری گفته می شود، حتّی به کسی که از چراغ قرمز عبور غیر مجاز کرده است. امّا قرآن کریم، هر گناهکاری را مجرم نمی گوید، بلکه گناهکاری را مجرم می نامد که در برابر خدا و انبیاء (ع) گردنکشی نموده و با حقّ جنگیده است. لذا مسلمان گناهکار را در اصطلاح قرآن کریم ، مجرم نمی گویند.
خود آیات قرآن کریم ، به روشنی مصداق مجرمین را مشخّص نموده اند.

« فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِآیاتِهِ إِنَّهُ لا یفْلِحُ الْمُجْرِمُون‏ ــــ چه کسى ستمکارتر است از آن کس که بر خدا دروغ مى‏بندد، یا آیات او را تکذیب مى‏کند؟! مسلماً مجرمان رستگار نخواهند شد » (یونس:۱۷)
پس طایفه ای از مجرمین عبارتند از آنها که بر خدا دروغ می بندند (کتب آسمانی را تحریف می کنند) یا آیات الهی را منکر می شوند.

« هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی‏ یکَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُون ـــــ این همان جهنّمی است که مجرمان آن را انکار مى‏کردند » ‏(الرحمن:۴۳)
پس مجرمین کسانی هستند که منکر معاد می باشند.

« إِنَّ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا وَ اسْتَکْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ وَ لا یدْخُلُونَ الْجَنَّهَ حَتَّى یلِجَ الْجَمَلُ فی‏ سَمِّ الْخِیاطِ وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُجْرِمینَ ـــــ کسانى که آیات ما را تکذیب کردند، و در برابر آن تکبّر ورزیدند، (هرگز) درهاى آسمان به رویشان گشوده نمى‏شود؛ و(هیچ گاه) داخل بهشت نخواهند شد مگر اینکه شتر از سوراخ سوزن بگذرد! این گونه، مجرمان را جزا مى‏دهیم‏» (الأعراف:۴۰)
پس مجرمین همان منکرین آیات الهی هستند که از روی تکبّر آیات خدا را انکار می کنند.

« وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِی عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمینَ وَ کَفى‏ بِرَبِّکَ هادِیاً وَ نَصیراً ــــ (آرى،) این گونه براى هر پیامبرى دشمنى از مجرمان قرار دادیم؛ امّا(براى تو) همین بس که پروردگارت هادى و یاور(تو) باشد » (الفرقان:۳۱)
پس مجرمان ، دشمنان انبیاء (ع) می باشند.

« وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُکِّرَ بِآیاتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْها إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمینَ مُنْتَقِمُونَ ـــــ چه کسى ستمکارتر است از آن کس که آیات پروردگارش به او یادآورى شده و او از آن اعراض کرده است؟! مسلّماً ما از مجرمان انتقام خواهیم گرفت » (السجده:۲۲)
یعنی مجرمان همان کسانی هستند که دین به آنها عرضه شده و آنها به دین خدا کافر گشته اند.

« وَ یحِقُّ اللَّهُ الْحَقَّ بِکَلِماتِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ ـــ او حق را به وعده خویش، تحقق مى‏بخشد؛ هر چند مجرمان کراهت داشته باشند » (یونس:۸۲)
یعنی مجرمان، از حقّ کراهت دارند.
پس مجرم یعنی کافر به دین خدا ، دشمن انبیاء ، دشمن حقّ ، منکر معاد و تحریف کننده ی دین خدا. بلی چنین کسی اگر توبه نکند بخشیده نمی شود. چون چنین کسی یا مصداق کافر مشرک است یا مصداق کافر منکر که مافوق کافر مشرک می باشد.

شبهه:
نمونه سوم

آیه ۷۸ سوره نساء می‌گوید:

… و اگر خیری (پیشامد خوبی) به آنان رسد، می‌گویند: این از جانب خداست؛ و چون شری (صدمه‌ای یا پیشامد بدی) به ایشان رسد، می‌گویند: این از جانب توست؛ بگو: همه از جانب خداست…

این آیه از دو قسمت تشکیل شده است. قسمت اول آن عکس‌العمل و موضع‌گیری انسان‌ها در برابر خیر و شر (نعمت و محرومیت، حوادث و پیشامدهای خوب و بد) را بیان می‌کند و در قسمت دوم می‌گوید: خیر و شر و نعمت و مصیبت و پیشامدهای خوب و بد، همه از جانب خداست. قسمت اول از سه جهت قابل تأمل است:

۱٫ جمله «و اگر خیری به آنان رسد، می‌گویند: این از جانب خداست» و همینطور جمله بعد، موارد نقض فراوانی دارد. آدمیان در برابر حوادث خیر و شر صدها گونه موضع‌گیری می‌کنند که یکی از آنها ممکن است همان باشد که در این آیه آمده است. شتابزدگی و چشم بستن بر روی آنچه در عالم واقع می‌گذرد، موجب کلی‌گویی‌هایی از این دست می‌شود.

۲٫ این بخش از آیه، با بسیاری از آیات دیگر در تناقض است. به عنوان مثل بنگرید به آیات زیر:

الف) چون به انسان آسیبی رسد،‌پروردگارش را ـ در حالی که به سوی او بازگشت کننده است ـ می‌خواند و چون خداوند او را از جانب خود نعمتی عطا کند،… مشرک می‌شود. سوره زمر ـ آیه ۸٫

ب)… و اگر از جانب خود رحمتی [به انسان] بچشانیم، قطعاً خواهد گفت: من سزاوار آنم و گمان ندارم رستاخیز برپا شود. سوره فصلت ـ آیه ۵۰٫

ج) و چون انسان را نعمت بخشیم، روی برتابد و خود را کنار کشد. سوره فصلت ـ آیه ۵۱٫

۳٫ در این آیه خداوند خطاب به پیامبر اسلام می‌گوید: «و اگر شری به آنها رسد، می‌گویند: این از جانب تو [پیامبر] است.» شاید در زمان پیامبر اسلام انسان‌هایی وجود داشته‌اند که هرگاه پیشامد بدی برایشان رخ می‌داد (مثلاً فرزندشان ناقص‌الخلقه بدنیا می‌آمد و یا دست و پایشان در اثر حادثه‌ای آسیب می‌دید و یا همسرشان مرتکب خیانت می‌شد و یا …) این پیشامدها را به پیامبر نسبت می‌دادند و او را به نوعی مقصر می‌دانستند، اما آیا بعد از مرگ پیامبر ـ خصوصاً امروزه که صدها سال از آن زمان می‌گذرد ـ باز هم آدمیانی وجود دارند که پیامبر را عامل اصلی حوادث ناگوار زندگی خود بدانند؟ مگر اینکه بگوییم این آیه فقط در مورد افراد خاصی در زمان حیات پیامبر نازل شده است و عمومیت ندارد. اما چنین مضمونی ـ که پس از مرگ پیامبر سالبه به انتفاء موضوع می‌شود ـ چه جایی می‌تواند در یک کتاب آسمانی ـ‌که قرار است همه جهانیان را تا روز قیامت هدایت کند و به سؤال‌ها و نیازهای اساسی بشر پاسخ دهد ـ ‌داشته باشد؟ ای کاش به جای چنین آیاتی ـ که حجم قابل توجهی از قرآن را اشغال کرده‌اند ـ مسائلی مهمتر در قرآن می‌آمد.

پاسخ:
مغالطه فرموده اید: آیه در مورد کلّ آدمیان نیست که بفرمایید: « آدمیان در برابر حوادث خیر و شر صدها گونه موضع‌گیری می‌کنند که … ». اگر آیات قبل را مطالعه کنید متوجّه می شوید که:
اوّلاً آیات در مورد جنگ ، و پیروزی و شکست در جنگ است. و مراد از خیر و شرّ نیز در این آیات، همان پیروزی و شکست می باشد و ربطی به سایر امور ندارد.
ثانیاً آیه در مورد گروه خاصّی از منافقین می باشد که با رسول خدا(ص) مکالمه دارند. اینها گروهی از منافقین بودند که هر گاه در جنگها پیروزی رخ می داد ، می گفتند: خدا چنین خواست. و منظورشان این بود که تدبیر رسول الله (ص) نقشی در پیروزی نداشت ؛ و هر گاه شکستی حاصل می شد به رسول خدا(ص) می گفتند: تو بودی که باعث این شکست شدی.
لذا این آیه در مورد همه ی انسانها و عکس العمل آنها نیست که با آیات مذکور در شبهه تعارض داشته باشد. این بی توجّهی طرّاح شبهه است که آیات ما قبل را ندیده در مورد یک آیه قضاوت می کند. این یکی از رایجترین اشکال مغالطه است که اغلب در روزنامه ها و رسانه های جمعی دیگر از آن بهره می برند؛ و مشهور است به مغالطه ی تقطیع. در این گونه مغالطات، قسمتی از یک کلام را برداشته و بر اساس آن سخن می گویند ؛ حال آنکه اگر کلّ مطلب را ببینیم ، راه برای چنان سخنانی بسته می شود.

شبهه:
و اما قسمت دوم آیه که می‌گوید: «همه حوادث خوب و بد، و نعمتها و مصیبتها و …از جانب خداست» با آیه ۷۹ سوره نساء و آیه ۳۰ سوره شوری ـ که به ترتیب می‌آیند ـ در تناقض آشکار است:

هر خیری که به تو رسد، از جانب خداست، و هر شری که به تو رسد، از جانب خود توست…

و هر مصیبتی که به شما می‌رسد، به سبب کارهایی است که خودتان کرده‌اید…

پاسخ:
دو آیه ای که این طرّاح شبهه به عنوان متناقضین آورده ، دو آیه پشت سر هم می باشند. اگر کسی در یک قسمت کتابش حرفی بزند و در جای دیگر همان کتاب ضدّش را بگوید می توان گفت که متوجّه نبوده است. امّا وقتی کسی حرفی می زند و بلافاصله حرف دیگری می زند که تعارض ظاهری با آن دارد، عقلا احتمال قوی می دهند که او منظوری دارد. امّا طرّاح این شبهات چنان شهوت شبهه افکنی دارد که شیوه ی عقلا را هم کنار گذاشته است. پس نکات را روشن می سازیم تا سستی فهم طرّاح شبهات آشکار شود.
خداوند متعال می فرماید: « أَینَما تَکُونُوا یدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ کُنْتُمْ فی‏ بُرُوجٍ مُشَیدَهٍ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَهٌ یقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیئَهٌ یقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِکَ قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا یکادُونَ یفْقَهُونَ حَدیثاً (۷۸) ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَهٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیئَهٍ فَمِنْ نَفْسِکَ وَ أَرْسَلْناکَ لِلنَّاسِ رَسُولاً وَ کَفى‏ بِاللَّهِ شَهیدا ـــــ هر جا باشید، مرگ شما را درمى‏یابد؛ هر چند در برجهاى محکم باشید ؛ و اگر به آنها ( منافقان‏) حسنه(و پیروزى) برسد، مى‏گویند: «این، از ناحیه خداست.»و اگر سیئه(و شکستى) برسد، مى‏گویند: «این، از ناحیه توست.» بگو: «همه اینها از ناحیه خداست.» پس چرا این گروه حاضر نیستند سخنى را درک کنند؟! (۷۸) (آرى،) آنچه از نیکیها به تو مى‏رسد، از طرف خداست؛ و آنچه از بدى به تو مى‏رسد، از سوى خود توست. و ما تو را رسول براى مردم فرستادیم؛ و گواهى خدا در این باره، کافى است» (نساء)

هر امری دو رویه دارد، یک رویه ی وجودی و یک رویه ی ماهوی. جنبه ی وجودی امور، همواره خیر است و فاعل آن، تنها خداست. امّا جنبه ی ماهوی امور، دو حالت دارد که یک حالت آن انتساب به غیر خدا دارد. برای مثال، سخن دروغ و سخن راست، از آن حیث که وجودی دارند ، منتسب به خدا می شوند ؛ یعنی وجود صوت را خدا خلق می کند نه ما انسانها. پس اصل وجود صوت ــ چه صوت به کار رفته در سخن دروغ و چه صوت به کار رفته در سخن راست ــ اگر مفهومی مطابق با واقع را منتقل نماید سخن راست گفته می شود و اگر مفهومی غیر مطابق با واقع را منتقل نماید سخن دروغ گفته می شود. لذا دروغ یعنی عدم مطابقت مفادّ خبر با واقع. پس دروغ ، امر عدمی است ؛ بر خلاف سخن راست که امری وجودی است. لذا سخن راست ، هم به بشر اسناد داده می شود هم به خدا ؛ امّا در دروغ ، تنها حیث وجودی آن ، که مربوط به وجود صوت می شود، منتسب به خداست. امّا حیث عدمی آن ، ناشی از عدمی در وجود ماست. یعنی نقص و عدم کمالی در ماست به صورت صوت غیر مطابق با واقع ظهور می یابد. همان گونه که کوری ـ که عدمی است ـ به صورت عصا برداشتن ظهور می یابد یا شلی به صورت ویلچر سوار شدن.
پس حیث وجودی تمام امور ـ اعمّ از امور خوب و بد ـ فقط از جانب خدا. امّا حیث ماهوی امور خوب را هم به خدا می توان نسبت داد هم به بشر. این امور ، بالذّات انتساب به بشر دارند و بالعرض انتساب به خدا. چون حیث ماهوی امور، اعتباری می باشند ؛ و حیث اعتباری را نمی توان بالذّات به خدا اسناد داد. امّا حیث ماهوی امور بد ، ابداً به خدا انتساب ندارند. چون اینها امور عدمی اند ؛ و امور عدمی را نمی توان به وجود محض اسناد داد. چرا که علّت امر عدمی ، خودش باید امر عدمی باشد. پس نقص و عدمی در وجود انسان است که موجب این امور عدمی می شود.
این همان نکته ی فلسفی است که آیات شریفه در صدد بیان می باشند. البته آیات خدا را در نمی یابند مگر صاحبان عقل ناب.

ادمه شبهه:
مطابق این آیات، هر گونه شر و مصیبتی که به انسان می‌رسد، نتیجه اعمال و گناهان و خطاهای خود اوست و این قانون حتی شامل پیامبران هم می‌شود، زیرا در آیه ۷۹ سوره نساء ـ که در فوق آمد ـ ‌خداوند خطاب به پیامبر اسلام می‌گوید: هر شری که به تو می‌رسد، از جانب خود توست. اکنون به آیه ۴۱ سوره ص بنگرید:
و از بنده ما ایوب یاد کن آنگاه که به پروردگارش گفت: شیطان مرا به رنج و عذاب افکنده است.
اگر مضمون آیات قبل (۷۹ سوره نساء و ۳۰ سوره شوری) درست باشد، ایوب پیامبر مرتکب دروغ و تهمت [به شیطان] شده است. زیرا اگر رنج و عذابی به او رسیده، نتیجه اعمال خطا و گناه‌آلود خودش بوده و نباید آن را به شیطان نسبت دهد. خدا هم باید به او بگوید که: بیهوده به شیطان بیچاره تهمت نزن و به جای آن به فکر جبران اعمال خطای خودت باش تا مشکلاتت حل شود. اما خدایی که من در قرآن دیده‌ام، به ایوب می‌گوید:
پایت را بر زمین بکوب: این آبی است برای شست و شو، و سرد برای آشامیدن…[و] دسته‌ای از چوب‌های باریک به دست گیر و با آن [همسر خود را] بزن…» (سوره ص ، آیات ۴۲ و ۴۴ )(رجوع کنید به تفسیر این آیات در کتب تفسیر)
به هر حال بر من معلوم نشد که از نظر قرآن علت و ریشه اصلی رنج‌ها و مصیبت‌هایی که به آدمیان می‌رسد چیست و از کجاست.

پاسخ:
واقعاً باید تأسف خورد به حال طرّاح چنین شبهاتی که حتّی دقایقی نیز به خود فرصت فکر کردن نمی دهد.
۱ـ هر شرّی که به ما می رسد از طرف خود ماست. امّا کجای آیات فوق گفت که هر شرّی به تو می رسد نتیجه ی گناه توست؟! چه بسا شرّی که به ما می رسد نتیجه ی خوبی های ماست. مثلاً بنده می بینم کودکی وسط خیابان است و اتومبیلی به طرف او می آید. از روی خوبی برای نجات او اقدام می کنم و در این راه آسیبی می بینم. آیا این آسیب دیدن من ، نتیجه ی گناه من است؟ وقتی طرّاح شبهه شهوت شبهه افکنی اش گل می کند این گونه آشکارا یک آیه را به میل خود معنی می کند.
۲ـ بنده برای نجات یک بیمار و رساندن او به بیمارستان مجبور می شوم او را کول کرده سوار ماشین کنم. در این هنگام، میکروبها از بدن او به بدن من منتقل گشته و موجب بیماری من می شوند. در اینجا می توان سه جمله درست را بیان داشت.
الف: بیماری من نتیجه ی رفتار خودم بود.
ب : میکروبها مرا بیمار کردند.
ج : فلان بیمار موجب بیماری من شد.
آیا این جملات ، با یکدیگر تعارض دارند؟! روشن است که تعارض ندارند. یقیناً آن بیمار در بیمار شدن من نقش داشته ، چون اگر او بیمار نبود ، من با کول کردن او بیمار نمی شدم و میکروبهای او به من سرایت نمی کردند. از طرف دیگر یقیناً میکروبها موجب بیماری من شده اند. از طرف سوم ، یقیناً نحوه ی عملکرد خودم در کمک کردن به آن بیمار نیز در بیمار شدن من نقش داشته است.
در مورد حضرت ایّوب (ع) نیز همین گونه است. طبیعتاً ضعف بدن او در بیمار شدنش نقش داشته. چون اگر سیستم ایمنی بدنش قویتر بود، بر عامل بیماری غالب می گشت. از طرف دیگر یقیناً میکروبها نیز در بیماری او دخالت داشته اند. و چه بسا مراد از شیطان در این کلام حضرت ایّوب نیز میکروبها بوده اند. چون لفظ شیطان، لفظ عامّی است به معنی موجود موذی و مضرّ که به هر موجود زیان زننده ای اطلاق می شود. ابلیس را هم شیطان گفته اند از آن جهت که زیان می رساند. در آیات و روایات، انسان موذی و فریبکار را نیز شیطان گفته اند. راغب اصفهانی، لغوی بزرگ ، در کتاب مفردات ، ذیل واژه شطن گفته:« ابو عبیده گفته است شیطان اسمى است براى هر فرد پلید و بدخوى از جنّ و انس و حیوانات» لذا این لفظ ، اختصاص به ابلیس و جنّها ندارد. برای مثال، خداوند متعال آن را در مورد انسان نیز به کار برده و فرموده است:« کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِی عَدُوًّا شَیاطینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ ــــ اینچنین در برابر هر پیامبرى، دشمنى از شیاطین انس و جنّ قرار دادیم » (الأنعام:۱۱۲).
همچنین در لغت عرب، شیطان، نام نوعی مار می باشد. در لغتنامه بزرگ لسان العرب ، مادّه شطن آمده است:« انّ العرب تسمی بعض الحیات شیطاناً ، و قیل: هو حیه له عُرْفٌ قبیح المَنْظَر. ــــ همانا عرب بعضی از مارها را شیطان می نامد ، و گفته شده آن ماری است که مو داشته و قیافه ای زشت دارد.» لذا ممکن است که حضرت ایّوب(ع) در اثر نیش چنین ماری بیمار شده باشد ؛ و منظورش از شیطان ، چنین ماری بوده باشد.
در روایات اهل بیت(ع) نیز واژه ی شیطان به فراوانی در مورد حیوانات موذی و همچنین میکروبها به کار رفته است. لذا هیچ دلیلی نداریم که واژه ی شیطان در آیه ی مربوط به حضرت ایّوب(ع) را به رئیس شیاطین جنّ ، یعنی ابلیس ربط بدهیم. ذیلاً به بررسی برخی روایات می پردازیم که واژه ی شیطان را در غیر ابلیس استعمال نموده اند.
۱ـ « وَ قَالَ النَّبِی ص لَا یطَوِّلَنَّ أَحَدُکُمْ شَارِبَهُ- فَإِنَّ الشَّیطَانَ یتَّخِذُهُ مَخْبَأً یسْتَتِرُ بِه‏. ـــــــ مبادا که کسى از شما سبیل خود را بلند کند زیرا شیطان ‏آن را مخفیگاه خود مى گیرد و درآن پنهان مى شود.»( بحار الأنوار ؛ج‏۷۳ ؛ص ۱۱۲)
۲ـ « قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَا یطَوِّلَنَّ أَحَدُکُمْ شَعْرَ إِبْطِهِ- فَإِنَّ الشَّیطَانَ یتَّخِذُهُ مَخْبَأً یسْتَتِرُ بِه‏. ـــ مبادا که کسى از شما موهای زیر بغل خود را بلند بدارد زیرا شیطان ‏آن را مخفیگاه خود مى گیرد و درآن پنهان مى شود.»( بحار الأنوار ج‏۷۳ ۹۱ )
۳ـ «خلّلوا لحاکم و قصّوا أظفارکم فإنّ الشّیطان یجری ما بین الّلحم و الظّفر.ـــــ ریشهاى خود را شانه کنید و ناخنهاى خود را کوتاه سازید زیرا شیطان میان گوشت و ناخن روان است.»( نهج الفصاحه ص‏۴۶۰)
ـــ شیطان در این روایات به قرینه برخی روایات دیگر که ذیلاً خواهیم گفت، می تواند میکروبها یا قارچها باشد. بخصوص در روایت اخیر، شیطان با باکتریها سازگارتر است ؛ چرا که باکتریها به واسطه مژکهای خود در رطوبت روی پوست روان می شوند.
قال رسول الله(ص):« یسأل احدکم عن خبر السّماء و هو یدع اظفاره کأظافیر الطیر ، یجتمع فیها الجنابه و الخبث و التّفث. ـــ برخی از شما از خبر آسمان می پرسند ، در حالی که ناخنهای خود را مانند ناخنهای پرندگان ، وا می گذارند که در آنها جنابت ، آلودگی و چرک جای می گیرد.»(مسند احمد حنبل ، ج ۹ ، ص۱۴۰ ، حدیث ۲۳۶۰۱)
ـــ در این روایت ، حکمت امر به گرفتن ناخنها بر حذر بودن از آلودگی و چرک گفته شده است ؛ لذا این روایت قرینه است که در روایات دیگر نیز مراد از شیطان ، می تواند چرک و آلودگی باشد. و اطلاق شیطان به چرک و آلودگی صحیح است ؛ چون چرک و آلودگی برای سلامتی مضرّند ؛ و طبق آنچه قبلاً گفته شد لفظ شیطان را می توان به هر موجود مضرّی اطلاق نمود.
قال رسول الله(ص):« قصّوا أظافیرکم و ادفنوا قلاماتکم و نقّموا براجمکم و مظّفوا لثاتکم من الطعام و استاکوا و لا تدخلوا علی ّ فخراً بخراً. ـــــ ناخنهای خود را بچینید و چیده های خود را به خاک بسپارید ، لای انگشتان خود را تمیز کنید ، لثه های خود را از غذا پاک سازید ، مسواک بزنید و با دهان بدبو بر من وارد نشوید.»(کنزل العمّال ،ج۶ ، ص۶۵۵ ، حدیث ۱۷۲۳۹ )
ــــ این روایت نیز قرینه است که مراد از شیطان در برخی روایات بهداشتی شیطان جنّی نیست.
« عَنْ إِسْحَاقَ قَالَ قَالَ لِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع- اسْتَأْصِلْ شَعْرَکَ تَقِلُّ دَوَابُّهُ وَ دَرَنُهُ وَ وَسَخُهُ- وَ تَغْلُظُ رَقَبَتُکَ وَ یجْلُو بَصَرَک‏. ـــــ اسحاق بن عمار گوید:امام صادق (ع) به من فرموند: مویت را از ته بزن تا جانور و شوره و چرکش کم شود و گردنت ستبر گردد و چشمت روشن باشد.»( بحار الأنوار ؛ ج‏۷۳ ؛ص ۸۵ )
در این روایت مراد از جانور ( جنبنده ) می تواند میکروبها ، قارچها یا موجوداتی مثل شپش و امثال آن باشد که در گذشته فراوان بوده است.
۴ـ « عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ أَوْ أَبِی الْحَسَنِ ع أَنَّهُ سُئِلَ مِنْ إِغْلَاقِ الْأَبْوَابِ- وَ إِکْفَاءِ الْإِنَاءِ وَ إِطْفَاءِ السِّرَاجِ- قَالَ أَغْلِقْ بَابَکَ فَإِنَّ الشَّیطَانَ لَا یفْتَحُ بَاباً- وَ أَطْفِئْ سِرَاجَکَ مِنَ الْفُوَیسِقَهِ وَ هِی الْفَأْرَهُ لَا تَحْرِقْ بَیتَکَ وَ أَکْفِئْ إِنَاءَکَ فَإِنَّ الشَّیطَانَ لَا یرْفَعُ إِنَاءً مُکْفَأ ــــــــ از امام ششم یا هفتم (ع) در باره بستن در و وارونه نهادن ظرف و خاموش کردن چراغ سؤال شد ؛ امام (ع) فرمودند: در خانه‏ات را بربند که شیطان در را باز نمی کند و چراغ خود را خاموش کن از شر فویسقه و آن موش است تا خانه‏ات را آتش نزند ، و ظرفت را وارونه بگذار که شیطان ظرف وارونه را بلند نکند. »(بحار الأنوار ج‏۷۳ ۱۷۷ )
ــــ در این روایت شیطان اعمّ است ولی سازگاری آن با برخی حیوانات مضرّ بیشتر است. چون شیطان جنّی برای ورود به جایی احتیاج به باز کردن در ندارند. همچنین شیاطین انس می توانند ظروف وارونه را برگردانند و درهای بسته را باز کنند. امّا مراد میکروب هم نیست چون بسته یا باز بودن در ربطی به میکروب ندارد ؛ البته وارونه گذاشتن ظرف مانع از تجمع میکروبها در آن می شود. امّا به قرینه ذکر موش ، به نظر می رسد که مراد از شیطان حیوانات مضرّی مثل موش و سمور و امثال آن هستند که می توانند وارد خانه شده و ظرفها را آلوده کنند.
امّا کیفّیت به آتش کشیده شدن خانه توسط موش به این صورت است که موش فتیله های آغشته به روغن چراغها را با خود حمل می کند و باعث آتش سوزی می شود. سبب علاقه موش به فتیله چراغها این بوده که در زمان قدیم، سوخت چراغها روغن حیوانی یا گیاهی بوده است.
۵ـ « قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَا تُؤْوُوا التُّرَابَ خَلْفَ الْبَابِ فَإِنَّهُ مَأْوَى الشَّیطَانِ . ـــ رسول خدا (ص) فرموند: خاکروبه را پشت در ننهید که جایگاه شیطان است‏.»( بحار الأنوار ج‏۷۳ ص ۱۷۷)
ــــ مراد از شیطان در این روایت هم می تواند شیاطین جنّی باشد ،هم انسانهای پست زباله گرد ، هم حیوانات موذی مثل موش و روباه و گربه و … هم میکروبها. سه وجه اخیر روشن است ؛ امّا تجمع شیاطین جنّی بر گرد زباله ها از آن جهت است که ــ بنا به روایات معصومین (ع) ـــ غذای جنّها بوی غذاهای انسانهاست.
۶ـ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَا تَذَرُوا مِنْدِیلَ الْغَمَرِ فِی الْبَیتِ فَإِنَّهُ مَرْبِضٌ لِلشَّیطَانِ . ــــــ خاکروبه را شب در خانه وانگذارید و روز آن را بیرون برید که نشیمن شیطانست. »(بحار الأنوار ج‏۷۳ ص ۱۷۶ )
۷ـ « قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَجِیفُوا أَبْوَابَکُمْ وَ خَمِّرُوا آنِیتَکُمْ وَ أَوْکِئُوا أَسْقِیتَکُمْ- فَإِنَّ الشَّیطَانَ لَا یکْشِفُ غِطَاءً وَ لَا یحُلُّ وِکَاءً- وَ أَطْفِئُوا سُرُجَکُمْ فَإِنَّ الْفُوَیسِقَهَ تُضْرِمُ الْبَیتَ عَلَى أَهْلِهِ- وَ احْبِسُوا مَوَاشِیکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ مِنْ حِینِ تَجِبُ الشَّمْسُ- إِلَى أَنْ تَذْهَبَ فَحْمَهُ الْعِشَاء ــــــــ رسول خدا (ص) که فرموند: درهاى خانه خود را پیش کنید (ببندید) ؛ سر ظرفهاى خود را سرپوش نهید و بند مشکهاى آب خود را محکم ببندید که شیطان روپوش را بر نمی دارد و بند را باز نمی کند، و چراغهاى خود را خاموش کنید که موشِ دزد ، خانه را بر سر اهلش به آتش می کشد، و حیوانات خود و اهل خود را از زمان غروب تا زمان رفتن تاریکی شب ، در بند کنید( حبس کنید) »(بحار الأنوار ج‏۷۳ ص ۱۷۴ )
ــــ در این روایت نیز به نظر می رسد که مراد از شیطان ، حیوانات موذی هستند ؛ مراد از «اهل خود» نیز احتمالاً بچه های کوچک هستند ؛ که گام نهادن آنها به بیرون از خانه ، در زمان شب خطرناک است.
حال بی سوادها به جای استفاده از چنین روایات گوهرباری مدام شبهه افکنی کنند، آبروی خود را ببرند و اهل علم را به زحمت اندازند. اینجاست که باید گفت: « ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست ـــ عِرض خود می بری و زحمت ما می داری».

شبهه:
نمونه چهارم

آیه ۱۶۷ سوره شعرا، پاسخ قوم لوط به هشدارها و نصایح او را چنین بیان می‌کند:

گفتند: ای لوط، اگر دست [از هشدارها و نصایح خود] برنداری، قطعاً از اخراج‌شدگان خواهی بود.

در آیه ۸۲ سوره اعراف نیز (پس از آنکه در آیات قبل، هشدارها و نصایح لوط به قوم خودش را بیان می‌کند) می‌گوید:

ولی پاسخ قومش جز این نبود که گفتند: آنان را از شهرتان بیرون کنید، زیرا آنان کسانی هستند که به پاکی تظاهر می‌کنند.

آیه ۵۶ سوره نمل نیز تکرار می‌کند که پاسخ قوم لوط در برابر هشدارها و نصایح او جز این نبود که او و خانواده‌اش را تهدید به اخراج از شهر و دیار خود کردند. اما آیه ۲۹ سوره عنکبوت می‌گوید:

… ولی پاسخ قومش جز این نبود که گفتند: اگر راست می‌گویی عذاب خدا را بر ما بیاور.
ممکن است بگویید: در اینجا تناقض رخ نداده است، زیرا می‌توان فرض کرد که موارد ذکر شده در آیات فوق مربوط به زمان‌ها و مکان‌های مختلف است و قوم لوط در موارد مختلف، پاسخ‌های مختلف به او داده‌اند. اما اگر در هر چهار مورد، آیات قبل و بعد را با دقت بخوانیم و با هم مقایسه کنیم، خواهیم دید که این پاسخ در اینجا صدق نمی‌کند. زیرا در همه مواردی که داستان لوط و عکس‌العمل قوم او را بیان می‌کند، بلافاصله می‌گوید: ما هم آنها را عذاب کردیم و بارانی مرگبار بر سر آنها فروریختیم و خانواده لوط ـ به جز همسر پیرش ـ را نجات دادیم. مسلماً قوم لوط چهار بار گرفتار عذاب الهی نشد. پس در هر چهار مورد قرآن می‌خواهد داستان لوط را بصورتی کلی و خلاصه بیان کند، نه چهار سکانس مختلف از یک داستان طولانی. بنابراین برای حل تناقض باید فکر دیگری کرد.

پاسخ:
تناقضی نیست. چون این آیات اساساً بیانگر یک یا چند واقعه خاصّ در زمان و مکان خاصّ نیستند؛ بلکه این آیات، سیره ی حضرت لوط و سیره ی قوم لوط را بیان می کنند؛ یعنی رفتار غالب حضرت لوط (ع) در مدّت نبوّتش این بوده که قومش را نصیحت می نموده و آنها را از عذاب الهی می ترسانده ؛ و عکس العمل غالب قوم نیز در این مدّت آن بوده که یا حضرت لوط(ع) را تهدید به اخراج می نمودند یا می گفتند: اگر راست می گویی این عذاب را بیاور !
این دو رفتار متقابل، سالها وجود داشته تا اینکه بالاخره عذاب الهی فرا رسیده و قوم لوط را نابود کرده است. لذا مغالطه ی طرّاح شبهه از آنجا ناشی شده که توجّه نکرده که بسیاری از آیات اینچنینی ، بیان تاریخ نیستند بلکه بیان سیره اند. اگر این شخص اهل علم بود می فهمید که در کنار علم تاریخ علم دیگری به نام علم سیره شناسی نیز وجود دارد؛ که از جهتی شبیه هم می باشند ولی تفاوتهای جدّی بین آنها وجود دارد. تاریخ ، تک تک وقایع و رفتارها را بیان می کند امّا سیره شناسی ، کار به تک تک وقایع و رفتارها ندارد بلکه در پشت رفتارهای گوناگون یک شخص یا قوم یا جریان ، خطوط اصلی را جستجو می کند. مثلاً این سخن که « وَ ما أَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِی إِلاَّ عَلى‏ رَبِّ الْعالَمینَ ـــ من در برابر این دعوت، اجرى از شما نمى‏طلبم، اجر من فقط بر پروردگار عالمیان است» ، سیره ی عامّ تمام انبیاء بوده است. لذا یک جمله ی خاصّ در یک مکان و زمان خاصّ نیست ؛ بلکه خط اصلی تمام انبیاء است. لذا این جمله در قرآن کریم ، به عنوان یک سیره ، مدام از زبان انبیای مختلف تکرار شده است.

شبهه:
نمونه پنجم

عذاب قوم عاد چگونه بود؟ آیات ۱۹ و ۲۰ سوره قمر می‌گوید:

ما در یک روز نحس، بر سر آنان به طور پیوسته، طوفانی سخت فرستادیم؛ [که] مردم را از جا می‌کند، گویی تنه‌های نخلی بودند که ریشه‌کن شده بودند.

همچنین آیه ۲۵ سوره احقاف (در ادامه آیات ۲۱ تا ۲۴) شدت طوفان را چنین توصیف می‌کند:

[طوفان] همه چیز را به دستور پروردگارش نابود می‌کند. پس از طوفان چنان شد که جز خانه‌هایشان چیزی دیده نمی‌شد…

طبق این آیات، طوفان سختی که مردم را از جا می‌کند و همه چیز را نابود می‌کرد، در یک روز بر سر قوم عاد فرستاده شد و آنها را قتل‌عام کرد، به گونه‌ای که پس از آن طوفان همه مردند و فقط خانه‌های آنها باقی ماند. اما آیه ۱۶ سوره فصلت می‌گوید:

ما در روزهایی نحس بر سر آنان طوفانی سخت فرستادیم…

و آیات ۶ و ۷ سوره حاقّه می‌گویند:

و اما [قوم] عاد، به وسیله تندبادی توفنده و سرکش هلاک شدند؛ [که خدا] آن را هفت شب و هشت روز پیاپی بر آنان فرستاد..

تناقض آشکار است. ممکن است بگویید که آیه ۱۹ سوره قمر فقط از آغاز طوفان سخن می گوید و معنای آن لزوما این نیست که کل حادثه در یک روز اتفاق افتاد. اما این توجیه با ظاهر آیه سازگار نیست و هیچکدام از مترجمان برجسته قرآن نیز آیه را چنین ترجمه نکرده اند. باز ممکن است بگویید که در متن عربی صفت مستمر (به معنای پیوسته یا ادامه دار) آمده است و اگر آن را به واژه یوم (روز) برگردانیم به این نتیجه می رسیم که آیه از یوم مستمر (روز پیوسته یا ادامه دار) سخن می گوید و این می تواند دو معنی داشته باشد: ۱) روزی که طول آن برابر با چند روز معمولی است، و ۲) چند روز متوالی. و در هر دو صورت تناقض رفع می شود. اما اولا دلیل محکمی برای این مدعا ( که مستمر صفت یوم است) نداریم و مفسران بزرگی مانند علامه طباطبایی (در المیزان) مستمر را وصف طوفان دانسته اند و مترجمان برجسته (مانند فولادوند) نیز آیه را بر همین مبنا ترجمه کرده اند و ثانیا یوم مستمر (روز پیوسته یا ادامه دار) اصولا معنای محصلی ندارد و دو معنای مذکور در بالا را با هیچ دلیلی نمی توان به این عبارت نسبت داد. معنای اول با عقل ناسازگار است (آیا خداوند به مدت هشت روز کره زمین را از حرکت به دور خورشید بازداشت و نظم منظومه شمسی را برهم زد تا قوم عاد را مجازات کند؟) و دومی خلاف قواعد لغت عرب است (اصولا اگر منظور خداوند از عبارت یوم مستمر چند روز است، آیا استفاده از واژه ایام صحیح تر و به فصاحت و بلاغت نزدیکتر نیست؟

پاسخ:
خداوند متعال فرمود:« إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَیهِمْ ریحاً صَرْصَراً فی‏ یوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ ــــ ما باد وحشتناک و سردى را در یک روز شوم مستمر بر آنان فرستادیم‏»
و فرمود: « فَأَرْسَلْنا عَلَیهِمْ ریحاً صَرْصَراً فی‏ أَیامٍ نَحِساتٍ لِنُذیقَهُمْ عَذابَ الْخِزْی فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ لَعَذابُ الْآخِرَهِ أَخْزى‏ وَ هُمْ لا ینْصَرُون‏ ــــ سرانجام تندبادى شدید و هول‏انگیز و سرد و سخت در روزهایى شوم و پرغبار بر آنها فرستادیم تا عذاب خوارکننده را در زندگى دنیا به آنها بچشانیم؛ و عذاب آخرت از آن هم خوارکننده‏تر است، و(از هیچ طرف) یارى نمى‏شوند!»

۱ـ طرّاح شبهه ادّعا نموده که به نظر علّامه طباطبایی ، واژه « مستمرّ» صفت طوفان (ریحاً) می باشد. در حالی که علّامه طباطبایی فرموده اند: « و کلمه «مستمر» صفتى است براى نحس، و معناى فرستادن باد در روزى نحس مستمر این است که خداى تعالى آن باد را در روزى فرستاد که نسبت به ایشان نحس و شوم بود، و نحوستش مستمر بود، چون دیگر امید خیر و نجاتى‏ برایشان نبود. » (ترجمه المیزان، ج‏۱۹، ص۱۱۵).
امّا اینکه برخی مترجمین ، واژه ی مستمرّ را صفت « ریحاً » گرفته اند ، غلط بودنش مثل روز روشن می باشد. چون اوّلاً ریحاً منصوب است و مستمرٍ مجرور ، حال آنکه صفت در اعرابش تابع موصوف می باشد. ثانیاً بین ریحاً و مستمر ، چندین کلمه فاصله شده و چنین امری در صفت و موصوف روا نیست. لذا از نظر نحوی ، چنین نسبتی غلط اندر غلط می باشد. از نظر نحوی ، مستمرّ یا صفت دوم یوم است یا صفت نحس. هر دوی این احتمالها نیز می توانند درست باشند. لذا اگر مستمرّ را صفت یوم بگیریم ، هیچ مشکل ادبی پیش نمی آید. و در این حالت، شبهه ی طرح شده ، مدفوع خواهد بود.
در بین مفسّرین نیز نیافتیم کسی را که « مستمرّ » را صفت ریحاً دانسته باشد. بلکه مفسّرین یا آن را صفت یوم گرفته اند یا صفت نحس. برای مثال:

الف: در ترجمه تفسیر « مجمع البیان فی تفسیر القرآن» ، ج‏۲۴، ص: ۳۰ آمده است: « (فِی یوْمِ نَحْسٍ) یعنى در روز میشوم و نامبارک (مُسْتَمِرٍّ) یعنى روزى که نحوست و میشومى آن مداوم بود. مستمر بود بر ایشان بنحوستش در طول هفت شب و هشت روز تا آنکه بر سرایشان آمد آنچه که آمد، و مستمر از صفت روز است یعنى روزى که ضرر آن مداوم و هلاک آن عمومى است. زجّاج گوید: آن صفت نحس است، یعنى عذاب ایشان مستمر و مداوم است در دنیا متّصل به عقبى و رستاخیز شود.»

ب: تفسیر أحسن الحدیث، ج‏۱۰، ص: ۴۴۵ گفته: « «مستمر» وصف یوم است، استمرار به علّت هفت شبانه روز بودن آن بود، چنان که فرموده: سَخَّرَها عَلَیهِمْ سَبْعَ لَیالٍ وَ ثَمانِیهَ أَیامٍ حاقه/ ۷، نحوست به علّت وقوع عذاب در آن روزهاست و گرنه، روز و وقت نحوستى ندارند. و اگر وصف «نحس» باشد به علّت آنست که نحوست و شومى آن یعنى عذاب آن استمرار داشت.»

ج: فیض کاشانی در تفسیر الصافی، ج‏۵، ص: ۱۰۲ فرموده: « إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَیهِمْ رِیحاً صَرْصَراً بارده فِی یوْمِ نَحْسٍ شؤم مُسْتَمِرٍّ ای مستمرّ شؤمه الى مثله‏ ». ایشان مسمرّ را صفت نحس گرفته است نه صفت ریحاً.
حاصل کلام آنکه مفسّرین ابداً مستمرّ را صفت ریحاً قرار نداده اند بلکه یا آن را صفت یوم گرفته اند یا صفت نحس. لذا طرّاح شبهه این تفسیر را از کجا آورده معلوم نیست.

۲ـ امّا نظر تفسیری حقیر.

آیه ی مورد بحث، صرفاً روز آغاز عذاب را مشخّص نموده نه مدّت آن را ؛ که آن روز آغاز، طبق روایات، چهار شنبه بوده است که یوم نحس مستمرّ خوانده می شود. امّا آیات دیگر ، مدّت عذاب را گفته اند. لذا تعارضی بین دو آیه نیست. به جملات زیر توجّه فرمایید!
« امروز در ساعت هشت شب ، ماه گرفتگی رخ خواهد داد».
« امروز ، دو ساعت ، ماه گرفتگی رخ خواهد داد».
آیا این دو جمله ، تعارض دارند؟ روشن است که تعارض ندارند. چون اوّلی زمان آغاز ماه گرفتگی را بیان می کند و دومی مدّت ماه گرفتگی را.
« محموله را کی فرستادی؟ در روزی که امتحان داشتم ؛ یعنی چهارشنبه.»
« محموله را کی فرستادی؟ در روزهایی که امتحان داشتم، یعنی چهارشنبه و پنجشنه»
آیا این دو جمله تعارض دارند؟ روشن است که تعارض ندارند. چون اوّلی فقط روز شروع ارسال محموله را بیان می کند نه مدّت آن را ؛ امّا دومی مدّت را هم بیان می کند.
در آیات مورد بحث نیز، یک بار فقط در مورد زمان آغاز آن غذاب صحبت شده که « یوم نحس مستمرّ» (چهارشنبه آخر ماه) بوده است ؛ و بار دیگر از مدّت آن عذاب سخن به میان آمده که یک هفته بوده است ؛ یعنی از چهارشنبه ی نحس تا چهارشنبه ی دیگر.

نکته:
خداوند متعال در آیه« فَأَرْسَلْنا عَلَیهِمْ ریحاً صَرْصَراً فی‏ أَیامٍ نَحِساتٍ» ، تمام آن روزها را نحس نامید؛ چون زمان عذاب بودند؛ امّا در آیه ی« إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَیهِمْ ریحاً صَرْصَراً فی‏ یوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ» « یوم » را مفرد آورد و صفت « مستمرّ» را در آیه ذکر نمود تا بفهماند که تمام روزهای آن یک هفته ، نحوست دائمی ندارند بلکه تنها روز آغاز و پایان آن عذاب ـ که طبق روایات ، روز چهار شنبه است ـ نحوست دائمی و مستمرّ دارد. لذا در روایات متعدّدی تصریح شده که روز چهارشنبه ، نحس مستمرّ است.

آیات به وضوح بیان داشتند که مدّت طوفان، هفت شبانه روزه بوده است. لذا طوفان دقیقاً در همان روز که شروع شد ، در همان روز هفته ی بعد نیز به اتمام رسید. لذا روز شروع و پایان عذاب ، هر دو یوم نحس مستمرّ بودند. امام رضا(ع) فرمودند:« یوْمُ الْأَرْبِعَاءِ یوْمُ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ لِأَنَّهُ أَوَّلُ الْأَیامِ وَ آخِرُ الْأَیامِ الَّتِی ذَکَرَهَا اللَّهُ تَعَالَى فِی قَوْلِهِ سَبْعَ لَیالٍ وَ ثَمانِیهَ أَیامٍ حُسُوما ـــــ چهارشنبه روز نحس مستمرّ است زیرا آغاز و انجام روزهایى است که خدای تعالى در کتاب خود یاد کرده که فرماید «هفت شب و هشت روز بن برانداز »(الحاقه:۷) » (بحار الأنوار ، ج‏۵۶ ،ص۴۶)

طبق برخی روایات، روز آغاز و پایان آن عذاب را یوم نحس مستمرّ گفتند ، چون در آن روز (چهار شنبه) اتّفاقات نحسی واقع شده و می شود. لذا نحوست آن روز، استمرار داشته و دارد.
« قَامَ إِلَیهِ رَجُلٌ آخَرُ فَقَالَ یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَخْبِرْنِی عَنْ یوْمِ الْأَرْبِعَاءِ وَ تَطَیرِنَا مِنْهُ وَ ثِقْلِهِ وَ أَی أَرْبِعَاءَ هُوَ قَالَ آخِرُ أَرْبِعَاءَ فِی الشَّهْرِ وَ هُوَ الْمُحَاقُ وَ فِیهِ قَتَلَ قَابِیلُ هَابِیلَ أَخَاهُ وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ أُلْقِی إِبْرَاهِیمُ مِنَ النَّارِ وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ وَضَعُوهُ فِی الْمَنْجَنِیقِ وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ غَرَّقَ اللَّهُ تَعَالَى فِرْعَوْنَ وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ جَعَلَ اللَّهُ عالِیها سافِلَها وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ أَرْسَلَ اللَّهُ تَعَالَى الرِّیحَ عَلَى قَوْمِ عَادٍ وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ أَصْبَحَتْ کَالصَّرِیمِ وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ سَلَّطَ اللَّهُ عَلَى نُمْرُودَ الْبَقَّهَ وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ طَلَبَ فِرْعَوْنُ مُوسَى لِیقْتُلَهُ وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ خَرَّ عَلَیهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ أَمَرَ فِرْعَوْنُ بِذَبْحِ الْغِلْمَانِ وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ خُرِّبَ بَیتُ الْمَقْدِسِ وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ أُحْرِقَ مَسْجِدُ سُلَیمَانَ بْنِ دَاوُدَ بِإِصْطَخْرَ مِنْ کُورَهِ فَارِسَ وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ قُتِلَ یحْیى بْنُ زَکَرِیا وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ أَظَلَّ قَوْمَ فِرْعَوْنَ أَوَّلُ الْعَذَابِ وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ خَسَفَ اللَّهُ بِقَارُونَ وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ ابْتُلِی أَیوبُ بِذَهَابِ مَالِهِ وَ وُلْدِهِ وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ أُدْخِلَ یوسُفُ السِّجْنَ وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى أَنَّا دَمَّرْناهُمْ وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعِینَ وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ أَخَذَتْهُمُ الصَّیحَهُ وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ عُقِرَتِ النَّاقَهُ وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءَ مَطَرَ عَلَیهِمْ حِجَارَهٌ مِنْ‏ سِجِّیلٍ وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ شُجَّ وَجْهُ النَّبِی ص وَ کُسِرَتْ رَبَاعِیتُهُ وَ یوْمَ الْأَرْبِعَاءِ أَخَذَتِ الْعَمَالِیقُ التَّابُوتَ وَ سَأَلَهُ عَنِ الْأَیامِ وَ مَا یجُوزُ فِیهَا مِنَ الْعَمَلِ فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع یوْمُ السَّبْتِ یوْمُ مَکْرٍ وَ خَدِیعَهٍ وَ یوْمُ الْأَحَدِ یوْمُ غَرْسٍ وَ بِنَاءٍ وَ یوْمُ الْإِثْنَینِ یوْمُ سَفَرٍ وَ طَلَبٍ وَ یوْمُ الثَّلَاثَاءِ یوْمُ حَرْبٍ وَ دَمٍ وَ یوْمُ الْأَرْبِعَاءِ یوْمٌ شُؤْمٌ فِیهِ یتَطَیرُ النَّاسُ وَ یوْمُ الْخَمِیسِ یوْمُ الدُّخُولِ عَلَى الْأُمَرَاءِ وَ قَضَاءِ الْحَوَائِجِ وَ یوْمُ الْجُمُعَهِ یوْمُ خِطْبَهٍ وَ نِکَاح‏ » (علل الشرائع، ج‏۲، ص۵۹۸)
ترجمه:
«مردى ایستاد و عرض کرد: یا امیر المؤمنین! خبر دهید مرا از روز چهارشنبه و این که چرا به این روز، فال بد مى‏زنیم؟ و چرا این روز ، روز سخت و سنگینى بوده؟ و بفرمایید این روز کدام چهارشنبه مى‏باشد؟
حضرت فرمودند: آخرین چهارشنبه در ماه که محاقّ مى‏باشد یعنى قمر در شب، محو و ناپدید است. در روز چهارشنبه قابیل برادرش هابیل را کشت. در روز چهارشنبه ابراهیم در آتش افتاد. در روز چهارشنبه ابراهیم را در منجنیق گذاردند. در روز چهارشنبه خداوند متعال فرعون را غرق کرد. در روز چهارشنبه خداوند شهر قوم لوط را زیر و زبر کرد. در روز چهارشنبه خداوند متعال باد را بر قوم عاد فرستاد. در روز چهارشنبه نخل‏هاى آن بستان چون خاکسترى سیاه گردید. در روز چهارشنبه خداوند پشه را بر نمرود مسلّط نمود. در روز چهارشنبه فرعون موسى را طلبید تا او را به قتل رساند. در روز چهارشنبه خداوند متعال سقف بناى کفّار را از پایه ویران نمود و بر سرشان فرو ریخت. در روز چهارشنبه فرعون فرمان داد نوجوانان را سر ببرند. در روز چهارشنبه بیت المقدّس خراب و ویران شد. در روز چهارشنبه مسجد سلیمان بن داود در اسطخر فارس از کوره آتش آن جا سوخت. در روز چهارشنبه یحیى بن زکریا کشته شد. در روز چهارشنبه اوّل عذاب قوم فرعون بود. در روز چهارشنبه خداوند متعال قارون را مبتلا به خسف و عذاب نمود. در روز چهارشنبه ایوب مبتلا به تلف مال و هلاک فرزند شد. روز چهارشنبه یوسف به زندان داخل شد. روز چهارشنبه خداوند متعال آنان که در قتل صالح حیله و مکر کردند، را هلاک نمود؛ چنانچه در قرآن مى‏فرماید: أَنَّا دَمَّرْناهُمْ وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعِینَ (ما آنان که در قتل صالح حیله و مکر بکار بستند را با بستگانشان هلاک کردیم). در روز چهارشنبه صیحه ی آسمانى آن قوم ظالم را گرفت و آنان را خاک و خاشاک بیابان مرگ ساخت. روز چهارشنبه ناقه صالح را پى کردند. روز چهارشنبه باران سنگ سجّیل بارید. روز چهارشنبه استخوان صورت مبارک نبى اکرم صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم و دندان رباعیه آن سرور را شکستند. روز چهارشنبه عمالیق و ظالمین در شام که از بقایاى قوم عاد بودند هلاک شده و تابوت جهنم را گرفتند.
آن مرد از ایام و اعمالى که در آنها جایز است پرسش کرد؟
حضرت فرمودند: روز شنبه، روز مکر و خدعه و نیرنگ است و روز یک شنبه روز درختکارى و ساختن بناء است و روز دوشنبه روز سفر و طلب روزى است و روز سه شنبه روز جنگ و ریختن خون مى‏باشد و روز چهارشنبه روز شوم و نامبارکى است که مردم آن را به فال بد مى‏گیرند و روز پنجشنبه روز داخل شدن بر بزرگان و بر آوردن نیازمندیهاى دیگران است و روز جمعه روز خواستگارى و نکاح کردن مى‏باشد.»

این روایت ، که روایات فروان دیگری نیز آن را تأیید می کنند، روز آغاز آن طوفان و روز پایان آن را یوم نحس مستمرّ خوانده است. چون این روز محمل وقایع شومی در تاریخ بوده و خواهد بود.
پس در آیه ی مورد بحث، سخن از روز آغاز عذاب و نحوست آن می باشد؛ و مدّت عذاب مطرح نیست تا با آیات دیگر در تعارض قرار گیرد. در این آیه مدّت ذکر نشد و به جای آن، روز آغاز عذاب ذکر شد تا بتوان آن را متّصف به نحس مستمرّ نمود. در حالی که تمام مدّت آن عذاب، نحس مستمرّ نبوده ، بلکه شش روز آن، نحس مقطعی بوده است.

شبهه:
اما در اینجا مشکلات و تناقض‌های دیگری نیز به چشم می‌خورد. آیه ۲۵ سوره احقاف از طرفی می‌گوید: شدت طوفان به حدی بود که همه چیز را نابود می‌کرد (و البته اگر قرار باشد که عذاب الهی بصورت طوفان نازل شود، طبیعی است که چنین خواهد بود. زیرا در غیراینصورت، مردمی که در خانه‌هایشان پناه گرفته‌اند، جان سالم بدر می‌برند و این یعنی نقض‌غرض از سوی خداوند) و از طرفی (در ادامه) می‌گوید: پس از پایان طوفان، خانه‌های مردم برجا بود. اولاً چطور ممکن است طوفانی که همه چیز را نابود می‌کند،‌حریف خانه‌های مردم عاد نشود؟ مگر خانه های مردم جزو همه چیز نبودند؟ آیا این تناقض نیست؟ چطور ممکن است چنین طوفانی، یک شبانه‌روز (بنا به آیه ۲۵ سوره احقاف) و یا هفت شبانه‌روز (بنا به آیه ۷ سوره حاقّه) بطور پیوسته و مداوم بوزد و در پایان، خانه‌ها (حتی اگر از سنگ و سخره باشند) سالم بمانند؟ ثانیاً اگر خانه‌ها سالم مانده باشند، مردمی هم که در آنها پناه گرفته‌اند سالم می‌مانند!؟ ممکن است بگویید طوفان مذکور حاوی گازی کشنده بود و ماندن در خانه نمی توانست آنها را نجات دهد. اما اگر خدا می خواست قوم عاد را با گاز خفه کند چه نیازی به طوفانی بود که همه چیز از جمله گیاهان و درختان و حیوانات بی گناه را از جا کنده و نابود کند؟ یک باد یا طوفان معمولی حاوی گازی که فقط برای انسان کشنده باشد برای مجازات آنها کافی بود. از اینها گذشته، در آیات مورد بحث نکته پرسش برانگیزی وجود دارد و آن اینکه آیا لازم بود طوفان مذکور (با قدرت و شدتی که در این آیات توصیف شده است) هفت شبانه روز به طور پیوسته بوزد تا قوم عاد را تارومار کند؟

پاسخ:
۱ـ طبق آیات ، باد تندی بر آنها وزید و همه را هلاک نمود؛ لکن تندی آن باد چنان نبود که آنان را در جا هلاک نماید؛ بلکه این کار هفت روز طول کشید. لذا این باد در حدّی نبوده که خانه ی آنها را نابود سازد.
فخر رازی و قرطبی در تفسیرشان ، ذیل آیه ۲۵ احقاف ، گفته اند: « نخستین بار که متوجه شدند این ابر سیاه، تندباد پر گرد و غبارى است، زمانى بود که به نزدیک سرزمین آنها رسید، و چهارپایان و چوپانهاى آنها را که در بیابانهاى اطراف بود از زمین برداشت، و به هوا برد، خیمه‏ها را از جا مى‏کند و چنان بالا مى‏برد که به صورت ملخى دیده مى‏شد. هنگامى که این صحنه را دیدند فرار کردند و به خانه‏هاى خود پناه بردند و درها را به روى خود بستند، اما باد درها را از جا مى‏کند، و آنها را بر زمین مى‏کوبید (یا با خود مى‏برد) و «احقاف» یعنی همان شنهاى روان را بر پیکر آنها گسترد. در آیه ۷ سوره حاقه آمده است: « این تندباد هفت شب و هشت روز ادامه یافت»؛ آنها مرتباً زیر تلّى از شن و ماسه ناله مى‏کردند، سپس تندباد، شنها را با خود برد و بار دیگر بدنهایشان نمایان گشت، و آنها را برگرفت و به دریا ریخت».
پس این باد در ابتدا ، چنان تند نبوده که کشنده باشد؛ بلکه طوفان شنی بوده که شنها را در درون خانه ها نیز می ریخته است؛ و چه بسا برخی از آنها از ترس مدفون شدن در زیر شنها، از خانه ها خارج می شده اند. کسانی که در مناطق کویری زیست می کنند این گونه بادها را خوب می شناسند. در سرزمین وطنی خودمان (ایران عزیز) بارها شده که روستاهایی در زیر طوفان شن مدفون گشته اند. همچنین هر از گاهی آثاری باستانی پیدا می شوند، که خانه ها بی هیچ تخریبی زیر شنها مدفون گشته اند.

۲ـ امّا چرا این باد، تمام حیوانات و گیاهان و انسانها را هلاک کرد و با خود برد، ولی خانه ها را ویران نساخت.
اوّلاً از آیه استفاده نمی شود که خانه های آنها سالم مانده بودند. آیه صرفاً بیان می کند که از آنها تنها اثری که مانده بود، خانه هایشان بود. امّا نفرمود که خانه های سالمشان یا خانه های ویران شده ی آنها. لذا چه بسا خرابی خانه هایشان مانده بوده
ثانیاً این امکان وجود دارد که خانه های آنها در دل کوهها بوده باشد، مثل خانه های روستای کندوان در آذربایجان شرقی. در اینکه آیا خانه های آنها در دل کوه بوده یا نه اطّلاعی در دست نیست، لکن شکّ نداریم که در منطقه ی آنها امکان ساخت چنین خانه هایی وجود داشته است. چون قوم ثمود که بعد از آن واقعه، در منطقه ی قوم عاد ساکن گشتند، صاحب چنین خانه هایی بودند ؛ و چه بسا آن خانه ها را از قوم عاد به ارث بوده اند. خداوند متعال از زبان حضرت صالح (پیغمبر قوم ثمود) ، خطاب به قوم ثمود می فرماید: « وَ اذْکُرُوا إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عادٍ وَ بَوَّأَکُمْ فِی الْأَرْضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِها قُصُوراً وَ تَنْحِتُونَ الْجِبالَ بُیوتاً فَاذْکُرُوا آلاءَ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدین‏ ـــــ و به خاطر بیاورید که شما را جانشینان قوم عاد قرار داد، و در زمین مستقر ساخت، که در دشتهایش، قصرها براى خود بنا مى‏کنید؛ و در کوه‏ها، براى خود خانه‏ها مى تراشید! بنا بر این، نعمتهاى خدا را متذکر شوید! و در زمین، به فساد نکوشید!» (الأعراف:۷۴)
پس اوّلاً در آن منطقه امکان ساخت چنین خانه هایی وجود داشته است.
ثانیاً بعید نیست که قوم عاد ، چنان تکنیکی را بلد بوده باشند. چون قوم ثمود، فاصله ی زمانی زیادی با قوم عاد نداشته اند. لذا ساخت چنین خانه هایی ، در حدّ توان مردم آن زمان بوده است.
پس با فرض وجود چنین خانه هایی برای قوم عاد، منطقی است که خانه های آنها از چنان طوفان شنی آسیب نبیند. البته طرّاح شبهه ادّعا نموده که چنان بادی می تواند حتّی سخره ها را هم ویران سازد. ادّعایی که حقیقتاً خنده دار می باشد. ایشان یا سخره ندیده یا طوفان شن.

شبهه:
نمونه ششم

آیه ۶۲ سوره زمر می‌گوید:

خدا خالق همه چیز است…

اما آیه ۱۲۵ سوره صافات، خداوند را «بهترین خالق‌ها» معرفی می‌کند:

آیا بعل را می‌پرستید و بهترین خالق‌ها را وامی‌گذارید؟

باز هم تناقض آشکار است. زیرا طبق آیه اول، خالق همه چیز، خداست و به عبارت بهتر: در جهان فقط یک خالق وجود دارد، اما آیه دوم می‌گوید: به غیر از خدا هم موجوداتی هستند که چیزهایی خلق می‌کنند، ولی خدا در خلق کردن، از آنها برتر است و بهتر عمل می‌کند و این با گزاره «خالق همه چیز، خداست» تناقض دارد. در اینجا یک نکته دیگر نیز قابل تأمل است. یک بمب اتمی را در نظر بگیرید. از آنجا که این بمب، بالاخره یک «شیئی = چیز» است، مطابق آیه ۶۲ سوره زمر (که می‌گوید: خدا خالق همه چیز است) خالق آن، خداست نه سازندگان آن. اما این سخن چه معنای معقولی می‌تواند داشته باشد؟ برای واژه «خلق کردن» چه معنایی می‌توان در نظر گرفت که مطابق آن، خدا خالق بمب اتمی است نه انسان؟ هر معنایی که برای «خلق کردن» در نظر بگیرید، خواهید دید که مطابق آن، یکی از دو آیه مورد بحث دچار مشکل می‌شود.

پاسخ:
خالقیّت بر دو گونه است. خالقیّت بالذّات و خالقیّت بالعرض. خدا خالق و علّت بالذّات هر چیزی است ؛ و جز خدا هیچ خالق و علّت بالذّاتی وجود ندارد. چون دیگر خالقها و علّتها ، خودشان مخلوق و معلول خدایند؛ پس اثر و معلولِ مخلوق خدا، به نحو اولی معلول خداست. و شکّ نیست که خالق و علّت بالذّات ، در مقایسه با خالق و علّت بالعرض ، برتر و بهتر است.
خود انسان را خدا خلق نموده ، موادّ رادیواکتیو را خدا آفریده ، قانون تکوینی که بر اساس آن موادّ رادیواکتیو امکان انفجار پیدا می کند نیز از طرف خداست. فلزّ برای ساختن بدنه ی بمب اتمی را هم خدا آفریده. قدرت فهم مغز و قدرت عضلات انسان را هم خدا آفریده. در این وسط ، خالقیّت انسان چیست؟ انسان صرفاً قانون خدا را کشف می کند. موادّ لازم را از طبیعت گرد می آورد؛ و طبق قوانینی که خدا آفریده و با قدرتی که خدا داده، بمبی را مونتاژ می کند.
انسان وقتی می تواند خالق بالذّات باشد که بتواند از هیچی ، بمب اتمی پدید آورد.

شبهه:
نمونه هفتم

یکی از آیات بسیار زیبا و پر معنای قرآن، آیه ۱۳۴ سوره بقره است:

آن جماعت را روزگار سپری شد، آنچه آنها کردند، از آن آنهاست و آنچه شما می‌کنید، از آن شماست؛ و شما را به خاطر اعمال آنها مورد سؤال و مؤاخذه قرار نمی‌دهند.

مطابق این آیه، هر کس مسئول اعمال خودش است نه اعمالی که گذشتگان یا دیگران انجام داده‌اند و این قاعده‌ای است عقلی، اخلاقی و وجدانی که جای هیچ چون و چرایی ندارد. اما خود قرآن به این قاعده پایبند نمی‌ماند و در بسیاری از موارد ـ خصوصاً در برخورد با یهودی‌ها ـ مخالفان خود را به خاطر اعمالی که گذشتگانشان مرتکب شده‌اند مورد سرزنش و ملامت قرار می‌دهد. آیه ۸۷ سوره بقره خطاب به یهودیان می‌گوید:

و همانا به موسی کتاب [تورات] را دادیم و پس از او پیامبران را پشت سر هم فرستادیم و به عیسی‌بن‌مریم معجزه‌های آشکار بخشیدیم و او را با روح‌القدس تأیید کردیم، [پس چرا] هرگاه پیامبری چیزی را که خوشایند شما نبود برایتان آورد، کبر ورزیدند و گروهی را دروغگو خواندید و گروهی را کشتید؟

آیه ۹۱ سوره بقره نیز می‌گوید:

و چون به آنان گفته شود:‌به آنچه خدا نازل کرده ایمان بیاورید، می‌گویند: ‌ما به آنچه بر [پیامبر] خودمان نازل شده ایمان می‌آوریم، و غیر آن را… انکار می‌کنند. بگو: اگر مؤمن بودید، پس چرا پیش از این، پیامبران خدا را می‌کشتید؟

آیه ۱۸۳ سوره آل‌عمران نیز می‌گوید:

… [به آنان] بگو:‌قطعاً پیش از من،‌پیامبرانی بودند که دلایل آشکار را با آنچه گفتید، برای شما آوردند. اگر راست می‌گویید، پس چرا آنان را کشتید؟

پاسخ:
طرّاح شبهه این قاعده را خوب فهمیده که مذّمت نکردن یکی به گناه دیگری، روشی است منطقی، امّا متأسفانه از قاعده های منطقی دیگر غفلت نموده و در نتیجه گرفتار چنین توّهماتی شده است.
قاعده عقلی دیگر ـ که مغفول مانده ـ این است: «راضی به گناه یک شخص، در گناه خود آن شخص شریک است» .
اگر کسی گناهی انجام دهد دو بار شأنیّت مذمّت شدن دارد. یکبار به خاطر انجام خود آن عمل و بار دیگر به خاطر اینکه آن عمل زشت را دوست دارد. و دیگری که به گناه او رضایت دهد و آن را تأیید نماید، در بخش دوم با عامل گناه یکسان خواهد بود. لذا عامل گناه دو مذمّت دارد و راضی به آن گناه، یک مذّمت. مثلاً دولت غاصب اسرائیل، به فلسطین تجاوز نموده و مردم آن را قتل عامّ کرده و می کند، و دولتهای غربی نیز تجاوز و جنایات اسرائیل را تأیید می کنند. لذا نزد عقلا، دول غربی نیز در گناه اسرائیل شریک می باشند. و هر عاقلی دولتهای غربی را به خاطر این عملکردشان ، شریک اسرائیل خواهد دانست.
بر همین اساس بود که مولای ما امیرمومنان(ع) فرمودند: « الرَّاضِی بِفِعْلِ قَوْمٍ کَالدَّاخِلِ فِیهِ مَعَهُمْ وَ عَلَى کُلِّ دَاخِلٍ فِی بَاطِلٍ إِثْمَانِ إِثْمُ الْعَمَلِ بِهِ وَ إِثْمُ الرِّضَا الرِّضَى بِه‏ ـــ آن کس که از کار مردمى خشنود باشد، مانند کسى است که همراه آنان در آن فعل داخل بوده است؛ و هر کس که به باطلى روى آورد، دو گناه بر عهده او باشد، گناه کردار باطل، و گناه خشنودى به کار باطل.» ( نهج البلاغه، حکمت:۱۴۸ یا ۱۵۴)
پس سزاست که خداوند متعال یهودیان اعصار بعدی را بر برخی گناهان اجدادشان مذّمت نماید. چرا که ایشان ، راضی بودند به عملکرد پدرانشان.
امام صادق(ع) فرمودند: « لَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآیهُ قُلْ قَدْ جاءَکُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِی بِالْبَیناتِ وَ بِالَّذِی قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ- وَ قَدْ عَلِمَ أَنْ قَدْ قَالُوا وَ اللَّهِ مَا قَتَلْنَا وَ لَا شَهِدْنَا وَ إِنَّمَا قِیلَ لَهُمُ ابْرَءُوا مِنْ قَتَلَتِهِمْ فَأَبَوْا ـــــ زمانی که این آیه نازل شد که « بگو:پیامبرانى پیش از من، براى شما آمدند؛ و دلایل روشن، و آنچه را گفتید آوردند؛ پس چرا آنها را به قتل رساندید اگر راست مى‏گویید؟! » (آل‏عمران:۱۸۳) ، یهود گفتند خدا مى‏داند که ما آنها را نکشته‏ایم و اصلاً آن وقت ما حضور نداشتیم. به آنها گفتند: پس بیزاری جویید از قاتلین آن انبیاء ، ولی امتناع ورزیدند از بیزاری جستن.» (بحار الأنوار ، ج‏۹، ص۱۹۲)
« عَنْ سَمَاعَهَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یقُولُ فِی قَوْلِ اللَّهِ قُلْ قَدْ جاءَکُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِی بِالْبَیناتِ وَ بِالَّذِی قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ وَ قَدْ عَلِمَ أَنَّ هَؤُلَاءِ لَمْ تَقْتُلُوا وَ لَکِنْ لَقَدْ کَانَ هَوَاهُمْ مَعَ الَّذِینَ قَتَلُوا فَسَمَّاهُمُ اللَّهُ قَاتِلِینَ لِمُتَابَعَهِ هَوَاهُمْ وَ رِضَاهُمْ بِذَلِکَ الْفِعْل‏ ــــ سماعه گوید: از حضرت صادق (ع) شنیدم که مى‏فرمودند: در مورد آیه « قُلْ قَدْ جاءَکُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِی بِالْبَیناتِ وَ بِالَّذِی قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ» با اینکه خداوند مى‏دانست اینها که خطاب به آنها مى‏نماید آن پیامبران را نکشته‏اند ولى هوادار همان پیامبر کشان بودند. لذا خداوند آنها را قاتل نامیده چون طرفدار آنها بودند و خوششان مى‏آمد از کار آنها.» (بحار الأنوار ، ج‏۹، ص۱۹۲)

شبهه:
آیه ۵۹ سوره اسراء نیز علت عدم ارائه معجزه از طرف خدا و برای مخاطبان پیامبر اسلام را می‌گوید:

و [چیزی] ما را از فرستادن معجزات [برای شما امت پیامبر اسلام] باز نداشت جز اینکه پیشینیان، آنها را به دروغ گرفتند، و [به عنوان مثال] به ثمود ماده شتر دادیم که [پدیده‌ای] روشنگر بود، ولی به آن ستم کردند…
یعنی خداوند به این دلیل به پیامبر اسلام معجزه نمی‌دهد که در گذشته‌های دور برای هر اُمتی که معجزه فرستاد، آن اُمت قدر آن معجزه را ندانستند و آن را تکذیب کردند. به عبارت دیگر اُمت پیامبر باید چوب گناهان قوم نوح و ثمود و عاد و… را بخورد!

پاسخ:
طرّاح شبهه چنان گفته که گویی رسول الله (ص) معجزه ای نداشته است؛ حال آنکه اهل تاریخ، برای حضرتش معجزات فراوانی را نقل نموده اند که خبر برخی از آنها مثل شقّ القمر، در حدّ تواتر می باشد. افزون بر این، تحقیقات سازمان فضایی آمریکا ( ناسا) اثبات نموده که کره ی ماه حقیقتاً روزی به دو نیم تقسیم شده و دوباره به یکدیگر چسبیده است. اثر شکاف حاصله شده بر روی ماه چنان است که با هیچ امر طبیعی قابل توجیه نمی باشد. چون به فرض اگر جرمی بزرگ به ماه برخورد نموده باشد، نتیجه ی آن، دو نیم شدن ماه نخواهد بود، بلکه یا حفره ای در ماه ایجاد می کند یا در صورت خیلی بزرگ بودن برخورد، ماه را متلاشی می سازد؛ حال آنکه اثر باقی مانده ، اثر یک شکاف کمربندی است نه اثر یک برخورد نقطه ای.
آدرس تصویر شکاف کره ی ماه در اینترنت به قرار زیر می باشد. با توجّه به متن آدرس اینترنتی به نظر می رسد که این تصویر ، از سایت ناسا باشد.
http://antwrp.gsfc.nasa.gov/apod/image/0210/rille_apollo10_big.jpg
برخی ها با انتشار تصاویری از گسلهای زمین ، خواسته اند ، شکاف روی ماه را نیز چیزی مثل گسل معرّفی نمایند؛ غافل از آنکه اوّلاً بر روی زمین ، گسلی سراسری وجود ندارد و گسلهای زمینی طول بسیار محدودی دارند. ثانیاً گسلها نتیجه ی حرکت صفحات رویین زمین می باشند ، که در اثر حرارت درون زمین و جا به جایی گازهای زیر زمینی ایجاد می شوند. حال آنکه می دانیم ، در کره ی ماه ، حرارت درونی وجود ندارد و چیزی به نام زلزله در ماه رخ نمی دهد. لذا برای وجود چنین شکاف عظیمی توجیه علمی قابل قبولی وجود ندارد.
پس:
اوّلاً آنچنان که طرّاح شبهه خیال نموده ، رسول الله (ص) فاقد معجزه نبوده.
ثانیا آیه ی مورد بحث نیز نمی گوید که بر اعراب معجزه ای نیامده است؛ بلکه اعراب معجراتی خاصّ را طلب نمودند و خداوند متعال آن معجزات را نفرستاد. چون می دانست که قصد آنها بازی است و قصد هدایت شدن ندارند.
« روى ابن عباس أن أهل مکه سألوا الرسول أن یجعل الصفا ذهبا و أن یزیل عنهم الجبال حتى یزرعوا تلک الأراضی فطلب الرسول ذلک من الله تعالى فقال الله تعالى إن شئت فعلت ذلک لکن لو أنهم کفروا أهلکتهم فقال الرسول لا أرید ذلک. ــــ ابن عبّاس روایت نموده که اهل مکّه از رسول خدا(ص) خواستند که کوه صفا را طلا نماید و کوهها را بردارد تا آنها بر جای کوهها زراعت نمایند. بر این اساس، رسول خدا(ص) همین را از خدا طلب نمود. پس خداوند متعال فرمود: اگر خواستی چنین کن ، امّا اگر چنین معجزه ای نمودی و آنها کفر ورزیدند، هلاکشان خواهم نمود. لذا رسول الله(ص) فرمود: چنین چیزی را نمی خواهم» (بحارالأنوار،ج۱۷،ص۱۹۰)
أبی الجارود از امام باقر(ع) نقل نمود که حضرتش درباره ی آیه ی « وَ ما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآیاتِ» فرمودند: « و ذلک أن محمدا ص سأله قومه أن یأتیهم بآیه فنزل جبرئیل قال إن الله یقول وَ ما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآیاتِ إلى قومک إِلَّا أَنْ کَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ و کنا إذا أرسلنا إلى قریه آیه فلم یؤمنوا بها أهلکناهم فلذلک أخرنا عن قومک الآیات ــــ همانا قوم محمّد(ص) از او معجزه ی خاصّی را طلب نمودند. پس جبرئیل نازل گشته فرمود: همانا الله تعالی فرمود: چیزی مانع نشد از اینکه معجزاتی را برای قوم تو ارسال نماییم مگر اینکه سابقین ، آن معجزات را منکر شدند. و سنّت ما چنین است که چون معجزه ای را بر قومی ارسال نمودیم و آنها ایمان نیاوردند، هلاک نمودیم آنها را. برای همین است تأخیر کردیم در ارسال معجزات بر قوم تو» (تفسیرالقمی، ج۲، ص۲۱)
سنّت خدا چنین است که همراه هر پیامبری ، معجزاتی ارسال می نماید؛ و در حدّ تمام شدن حجّت، معجزه نشان می دهد؛ و آنگاه که حجّت به اتمام رسید، دیگر معجزه نمی فرستد. بعد از آن اگر مردمان باز هم معجزه طلب نمایند، معجزه با این شرط ارسال می شود که اگر مردم منکر آن شدند، عذاب خداوند بر آنها حتمی شود. در این آیه نیز کفّار در حالی طلب معجزه نموده اند که قبلاً معجزات متعدّدی را دیده و انکار کرده اند. خداوند چون نمی خواست آنها گرفتار عذاب استیصال شوند، به طور ضمنی فرمود: سابقه نشان داده که چنین افراد لجوجی به این گونه معجزات، ایمان نمی آورند. لذا این خواستها را اجابت نمی کنیم تا به سر نوشت پیشینیان گرفتار نشوند.

شبهه:
نمونه هشتم

آیه ۲۸۶ سوره بقره می‌گوید:

خداوند هیچ کس را جز به اندازه توانایی‌اش تکلیف نمی‌کند… [مؤمنان دعا می‌کنند که] پروردگارا… آنگونه که بر امتهای پیش از ما تکلیف گران نهادی، بر ما تکلیف گران منه، و آنچه را که طاقت آن نداریم، بر ما تکلیف مکن…

صدر و ذیل آیه آشکارا متناقضند. زیرا در صدر آیه ادعا می‌شود که خداوند بندگان را مافوق طاقتشان تکلیف نمی‌کند، اما در ادامه اعتراف می‌شود که خداوند برای امتهای پیشین تکالیفی مقرر کرده که از حد طاقت و توانایی‌شان بیشتر بوده است. اگر تکلیف ما لایطاق قبیح و لذا از جانب خداوند محال است، دعای «پروردگارا آنچه را که طاقت نداریم، بر ما تکلیف مکن» چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ این مانند آن است که دعا کنیم: خدایا بر ما ظلم مکن!؟ ممکن است بگویید در دعاهایی که پس از صدر آیه آمده است، سخن از تکلیف فوق طاقت نیست، بلکه سخن از سختیها، مشکلات و مصائبی است که ممکن است گریبانگیر مؤمنان شود و تحمل آنها بر مؤمنان دشوار یا ناممکن آید. اما در این صورت صدر و ذیل آیه کاملاً بی‌ربط می‌شوند، و این خلاف قواعد فصاحت و بلاغت است.

پاسخ:
آیه ی مورد بحث چنین است:
« لا یکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما کَسَبَتْ وَ عَلَیها مَا اکْتَسَبَتْ رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسینا أَوْ أَخْطَأْنا رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَینا إِصْراً کَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِنا رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَهَ لَنا بِهِ وَ اعْفُ عَنَّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا أَنْتَ مَوْلانا فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرین‏ ــــــ تکلیف نمى‏کند خدا ، کسی را مگر به تناسب وسعش (گستره اش). (انسان،) هر کار(نیکى) را انجام دهد، براى خود انجام داده؛ و هر کار(بدى) کند، به زیان خود کرده است. پروردگارا! اگر ما فراموش یا خطا کردیم، ما را مؤاخذه مکن! پروردگارا! و تحمیل مکن بر ما بار سنگینى را ، آن چنان که حمل نمودی بر کسانى که پیش از ما بودند! پروردگارا! و تحمیل مکن بر ما آنچه را که طاقت (توان) آن را نداریم! و ما را عفّ کن! و برای ما بپوشان! و بر ما رحمت آور ؛ که تویی مولا و سرپرست ما، پس ما را بر جمعیت کافران، یاری فرما!» (بقره:۲۸۶)
یکی از مغالطات طرّاح این شبهات آن است که نه بر اساس خود آیات بلکه بر اساس ترجمه های ارائه شده از آیات، دست به مغالطه می زند. حال آنکه تمام ترجمه های موجود، بی استثناء دچار مشکلات فراوانی می باشند. چرا که اهل فنّ می دانند که نه تنها آودن مثل قرآن کریم محال می باشد، بلکه حتّی ارائه ای ترجمه ای مطابق اصل تک تک آیات قرآن نیز محال است. البته برخی آیات را می توان ترجمه ی دقیق نمود امّا به جرأت ادّعا می کنم که هیچ کس نمی تواند یک صفحه از قرآن را ترجمه ی مطابق اصل بکند. خداوند متعال نیز تک تک آیات را معجزه ندانسته ، بلکه حدّ اقلّ یک سوره را معجزه گفته است.
در این آیه نیز، طرّاح شبهه، بر اساس ترجمه ها، توهّم تناقض نموده است.

« لا یکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها »
« وسع » ربط ذاتی به طاقت و توان ندارد، بلکه اصالتاً به معنی سعه و گستره ی وجودی است. « لا یکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها » یعنی خدا تکلیف نمی کند کسی را مگر به اندازه ی وسع وجودی او ؛ یعنی عمق تکلیفی که از افراد می خواهد ، متناسب با رتبه ی وجودی و ظرفیّت وجودی آنهاست. لذا اگر عارفی ، نمازی در حدّ افراد عادی به جا آورد، از او پذیرفته نمی شود. اینکه اکثر مترجمین واژه ی وسع را به معنی توان و طاقت گرفته اند، چیزی جز پندار خودشان نیست. توان و طاقت، از معانی مجازی «وسع » می باشند نه معنی واقعی آن. اهل لغت تصریح نموده اند که متضادّ واژه ی « وسع » ، واژه ی ضیق می باشد به معنی تنگی. حال آنکه متضادّ واژه « توان و قدرت » ، « ناتوانی و عجز » می باشد. همچنین وسع شخص ربطی به امکانات بیرونی او ندارد بلکه ارتباط با استعدادهای ذاتی او دارد.

« رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسینا أَوْ أَخْطَأْنا »
فراموشی و خطای غیر عمد، اموری هستند غیر اختیاری ، لذا اساساً موضوع تکلیف نمی باشند؛ لکن مقدّمات آنها اختیاری است. مثلاً بنده اگر از کسی قرضی گرفتم و فراموش نمودم پس بدهم، عقلاً قبیح نیست که خداوند متعال به خاطر چنین فراموشی مرا مجازات نماید. چون من می توانستم قرض گرفته شده را در دفترم ثبت کنم تا فراموش نکنم. همچنین اگر کاری را بلد نبودم و در انجام آن خطا نمودم ، چنین خطایی در اختیار من نیست؛ ولی من می توانستم آن کار را یاد بگیرم تا دچار خطای غیر عمد نشوم. پس اگر من از روی جهل دچار خطا شدم ، عقلاً جایز است که مورد بازخواست قرار گیرم که چرا جهل خود را برطرف نکرده ام.
پس اگر خدا کسی را به خاطر برخی نسیانها و خطاها مؤاخذه نماید، چنین مؤاخذه ای عقلاً قبیح نخواهد بود. چون شخص، استعداد آن را دارد که مقدّمات اختیاری فراموشی و خطا را تدبیر نماید. امّا اگر کسی چنین وسع و استعدادی را نداشت، روشن است که به حکم « لا یکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها » تکلیفی نیز نخواهد داشت. همچنین جایز است که خداوند متعال در چنین مواردی برای بندگانش تخفیف قائل شود، کما اینکه چنین کرده است. چون طبق شریعت اسلامی ، اگر کسی واجب را از روی فراموشی یا خطا ترک نمود یا حرامی را انجام داد، بر او گناهی ثبت نمی شود؛ ولی در حقّ الناس باید آن را جبران کند و در حقّ الله نیز در مواردی قضا و کفّاره وجود دارد.

« رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَینا إِصْراً کَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِنا »
« اصر » یعنی بار سنگین یا عهد و پیمان سنگین ، که خارج از وسع ذاتی شخص نبوده در حدّ توان بالفعل اوست؛ لکن دشوار است نه آسان. مثلاً اگر خدا بر کسی تکلیف نمود که تمام اموال خود را در راه خدا ببخشد، تکلیف دشواری است امّا خارج از توان شخص نیست. چون امر خارج از توان ، یعنی امری که وقوع آن از آن شخص ، غیر ممکن می باشد. مثلاً اگر خدا کسی را تکلیف نماید که بدون هیچ ابزاری باید تا ارتفاع ده متری بالا بپری ، تکلیف مالایطاق کرده است.
ـ آیا در امم قبلی تکلیف سنگین ( اصر) وجود داشته است؟
طبق گزارش قرآن کریم ، در مورد بنی اسرائیل، چنین تکلیفی به طور موقّت وجود داشته است. زمانی که بنی اسرائیل در غیاب حضرت موسی(ع) گوساله پرست شدند، حضرت موسی(ع) به امر خدا به آنها دستور داد که اگر می خواهید بخشیده شوید باید خودتان را بکشید. لذا آنها شمشیر برداشته در هوای نیمه تاریک صبحگاهان در میدان شهر جمع شدند و شروع کردند به کشتن همدیگر تا آنجا که فرمان توقّف صادر شد و افراد باقی مانده عفوّ شدند.
« وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَکُمْ بِاتِّخاذِکُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلى‏ بارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ ذلِکُمْ خَیرٌ لَکُمْ عِنْدَ بارِئِکُمْ فَتابَ عَلَیکُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحیم‏ ــــ و زمانى را که موسى به قوم خود گفت: «اى قوم من! شما با انتخاب گوساله به خود ستم کردید! پس توبه کنید؛ و به سوى خالق خود باز گردید! و خود را (یکدیگر را) به قتل برسانید! این کار، براى شما در پیشگاه پروردگارتان بهتر است.» سپس خداوند توبه شما را پذیرفت؛ زیرا که او توبه‏پذیر و رحیم است » (البقره:۵۴).
روشن است که چنین تکلیفی دشوار بوده ، ولی غیر ممکن نبوده است. چرا را که بنی اسرائیل در مقام عمل و با اختیار خویش چنین تکلیف دشواری را انجام دادند. مومنان مسلمان هم که از خدا می خواهند بر آنها تکلیف سنگین ( اصر ) تحمیل نکند، مقصودشان چنین تکالیفی است؛ نه تکلیف محال و مالایطاق به معنی واقعی کلمه.
همچنین تکلیف نمودن حضرت ابراهیم (ع) بر قربانی نمودن فرزندش اسماعیل(ع) از مصادیق تکلیف سنگین (اصر) می باشد.

« رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَهَ لَنا »
گوینده در اینجا مرادش از « ما لا طاقَهَ لَنا »، عدم توانایی عرفی است نه عدم توانایی عقلی. چون روشن است که خداوند متعال کسی را به امر غیر ممکن تکلیف نمی کند. مردم معمولاً به کارهای بسیار دشوار ، « ما لا یطاق » می گویند، مثلاً می گویند: « من طاقت از دست دادن فرزند را ندارم » ولی وقتی فرزندش را از دست داد می بینیم که طاقت را دارد. یا می گوید: :« من طاقت دویدن به فاصله ی دو کیلومتر را ندارم» ، امّا وقتی دشمنی مسلّح یا حیوانی وحشی دنبالش کرده ، ده کیلومتر هم می دود. امّا تعبیر « ما لایطاق » در اصطلاح علم کلام و علم اصول فقه و علم فقه، که تکلیف به آن قبیح می باشد، چنین مواردی نیست؛ بلکه « ما لایطاق » در اصطلاح این علوم، یعنی امر غیر ممکن به معنای منطقی آن نه به معنی عرفی آن. امّا طرّاح شبهه در اینجا بین « ما لا یطاق » عرفی و « ما لایطاق » مطرح در علم کلام و فقه و اصول ، خلط نموده است. اینکه علما می گویند: تکلیف به ما لایطاق ، قبیح است، منظورشان این است که تکلیف به امر غیر ممکن ، قبیح می باشد. چرا که چنین تکلیفی خلاف حکمت و کاری است لغو و بیهوده ؛ و هر امر خلاف حکمت و بیهوده ای ، قبیح می باشد.

شبهه:
نمونه نهم

بسیاری از آیات قران به ما اطمینان می‌دهند که در قیامت و در محکمه عدل الهی به کسی ظلم نمی‌شود. آیه ۱۸۲ سوره آل عمران می‌گوید:

خداوند ]در روز قیامت[ هرگز نسبت به بندگان خود ستم نمی‌کند

این مضمون در آیه ۵۱ سوره انفال و آیه ۴۶ سوره فصلت نیز تکرار شده است. آیه ۷۰ سوره زمر نیز تأکید می‌کند که:

]در روز قیامت[ هر کس ] نتیجه [ آنچه انجام داده است را بطور کامل می‌بیند

آیه ۱۱۵ سوره هود می‌گوید: «خدا هرگز اجر نیکوکاران را ضایع نمی‌‌کند.» و این مضمون در آیه ۱۹۵ سوره آل عمران نیز تکرار شده است. آیه ۴۰ سوره نساء با صراحت بیشتری سخن می‌گوید:

خداوند به اندازه ذره‌ای نیز ستم نمی‌کند و اگر حسنه‌ای باشد] و از کسی سر بزند، در روز قیامت [ به آن دو چندان پاداش می‌دهد.

و آیات ۷ و ۸ سوره زلزال نیز سخن آخر را می‌گویند:

پس هرکس همسنگ ذره‌ای عمل خیر انجام داده باشد ] پاداشِ [ آن را می‌بیند؛ و هر کس همسنگ ذره‌ای عمل ناشایست انجام داده باشد، ] کیفر[ آن را می‌بیند

تا اینجا گویی هر کس (چه مومن و چه کافر یا مشرک) هر عمل خوبی انجام داده باشد، پاداش آن را در قیامت دریافت خواهد کرد (توجه کنید که در آیات فوق قید و شرطی نیامده است و این البته همان است که عدل اقتضا می‌کند). اما داستان به اینجا ختم نمی‌شود. آیات دیگری نیز در قرآن وجود دارد که همه آیات قبلی را نقض می‌کند. آیه ۴۰ سوره غافر ( مومن ) می‌گوید:

هر کس بدی ( گناه ) کند، همانند گناهی که کرده است مجازات می‌شود و هرکس عمل صالحی انجام دهد، زن باشد یا مرد ، در صورتی که مومن باشد، به بهشت وارد می‌شود

خوب دقت کنید! جایی که سخن از مجازات و عذاب دادن به میان می‌آید، حکم الهی عام و کلی است و هرکس کار بدی کند (چه مومن و چه کافر) مجازات آن را می‌بیند ؛ اما جایی که سخن از پاداش به میان می‌آید، قید « به شرطی که مومن باشد» اضافه می‌شود. یعنی کفار و مشرکین و ملحدین هرچه اعمال صالح انجام می‌دهند، بی‌فایده است و در آخرت پاداشی نمی‌بینند !

پاسخ:
ضرب المثل عرب می گوید: « الغریق یتشبث بالحشیش ــ شخص در حال غرق شدن ، به خاشاک روی آب پناه می برد». این وصف حال طرّاح این شبهات است که به شبهاتی چنین سست پناه برده است.
بنده عاصی خدا خودت می گویی: حکم عامّ. حکم عامّ آن است که با حکم خاصّ ، تخصیص می خورد. در بی سوادی طرّاح شببه همین بس که حکم عامّ را با حکم کلّی یکی می گیرد. حکم کلّی ، در مقابل حکم جزئی است ؛ و حکم عامّ در مقابل حکم خاصّ ؛ و حکم مطلق ، در مقابل حکم مقیّد. حکم عامّ ، قابل تخصیص خوردن است و حکم مطلق ، قابل تقیید شدن. مثلاً کسی می گوید: « علما را احترام نمایید!» و در کلامی دیگر می گوید: « افراد فاسق را احترام نکنید». حکم اوّل عامّ است و با حکم دوم تخصیص می خورد؛ یعنی از کنار هم نهادن این دو کلام، می فهمیم که همه ی علما را باید احترام نمود مگر علمای فاسق را.
به فرض اگر آیات مذکور ، عامّ بودند نهایتش این بود که با آیه ی اخیر تخصیص می خوردند ؛ و تناقضی حاصل نمی شد. امّا حقیقت این است که اساساً این آیات ، عامّ و خاصّ یا مطلق و مقیّد هم نیستند؛ بلکه بی سوادی طرّاح شبهه نسبت به معنی « فعل نیکو » است که باعث شده این آیات را متناقض فرض نماید.
عمل خیر آن است که سه شرط داشته باشد. نخست باید حُسن فعلی داشته باشد؛ یعنی باید ظاهرش ، ظاهری نیکو باشد. مثلاً قتل ، حسن فعلی ندارد، ولی کمک به نیازمند، حسن فعلی دارد. دوم اینکه باید حُسن فاعلی داشته باشد؛ یعنی انجام دهنده ی فعل باید خودش نیز موحّد و مومن به خدا باشد. چون کفر و شرک ، دو گناهی هستند که مجازاتشان ، جهنّم ابدی است. لذا هیچگاه از آن نجات نمی یابند تا به نعمات بهشتی برسند. لذا خداوند متعال ، پاداش افعال خیر اینها را در دنیا می دهد. پس اینها وقتی وارد آخرت می شوند، طلبی ندارند. از این گذشته، به فرض که در آخرت نیز طلبی داشته باشند، اینها چون جهنّمشان ابدی است، پاداش را در همان جهنّم می گیرند، که عبارت است از تخفیف در عذاب. لذا اینهابه فرض اینکه عمل خیری داشته باشند، پاداش آن را به نحو تخفیف عذاب می گیرند و ابداً وارد بهشت نمی شوند. پس تناقضی که ادّعا شده وجود ندارد.
سومین شرط فعل حَسن آن است که حُسن غایی داشته باشد؛ یعنی باید برای خدا انجام شود تا خدا پاسخش را بدهد. اگر کسی هزاران کار خوب انجام دهد امّا کارش برای خدا نباشد، روی چه حسابی خدا باید آن را پاداش دهد؟! اگر کسی برای شما کار کرد، آیا می تواند مزدش را از من طلب کند؟! لذا آنها که مشرک یا کافرند، هر کار خیری انجام دهند، برای غیر خدا کرده اند؛ و نمی توانند از خدا طلبی داشته باشند. در آن روز آنها باید پاداش خود را از همان کسانی طلب کنند که کار را برای آنها کرده اند.
« قُلْ أَ رَأَیتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَرُونی‏ ما ذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماواتِ ائْتُونی‏ بِکِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذا أَوْ أَثارَهٍ مِنْ عِلْمٍ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ (۴) وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ یدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ مَنْ لا یسْتَجیبُ لَهُ إِلى‏ یوْمِ الْقِیامَهِ وَ هُمْ عَنْ دُعائِهِمْ غافِلُونَ (۵) ـــــ به آنان بگو: «این معبودهایى را که غیر از خدا پرستش مى‏کنید به من نشان دهید چه چیزى از زمین را آفریده‏اند، یا چه شرکتى در آفرینش آسمانها دارند؟ کتابى آسمانى پیش از این، یا اثر علمى از گذشتگان براى من بیاورید(که دلیل صدق گفتار شما باشد) اگر راست مى‏گویید!» (۴) چه کسى گمراهتر است از آن کس که معبودى غیر خدا را مى‏خواند که تا قیامت هم به او پاسخ نمى‏گوید و از خواندن آنها(کاملا) بى‏خبر است؟! » (الأحقاف:۵)
« وَ قیلَ ادْعُوا شُرَکاءَکُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ یسْتَجیبُوا لَهُمْ وَ رَأَوُا الْعَذابَ لَوْ أَنَّهُمْ کانُوا یهْتَدُونَ ـــ و به آنها (مشرکان) گفته مى‏شود: «معبودهایتان را که همتاى خدا مى‏پنداشتید بخوانید(تا شما را یارى کنند)!» معبودهایشان را مى‏خوانند، ولى جوابى به آنان نمى‏دهند! و(در این هنگام) عذاب الهى را مى‏بینند، و آرزو مى‏کنند اى کاش هدایت یافته بودند! » (القصص:۶۴)
حاصل سخن آنکه:
کافر و مشرک ، اساساً عمل خیری ندارد که در قیامت پاداشی داشته باشد. آنچه او انجام داده صرفاً ظاهر عمل خیر است که نه حُُسن فاعلی دارد نه حُسن غایی. لذا اوّلاً جرم آنها جهنّم ابدی دارد و خلاصی ندارند تا نعمتی داده شوند ؛ و به فرض اگر حسنه ای داشته باشند، پادادشش تخفیف عذاب است نه بهشت. ثانیاً کاری برای خدا نکرده اند تا از خدا طلبکار باشند.
امّا آنها که موحّد بوده اند ولی کار خیر را برای غیر خدا انجام داده اند، آنها کارشان حُسن فعلی و حسن فاعلی دارد ، ولی حُسن غایی ندارد. لذا او نیز طلبی از خدا ندارد. به چنین کسی گفته می شود: پاداشت را از همان کسی بگیر که عمل را برایش انجام داده ای!

ادامه شبهه
اما تناقض‌گویی‌های قرآن در موضوع معاد و قیامت به اینجا ختم نمی‌شود. دیدیم که آیه ۴۰ سوره غافر (مؤمن) می‌گفت: «هر که بدی (گناه) کند، جز به مثل آن کیفر نمی‌یابد» و این مدعا در آیه ۲۷ سوره یونس و آیه ۱۶۰ سوره انعام نیز تکرار شده است. اما خدای محمد همین وعده را نیز در چند جای دیگر فراموش می‌کند. آیات ۷۳ تا ۷۵ سوره اسراء (خطاب به پیامبر) می‌گویند:
و چیزی نمانده بود که تو را از آنچه به سوی تو وحی کرده‌ایم گمراه کنند تا غیر آن را بر ما ببندی و در آن صورت تو را به دوستی خود بگیرند؛ و اگر تو را استوار نمی‌‌داشتیم ، قطعاً نزدیک بود کمی به سوی آنان متمایل شوی؛ در آن صورت ، حتماً تو را دو برابر در[ زندگی ]دنیا [ و دو برابر ] پس از [ مرگ ] عذاب [ می‌چشاندیم و آنگاه در برابر ما برای خود یاوری نمی‌یافتی

یعنی اگر پیامبر کمی به کفار یا مشرکین متمایل شود، در دنیا و آخرت «دو برابر» عذاب می‌شود. آیه‌سوره احزاب هم (خطاب به همسران پیامبر) می‌‌گوید:

ای همسران پیامبر ، هرکس از شما کار زشت آشکاری کند، عذابش دو چندان خواهد بود و این بر خدا همواره آسان است.

یعنی بر خدا آسان است که وعده‌‌های خود را فراموش کند و عدالت را زیر پا بگذارد!

پاسخ:
حقّا که دشمنان خدا تعقّل ندارند ؛ حال آنکه قرآن کریم را جز اهل تعقّل نمی یابند. « کَذلِکَ یبَینُ اللَّهُ لَکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ » (البقره:۲۴۲)
وقتی کسی با یک عمل دو گناه می کند، طبیعی است که باید دو عذاب داشته باشد.
اگر فردی عادی با کفّار و مشرکین همراهی نماید، یک گناه کرده ، امّا اگر صاحب معجزه چنین عملی را مرتکب شود، افزون بر اصل گناه ، خدا را نیز در مظانّ اتهام قرار داده است. چون هر کاری از او سر بزند، از نظر مردم، مورد تأیید خداست. پس چنین کسی هم گناه همراهی با مشرکان را انجام داده ، هم خدا را در معرض تهمت قرار داده و از این راه موجب گمراهی دیگران شده است. پس روشن است که وی باید عذاب ضعف ( عذاب مضاعف ) داشته باشد.
زنان پیامبر نیز مثل زنان دیگر نیستند. لذا خداوند متعال در ادامه ی همان آیه ای که طرّاح شبهه بدان اشاره نمود، فرمود: « یا نِساءَ النَّبِی لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَیتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیطْمَعَ الَّذی فی‏ قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً ـــــ اى همسران پیامبر! شما همچون یکى از آنان معمولى نیستید اگر تقوا پیشه کنید؛ پس به گونه‏اى هوس‏انگیز سخن نگویید که بیماردلان در شما طمع کنند، و سخن شایسته بگویید! »(الأحزاب:۳۲)
اگر طرّاح شبهه اهل انصاف و تعقّل بود، توجّه به این آیه کافی بود تا وجه عذاب مضاعف و پاداش مضاعف زنان پیامبر را درک نماید. امّا صد حیف که« چون غرض آمد هنر پوشیده شد ــ صد حجاب از دل بسوى دیده شد».
اگر زنی عادی کار گناهی مرتکب شود، فقط به نام خودش تمام می شود؛ امّا اگر زن پیامبر کار زشتی مرتکب شود، پیامبر و اسلام هم بد نام می شوند. لذا چنین کسی دو مجازات دارد، یکی به سبب گناهش و دیگری به سبب تضعیف موقعیّت اجتماعی پیامبر(ص) و اسلام.
بر همین اساس، گناه عالم دین نیز با فرد عادی یکسان نیست. چون گناه عالم دین ، صدمه به دین نیز می زند.

ادامه شبهه:
اما از اینها شگفت‌انگیز‌تر، داستان حواریون عیسی است. به آیات ۱۱۲ تا ۱۱۵ سوره مائده بنگرید؛ حواریون به عیسی می‌گویند: از خدایت بخواه تا از آسمان مائده‌ای برای ما بفرستد. عیسی نیز از خدا درخواست مائده آسمانی می‌کند و خدا در پاسخ می‌گوید:

… من آن مائده را برای شما می‌‏فرستم؛ ولی هر که از شما پس از آن کافر شود، چنان عذابش می‌کنم که هیچ یک از مردم جهان را آن چنان عذاب نکرده باشم

ولی مگر قرار نبود که عذاب الهی، «مثل» و یا «متناسب» با گناه باشد؟ آیا کافرشدنِ حواریون (حتی اگر پس از دیدن نشانه‌های خدا و تمام شدن حجت بر آنها باشد) از جنایت‌های فرعون‌ها و چنگیز‌ها و هیتلرها و استالین‌ها بدتر است؟ آیا گناه حواریون (در صورت کافر شدن) بزرگتر و وحشتناک‌تر از جنایت‌های صدام در ایران و عراق، و طالبان در افغانستان است؟

پاسخ:
بلی یقیناً گناه حواریون بزرگتر می شد. چون:
اوّلاً آنها معجزات فراوانی از حضرت عیسی(ع) دیده بودند و کار از اتمام حجّت نیز گذشته بود. لذا اگر کافر می شدند، یقیناً عذاب استیصال به سراغشان می آمد. در حالی که چنگیز و هیتلر حتّی یک معجزه هم ندیده بودند. امّا فرعون، زمانی که شکافته شدن دریا را دید، معجزات برای او به حدّ نصاب رسیده بود. لذا همانجا باید ایمان می آورد. امّا ایمان نیاورد؛ پس گرفتار عذاب استیصال شد. او اگر بعد از آن واقعه می ماند و جنایت می کرد، جنایات او در نزد خدا بسیار بزرگتر ثبت می شدند. چون گناه بعد از اتمام حجّت و قبل از آن، یکسان نیست.
ثانیاً حواریون، رسولان حضرت عیسی بودند؛ و از جانب آن حضرت، برای ارشاد مردم به شهرهای مختلف می رفتند ؛ و در مدّت رسالتشان به مناطق مختلف، معجزات عیسی(ع) از وجود آنها به ظهور می رسید. لذا گمراهی یکی از آنها مساوی بود با گمراهی بسیاری از انسانها.
کسی کار فرعون و چنگیز و هیتلر را به حساب یک پیامبر یا خدا نمی گذارد، امّا اگر حواریون منحرف می شدند، آیین خدا منحرف می گشت.
از این گذشته ، فرعون و چنگیز و هیتلر ، در حدّ حواریون اهل یقین نبودند. حال آنکه حواریون در درجات عالی یقین بودند؛ و « لا یکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها ». عمق نمازی که از یک عارف اهل یقین می خواهند از من حقیر و بی بصر نمی خواهند. مجازات گناه بنده ی بی بصر نیز در حدّ مجازات گناه یک عارف نخواهد بود. بلکه اگر عارفی نماز من بی بصر را به جای آورد، مجازاتش می کنند، کجا رسد که گناهی مرتکب شود. چرا که به قول رسول الله(ص): « حَسَنَاتُ الْأَبْرَارِ سَیئَاتُ الْمُقَرَّبِینَ » (بحار الأنوار،ج‏۲۵،ص۲۰۵)

ادامه شبهه:

تناقض باز هم ادامه می‌یابد. آیه ۱۱۴ سوره هود می‌‌گوید: «کارهای خوب شما، کارهای بدتان را نابود می‌کند». مطابق این آیه (حداقل بعضی از) اعمال نیک ما در این دنیا باعث می‌شود که اعمال بدی که درگذشته انجام داده‌ایم، نابود شوند و در قیامت مورد محاسبه قرار نگیرند. این مضمون در آیات متعددی از قرآن و با تعابیر مختلف تکرار شده است. ( مانند آیه ۵/ فتح؛ ۷ / عنکبوت ؛ ۲۷۱ / بقره؛ ۱۹۵ / آل عمران ؛ ۳۱ / نساء ؛ ۶۵ و ۱۲ ؛ تغابن ) و این نیز با آیاتی که در ابتدای این بحث آمد، در تناقض است.

پاسخ:
چه تناقضی دارد؟!! « ما لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُونَ ـــ شما را چه مى‏شود؟! چگونه داورى مى‏کنید؟!»
خصلت ذاتی برخی اعمال نیک این است که اثر برخی اعمال زشت را خنثی می کنند. لذا شخصی که ابتدا برخی کارهای بد را انجام داده و سپس برخی کارهای خوب پاک کننده را انجام داده وقتی وارد آخرت می شود، دیگر عمل زشتی ندارد تا به سبب آن مجازات شود. از جمله اعمال خوبی که موجب بخشوده شدن اعمال زشت می شوند، یکی هم توبه است. توبه خودش عملی است که اثر عمل زشت را خنثی می سازد. اعمال دیگر هم که خاصّیّت پاک کننده دارند، در حقیقت ، در درونشان عنصر توبه تعبیه شده است. برای مثال نماز نیز نوعی توبه است ؛ و حالت پاک کنندگی درونی دارد ؛ لذا فرمود: « إِنَّ الصَّلاهَ تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ ». کسی که به غیر خدا رو کرده در نماز دوباره به خدا رو می کند. لذا از کرده ی قبلی خود برگشته است ؛ و این یعنی توبه. آنکه مال کسی را خورده و اکنون صاحب مال را نمی یابد، به نیّت او صدقه می هد. چنین صدقه ای نیز پاک کننده می باشد؛ چون نوعی توبه است. وقتی صاحب مال، یقه ی غاصب را در آخرت گرفت، خداوند متعال همان مال صدقه شده را به او برمی گرداند و بنده اش را خلاص می کند.
از این گذشته. بر فرض که خدا وعده ی مجازات گناهکاران را بدهد و بعد، آنها را مجازات نکند. آیا مشکلی دارد؟!! خلف وعده قبیح است ، ولی خلف وعید ، نه تنها قبیح نیست بلکه بسیار هم نیکوست. اگر کسی در امور مربوط به خودش به کسی بگوید:« اگر فلان کار خوب را انجام دهی پاداش می دهم » ، ولی بعد از انجام کار ، پاداش ندهد، عقلا او را مذمّت می کنند. امّا اگر بگوید:« اگر فلان کار بد را انجام دهی مجازاتت می کنم »، ولی بعد از انجام کار بد، شخص بدکار را ببخشد و مجازات نکند، عقلا نه تنها او را مذمّت نمی کنند، بلکه به خاطر کرم و عفوّش او را مدح می کنند.
لذا خداوند متعال، نه در حقّ الناس ، بلکه در مورد حقّ الله ، چه بسا بندگانش را تهدید به عذاب کند ، ولی ببخشد ؛ یا آنها را تهدید به عذاب ابدی کند ولی عذاب موقّت نماید. خداوند با عبارات گوناگونی بندگان را به فضل و بخشش و آمرزش خود امیدوار می کند لکن به کسی قول نمی دهد که حتماً او را خواهد بخشید. لذا بنده را همواره بین خوف و رجا نگه می دارد. چرا که خوف تنها، و امید تنها ، هر دو مخرّب می باشند؛ و رشد و تکامل، نتیجه ی قرار گرفتن در بین این دو حالت می باشد.

ادامه شبهه:

و بالاخره اینکه مطابق آیه ۶۵ سوره مائده اگر اهل‌کتاب به اسلام ایمان بیاورند و تقوا پیشه کنند، همه گناهان قبلی‌شان بخشیده می‌شود و حتی مطابق آیه ۷۰ سوره فرقان ، گناهان قبلی‌شان تبدیل به حسنه (کار نیک) می‌شود، اما مطابق آیه ۲۱۷ سوره بقره (که پیش از این آمد) هرکس از اسلام برگردد، تمام اعمال نیکویی که پیش از آن انجام داده‌است، نابود و بی‌نتیجه می‌شود!‌آیا این است عدلِ الهی ؟

۱٫ و این البته منطقی و هماهنگ با آیات ۵۳ و ۵۴ سوره زمر است که می‌گوید: « بگو: ای بندگان من – که بر خویشتن زیاده‌روی روا داشته‌اید – از رحمت خدا نومید مشوید. در حقیقت خدا همه گناهان را می‌آمرزد، که او آمرزنده مهربان است. و پیش از آنکه شما را عذاب در رسد و دیگر یاری نشوید، ]توبه کنید و[ به سوی پروردگارتان باز گردید و تسلیم او شوید.» مطابق این دو آیه، درِ توبه همواره باز است و هیچ گاه بسته نمی‌شود (مگر هنگامی که مرگ فرا رسد).

پاسخ:
آیات مورد بحث چنین می گویند:
« وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْکِتابِ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَکَفَّرْنا عَنْهُمْ سَیئاتِهِمْ وَ لَأَدْخَلْناهُمْ جَنَّاتِ النَّعیمِ ــــ و اگر اهل کتاب ایمان بیاورند و تقوا پیشه کنند، گناهان آنها را مى‏بخشیم؛ و آنها را در باغهاى پرنعمت بهشت، وارد مى‏سازیم.» (مائده:۶۵)
« وَ الَّذینَ لا یدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ وَ لا یقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتی‏ حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ لا یزْنُونَ وَ مَنْ یفْعَلْ ذلِکَ یلْقَ أَثاماً (۶۸) یضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ یوْمَ الْقِیامَهِ وَ یخْلُدْ فیهِ مُهاناً (۷۰) إِلاَّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُوْلئِکَ یبَدِّلُ اللَّهُ سَیئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحیماً ـــــ … و کسانى که معبود دیگرى را با خداوند نمى‏خوانند؛ و انسانى را که خداوند خونش را حرام شمرده، جز بحق نمى‏کشند؛ و زنا نمى‏کنند؛ و هر کس چنین کند، مجازات سختى خواهد دید! (۶۸) عذاب او در قیامت مضاعف مى‏گردد، و همیشه با خوارى در آن خواهد ماند! (۶۹) مگر کسانى که توبه کنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند، که خداوند گناهان آنان را به حسنات مبدّل مى‏کند؛ و خداوند همواره آمرزنده و مهربان بوده است.» (الفرقان)
« مَنْ یرْتَدِدْ مِنْکُمْ عَنْ دینِهِ فَیمُتْ وَ هُوَ کافِرٌ فَأُولئِکَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ ــــ کسى که از آیینش برگردد، و در حال کفر بمیرد، تمام اعمال نیک(گذشته) او، در دنیا و آخرت، بر باد مى‏رود؛ و آنان اهل دوزخند؛ و همیشه در آن خواهند بود.» (بقره:۲۱۷)

این عین عدل است.
در اینکه اگر اهل کتاب ، اسلام آورند، بخشیده می شوند، چه اشکالی است؟! اگر بنا شود که اسلام آوردن اینها قبول نشود، در آن صورت اساساً کسی مسلمان نخواهد بود. چون تمام مسلمانان اوّلیّه ، قبلاً یا کافر و مشرک بوده اند یا اهل کتاب. البته توجّه شود که صرف مسلمانی نجات بخش نیست؛ بلکه عمل به اسلام است که نجات می دهد؛ یعنی وقتی اهل کتاب مسلمان شدند، باید طبق احکام اسلامی رفتار نمایند. پس طبق احکام اسلام، باید تمام حقّ الناس را اعاده نمایند ؛ امّا از آنها نماز و روزه ی سالیان گذشته را طلب نمی کنند. چون خدا صاحب حقّ خود است ؛ و کسی به خاطر بخشیدن حقّ خودش مورد مذمّت واقع نمی شود. اگر کسی حقّ خویش را نبخشد، مذّمت نمی شود، و اگر در عین توانایی بر گرفتن حقّش، آن را ببخشد، مذمّت که نمی شود هیچ ، مورد مدح نیز خواهد بود.
امّا اینکه خدا توبه را می پذیرد، چه مشکلی دارد؟! توبه ، بازگشت از گذشته است. امّا سیئات را تبدیل به حسنات نمی کند. آنچه چنین تبدیلی را انجام می دهد، انجام عمل صالح بعد از توبه است ؛ لذا فرمود: « إِلاَّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُوْلئِکَ یبَدِّلُ اللَّهُ سَیئاتِهِمْ حَسَناتٍ » ؛ یعنی اگر شخص توبه نمود و در صدد جبران گذشته برآمد، خداوند متعال در موارد زیادی امکان جبران را گذاشته است. مثلاً اگر مسلمانی نماز نخوانده، گناه کرده است ؛ حال اگر توبه نمود ، توبه اش پذیرفته است؛ ولی این بازگشت، نمازهای ادا نشده اش را کفایت نمی کند. لذا باید عمل صالحی انجام دهد تا جای نمازهای ادا نشده را بگیرد ؛ یعنی باید آنها را قضا کند. لکن اگر قضا نمود، تنها یک ثواب دارد، حال آنکه اگر در وقتش انجام داده بود، حدّ اقلّ ده ثواب داشت. پس گناهکار تائب با غیر گناهکار برابر نمی شود.
یک مسیحی مسلمان شده نیز مثل یک مسلمان عادی نیست. چون او عمری را هدر داده است ؛ و عمر گذشته را نمی تواند برگرداند. مسلمان شدن او ادامه ی زندگی او را درست می کند ولی عمر گذشته اش را به او بر نمی گرداند. بلی اگر در حال غیر مسلمانی برای خدا کاری کرده ، آن اعمال را از او می پذیرند. چون آن کارها حُسن فعلی و حُسن غایی را داشته اند ولی حُسن فاعلی نداشته اند؛ امّا اکنون ، فاعل نیز حُسن یافته است.
امّا اگر کسی عمری مومن بود و عمل صالح انجام داد، ولی در نهایت، حُسن فاعلی آنها را از آنها گرفت ، در حقیقت فاقد افعال حسنه خواهد بود. چون هر فعل حَسنی باید دارای حُسن فعلی ، حُسن فاعلی و حُسن غایی باشد.
وقتی مسلمانی کافر می شود، مانند کسی است که خانه ای ساخته و در نهایت ، خودش آن را آتش زده و نابود می کند. پس نمی تواند از کسی طلبکار باشد. خداوند متعال به هیچ کس قول نداده که اگر کار خوبی کرد پاداش می دهد بلکه قول داده که هر کس با خودش عمل صالحی را به آخرت آورد پاداش دارد ؛ یعنی هر کاری که با سه شرط گفته شده (حُسن فعلی و حُسن غایی و حُسن فاعلی) به آخرت راه یافت، پاداش دارد؛ در حالی که شخص از دنیا رفته با کفر و ارتداد ، محال است بتواند چنین عملی را با خود ببرد. چون وقتی کسی به اسلام کافر می شود، یعنی اسلام و تمام احکامش را از وجودش اخراج می کند. لذا هر چه بر اساس اسلام انجام داده نیز از وجودش بیرون ریخته می شود. او وقتی اسلام را انکار می کند، نماز و روزه و حجّ و زکات و … را هم منکر می شود. پس چگونه خدا اینها را از او قبول نماید در حالی که خود او اینها را قبول ندارد و از اینکه زمانی این اعمال را انجام داده پیشمان است؟!!

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

دیدگاه ها