سرخط خبرها

انسان قبل از دنیا و در دنیا چه جایگاهی داشت ؟ آیا خلقت ما اجباری نیست؟

پرسش:
علت خلقت ما چیست؟ آیا جبری نیست و به ما تحمیل نشده است؟ ما در خلقت خود تأثیر داشته‌ایم (از نظر رضایت و اجازه) در حالی که خلقت بر ما تأثیر گذاشته( برای مثال اگر سوزن در دست من برود، این دست من است که درد می گیرد نه کسی دیگر)؟
پرسش:شما در جواب فرمودید قبل از خلقت نبوده‌ایم تا جبر و اختیاری در کار باشد، این کاملا درست است اما من می گویم ما که در حال حاضر وجود داریم شاید کسی مثل من از این که وجود دارد، ناراضی باشد. اگر اختیار دارم و خدا هم عادل است، من عدم وجود را از او تمنا می کنم و برای کاری که در گذشته توسط کسی دیگر انجام شده، حالا تصمیم گیری می کنم. شما عالم ماده را به میدان مسابقه‌ای تشبیه کردید، من در این مسابقه نمی خواهم شرکت کنم و از اینکه مجبور به شرکت در آنم ناراضی‌ام! ( پاسخ این پرسش بعد از پاسخ سوال اوّل آمده است.)
پاسخ:
۱ـ در پرسش حضرت عالی تا حدودی ابهام معنایی وجود دارد ؛ چون کاملاً روشن نیست که منظور حضرت عالی از « خلقت » خلقت خود انسان است یا عالم خلقت . لذا پاسخ بنا به هر دو احتمال ارائه می شود.
اگر منظور از « خلقت » خلقت خود انسان است ، عرض می شود: انسان ، قبل از موجود شدن کجا بود که مجبور هم باشد و چیزی بر او تحمیل شود؟! اجبار و تحمیل وقتی معنی دارد که چیزی وجود داشته باشد تا مورد تحمیل و اجبار واقع شود. پس اگر انسان نبوده و سپس موجود شده ، معنی ندارد که خلقت او بر وی تحمیل شود ؛ و معنی ندارد که قبل از خلقتش از او اجازه گرفته شود ؛ از چیزی که نیست چگونه می توان اجازه گرفت؟ وقتی هم که موجود شد دیگر موجود شده و جا ندارد که از او پرسیده شود آیا می خواهی موجود شوی یا نه؟
امّا این تعبیر که «خلقت بر ما تأثیر گذاشته » یعنی چه؟ یعنی ما خود چیزی هستیم و خلقت ما چیز دیگری است؟ و خلقت ما ، که غیر از ماست ، بر ما تأثیر گذاشته است؟!! روشن است که خلقت ما چیزی جز خود ما نیستیم. چنین نیست که خدایی باشد و انسانی باشد و امر سومی به نام خلقت ؛ تا خدا به واسطه ی خلقت ، انسان را خلق نماید. در اینجا دو حقیقت بیش نیست ، یک طرف خالق است و طرف دیگر مخلوق ؛ و هیچ واسطه ای به نام خلقت در کار نیست. خلقت مفهومی است که ما از رابطه ی بین خالق و مخلوق انتزاع می کنیم ؛ همان گونه که ما از رابطه ی بین آتش و کاغذی که با آن می سوزد ، مفهومی با عنوان « سوزاندن » را انتزاع نموده ایم ؛ امّا چنین نیست که آتش به واسطه ی سوزاندن ، کاغذ را بسوزاند ، بلکه خود آتش است که کاغذ را می سوزاند.
اگر خلقت چیزی جدای از خالق و مخلوق باشد ، در آن صورت خود آن خلقت دو حالت بیش ندارد ؛ یا خالق است یا مخلوق ، اگر خالق باشد که چیز سومی نیست بلکه اسم دومی برای یک حقیقت است و اگر مخلوق است ، خود او نیز خالق می خواهد و باز بین آن خلقت و خدا اگر خلقتی دیگر هست باز آن خلقت دوم هم خالق می خواهد و باز آن خلقت دوم هم اگر مخلوق است خالق می خواهد و این سلسله تا بی نهایت ادامه می یابد. لذا لازم می آید که خدا برای آفریدن یک انسان ، نخست بی نهایت موجود به نام خلقت یکم و خلقت دوم و خلقت سوم و … را پشت سر هم بیافریند که این هم محال است ؛ چون در آن صورت هیچگاه نوبت به آفرینش انسان نمی رسید ؛ و حال آنکه می بینیم انسان خلق شده است.
۲ـ امّا اگر منظور از « خلقت » ، عالم خلقت و نظام حاکم بر عالم است ، شکّی نیست که موجودات عالم در وجود انسان مؤثّرند و بر عکس انسان نیز در نظام آفرینش تأثیر دارد. و اگر چنین نبود اساساً عالم بودن عالم معنی نداشت ؛ نظام وقتی معنی دارد که اجزاء آن در همدیگر تأثیر متقابل داشته باشند و الّا از مجموعه ای از موجودات ، که هیچ اثری در همدیگر ندارند عالم و نظام درست نمی شود. امّا باید توجّه داشت که تأثیر عالم خلقت در وجود انسان ، نفی کننده ی اختیار او نیست ؛ بلکه بر عکس همین تأثیر و تأثّرات است که به اختیار آدمی امکان ظهور و بروز می دهد و انسان در سایه ی همین رابطه ی دو طرفه با عالم خلقت است که می تواند تأثیرات موافق با کمال خود را از عالم خلقت دریافت نموده تکامل یابد و تأثیرات مخالف با کمال خویش را با عکس العمل مناسب دفع نماید. امّا اینکه چه تأثیری از سوی عالم خلقت بر وجود انسان مثبت و موافق با کمال انسان می باشد و کدام تأثیرات منفی بوده ، مخالف کمال انسانی وی است ، امری است که خداوند متعال از راه شریعت الهی آن را به انسان گزارش می دهد.
۳ـ هدف از خلقت انسان چیست؟
خداوند متعال انسان را آفرید تا خلیفه الله باشد ؛ لذا قبل از آفرینش اوّلین فرد انسانی ، خطاب به برترین موجودات آن روز ، یعنی فرشتگان و برخی جنّهایی که در صف ملائک قرار گرفته بودند ، فرمود: « من قرار دهنده ی خلیفه ای در زمین هستم. فرشتگان گفتند: پروردگارا! آیا کسى را در آن قرار مى‏دهى که در آن فساد و خونریزى کند؟! در حالی که ما تسبیح و حمد تو را بجا مى‏آوریم، و تو را تقدیس مى‏کنیم. پروردگارت فرمود: من چیزی مى‏دانم که شما نمى‏دانید. » (بقره:۳۰)
امّا آن چه رازی بود که ملائک از آن بی خبر بودند و خدا از آن آگاه بود؟ از ادامه ی آیات سوره ی بقره چنین فهمیده می شود که آن امر مجهول و آن راز پنهان ، حقیقت خلافت الهی بوده که فرشتگان از آن بی خبر بوده اند. در ادامه ی آیات آمده است: « سپس آموخت به آدم اسماء‏ را جملگی. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مى‏گویید، اسامى اینها را به من خبر دهید!» فرشتگان عرض کردند: «منزّهى تو! ما چیزى جز آنچه به ما تعلیم داده‏اى، نمى‏دانیم؛ تو دانا و حکیمى.» فرمود: «اى آدم! آنان را از اسمائشان آگاه کن!» هنگامى که آنان را آگاه کرد، خداوند فرمود: «آیا به شما نگفتم که من، غیب آسمانها و زمین را می دانم؟! و نیز می دانم آنچه را شما آشکار می کنید، و آنچه را پنهان می داشتید؟»
از این آیات فهمیده می شود که حقیقت خلیفهالله بودن ، همانا داشتن علم الاسماء می باشد. البته باید توجّه داشت که داشتن علم الاسماء دانستن الفاظ یا معانی اسماء الهی نیست ؛ بلکه مقصود این است که کسی مظهر آن اسماء گردد ؛ به این معنی که حقیقت وجودی تمام آن اسماء را بالفعل در وجود خود داشته باشد. به تعبیر دیگر ، خلیفه الله کسی است که همچون آیینه ، که تمام خصوصیّات انسان را می نمایاند ، اسماء و کمالات حقّ تعالی را بنمایاند ؛ و از همین روست که در زبان فارسی او را نماینده ی خدا می گویند ؛ چون نماینده یعنی آنکه دیگری را می نمایاند. و هم از این رو بود که خداوند متعال فرشتگان را امر فرمود که بر آدم سجده نمایند ؛ چرا که او آیینه ی خدانما بود و سجده بر او ، سجده بر اسماء الله بود نه سجده بر ماسوی الله.
پس غرض از خلقت آدمی این است که در سیر صعودی خود ، از پایین ترین رتبه ی وجود ، شروع به حرکت تکاملی نموده ، حقیقت و کمال وجودی تک تک موجودات را به دست آورد و به جایی برسد که از تمام ملائک نیز فراتر رفته جامع جمیع کمالات امکانی گردد. بلکه پا فراتر از آن نیز گذاشته به مقام آیینگی تامّ و مقام فنا می رسد ؛ که در آنجا بنده خودی در میان نمی بیند تا سخن از دوگانگی و یگانگی یا امکان و وجوب باشد ؛ آن سان که صورتِ نقش بسته در آیینه در مقایسه با شخص بیرون از آیینه خودی برای خود نمی بیند. و این است آن غرض و کمالی که انسان برای آن آفریده شده و این است آن مقام عبودیّت و معرفت ؛ و این است لقاء الله ، که انسان در خود جز خدا را نبیند ، همان گونه که صورت نقش بسته در آیینه خودی جز صاحب صورت ندارد ؛ در این حالت ، تمام وجود شخص مترنّم به این نغمه می گردد که :« گر بشکافند سراپای من ـــ جز تو نیابند در اعضای من». این همان حقیقتی است که فرشتگان و ابلیس از درک آن عاجز بودند و هستند و خواهند بود. لذا خداوند در محاجّه با ابلیس فرمود: « یا إِبْلیسُ ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیدَی أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعالینَ ـــــ اى ابلیس! چه چیز مانع تو شد تا بر مخلوقى که با دو دست خویش او را آفریدم سجده کنى؟! آیا تکبّر کردى یا از برترینها بودى؟! » (ص:۷۵) ؛ مراد از دو دست خدا اسماء جلال و جمال او هستند که آدم بالفعل ، مظهر جمیع آنهاست. دیگر موجودات ، مظهر برخی اسماء الهی هستند ولی انسان بالفعل شده ، مظهر تمام اسماء الهی است. همچنین در حدیثی قدسی به انسانهای بالفعل نشده و غافل از هدف خلقت آدمی فرمود: « یا بن آدم! خلقتُ الأشیاءَ کُلّها لِأجلِک ، و خَلقتُک لِأجلی ، و أنت تَفِرّ مِنّی. ــــ ای فرزند آدم ! همه ی اشیاء را برای تو آفریدم و تو را برای خویش ساختم ، در حالی که تو از من فرار می کنی.» (تحریر المواعظ العددیه ، ص۵۷۴ ) ؛ یعنی همه چیز جلوه ای از کمالات انسانند و همه در خدمت اویند تا او به کمال نهایی خویش برسد ؛ از عرش برین و جبرئیل امین گرفته تا شیطان رجیم ، خواسته یا ناخواسته ، دست به دست هم داده اند تا زمینه ی رشد و ترقّی آدمی به مقام خلیفه اللّهی را فراهم نمایند.
در این گردونه ی عالم که انسان مرکز گردش آن می باشد ، گروهی از موجودات ، چون ملائک الهی چون مربّیانی هستند که در حدّ توان خود انسان را مدد می رسانند تا به بام عالم پا نهاده ، وارد عالم اسماء الهی گردد ؛ و شیاطین و دار و دسته ی آنها ، همچون حریفانی قَدَر می باشند که انسان در مبارزه با آنها ، استعدادهای وجودی خود را شکوفا می کند ؛ لذا جهان مادّی صرفاً میدان مسابقه است و بس و میدان مسابقه جای سبقت گرفتن و به مقصد رسیدن است نه جای اقامت و خوشی ؛ « فَاسْتَبِقُوا الْخَیراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمیعا ــــ پس در نیکیها بر یکدیگر سبقت جویید! بازگشت همه ی شما، به سوى خداست»(المائده:۴۸) و فرمود: « وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ ـــ و امّا پیشی گیرندگانِ پیشی گیرندگان ، آنهایند مقرّبان.» (الواقعه:۱۰). آنانکه در این مسابقه بازنده باشند و به سلامت از خطّ پایان نگذرند« إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ ـــ آنها در آن روز از پروردگارشان محجوبند.» امّا آنانکه از خطّ پایان بگذرند ، بهشت را ، که وصف آن از حد بیرون می باشد ، جایزه می برند ؛ و آنها که نفرات برگزیده باشند به فراتر از بهشت راه یافته در جنّه الاسماء به رحیق مختوم می رسند که تنها نوشندگان دانند چیست. اینان چنانند که « تَعْرِفُ فی‏ وُجُوهِهِمْ نَضْرَهَ النَّعیمِ ؛ یسْقَوْنَ مِنْ رَحیقٍ مَخْتُومٍ ؛ خِتامُهُ مِسْکٌ وَ فی‏ ذلِکَ فَلْیتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ ؛ وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنیمٍ ــــ در چهره‏هایشان طراوت و نشاط نعمت را مى‏بینى و مى‏شناسى. آنها از شراب زلال و دست ‏نخورده و سربسته‏اى سیراب مى‏شوند ؛ مهرى که بر آن نهاده شده از مِشک است ؛ و پیشی گیرندگان ، در این باید بر یکدیگر پیشى گیرند. این شراب آمیخته با«تسنیم» است‏.»(مطففین: ۲۳ ـ ۲۷ ) امّا آنانکه حتّی از برگزیدگان نیز برگزیده ترند ، فراتر از جنهالاسماء به جنّهالذات بار می یابند و از چشمه ی فنا که چشمه ی تسنیم باشد سیراب می گردند ؛ همان چشمه ای که ذرّه ای از آن در رحیق مختوم ریخته و رحیقیان را مست نموده است ؛« عَیناً یشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُون ـــ چشمه ای که مقرّبان از آن می نوشند.» ‏.»(مطففین:۲۸)
در آخر گفتنی است که این همه گفتار نقش خیالی بیش نیست ؛ که شنیدن کی بود مانند دیدن. ملائک از درک آنچه قرار است انسان بدان راه یابد عاجزند پس چون حقیری که به فرض ترقّی وجودی ، مسیر کمال را تا سر کوی نیز نرفته است ، چگونه می تواند آن حقایق را وصف نماید. فقط همین اندازه می توان گفت که ما هم اکنون در میدان مسابقه ای بس بزرگیم ، و هدف در درجه ی اوّل به سلامت گذشتن از خطّ پایان و در درجه ی دوم جزء نفرات برگزیده شدن و در درجه ی بالاتر ، اوّل شدن و با اهل بیت (ع) همراه شدن است ؛ آن سان که سلمان فارسی شد و مدال « سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَیت » را از دست مبارک رسول الله و امیر مومنان و امام صادق (ع) گرفت . و امّا قانون این مسابقه ، شریعت الهی ؛ و داور آن ، انبیاء و ائمه(ع) و داور داوران ، حضرت خاتم الانبیاء (ص) می باشند. «فَکَیفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّهٍ بِشَهیدٍ وَ جِئْنا بِکَ عَلى‏ هؤُلاءِ شَهیدا ـــــ حالِ آنها چگونه است آن روزى که از هر امّتى، شاهد و گواهى مى‏آوریم، و تو را نیز بر آنان گواه خواهیم آورد؟ » (النساء:۴۱)

(۲/۱۰۰۱۱۷۰۶۰)-
پرسش:شما در جواب فرمودید قبل از خلقت نبوده‌ایم تا جبر و اختیاری در کار باشد، این کاملا درست است اما من می گویم ما که در حال حاضر وجود داریم شاید کسی مثل من از این که وجود دارد، ناراضی باشد. اگر اختیار دارم و خدا هم عادل است، من عدم وجود را از او تمنا می کنم و برای کاری که در گذشته توسط کسی دیگر انجام شده، حالا تصمیم گیری می کنم. شما عالم ماده را به میدان مسابقه‌ای تشبیه کردید، من در این مسابقه نمی خواهم شرکت کنم و از اینکه مجبور به شرکت در آنم ناراضی‌ام!
پاسخ:
۱ـ برادشت عمومی از خلقت این است که خدا بود و جز او هیچ نبود و آنگاه خدا اراده نمود و موجودات از عدم آفرید شدند ؛ یعنی نبودند و بود شدند ؛ که حقیقت این تعبیر جز این نیست که خداوند متعال ، عدم را تبدیل به وجود کرده است. البته آنهایی که چنین برداشتی از خلقت دارند به صراحت نمی خواهند زیر بار این لازمه ی برداشت خود بروند ؛ لذا می گویند: خیر ، خدا عدم را تبدیل به وجود نکرد ، بلکه چیزی را که نبود ، بود نمود. امّا اگر دقّت کنیم حقیقت این سخن چیزی جز تبدیل شدن عدم به وجود نیست.
پاسخ ارائه شده در نامه قبلی نیز بر همین مبنای مورد قبول اکثریّت مردم بود. چون از پرسش حضرت عالی نیز بر می آید که چنین برداشتی از امر خلقت دارید ؛ چرا که تنها در چنین برداشتی از خلقت است ، که می توان گفت: « خدا می تواند موجوداتی را که آفریده است معدوم نماید».
امّا باید توجّه داشت که این پندار عمومی ، پنداری پر تناقض و بر خلاف بسیاری از آیات و روایات می باشد و حقیقت مساله ی خلقت این است که خدا نه مخلوقات را از عدم آفریده و نه آنها را از چیزی ساخته است ؛ بلکه علم ذاتی خویش را در مرتبه ی اراده ی فعلی خود ظاهر نموده است. لذا مخلوقات ، در عین که خدا یا جزء خدا نیستند و همچنین داخل در خدا نیستند ، جدا از خدا و خارج از سلطنت وجودی او هم نیستند. خداوند متعال می فرماید:« وَ إِنْ مِنْ شَی‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ــــ و هیچ چیزی نیست مگر اینکه خزائن آن (حقایق آن ) نزد ماست و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه ی معلوم و معیّن. » (الحجر:۲۱) همچنین می فرماید: « ما عِنْدَکُمْ ینْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ ـــ آنچه نزد شماست فانى مى‏شود؛ امّا آنچه نزد خداست باقى است » (النحل:۹۶ (
حال اگر حقیقت اشیاء نزد خداست و آنچه نزد خداست همواره باقی است و به تعبیر دیگر ، ازلی و ابدی است ، و این اشیاء دنیوی فانی تنزّل یافته ی آن حقایق می باشند ، پس حقایق این اشیاء نه معدوم بوده اند و نه معدوم می شوند ؛ بلکه همواره بوده اند و همواره هم خواهند بود. امّا اینکه ما می بینیم موجودات روزی نبودند و آنگاه بود شدند و دوباره نابود می شوند ، مربوط به عالم زمان می شود که سریان و گذر ، در ذات آن نهفته است. امّا حقیقت غیر مادّی این اشیاء ، در عالم ملکوت و عالم جبروت و بالاتر از آن در علم ازلی و ابدی خداوندی ، که عین ذات اوست ، همواره بوده اند و خواهند بود و محال است چیزی از عدم برآید و رهسپار دیار عدم گردد ؛ چرا که وجود و عدم ، نقیض یکدیگرند و چیزی به نقیض خود مبدّل نمی شود. بنا بر این مخلوقات نه از عدم خلق گشته اند و نه از چیزی آفریده شده اند ، بلکه موجودات همان اسماء و کمالات وجودی خداوند متعالند که از علم ذاتی خدا ، که عین ذات اوست ، تنزّل نموده ، ظهور عینی یافته اند. پس فرض نبود یکی از این موجودات در ظرف زمانی خاصّ خودش ، مساوی است با فرض نبود حقیقت آن موجود در علم خدا ؛ و چون علم خدا عین ذات او و یگانه و بسیط بوده ، جزء ندارد ، پس فرض نبود حقیقت یکی از موجودات مساوی است با فرض نبود خدا. (مطلب دقیق است دقّت شود)
حکمای الهی بر این حقیقت متعالی برهان عقلی نیز اقامه نموده و گفته اند: خدا علّت تامّه ای تک تک موجودات عالم است ؛ و با وجود علّت تامّه ، وجود معلول حتمی است. از طرف دیگر ، خدا واجب الوجود است و عدم نداشته و عدم بردار نیست. پس آنچه موجود است محال است که موجود نباشد و هر چه هست از ازل بوده و تا ابد خواهد بود و آمد و رفت دنیایی به معنی از عدم آمدن و به عدم رفتن نیست ، بلکه از باطن به ظاهر آمدن و دوباره به باطن برگشتن است ؛ « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُون ــــ از آنِ خداییم و به سوی آن بازگردنده ایم » (البقره:۱۵۶)
همچنین گفته اند: از وجود معلول ، یقین به وجود علّت تامّه ای آن لازم می آید ؛ و از عدم معلول ، عدم علّت تامّه ی آن لازم می آید. پس اگر معلولی معدوم گشت ، یقیناً علّت تامّه ی آن نیز معدوم گشته است. بنا بر این ، از فرض معدوم گشتن یکی از مخلوقات خدا ، لازم می آید که خود خدا نیز معدوم گردد. و خدای واجب الوجود ، عدم بردار نیست. پس مخلوقات او نیز محال است که حقیقتاً معدوم گردند.
حکما برای تبیین حقیقت خلقت ، مثالی نیز بیان نموده اند که با تمام نقصهایی که دارد تا حدودی حقیقت مطلب را نمایان می سازد. ایشان گفته اند:« إن صفحات نفس الأمر و صحائف الأعیان بالنسبه إلى الحق تعالى کصفحات الأذهان بالنسبه إلینا ـــــ صفحات کتاب عالم خلقت نسبت به خداوند حقّ متعال ، مانند صفحات عالم ذهن هستند نزد ما انسانها.» (شرح المنظومه ، ج‏۱ ،ص۳۷۳ ) ؛ یعنی همانگونه که موجودات ذهنی و خیالی ما انسانها چیزی جز ظهور اراده و علم ما نیستند ، موجودات عالم نیز چیزی جز ظهور علم و اراده ی خدا نمی باشند. همچنین همانطور که ما انسانها موجودات ذهنی خود را از عدم نمی سازیم و عدم نمی کنیم ، بلکه آنها را از کنه و بطون علم و اراده ی خود ظاهر کرده و دوباره به باطن خویش بر می گردانیم ، خدا نیز اسماء و کمالات وجودی خود را در آیینه ی موجودات ظاهر نموده و دوباره آنها را به حقیقت خودشان بر می گرداند. البته باید توجّه داشت که اوّلاً برای خداوند سبحان ، ذهن و تجدید اراده معنی ندارد. ثانیاً علم خدا بر خلاف علم انسان ، عین ذات اوست نه چیزی زائد بر ذات.
با این نگاه به مساله خلقت ، ملاحظه می فرمایید که دیگر جای این درخواست از خدا نخواهد بود که ما را عدم نماید ، چون اوّلاً عدم گشتن وجود ، ذاتاً محال است و ثانیاً همانطور که گفته شد ، فرض عدم گشتن مخلوق ، مساوی است با عدم خدا ، و خدا عین وجود است و عدم بردار نیست. پس هیچ موجودی نیز حقیقتاً عدم نمی پذیرد.
۲ـ امّا مطلب دیگر اینکه هیچ موجودی حقیقتاً طالب عدم نیست ، بلکه همگان از عدم می گریزند و ناله ها تماماً از عدم است. فقر ، جهل ، نقص عضو ، غم و غصّه ، کینه ، حسد ، درد و رنج و … ، همگی یا امر عدمی هستند یا از امری عدمی حکایت می کنند. البته مراد از عدم ، در اینجا عدم نسبی است و به تعبیر دیگر ، مراد ، ضعف وجودی است. پس اگر ما انسانها از این امور گرایزانیم ، در حقیقت از عدم می گریزیم و اگر طالب علم و دارایی و سلامتی و شادی و نشاط و راحتی و امثال این اموریم ، در حقیقت وجود را طلب می کنیم. حتّی شما بزرگوار هم که این سوال را برای ما فرستاده اید طالب وجود بوده اید که چنین کاری انجام داده اید. چون سوال نمودن یعنی فرار از ندانستن و طلب دانستن. البته ممکن است برخی افراد ، عدمی بودن برخی از این امور را نپذیرفته مدّعی وجودی بودن آنها شوند. به این گونه افراد باید گفت: چشمها را باید شست جور دیگر باید دید. بشر خیلی چیزها را وجود می پندارد ، در حالی که عدم هستند. برای مثال ما خیال می کنیم سایه ی ما یک امر حقیقی است لذا از درازی و کوتاهی آن سخن می گوییم و بحث می کنیم که آیا علّت سایه ی من ، خود من هستم یا آفتاب است؟ در حالی که سایه همان عدم نور است ، و عدم ، کوتاه و بلند ندارد و علّت نمی خواهد. همچنین ما خیال می کنیم چیزی به نام چاه وجود دارد ؛ در حالی که چاه همان عدم خاک است. لذا اگر خاک اطراف چاه برداشته شود ، چیزی به نام چاه وجود نخواهد داشت. امّا با تمام این احوال ، ما انسانها چاه را امری وجودی پنداشته از طول و عرض آن سخن می گوییم و برای آن سند مالکیّت می نویسیم و … . پس خیلی از عدمها هستند که ما در این دنیا آنها را وجود اعتبار می کنیم و احکام وجودی را بر آنها بار می کنیم ؛ و آنگاه خیال می کنیم که تمام درد سرها از صدقه سر وجود است ؛ در حالی که وجود عین خیریّت است و محال است وجودی از آن حیث که وجود است مزاحمتی برای وجود دیگر فراهم نماید ؛ بلکه طبق براهین قاطع عقلی ، همه ی وجودها مراتب یک وجودند. پس تمام شرّها که نتیجه ی تزاحمها هستند زیر سر نقص و عدم است. حقیقت گناه ، امر عدمی است و حتّی جهنّم بودن جهنّم نیز ناشی از ضعف وجودی و جنبه ی عدمی آن است کما اینکه شیطنت شیطان نیز از جنبه ی عدمی او ناشی می شود نه از حیثیّت وجودی او. جهّنم و شیطان و گناه از آن جهت که نصیبی از وجود دارند خیر بوده مخلوق خدا و آیه ی او هستند ولی از جنبه ی عدمیشان شرّ بوده ، فاقد علّت می باشند.
امّا اینکه گفته شد دنیا محلّ مسابقه است ، منظور این است که همگان ، خواسته یا ناخواسته برای رسیدن به کمالات وجودی بالاتر می دوند ، لکن برخی افراد ، از روی ناآگاهی مسیر را در جهت عکس می دوند. البته اینها هم چه بخواهند و چه نخواهند به مقصد خواهند رسید ؛ چون خداوند متعال اراده نموده که همگان به خطّ پایان برسند «لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ــــ برای اوست مالکیت آسمانها و زمین ؛ و همه ی امور به سوى او باز گردانده می شوند.» (الحدید:۵) ؛ امّا متأسفانه آنانکه پشت به حضرت وجود نموده ، عدمها را وجود پنداشته و دنبال سراب می دوند ، موقعی که به محضر وجود محض می رسند پشت به وجودند ، چون تمام راه را عقب عقب طی نموده اند ؛ « إِنَّ الَّذینَ ارْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَینَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّیطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى‏ لَهُمْ ــــــ کسانى که بعد از روشن شدن هدایت براى آنها، به پشت خود برگشتند ، شیطان اعمال زشتشان را در نظرشان زینت داده و آنان را با آرزوهاى طولانى فریفته است. »(محمد:۲۵) ؛ یعنی آنان که پشت به وجود می کنند ، با شیطان روبرو می شوند که به قول عرفا ، در پایین ترین حدّ وجود و در مرز عدم ایستاده است. آنگاه شیطان امور عدمی و سرابها را برای او وجود جلوه می دهد و او به خیال وجود ، خواستار عدم می گردد. لذا وقتی طبق سنّت قطعی خدا به محضر وجود محض رسید از نور وجود محض بی بهره می ماند « یوْمَ تَبْیضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوه‏ ــــ روزی که چهره هایی سفید می شوند و چهره هایی سیاه. » (آل‏عمران:۱۰۶) حتّی طبق روایات ، آتش جهنّم هم سیاه است ؛ چرا که از حضرت وجود که نور است به دور افتاده است ؛ « اللهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض » و « وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها ــــ و زمین به نور پروردگارش روشن مى‏شود ».
پس آنکه پشت به وجود کرده ، پشت به وجود و رو به شیطان و جهنّم به سوی خدا برده می شود و کارنامه ی خویش را از پشت دریافت می کند ؛ چون پشت به حقیقت وجود ایستاده است. « وَ أَمَّا مَنْ أُوتِی کِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ ـــــ و امّا کسى که نامه اعمالش از پشتش داده شود »(الانشقاق:۱۰) ؛ و چون درکش وارونه بوده و عدم را به جای وجود انگاشته است وجودش وارونه و واژگونه است. « وَ لَوْ تَرى‏ إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناکِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنَّا مُوقِنُون‏ ــــــ و اگر ببینى مجرمان را هنگامى که در پیشگاه پروردگارشان سر به زیرند ، و مى‏گویند: پروردگارا! آنچه وعده کرده بودى دیدیم و شنیدیم؛ ما را بازگردان تا کار شایسته‏اى انجام دهیم ؛ ما یقین کنندگان هستیم» (السجده:۱۲) و « ثُمَّ نُکِسُوا عَلى‏ رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ ینْطِقُون‏ ــــــ سپس بر سرهایشان واژگونه شدند ؛ و تو دانستی که اینها سخن نمى‏گویند. » (الأنبیاء:۶۵) و « أَ فَمَنْ یمْشی‏ مُکِبًّا عَلى‏ وَجْهِهِ أَهْدى‏ أَمَّنْ یمْشی‏ سَوِیا عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیم‏ ـــــ آیا کسى که به رو افتاده حرکت مى‏کند به هدایت نزدیکتر است یا کسى که راست‏قامت در صراط مستقیم گام برمى‏دارد؟! » (الملک:۲۲)
آری! این است حقیقت هستی. همگان طالب وجودند ، لکن عدّه ای سراب را آب پنداشته و به دنبال سرابند و گروهی حقیقت آب را جستجو کرده و به آن می رسند. بدان و بدان و بدن که هر خواستنی محتاج معرفت است و تا چیزی را تصوّر نتوانی کرد ، خواستن آن محال است و عدم محض ، قابل فرض و تصوّر نیست کجا رسد که کسی بتواند آن را طلب نماید. آنچه به نام عدم فرض می شود وجود ذهنی عدم است که خود سنخی از وجود است در دیار ذهن. عدم خواهی خیالی است واهی که شیطان رجیم القاء می کند تا انسان را به همان دام پوچی که خود افتاده است گرفتار نماید. خود قسم خورده که وجود را عدم و عدم را وجود جلوه خواهم داد و آدمیان را اینگونه خواهم فریفت ؛ « قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیتَنی‏ لَأُزَینَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِینَّهُمْ أَجْمَعین‏ ــــ (ابلیس ) گفت:پروردگارا! چون مرا گمراه ساختى، من نیز در زمین امور را در نظرشان زینت مى‏دهم، و همگى را گمراه خواهم ساخت » (الحجر:۳۹ ) و با همین ترفند بود که آدم و حوّا (ع) را فریفت و امور عدمی را برایشان وجودی جلوه داد « فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیطانُ لِیبْدِی لَهُما ما وُورِی عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما وَ قالَ ما نَهاکُما رَبُّکُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَهِ إِلاَّ أَنْ تَکُونا مَلَکَینِ أَوْ تَکُونا مِنَ الْخالِدین‏ ــــــ پس شیطان آن دو را وسوسه کرد، تا آنچه را از اندامشان پنهان بود ، آشکار سازد؛ و گفت: پروردگارتان شما را از این درخت نهى نکرده مگر به خاطر اینکه (اگر از آن بخورید) فرشته خواهید شد، یا جاودانه خواهید ماند.» (الأعراف:۲۰) ولی هیهات که شیطان همواره منادی و مبلّغ عدم است و خدای تعالی همگان را به وجود فرا می خواند. « أَ وَ مَنْ کانَ مَیتاً فَأَحْییناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یمْشی‏ بِهِ فِی النَّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیسَ بِخارِجٍ مِنْها کَذلِکَ زُینَ لِلْکافِرینَ ما کانُوا یعْمَلُون‏ ــــــ آیا کسى که مرده بود، سپس او را زنده کردیم، و نورى برایش قرار دادیم که با آن در میان مردم راه برود، همانند کسى است که در ظلمتها باشد و از آن خارج نگردد؟! این گونه براى کافران، اعمالی که انجام مى‏دادند، تزیین شده است. » ‏(الأنعام:۱۲۲) آری آنکه رهسپار به سوی وجود محض و نور مطلق است با آنکه پشت به وجود نموده و در ظلمت امور عدمی افتاده است یکسان نیست. آنکه خدا را وجود محض و صاحب تمام اوصاف کمال می داند و خود را مظهر اسماء او می یابد با آنکه خدا را یا انکار می کند یا اوصاف عدمی چون ظلم و بی حکمتی را به وجود محض نسبت می دهد ، یکسان نیست. و عجب این است که اینان هنوز در نیافته اند که عدل و حکمت از اوصاف ذاتی وجودند و ظلم و بی حکمتی ، اموری عدمی هستند و لایق وجود محض نمی باشند ولی پندارشان چنان بر آنان جلوه نموده که امور عدمی را به وجود محض نسب می دهد. حاصل سخن اینکه تمام مشکلات از عدم است و عجب از برخی انسانها که می خواهند از دست عدم به دامان عدم فرار کنند. و چگونه توان شگفت زده نشد از آن کس که تاب عدم سلامتی و نقض عضو و نقص مال را ندارد و از کوچکترین عدمها به ناله می افتد ولی در زبان طالب عدم بزرگتر است.

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

2
دیدگاه ها

صحبت

حضرتعالی می فرمایید خدا فرشتگان و جن ها…را به صف کرد تا آدم را به عنوان موجودی بر تر به آنها معرفی نماید.
حضور خداوند٬ مادی٬ از راه شنیداری یاحسی …چگونگی را فقط به اندازه ی داستانی کودکانه قابل برداشت است. خلق انسان از سوی خداوند متعال دلایلی متق و قویتری را می طلبد.
متشکرم