سرخط خبرها

شبهات پیرامون داستان های قرانی دربرگیرنده ی شق القمر و داستان کشتی نوح و … !

پرسش:
چند سوال اعتقادی در مورد قران دارم که اگر میشود محبت کنید سوالتم دقیق مورد برسی قرار بگیرد ۱فصاحت و بلاغت قران:خیلی ها مثل تئودور نلدکه، پدر علم مطالعات قرآنی در اروپا، قران را معیوب و پر از اشتباهات ادبی می دانند نمی توان گفت همه دنبال هوا و هوس دنیوی هستند؟ و طبق تحقیقات خودم هم سوره هایی که در جواب تحدی می اورند را هم مسلمانان با دلایلی هر چه بتوانند بتراشند رد می کنند مثلا می گویند از نظر محتوا پوچ است و باید حقایق نابی داشته باشد که در قران هم نباشد و برای مثال ایه اول سوره حمد را مثل می زنند و میگویند ببینید این ایه حقیقت نابی را گفته! ستایش مخصوص پروردگار جهانیان است! چیزی بیش از این است چرا این قدر قران را بیهوده بزرگ می کنیم تازه ما که هیچ از عربی نمی دانیم چرا باید طرف شما را بگیریم؟ ایا این بهانه گیری نیست هر چه می اورند یا از نظر ادبی رد می کنید یا می گویید از نظر محتوا پوچ است خودمانیم! خب خود قران هم پر از ایراد ادبی است این چه معجزه ای است که نباید برای همه قابل فهم باشد یک ژاپنی که هیچ از عربی نمیداند یکی می گوید این سوره شکل قران است یکی می گوید نه چرا باید حرف شما قبول شود؟ ما که هیچ از عربی نمی دانیم وقتی در اینترنت عده ای سوره ای از قران را پر از اشتباهات دستوری می دانند و شما نه اخر ما که استدلال های هیچ کدام طرف دعوا را نمی فهمیم چه کنیم پس قران از طرف خدا نمی تواند باشد چون باید برای همه قابل فهم باشد ۲خشونت در قران و اسلام: واقعا به عقل می شود پذیرفت که یک کافر به خاطر کفر به خدا هر چند بزرگترین گناه باشد این گونه در قیامت عذاب شود اب مذاب روی او بریزند تا ابد بسوزد و در بقیه احادیث در مورد جان دادن- قبر برای مثلا بیحجاب. گویی یک بیمار روانی ای عذاب ها را تعیین می کرده؟ قرن بیست و یک است عصر فهم است چه طور انتظار دارید این مطالب پوچ را بپذیریم؟ اشتباهات علمی قران که باز رد می کنید و ما نمی توانیم این چنین استدلال ها را از دو طرف دعوی بفهمیم؟ سورهٔ ۸۶ آیه‌های ۵ تا ۷ می‌گویند «پس انسان بنگرد که از چه آفریده شده‌است؛ از آبی جهیده آفریده شده‌است‏؛ که از میانهٔ پشت [ستون فقرات] و سینه‏‌ها [استخوان‌های سینه] بیرون آید پیش‌بینی ایمان آوردن اهل کتاب سورهٔ ۲۸ آیهٔ ۵۲ می‌گوید:۲۸:۵۲۲۸:۵۲ ۲۸:۵۲ « الَّذِینَ آتَینَاهُمُ الْکِتَابَ مِن قَبْلِهِ هُم بِهِ یؤْمِنُونَ » « کسانی که قبل از این، کتاب به ایشان داده‏‌ایم، آنان به این ایمان می‌آورند -که اینطور نشد- به نحوی می گویید نه منظور عده ای از انهاست. از این مطالب نا مفهوم در قران زیاد است که مفسرین به نحوی جواب می پیچانند. این چه معجزه روشنگری است؟ و مثلا به نوح دستور داده شده، از هر حیوانی یک زوج به کشتی ببرد. مارگولیز و شوارتس حدس می زنند، در این دنیا ۱۰ میلیون نوع حشره وجود دارد. آیا بردن و جای دادن ۱۰ میلیون حشره در کشتی نوح امکان پذیر بوده است؟ درست است که حشره جای زیادی اشغال نمی کنند، ولی حیوانات بزرگتر که چنین نیستند. بهتر است به این بحث نظری بیفکنیم. همان دانشمندان تخمین زده اند که در دنیا ۵۰۰۰ نوع خزنده، ۹۰۰۰ نوع پرنده، ۴۵۰۰ نوع پستاندار وجود دارد. آیا می توان در خیال به پندار نوعی کشتی پرداخت که بتواند ۴۵۰۰ نوع حیوان گوناگون را در خود جای دهند؟ هر زوج از هر حیوانی، از مارها گرفته تا فیل ها، از پرنده ها گرفته تا اسب ها، از اسب های آبی گرفته تا کرگدن ها، در حدود ۹۰۰۰۰ حیوان را تشکیل می دهند. چگونه نوح توانست با شتاب به این همه حیوان دسترسی پیدا کند؟ یا شق القمر که هیچ سند علمی ندارد محتوای قران: حشویات قران یک طرف که مسائلی صدها بار تکرار شده -به مسایلی پرداخته شده که در شان کتابی که به اصطلاح از طرف خداست و برای همیشه است نمی باشد مثل سوره ابولهب و بخش مدنی قرآن که آکنده ‌است از مطالب مربوط به نزاع‌های میان محمد و همسرانش یا نزاع‌ها، حسادت‌ها و رقابت‌های همسران محمد میان خود. وجود کشمکش‌های خصوصی چیز تازه یا عجیبی نیست. آنچه شگفت تواند بود انعکاس این مسائل در کتاب به اصطلاح هدایت بشری‌ است ۳مطالب و مفاهیم قران بدیع نیست یک سری داستانهای تکرار شده در گذشته و کتبهای دینی دیگر اگر شما واقعا اعتقاد ارید-ما که نداریم-حوصله به خرج بدهید و سوالاتم را همه اش را دقیق جواب دهید با تشکر.

پاسخ:
۱ـ آیا تئودور نولدِکه، خداست؟ یا پیغمبر معصوم و صاحب معجزه است؟ یقیناً هیچکدام نیست؛ پس مثل دیگران احتمال خطا دارد. لذا ما هیچ ادّعایی را نمی توانیم از او بپذیریم مگر آنکه بر ادّعای خودش دلیل موجّه و معتبر ارائه کند؛ در حالی که کتاب او پر است ادّعاهای بدون دلیل و نیز پر است از ادّعاهایی که اسنادشان از نظر متخصّصان فنّ تاریخ، ارزش ندارند. غربی ها سعی نموده اند به او یک موقعیّت و شهرت کاذب بدهند تا بتوانند ادّعاهای بدون دلیل و سخنان سست او را هم تحت تأثیر آن موقعیّت و شهرت کاذب، به خورد مخاطبانش بدهند؛ در حالی که نزد اهل خرد، ادّعا خود به خود ارزشی ندارد؛ بلکه دلیل موجّه می طلبد؛ و صرف اینکه بیان کننده ی یک ادّعا شهرت دارد، دلیل نمی شود که خود آن ادّعا هم درست است.
از اینها گذشته، چطور یک آلمانی ـ که عربی را برای تدریس و تحقیق آموخته ـ میزان ارزش ادبی قرآن را فهمید ولی صدها ادیب عرب اصیل آن را نفهمیدند؟ چطور عدّه ای به قضاوت یک آلمانی زبان در باب زبان قرآن اهمّیّت می دهند و این همه قضاوتهای ادبای برجسته ی عرب زبان را نادیده می گیرند؟!
ما افرادی اروپایی را می شناسیم که دکترای ادبیّات فارسی دارند، امّا وقتی همین شخص فارسی حرف می زند، از صد تا جمله ی فارسی، پنجاه جمله اش را غلط ترکیب می کند. حال اگر چنین کسی در مورد دیوان حافظ یا گلستان سعدی دست به قضاوت بزند، کدام عاقلی قضاوت او را با قضاوت مثلاً استاد جلال الدین همایی یا استاد فروزانفر یا استاد نفیسی یا استاد شهیدی یا علّامه دهخدا یا استاد معین و امثال اینها مورد قیاس قرار می دهد؟! یک دارنده ی مدرک دکترای ادبیّات فارسی غربی، خیلی هنر کند می تواند دبیر اوّل دبیرستان شود. بلی چون در کشور خودشان، قحط استاد ادبیّات فارسی هست، می شود استاد دانشگاه.
این جناب تئودور نولدِکه را چه کسی به عنوان ادیب و متخصّص زبان عربی می شناسد؟ شما مجامع ادبی عرب را بگردید! ببینید آیا کسی این شخص را به عنوان متخصّص در ادبیّات عرب قبول دارد؟! ابداً کسی او را قبول ندارد. او حتّی در زبان خودش هم اهل ادب نیست کجا رسد در یک زبان بیگانه؛ آن هم عربی که یکی از دشوارترین و پر پیچ و خمترین ادبیاتها را دارد.
پس قضاوت چنین کسی در مورد ادبیّات قرآن، نزد اهل تخصّص در ادبیّات عرب، حتّی پشیزی هم ارزش ندارد. قضاوت او در ادبیّات عرب همان اندازه ارزش دارد که قضاوت بنده در زبان انگلیسی. قضاوت او در باره ی قرآن همان اندازه ارزش دارد که قضاوت بنده در مورد آثار شکسپیر.
ـ سوابق تئودور نولدِکه
ویکی پدیا، سوابق تحصیلی او را این گونه بیان نموده است.
نولدکه در سال ۱۸۳۶ میلادی در شهر هامبورگ به دنیا آمد. دوران تحصیلی خود را در آلمان گذراند و بویژه تحصیلات عالی را در دانشگاههای گوتینگن و برلین طی کرد و نیز برای تحصیل به وین پایتخت اتریش و لیدن در جنوب هلند رفت. تئودور نولدکه، در زبانهای سامی (عربی، سریانی، عبری و آرامی…) تخصص پیدا کرد و با زبان فارسی نیز به خوبی آشنا شد. در سال ۱۸۶۱ یعنی در ۲۵ سالگی به مقام استادی در دانشگاه گوتینگن در رشته زبانهای سامی و تاریخ اسلام نایل آمد.
حال خودتان عاقل باشید و قضاوت کنید. این جناب مثلاً در هفت سالگی مدرسه رفته، حدود ۱۲ سال طول می کشد تا دبیرستان را تمام کند؛ یعنی در ۱۹ سالگی. بعد وارد دانشگاه می شود و در آلمان و ارتریش و هلند، تخصّص می گیرد در زبان عربی، سریانی، عبری، آرامی، فارسی و … ؛ و نیز تخصّص می گیرد در تاریخ اسلام؛ و در ۲۵ سالگی، استاد دانشگاه می شود در این رشته ها.
یعنی در شش سال، این جناب این همه زبان یاد می گیرد آن هم نه در حدش مکالمه، بلکه در حدّی که بتواند قرآن ترجمه کند و از ادبیّات عرب سر در بیاورد. و متخصّص در تاریخ اسلام می شود؛ آن هم در حدّ استادی تاریخ. در حالی که یک نفر در ایران خودمان، باید حدّ اقلّ باید هشت سال درس تاریخ بخواند تا بتواند استاد تاریخ اسلام بشود؛ البته فقط استاد تاریخ اسلام نه کسی که صاحب نظر تلقّی شود. برای صاحب نظر شدن در تاریخ اسلام، چنین کسی حدّ اقلّ باید ده سال کار تحقیقی مداوم داشته باشد.
امّا در باب زبان، فقط متخصّص شدن در ادبیّات فارسی، حدّ اقلّ هشت تا ده سال زمان می برد. در زبان عربی، این مدّت باز هم بیشتر است. حتّی اگر کسی نابغه هم باشد، باز همین زمان را باید صرف کند؛ چون تاریخ و ادبیّات ریاضیّات نیستند که نبوغ باعث جهش شود. اینها علوم نقلی اند و باید جمله به جمله خوانده شوند؛ و خواندن زمان می طلبد.
نتیجه آنکه: این آقای تئودور نولدِکه در کشور خودش استاد بوده؛ اگر در کشور ما بود، کسی حتّی او را به عنوان دبیر دبیرستان هم استخدام نمی کرد. چگونه کسی در دانشگاه آلمان و اتریش و هلند می شود استاد ادبیّات عرب؟! زبان عربی، زبان انگلیسی نیست که همه جای دنیا مدرّسان جا افتاده داشته باشد. زبان عربی در دانشگاه آلمان، مثل زبان چینی یا آلمانی است در دانشگاههای ایران.
نودکه چندین کتاب در مورد اسلام و ایران نوشته است؛ که کتاب تاریخ قرآن جایزه ی آکادمی فرانسه را به خود اختصاص داد. سوال این است که چرا آکادمی فرانسه به این کتاب جایزه می دهد؟ دقیقاً به همان دلیل که به کتاب آیات شیطانی سلمان رشدی جایزه می دهند.
نولدکه کتابی با عنوان «حماسه ملی ایران» را هم دارد. او در این کتاب را درباره ی شاهنامه فردوسی نوشته و بزرگ علوی آن را به فارسى برگردانده است. ادیب بزرگوار، سعید نفیسی در خلال مقدمه‌اى که بر این کتاب نگاشته، خرده‌گیرى‏هایى از کتاب مزبور نموده است.
یک سوال:
غربی های زیادی درباره ی قرآن و اسلام اظهار نظر نموده اند مثل: گوته شاعر بزرگ آلمانی، آلبرت آینشتین، هانری کربن فرانسوی، لوئی ماسینیون فرانسوی و پرفسور آرتور آربرى. امّا چرا از بین اینها، غربی ها این آقای تئودور نولدِکه را بزرگ کرده اند؟ مثلاً چرا پرفسور آرتور آربرى را بزرگ نکرده اند؟ او هم خاورشناس است؛ تازه بعد از نولدکه هم آمده و تحقیقات او را دیده است؛ ولی تابع نولدکه نیست؛ بلکه برعکس اوست. این آقای پرفسور آرتور آربری که قرآن را به زبان انگلیسی ترجمه کرده گفته است:
« زمانى که به پایان ترجمه ی قرآن نزدیک مى‏شدم سخت در پریشانى به سر مى‏بردم، اما در طول ایام پریشانى، قرآن نویسنده را چنان آرامشى مى‏بخشید و چنان حفظ مى‏کرد که براى همیشه رهین منّتش گردید. از این جهت، من سپاس خود را به آن قدرتى که به بشر الهام نمود و به آن پیامبرى که نخستین بار این صحیفه را ابلاغ کرد تقدیم مى‏دارم. … در تمام این مدت که وظیفه ی مطلوب خود را انجام مى‏دهم خاطرات آن شب هاى رمضان را به یاد مى‏آورم؛ آن هنگامى که در ایوان خانه ی جزیره مانند خود نشسته بودم در حالى که مدهوش و شیفته و فریفته الحان خوش قرآن شیخ ریش سفید همسایه بودم که با لذت زیاد و اشتیاق تمام براى مؤمنان و پرهیزکاران قرآن تلاوت مى‏کرد. و من در حالى که دیانت اسلام ندارم، قرآن را خواندم تا آن را درک کنم و به تلاوت آن گوش دادم تا مجذوب آهنگ هاى نافذ و مرتعش کننده‏اش شوم و تحت تأثیر آهنگ هایش قرار گیرم و با همان کیفیت که مؤمنان نخستین و واقعى داشتند نزدیک گردم تا آن را بفهمم. در برابر آن زحمات، این نعمت عظمى که درک قرآن است برایم حاصل شد، لذا این اثر ناقص – یعنى ترجمه ی خود – را به یاد آن خاطرات رؤیاانگیز شبهاى مصر اهدا مى‏کنم .»
حتّی از خود تئودور نولدکه هم تمام حرفهایش را نقل نمی کنند. مثلاً او گفته است:
« قرآن با منطقی علمى و روش اطمینان بخش و قانع کننده ای که دارد دلهاى شنوندگان خود را به سوى خویش توجه داده و آنها را طرف خطاب قرار می دهد، و همواره بر دلهاى کسانى که از دور با آن مخالفت می ورزند تسلط یافته و آنها را به خود می پیوندد .فضیلت قرآن با داشتن سادگى و بلاغت خاص خود به اوج کمال رسیده است . این کتاب توانست از مردمى وحشى و بى تربیت ، ملتى متمدن ایجاد کند که تعالیم و تربیت دنیاى خویش را برعهده گرفتند .»
کتاب او، از این سخنان هم دارد؛ امّا عیبهای زیادی هم دارد؛ و البته باید هم داشته باشد. چون تحقیقات او در بسیاری از موارد، ناقص، و سواد عربی اش در خیلی جاها لنگ می زند. همان گونه که وقتی در مورد فردوسی حرف می زند، خیلی جاها گرفتار توهّمات می شود؛ و نقص شناختش از ادبیّات و فرهنگ ایرانی، کار دستش می دهد.

۲ـ این در به آن در
چرا برخی ها چند نفر مثل تئودور نولدِکه را این همه بزرگ می کنند، امّا آن همه اعترافات دیگر نامداران غربی را نمی بینند؟
در اینجا برای اینکه نشان دهیم در بین غیر مسلمین نیز افراد منصف و بدون تعصّب وجود دارند، که حاضرند یافته های خود را در باب قرآن و اسلام بیان نمایند، نمونه هایی چند از کلماتشان را ذکر می کنیم.
برای پرهیز از تطویل مطلب، آدرس تک تک این سخنان را نمی آوریم ؛ ولی در پایان این بخش، منابعی را معرّفی خواهیم نمود که می توانید این اعترافات را همراه با آدرسهایشان در آنها بیابید.

ویل دورانت در تاریخ تمدن می‏گوید :
« ظاهراً هیچ کس در این فکر نبود که وی ( رسول اکرم ) را نوشتن و خواندن آموزد . در آن موقع هنر نوشتن و خواندن به نظر عربها اهمیتی‏ نداشت‏، به همین جهت در قبیله قریش بیش از هفده تن خواندن و نوشتن نمی‏دانستند . معلوم نیست که محمد شخصا چیزی‏ نوشته باشد . از پس پیمبری کاتب مخصوص داشت . معذلک معروف‏ترین و بلیغ‏ترین کتاب زبان عربی به زبان وی جاری شد و دقایق امور را بهتر از مردم تعلیم داده شناخت.»

جان دیوت پورت
GHON DAVEN PORT
دانشمند و اسلام شناس نامدار انگلیسى (۱۷۸۹ – ۱۸۷۷ م)
« براى این که قدر و منزلت قرآن به خوبى دانسته شود باید در نظر داشت هنگامى که پیامبر (ص) قیام نمود، فصاحت و بلاغت کلام، اهمیتى به سزا داشت، و شعر و خطابه به اوج اعتبار رسیده بود. قرآن تا آن حد معجزه جاوید شناخته شده است که محمد (ص) آن را دلیل قوى و مؤید رسالتش اعلام نمود، و آشکارا فصیح‏ترین مردان آن روز عربستان را به مبارزه دعوت کرد، تا یک سوره مانند قرآن بیاورند و نتوانستند بیاورند.»

جان دیون پورت در کتاب عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن می‏گوید :
« درباره تحصیل و آموزش ، آنطوری که در جهان معمول است ، همه‏ معتقدند که محمد تحصیل نکرده و جز آنچه در میان قبیله‏اش رایج و معمول‏ بوده چیزی نیاموخته است.»

جان دیون پورت باز می گوید:
« قرآن محسّنات زیادی دارد و دو نکته آن بسیار مهم است. اول تکریم و تعظیم نسبت به خداوند و منزه دانستن او از صفات نقص و جنبه های اغراض نفسانی. دوم، وارستگی قرآن از بیان و اندیشه مخالف تقوا، حیا و عفت. در حالی که این نواقص در کتب یهود زیاد دیده می شود.»

کونستان ورژیل گیورگیو در کتاب محمد پیغمبری که از نو باید شناخت‏ می‏گوید :
« با اینکه امّی بود ، در اولین آیات که بر وی نازل شده صحبت از قلم‏ و علم ، یعنی نوشتن و نویسانیدن و فرا گرفتن و تعلیم دادن است . در هیچیک از ادیان بزرگ این اندازه برای معرفت قائل به اهمیت نشده‏اند و هیچ دینی را نمی‏توان یافت که در مبدا آن ، علم و معرفت اینقدر ارزش و اهمیت داشته باشد . اگر محمد یک دانشمند بود ، نزول این آیات در غار تولید حیرت نمی‏کرد ، چون دانشمند قدر علم را می‏داند ، ولی او سواد نداشت و نزد هیچ آموزگاری درس نخوانده بود . من به مسلمانها تهنیت‏ می‏گویم که در مبدا دین آنها کسب معرفت اینقدر با اهمیت تلقی شده»

ادموند بورگ
ADMOND BORG
شخصیت سیاسى انگلستان
« قرآن یا قانون محمدى قانونى است که شامل تمام طبقات اجتماع گردیده و آن ها را به یکدیگر پیوند مى‏دهد، قانونى است که به عالى‏ترین نظام قضائى و بهترین روش علمى و بزرگترین رسم قانون‏گذارى ترتیب و تنظیم یافته است»

پرفسور مونتگمرى وات
monte gmary watt
محقق انگلیسى
« قرآنى که فعلاً در دست است خواه به زبان اصل عربى باشد یا ترجمه انگلیسى آن مجموعه‏اى است از وحى و الهاماتى که محمد (ص) دریافت داشته است به طور کلى خدا گوینده است و مخاطب آن ها محمد (ص) یا مسلمانان یا عموم خلایق مى‏باشند. بنابر عقیده مسلمانان قرآن کلام خداست و محمد (ص) خود نیز با این دید به آن مى‏نگریسته. مخاطب قرآن عرب قرن هفتم است لذا نه تنها مى‏بایست کاملاً به زبان عربى باشد بلکه مى‏بایست خود به خود به شما نمایانده شود، و همین خود ارزش مهم غیر از ارزش ادبى است.اگر کتابى از قلب بیرون آمده باشد به تمام قلب ها نفوذ خواهد کرد. تمام صنایع و شاهکارهاى نویسندگى در مقابل آن بسیار کم ارزشند، مى‏توان گفت: که اولین صفت مشخص سادگى و روشنى قرآن است و با چنین طرزى آغاز مى‏گردد. حقیقت و واقعیت به تمام معنى به نظر من یکى از شؤون بزرگ قرآن است. بالاخره این اولین و آخرین هنر کتابى است که موجب بروز انواع هنرها مى‏گردد و هرگونه ارزش و احترام را براى پیرو خود به وجود مى‏آورد.»

لادین کوبولد
Isdien Kobold
انگلیسى
« تأثیر قرآن در پیشرفت عرب و ایجاد تمدن بزرگ قانون قابل انکار نیست. قرآن عرب ها را به جهانگردى وادار نمود، به آن ها نیرو و توانائى الهى بخشید تا توانستند به سهولت امپراطوری هاى بزرگى را نابود سازند و در مقابل، حکومت عادلانه‏اى را تشکیل دهند . بزرگ ترین فاتحان و جنگجویان با سال ها صدمات و فداکاری ها نتوانستند چنین قدرتى را از خود در تاریخ باقى گذارند. به راستى قرآن را جمال و زیبائى خیره کننده است که زبان از تقریر و خامه از تحریر آن عاجز است زیبائى، گیرائى، شیرینى و نظم صحیح که تأثیر آن را هیچ کتابى ندارد. این کتاب از بسیار خواندن کهنه نمى‏شود، کلمات با وزن و سجع دارد ولى در آن سجع و وزنى پیدا نیست، شیرین‏تر از شعر است ولى شعر نیست این اعجاز فقط از آن قرآن است.»

سر ویلیام موئیس
SIR WILLIAM MAUIES
دانشمند و مورخ انگلیسى (۱۸۱۹ – ۱۹۰۵ م)
« قرآن محمد (ص) کتابى است پر از دلائل واضح منطقى و مسایل بى شمار علمى و قوانین قضائى و حقوقى و دستورات عالیه که براى حفظ حیات اجتماعى و مدنى در این کتاب مقدس با عبارات ساده و در عین حال محکم و منظم آمده است که خوانندگان را مجذوب مى‏نماید.»

لورد هیدلى
LOARD HEADLY
متفکر و دانشمندان بزرگ انگلیسى
« قرآن بزرگ ترین فضیلت تقوا و نیکوکارى را به برادران مسلمان و پیروان اسلام مى‏آموزد در این موضوع پاى حقیقت و عدالت را سخت بالا گرفته مى‏گوید: مبادا نفرت و خصومت شما اى گروندگان به اسلام نسبت به تقوى از اجراى عدالت و انصاف بازتان دارد، سعى کنید عدل را در هر نقطه و درباره هر کس مى‏باشد مراعات کنید.
در قرآن مکرر از توحید سخن مى‏راند ظاهراً چنین فهمیده مى‏شود که خداوند گذشته از توحید و یگانگى خودش نظر دیگرى داشته است: او مى‏خواهد یک حس اصالت بزرگ و وحدت خلقت و تساوى مردمان را به بشر تعلیم دهد تا اجتماع کنونى «سوسیالیزم و یا کمونیزم و دموکراسى» که امروزه ضمانت زندگى بشر را عهده‏دار شده‏اند جمله از این قانون و مساوات و تعمیم او سرچشمه گرفته‏اند. بنازم به عظمت قرآن و قوانین متین و بى نظیر او.»

برسورت اسمث
ber sort smess
عالم انگلیسى (۱۸۱۵ – ۱۸۹۲ م)
« معجزه خالده پیامبر که مدعى آن بود قرآن است و پیامبر با قرآن فرستاده شده است در حالى که این کتاب مشتمل بر دستور شرائع و عبادات، اخبار امم، روشن کننده مملکت و حقائق است، و این بزرگ ترین معجزه براى پیامبر، حضرت محمد (ص) بود و الحق مى‏توان گفت این معجزه است.»

فردگیوم
Fred Gium
استاد دانشگاه لندن، دانشمند انگلیسى (متولد ۱۸۸۸ م)
« قرآن، کتابى است جهانى، که ادبیات خاصّى دارد که نمى‏توان تأثیر آن را در ترجمه حفظ کرد. قرآن آهنگ خاص و زیبائى عجیب و تأثیر عمیقى دارد، که گوش انسان را نوازش مى‏دهد. بسیارى از مسیحیان عرب، تحت تأثیر شیوه ادبى قرآن قرار گرفته‏اند. قرآن بسیارى از مستشرقین را نیز به خود جلب کرده است، هنگامى که قرآن خوانده مى‏شود ما مسیحیان مى‏بینیم که اثرى جادویى دارد که توجه شنونده را به سوى جملات عجیب و اندرزهاى عبرت‏انگیز خود، جلب مى‏کند. وجود چنین امتیازاتى این طرز تفکر را مى‏بخشد که قرآن قابل رقابت نیست. و حقیقت این است که در ادبیات عربى با آن همه گستردگى که در نثر و شعر دارد چیزى که بتواند مقارنه و موازنه با قرآن کند یافت نمى‏شود.»

استانلى لین پول
stanley lane poole
دانمشند انگلیسى (۱۸۳۲ – ۱۸۹۵ م)
« پیامبر اسلام یکى از بزرگ ترین و عالى‏مقام‏ترین شخصیت هاى تاریخ جهان است و کتابش همان قرآن مى‏باشد که مجموعه‏اى از وحى‏هاى الهى و شاهکار زبان عربى است.بر مبنا و اساس این کتاب (قرآن)، فرهنگ و تمدنى به وجود آمد که مغرب زمین هم به آن مدیون است.»

جان ویلیام در پر
Draper .G.W
دانشمند انگلیسى
« قرآن تذکرات عالى اخلاقى و دستورات زیادى دارد. سبک انشاء قرآن طورى تنظیم شده است، که ما به هیچ صفحه‏اى مراجعه نمى‏کنیم جز آنکه عالى‏ترین چیزى را که همه کس بایستى پسندیده و تصدیق کند، در آن خواهیم یافت، این بنیاد مخصوص که به صورت تکه‏هاى کوتاه کوتاه است، مطالب، شعارها و قوانینى را به ما مى‏آموزد که به خودى خود کامل بوده و براى عموم در تمام حوادث و احتیاجات زندگى مناسب و قابل استفاده است.»

کرنیکو
Kernico
دانشمند انگلیسى
« «کرنیکو» در حضور اساتید ادبیات، در پاسخ کسى که درباره اعجاز بلاغى قرآن سئوال کرده بود، گفت: براى قرآن، برادر کوچکى است، به نام نهج‏البلاغه، آیا براى کسى امکان دارد، مانند نهج البلاغه که برادر کوچک تر قرآن است بیاورد؟ تا ما را مجال گفتگو در امکان آوردن کلامى بلیغ، نظیر قرآن باشد.»

پرفسور آرتور آربرى
artur gan arberi
دانشمند و خاورشناس انگلیسى (۱۹۰۵ – ۱۹۶۹ م)
« زمانى که به پایان ترجمه قرآن نزدیک مى‏شدم سخت در پریشانى بسر مى‏بردم، اما در طول ایام پریشانى، قرآن نویسنده را چنان آرامشى مى‏بخشید و چنان حفظ مى‏کرد که براى همیشه رهین منّتش گردید. از این جهت، من سپاس خود را به آن قدرتى که به بشر الهام نمود و به آن پیامبرى که نخستین بار این صحیفه را ابلاغ کرد تقدیم مى‏دارم. … در تمام این مدت که وظیفه مطلوب خود را انجام مى‏دهم خاطرات آن شب هاى رمضان را به یاد مى‏آورم؛ آن هنگامى که در ایوان خانه جزیره مانند خود نشسته بودم در حالى که مدهوش و شیفته و فریفته الحان خوش قرآن شیخ ریش سفید همسایه بودم که با لذت زیاد و اشتیاق تمام براى مؤمنان و پرهیزکاران قرآن تلاوت مى‏کرد. و من در حالى که دیانت اسلام ندارم، قرآن را خواندم تا آن را درک کنم و به تلاوت آن گوش دادم تا مجذوب آهنگ هاى نافذ و مرتعش کننده‏اش شوم و تحت تأثیر آهنگ هایش قرار گیرم و با همان کیفیت که مؤمنان نخستین و واقعى داشتند نزدیک گردم تا آن را بفهمم. در برابر آن زحمات، این نعمت عظمى که درک قرآن است برایم حاصل شد، لذا این اثر ناقص – یعنى ترجمه خود – را به یاد آن خاطرات رؤیاانگیز شبهاى مصر اهدا مى‏کنم .»

سرکوویلیام
SIR KUE WILLIAM
شخصیت مشهور انگلیسى
« به گفته تمام خاورشناسان دنیا قرآن به منتهاى درجه فصاحت و بلاغت نازل گشته و سبک و اصول انشاء آن به پایه اعجاز رسیده »

ج. م. رود ویل
Rodwel .G.M
اسلام‏شناس انگلیسى
« رود ویل، در مقدمه‏اى که بر ترجمه قرآن نوشته و در سال ۱۸۷۶ م به طبع رسیده، چنین نظر داده است:
باید اعتراف کرد که قرآن، بواسطه ارشادات عالیه و نظریات عمیقش سزاوار است که مورد توجه کامل قرار گیرد.این کتاب، همان روح قوى مى‏باشد که یک ملت نادان و فقیر را منقلب ساخت و تمدن نیرومندى را که رونقى کامل داشت به وجود آورد. تمدنى که بال هاى خود را از سمت مغرب تا اسپانیا و از سمت مشرق، به حدود هند گسترش داد و در اندک زمانى امپراطورى بزرگى را تأسیس نمود. قرآن، مقام والائى دارد، زیرا نام خداوند و خالق جهان و ستایش او را در میان ملل بت پرست، نشر داد و آن را به همه کس اعلام نمود.اروپا باید فراموش نکند که مدیون قرآن است. همان کتابى که آفتاب علم را در میان تاریکى قرون وسطى در اروپا، جلوه‏گر ساخت»

مرمادوک
mermadok
محقق انگلیسى
« آیات و کلمات قرآن در قلب و زبان ما جاى گرفته و با گوشت و خون و استخوان ما و آنچه در وجود ماست در آمیخته است»

جورج سیل
sale .G
دانشمند انگلیسى( ۱۶۹۷ – ۱۷۳۶ م)
اسلوب قرآن زیبا و فیاض است و در اکثر موارد، اسلوب را شیرین‏تر و لطیف‏تر و با جلال‏تر مى‏یابیم، به خصوص در جائیکه پاس صحبت از عظمت و بزرگى و جلالت خداوندى به میان باشد.عجب این که قرآن با همین اسلوبش اذهان همه شنوندگان را اسیر و پایبند خود مى‏کند اعم از این که آنان از مؤمنان به قرآن باشند یا از معارضان و مبارزانش؛ منتهى دسته اخیر مجذوبیت و دلباختگى خود را این گونه توجیه مى‏کنند که آنان به وسیله قرآن و اسلوب بدیعش، سحر مى‏شوند لذا با سکوت محض و اعجاب و تحسین تام به قرائت و تلاوتش گوش مى‏دهند.» (قرآن بر فراز آسمانها، ص ۶۵ )

دکتر مارکس
Marks .Dr
دانشمند انگلیسى (۱۸۱۸ – ۱۸۸۳ م(
« قرآن شامل تمام پیام هاى خدایى است که در تمام کتب مقدسه عموماً براى جمیع ملل آمده و آن از جمله مسائلى است که فکر و اندیشه خداشناسى و یگانه پرستى را تأیید نموده و وحدانیت مصدرى را تثبیت مى‏کند که راهنمایان بشر و معلمان بزرگ تعلیمات خود را از آن فرا گرفته و از آن استمداد مى‏جویند. » ؛ «در قرآن آیاتى موجود است که اختصاص به طلب علم و دانش و تفکر و بحث و تدریس دارد و چاره‏اى جز این اعتراف ندارم که این کتاب محکم بسیارى از اشتباهات بشر را تصحیح کرد».

کینت گریک
Kent Greak
استاد دانشگاه کمبریج انگلستان
« من مسلمان نیستم تا بگویم قرآن کلام خدا مى‏باشد. ولى د رمدت چهارده قرن که از آمدن قرآن مى‏گذرد هیچ کس نتوانسته است در زبان عربى کلامى بیاورد که با قرآن برابرى نماید. قرآن کتابى نیست که براى یک دوره ی بخصوص آمده باشد، کتابى است جاوید براى تمام اعصار، و تا جهان است نوع بشر مى‏تواند و باید که قرآن را راهنماى زندگى خود قرار بدهد و بر طبق دستورهاى آن رفتار نماید. چرا قرآن براى یک دوره ی ب خصوص نیامده و هرگز کهنه نمى‏شود و تا روزى که نوع بشر بافى است راهنماى انسان خواهد بود؟ زیرا چیزى وجود ندارد که در قرآن نیامده باشد. هنگامى که قرآن را براى نخستین بار گشودم و تحت تأثیر آن قرار گرفتم، تصور کردم اثرى که آن کتاب در من کرده استثنائى است و در سال هاى بعد که با چندین تن از مترجمان قرآن به زبانهاى اروپائى مکاتبه کردم و بعضى از آن ها را نیز دیدم، دریافتم تأثیرى که خواندن قرآن در ما اروپائیان مى‏کند همگانى است، اما مشروط بر این که قرآن در متن اصلى خوانده شود و ترجمه قرآن در هیچ یک از زبان هاى اروپائى تاثیر متن اصلى را ندارد» (قرآن و پدیده‏هاى طبیعت از دید دانش امروز، ص ۱۹)

دیوید ساموئل مارگولیوس
David Samuel Margoliooth
استاد دانشگاه آکسفورد (۱۸۵۸ – ۱۹۴۰ م)
« قرآن قطعاً مقام بزرگى در بین کتاب هاى این جهان دارا مى‏باشد. هر چند که تازه‏ترین و آخرین کتاب الهى است اما اثرى که بر روى توده‏هاى بشریت بخشیده است قابل قیاس با سایر آن ها (که عمر طولانى‏تر دارند) نیست.این کتاب یک مرحله جدیدى در فکر بشریت ایجاد کرده و یک نوع اخلاق تازه‏اى بوجود آورده است.» (قدمى در شناخت قرآن، ص ۴۴ )

آلبرت اینشتین
بزرگترین فیزیکدان قرن
« قرآن کتاب جبر یا هندسه یا حساب نیست؛ بلکه مجموعه ای از قوانین است که بشر را به راه راست ، راهی که بزرگترین فلاسفه دنیا از تعریف و تعیین آن عاجزند ، هدایت می کند.» (راه تکامل، ج ۶، ص ۵۳)

آلبرت اینشتین(فوت ۱۹۵۵ م) در رساله ی پایانی عمر خود با عنوان « دی ارکلرونگ Die Erklärung – von: Albert Einstein – ۱۹۵۴ ، یعنی « بیانیه » که در سال ۱۹۵۴ آن را در امریکا و به آلمانی نوشته است – اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح میدهد و آن را کاملترین و معقولترین دین می داند. این رساله در حقیقت همان نامه نگاری محرمانه اینشتین با آیت الله بروجردی (فوت۱۳۴۰ش=۱۹۶۱م) است که توسط مترجمین برگزیده ی شاه ایران محرمانه صورت پذیرفته است. اینشتین در این رساله « نظریه ی نسبیت » خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از(نهج البلاغه) وبیش از همه (بحارالانوار) علامه ی مجلسی (که از عربی به انگلیسی توسط حمید رضا پهلوی(فوت۱۳۷۱ش) و… ترجمه و تحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده) تطبیق داده و مینویسد که :هیچ جا درهیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمی شود و تنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده ی نسبیّت را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند.

فردریش دیتریشی
اسلام شناس
« همین علوم و معارف مسلمین بود که اروپا را در قرن دهم میلادی جلو برد همان علومی که سرچشمه آن ها قرآن کریم بود و اروپا از این حیث به اسلام مدیون است.»

فیلیپ.ک.حِتّى
دانشمند معاصر و استاد دانشگاه پرینستون آمریکا که در باره تاریخ عرب تحقیقات ارزندهاى کرده و چندین کتاب در این زمینه نوشته است، در یکى از کتب خود به نام «تاریخ عرب» مى نویسد:
« قرآن از تمام معجزات بزرگتر است و اگر سراسر اهل عالم جمع بشوند بى تردید از آوردن مثل آن عاجز خواهند بود.»

ناپلئون بناپارت
سیاستمدار فرانسوی
« قرآن به تنهایى عهده دار سعادت بشر است.»

«ارنست رنان» فرانسوى
« در کتابخانه شخصى من هزاران جلد کتاب سیاسى، اجتماعى، ادبى و غیره وجود دارد که همه آن ها را بیشتر از یک بار مطالعه نکرده ام و چه بسا کتاب هایى که فقط زینت کتابخانه من مى باشند ولى یک جلد کتاب است که همیشه مونس من است و هر وقت خسته مى شوم و مى خواهم درهایى از معانى و کمال بر روى من باز شود آن را مطالعه مى کنم و از مطالعه زیاد آن خسته و ملول نمى شوم.این کتاب، قرآن، کتاب آسمانى مسلمین است.»

دکتر گرینیه فرانسوى:
« من آیات قرآن را که به علوم پزشکى و بهداشتى و طبیعى ارتباط داشت دنبال کردم و از کودکى آنها را فراگرفتم و کاملاً به آن آگاه بودم.بنابراین دریافتم که این آیات از هر نظر با معارف و علوم جهانى منطبق است…هر کس دست اندرکار هنر یا علم باشد و آیات قرآن را با هنر و علمى که آموخته است مقایسه کند به همان صورت که من مقایسه کردم بدون تردید به اسلام خواهد گروید، البته اگر صاحب عقلى سلیم و بى غرض باشد.»

تنورد
خاورشناس آلمانى:
« قرآن با نیروى برهان خود، شنونده را مجذوب و شیفته خود می سازد و قلوب را تسخیر می کند.همین قرآن بود که ملّت وحشى عرب را معلّم جهانیان کرد.»

هـ .ج .ولز
دانشمند و مورخ انگلیسى (۱۹۴۶ ـ ۱۸۶۶)
« در قرآن بهترین عبارات و عالیترین جملات نازل گردیده و اسلوب فصاحت و بلاغت آن به حدّى زیباست که عقول عقلا را حیران ساخته است.قرآن کتابى است ابدى و جهانى.»

دکتر «ماردیس» به دستور وزارت خارجه و وزارت فرهنگ فرانسه ۶۳ سوره از قرآن را در مدت نُهْ سال با رنج و زحمت متوالى به زبان فرانسه ترجمه کرد که در سال ۱۹۲۶ منتشر شد.وى در مقدمه اش مى نویسد:
« سبک قرآن بى گمان سبک کلام خداوند است، زیرا این سبک که مشتمل بر کنه وجودى است که از آن صادر شده، محال است که جز سبک و روش خداوندى باشد…از کارهاى بیهوده و کوششهاى بی نتیجه است که انسان در صدد باشد تأثیر فوقالعاده این نثر بى مانند را به زبان دیگر ادا کند، مخصوصاً به فرانسه که دامنه اش بسیار محدود است.»

کارلتون اس کون آمریکایى، دانشمند معروف آنتروپولوژى استاد دانشگاه ایالت پنسلوانیا ، در کتاب خود به نام کاروان مى نویسد:
« یکى از مزایاى عظیم قرآن بلاغت آن است. قرآن هنگامى که درست تلاوت شود چه شنونده به لغت عرب آشنایى داشته باشد و آن را بفهمد یا نداشته باشد و آن را نفهمد تأثیر شدیدى در او گذاشته در ذهنش جاگیر مى شود. این مزیت بلاغتى قرآن ترجمه شدنى نیست.»

نون گرونبوم NON GUNBEAUM
استاد معاصر (۱۹۰۹ – ۱۹۷۱ م)
« قرآن معجزه بدیهى محمد (ص) است، اعجاز و انحصار کتاب از جهات مختلفى جلوه میکند. پیش بینى آینده ، اطلاعات درباره وقایع مجهول گذشته، ناتوانى مردم از آوردن مشابه آن با وجود مبارزه طلبیهاى مکرر و بالاخره زیبایى بى سابقه و فصاحت مافوق اعلاى انشاء آن.»

ژوزف هور دویچ Gosef hordvich
دانشمند و خاورشناس
« قرآن، عامل بسیار شگرفى در بالا بردن فکر مسلمانان بود. قرآن، آنان را به تحقیقات علمى و پدید آوردن اندیشه ها سوق داد. قرآن، موجب و انگیزه پیشروى مسلمانان، در سرزمینهاى اروپا گردید .در آنجا هنگامى که تاریکى ها همه جا را فرا گرفته بود اینان مشعلهاى انسانیت را بر افروختند و به آستان علم، خدماتى شایان کردند.علوم گذشتگان را دگربار نیرو بخشیدند و به شرق و غرب، فلسفه، پزشکى، ستاره شناسى و معمارى آموختند و ما را در مسیر نهضت جدید علمى قرار دادند. از این رو ما هر بار که سقوط غرناطه)پایتخت مسلمانان اسپانیا) را به خاطر می آوریم، نمی توانیم از ریختن اشک، خوددارى کنیم…»

کوسن دوپر سوال مى گوید:
« مردم شرق عموماً اعتراف دارند که فکر بشر از آوردن مانند قرآن از حیث لفظ و معنا ناتوان خواهد بود، و آن آیاتى است که وقتى جعفر بن ابى طالب آن را براى نجاشى خواند اشک از دیدگان پادشاه حبشه سرازیر گردید، خردها به شگفتى مى افتد که چگونه این آیات روشن حکمت آمیز از زبان مردى درس نخوانده بیرون آمده باشد.»

بلر، Beller
خاور شناس معروف آلمانى
« لغت قرآن فصیحترین لغات عرب و اسلوب بلاغت آن طورى است که افکار را بسوى خود جذب میکند . قرآن داراى مواعظى آشکار است و به زودى براى همیشه بى معارض خواهد بود، هر کس که از این کتاب به خوبى پیروى کند زندگى آرام و گوارایى خواهد داشت .»

سدیو مورخ معروف فرانسوی :
« قرآن کتابی است جامع که خواننده را متخلق به فضائل انسانی و متّصف به کلمات روحانی می نماید. این کتاب شامل تمام اصول مذهبی است، احکام استوار آن دیدگان انتقاد کنندگان را کور ، زبان عیب جویان را لال ، گوش مغرضین را کر و در عوض قلب بشر را به حقیقت اسلام روشن کرده است.»

رنبورت مستشرق معروف :
« باید اعتراف کرد که علوم طبیعی ، فلکی ، فلسفه ، ریاضیات که در قرن دهم اروپا را زنده کرد از قرآن گرفته شده و اروپا رهین منّت اسلام است.»

ودن هامر Wooden Hammer
دانشمند آلمانى
« ما قرآن را به عنوان کتاب محمد (ص) با همان عظمت و اطمینانى می نگریم که مسلمین آن را کتاب خدا می دانند» .

ژان ژاک روسو
نویسنده فرانسوی (۱۸۷۶-۱۸۰۴)
« بعضی از مردم بعد از آنکه مقدار کمی عربی یاد گرفتند قرآن را خوانده و درست درک نمی کنند واگر می شنیدند محمد با آن لغت فصیح وآهنگ رسای عرب آنرا می خواند هر آینه به سجده می افتادند و ندا می کردند ای محمدِ عظیم ! دست مارا بگیر و به محلّ شرف و افتخار برسان . ما بخاطر یاری تو حاضریم جان خویش را فدا سازیم.»

راکستون اسکاتلندی :
« سالیان درازی در جستجوی حقیقت بودم تا اینکه حقیقت را در اسلام یافتم .سپس قرآن مقدس را دیدم و شروع به خواندن آن کردم او بود که تمام سوالات مرا جواب گفت . قرآن ابّهت و ترس را در انسان الهام می کند و درعین حال ثابت می کند که هر چه می فرماید راست است .»

جان ناس
مورخ معروف ادیان
« قرآن مکمّل و متمم حقایقی است که به طور ناقص در مذاهب و ادیان سلف وجود داشته است.»

دکتر هانرى کُربن
اسلام شناس معروف فرانسوى
« اگر قرآن خرافى بود و از جانب خداوند نبود، هرگز جرأت نمى‏کرد که بشر را به علم و تعقّل و تفکّر دعوت کند. هیچ اندیشه‏اى به اندازه قرآن محمّد(ص) انسان را به دانش فرا نخوانده است تا آن جا که نزدیک به نهصد و پنجاه بار در قرآن، از علم و عقل و فکر سخن رفته است»

ـ گوته شاعر شهیر آلمانی:
«سالیان دراز کشیشان از خدا بى خبر، ما را از پى بردن به حقایق قرآن مقدّس و عظمتِ آورنده ی آن دور نگه داشتند؛ امّا هر قدر که ما قدم در جاده ی علم و دانش نهادیم و پرده ی تعصّب را دریدیم، عظمت احکام مقدس قرآن، بهت و حیرت عجیبى در ما ایجاد نمود. به زودى این کتاب توصیف‏ناپذیر، محور افکار مردم جهان مى‏گردد».

ـ ناپلئون بناپارت، امپراطور فرانسه مى‏گوید: « امیدوارم آن زمان دور نباشد که من بتوانم همه ی دانشمندان جهان را با یکدیگر متحد کنم تا نظامى یکنواخت، فقط براساس اصول قرآن مجید که اصالت و حقیقت دارد و مى‏تواند مردم را به سعادت برساند، ترسیم کنم. قرآن به تنهایى عهده دار سعادت بشر است».

ـ مهاتما گاندى، رهبر فقید هند هم اعتقاد داشت: «از راه آموختن علم قرآنى، هر کس به اسرار وحى و حکمت‏هاى دین، بدون داشتن هیچ خصوصیت ساختگى دیگرى پى مى‏برد. در قرآن هیچ اجبارى براى تغییر دین و مذهب انسان‏ها دیده نمى‏شود. قرآن به راحتى مى‏گوید: هیچ زور و اکراهى در دین وجود ندارد».

ــ منابعی که می توانید اصل این سخنان و آدرسشان را همراه با مطالبی دیگر در باب قرآن کریم در آنها بیابید.
نظریه دانشمندان جهان درباره قرآن و محمد (ص)
اعترافات دانشمندان بزرگ جهان
حقیقت اسلام در نظر دیگران
قرآن و دیگران
قرآن در نظر اروپائیان
عذر تقصیر به پیشگاه محمد (ص)، و قرآن
اسلام از دیدگاه دانشمندان جهان
پیامبر اسلام (ص) از نظر دانشمندان شرق و غرب
قرآن و کتابهاى دیگر آسمانى
آنچه باید از قرآن بدانیم
ترجمه تصویرى و تفسیرى آهنگین سوره فاتحه و توحید، عبدالکریم بى آزار شیرازى
اسلام‏شناسى غرب
تاریخ قرآن
تاریخ و علوم قرآن

۳ـ سخنی با تئودور نولدِکه و امثال
وجود خدا با برهان عقلی اثبات می شود. از طرف دیگر، به حکم عقل، خداوند متعال حکیم است؛ و محال است کار لغو و بیهوده انجام دهد. از سوی سوم، اگر خداوند متعال، هدایت خالص و برنامه ی سعادت تحریف نشده را در اختیار بشر قرار ندهد، خلاف حکمت رفتار نموده است. پس به حکم عقل، یقیناً باید یکی از ادیان موجود، حقّ باشد؛ و کتاب مقدّس آن بدون تحریف باشد. حال می پرسیم آن دین حقّ کدام است؟ و آن کتاب تحریف نشده کدام است؟
پیروان همه ی ادیانی که ادّعای الهی بودن دارند، مدّعی اند که دین حقّ، دین آنهاست. ما نیز در اینکه آیینهای گذشته مثل آیین زرتشت و آیین مغان و مسیحیّت و یهودیّت و … هنوز هم مطالب خوبی دارند شکّ نداریم. امّا سوال اینجاست که آیا این آیین ها همچنان بر اصل الهی خود باقی مانده اند یا به مرور زمان دچار تحریفاتی شده اند؟ چون اگر ثابت شود که دینی دچار تحریفات غیر قابل شناسایی شده دیگر نمی توان از آن پیروی نمود؛ اگر چه هزاران مطلب خوب و الهی هم داشته باشد. چرا که دین صرفاً مشتی مطالب خوب نیست؛ بلکه آدرس آن جایی است که انسان باید آنجا برود؛ یعنی آدرس مقام قرب الهی است؛ و هر عاقلی می داند که با نصف یک آدرس یا با آدرس تحریف شده نمی توان به جایی رسید.
پس می پرسیم:
چرا باید دین داشت و معیار درستی یک دین چیست؟
در این که انسان نسبت به حیوانات، موجودی است ویژه با راه تکاملی خاصّ، شکّی نیست. حیوانات پاسخ نیازهای ذاتی خود را به صورت غریزه در درون خود دارا هستند؛ لذا نیازی به هدایت بیرونی ندارند. امّا انسان، تنها بخشی از پاسخ به نیازهای ذاتی خود را به صورت درونی داراست که عمدتاً نیازهای اوّلیّه هستند. این پاسخهای درونیِ ابتدایی ولی بنیادی را در بُعد مادّی ، غریزه و در بُعد معنوی و فوق مادّی ، فطرت می نامند. امّا این مقدار آگاهی درونی کافی برای تمام نیازهای مادّی و معنوی انسان نیست. از اینرو انسان دائماً در پی آن است که پاسخ بسیاری از نیازهای خود را از بیرون ذات خود به دست آورد. ضرورت وجود دین و هدایت الهی و نیاز انسان به چنین هدایتی از برون ذاتش نیز دقیقاً از همین امر ناشی می شود؛ یعنی انسان در می یابد که با قوای موجود خود ، مثل غریزه ، فطرت ، خیال و عقل قادر به پاسخ دادن به برخی از نیازهای مادّی و معنوی خود نیست؛ لذا عقل حکم می کند که خداوند حکیم باید پاسخ این نیازها را با ارسال وحی در اختیار انسان قرار دهد. چرا که خدا حکیم است و محال است حکیم نیازی بی پاسخ در وجود موجودات قرار دهد. چون لازمه ی چنین امری انجام فعل عبث است که از ساحت حکیم به دور می باشد. بنا بر این ، دین چیزی نیست جز پاسخ برخی از نیازهای مادّی و معنوی انسان که پاسخ آنها به طور طبیعی در وجود انسان نیست. بر این اساس ، تا استناد دینی به خدا اثبات نشده تبعیّت از آن ، عقلاً جایز نخواهد بود . از اینرو انبیاء(ع) برای اثبات اینکه دینشان از سوی خداست یا برهان عقلی می آوردند یا معجزه نشان می دادند که البته خود معجزه نیز مقدّمه ی یک برهان عقلی است. انبیاء (ع) با این براهین در پی آن بودند که اثبات کنند با خدا در ارتباطند و متّصل به قدرت خدا هستند که بدون رقیب است ؛ به عبارت دیگر معجزه ، امضای خدا بر پای دین حقّ و نبی صادق است ؛ امضایی که هیچکس قادر به جعل آن نیست.
پس ما انسانها دین می خواهیم چون قادر نیستیم پاسخ تمام نیازهای خود را از قوای موجود خود استخراج کنیم. بنا بر این ، نمی دانیم پاسخ نیازهای ما چه چیزهایی هستند ؛ و می دانیم که تنها خدا می داند که این پاسخها چیستند. پس ما نمی توانیم برای خدا تکلیف تعیین کنیم که چه احکامی بفرستد یا نفرستد ؛ بلکه چون به حکم عقل ، حکمت او برای ما ثابت است ، یقین داریم که هر چه او حکم کند یقیناً تأمین کننده ی سعادت حقیقی ماست. پس وظیفه ی ما انسانها این نیست که از راه شکل احکام و دستورات دین ، درباره ی درستی یا نادرستی آن قضاوت کنیم ؛ بلکه وظیفه ی ما این است که ابتدا درستی دین را اثبات کنیم بعد به احکام آن عمل کنیم. خیلی ها در طول تاریخ به نام خدا حرفها زده و بسیاری از احکام خدا را تبدیل نموده اند ، که خیلی از این سخنان جعلی یا تحریف شده ممکن است خوشایند و باب میل نفس ما باشد ، امّا آیا به صرف مورد پسند بودن می توان آنها را از جانب خدا و ضامن سعادت بشر دانست؟ حتّی ممکن است برخی از این حرفها فی حدّ نفسه درست باشند ولی تمام حقیقت و تمام فرمول سعادت نباشند ؛ بلکه امکان دارد بخشی از نقشه ی راه سعادت باشند. و روشن است که انسان با یک نقشه ی ناقص به هیچ جا نمی رسد.
حال باید پرسید که: در میان ادیان موجود ، کدامیک قادر به اثبات حقّانیّت خود هستند؛ یعنی کدام دین قادر است با اسناد و شواهد قطعی ، استناد خود به خدا را اثبات کند. آیا دین زرتشت یا یهود یا مسیحیّت قادر است اثبات کند که اوّلاً زرتشت و موسی و عیسی وجود خارجی داشته اند؟ ثانیاً به فرض وجود داشتن ، آیا قادر است اثبات کند که وی پیامبر بوده است؟ ثالثاً به فرض پیامبر بودن ، قادر است اثبات نماید که کتاب فعلی آنها عیناً همان کتاب آسمانی خود آنهاست؟ رابعاً به فرض اثبات این مطلب آیا قادر است اثبات کند که این کتاب کلّ آن کتاب است و نه قسمتی از آن؟ چون نقشه ی ناقص به درد نمی خورد. خامساً آیا این ادیان قادرند اثبات کنند که بعد از پیامبران آنها پیامبری نیامده و دین آنها را نسخ ننموده است؟
برای اینکه ما این ادیان را به عنوان فرمول سعادت و پاسخ تمام نیازهای بشر امروز بدانیم باید تمام این سوالات ـ که ملاک و معیار درستی یک دین هستند ـ جواب مثبت داشته باشند. در حالی که حتّی یکی از این سوالات هم توسّط پیروان این ادیان قابل اثبات نیستند ، کجا رسد همه ی آنها.
بودیسم که اساساً خودش ادّعای الهی بودن ندارد ؛ و بودا را هم پیامبر نمی دانند. وجود زرتشت و موسی و عیسی هم از نظر تاریخی به شدّت مورد تردید دانشمندان تاریخ می باشد ؛ و جز ادّعای خود زرتشتیان و یهودیان و مسیحیان هیچ سند تاریخی انکار ناپذیر وجود ندارد که وجود تاریخی آنها را اثبات کند؛ مسلمین هم اگر وجود این افراد را قبول دارند به گواهی تاریخ نیست بلکه به واسطه ی گزارشات قرآن کریم است. نبوّت آنها نیز برای خود آن پیروان ، با هیچ دلیل عقلی و نقلی یا معجزه قابل اثبات نیست. استناد کتاب اوستا به زرتشت و تورات به موسی نیز از حیث تاریخی مخدوش است. انجیل را هم که خود مسیحیان کتاب عیسی نمی دانند. خود زرتشتیان معترفند که اوستا سالها سینه به سینه منتقل می شده است و صدها سال بعد از زرتشت مکتوب شده است. بنا بر این ، خدا می داند در این مدّت که اوستا مکتوب نبوده چه بر سر این مطالب آمده است. خود زرتشتیان و پژوهشگران معتقدند که اوستا در اصل بسیار بزرگ بوده و بر روی دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بوده است. اوستای کنونی هشتاد و سه هزار کلمه است ؛ امّا احتمالاً اصل آن سیصد و چهل و پنج هزار و هفتصد کلمه بوده است ؛ یعنی چهار برابر اوستای کنونی. بنا بر این بر فرض اینکه این کتاب ، کتاب آسمانی باشد حجّیّت نخواهد داشت ؛ چون نقشه ای ناقص است که نمی توان به آن عمل نمود. چه بسا در بخش حذف شده مطالبی بوده که تفسیر کننده یا تخصیص و تقیید کننده ی مطالب موجود بوده است. پس با حذف آنها مطالب موجود نیز فاقد اعتبار می شوند. تورات نیز بعد از موسی (ع) حدود پانصد سال گم شد و در این پانصد سال هیچ توراتی در دست نبود. بعد از آن کسی ادّعا نمود که یک نسخه از تورات را پیدا کرده است؛ و همان تورات پیدا شد به عنوان تورات اصلی پذیرفته شد. حال از کجا باید دانست که این تورات فعلی قطعاً همان تورات موسی(ع) است؟ از کجا بدانیم که آن را خود همان شخص ننوشته است؟
همچنین هیچکدام از این ادیان قادر نیستند ثابت کنند که بعد از پیامبر آنها پیامبری نیامده است. چون هیچکدامشان در متن دینشان نیست که دین آنها دین خاتم است. پس این ادیان موجود ، در عصر حاضر تنها توده ای از ادّعاهای غیر قابل اثباتند؛ لذا عقلاً کسی نمی تواند تابع آنها باشد؛ و اگر تابع آنها شد، نزد خدا حجّتی نخواهد داشت.
پس جز اسلام هیچ دینی وجود ندارد که بتواند از عهده ی اثبات پنج سوال فوق برآید. حال بگذریم که پاره ای از آموزه های بنیادی این ادیان نیز خلاف براهین عقلی می باشند. تنها اسلام است که وجود تاریخی پیامبرش یقینی است ؛ و معجزات او را تاریخ قطعی نقل کرده است. و تنها قرآن کریم است که با سند متواتر به رسول خدا(ص) می رسد و افزون بر آن، نسخه های قدیمی فراوانی از این کتاب به خطّ کوفی موجود است که گواهی می دهند بر عدم تحریف آن. و البته بر عدم تحریف آن براهین عقلی و نقلی نیز اقامه شده است.
حاصل آنکه:
از راه مقایسه ی بنیانهای ادیان کنونی، شکّی نمی ماند که تنها دین قابل تبعیّت اسلام است؛ به نحوی که اگر اسلام را هم قابل تبعیّت ندانیم، در آن صورت باید قائل شویم به این که هیچ دین حقّی در جهان وجود ندارد.
امّا آیا ممکن است دین حقّی در جهان نباشد؟
به حکم برهانی که در سطور قبل بیان داشتیم ، محال است خدا، انسان نیازمند به برنامه ی سعادت را بدون برنامه ی درست رها سازد. لذا در هر زمانی یقیناً برنامه ی درست و تحریف نشده از سوی خدا وجود دارد. در غیر این صورت لازم می آید که خدا موجودی مکلّف و نیازمند به برنامه ی خودسازی را آفریده باشد ولی برنامه ای درست در اختیارش نگذارد. چنین چیزی نیز محال است ؛ چون چنین آفرینشی لغو و غیر حکیمانه است ؛ و از خدای حکیم چنین کار لغو و غیرحکیمانه ای سر نمی زند. پس یقیناً در بین ادیان موجود ، یکی از آنها درست می باشد. و چون غیر از اسلام هیچ دین دیگری نیست که بتواند از عهده ی سوالات مطرح در سطور قبل برآید ، لذا شکّی نمی ماند که همه ی آنها در عصر کنونی باطلند و از اصل خود جدا افتاده اند. و البته این از حکمت خداست که سندیّت ادیان موجود را باطل نموده تا مردم به راحتی بتوانند حقّانیّت اسلام را بفهمند. پس اگر لازم است که حتماً دینی درست در میان مردم باشد ، آن دین نمی تواند باشد مگر اسلام ؛ چون گزینه ی دیگری در کار نیست.
حال بعد از این استدلال هر شبهه ای نیز در سرشاخه های دین اسلام مطرح شود قادر نخواهد بود اصل اسلام را زیر سوال ببرد. چون اساس یک دین به اصول آن است. وقتی کسی ثابت نمود که اصول یک دین درست می باشد و اصول دیگر ادیان باطل می باشند، دیگر منطقاً هیچ بهانه ای برای توقّف ندارد ؛ و منطقاً باید وارد آن دین شود. بلی ممکن است در مسائل متأخر از اصول آن دین باز دچار شبهاتی شود ؛ امّا این شبهات منطقاً دلیل نمی شوند که او عقبگرد نماید.
حال ما از آقای تئودور نولدِکه و امثال می پرسیم: دین حقّ در نظر شما کدام است؟
اگر می گویید «دین حقّی وجود ندارد»، خلاف حکم کلّی عقل سخن گفته اید؛ و اگر می گویید: آن دین حقّ، مسیحیّت یا یهودیّت یا … است، پس به آن پنج سوالی که مطرح نمودیم،پاسخ مستند بدهید.

۴ـ قرآن شناس نئی جان من، خطا اینجاست.
اگر دیوان حافظ را بدهی دست یک لبو فروش، پاره می کند و لبو در آن می پیچد می دهد دست مردم. چون سواد فهم حافظ را ندارد. شما هم سواد فهم قرآن را ندارید. فهم شما از قرآن، خلاصه می شود در همان ترجمه های دست و پا شکسته ی فارسی که « الرحمن» را ترجمه می کنند به « بخشنده» و « الرحیم» را ترجمه می کنند به « مهربان»؛ در حالی که غلط اندر غلط است. بخشنده به معنی آمرزنده، معادلش « التوّاب» است؛ و بخشنده به معنی اهل سخاوت، معادل عربی اش « جواد » و « سخی». حتّی این هم که « الغفور» را معنی می کنند به « آمرزنده» باز درست نیست. چون معنی حقیقی «الغفور»، « سرپوش گذارنده» است.
غایت فهم شما از قرآن کریم همین ترجمه های نارساست که در هر صفحه اش به راحتی می توان بیش از صد مورد اشکال پیدا نمود. حتّی بسیاری از اعراب امروزی نیز در فهم مقصود قرآن دچار اشتباهات فاحش می شوند، چون عربی امروز، غیر از عربی قرآن است؛ پس وقتی عرب زبانها این گونه اند شما و امثال شما جای خود دارید. شما و امثال آقای نولدکه وقتی عربی می خوانند، عربی امروز را می خوانند نه عربی عهد رسول الله(ص) را؛ امّا در حوزه های علمیّه، عربی فصیح را تدریس می کنند نه عربی امروز را. عرب امروز از قرآن همان اندازه می فهمد که یک فارس زبان عادی از زبان پهلوی می فهمد.
خلاصه آنکه: اگر مردش هستید و واقعاً دنبال حقیقت می گردید و حاضرید برای حقیقت هزینه کنید، یک سال تشریف بیاورید قم و سر کلاس فلسفه ی بنده ی حقیر بنشینید تا لا به لای مباحث عمیق فلسفی از آیات قرآن حکیم شگفتی هایی را برایتان آشکار کنم که از شدّت شوق و هیجان چشمانتان پر از اشک شود. صحنه ای که بارها سر کلاس شاهدش بوده ام. بلی آن قرآنی که شما بفهمید بیش از این نمی شود. مگر قرآن برای بی سوادها نازل شده که هر بی سوادی آن را بفهمد؟ قصدم خدای ناکرده اهانت نیست؛ بلکه عین واقع را بیان می کنم. سواد قرآنی شما، به اندازه ی سواد فیزیکی یک محصّل دوره ی آمادگی قبل از اوّل دبستان است. اگر باور ندارید تشریف بیاورید تا حضوری برایتان ثابت کنم.
بنده نمی دانم این تفکّر از کجا آمده که: « قرآن کتاب آسان فهمی است» ؛ بلی قرآن به زبان عربی مبین بوده و بیانی روشن و فصیح و بلیغ دارد ؛ امّا از کجای قرآن برمی آید که فهم آن نیز آسان است؟ و طبق چه منطقی برخی گمان کرده اند که قرآن را هر بی سوادی باید بفهمد؟ معاذ الله مگر قرآن برای بی سواد پروری و ساده لوح پروری آمده است؟ مگر هر کتابی که الفاظش ساده است، قرار است فهمش هم آسان باشد؟ بفرمایید این کتاب اسفار اربعه ی ملاصدرا، که به عربی آسان نوشته شده است؛ اگر مردش هستید بفهمید چه می گوید.
چرا قرآن را با قرآن نشناسیم؟
قرآن کریم چه فرمود:
فرمود: «إِنَّا سَنُلْقی‏ عَلَیکَ قَوْلاً ثَقیلا ــــ ما بزودى سخنى سنگین به تو القا خواهیم کرد» (المزمل:۵)
بلی عبارات و الفاظ قرآن، آسان و ساده اند؛ امّا محتوی سنگین است.
فرمود: « کَذلِکَ یبَینُ اللَّهُ لَکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُون‏ ــــــ این چنین، خداوند آیات خود را براى شما شرح مى‏دهد؛ شاید تعقّل کنید» (البقره:۲۴۲)
فرمود:« إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُون‏ ــــــ ما آن را قرآنى عربى نازل کردیم، باشد که تعقّل کنید»(یوسف:۲)
فرمود:« اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یحْی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها قَدْ بَینَّا لَکُمُ الْآیاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُون‏ ـــــ بدانید خداوند زمین را بعد از مرگ آن زنده مى‏کند! ما آیات را براى شما بیان کردیم، شاید تعقّل کنید» (الحدید:۱۷)
شما از مرگ و زنده شدن زمین چه می فهمید جز همان زمستان شدن و بهار شدن؟ فهمی پیش پا افتاده ای که هر بچّه ای نیز متوجّهش می شود. باید حکیم باشی تا بفهمی صحبت از این چیزها نیست. باید سر کلاس حکمت و عرفان نشسته باشی تا بفهمی مراد از مرگ و زنده شدن زمین چیست؟ بلی اگر عوام باشی، عوامانه هم می فهمی.
فرمود: « ‏ وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما یعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ ــــــ اینها مثالهایى است که ما براى مردم مى‏زنیم، و جز عالمان آن را به عقل ادراک نمى‏کنند.» (العنکبوت:۴۳)
بلی قرآن برای همه نازل شده، هر کسی هم به اندازه ی درک خودش چیزی از این سفره ی الهی دریافت می کند؛ امّا حقیقتش را اهل علم می فهمند. دقّت کنید! اهل علم، نه کسی که ادبیّات عرب بلد است. علم یعنی برهان، یعنی عرفان.
فرمود: « هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِینْذَرُوا بِهِ وَ لِیعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ لِیذَّکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ ــــــ این پیام(و ابلاغى) براى مردم است؛ تا همه به وسیله آن انذار شوند، و بدانند او معبودی یکتاست؛ تا صاحبان خرد ناب پند گیرند» (إبراهیم:۵۲)
بلی مردم عوام، انذار گیرند ولی أُولُوا الْأَلْبابِ متذکّر حقایق آن شوند. نوزاد شیر می خورد؛ کودک فرنی، نوجوان، ساندویچ و جوان، کباب برّه. باب دندان هر کسی مائده ای است. عوام انذار نوش جان می کنند و اولوالالباب متذکّر باطن قرآن می شوند؛ و حکمت و عرفان از یات الهی صید می کنند.
فرمود: « کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیکَ مُبارَکٌ لِیدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ ــــــ این کتابى است پربرکت که بر تو نازل کرده‏ایم تا در آیات آن تدبّر کنند و خردمندان متذکّر شوند» (ص:۲۹)
فرمود: « قُلْ هَلْ یسْتَوِی الَّذینَ یعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یعْلَمُونَ إِنَّما یتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ ــــــ بگو: «آیا کسانى که مى‏دانند با کسانى که نمى‏دانند یکسانند؟! تنها صاحبان خرد ناب متذکّر مى‏شوند»» (الزمر:۹)
بلی وقتی یک بیگانه از برهان و عرفان با قرآن مواجه می شود همان چیزهایی را می فهمد که شنا فهمیده اید.
فرمود: « لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ لَرَأَیتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیهِ اللَّهِ وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یتَفَکَّرُونَ ــــــ اگر این قرآن را بر کوهى نازل مى‏کردیم، مى‏دیدى که در برابر آن خاشع مى‏شود و از خوف خدا مى‏شکافد ؛ اینها مثالهایى است که براى مردم مى‏زنیم، شاید در آن تفکّر کنند »(الحشر:۲۱)
فرمود: « وَ هُوَ الَّذی أَنْشَأَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَهٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا الْآیاتِ لِقَوْمٍ یفْقَهُون‏ ــــــ او کسى است که شما را از یک نفس آفرید ؛ و شما دو گروه هستید: بعضى پایدار ، و بعضى ناپایدار؛ ما آیات خود را تشریح نمودیم براى کسانى که تفقّه می کنند (عمق اندیشه دارند) » (الأنعام:۹۸)
آیا فهمیدید که آن یک نفس چیست؟ بی سوادها می گویند منظورش آدم(ع) است؛ امّا حکیم می فهمد که نفس کلّ یعنی چه؟ حکیم می نفهمد که ارتباط نفس کلّ با نفوس جزئیّه چیست.
اینها فقط اندکی از فراوان آیات قرآن است که غرض از نزول قرآن را به اندیشه واداشتن انسانها معرّفی می کنند و بیان می دارند که فهمندگان حقیقی قرآن ، اهل تعقّل و خردورزی می باشند نه اهل ظواهر که مثل کودکان دنبال لقمه های راحت الحلقوم می گردند.
از طرف دیگر قرآن کریم خودش را کتابی معرّفی می کند که نه تنها ساده و سهل الفهم نیست ، بلکه خداوند متعال عمداً آن را به گونه ای نازل نموده که اگر کسی اهل حقیقت نباشد همین قرآن ، اسباب گمراهی او را فراهم می سازد تا بیشتر در گمراهی فرو رود.
خداوند فرمود: «هُوَ الَّذی أَنْزَلَ عَلَیکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذینَ فی‏ قُلُوبِهِمْ زَیغٌ فَیتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَهِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ وَ ما یعْلَمُ تَأْویلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما یذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْباب‏ ـــــــــ او کسى است که این کتاب را بر تو نازل کرد، که قسمتى از آن ، آیات«محکم» است؛ که اساس این کتاب مى‏باشد؛ و قسمتى از آن، «متشابه» است. پس آنها که در قلوبشان انحراف است ، به دنبال متشابهاتند، تا فتنه‏انگیزى کنند ؛ و تفسیر(نادرستى) براى آن مى‏طلبند؛ در حالى که تفسیر آنها را، جز خدا و راسخان در علم، نمى‏دانند. (آنها که) مى‏گویند: «ما به همه ی آن ایمان آوردیم؛ همه از طرف پروردگارِ ماست.» و جز اولوا الالباب ، متذکر (این حقیت) نمى‏شوند»(آل‏عمران:۷)
اگر در این آیه خوب تفکّر کنیم ، می یابیم که چرا خداوند متعال آیات خود را این گونه خاصّ نازل نموده است. چون می خواهد بیماردلان بهانه برای گمراهی خودشان داشته باشند ؛ « فی‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ بِما کانُوا یکْذِبُونَ ــــ در دلهاى آنان یک نوع بیمارى است ؛ خداوند بر بیمارى آنان افزوده ؛ و به خاطر دروغهایى که می گفتند، عذاب دردناکى در انتظار آنهاست.» و در مقابل می خواهد اولوا الالباب (صاحبان خردهای ناب) دنبال حقیقت بدوند و در عمق معارف فرورند و با این کتاب الهی ساخته شوند.
باز فرمود: « إِنَّ اللَّهَ لا یسْتَحْیی‏ أَنْ یضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَهً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذینَ آمَنُوا فَیعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذینَ کَفَرُوا فَیقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً یضِلُّ بِهِ کَثیراً وَ یهْدی بِهِ کَثیراً وَ ما یضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقینَ ــــــ خداوند از این که به پشه، و حتى کمتر از آن، مثال بزند شرم نمى‏کند. (در این میان) آنان که ایمان آورده‏اند، مى‏دانند که آن، حقیقتى است از طرف پروردگارشان؛ و امّا آنها که راه کفر را پیموده‏اند، مى‏گویند: «منظور خداوند از این مثل چه بوده است؟!» (آرى،) خدا جمع زیادى را با آن گمراه، و گروه بسیارى را هدایت مى‏کند؛ ولى با آن گمراه نمى‏سازد مگر فاسقان را » (البقره:۲۶)
عزیزا نخست باید قرآن را با قرآن شناخت ؛ آنگاه معلوم می شود که خداوند متعال چرا گفت؟ و چرا نگفت؟ و چرا اینگونه گفت؟ و آنگونه نگفت؟ خداوند حکیم ، می خواهد انسان پروری کند ؛ نه اینکه بکن ، نکن کند و از اطاعت نمودن بی چون و چرای مردم کیف کند. خدا بی نیاز از طاعت مردم است و کفر آنها نیز گزندی به خدا نمی رساند. خدا باکی از گمراه شدن خلق نیز ندارد ؛ برای خدا ، پرورش یافتن یک نفر می ارزد به تمام عالم هستی. یک نفر ملاصدرا تربیت شود می ارزد به کلّ جهان؛ یک نفر محی الدین بن عربی تربیت شود، می ارزد به کلّ جهان. یک نفر سیّد حیدر آملی یا آقا سیّد علی قاضی یا ملاحسین قلی همدانی یا آیه الله نخودکی تربیت شود، با کلّ جهان برابری می کند. خدا مهربان نیست؛ خدا رحمن و رحیم است. مهربانی صفت نقص است و لایق مخلوقات. او رحیم است و مهربانی و دلسوزی و این گونه اراجیف در موردش معنی ندارد. پس اگر کلّ جهان هم از حقایق قرآن سر بتابند غباری بر دامن کبریایی او ننشیند. لذا فرمود: « وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَنْ فِی الْأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمیعاً أَ فَأَنْتَ تُکْرِهُ النَّاسَ حَتَّى یکُونُوا مُؤْمِنین‏ ـــــ و اگر پروردگار تو مى‏خواست ، تمام کسانى که روى زمین هستند، همگى ایمان مى‏آوردند؛ آیا تو مى‏خواهى مردم را اکراه کنی که ایمان بیاورند؟!» (یونس:۹۹) همچنین فرمود: « وَ قالَ مُوسى‏ إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمیعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِی حَمید ـــــــ و موسى گفت: «اگر شما و همه ی مردم روى زمین کافر شوید، پس خداوند، بى‏نیاز و شایسته ستایش است.» (إبراهیم:۸).
با فُوت امثال تئودور نولدِکه، خورشید قرآن بی فروغ نمی شود. آنها که مخاطب قرآنند، خود می دانند که قرآن چیست. دیگران هم می خواهند بپذیرند، می خواهند نپذیرند. قرآن دعوت می کند، امّا منّت کسی را نمی کشد. اهل قرآن نیز دیگران را دعوت به قرآن می کنند؛ امّا منّت کسی را نمی کشند. بلکه قرآن و اهلش منّت می گذارند که دعوت می کنند. « یمُنُّونَ عَلَیکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَی إِسْلامَکُمْ بَلِ اللَّهُ یمُنُّ عَلَیکُمْ أَنْ هَداکُمْ لِلْإیمانِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ ـــــــ آنها بر تو منّت مى‏نهند که اسلام آورده‏اند؛ بگو: اسلام آوردن خود را بر من منّت نگذارید، بلکه خداوند بر شما منّت مى‏نهد که شما را به سوى ایمان هدایت کرده است، اگر راستگو هستید» (الحجرات:۱۷).

۵ـ نقدها را بود آیا که عیاری گیرند؟
فرموده اید: « ستایش مخصوص پروردگار جهانیان است» این ترجمه ی شماست از آیه ی «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ ».
اگر معادل « حمد»، «ستایش» است، پس معادل « مدح» و « تمجید» و « ثناء» چیست؟ این چهار لغت عرب، چهار لغتند با چهار معنی متفاوت؛ در حالی که در زبان فارسی اغلب برای هر چهار لغت، یکی معنی لحاظ می شود.
گیریم که معادل « حمد»، «ستایش» باشد. پس « ال» را در « الحمد» چکار کرده اید؟ این « ال» در عربی معنا دارد.
در این ترجمه ی شما، ترجمه ی الله کجا رفته است؟ دقّت فرمایید که الله اسم خاصّ است و ترجمه ی آن به خدا، غلط است؛ ترجمه ی الله به خدا، مثل این است که شما کسی را که اسمش «حسن» است، « زیبا» صدا کنید. در الله معنایی لحاظ شده که در هیچ زبانی معادل ندارد.
«ربّ» از ریشه ی «ربب» است؛ که معادل فارسی ندارد. امّا پروردگار معنی واژه ای «مربّی» است که ریشه اش « ربو» می باشد نه «ربب». پس دقّت داشته باشید که واژه های «مربّی» و «تربیّت» با واژه ی «ربّ» از یک ریشه نیستند. لذا ترجمه ی «ربّ» به پروردگار، غلط است.
جهان، اسم خاصّ عالم مادّه است؛ چون جهان یعنی جهنده. عالم مادّه را جهان گویند از آن جهت که عالم حرکت است. امّا عوالم غیر مادّی را نمی توان جهان نامید. « عالَم» یعنی آنچه به سبب آن، چیز دیگری دانسته می شود. عالَم را عالَم گویند از آن جهت که آیت و نشانه ی خداست. این معنا کجا و جهان کجا؟
در واژه ی« العالمین»، « ال» معنی دارد. خود العالمین نیز جمع می باشد؛ که نشان می دهد، عالمهای زیادی وجود دارند.
حالا اگر توانستید با لحاظ مطالب گفته شده، آیه ی «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ » را به فارسی ترجمه کنید، جایزه دارید. هیچ مترجمی تا کنون نتوانسته است این آیه را ترجمه کند؛ و قابل ترجمه هم نیست. کما اینکه برای آیه ی « بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم» نیز تاکنون هیچ ترجمه ی مطابق با اصل پیدا نشده است؛ نه در فارسی که در هیچ زبانی.
تا کنون در باب حقیقت این آیات هر چه گفته شده، در واقع، ترجمه نموده بلکه توضیح بوده است؛ که ما در حدّ قطره ای از دریا به توضیح این آیه می پردازیم؛ تا ببنید در این کلمات و حروف چه حقایقی برای اهل حکمت گنجانده شده؛ به نحوی که جهّال از دیدنش کورند. و البته سعی می کنم این توضیحات در سطح ابتدایی باشد. اگر طالب مطالب عمیقتر بودید، به کتب عرفا مراجعه فرمایید.
آیه ی شریفه این معنا را افاده می کند: « هر کمالی و حقیقت کمال فقط برای الله است؛ که تمام عالمها مظهر اسم ربّ او هستند». یعنی جز خدا هیچ موجودی نیست که دارای کمالی باشد. کمال، مساوق وجود است؛ یعنی اسم دیگری است برای وجود؛ و جز خدا وجودی نیست. جز خدا هر چه هست، ماهیّت می باشند نه وجود؛ و ماهیّات، نسبتشان به وجود و عدم و کمال و نقص، یکسان می باشد. لذا تنها اوست وجود، و غیر او را وجودی نیست. غیر او ، همه وجود دارند؛ نه آنکه وجود باشند؛ یعنی همه خدا دارند نه آنکه خدا باشند. پس اگر کسی بگوید: «خدا وجود دارد» کافر است؛ کما اینکه اگر بگوید: « خدا وجود ندارد» باز کافر است. خدا، وجود است نه چیزی که وجود دارد. و تمام حمدها و مدحها و ستایشها و تمجید ها و نیایشها و ثناگویی ها فقط برای حضرت وجود است. همه ی ماهیّات، طالب وجودند و دست نیاز به سوی حضرت وجود باز کرده اند.
مطلب دیگر آنکه، « الحمد» برای الله است نه برای ربّ. چون ربّ، از تعیّنات الله می باشد. لذا اگر کسی بگوید: « الحمد لالرّب» یا « الحمد لربّ العالمین»، عاقلان دانند که گوینده حکیم نیست.
مطلب سوم آنکه « الحمد لله العالمین» نزد اهل حکمت، غلط است. الله به واسطه ی اسم ربّ به عالمها فیض می رساند. اگر مخلوقی بی واسطه ی ربّ به الله مرتبط شود، تا ابد مدهوش می شود. بلکه حتّی ربّ هم در مظاهرش، یعنی در «العالمین» برای مخلوقاتش ظاهر می شود.

برخی ها مثلاً خواسته اند مشابه سوره ی حمد را بیاورند؛ لذا گفته اند:
«الحمد للرحمن ربّ الاکوان الملک الدیان لک العباده و بک المستعان اهدنا صراط الایمان»
اوّلاً اگر این سوره ی بشر ساخته همپایه قرآن است، چرا به اندازه ی قرآن، عرب را جذب خود نکرده است؟ حال آنکه می دانیم که عرب در مقابل قرآن حقیقتاً سر فرود آورد ؛ و آنها هم که آن را نپذیرفتند، آن را سحر و جادو گفتند؛ که خود این تهمت، دلالت روشنی دارد بر شگفتی و خارق عادت بودن سور قرآن. اگر کسی ادیب باشد و ادبیّات عرب را بداند، از شنیدن این جملات او را خنده می آید. با اینکه گوینده سعی نموده از سبک قرآن پیروی کند.
ـ نقد این سوره ی ابداعی
الف: گفته شده: « الحمدللرحمن، رب الاکوان، الملک الدیان. لک العباده و بک المستعان اهدنا صراط الایمان.»
الله ، اسم جامع است، لذا خودش صفت هیچکدام از اسماء الهی قرار نمی گیرد، در حالی که تمام اسماء می توانند صفت برای الله باشند. لذا الله جامع جمیع صفات خداوند متعال می باشد. و تک تک صفات کمال خدا نیز محمود می باشند؛ ولی هر صفتی به تنهایی محمود مطلق نیست. امّا الله ، به خاطر جامع کمالات و صفات بودنش ، محمود مطلق می باشد. لذا صحیح است که گفته شود: « الحمد لله ــ تمام حمدها برای الله است». امّا الرحمن اسمی از اسماء الله است نه خود الله. لذا الرحمن ، محمود مطلق نیست. از اینرو نمی توان گفت: « الحمد للرحمن ».
پس این جمله (الحمد للرحمن) سخنی است غیر حکیمانه و خلاف عقل. امّا قرآن حکیم است؛ لذا حتّی یک بار هم واژه ی «الحمد» را برای اسماء الله به کار نبرده و آن را تنها برای واژه ی « الله» به کار برده است. و هر جا واژه ی « حمد » را برای اسماء الله به کار برده، بدون « ال » بوده است؛ که حمد مقیّد است نه حمد مطلق.
« رب الاکوان »
ربّ العالمین یعنی کسی که عالم مادّه را ترقّی وجود می دهد به سوی ملکوتی شدن؛ و عالم ملکوت را ترقّی وجود می دهد به سوی جبروتی شدن ؛ و عالم جبروت را ترقّی وجود می دهد تا فانی در عالم اسماء الله شوند ؛ و نظام اسماء را باز می گرداند به اسم جامع الله. لذا فرمود: « … أَلا إِلَى اللَّهِ تَصیرُ الْأُمُورُ ـــ آگاه باشید که تمام امور، به سوی الله در تکاپو هستند» (الشورى:۵۳).
امّا از « ربّ الاکوان » چه می فهمیم؟
اکوان یعنی بودها. و ربّ یعنی پرورش دهنده در آغوش خویش و ترقّی دهنده در مملکت وجود خویش؛ حالا ربّ بودها ، یعنی چه؟ یعنی بودها را چه می کند؟ کجا می برد؟ در لفظ عالمین ، تعدّد عوالم ملحوظ می باشد؛ و از آیات دیگر می دانیم که عالمها (ناسوت و ملکوت و جبروت) در طول هم قرار دارند، لذا ربّ که کارش پرورش و ترقّی دادن در صقع خویش است، عوالم را مرتبه مرتبه بالا می برد تا مقام فناء فی الله. امّا از اکوان چنین معنایی بر نمی آید. چون در معنی اکوان، مراتب داشتن ملحوظ نیست. تعبیر « ربّ الاکوان » چنان تعبیر غریب و نافصحیی و غیر بلیغی است که به جرأت می توان گفت ، در کلمات فصحای عرب چنین تعبیری را نخواهید یافت. ما هر چه در نرم افزرهای عربی ـ که حاوی هزاران کتاب عربی هستند ـ گشتیم چنین تعبیری را نیافتیم. اگر چنین تعبیری فصاحت داشت، لااقلّ یک عرب پیدا می شد که آن را به کار ببرد.
الملک الدّیّان
این تعبیر ، تعبیر زیبایی است ؛ ولی آن مقدار معنا که در « مالک یوم الدّین» جمع شده در این تعبیر وجود ندارد. الملک الدّیّان یعنی سلطان جزا دهنده. امّا مالک یوم الدّین ، یعنی صاحب ظرف ظهور حقیقت دین ؛ یعنی صاحب ظرف ظهور فطرتها. چون دین طبق گفتار قرآن کریم، همان فطرت الله می باشد. « فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَیها ــ پس روی خویش را خالصانه جانب دین کن! همان فطرت الله که او مردم را بر آن سرشت » (الروم:۳۰)
یک دنیا حکمت در این آیه است که آن مقدار معنا در تعبیر « الملک الدّیّان » وجود ندارد.
« لک العباده و بک المستعان »
این کجا و « إِیاکَ نَعْبُدُ وَ إِیاکَ نَسْتَعین » کجا؟
« لک العباده» ، یعنی بندگی فقط شایسته ی توست. امّا از این عبارت برنمی آید که همه فقط خدا را عبادت می کنند. بلکه می گوید: تنها خدا شایسته ی عبادت می باشد. امّا « ایّاک نعبد » یعنی من و تمام قوای وجودی من، و تمام مخلوقات، فقط و فقط تو را بندگی می کنیم ، آن هم دائماً. چون فعل مضارع دلالت بر استمرار و دوام دارد. یعنی حتّی کفّار هم دائماً بندگی تو را می کنند. چون در مقام تکوین، هیچ موجودی نیست مگر آنکه بند به اراده ی تکوینی خداست ؛ و بنده یعنی آنکه بند به دیگری است. انصافاً این معنا کجا و آن معنا کجا؟
« بک المستعان »، این تعبیر نیز قابل قیاس با تعبیر « إِیاکَ نَسْتَعین » نیست. « بک المستعان » یعنی کمک خواستنها به سبب تو است. امّا « إِیاکَ نَسْتَعین » یعنی من و تمام قوای وجودی من، و تمام مخلوقات، فقط و فقط از تو کمک می خواهیم ، آن هم دائماً. چرا که غیر او همه محتاجند. پس چگونه می توانند کسی را کمک کنند. لذا ما حتّی آنگاه هم که از دیگری کمک می خواهیم باز از تو کمک می خواهیم ، اگر چه ندانیم. حتّی کفّار نیز دائماً از تو کمک می خواهند بی آنکه بدانند. قضاوت با خود شما.
« اهدنا صراط الایمان »
صراط المستقیم ، خود ایمان است. ایمان ، همان راه مستقیم می باشد. پس صراط الایمان یعنی صراط صراط المستقیم. خنده دار نیست؟ از نظر ادبی نیز پیوند معنایی بین صراط و مستقیم بسیار تنگاتنگ می باشد. در حالی که بین ایمان و صراط ، چنین پیوند معنایی وجود ندارد. لذا ما کلّ بحار الانوار را ـ که ۱۱۰ جلد است ـ با نرم افزار گشتیم و حتّی یک مورد هم تعبیر صراط الایمان را نیافتیم. اگر چنین تعبیری منطقی بود، لااقلّ در این همه روایات یکبار مورد استفاده قرار می گرفت.
از این گذشته، صراط المستقیم ، همواره حقّ است؛ امّا صراط الایمان ، همواره حقّ نیست. مگر مسیحی و یهودی و زرتشتی و بودایی و بت پرست در صراط الایمان نیستند؟ اینها نیز راه ایمان خودشان را می رود ؛ و البته راه ایمان اینها باطل است. پس تفاوت بین صراط المستقیم و صراط الایمان، به اندازه تفاوت حقّ و باطل است.
حاصل کلام:
قرآن کریم، تک تک آیات را معجزه معرّفی نکرده است؛ بلکه حدّ اقلّ یک سوره را معجزه گفته است. امّا ساختن مشابه برخی آیات نیز محال می نمایند.

۶ـ آیا آوردن مثل قرآن محال است؟
قرآن کریم می فرماید اگر می توانید کلامی مثل قرآن بیاورید ؛ یعنی کلامی که مشخّصات اساسی سوره های قرآن را داشته باشد. حال باید دید مشخّصات اساسی سوره های قرآن چیست؟ این ویژگی ها زیادند ، که به برخی از آنها اشاره می کنیم.

ـ ویژگی نخست قرآن.
از نظر کسی که آشنا به زبان عربی است، شکّ نیست که قرآن کریم کلامی است فصیح و بلیغ ؛ و آنکه اهل ادب عرب باشد داند که فصاحت و بلاغت قرآن کریم ، نظیر ندارد. لذا در طول تاریخ ادب عرب، بسیاری از ادبا به صراحت اذعان بر این معنا نموده اند. امّا خود قرآن کریم، با اینکه فصیح و بلیغ است، ولی خود را تنها کلام فصیح و بلیغ نمی نامد؛ بلکه خود را فوق فصیح و بلیغ می نامد؛ یعنی خود را کلام مبین می خواند. کلام فصیح و بلیغ ، زیبا و رساست ولی لزوماً حقّ و روشن کننده و نورانی نیست؛ بلکه چه بسا کلامی از حیث لفظ، فصیح و بلیغ باشد ولی کلام مبین نباشد. قرآن کریم هم از حیث لفظ عربی مبین است ؛ یعنی کلامی است فصیح و بلیغ، و دارای روشنی و درخشش، هم از حیث مفهوم ، متعالی و روشنگر اموری است که بشر، نمی داند. چنین کلامی، فوق فصیح و بلیغ بوده کلام مبین می باشد. لذا طرّاح شبهه از این باب سخت دچار گزافه گویی شده است. و البته که باید چنین باشد. موش کور را نرسد که درخشش آفتاب را ادراک نماید.
شواهد قرآنی:
« هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِینْذَرُوا بِهِ وَ لِیعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ لِیذَّکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ ـــ این بلاغی است براى مردم (سخن بلیغی است برای مردم) ؛ تا همه به وسیله آن انذار شوند، و بدانند که او معبود یکتاست؛ و تا صاحبان خرد ناب پند گیرند» (إبراهیم:۵۲)
سخن بلیغ یعنی سخن رسا ، و بلاغ یعنی سخنی که مقصود را می رساند. در آیات متعدّدی قرآن کریم، خود را بلاغ می نامد.

« شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَیناتٍ مِنَ الْهُدى‏ وَ الْفُرْقان‏ ـــ ماهِ رمضان ؛ ماهى که قرآن در آن نازل گشت، که هدایت است مردم را ، و روشنگری هایی است از هدایت، و فرقان است( تفکیک میان حق) » (البقره:۱۸۵)
قرآن بیّنات (سخنان روشن و روشنگر ) و فرقان است. لذا سخنی است فوق سخن فصیح و بلیغ.

« وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَیهِمْ آیاتُنا بَیناتٍ قالَ الَّذینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ هذا سِحْرٌ مُبینٌ ـــ هنگامى که آیات روشن ما بر آنان خوانده مى‏شود، کافران در برابر حقّى که براى آنها آمده مى‏گویند: «این سحرى آشکار است» » (الأحقاف:۷)
« وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَیهِمْ آیاتُنا بَیناتٍ قالُوا ما هذا إِلاَّ رَجُلٌ یریدُ أَنْ یصُدَّکُمْ عَمَّا کانَ یعْبُدُ آباؤُکُمْ وَ قالُوا ما هذا إِلاَّ إِفْکٌ مُفْتَرىً وَ قالَ الَّذینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبینٌ ـــ و هنگامى که آیات روشنگر ما بر آنان خوانده مى‏شود، مى‏گویند: «او فقط مردى است که مى‏خواهد شما را از آنچه پدرانتان مى‏پرستیدند بازدارد!» و مى‏گویند: «این جز دروغ بزرگى که(به خدا) بسته شده چیز دیگرى نیست!» و کافران هنگامى که حق به سراغشان آمد گفتند: «این، جز سحری آشکار نیست» » (سبأ:۴۳)
قدرت روشنگری آیات الهی ـ چه در قرآن و چه در کتب آسمانی تحریف نشده ی گذشته و چه در معجزات ـ چنان قدرتمند و تأثیرگذار بوده که کفّار آن را سحر می نامیده اند. این لقبی که کفّار می دادند خود گواه است بر عاجز کننده بودن این آیات. اینها خواسته اند قرآن را مخدوش جلوه دهند ولی ندانسته اعجاز آن را آشکار نموده اند. چون آنها اعتراف نمودند که قرآن، خارق عادت است؛ ولی خارق عادتی از قبیل سحر؛ امّا ما امروزه شکّ ندانیم که قرآن سحر نیست. پس، از سخن آنها می ماند تنها خارق عادت بودن آن.

« هُوَ الَّذی ینَزِّلُ عَلى‏ عَبْدِهِ آیاتٍ بَیناتٍ لِیخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ إِنَّ اللَّهَ بِکُمْ لَرَؤُفٌ رَحیمٌ ـــ او کسى است که آیات روشنى بر بنده‏اش نازل مى‏کند تا شما را از تاریکیها به سوى نور برد؛ و خداوند نسبت به شما مهربان و رحیم است. » (الحدید:۹)
قرآن کریم، صرفا کلامی زیبا و رسا نیست، بلکه افزون بر اینها، در کسی که آن را بی غرض گوش می کند، ایجاد نورانیّت درون می کند؛ و حسّی متعالی در وی پدید می آورد. این است که آن را کلام مبین (روشن کننده) می نامند.

« الر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْمُبین‏ » (یوسف:۱)

« حم (۱) وَ الْکِتابِ الْمُبینِ (۲) إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (۳) وَ إِنَّهُ فی‏ أُمِّ الْکِتابِ لَدَینا لَعَلِی حَکیمٌ ــ حم. (۱) سوگند به کتاب مبین(روشنگر)، (۲) که ما آن را قرآنى عربى قرار دادیم، باشد که تعقّل نمایید. (۳) و آن در أمّ الکتاب ، نزد ما بلندپایه و حکیم (استوار)است»
قرآن کریم قبل از آنکه عربی فصیح و بلیغ باشد، کتاب مبین می باشد؛ یعنی نوری است فرامادّی که در قالب کلام جای گرفته است. لذا اصل و باطن آن در علم خدا، علیّ و حکیم می باشد؛ یعنی بلند مرتبه و در نهایت استحکام وجودی است. هر سخن فصیح و بلیغی باطن نوری ندارد، بلکه تنها سخن مبین است که باطن نوری دارد.

« حم (۱) وَ الْکِتابِ الْمُبینِ (۲) إِنَّا أَنْزَلْناهُ فی‏ لَیلَهٍ مُبارَکَهٍ إِنَّا کُنَّا مُنْذِرینَ (۳) فیها یفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکیمٍ ـــ حم(۱) سوگند به این کتاب روشنگر، (۲) که ما آن را در شبى پر برکت نازل کردیم؛ ما همواره انذارکننده بوده‏ایم! (۳) در آن شب هر امرى بر اساس حکمت(الهى) تدبیر و جدا مى‏گردد. »
قرآن کریم نه تنها مبین و حکیم می باشد، بلکه دقیقاً مطابق با نظام احسن و عالم خلقت است، که عالمی است حکیمانه و استوار. لذا فرمود: « … وَ نَزَّلْنا عَلَیکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَی‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَهً وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمینَ ـــ و ما این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز، و هدایت و رحمت و بشارت است براى تسلیم شوندگان» (النحل:۸۹)

« وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما ینْبَغی‏ لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبینٌ ــــ ما هرگز به او (پیامبر) شعر نیاموختیم، و شایسته ی او نیست( که شاعر باشد)؛ این(کتاب آسمانى) فقط ذکر و قرآن مبین است» (یس:۶۹)
شعر کلام موزون و فصیح است؛ امّا قرآن کریم شعر نیست، کما اینکه با نثر رایج ادبیّات عرب نیز تفاوت جدّی دارد. لذا قرآن در هیچ قالبی از قالبهای ادبیّات عرب جای نمی گیرد. نه قبل از قرآن چنین کلامی گفته شده و نه بعد از آن کسی توانسته است در این قالب، کلامی فصیح و بلیغ بگوید. هر ادیب عربی خواسته در این قالب کلام فصیح بگوید، سخنش از دیگر کلمات خودش نیز پایین تر شده است. این خاصّیّت، از ویژگی های این قالب گفتاری است. لذا بعد از قرآن کریم، با اینکه ادبای عرب اعتراف به فصاحت و بلاغت قرآن داشتند، ولی در ادبیّات، از این سبک پیروی تامّ نکردند؛ بلکه هر کدام از ادبای عرب و عجم، تنها از برخی ابعاد ادبی قرآن تقلید نمودند. چون هر گاه می خواستند تمام ابعاد آن را تقلید کنند، کلامشان به شدّت افت می نمود و از کلمات عادی خودشان نیز پایین تر می شد.
حاصل سخن آنکه: یکی از ویژگی های قرآن کریم، کلام مبین بودن آن است. لذا آنکه می خواهد مثل قرآن را بیاورد باید کلامش کلام مبین باشد، یعنی حدّ اقلّ یک سوره بیاورد که افزون بر فصاحت و بلاغت ، محتوای متعالی نیز داشته باشد. محتوایی در حدّ محتوای قرآن کریم. محتوایی که به دور از تعصّبات و احساسات و عواطف و رسوبات ذهنی بتوان از آن دفاع عقلانی نمود.
خیلی ها تلاش نموده اند که محتوای قرآن را اموری غیر عقلانی جلوه دهند ولی وقتی در فضایی به دور از تعصّبات و احساسات و عواطف و با کنار نهادن رسوبات فرهنگی به محتوای قرآن کریم نظر می کنیم، آن را خالی از اشکال می یابیم ؛ و متوجّه می شویم که معیوب انگاری محتوای آن، ناشی از دخالت دادن عوامل مزاحمی چون تعصّبات و احساسات و عواطف و رسوبات فرهنگی و … است. لذا قرآن کریم، مدام ما را هشدار می دهد که مواظب عوامل مزاحم در داوری های خودتان باشید. مثلاً قرآن کریم جواز تعدّد زوجات را می دهد؛ که حکمی است سراسر حکیمانه و کاملاً قابل دفاع عقلانی. امّا عدّه ای روی پیش داوری ها خیال می کنند که قرآن کریم توصیه به تعدّد زوجات نموده است. حال آنکه جایز دانستن امری غیر از توصیه به آن است. عدّه ای نیز بر اساس عواطف و احساسات این مساله را بررسی نموده، داد و بیداد راه انداخته اند. امّا اگر برخی حقایق را بدانیم با محاسباتی عقلانی و واقع بینانه، خواهیم دید که این جواز، لازم و ضروری بوده است. حقایقی مثل اینکه: اوّلاً آمار زنان و مردان در شرائط عادی تقریباً برابر است؛ و عملاً شرائط تعدّد زوجات نمی تواند عمومیّت بیابد. ثانیاً در مواردی مثل وقوع جنگ و امثال آن، این تعادل به نفع زیادی زنان به هم می خورد؛ و زنان افزون آمده نیز حقّ شوهر داشتن و فرزنددار شدن دارند. ثالثاً برخی زنان عقیم می باشند؛ و شوهرشان حقّ فرزنددار شدن دارد. از طرفی اگر این گونه زنان طلاق داده شوند، شانس ازدواج نخواهند داشت. رابعاً برخی مردان، وفور شهوت دارند؛ و یک زن از عهده ی شهوت آنها بر نمی آید. لذا اگر به صورت ضابطه مند همسر دوم نداشته باشد، به زنا روی خواهد آورد. خامساً زنان دوران حیض و نفاس دارند. و برخی مردان دارای وفور شهوت، این مقدار محرومیّت را تاب نمی آورند. و … . اگر عقلا این واقعیّات را در نظر بگیرند، خواهند دید که بستن راه تعدّد زوجات، کاری است غیر حکیمانه. لذا قرآن کریم جواز آن را امضاء نمود امّا به آن توصیه نکرد ؛ و البته شروطی نیز برای آن گذاشت. امّا کسانی که مغرضانه داوری می کنند، بی آنکه این واقعیّات را در نظر گرفته با محاسبات عقلایی داوری کنند، با تکیه بر عواطف و احساسات و رسوبات فرهنگی مخاطبین خودشان، این حکم را به باد انتقاد می گیرند.

ـ ویژگی دوم قرآن:
« أَ فَلا یتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فیهِ اخْتِلافاً کَثیراً ـــ آیا درباره قرآن نمى‏اندیشند؟! اگر از سوى غیر خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مى‏یافتند.» (النساء:۸۲)
ویژگی دیگر قرآن آن است که آیات آن با یکدیگر در تضادّ و تناقض حقیقی قرار نمی گیرند. تا کنون خیلی ها تلاش نموده اند که از درون قرآن تناقضاتی را استخراج نمایند؛ امّا هر چه آنها تراشیده اند، با پاسخ قاطع از سوی قرآن شناسان مواجه گشته است.
پس آنکه می خواهد مثل یک سوره را بیاورد، باید کلامی بیاورد که افزون بر فصاحت و بلاغت و مبین بودن، دارای اختلاف درونی نیز نباشد.

ویژگی سوم قرآن:
« المر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ وَ الَّذی أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یؤْمِنُون‏ ــــ المر، اینها آیات کتاب است؛ و آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده، حقّ است؛ ولى بیشتر مردم ایمان نمى‏آورند» (الرعد:۱)
ویژگی سوم قرآن آن است که حقّ می باشد؛ یعنی محال است بتوانیم بر خلاف آن برهان قطعی عقلی اقامه کنیم. لذا یکی از وجوه اعجازی قرآن، وجه منطقی آن می باشد. چون هیچ گزاره ای در آن یافت نمی شود که یکی از قوانین منطق عقلی را نقض نماید. لذا مخالفین قرآن، به جای اینکه برهانی بر ضدّ قرآن اقامه کنند، از ابزارهای احساسی یا از مغالطات کمک می گیرند.
پس آنکه می خواهد مثل یک سوره را بیاورد، باید کلام او حاوی سخنی خلاف قواعد منطق عقلی و خلاف برهان قطعی نباشد. البته توجّه شود که نظریّات علوم تجربی، برهان نیستند. نظریّات همواره در معرض ابطال و جایگزینی با نظریّات برتر از خود می باشند.

ویژگی چهارم قرآن:
قرآن کریم حدود ۱۴ قرن است که بین ماست و تا کنون هیچ کشف قطعی علمی با آیات آن در تضادّ قرار نگرفته است. البته توجّه شود که نظریّات، امور ظنّی اند نه قطعیّات؛ لذا دائماً در معرض جایگزینی با نظریّه برتر می باشند. قرآن کریم این همه در مورد آسمان و زمین سخن گفته ؛ و شگفت آنکه آیات آن نه در زمان نزول با باورهای مردم آن زمان در تضادّ روشن قرار گرفته و نه امروز با یافته های قطعی ما در تضادّ روشن قرار می گیرد. بلکه فراتر از این، قرآن کریم ، هزار و چهارصد سال قبل، از اموری پرده برداشته که امروزه علم روز ، تازه آنها را کشف می کند.
پس کسی که می خواهد سوره ای مثل سور قرآن بیاورد، باید چنان سخن بگوید، که افزون بر ویژگی های سابق، کلامش در مدّتی طولانی با کشفیّات قطعی مورد خدشه واقع نشود. حال آنکه می دانیم، حتّی سخن بزرگترین دانشمندان نیز چند صباحی بیشتر اعتبار نمی یابد، و بخشی از کلام آنها در گذر زمان ، مخدوش می شود.

ویژگی پنجم قرآن:
بسیاری از آیات قرآن ذو وجوه می باشند؛ یعنی یک یا چند آیه با توجّه به قواعد زبان عربی معانی ظاهری متعدّدی پیدا می کنند. گفتن چنین جملاتی که چند معنی داشته باشند، از عهده ی برخی افراد بر می آید، لکن اگر بنا شود که کسی چهار ویژگی سابق را هم مراعات نماید، گفتن چنین جملاتی بسیار دشوارتر خواهد شد. امّا اگر بنا شود که کسی افزون بر رعایت ویژگی های سابق ، چنان سخن بگویند، که مثلاً هفت سطر از کلام او، هزاران وجوه معنایی داشته باشد، آنگاه هر منصفی تصدیق می کند که چنین سخن گفتنی از عهده ی افراد عادی خارج می باشد. طبق ادّعای علّامه طباطبایی ، آیه ی ۱۰۲ سوره بقره ـ که حدود هفت سطر می باشد ـ طبق قواعد زبان عربی، یک میلیون و دویست و شصت هزار وجه معنایی دارد. همچنین پنج آیه ی نخست سوره بقره ، بیش از یک میلیون وجه معنایی دارد.

ویژگی ششم قرآن:
اخیراً در قرآن کریم شگفتی هایی عددی نیز یافت شده است؛ که برخی آن را عجاز عددی نامیده اند. طبق این کشفیّات ـ که هنوز روند آن ادامه دارد ـ بین کلمات مرتبط نوعی تناسب عددی نیز به چشم می خورد.
پس آنکه می خواهد مثل قرآن را بیاورد، باید در ضمن گنجاندن ویژگی های گذشته در کلام خودش، این ویژگی را هم در کلامش لحاظ نماید. البته گنجاندن پنج شش مورد هم قبول است. چون با حفظ ویژگی های سابق، گنجاندن چند مورد اینچنینی هم کار را بر نویسنده صدها برابر دشوارتر خواهد ساخت. شاید با مثالی بهتر بتوانم این معنا را برسانم.
فرض کنید کسی می خواهد یک کتاب بنویسد که فصیح و بلیغ باشد. روشن است که کار دشواری است و تنها نوابغی توانسته اند چنین کتابهایی بنویسند. حال با او شرط می کنیم که کلامش باید بسیار پرمحتوا و متعالی نیز باشد. روشن است که باز هم کار بر او دشوارتر می شود. با همین دو شرط، تنها کسانی همچون سعدی و حافظ و نظامی و امثال اینها هستند که توانشتن دارند. حتّی کسی مثل مولوی نیز ساقط می شود؛ چون در عین تعالی محتوا، فصاحت و بلاغت چندانی ندارد. حال شرط سوم را اعمال می کنیم. در اینجا حتّی امثال سعدی و حافظ و نظامی نیز ساقط خواهند شد. ولی اگر جمعی از نوابغ جمع شوند می توانند از عهده برآیند. با شرط چهارم، کمر جمع نوابغ نیز می شکند. چون حتّی جمع نوابغ نیز نمی توانند چنان سخن بگویند که چند صد سال بعد همچنان معتبر بماند. با شرط پنجم، ستون فقرات هر بشری خواهد شکست؛ و اگر شرط ششم را هم اضافه کنیم، و والا خواهد بود. البته هنوز ویژگی های دیگر مانده اند.

ویژگی هفتم قرآن:
قالب بیان قرآن کریم، قالبی است منحصر به فرد. این قالب نه شعر است و نه نثر متداول در ادبیّات عرب. این سبک بیان، در زبان عربی سابقه نداشته و بعد از قرآن نیز لاحقه ندارد. چنین قالبی در سایر زبانها نیز وجود ندارد. ادبای عرب اذعان دارند که قرآن کریم، فصیحترین و بلیغترین کلام عربی است؛ و می دانیم که ادبا معمولاً سعی می کنند از قالبهای فصیح و بلیغ تقلید نمایند؛ مثلاً ببینید حافظ و سعدی و فردوسی و … چقدر مقلّد در سبک دارند. امّا شگفت آنکه قالب قرآن به گونه ای است که اگر فصحترین و بلیغترین افراد نیز بخواهند در آن قالب سخن بگویند، سخنشان از نظر فصاحت و بلاغت مخدوش می شود. لذا نه تنها قبل از قرآن کسی در این قالب سخن نگفت، بلکه حتّی بعد از قرآن نیز فصحا و بلاغای عرب این قالب را برای بیان سخنانشان انتخاب نکردند. چون به وضوح می یافتند و می یابند که سخنشان در این قالب، نه تنها فصیح و بلیغ نمی شود، بلکه حتّی سخنانشان در این قالب، از سایر سخنان خودشان نیز کم ارزشتر می شود. البته توجّه شود که منظورمان از قالب قرآن، مسجّع بودن نیست. سجع قبل و بعد از قرآن نیز وجود داشته است. منظورمان از سبک چیزی است که در فنّ سبک شناسی از آن بحث می شود.

اینها شمّه ای از ویژگی های قرآن حکیم است که هماوردی کننده با قرآن، باید آنها را در کلام ابداعی خود مراعات نماید. اگر کسی هست که با این مشخّصات بتواند یک سوره مثل سور قرآن بیاورد، بسم الله؛‌ این گوی و این میدان. قرآن کریم نمی گوید حتماً به زبان عربی مثل قرآن را بیاورید، بلکه به هر زبانی که می خواهید بیاورید. حتّی قرآن این اجازه را می دهد که مضمون، از خود قرآن گرفته شود. لذا حتّی ترجمه ی قرآن در سطح خود قرآن نیز محال می باشد؛ چه به زبان عربی و چه به زبانی دیگر. بلکه به جرأت می گویم که تا کنون حتّی یک ترجمه ی مطابق با اصل از آیه « بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم » دیده نشده است. لذا تمام ترجمه های این آیه مشکل دارند.

۷ـ اگر مردند چرا از پشت خنجر می زنند؟
قرآن کریم تنها کتابی است که ادّعای اعجاز دارد؛ یعنی خود قرآن، که می گوید: « من کلام الله» هستم، خودش برای اثبات کلام الله بودن خود، از طرف خدا، امضاء می آورد. یعنی ادّعا دارد که من در عین کلام الله بودن، امضای خدا هم هستم؛ می گوید: من دست خط غیر قابل جعل خدایم؛ اگر باور ندارید، شما هم مشابه قرآن را بسازید؛ تمام موجودات دست به دست هم بدهند و مشابه آن را بسازند. اگر توانستید بسازید، معلوم می شود که قرآن، کلام الله نیست؛ امّا اگر نتوانستید، معجزه بودن قرآن(امضای خدا بودن قرآن) اثبات می شود.
فرمود:
« قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى‏ أَنْ یأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهیراً ـــــ بگو: اگر انسانها و جنّها جمع شوند که همانند این قرآن را بیاورند، همانند آن را نخواهند آورد؛ هر چند یکدیگر را(در این کار) کمک کنند.» (الإسراء:۸۸)
« أَمْ یقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیاتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ ــــــ آنها مى‏گویند: « او به دروغ این(قرآن) را(به خدا) نسبت داده است» بگو: اگر راست مى‏گویید، شما هم ده سوره همانند این قرآن بیاورید؛ و تمام کسانى را که مى‏توانید ، غیر از خدا ، (براى این کار) دعوت کنید!» (هود:۱۳)
« أَمْ یقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقین‏. ــــــــ آیا آنها مى‏گویند:او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است؟! بگو: اگر راست مى گویید ، یک سوره همانند آن بیاورید ؛ و غیر از خدا ، هر کس را مى‏توانید(به یارى) طلبید!» (یونس:۳۸)
« وَ إِنْ کُنْتُمْ فی‏ رَیبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى‏ عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ . ــــــ و اگر در باره ی آنچه بر بنده ی خود نازل کرده‏ایم شک و تردید دارید،( دست کم) یک سوره همانند آن بیاورید ؛ و گواهان خود را ــ غیر از خدا ــ براى این کار ، فرا خوانید اگر راست مى‏گویید.» (البقره:۲۳)
قرآن کریم می گوید:
الف ـ همه جمع شوید و دست به دست هم دهید و کتابی مثل قرآن بنویسید. بعد تخفیف داده می فرماید: ده سوره مثل آن بیاورید و باز تخفیف داده می فرماید: سوره ای مثل سور قرآن بیاورید. قرآن کریم فرمود: همگی دست به دست هم دهید تا نگویید که ما مثل پیامبر ادیب زبر دستی نبودیم. چون یقیناً اگر صدها ادیب ، دست به دست هم دهند بهتر از بهترین ادیب دنیا می توانند یک متن ادبی سه آیه ای بسازند. می گوید حتّی جنّها را هم به کمک بطلبید.
ب ـ فرمود شاهدان و گواهان بی طرفی را هم گرد آورید تا بین ساخته ی شما و قرآن قضاوت نمایند. البته روشن است که شهود باید متخصّص فنّ هم باشند.
آیا سخن از این روشنتر و منصفانه تر می توان گفت؟ اگر ساختن سه آیه مثل سوره ی کوثر ممکن است ، چرا دشمنان اسلام که هر ساله میلیاردها دلار صرف مبارزه با اسلام می کنند و فیلمها و کتابها بر ضدّ اسلام می سازند و می نویسند ، دست به چنین کار کوچکی نمی زنند؟! این همه ادیان در دنیا مثل مسیحیّت و یهودیّت وجود دارند که با اسلام در ستیزند ، اگر مرد میدان هستند چرا مجلسی ترتیب نمی دهند تا در آن مجلس اهل ادب را گرد آورند و مبارزه طلبی قرآن را جواب دهند؟ چرا نامردانه از پشت خنجر می زنند؟ مرد باشند و مردانه بگویند حاضریم در حضور متخصّصان جهانی، با فلان سوره معارضه کنیم. علمای اسلام، هزار و چهارصد سال است که برای این کار اعلام آمادگی کرده اند؛ امّا چرا دشمنان اسلام به آشکارا به میدان نمی آیند؟! آیا حقیقتاً دشمنان اسلام از این راه وارد نشده اند یا نمی خواهند که از این راه وارد شوند؟ در اینکه در کشورهایی چون آمریکا و انگلیس و فرانسه و آلمان و اسرائیل و … گروههای زبده ی زیادی بر ضدّ اسلام کار می کنند، شکّی نیست. در سازمان سیا، و موساد و سازمانهای امنیتی اروپایی، شاخه ای اختصاصی برای اسلام ستیزی وجود دارد؛ که کارشان تخریب اسلام می باشد. رادیوها و تلوزیونها و سایتهای ضدّ اسلامی نیز بسیار بسیار زیاد می باشند؛ و هر روزه حجم عظیمی از شبهات را متوجّه اسلام می کنند؛ و میلیاردها دلار هزینه برای چنین مبارزه ای صرف می نمایند؛ امّا چرا اینها به مبارزه طلبی قرآن جواب نمی دهند؟! چرا از هر راهی وارد می شوند، جز از همان راه که خود قرآن پیشنهاد نموده است؟! جالبتر اینکه، اینها می گویند: این راهی که قرآن پیشنهاد نموده، عملی نیست. لذا به جای آنکه مبارزه طلبی قرآن را جواب دهند، القاء می کنند که اصل این مبارزه طلبی، کاری غیر منطقی است. اینها با این رویکرد، در واقع اعتراف نموده اند به عجز خودشان.
امّا چرا دشمنان قرآن پاسخ این مبارزه طلبی را نمی دهند؟ و چرا نمی توانند با قرآن معارضه کنند؟
گفتیم که قرآن کریم دو دعوت دارد؛ اوّل اینکه دست به دست هم دهید؛ دوم اینکه مثل یک سوره را بیاورید. مخالفین اسلام، برای براندازی قرآن، دعوت نخست را جواب داده و دور هم جمع شده اند؛ و صدها مرکز تخصّصی و هزاران متخصّص برای مبارزه با اسلام و قرآن تأسیس و تربیت نموده اند؛ و هر ساله میلیاردها دلار خرج این کار می کنند. امّا چرا از هر راهی ـ از شبهه افکنی گرفته تا سوزاندن قرآن و کشیدن کاریکاتور ـ برای کوبیدن قرآن وارد می شوند جز از همان راهی که خود قرآن پیشنهاد کرده است؟!!! آیا اینها حقیقتاً از این راه وارد نشده اند یا آن را غیر قابل ورود یافته اند؟ یقیناً اینها سعی نموده اند یک سوره مثل سوره های قرآن بیاورند؛ لکن دانسته اند که نشدنی است. این همه مراکز مبارزه با اسلام، یقیناً این اندازه احمق نیستند که نخواسته باشند از این راه وارد مبارزه با قرآن شوند. پس یقیناً خواسته اند از این زوایه وارد شوند؛ امّا عملاً یافته اند که ورود از این زاویه رسوایشان می کند.
ـ تلاش نافرجام مخالفان
گفتیم که مخالفان قرآن، از هر راهی برای مبارزه وارد می شوند جز از راه آوردن مثل قرآن؛ و همین امر آنها را رسوا نموده است. لذا عدّه ای از آنها خود همین مسأله را کوبیده اند. مثلاً برخی گفته اند:
« در آیات تحدّی (مبارزه طلبی) از مخالفان خواسته شده که متنی مثل قرآن بیاورند؛ امّا معنای دقیق واژه ی «مثل» در این تحدّی نامعلوم است. قرآن نگفته است که منظورش از «مثل» چیست، بنا بر این دعوت به رقابت و مبارزه‌ای کرده که معیار و میزان داوری آن مشخص نیست. مخالفان هرچقدر هم متن‌های زیبا و فصیح و بلیغ و با مضامین عالی اخلاقی، اجتماعی و … بیاورند، پیروان قرآن به‌راحتی می‌گویند هیچکدام از این متن‌ها «مثل» قرآن نیستند. امّا اگر از آنها سؤال شود که به چه دلیل و با کدام معیار و میزانی چنین حکمی صادر می‌کنید، خواهید دید که پاسخ دقیق و محکم و واحدی برای این سؤال وجود ندارد.
شاید توضیح دقیق‌تر این مطلب ضروری باشد. عموم عالمان اسلام معتقد به اعجاز لفظی و معنوی قرآن هستند. به اعتقاد آنها معنای آیات تحدی این است که هیچ بشری نمی‌تواند سوره‌ای بیاورد که به لحاظ زیبایی و فصاحت و بلاغت و عمق معانی مثل قرآن باشد. اما اولاً معلوم نیست چنین تفسیری از آیات تحدی با کدام دلیل قطعی و با استناد به کدام شواهد و قرائن محکم بدست آمده است. همانطور که گفتم خود آیات تحدی در این مورد سکوت کرده‌اند و در آیات دیگر قرآن نیز هیچ نشانه و اشاره‌ای در این مورد وجود ندارد. »
پاسخ این شبهه:
معنی واژه ی «مثل» کاملاً روشن است. اینکه طرّاح شبهه سواد مراجعه به لغتنامه را ندارد، خدا مقصّر نیست. از نظر اهل لغت، مثل یک شیء آن چیزی است که ویژگی های اصلی آن شیء را داشته باشد. لغتنامه ی التحقیق نوشته: « هو مساواه شی‏ء بشی‏ء فی الصفات الممتازه المنظوره ــ مثل ، تساوی چیزی است با چیز دیگر در ویژگی های ممتاز و شاخص آن».
قرآن کریم می فرماید اگر می توانید کلامی مثل قرآن بیاورید ؛ یعنی کلامی که مشخّصات اساسی سوره های قرآن را داشته باشد. حال باید دید مشخّصات اساسی سوره های قرآن چیست؟ این ویژگی ها زیادند ، که ما در سطور سابق، به هفت مورد از آنها اشاره کردیم؛ و گفتیم اگر کسی مرد میدان است با مراعات این هفت ویژگی پا به میدان بگذارد. قواعد فصاحت و بلاغت نیز نزد ادبای عرب کاملاً معلوم می باشد؛ بلکه در ادبیّات عرب، شاخه ای با نام فنّ معانی و بیان وجود دارد؛ و در این باب کتابهایی مثل المطوّل و مختصر المعانی و … نوشته شده اند.

۸ـ فرموده اید: « خب خود قران هم پر از ایراد ادبی است »
شما که اعتراف دارید به ندانستن زبان عربی، از کجا دانستید که قرآن، ایردات ادبی دارد؟ اگر چنین ایرادات ادبی وجود دارند، چطور ما که عمرمان با زبان عربی گذشته، متوجّهش نشده ایم ولی شما که از عربی چیزی نمی دانید متوجّهش شده اید. اینها تبلیغات مخالفان اسلام است که تیر به تاریکی می اندازند به امید اینکه در مغز و قلب یکی مثل شما بنشیند. اگر مردند بیایند و یک مجلس ترتیب دهند و متخصّصان عرب زبان ادبیّات عربی را که غیر مسلمان هم هستند جمع کنیم و آنگاه به قضاوت بنشینیم. گول زدن دو تا جوان بی سواد در فضای اینترنت را که خاله ی من هم بلد است.

۹ـ فرموده اید: «این چه معجزه ای است که نباید برای همه قابل فهم باشد یک ژاپنی که هیچ از عربی نمیداند یکی می گوید این سوره شکل قران است یکی می گوید نه چرا باید حرف شما قبول شود؟ »
فلان ژاپنی عقل دارد یا ندارد؟ اگر دارد، اسلام برای اثبات حقّانیّت خودش برهان عقلی دارد؛ که در مباحث سابق، ملاحظه نمودید. پس اسلام برای اثبات حقّانیّت خودش، نیازی به معجزه ندارد. لذا اگر معجزه هم آورده اوّلاً برای محکم کاری است؛ و ثانیاً عمده هدفش قانع ساختن عربی بوده که مخ ادبیّات بوده ولی عقلش خوب کار نمی کرده است. پس اگر اهل دنیا ادّعای عقلانیّت دارند، که دارند، تابع برهان باشند.

۱۰ـ فرموده اید: « پس قران از طرف خدا نمی تواند باشد چون باید برای همه قابل فهم باشد »
عجب. پس سخن خدا باید چنان باشد که حتّی عقب مانده های ذهنی هم آن را متوجّه شوند. اگر خوشحال می شوید که قرآن کتاب خدا نباشد، فرض را بر این بگذارید که کتاب خدا نیست. ما که عکسش را قائلیم، دریایی از حکمت و عرفان به چنگ آورده ایم؛ شما فرض را بر کلام الله نبودن قرآن بگذارید ببینیم به کجا می رسید. البته کتابهایی هم وجود دارند که به درد شما بخورند. کتابهایی که به دست بشر نوشته شده اند برای خر کردن مردم، و اسمش را گذاشته اند کتاب خدا. قرآن ساده نیست؛ با ساده ها هم کاری ندارد. قرآن کتاب حکمت است نه خودآموز دین به زبان ساده.

۱۱ـ خداوند هیچ کس را عذاب نمی کند.
خداوند کسی را عذاب نمی کند ؛ بلکه این خود افرادند که خود را گرفتار عذاب می کنند. اگر خداوند متعال به جهنّم رفتن گناهکاران یا نزول بلایا را به خود نسبت می دهد ، از آن جهت است که به جهنّم رفتن گناهکاران و نزول بلایا طبق قوانین جهانی خلق شده از سوی خدا رخ می دهند. خداوند متعال عالم را چنین ساخته که آتش بسوزاند و آب موجب سرسبزی گردد و … ؛ به عبارت دیگر خداوند متعال ، این عالم را به صورت یک نظام علّت و معلولی آفریده که هر عملی ، معلولی داشته باشد. عذابهای جهنّم و نعمتهای بهشت نیز در حقیقت چیزی جز معلول و تجسّم عینى اعتقادات و اعمال خود انسان نیستند. در دنیا وقتی کسی مرتکب کار خلافی می شود طبق یک سری قوانین اعتباری و قراردادی برای او مجازاتی در نظر گرفته می شود ، ولی در آخرت به هر کسی فقط اعتقاد و عمل خود او داده می شود ؛ « فَمَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیراً یرَهُ ؛ وَ مَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یرَهُ ـــ پس هر کس هموزن ذرّه‏اى کار خیر انجام دهد خودِ آن را مى‏بیند. و هر کس هموزن ذرّه‏اى کار بد کرده خودِ آن را مى‏بیند.» (الزلزله:۷،۸) پس در آخرت خدا کسی را به جرم شرک و گناه مجازات نمی کند بلکه اعتقاد و عمل زشت او را به خودش تحویل می دهند ؛ بلکه بالاتر از این ، اساساً صورت اخروی انسان چیزی جز همان اعتقادات و اخلاقیّات و اعمال او نیست ؛ یعنی حقیقت وجودی انسان با همین امور ساخته می شود. لذا آنکه مثل موش دزدی می کند روح او در حقیقت همچون روح موش است و آنکه ربا می خورد روح او چون روح خوک است که عادت به نجاست خواری و کثافت خواری دارد. از اینرو خداوند متعال فرمود: «قُلْ کُلٌّ یعْمَلُ عَلى‏ شاکِلَتِهِ ــــ بگو:«هر کس طبق ساختار وجودی خود عمل مى‏کند»(الإسراء:۸۴). پس آنکه در دنیا رشد نکرده و در حدّ حیوان مانده ، در آخرت نیز به همان صورت خواهد بود و آنکه در دنیا کورباطن بود و حقیقت را نمی دید ، در آخرت نیز کور خواهد بود و آنکه در دنیا وجود آتشین داشت و با افکار و خلقیّات و اعمالش ، دل و جان دیگران را می سوزاند در آخرت نیز وجودش شعله ور خواهد بود.
پس اینکه گفته می شود خدا مشرکین و گناهکاران را چنین و چنان مجازات می کند ، به این معنی نیست که خدا مزد کار هر کسی را به او می دهد بلکه به این معناست که او با اعتقادات و خلقیّات و اعمال خویش ، طبق قانون حاکم بر عالم خلقت ، وجود اخروی و جایگاه آخرتی خود را می سازد.
خداوند متعال می فرماید:
« یا أَیها الَّذِین کَفَروُا لا تَعْتَذِروُا الیوم إِنَّما تُجْزُون ما کُنتم تَعمَلون ــــ اى کسانى که کافر شده‏اید! امروز پوزش نخواهید. شما فقط جزا داده می شوید آنچه را که می کردید.».(تحریم:۷۷) یعنی جزای شما خود همان اعمال شماست؛ همان اعمالی که طبق قاعده ی فلسفی اتّحاد عمل و عامل و معمول، عین وجودتان کرده اید. نامه ی عمل هر کسی نیز وجود خودش می باشد.
« إِنَّ الَّذِینَ یأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیتامى‏ ظُلْماً إِنَّما یأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً ـــــ کسانى که اموال یتیمان را از سر ظلم و ستم مى‏خورند، جز این نیست که در شکم‏هاى خود آتش مى‏خورند.» (نساء:۷) ؛ نفرمود: آنان را به آتش می اندازیم ، بلکه فرمود: حقیقت همین مال یتیم خوردن آتش است. پس وقتی وجود کسی از این آتش درست شد دیگر نمی توان کاری برای او کرد ؛ چون برداشتن این آتش مساوی است با برداشتن بخشی از وجود خود آن شخص.
« وَ مَنْ کانَ فی‏ هذِهِ أَعْمى‏ فَهُوَ فِی الْآخِرَهِ أَعْمى‏ وَ أَضَلُّ سَبیلا ــــ و هر کس که در این جهان(از دیدن چهره حق) نابینا بوده است، در آخرت نیز نابینا و گمراهتر است.» (الإسراء:۷۲) ؛ وقتی کسی در این دنیا نخواست تا خیر و حقیقت را ببیند ، وجود آخرتی او نیز به صورت کور شکل می گیرد ؛ در نتیجه او قادر نخواهد شد تا اموری مثل بهشت را مشاهده نماید ؛ چون بهشت خیر و حقّ است. در این آیه نیز خدا نفرمود ما او را کور می کنیم ، بلکه فرمود او کوری خود را از دنیا با خود آورده است.
« وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْری فَإِنَّ لَهُ مَعیشَهً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یوْمَ الْقِیامَهِ أَعْمى‏ ـــــ و هر کس از یاد من روى گردان شود، زندگى تنگى خواهد داشت؛ و روز قیامت، او را نابینا محشور مى‏کنیم.» (طه:۱۲۴)
نفرمود: هر که از یاد من روی گردان شود زندگی او را تنگ می کنم ، بلکه فرمود: زندگی او به طور قهری تنگ می شود ؛ چرا که دل بی خدا ، سراسر ظلمت است ؛ لذا چنین کسی در متن بهترین نعمتهای دنیایی نیز احساس تنگی وجود خواهد داشت. اینگونه افراد برای اینکه از این تنگی خلاص شوند به مسکرات و مخدّرات و لهو و لعب روی می آورند تا احساس خوشی و گشادگی قلبی کسب نمایند ولی نه تنها به آن دست نمی یابند بلکه زندگی بر آنها تنگتر نیز می شود ؛ در حالی که خداباوران حقیقی حتّی در متن فقر و سختی و مشکلات نیز درونی آرام و مطمئن دارند.
آیا کسی که دلش پر از کینه است، در عذاب نیست. آیا آنکه از حسادت کم مانده قلب خود را پاره کند، در عذاب نیست. چنین کسانی بعد از مرگ نیز همین عذاب ها را با خودشان خواهند داشت؛ لکن وقتی منتقل به ملکوت عالم می شوند، ادراکات، هزاران برابر شدّت می یابند؛ لذا این عذابها نیز به همان تناسب شدّت می یابند.

۱۲ـ فرموده اید: «قرن بیست و یک است عصر فهم است چه طور انتظار دارید این مطالب پوچ را بپذیریم؟ »
خیال کرده اید چون عصر بیست و یکم است، شما خیلی عاقل شده اید؟ هنوز در ژاپن میلیونها نفر بت می پرستند. هنوز هندی ها و چینی ها بت می پرستند. هنوز آمریکایی ها مثل چنگیزخان و بلکه بدتر از آن زن و بچّه ها و مردان و زنان را قتل عام می کنند. وحشی گری که بشر قرن بیستم کرده برابری می کند با تمام وحشی گری هایی که بشر در طول تاریخ دراز خود کرده است. بلی شتر و اسب و قاطرمان شده است اتومبیل، و هواپیما، امّا انسان امروز اگر بدتر از انسان هزار سال قبل نشده باشد، بهتر هم نشده است.
شما که این همه عاقلی، و ادّعای فهم داری، آیا توان فهم کتاب اشارات یا شفای ابن سینا را ـ که هزار سال پیش نوشته شده اند ـ دارید؟! کتاب «اسفار اربعه» را که جناب ملاصدرا در قرن یازدهم نوشته بدار و بخوان ببینم چیزی از آن می فهمی؟ فتوحات مکّیّه را بخوان ببینم چیزی می فهمی؟ بد جوری غرور برداشته شما و امثال شما را. خیال کرده اید شما در قرن بیستم هستید و ما در عهد بوق؟ بنده استاد فلسفه ام، و رشته ی فیزیک هم خوانده ام. از آخرین نظریّات فیزیک هم خبر دارم؛ و با تمام این احوال، مرید قرآن هم هستم. پیشرفت علم توسّط افرادی انگشت شمار به انجام رسیده است؛ این چه ربطی به افراد عادی جامعه دارد. مثلاً خود شما، چقدر فلسفه و فیزیک و ریاضیّات می دانید؟! شما بیشتر ریاضیّات بلدی یا خیام نیشابوری؟ یا غیاث الدین جمشید کاشانی؟ یا ابوریحان بیرونی؟ یا … ؟ شما حتّی امروز از خواندن و فهمیدن کتابهای اینها هم ناتوانی؛ امّا شگفتا که ادّعاهای آنچنانی هم دارید. به قول معروف: «پیاده شو باهم بریم».

۱۳ـ فرموده اید: « سورهٔ ۸۶ آیه‌های ۵ تا ۷ می‌گویند «پس انسان بنگرد که از چه آفریده شده‌است؛ از آبی جهیده آفریده شده‌است‏؛ که از میانهٔ پشت [ستون فقرات] و سینه‏‌ها [استخوان‌های سینه] بیرون آید »
این معنی قرآن است یا معنایی که شما یا دیگری به قرآن بسته است؟! کجای آیات قرآن، تعبیر « میانهٔ پشت » یا « ستون فقرات» یا « سینه‏‌ها » یا « استخوان‌های سینه» آمده است؟! آنچه در قرآن آمده « بَینِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِب » است؛ که مترجم از پیش خود آنها را این گونه معنی نموده است؛ در حالی که معنی این دو کلمه در خود زبان عربی و بین خود لغت شناسان زبان عربی هم مورد بحث است کجا رسد که کسی برای آن، معادل فارسی هم بتراشد.
وقتی جاهل هستید و طریق علم را هم طیّ نمی کنید این گونه سرتان کلاه می گذارند. یک مترجم، طبق برداشت شخصی خودش بر می دارد قرآن معنی می کند و افراد مغرضی هم پیدا می شوند که طبق ترجمه ی او سر افراد بی اطّلاعی مثل شما کلاه می گذارند. قرآن این همه دعوت به تعقّل و تدبّر و تفکّر و تفقّه می کند؛ امّا دریغ از یک جو تعقّل و تفکّر و تدبّر و تفقّه در امثال شماها که جگر امثال بنده را خون کرده اید. خدا می داند که گاه از شدّت تأسفی که به حال برخی جوانان مسلمان می خورم، می خواهم سرم را به دیوار بکوبم.
آیات مورد بحث چنین می گویند:
« فَلْینْظُرِ الْإِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ (۵) خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ (۶) یخْرُجُ مِنْ بَینِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِب ـــ پس باید آدمى بنگرد که از چه آفریده شده. از آبى جهنده آفریده شده است. که از بین صلب و ترائب بیرون مى‏آید» (الطارق)
در باب این آیات شریفه، نزاعی سخت بین مفسّرین قرآن در گرفته است. چرا که هر کدام، صلب و ترائب را به معنایی گرفته اند.
و جالب اینجاست که خداگریزان و قرآن ستیزان بدون توجّه به این اختلاف نظرهای شدید، خیلی راحت، یکی از تفاسیر را گرفته و بر اساس آن طرح شبهه نموده اند؛ بی آنکه بگویند بر چه اساس و منطقی این قول را بر باقی اقوال تفسیری ترجیح داده اند. البته ما می دانیم که چرا؟ به خاطر اینکه آنها دنبال حقیقت نیستند بلکه فقط دنبال چیزی هستند که بتوانند از آن سوء استفاده کنند. و این بهانه را خیلی سریع از برخی ترجمه های قرآن یافته اند؛ و بی چاره ها آنقدر سواد هم نداشته اند که بفهمند آن ترجمه ها در حقیقت ترجمه ی کلمات آیات نیستند بلکه برداشتهای خود مترجمین هستند از آیه.
اگر ترجمه ی ما را دقّت کنید می بینید که ما واژه های « صلب» و « ترائب» را به فارسی برنگردانده ایم. چرا که تمام دعواها بر سر معانی و مصادیق همین دو لغت می باشند. در خود زبان عربی این دو واژه دارای معانی فراوانی می باشند؛ لذا هر کس که یکی از معانی را بر معانی دیگر ترجیح می دهد باید منطق ترجیح خود را هم بیان کند. پس سزا نیست که مترجم قرآن، این دو واژه را طبق برداشت شخصی خودش ترجمه کند. چنین واژه هایی را بدون ترجمه باید ذکر نمود تا طالب حقیقت، معانی آنها را در تحقیق به دست آورد. غرض قرآن کریم نیز همین است که مخاطبانش در حقیقت خارجی این دو واژه تحقیق کنند تا به کشفیّات علمی برسند. و الّا خیلی راحت می گفت: خلق شده است از آبی جهنده که از بیضه ها بیرون می آید. چون عرب زمان نزول قرآن، کاملاً آگاه بود که نطفه ی مرد در بیضه ها تولید می شود. لذا برای اخته نمودن ( عقیم نمودن) حیوانات یا انسانها، بیضه ی آنها را خارج می نمودند یا می چرخاندند ( پیچ می دادند) تا لوله های آن قطع شوند. پس قرآن کریم یقیناً به این مساله اشاره ندارد؛ و می خواهد مطلبی را بیان کند که عرب زمان نزول نمی داند. رسول خدا(ص) بین همان اعراب زندگی می کرد و مثل باقی اعراب می دانست که نطفه ی مرد در بیضه ها تولید می شود؛ این حقیقت چند هزار سال قبل از نزول قرآن نیز برای بشریّت معلوم بود. پس وقتی این آیه بر خلاف یکی از واضحترین امور زمان پیغمبر سخن می گوید، یقیناً مقصود دیگری را بیان می کند.
پس وظیفه ی ما در زمان حاضر آن است که بر اساس همین آیات در پی یافتن حقیقت امر باشیم، نه آنکه جاهلانه و عوامانه شهوت نقّادی خودمان را با زیر سوال بردن قرآن ارضاء کنیم. برخی ها فقط حرص نقد دارند و به جای آنکه قدرت مغزی خود را صرف فهم کلام دیگران کنند، بی مهابا شروع می کنند به نقد و اشکال. ما بر خلاف این گونه مگسها، سعی خود را مصروف یافتن مقصود این آیات می کنیم تا ببینیم تا چه اندازه می توانیم به حقیقت نزدیک شویم. اگر چه ممکن است در آینده علم به حقایق دیگری هم در این باب برسد و این آیات را بهتر از این که ما می گوییم تفسیر کند. چرا که هنوز بشر تمام اسرار بدن آدمی را نیافته است و روزی نیست که اسرار جدیدی از این بدن را کشف نکنند.
ـ بحث لغوی
صلب چیست؟
لغتنامه ی التحقیق ذیل مادّه ی « صلب» گفته است: « أنّ الأصل الواحد فی هذه المادّه: هو ما یقابل اللین، و امّا الشدّه فهو ما یقابل الرخاء، کما أنّ القوّه یقابل الضعف. ـــ این مادّه (صلب) یک معنی اصلی بیشتر ندارد؛ که عبارت است از آنچه که در مقابل « لین» است. و امّا شدّت در مقابل رخاء است؛ کما اینکه قوّت در مقابل ضعف می باشد».
برخی ها صلب را شدّت معنی نموده اند و برخی دیگر آن را قوّت معنی کرده اند؛ که صاحب التحقیق این دو را معانی نزدیک آن می داند نه معنی حقیقی آن. معنی حقیقی صلب، سفتی است در مقابل نرمی. چرا که معادل « لین » در فارسی، نرمی است؛ و نرمی در مقابل سفتی به کار می رود.
لذا اینکه برخی ها صلب را به معنی پشت یا استخوان پشت یا ستون فقرات یا مهره ی انتهایی ستون فقرات گرفته اند، صرفاً یک معنی تفسیری است نه معنی لغوی خود کلمه. کما اینکه برخی ها آن را به معنی استخوان عانه گرفته اند که در زیر ناف قرار دارد و اطراف آلت تناسلی را فراگرفته است. حتّی برخی آن را به معنی استخوان لگن خاسره هم گرفته اند که بخش زیادی از دستگاه تناسلی را در خود جای داده است.
حاصل کلام آنکه:
از نظر لغوی، واژه ی « صلب »، به معنی سفت و سخت است. لذا قرآن کریم به صراحت نفرموده که منظور از صلب چیست؟ این مترجمین بوده اند که هر کدام طبق برداشت شخصی خودشان مصداقی را برای آن معیّن نموده اند؛ و خیلی هم بد کرده اند که برداشت تفسیری خود را به جای ترجمه جا زده اند. حقیقت این است که بسیاری از شبهات مطروحه در حول قرآن نیز از همین ترجمه ها ناشی می شود. منطق ترجمه حکم می کند که وقتی برای واژه ای مصادیق متعدّد مطرح است و ما نمی دانیم مقصود حقیقی گوینده کدام مصداق است، خود آن کلمه را عیناً بیاوریم و تعیین مصداق نکنیم.

ترائب چیست؟
ترائب جمع تریبه است. ریشه ی این لغت، ترب است و تراب به معنی خاک از این ریشه می باشد.
در مورد ترائب نیز مصادیق متعدّدی بیان شده است.
برخی گفته اند: ترائب استخوان سینه ی زن را گویند؛ در آن قسمتی که گردنبند در آن قسمت قرار می گیرد.
برخی دیگر گفته اند: ترائب استخوان سینه را گویند؛ چه در مرد و چه در زن.
عدّه ای گفته اند: ترائب به دنده ها گویند و نیز گفته اند: ترائب به دنده های پایین گفته می شود.
بعضی گفته اند: ترائب به خود زن نیز اطلاق می شود.
بعضی دیگر گفته اند: تریبه به معنی نرمی است در مقابل صلب که به معنای سفتی می باشد.
گفته شده: ترائب عضلات نرم داخل لگن خاسره را گویند.
و گفته شده: ترائب به قسمت بالایی رانها یا قسمت بالاتر از رانها (نشیمنگاه) گفته می شود. چرا که تریبه با تراب(خاک) هم خانواده است؛ و این قسمتها روی خاک قرار می گیرند.
بر اساس هر کدام از این مصادیق، تفسیری نیز برای آیه گفته شده است. امّا طرّاحان غرض ورز شبهات از بین این همه اقوال، تنها یکی را برداشته و جاهلانه و شاید هم مغرضانه جولان داده اند تا شاید چند جاهل دیگر مثل خودشان را هم به وادی تباهی بکشاند.
امّا معانی حقیقی ترائب و تریبه چیست؟
لغتنامه التحقیق ذیل مادّه « ترب» گفته است: « أنّ الأصل الواحد فی هذه المادّه: هو المسکنه و الخضوع الکامل. و لمّا کان التراب مصداقا کاملا لهذا المعنى، لغایه انخفاضه و استکانته بحیث إنّه واقع تحت الأقدام: فأطلق علیه التراب و سائر مشتقّاته. و من هذا المعنى المتربه بمعنى المسکنه و الفاقه، و هکذا قولهم ترب الرجل إذا افتقر. و أمّا الأتراب فهو جمع ترب کخشن، و هو من ثبت له الخضوع و اتّصف بالانخفاض و الانقیاد و التسلیم، و بهذا المعنى یطلق على الحور العین من جهه اطاعتهن و خضوعهنّ غایه الخضوع و نهایه الطاعه. وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ أَتْرابٌ- ۳۸/ ۵۲٫ فَجَعَلْناهُنَّ أَبْکاراً عُرُباً أَتْراباً- ۵۶/ ۳۷٫ وَ کَواعِبَ أَتْراباً- ۷۸/ ۳۳٫ و هذه من الصفات الممتازه و من أحسن الأخلاق للنساء فی مقابل أزواجهنّ، … و قریب منها کلمه الترائب: فانّها جمع تریبه و هی فعیله، و هی ما کان منخفضا و خاضعا، أو لینا فی مقابل الصلب.»
ترجمه:
این مادّه یک معنی اصلی بیشتر ندارد؛ که عبارت است از: مسکنت و خضوع (فقر و نیاز و سر به زیر بودن و نرمش داشتن). و از آنجا که خاک، مصداق کامل این صفات است، به خاطر نهایت فروتنی و فقرش، تا آنجا که زیر پاها قرار می گیرد، پس واژه ی تراب و مشتقّاتش بر خاک اطلاق می شود. و از همین معناست واژه ی « المتربه» به معنی فقر و بیچارگی. و از این رو می گویند:« ترب الرجل» زمانی که مرد فقیر باشد. و امّا واژه ی « اتراب»، آن جمع « ترب» است بر وزن خَشِن؛ و ترب کسی را گویند که خضوع برای او ثابت باشد و متّصف باشد به خضوع و انقیاد و تسلیم. از همین رو واژه ی « اتراب» بر حورالعین نیز اطلاق می شود؛ به جهت نهایت اطاعت و خضوعشان. خداوند فرمود: « وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ أَتْرابٌ ــ و نزد آنان(بهشتیان) همسرانى است که تنها چشم به شوهرانشان دوخته‏اند، و خاضع و مطیعند» و فرمود: « فَجَعَلْناهُنَّ أَبْکاراً عُرُباً أَتْراباً ـــ ما آنها را باکره قرار دادیم؛ زنانى که تنها به همسرشان عشق مى‏ورزند و خوش زبان و فصیح و خاضع و مطیعند» و فرمود: « وَ کَواعِبَ أَتْراباً ــ دخترانی برجسته پستان و خاضع و مطیع»؛ که اینها (اطاعت و خضوع) از صفات ممتاز و از بهترین خلقیّات زنان است برای شوهرانشان. … و نزدیک به معنی اتراب است معنی ترائب؛ که جمع تریبه است. آن بر وزن فعیله است و به چیزی گفته می شود که خافض(متواضع) و خاضع (سر به زیر) یا نرم در مقابل صلب (سفت) باشد.»
حاصل کلام آنکه:
ترائب یعنی آن چیزهایی که نرم و اثر پذیر و مطیع و تسلیم و متواضع و سر به زیر باشند.
لذا آنچه در تفاسیر به عنوان مصادیق این واژه آمده اند، صرفاً اقوال تفسیری اند و معلوم نیست که مقصود خداوند متعال کدامیک از آنهاست و چه بسا مقصود خدا چیزی غیر از آن موارد باشد که برای گویندگان آن اقوال، مجهول بوده است. و چه بسا حتّی برای ما نیز مجهول باشد و روزی حقیقت آن آشکار شود.

ـ بیان چند تفسیر برگزیده
تفسیر نخست.
از یک عوام بپرسید که منی از کجا ترشّح می شود؟ می گوید: از بیضه ها. امّا اگر از یک زیست شناس ماهر بپرسید، می گوید: منی مایعی است مرکّب، که هر کدام از اجزای این ترکیب را عضوی خاصّ ترشّح می کند؛ و هر کدام از این اعضاء نیز ملحقاتی دارند مانند سیستم عصبی و خونی مخصوص به خودشان؛ که روی هم دستگاهی بزرگ را می سازند که وظیفه ی آن تهیّه ی مادّه ای است که منشاء پیدایش جنین انسان می شود. و این دستگاه سازنده ی منی و خارج کننده ی آن با فشار، در محدوده ای از شکم جمع شده اند. لذا محلّ ترشّح منی، محلّ یک عضو خاصّ مثل بیضه ها نیست؛ بلکه محدوده ای از بدن است که این اعضاء مختلف در آن محدوده واقع شده اند. این محدوده را می توان با الفاظی گوناگون بیان نمود. برای مثال با صرف نظر از کنترل کننده های عصبی و تغذیه کننده های خونی این دستگاه، می توان آن را « محدوده ی اطراف مثانه» یا « محدوده ی داخل لگن خاسره» یا « محدوده ی بین ستون فقرات و استخوان عانه» دانست. امّا با لحاظ تمام اجزای این دستگاه شگفت ( اجزای بیو مکانیکی و اجزای بیوالکترونیکی و اجزای تأمین کننده ی سوخت و اجزای تأمین کننده ی مادّه ی اوّلیّه ترشّحات) می توان محدوده ی آن را « بین ستون فقرات و استخوان سینه» یا « بین لگن خاسره و استخوان سینه» دانست. و شاید این همانی است که قرآن کریم متذکّر آن شده است. از نظر علم زیست شناسی، دستگاه تولید مثل مرد مرکّب است از چندین عضو که عبارتند از: بیضه ها(Testis) ، اپیدیدیم ، کانال دفران ، کیسه منی (Seminal Vesicle) ، پروستات ، غدد کوپر و آلت. البته با صرف نظر از سیستم عصبی و خونی هر کدام از اینها. بخصوص اینکه سیستم عصبی دستگاه تناسلی در نخاع است.
اسپرم در بیضه ها ساخته می شود. امّا مادّه ی اوّلیّه ساخته شدن آن از طریق رگهایی می آیند که سرشان دقیقاً بر روی استخوان سینه قرار دارد. بیضه ها بعد از ساختن اسپرمها، آنها را به اپیدیدیم می فرستند. اسپرماتوزوئید پس از ورود به اپیدیدیم در آن ذخیره می شود و خاصیّت باروری خود را حتی پس از ماهها اقامت در این محل حفظ می کند. ترشحات این منطقه سبب تغذیه و تکامل اسپرماتوزوئید می شود. این ترشحات حاوی مقادیر زیادی پتاسیم و تستوسترون و ترکیبات انرژی زا است. اسپرماتوزوئیدها پس از ۱۸ ساعت تا ۱۰ روز که در اپیدیدیم باقی ماندند قدرت تحرک پیدا می کنند ولی تا لحظه انزال متحرک نمی شوند. به حرکت در آمدن اسپرماتوزوئید نتیجه تماس آن با اکسیژن و یا ماده دیگری است که بتواند به اسیدلاکتیک تبدیل شود.
کانل دفران: قسمت زیادی از اسپرماتوزوئیدها در این محل ذخیره می شوند. کانال دفران فقط وظیفه انتقال اسپرم را بر عهده دارد و بستن آنها ) وازوکتومی) سبب عقیمی مرد می شود.
کیسه های منی: ترشحات این کیسه ها حاوی مقادیر زیادی پتاسیم ، فسفریل کولین ، اسید سیتریک ، و اسید آسکوربیک( ویتامین C ) است. هنگام انزال بلافاصله پس از تخلیه اسپرم از کانال دفران، هر کیسه منی محتویات خود را به داخل مجرای انزالی می ریزد.این کیسه ها همچنین مقدار زیادی پروستاگلاندین را سنتز و ترشح می نمایند که سبب حرکات دودی دیواره ی رحم شده و به حرکت اسپرم ها کمک می نمایند.
پروستات: مایع رقیق ، شیری رنگ و قلیایی محتوی اسید سیتریک ، روی ، سدیم، کلسیم ، اسید فسفاتاز و ترکیبات دیگری ترشح می نماید که جهت حفظ قابلیت تحرّک اسپرماتوزوئید ها لازم است.
غدد کوپر: ترشحات لزج را به داخل مجرای آلت ترشح می کنند؛ که موجب می شود اسپرمها راحتتر از آن خارج شوند.
بیضه ها افزون بر تولید اسپرم، وظیفه ی سنتز و ترشح هورمون جنسی( تستوسترون) را هم دارند که بدون آن، میل جنسی وجود نخواهد داشت. موادّ اوّلیّه تستوسترون هم از طریق رگهایی می رسد که سرشان در محاذات استخوان سینه است.
کلّ این مجموعه با کانالهای الکترونیکی و سوخت رسانی و موادّ رسانی آن، در محدوده ی بین ستون فقرات یا لگن خاسره (صلب) و استخوان سینه(ترائب) قرار دارد.
ضمناً باید توجّه داشت که قرآن کریم، تعبیر « یخْرُجُ مِنْ بَینِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِب » را صرفاً به معنی خارج شدن عرفی به کار نبرده، بلکه تمام پروسه ی تولید منی از خون تا خروج دفعی از مجرا، را یکجا بیان نموده است. اگر غیر از این بود، می گفت: « خارج می شود از آلت جنسی». امّا چنین نگفت. پس واضح است که می خواهد مطلبی پنهان را بیان کند که برای مردم آن زمان آشکار نیست. و بهتر است بدانیم که عرب زمان نزول قرآن، کاملاً می دانستند که منی مرد در بیضه ها تولید می شود. لذا برای اخته نمودن حیوانات یا انسانها، بیضه ی آنها را خارج می نمودند یا می چرخاندند ( پیج می دادند) تا لوله های آن قطع شوند. پس قرآن کریم یقیناً به این مساله نیز اشاره ندارد. این دو مسأله برای عربها کاملاً روشن بوده؛ و با تمام این احوال، قرآن کریم در این باب چیزی گفته که تفاوت با فهم عرب آن روز دارد. پس باید گفت که قرآن کریم فراتر از این دو مسأله، می خواهد بیان کند که دستگاه منی ساز بدن مرد، یک دستگاه بزرگتری است که بین ستون فقرات( محلّ تنظیمات عصبی افعال جنسی) یا لگن خاسره (محلّ نگهداری اعضاء جنسی) و استخوان سینه (محلّ تهیّه ی موادّ اولیّه ی منی) قرار دارد.
شاهد اینکه قرآن کریم در چنین مواردی فراتر از فهم عرفی حرف زده آن است که در بیان نحوه ی پیدایش شیر در پستان حیوانات فرمود: « وَ إِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعامِ لَعِبْرَهً نُسْقیکُمْ مِمَّا فی‏ بُطُونِهِ مِنْ بَینِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً سائِغاً لِلشَّارِبین‏ ــــ و در دامها قطعاً براى شما عبرتى است؛ از آنچه در شکم آنهاست، از میان سرگین و خون، شیرى ناب به شما مى‏نوشانیم که براى نوشندگان گواراست.» (النحل:۶۶). در این آیه بیان شده که شیر حیوانات از بین خون و سرگین آنها حاصل می شود؛ که منظور از سرگین، همان چیزی است که در معده و روده در حال هضم شدن است.
عرب می دانست که شیر از غذای خورده شده حاصل می شود؛ و وظیفه ی تولید شیر بر عهده ی دستگاه پستان است؛ امّا نمی دانست که چگونه این موادّ غذایی تبدیل به شیر می شوند. خداوند متعال بیان نمود که در این میان، خون نیز نقشی دارد. امروز ما می دانیم که موادّ غذایی از دستگاه گوارش وارد خون شده و از طریق خون به دستگاه شیر ساز بدن (پستانها) منتقل می شود. لذا خداوند متعال فراتر از یک پدیده ی شناخته شده، می خواهد به یک پروسه اشاره کند؛ به پروسه ای که از دستگاه گوارش آغاز شده و در پستانها خاتمه می یابد. عرب آن روز ابتدا و انتهای این پروسه را می شناخت ولی از نقش خون در این میان غافل بود. لذا خداوند متعال مطلب را چنان بیان نمود که آن امر مجهول نیز روشن شود.
در تشریح دستگاه جنسی مرد نیز خداوند متعال می خواهد آدمی را متوجّه گستردگی این دستگاه بکند. امّا صد حیف که برخی از مردمان زمان ما از عرب جاهلیّت نیز نادانترند؛ و به جای استفاده از کلام خدا برای رشد و ترقّی، سعی در کوبیدن آن دارند. امّا زهی خیال خام. « یریدُونَ أَنْ یطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ یأْبَى اللَّهُ إِلاَّ أَنْ یتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ ـــ آنها مى‏خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند؛ ولى خدا جز این نمى‏خواهد که نور خود را کامل کند، هر چند کافران ناخشنود باشند» (التوبه:۳۲).

تفسیر دوم:
از آنجا که مرد موجودی است سفت و سخت و زن موجودی است نرم و اثرپذیر، لذا می توان گفت که مراد از صلب، خود مرد است و مراد از ترائب خود زن می باشد. که آبی جهنده از رابطه ی میان اینها خارج می شود.
امّا منظور از آب جهنده چیست؟
اگر منظور همان منی مرد باشد، می توان گفت که این آب اگر چه از مرد (صلب) خارج می شود، امّا خروج آن نتیجه ی رابطه ای است بین مرد(صلب) و زن (ترائب).
امّا اگر منظور همان منی نباشد، می توان آن آب جهنده را ترکیب اسپرم مرد با تخمک زن دانست. البته ممکن است گفته شود که نطفه ی حاصل از ترکیب این دو، جهنده نیست. لکن اگر دقّت کنیم می بینیم که آن نیز جهنده است؛ لکن به معنایی دیگر. نطفه ی مرکّب از اسپرم مرد و تخمک زن، نیز جهش دارد لکن جهشی تکاملی. آن ابتدا تقسیم می شود به دو قسمت و سپس به چهار قسمت و سپس به هشت قسمت و … و به صورت جهشی تعداد آن افزایش می یابد. همچنین در هنگام تقسیم، نوعی حرکت تپش مانند در آن دیده می شود. البته زیر میکروسکوپ.

تفسیر سوم:
مراد از صلب، استخوان ستون فقرات است که سخت می باشد و و مراد از ترائب، استخوان عانه است می باشد؛ و دستگاه تناسلی در میان این دو استخوان جا گرفته است.

تفسیر چهارم:
مراد از صلب، استخوان لگن خاسره است و مراد از ترائب اعضای نرمی چون مثانه و روده ها هستند؛ که دستگاه تناسلی در بین اینها احاطه شده است.

تفسیر پنجم:
مراد از صلب، اسپرم مرد می باشد که ساختاری محکم داشته سلولی است قوی و دارای حرکت؛ و مراد از ترائب، تخمک زن هست که ساختاری نرم و نفوذپذیر دارد. و از لقاح این دو نطفه خارج می شود که منشاء پیدایش انسان می باشد؛ و به صورت جهشی رشد می کند یا در هنگام تقسیم شدن، حرکتی جهشی و تپشی دارد.

تفسیر ششم:
منظور از صلب، کلّ ستون فقرات است؛ و منظور از ترائب، کلّ استخوان سینه است؛ که تمام اعضای درونی بدن بین آن دو قرار دارند؛ و موادّ فراوان آب منی، از طریق کلّ این قسمت از بدن تأمین می شود و به بیضه ها و کانال دفران و کیسه ی منی و پروستات و غدد کوپر و … فرستاده می شود که محصول نهایی آن به صورت آب منی از آلت جنسی تخلیه می شود. به همین علّت است که افراط در عمل جنسی، موجب فرسودگی تمام اعضای بدن می شود.

تفسیر هفتم:
مراد از صلب، قسمت پایین ستون فقرات است که بسیار محکم است؛ و مراد از ترائب، رانها یا قسمت بالاتر از رانها هستند. چرا که تریبه هم با تراب(خاک) هم خانواده است، هم به معنی نرمی است. و شکّ نیست که این قسمت از بدن، هم نرم است هم با خاک میانه ای دارد؛ و اغلب بر روی زمین قرار می گیرد. و دستگاه تناسلی انسان بین این دو قسمت واقع شده است.

سخن آخر:
ملاحظه می فرمایید که با توجّه به احتمالات گوناگون در مورد مصداق صلب و ترائب، تفاسیر گوناگونی درباره ی این آیات بیان شده است؛ که برخی از آنها یقیناً با دانسته های کنونی ما در باب اعضای تناسلی همخوانی دارند. لذا عین غرض ورزی خواهد بود که کسی یکی از این تفسیرها را مسلّم گرفته و بر اساس آن اقدام به شبهه افکنی بکند. چه بسا یکی از همین تفسیرهای موافق با علم امروزی درست باشند؛ و چه بسا منظور خداوند متعال هیچکدام اینها نباشد و معنی آیه هنوز برای ما معلوم نگشته باشد؛ کما اینکه داریم آیاتی را که بعد از چند صد سال معنی آنها برای ما روشن شده است. برای مثال ما تا دویست سال پیش نمی دانستیم جسد فرعون باقی مانده است؛ در حالی که آیه ی ۹۲ یونس هزار و چهارصد سال قبل به وضوح خبر داده است که بدن فرعون باقی خواهد ماند تا عبرت آیندگان شود. که امروز ما جسد آن فرعون ( رامسس دوم) را در اختیار داریم و آزمایشات دکتر موریس بوکای نشان داده که وی در اثر غرق شدن در آب دریا مرده است. چرا که وی توانست آثار نمک دریا را در جسد او شناسایی کند. به همین علّت نیز پروفسور موریس بوکای ـ اهل فرانسه ـ از مسیحیّت دست برداشت و مسلمان شد. یا ما نمی دانستیم که کنار دریاچه ی بحر المیّت، پستترین نقطه ی زمین است نسبت سطح آزاد اقیانوسها؛ در حالی کهدر آیه ی ۳ روم این معنا به وضوح بیان شده است. امّا چون کسی این حقیقت را نمی دانست، در این آیه، « ادنی » به معنی پستترین و پایین ترین را ، «نزدیکترین» معنا می کردند. حال آنکه بحرالمیّت ـ در فلسطین ـ چندان هم نزدیک به مکّه یا مدینه نیست.

۱۴ـ فرموده اید: « پیش‌بینی ایمان آوردن اهل کتاب سورهٔ ۲۸ آیهٔ ۵۲ می‌گوید:۲۸:۵۲۲۸:۵۲ ۲۸:۵۲ « الَّذِینَ آتَینَاهُمُ الْکِتَابَ مِن قَبْلِهِ هُم بِهِ یؤْمِنُونَ » « کسانی که قبل از این، کتاب به ایشان داده‏‌ایم، آنان به این ایمان می‌آورند -که اینطور نشد- به نحوی می گویید نه منظور عده ای از انهاست. از این مطالب نا مفهوم در قران زیاد است که مفسرین به نحوی جواب می پیچانند. »
آیا جهل شما و سطحی اندیشی شما دلیل می شود که ما قرآن را زیر سوال ببریم؟! کجای این آیه شما می بینید که بگوید: « مسیحیان و یهودیان» ایمان خواهند آودند؟ چگونه ممکن است قرآن چنین بگوید، در حالی که بارها در همین قرآن خبر داده شده که بسیاری از اهل کتاب و بخصوص یهودیان ایمان نخواهند آورد؟! وقتی خود قرآن بارها از تمرّد اهل کتاب و بخصوص یهودیان خبر داده، شما چگونه به خود اجازه می دهید که این آیه را در مورد اهل کتاب بدانید؟!
آیه چنین است: « الَّذینَ آتَیناهُمُ الْکِتابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ یؤْمِنُون‏ ـــ کسانى که پیش از این، کتابشان دادیم آنها به آن ایمان مى‏آورند.»
این آیه می گوید: آنها که کتابهای آسمانی قبل ازقرآن نزد آنهاست، آنها به قرآن ایمان خواهند آورد. مگر یهودیان و مسیحیان رایج در زمان پیغمبر(ص) در دستشان کتاب آسمانی داشتند؟ یقیناً نداشتند. چون کتاب یهودیان را که قرآن کریم، نوشته ی دست خودشان خوانده است. « فَوَیلٌ لِلَّذینَ یکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیدیهِمْ ثُمَّ یقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِیشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلیلاً فَوَیلٌ لَهُمْ مِمَّا کَتَبَتْ أَیدیهِمْ وَ وَیلٌ لَهُمْ مِمَّا یکْسِبُونَ ــــ پس واى بر آنها که نوشته‏اى با دست خود مى‏نویسند، سپس مى‏گویند: «این، از طرف خداست.» تا آن را به بهاى کمى بفروشند. پس واى بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند؛ و واى بر آنان از آنچه از این راه به دست مى‏آورند» (البقره:۷۹). امّا مسیحیان، چهار انجیل دارند که به گفته ی خودشان، آنها را چهار نفر به نامهای متّی، لوقا، مرقس و یوحنّا نوشته اند. مسیحیان ابداً حضرت عیسی(ع) را پیغمبر نمی دانند؛ و معتقدند که آن حضرت هیچ کتاب آسمانی نداشته است. لذا مسیحیان رایج آن زمان نیز کتاب آسمانی در دستشان نبوده است.
خلاصه آنکه: یهودیان و مسیحیان رایج در آن زمان، اهل کتابند، نه دارندگان کتاب؛ یعنی منتسب به کتابند نه دارنده ی کتاب. چون اهل به منسوبین گفته می شود. مثلاً علی(ع) از اهل بیت است؛ یعنی منتسب است به بیت النبی. یا امام حسن(ع) منتسب است به بیت النبی؛ لذا اهل بیت است. اینها هیچ کتاب آسمانی در دست نداشتند و ندارند؛ لکن منتسب هستند به تورات و انجیل.
پس آن کسانی که کتابهای آسمانی حقیقی را در آن زمان داشتند کیانند؟
اینها کسانی هستند که هیچگاه مشرک نبوده اند؛ بلکه همواره مسلمان بوده اند. چون در آیه ی بعدی فرمود: « وَ إِذَا یتْلىَ‏ عَلَیهِْمْ قَالُواْ ءَامَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّنَا إِنَّا کُنَّا مِن قَبْلِهِ مُسْلِمِین‏ ـــــ و چون [قرآن‏] بر ایشان تلاوت شود مى‏گویند: بدان ایمان آوردیم که آن درست است و از طرف پروردگار ماست ما پیش از آن هم مسلمان بوده‏ایم.»
پس یقیناً منظور از این دارندگان کتاب، مسیحیان و یهودیان نیستند. چون در قرآن کریم، خداوند متعال، با صراحت تمام، یهودیان و مسیحیان را کافر و مشرک خوانده است؛ در حالی که این افراد، قبل از اسلام نیز مسلمان (موحّد) بوده اند.
آیا در زمان رسول الله(ص) موحّدانی بودند که کتابهای آسمانی حقیقی را در اختیار داشته باشند؟
بلی وجود داشته اند. در زمان آن حضرت کسانی وجود داشتند که تورات و انجیل حقیقی را در اختیار داشتند ولی جرأت ابراز عقیده نداشتند؛ و در جامعه ی مسیحیان و یهودیان آن روز، مورد پذیرش نبودند. لذا در دیرها و صومعه ها زندگی می نمودند. بلکه برخی از آنها خودشان از اوصیای معصوم حضرت عیسی(ع) بودند؛ که اوّلین آنها حضرت شمعون بن حمون الصفا(ع)، و آخرینشان حضرت برده یا آبَی(ع) بود، که ودایع نبوّت و کتب آسمانی پیشین را به رسول الله(ص) تحویل داد. سلمان فارسی از جمله کسانی است که کتب آسمانی حقیقی را در اختیار داشته است. از جمله کسان دیگر، بحیرای راهب بود؛ که قبل از بعثت رسول الله(ص) آن حضرت را شناخت و از نبوّتش خبر داد. و گروهی از آنها در حبشه بودند که حدود چهل نفر بودند و به همراه جعفر بن ابی طالب(ع) نزد پیامبر(ص) اعلام مسلمانی کردند. و از جمله ی موحّدان قبل از اسلامند، عبد اللَّه بن سلام، تمیم دارى و جارود عبدى.
اینان تورات و انجیل اصلی را در اختیار داشتند و دست به دست بین همتایان خود می گرداند؛ و البته سلمان فارسی، افزون بر کتب پیشین، خودش نیز کتابی آسمانی مخصوص خودش داشت. سلمان حدود چهار صد سال عمر کرده بود؛ و بسیاری از اوصیای حضرت عیسی(ع) را از نزدیک ملاقات کرده بود؛ و ودایعی از آنها در اختیار داشت که به رسول الله(ص) سپرد. برخی مثل شیخ صدوق(ره) بر این باورند که سلمان فارسی، خودش از اوصیای حضرت عیسی(ع) بوده است.
‏۱۵ـ فرموده اید: « مثلا به نوح دستور داده شده، از هر حیوانی یک زوج به کشتی ببرد. »
گز نکرده پاره نمودن که می گویند همین است. خودتان پاره می کنید خودتان هم می دوزید.
ـ حضرت نوح(ع) چند حیوان در کشتی سوار کرد؟
خداوند متعال می فرماید: « فَأَوْحَینا إِلَیهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْینِنا وَ وَحْینا فَإِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ فَاسْلُکْ فیها مِنْ کُلٍّ زَوْجَینِ اثْنَینِ وَ أَهْلَکَ إِلاَّ مَنْ سَبَقَ عَلَیهِ الْقَوْلُ مِنْهُمْ وَ لا تُخاطِبْنی‏ فِی الَّذینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ ـــــــ ما به نوح وحى کردیم که: «کشتى را در حضور ما، و مطابق وحى ما بساز. و هنگامى که فرمان ما فرا رسد، و آب از تنور بجوشد، در کشتى سوار کن از هر جفتی دو تا ؛ و همچنین خانواده‏ات را، مگر آنهایی که قبلاً وعده هلاکشان داده شده‏؛ و دیگر درباره ی ستمگران با من سخن مگو، که آنان همگى هلاک خواهند شد» (المؤمنون:۲۷)

آیا شما در این آیه سخنی از حیوان می بینید؟ کجای این آیه آمده که از هر حیوانی یک جفت سوار کشتی کن؟!
این آیه می فرماید: از هر جفتی، دو تا.
هر جفت چی؟ معلوم نیست. هر جفت حیوان؟ هر جفت جوراب؟ هر جفت کفش؟ هر جفت حیوان اهلی؟ هر جفت حیوان وحشی؟ هر جفت … ؟
اصلاً از «هر جفت دو تا» یعنی چه؟
اگر خدا می خواست بگوید از حیوانی یک جفت نر و ماده، می گفت: « مِنْ کُلٍّ نوع زَوْجَینِ» یا « مِنْ کُلٍّ نوع اثْنَینِ» و امثال اینها. امّا فرمود: از هر جفتی دو تا؛ که می شود چهار تا. ظاهراً یکی از این «دو تا» منظور، نر و ماده است. امّا « دو تا» ی دیگر اشاره به چیست؟
نظر بنده این است:
حیوانات بر دو گونه اند: وحشی و اهلی. خود اهلی ها هم دو گونه اند: آنها که معادل وحشی دارند و آنها که معادل وحشی ندارند. مثلاً بز، هم وحشی دارد هم اهلی؛ گاو، هم وحشی دارد هم اهلی؛ اسب، هم وحشی دارد هم اهلی و … .
پس برخی حیوانات، زوجند؛ یعنی نوع اهلی و وحشی دارند. مراد از «زَوْجَینِ» در آیه ی مورد بحث، این گونه حیواناتند. پس خداوند متعال امر نموده نوح را که از این گونه حیوانات، دو تا (یک نر و یک ماده) را سوار کشتی کند. مثلاً یک جفت بز اهلی و یک جفت بز وحشی.
روشن است که تعداد چنین حیواناتی بسیار اندک است؛ به نحوی که جا دادن آنها در یک کشتی، کار آسانی است.
امّا یک مطلب دیگر هم هست. می دانیم که فاصله ی نوح(ع) با آدم(ع) چندان نبوده است؛ به نحوی که در آن زمان، تنها مناطق مسکون زمین، منطقه ی بین النحرین بوده است؛ یعنی مناطقی از عراق و ترکیه ی امرروزی. پس در آن هنگام، بشر هنوز چندان متمدّن نبوده است. حال سوال این است که: آیا در آن زمان، تمام حیوانات اهلی شده ی امروزی، اهلی شده بودند یا نه؟ مثلاً آیا در آن هنگام، مردم توانسته بودند مرغ و بوقلمون و اردک و غاز و گربه و سگ و … را هم اهلی کنند یا نه؟ اگر بپذیریم که در آن زمان، هنوز برخی حیوانات اهلی امروزی، اهلی نشده بودند، در آن صورت، تعداد این حیوانات، باز هم کمتر می شوند. امّا دانستن این که آن زمان چه تعداد از حیوانات را توانسته بودند اهلی کنند، کار آسانی نیست؛ و در شرائط فعلی ما جز سخنان افراد معصوم، راه دیگری برای حلّ این معمّا نداریم. حال به احادیث اهل بیت(ع) مراجعه کنیم تا ببینیم آن بزرگواران ـ به عنوان تبیین کنندگان قرآن ـ در این باره چه فرموده اند.
طبق آنچه در روایات آمده، منظور از « مِن کُلٍ‏ّ زَوْجَینْ‏ِ اثْنَین‏ »، تمام حیوانات نبوده اند؛ بلکه منظور همان ازواج هشتگانه ای هستند که در آیات ۱۴۳ و ۱۴۴ انعام نام برده شده اند که عبارتند از: گوسفند، بز ، شتر و گاو ، که از هر کدام معادل وحشی اش را هم لحاظ کنیم، می شوند هشت جفت. همچنین فرمود: « خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَهٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِیهَ أَزْواجٍ ــــ او شما را از نفس واحده آفرید، و زوج او را از او (جنس او ) خلق نمود ؛ و براى شما هشت زوج از چهارپایان نازل نمود» (الزمر:۶). این چهار گونه حیوان ، اشرف چهارپایان می باشند؛ که انسانها بدان نیاز دارند. آن حضرت، این حیوانات را به علاوه ی برخی پرندگان اهلی و مشابهشان از وحشی ها، سوار کشتی نمودند. و عاقلان دانند که بسیاری از حیوانات اساساً نیازی نداشتند که سوار کشتی شوند؛ چرا که اکثر حیوانات قادر به شنا در آب می باشند. از این گذشته، در قرآن کریم نداریم که تمام زمین را آب فرا گرفته است؛ بلکه احتمالاً یک آب گرفتگی عظیم در مناطق مسکونی آن روز بوده است. لذا حیوانات در مناطق دیگر می توانستند زنده بمانند؛ و نیازی نبود که برای بقاء نسل، سوار کشتی شوند.
حاصل کلام آنکه:
برخلاف تصوّر عمومی ـ که ناشی از عدم دقّت در آیه است ـ آن حضرت برای جلوگیری از انقراض حیوانات آنها را سوار کشتی نکردند، بلکه قصد اصلی آن حضرت این بوده که انسانهای نجات یافته، در منطقه ی خود دچار کمبود نسل این حیوانات ـ که منبع غذایی می باشند ـ نشوند. در قرآن کریم نیز نداریم که غرض آن حضرت، جلوگیری از انقراض نسل بوده باشد. از روایات نیز استفاده می شود که غرض حضرتش حفظ منابع غذایی انسانها بوده نه نسل حیوانات.
امام صادق(ع) فرمودند: « حَمَلَ نُوحٌ ع فِی السَّفِینَهِ الْأَزْوَاجَ الثَّمَانِیهَ الَّتِی قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ثَمانِیهَ أَزْواجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَینِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَینِ‏ … وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَینِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَینِ فَکَانَ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَینِ زَوْجٌ دَاجِنَهٌ یرَبِّیهَا النَّاسُ وَ الزَّوْجُ الْآخَرُ الضَّأْنُ الَّتِی تَکُونُ فِی الْجِبَالِ الْوَحْشِیهُ أُحِلَّ لَهُمْ صَیدُهَا وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَینِ زَوْجٌ دَاجِنَهٌ یرَبِّیهَا النَّاسُ وَ الزَّوْجُ الْآخَرُ الظَّبْی الَّتِی تَکُونُ فِی الْمَفَاوِزِ وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَینِ الْبَخَاتِی وَ الْعِرَابُ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَینِ زَوْجٌ دَاجِنَهٌ لِلنَّاسِ وَ الزَّوْجُ الْآخَرُ الْبَقَرُ الْوَحْشِیهُ وَ کُلُّ طَیرٍ طَیبٍ وَحْشِی أَوْ إِنْسِی ثُمَّ غَرِقَتِ الْأَرْض‏ ــــ نوح در این کشتى هشت جفت از جانورانى را حمل کرد که خداوند عزّ و جلّ فرموده بود: « ثَمانِیهَ أَزْواجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَینِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَینِ … وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَینِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَینِ » بنا بر این، از میش (گوسفند) یک جفت یکى میش اهلى که مردم تربیت مى‏کنند و دیگری میش کوهى که شکار آن براى مردم رواست، و از بز هم دو تا، یکى اهلى که مردم تربیت مى‏کنند و یکى بزى که در دشت و بیابان است، و از شتر هم دو تا، یکى شتر بخاتى [که در خراسان پرورش مى‏یافت‏] و دیگر شتر عربى، و از گاو هم دو تا، یکى گاو اهلى و دیگر گاو وحشى، و از هر پرنده یکى اهلى و دیگر وحشى را برگزید و آنگاه زمین غرق شد.» (الکافی،ج‏۸ ،ص۲۸۳)
این حدیث شریف، به وضوح حکایت می کند، که آن حضرت، حیوانات اهلی ـ اعمّ از چهارپا و پرنده ـ را که منبع غذایی اند، همراه با مشابه وحشی آنها ـ که برای غذا شکار می شوند ـ سوار کشتی نموده است.
اگر برخی شبهه افکنان به جای اینکه شهوت شبهه افکنی خود را به کار گیرند، حسّ تحقیقشان را به کار می گرفتند، متوجّه می شدند که باور عمومی مردم یک چیز است و مفادّ کلام خدا و معصومین(ع) چیز دیگری است. اینکه کسی باور عوامانه ی مردم را طرح کرده و آن را به دین خدا و قرآن کریم نسبت داده و بر اساس آن، دین را مورد حمله قرار دهد، نهایت درجه ی بی انصافی و بلکه نشان حماقت یا غرض ورزی است.

۱۶ـ فرموده اید: « یا شق القمر که هیچ سند علمی ندارد.»
تنها یک جاهل اندر جاهل ممکن است برای یک واقعه ی تاریخی، سند علمی طلب کند. آیا سندی علمی دارید که نادرشاه وجود داشته است؟ آیا سند علمی دارید که آلبرت آینشتین، فیزیکدان بوده است؟
اگر کسی این سوالات را بکند، عقلا به او می خندند. چون این گونه امور، مسائل علمی نیستند تا با دلیل علمی ثابت شوند. اینها از سنخ امور تاریخی اند و با اسناد تاریخی نیز اثبات می شوند؛ و اسناد تاریخی وقوع شقّ القمر از سنخ اسناد متواتر است که قویترین و معتبرترین قِسم از اقسام اسناد تاریخی محسوب می شوند.
ــ میزان اعتبار خبر شقّ القمر
الف. این خبر در آیه ی اوّل سوره ی قمر ذکر شده است. لذا اگر دروغ بود حتماً مشرکین اعراب بر قرآن کریم خدشه می کردند ؛ حال آنکه کسی از اعراب آن روز ، ایرادی به این آیه نکرده است. پس معلوم می شود که وقوع شقّ القمر از نظر آنان مسلّم بوده است.
ب. تاریخ نویس بزرگ ابوجعفر طبری ، در تفسیرش خبر شقّ القمر را با سی و پنج سند نقل نموده است ؛ یعنی سی و پنج نفر مستقیماً آن حادثه را مشاهده نموده و مستقلّ از یکدیگر نقل نموده اند. در حالی که هیچ خبر نجومی در تاریخ گذشته ی بشر نیست که با این تعداد ناقل ، به نسلهای بعدی منتقل شده باشد. لذا اگر کسی بخواهد منکر این واقعه شود پس باید تمام گزارشات تاریخ نجوم را منکر شود. وجود و تحقّق خارجی افرادی چون ارسطو ، بطلمیوس ، فیثاغورس ، ارشمیدس و … با این تعداد سند به مردم زمان ما نرسیده است تا چه رسد به سخنان و گزارشات آنها. در حالی که دانشمندان، هم به وجود افرادی چون ارسطو و… یقین دارند هم به گزارشات نقل شده از آنها اعتماد می کنند.
اشکال و جواب:
برخی شبهه کرده اند که اگر حقیقتاً ماه از وسط دو نیم شده و دو نیمه ی آن از همدیگر تا اندازه ای فاصله گرفته باشند که از زمین قابل رؤیت باشد ، در آن صورت نظم منظومه شمسی به هم می ریزد.
این شبهه اگرچه برای برخی جدّی تلقّی شده ولی از نظر آشنایان به علم نجوم و فیزیک ارزش مطرح شدن هم ندارد ؛ چون با دو نیمه شدن ماه جاذبه ی آن از بین نمی رود. بلکه مجموع گرانش دو نیمه ی ماه باز برابر با جاذبه ی کلّ ماه خواهد بود. لذا با دو نیم شدن ماه نظم منظومه شمسی خدشه دار نمی شود. البته این حادثه ممکن است اثراتی بر وضعیّت آب و هوا در زمین داشته باشد ولی هیچ دلیلی اثبات نمی کند که این اثرات حتماً تخریب کننده بوده اند. همان‌گونه که می‌دانید اموری چون کسوف و خسوف و توفانهای خورشیدی و عبور شهاب سنگ‌ها از نزدیکی زمین نیز اثراتی بر زمین می گذارند ولی این اثرات لزوماً مخرّب نیستند. در گذشته حتّی شهاب سنگهای عظیمی با زمین برخورد نموده و آب و هوای آن را دگرگون کرده اند ولی شرائط حیات از بین نرفته است.
برخی دیگر گفته اند: اگر ماه در گذشته به دو نیم شده و دوباره به هم چسبیده باشد پس محلّ آن شکاف بعد از به هم چسبیدن همچنان باید باقی مانده باشد.
در جواب این مطلب، نخست باید گفت که اگر شکافته شدن و به هم چسبیدن ماه از راه عادی بود جای شکاف آن یقیناً باید باقی می ماند. البته به شرط آنکه برخوردهای پیاپی شهاب سنگها در مدّت چهارده قرن آن اثر را محو نکنند. امّا باید توجّه داشت که شقّ القمر، معجزه بوده نه یک حادثه ی طبیعی. لذا آنکه می تواند ماه را به دو نیم کند ، این توان را هم خواهد داشت که بتواند آن را چنان دقیق به هم بچسباند که جای شکاف آن باقی نماند. پس اگر جای آن شکاف را در جستجوهای علمی نیافتیم باز نمی توانیم به صورت قطعی حکم به عدم وقوع شقّ القمر بکنیم. البته برخی خبرها حاکی از آن هستند که فضانوردان ناسا (سازمان فضانوردی آمریکا) موفّق شده اند از داخل سفینه ی آپولو و از نزدیکی ماه ، وجود شکافی عظیم و کمربند گونه را بر روی ماه شناسایی کنند. امّا اینکه این خبر تا چه اندازه صحّت دارد نیازمند تحقیقات وسیع و میدانی است که طبعاً دشوار نیز خواهد بود ؛ چون اگر چنین خبری حقیقت داشته باشد بعید نیست که دولت آمریکا از انتشار مستندات آن جلوگیری نماید.
در سطور زیر گزارشی تقدیم می شود که می تواند منشاء یک تحقیق باشد.
در نشستی با عنوان « شق‌القمر معجزه پیامبر اعظم » که به همت معاونت فرهنگی دانشگاه آزاد اسلامی (مرکز پژوهش‌ها و فعالیت‌های قرآن و عترت) ، ۱۲ مهرماه در پانزدهمین نمایشگاه بین‌المللی قرآن کریم برگزار شد آیهالله دکتر عبدالکریم بی‌آزار شیرازی با قرائت آیه«اقْتَرَبَتِ السَّاعَهُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ» گفت: همان‌طور که ‌می‌دانید در قرآن سوره‌ای به‌نام «قمر» آمده است. ابتدای این سوره در مورد معجزه بزرگی است که توسط ‌پیامبر (ص) برای مردم مکه ارائه شده است و آن مسأله این است که مردم مکه مانند سایر امم پیشین وقتی با معجزات طبیعی مواجه می‌شدند آن را حمل بر سحر و جادو می‌کردند تا این که مطرح کردند که چگونه متوجه شویم که او پیامبر است؛ زیرا هر کاری که او انجام می‌دهد می‌گویند سحر است.
وی گفت: در این رابطه سران قریش گفتند که سحر و جادو در آسمان کارگر نیست بیایید یک معجزه ی آسمانی از پیامبر بخواهیم، نزد حضرت رسول (ص) رسیدند و گفتند: اگر تو واقعاً پیامبر خدا هستی و کارهایت سحر و جادو نیست، ماه را دو نیم کن. حضرت فرمودند: اگر من از خدا بخواهم و خداوند این کار را انجام دهد آیا واقعا مسلمان می‌شوید؟ پاسخ دادند: بله.
وی افزود: ماه در حالت بدر بود که پیامبر (ص) با سران قریش به طبیعت رفتند و پیامبر آن‌جا از خداوند متعال درخواست کردند که ماه شکافته شود و این معجزه را مردم مشاهده کنند.
با این دعا ماه شکافته شد به طوری که از میان دو نیمه ی ماه کوه حرا را مشاهده می‌کردند زمانی که این منظره را مشاهده کردند ابوجهل که عناد نسبت به پیامبر (ص) می‌ورزید گفت: ما مطمئن نیستیم که این سحر نباشد، ما صبر می‌کنیم تا مردمانی که از صحرا باز می‌گردند بیایند و از آن‌ها بپرسیم که آیا این صحنه را دیده‌اند یا نه؟ و اگر گفتند که دیدیم پس جادو نیست پس از مدتی افرادی از صحرا بازگشتند و مورد سئوال قرار گرفتند و در پاسخ گفتند آری ما دیدیم که ماه دو نیم شده است در عین حال برخی دست از عناد برنداشتند.
وی در ادمه ی سخنانش گفت: در این زمینه آیات اولیه سوره قمر نازل شده است آن‌چه که این آیات بیان می‌کنند این است که ماه در گذشته شکاف عظیمی برداشته و دو نیم شده است و صریحا می‌فرماید: «وَانشَقَّ الْقَمَرُ» دوم اینکه شکاف ، آنقدر بزرگ است که به عنوان آیت خدا یا معجزه الهی یاد شده است. سوم برخی شکافته شدن ماه را مشاهده کردند؛ اما این را باز به حساب سحر و جادو گذاشتند و «وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُّسْتَمِرٌّ» برخی این معجزه را تکذیب کردند «وَ کَذَّبُواْ بِآیَاتِنَا»
وی گفت: اما این معجزه مانند معجزه قرآن یک معجزه باقیه شده؛ زیرا بزرگ‌ترین امتیاز دین اسلام این است که معجزه دارد، شما اگر از یک یهودی یا یک مسیحی بپرسید که آیا شما معجزه‌ای در دست دارید که نشان دهد دینتان بر حق است می‌گویند ما عصای موسی (ع) را نداریم که به شما نشان دهیم چگونه اژدها می‌شود. مسیحیان نیز می‌گویند ما حضرت عیسی (ع) را نداریم که برای شما مرده را زنده و یا مریض را شفا دهد تا این که شما متوجه شوید.
وی افزود: اما اگر از یک مسلمان بپرسند شما دلیلی بر حقانیت دینتان دارید پاسخ می‌دهند ما معجزه‌‌ای داریم که معجزه باقیه است و مطالب بسیار مختلفی را در زمینه‌های متفاوت بیان کرده است که امروزه دانشمندان می‌توانند آن را مشاهده کنند یکی دیگر از معجزات پیامبر (ص) و آثارش را فضانوردانی که با آپولو به کره ی ماه رفتند مشاهده کردند و سال‌ها در رابطه با آن مطالعه و تحقیق کرده‌اند که بحث امشب ما در این باره است.
وی گفت: در این زمینه شخصیتی به‌نام دکتر «دیوید پیت کوک» که هم اکنون رئیس کرسی حزب اسلامی بریتانیا است می‌گوید: من به وسیله آیه «اقْتَرَبَتِ السَّاعَهُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ» مسلمان شدم.
وی می‌گوید: من علاقه‌مند به مطالعه ادیان تطبیقی بودم. درباره ی همه ادیان مطالعه کردم تا به دین اسلام رسیدم. دوستی مسلمان داشتم به او گفتم من می‌خواهم در رابطه با اسلام تحقیق کنم، قرآنی با ترجمه ی انگلیسی به من داد و من خوشحال شدم. شب هنگام همین که قرآن را ورق می‌زدم نظرم جلب سوره قمر شد آن را باز کردم ببنیم قرآن درباره ماه، چه گفته است دیدم قرآن بیان کرده «اقْتَرَبَتِ السَّاعَهُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ» آن قدر به فکر فرو رفتم و از خدا پرسیدم، بر فرض ماه شکافته شد چگونه دو مرتبه به حالت اولی بازگشت هرچه به فکرم مراجعه کردم برایم قابل هضم نبود به طوری که از قرآن منزجر شدم و آن را کنار گذاشتم و این آیه مرا از مطالعه ی قرآن منصرف کرد.
وی ادامه می‌دهد: از آن‌جایی که کارم خالصانه بود ، چند شب بعد از تلویزیون برنامه‌ای را دیدم که سه فضانورد را نشان می‌داد که مطالعات خود را در روی کره ماه ارائه می‌کنند. مجری برنامه این سوال را از فضانوران می‌پرسید که شما بودجه ی بسیار سنگینی را به کره ماه بردید در صورتی که در کره زمین این همه مردم نیازمند هستند آیا بهتر نبود این پول‌ها را خرج مردم کره زمین می‌کردید؟ فضانوردان در پاسخ گفتند: پول‌هایی که ما خرج این سفرها کردیم به بی‌راهه نرفته است بلکه ما به حقایقی دست یافتیم که اگر چندین برابر این ‌پول را خرج می‌کردیم باز هم ارزشمند بود. مجری می‌گوید این حقیقت چه بود که این همه ارزش داشت؟، آن‌ها گفتند: ما از قبل با رصد کردن ماه شکاف‌هایی را بر روی این کره مشاهده کرده بودیم؛ اما به هیچ وجه نمی‌توانستیم در رابطه با آن‌ها اظهارنظر کنیم تا این که به کره ماه رفتیم و توسط آپولوی ۱۰ ،عکس‌برداری کردیم . ما از فاصله ی ۱۴ کیلومتری تصاویری را مشاهده کردیم که به خوبی نشان می‌داد که ماه در گذشته شکاف عظیمی برداشته است و زمانی که با آپولوی ۱۱ بر سطح کره ماه فرود آمدیم از نزدیک ، این شکاف‌ها را مشاهده کردیم. آن‌ها ادامه دادند: ما اگر می‌خواستیم این مسائل را برای مردم بیان کنیم کسی حرف ما را نمی‌پذیرفت تا این که این سفرهای مکرر باعث شد که ما چنین کشف مهمّی را انجام دهیم.
فضانوردان گفتند: موسسه ناسا سال‌ها در این رابطه مطالعه و تحقیق انجام داده است و مقالات فراوانی در این رابطه ارائه داده‌اند. در این رابطه شکاف‌های فراوانی را می‌توان توسط عکس‌ها بر روی کره ماه دید این شکاف‌ها بر سه گونه اند ؛ اول شکاف‌های مارپیچی هستند دوم شکاف‌های دایره‌ای که گاهی قطرشان به هزار کیلومتر می‌رسد و آخر شکاف‌های مستقیمی که به طور کمربندی دور ماه را گرفته اند. دانشمندان احتمال می‌دهند که شکاف‌های دایره‌ای در اثر سقوط سنگ‌های آسمانی است؛ اما شکاف‌ کمربندی که دور ماه را گرفته است نمی‌تواند با سقوط سنگ آسمانی پدید آمده باشد. آن‌ها ادامه دادند: طبق تصاویری که توسط فضانوردان ارائه شده است کاملا مشخص می‌شد که این دو نیم کره چگونه پس از جدا شده از هم به یکدیگر جوش خورده و متصل شده‌اند.
وی ادامه داد: دکتر «دیوید پیت کوک» افزود که مسئله شکاف و جوش خوردن در کره زمین هم اتفاق می‌افتد، در زیر اقیانوس‌ها شکاف‌های عظیمی ایجاد می‌شود و سپس با مواد مذاب به هم جوش می‌خورد که گاهی سبب به وجود آمدن کوه‌های عظیمی در زیر اقیانوس‌ها می‌شود. این موضوع را یک دانشمند آلمانی کشف کرده است که قاره‌های کره زمین ابتدا یکی بودند یعنی تمام این خشکی‌ها روزی یکی بوده و لذا اگر این قطعات قاره‌ها را به هم نزدیک کنیم همه مثل پازل به هم متصل شده و یک قاره را تشکیل می‌دهند و این در اثر شکافی است که در زیر اقیانوس به وجود آمده است و روز به روز به این امتداد قاره‌ها افزوده می‌شود و فاصله ی آنها بیشتر می‌شود به طوری‌که سالی چند صدم سانتی‌متر این فاصله‌ها افزایش می‌یابد و این همان معجزه قرآن کریم است که فرموده: «وَالأَرْضَ مَدَدْنَاهَا» یعنی ما زمین را کشش داده و گسترش دادیم. و هم می‌تواند یکی از نکات جالبی باشد که در قرآن کریم آمده است و علم روز و دانشمندان آن را کشف کرده‌اند.
دکتر بی‌آزار شیرازی در ادامه سئوالی مطرح کرد و گفت:بحثی که این جا مطرح است آن است که اگر شق القمر در زمان پیامبر (ص) صورت گرفته است چگونه مکان‌های دیگر آن را ندیده‌اند و فقط در عربستان مشاهده کرده‌اند.
وی در پاسخ به سئوالش گفت: در این باره آثاری است که نشان‌گر این موضوع است که این معجزه را تنها در عربستان ندیده‌اند بلکه در کشورهای دیگر هم دیده شده است در یکی از نسخ خطی هندی که در موزه بریتانیا در شهر لندن قرار دارد درباره مشاهده شق‌القمر در ۱۴ قرن پیش سخن گفته شده است و یکی از دانشمندان اسلامی به‌نام دکتر «محمد حمیدا» در کتابش که درباره زندگی پیامبر اکرم (ص) است آن را نقل کرده است.
دکتر بی‌آزار شیرازی ادامه داد: او می‌گوید: یکی از پادشاهان منطقه جنوب غربی هند این انشقاق را در زمان خود مشاهده کرده و مردم این مشاهده را نقل کردند و بعد که عدّه‌ای از تجّار مسلمان به هندوستان سفر می‌کنند زمانی که به این شهر می‌رسند خبر شق‌القمر را می‌شنوند و می‌گویند ما در هندوستان این واقعه را مشاهده کردیم این تجّار صحت حرف آنها را تأیید می‌کنند و می‌گویند این معجزه ی پیامبر اسلام است و پادشاه هند فرزند خود را به عربستان می‌فرستند تا تحقیق کند و زمانی که متوجه می‌شود این معجزه پیامبر (ص) بوده است مسلمان می‌شود.

متن کامل گزارش اخیر و تصویر شکاف کمربندی کره ی ماه را در اینترنت می توانید ملاحظه فرمایید. البته این سوال مطرح است که آیا این عکس حقیقتاً از طرف ناسا منتشر شده یا نه؟ آدرس زیر نشان می دهد که این عکس حقیقتاً در سایت ناسا وجود دارد.
http://antwrp.gsfc.nasa.gov/apod/image/0210/rille_apollo10_big.jpg
در این آدرس، واژه ی nasa به وضوح دیده می شود. همینطور واژه ی apollo10 نشان دهنده ی این است که این عکس توسّط این فضاپیما گرفته شده است.
اگر قسمتهای انتهایی این آدرس را حذف کنید، و فقط قسمت http://antwrp.gsfc.nasa.gov به صفحه ای صفحات از سایت رسمی ناسا وصل می شوید که تصاویر روز نجومی را نمایش می دهد. در زیر عکس معمولاً عبارت NASA را می بینید که اگر روی آن کلیک کنید، به صفحه ی اوّل سایت ناسا وارد می شوید. البته از طریق آدرس http://www.nasa.gov/ نیز می توانید وارد صفحه اصلی شوید. امّا گفتم از آن راه وارد شوید تا اطمینان پیدا کنید که این عکس در سایت رسمی ناسا است. البته اگر راه اصلی هم وارد شوید باز می توانید به این اطمینان برسید.
وقتی وارد صفحه ی اصلی سایت ناسا شدید، تعبیر « rille_apollo10» را قسمت جستجوی آن جستجو فرمایید؛ (قسمت جستجو معمولاً در بالای صفحه است). با جستجوی این تعبیر به صحفه ای وارد می شوید با آدرسhttp://search.nasa.gov/search/search.jsp?nasaInclude=rille_apollo10_big.jpg در این صفحه روی عبارت Index of /apod/fap/image/0210 یا عبارت http://apod.nasa.gov/apod/fap/image/0210/ کلیک کنید. صفحه ای باز می شود که حاوی آدرس مجموعه ای از تصاویر سازمان ناسا می باشد. در بین این آدرسها دنبال این عبارت rille_apollo10_big.jpg یا تعبیر rille_apollo10.jpg بگردید. با کلیک بر روی آن، عکس مورد نظر را خواهید یافت با همان آدرسی که ذکر نمودیم.
همچنین آدرس زیر را ملاحظه فرمایید که مربوط به سایت ناسا می باشد.
http://www.nasa.gov/mission_pages/Mini-RF/multimedia/featured_image_Hadley_Rille.html

با این شیوه شکّی نخواهد ماند که این عکس کره ی ماه، در سایت رسمی ناسا وجود دارد؛ و ساخته ی دست کسی نیست.
برخی افراد با فرض درستی این گزارش ، در انکار ربط آن با شقّ القمر، عکسهایی از گسلهای زمین ارائه داده و گفته اند: آیا با دیدن این گسلها می توان ادّعا نمود که روزی شقّ الارض نیز رخ داده است؟
در پاسخ این شبهه می گوییم:
اوّلاً در زمین هیچ گسلی نیست که مانند کمربندی محیط زمین را فراگرفته باشد. لذا چنین قیاسی درست نیست.
ثانیاً زمین سیّاره ای است با هسته ی مذاب که دائماً گرفتار زلزله های بزرگ می شود. لذا منشاء گسلهای آن ، رانش پوسته ی زمین می باشد ؛ امّا ماه ، کره ای است مرده و فاقد هسته ی مذاب که هیچ گونه فعالیّت لرزشی قابل توجّه ندارد. پس شکاف عظیم روی آن نمی تواند یک گسل طبیعی و ناشی از زلزله باشد. بلی اگر روی ماه امکان وقوع زلزله وجود داشت، آنگاه این اشکال وارد بود.
سخن آخر:
مطالب دیگری هم که در ادامه ذکر نموده اید، مثل مطالب قبل جواب دندان شکن دارد. لکن به همین مقدار بسنده می کنیم. چرا که سوالات زیاد و فرصت ما اندک است. و البته روی این سوال بسی بیش از سوالات دیگر زمان گذاشته شد.

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 4.0/5. From 3 votes.
Please wait...

دیدگاه ها