نوشته های وب گاه

تفاوتها از کجا درست شدند؟ نقد فرضیه تکامل انواع داروین و نظریه تصادف !

پرسش:
این دگرگونیها در نظام هستی چگونه رخ داده است و برای چیست؟ آیا پیدایش گوناگونیها تنها برحسب تصادف بوده است؟ همه آن تنوعی که در یک نوع واحد می بینیم، مشیت الهی نبوده است؟
پاسخ:
۱ـ تصادف فرضی است توخالی و بی معنی.
هر پدیده ای که رخ می دهد یا بی علّت است یا با علّت.اگر کسی قائل شود که پدیده ی بی علّت وجود دارد ، پس او قانون علّیّت را انکار نموده است. و اگر کسی قانون علّیّت را انکار نماید ، قول خود او نیز قابل اثبات نیست. چون در هر استدلالی ،    بین مقدّمات استدلال و نتیجه ی آن رابطه ی ضروری وجود دارد و قانون علّیّت چیزی جز همین رابطه ی ضروری بین دو چیز نیست. پس هر پدیده ای دارای علّتی است ؛ که دگرگونیها یا تفاوتهای موجود در مخلوقات نیز از این قاعده مستثنی نیست.
حال می پرسیم علّت این تفاوتها چیست؟ علّت این پدیده یا امری وجودی است یا امر عدمی است یا تصادف است. امر عدمی که چیزی نیست تا حقیقتاً علّت واقع شود ؛ تصادف هم یا امر وجودی است یا امر عدمی ، چون وجود و عدم نقیض یکدیگرند و چیز سومی بین آنها قابل فرض نیست. پس اگر تصادف یعنی علّت نداشتن ، در آن صورت تصادف همان علّت واقع شدن عدم است که معنی ندارد. بنا بر این علّت همه ی این تفاوتها امری وجودی است.
حال اگر آن امر وجودی خداست که مطلوب ثابت است و اگر خدا نیست ، خود آن نیز علّتی دارد ؛ که باز علّتش یا خداست یا غیر خدا ، که اگر غیر خدا باشد باز علّتی دارد و … . و چون تسلسل علل محال است ، لذا سر این سلسله باید ختم به خدا شود. امّا خدا علّت ندارد چون پدیده نیست ؛ و همانطور که در نامه ی دیگر حضرت عالی گفته شد: خدا عین وجود است و وجود ، وجود دهنده نمی خواهد.
پس چه فرضیّه ی تکامل انواع درست باشد و چه نادرست ، در هر حال تدبیر امور موجودات و تفاوتهای آنها به اراده و مشیّت الهی است.
۲ـ بررسی ارزش علمی نظریه تکامل از دیدگاه فلسفه علم :
دانشمندان فلسفه علم که ارزش نظریّات علمی را بررسی می کنند ، معتقدند که فرضیه تکاملِ انواع داروین ، به طور کلّی فاقد خصوصیّات یک نظریه تجربی است. چون از نظر فلسفه علم ، یک نظریه علمی،تجربی ، باید دارای سه خصوصیت باشد: ۱- خاصیت آزمایش پذیری ۲- خاصیت پیش بینی کنندگی ۳- خاصیت ابطال پذیری .
خاصیت آزمایش پذیری یعنی اینکه باید بتوان با ترتیب دادن آزمایش و تکرار آن آزمایش به دفعات متعدد،‌صحّت فرضیّه را تأیید کرد ؛ مثلا می توان آب را بارها و بارها جوشاند و درجه جوش آن را اندازه گرفت ؛ وملاحظه نمود که آیا آب خالص همیشه در صد درجه به جوش می آید یا نه؟ در حالی که ادعای نظریه تکامل انواع داروین ، که می گوید موجودات زنده از همدیگر منشعب می شوند، قابل آزمایش نیست ؛ و ما هیچ گاه نمی توانیم پدیده ی تکامل را در طبیعت یا در آزمایشگاه با حواسّمان ـ چه بدون وسائل و چه با وسائل ـ مشاهده کنیم. آنچه در دست دانشمندان دیرینه شناس است تنها یک سری فسیل است که آن هم یقینا فسیل تمام موجودات گذشته نیست ؛ چون اوّلا هر استخوانی تبدیل به فسیل نشده است ؛ و تبدیل استخوان به فسیل در شرایط خاصی رخ می دهد ؛ وثانیا دانشمندان نمی توانند تمام زمین را برای یافتن فسیلها کاوش کنند . در فرضیه تکامل داروین ، از تشابه فسیلها به این نتیجه می رسند که صاحبان این فسیلها ، تکامل یافته از یکدیگرند. در حالی که این کافی برای اثبات یک نظریه نیست؛ و در واقع نوعی فرضیه سازی علمی تخیلی است. آنچه برای ما یقینی است این است که در گذشته موجوداتی زندگی می کرده اند ؛ و برخی از آنها شبیه هم بوده اند ؛ ولی ما از هیچ راه علمی و تجربی نمی توانیم به دست آوریم که حتما بعضی از این موجودات مشابه ، از بعض دیگر مشتق شده اند. چون ما تنهاخود فسیلها و تشابه آنها را می بینیم نه تبدیل آنها را ؛ و لازمه تشابه بین دو موجود ؛ ارتباط آنها باهم نیست ؛ اگر لازمه تشابه دو موجود زنده ارتباط آنها با همدیگر بود در آن صورت می توانستیم با یقین حکم کنیم که هر دو انسان شبیه به هم فرزندان دوگلوی یک پدر و مادرند ؛ اما چنین حکمی عقلانی نیست ؛ آیا با دیدن دو انسان بسیار شبیه به هم می توان به طور قطع و یقین گفت که آن دو ، فرزندان دوگلوی یک پدر و مادرند ؛ بلی از نظر روانشناختی ما یقین می کنیم که این دو نفر فرزندان دوگلو ی یک پدر و مادرند ؛ ولی از نظر منطقی چنین یقینی حاصل نمی شود ؛ چون ممکن است ؛ دو نفر که شباهت بسیار زیادی به هم دارند ؛ در عالم واقع هیچ رابطه فامیلی باهم نداشته باشند ؛ مثلا صدام و پسر او بدلهایی داشته اند که شبیه خود آنها بوده است ؛ همچنین گفته اند ناپلون بناپارت ؛ چهار نفر شبیه خود داشت ؛ که برخی از آنها به جای او ترور شدند.پس ما از تشابه فسیلها تنها می توانیم حدس بزنیم بین آنها رابطه ای وجود دارد ؛ ولی به صورت قطعی و یقینی نمی توانیم چنین حکمی کنیم ؛ و علم به دنبال یقین است نه حدس و گمان .
خصوصیت دوم یک نظریه علمی خاصیت پیش بینی کنندگی آن است ؛ یعنی یک نظریه علمی باید بتواند با فرمولهای خود اتفاقات بعدی را پیش بینی کند. مثلا بر اساس قانون گرانش عمومی نیوتن می توان پیش بینی کرد که در چه روزی کسوف رخ خواهد داد یا در روز معینی ، سیاره مریخ در کجای آسمان خواهد بود و … . ولی با نظریه تکامل داروین نمی توان پیش بینی کرد که مثلا صدمیلیون سال بعد موجودات زنده فعلی به چه صورتی درخواهند آمد. مثلا این نظریه نمی تواند پیش بینی کند که زرافه در صد میلیون سال دیگر آیا باز گردن دراز خواهد بود یا نه ؟ اگر فرضیه تکامل انواع یک قانون علمی بود باید با بررسی وضع فعلی موجودات زنده می توانست آینده آنها را پیش بینی کند ؛ همانطور که نظریه جاذبه عمومی نیوتن با بررسی وضع فعلی سیارات می تواند موقعیت آنها را در زمان آینده پیش بینی کند.
خاصیت سوم یک نظریه علمی خاصیت ابطال پذیری است ؛ یعنی یک نظریه علمی باید بگوید که در چه شریطی ابطال می شود؛ مثلا نظریه گرانش عمومی نیوتن می گوید که اگر ماده ای پیدا شود که جذب مواد دیگر نشود و عدم جذب آن نیز ناشی از یک نیروی مزاحم نباشد در آن صورت قانون جاذبه عمومی از عمومیت می افتد ؛ و نقض می شود ؛ یا نظریه نسبیّت خاصّ اینشتین مدّعی است که اگر ذره ای مادّی یافت شود که بالاتر از سرعت نور حرکت کند در آن صورت ،نظریه نسبیّت خاصّ باطل می شود.یعنی از خصوصیات نظریه علمی یکی هم این است که بتواند موارد نقض خود را بیان کند. اما نظریه تکامل انواع داروین ، فاقد این خاصیت است و با هر فرضی سازگار است ؛ و نمی گوید که در چه شرایطی ابطال می شود . مثلا زرّافه الآن گردن دراز است. نظریه تکامل مدّعی است که شرایط ویژه ای باعث گردن دراز شدن زرّافه شده است؛ اگر گردن زرافه کوتاه بود باز نظریه تکامل می گفت که شرایط ویژه ای باعث کوتاهی گردن آن شده است ؛ لذا این نظریه نمی گوید که چرا موجودات چنین هستند که می بینیم بلکه می گوید چون موجودات چنین هستند پس در گذشته چنان بوده اند ؛ آن هم با حدس و گمان مبتنی بر یافته های فسیل شناسان ، نه بر اساس مشاهده ی واقعی و تجربه .
بنابر این فرضیه تکامل انواع هنوز ، قطعیت علمی که سهل است به حد یک نظریه علمی ـ تجربی هم نرسیده است. لذا این فرضیه در بین دانشمندان غربی هم منتقدین زیادی دارد؛ لکن فرهنگ و سیاست سکولار غربی بر آن است که این فرضیه را به عنوان یک نظریه علمی به خورد بشریت دهد ؛ چرا که این فرضیه می تواند پایه مناسبی برای چنان فرهنگ و سیاستی باشد ؛ چون بنا به اصل انتخاب اصلح که در این نظریه وجود دارد ؛پیام آن در نظام سیاسی آن است که : « حق با قویتر است ؛ و بقا با آن کسی است که قویتر باشد»
ـــ اشکالات دیگر در نظریه تکامل داروین:
الف- گفته شد که مدعای نظریه تکامل در مورد موجودات بزرگ و پرسلولی مثل حشرات و پرندگان و… قابل آزمایش نیست ؛ چرا که اولاً به ادعای این نظریه این روند میلیونها سال طول کشیده است ؛ و ثانیا میلیونها عامل بر آن تاثیر داشته اند که عملا نمی توان همه را مشخص نمود . اما ادعای این نظریه در دو مورد قابل آزمایش است ؛ ۱) در مورد چگونگی تبدیل مواد شیمیایی ــ مثلا اسیدهای آمینه ــ به موجودات زنده ۲) در مورد چگونگی تبدیل تک سلولی ها به موجودات پر سلولی .
ما در جهان امروزمان هم مواد شیمیایی تشکیل دهنده موجودات زنده را در دست داریم ، هم تک سلولی ها را ؛ همچنین می دانیم که شرایط تبدیل این ترکیبات شیمیایی به تک سلولی ها و شرایط تبدیل تک سلولی ها به پر سلولی ها محدود و قابل مشابه سازی در آزمایشگاهند. بنابراین اگر نظریه تکامل داروین درست است ، پس باید بتوان در این دو مورد آن را در آزمایشگاه به اثبات رساند ؛ در حالی که هیچ دانشمندی تا به حال نتوانسته است یک تک سلولی از ترکیبات شیمیایی بدست آورد ؛ یا نشان دهد که از ترکیب چند تک سلولی یک چند سلولی درست می شود. البته باید توجّه داشت که مراد ترکیب از راه مهندسی ژنتیک نیست ؛ بلکه ترکیب باید به صورت طبیعی رخ دهد تا فرضیّه تکامل اثبات گردد ؛ چون طبیعت ابزار و آلات دانشمندان را ندارد تا مهندسی ژنتیک انجام دهد.
ب- هم اکنون موجودات زنده ای بر روی زمین زندگی می کنند که در زمان دایناسورها نیز به همین شکل کنونی وجود داشته اند و فسیلهای آنها که از زمان دایناسور ها به دست آمده است نشان می دهد که در طی این میلیونها سال هیچ تغییری نکرده اند. نظریه تکامل از توجیه این امر که چرا این موجودات در طی میلیونها سال تغییر نکرده اند عاجز است ؛ در حالی که در این مدت ، شرائط زندگی این موجودات تغییرات بسیاری کرده است.
پ- نظریه تکامل انواع مدعی است که بنا به اصل تنازع بقا یا انتخاب اصلح ، همواره آن موجودی به حیات خود ادامه خواهد داد که از دیگر رقبای خود در حیات قویتر و با طبیعت سازگارتر است . یافته های فسیل شناسان ، نشان داده است که قبل از نسل انسان و میمون (شامپانزه) نسلی می زیسته است که از نظر مغزی کاملتر از میمون ولی ناقصتر از انسان بوده است ؛ نظریه تکامل مدعی است که برخی از این موجودات در شرایط خاصی تبدیل به میمون شده اند و برخی دیگر در شرایط خاص دیگری تبدیل به انسان شده اند؛ حال سوال این است که چرا این موجود، مغز متکامل خود را از دست داده و تبدیل به میمون شده است ؛ چگونه است که این موجود با آن مغز کاملتر از مغز میمون ،نتوانسته است به حیات خود ادامه دهد ولی میمونی که ناقصتر از او بوده توانسته است به حیات خود ادامه دهد ؛ طبق اصل انتخاب اصلح همواره عامل مثبت می ماند و عامل منفی از بین می رود . آیا باهوش بودن برای حفظ حیات عامل منفی بود ؟ شکی نیست که هوش قویترین عامل بقا است .بنابر این اصل تنازع بقا یا اصل انتخاب اصلح نمی تواند اصلی کلّی باشد.
ت- بین موجودات زنده تفاوت مغزی و هوشی چندانی ملاحظه نمی شود ؛ مثلا شامپانزه که کاملترین مغز را بین حیوانات دارد ، تنها اندکی از یک نوع میمون دیگر به نام اورانگوتان باهوشتر است ؛ اورانگوتان نیز تنها کمی از باهوشترین حیوان قبل از خود ــ در رتبه هوشی ــ باهوشتر است و … اما بین انسان و شامپانزه فاصله هوشی ، به شدت زیاد است ؛ میمون اعداد کوچک را می شناسد ؛ اما انسان ، دم از بی نهایتا می زند . میمونها برای ارتباط باهمدیگر تنها چند علامت محدود دارند ؛ و زبان به معنی واقعی کلمه در آنها وجود ندارد ؛ در حالی که انسانها با میلیونها واژه و با هزاران زبان و لهجه با هم سخن می گویند. قدرت کشف و اختراع میمونها نیز با انسان قابل مقایسه نیست . همچنین هنر و اخلاق و عقیده و آرمان و … همگی اموری مختص انسانند. حال سوال این است که این فاصله عمیق بین انسان و حیوان چگونه به وجود آمده است؟ نظریه تکامل انواع داروین قادر به جواب گویی به این سوال نیست. لذا برخی از اندیشمندان انسان را از پدیده تکامل استثناء کرده و گفته اند : نظریه تکامل فقط شامل حیوانات می شود ؛ و خلقت انسان از خلقت دیگر موجودات جداست. برخی نیز گفته اند مغز انسانهای بدوی ناقصتر از انسان فعلی بوده است ؛ و به مغز میمونها نزدیکتر بوده است ؛ اما یافته های فسیل شناسان نشان داده است که اندازه مغز انسانهای غارنشین هفت هزار سال قبل با مغز انسانهای فعلی تفاوتی نداشته است.
۳ـ طبق مکتب حکما و عرفای اسلامی ، خدا یک مخلوق بیش ندارد و آن مخلوق کلّ عالم هستی است که یک واحد شخصی می باشد ؛ لکن این وجود واحد در ذات خود دارای مراتب طولی است ؛ و هر مرتبه از آنها فقط و فقط منحصر به یک موجود است. لذا در عالم خلقت هیچ موجودی در رتبه ی وجودی موجود دیگر نیست و مرتبه از وجود نیز آثار مخصوص به خود را دارد ؛ لذا تمام تفاوتها به ذات مرتبه دار بودن وجود بر می گردد.
تفصیل مطلب:
خداوند متعال وجود محض است و از وجود محض جز وجود صادر نمی شود ؛ لذا خدا تنها و تنها وجود دهنده است و بس. پس چنین نیست که خدا ابتدا کسی را بیافریند و بعد او را انسان یا حیوان یا گیاه قرار دهد و سپس خصوصیّاتی مثل مرد بودن ، زن بودن ، کوتاه یا بلند بودن و … را به او بدهد. خداوند متعال صرفاً فیض وجود را گسترانده و وجود در ذات خود دارای مراتب می باشد ؛ مانند رنگ که در ذات خود دارای مراتب است ؛ لذا مثلاً رنگ زرد هزاران مرتبه می تواند داشته باشد ؛ یعنی از غلیظترین زرد که در مرز نارنجی قرار دارد تا رقیقترین زرد که در مرز سفید واقع شده است. وجود نیز در ذات خود به همین نحو دارای شدّت و ضعف می باشد و هر مرتبه نسبت به مرتبه ی مافوق خود ، ضعیف ، و نسبت به مادون خود قوی است.خصوصیّات هر مرتبه از وجود نیز لازمه ی ذات آن مرتبه می باشد. برای مثال چنین نیست که خدا ابتدا عدد چهار یا سه را خلق کند و آنگاه یکی از آنها را زوج و دیگری را فرد قرار دهد ؛ بلکه زوج بودن لازمه ی ذات چهار و فرد بودن لازمه ی ذات عدد سه می باشد ؛ بنا بر این وجود عدد چهار و سه همان است و زوج و فرد بودن آنها همان.
پس کار خداوند متعال این است که بساط وجود را می گستراند ؛ لکن وجود در ذات خود دارای مراتب متعدّدی است ؛ برخی مراتب آن ، انسان ، برخی دیگر گیاه و مرتبه ی دیگری حیوان است. به عبارت دیگر ، از نگاه حکیمان الهی ، وجود ، یک حقیقت دارای مراتب است که ما از مراتب گوناگون آن ماهیّات گوناگونی چون انسان و گیاه و حیوان و جماد ، و امثال این امور را انتزاع می کنیم. همینطور مرتبه ی حیوان در ذات خود دارای مراتبی است که از آن مراتب انواع حیوانات را انتزاع می کنیم و هر نوعی نیز دارای مراتبی است که هر مرتبه از آن ، فردی از افراد آن نوع می باتشد.
با این بیان اجمالی ، که تفصیل آن با عنوان « تشکیک وجود » در کتب فلسفی بیان شده ، معلوم می شود که در هر مرتبه از وجود ، تنها و تنها یک فرد می باشد ؛ چون طبق براهین حکما ، که اینجا جای ذکر آنها نیست ، تشخّص (شخص بودن هر موجودی ) به مرتبه ی وجود آن است نه به ویژگیهای او مثل قدّ و رنگ و شکل و زمان و مکان و … . بلکه خود این ویژگیها نیز از لوازم تشخّص یک موجود بوده ، حکایت از رتبه ی وجودی او می کنند. (ر.ک: بدایهالحکمه ، علّامه طباطبایی ، مرحله پنجم ، فصل هشتم )
شاید این حقیقت متعالی را بتوان با مثالی آشنا روشنتر ساخت. اگر مراتب وجود را ـ به تسامح ـ مثل مراتب اعداد در نظر بگیریم ، آنگاه خواهیم دید که هر رقمی مرتبه ی خاصّی از عدد را به خود اختصاص داده و به خاطر واقع بودن در آن مرتبه ، صفات خاصّی را نیز دارا شده است ؛ و محال است عدد دیگری در جای آن عدد قرار گیرد. برای مثال ، عدد سه محال است فرد نبوده زوج باشد ؛ چون لازمه ی مرتبه ی سوم عدد ، فرد بودن آن است ؛ کما اینکه محال است عدد چهار هم زوج نبوده فرد باشد ؛ یا محال است عدد چهار ، عدد اوِّل باشد کما اینکه محال است عدد هفت ، عدد اوّل نباشد. همچنین محال است عدد سه در عین اینکه خودش خودش می باشد در جایگاه وجودی عدد چهار قرار گیرد ؛ ــ توجّه: بحث روی حقیقت این اعداد است نه علائم قراردادی آنها که در هر زبانی متفاوت می شود. ــ
به همین ترتیب در مراتب وجود نیز هر مرتبه ای خودش خودش است و محال است جای دو مرتبه از وجود عوض شود ؛ در غیر این صورت اساساً چیزی به نام عالم خلقت وجود نمی داشت ، همانگونه که اگر ممکن بود اعداد در جای یکدیگر بنشینند چیزی به نام اعداد و نظام ریاضی پدیدار نمی شد. تمام قوانین علم حساب و جبر ، با آن همه گستردگی و نظم شگفت ، ریشه در همین مراتب داشتن عدد و انحصار هر عدد به یک مرتبه ی خاصّ دارد و بس. نظام طبیعت نیز مثل نظام ریاضیّات از مراتب داشتن وجود ناشی می شود.
پس نتیجه می گیریم که پدید آمدن عالم خلقت و درست شدن نظام هستی به این است که هر موجودی از موجودات عالم ، تنها و تنها یک مرتبه ی مخصوص از وجود را به خود اختصاص دهند ، که به واسطه ی این امر ، هر موجودی صفات مخصوص به خود را نیز دارا می شود و از همین رو محال است دو موجود از هر نظر یکسان باشند. و لازمه این امر ، آن است که موجودات در رتبه ی وجودی ، تفاوت ذاتی داشته باشند. از همین جا روشن می شود که نه تنها میان انسانهای عادی و انبیاء و ائمه (ع) تفاوت مرتبه وجود دارد ، بلکه بین تک تک انسانها و بلکه بین تک تک موجودات عالم خلقت نیز ، تفاوت مرتبه حاکم است و هیچ موجودی در مرتبه ی وجودی موجود دیگر نیست ؛ تا آنجا که حتّی دو الکترون یا دو پروتون نیز در یک رتبه از وجود قرار ندارند . لکن این تفاوت مراتب تنها زمانی قابل درک می شود که فاصله ی بین موجودات زیاد باشد. برای مثال وقتی ائمه (ع) نسبت به یکدیگر سنجیده می شوند یا انبیاء با هم مقایسه می شوند یا انسانهای عادی با هم مورد قیاس قرار می گیرند یا برخی حیوانات شبیه به هم (حیوانات نوع واحد) ، در قیاس با یکدیگر واقع می شوند ، تشخیص تفاوت رتبه ی وجودی آنها مشکل می شود ؛ چون هر چه رتبه های وجودی نزدیکتر باشند ، ویژگیهای آنها نیز مشابه تر می شود. ولی اگر انبیاء و ائمه را با افراد عادی ، یا انسان عادی را با افراد عقب مانده ی ذهنی ، یا افراد عقب مانده ی ذهنی را با حیوانات ، یا حیوانی مثل میمون را با پروانه یا حیوانی مثل پروانه را با گیاه یا گیاه را با جماد مقایسه کنیم ، تفاوت مراتب به وضوح و با کمک حسّ فهمیده می شود. البته این حقیقت متعالی براهین عقلی خاصّ خود را هم در فلسفه ی اسلامی دارد که این مقال را مجال بیان آن نیست ؛ در این باب فقط به همین جمله بسنده می شود ، که طبق اصالت وجود ، تشخّص موجودات به وجود آنهاست نه به ماهیّات جوهری یا عرضی آنها. همچنین در روایات اهل بیت (ع) شواهدی بر این حقیقت وجود دارد که به عنوان نمونه یک مورد آن ذکر می شود.
« عَنْ شِهَابٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُول : لَوْ عَلِمَ النَّاسُ کَیْفَ خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى هَذَا الْخَلْقَ لَمْ یَلُمْ أَحَدٌ أَحَداً- فَقُلْتُ أَصْلَحَکَ اللَّهُ فَکَیْفَ ذَاکَ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى خَلَقَ أَجْزَاءً بَلَغَ بِهَا تِسْعَهً وَ أَرْبَعِینَ جُزْءاً ثُمَّ جَعَلَ الْأَجْزَاءَ أَعْشَاراً فَجَعَلَ الْجُزْءَ عَشْرَهَ أَعْشَارٍ ثُمَّ قَسَمَهُ بَیْنَ الْخَلْقِ فَجَعَلَ فِی رَجُلٍ عُشْرَ جُزْءٍ وَ فِی آخَرَ عُشْرَیْ جُزْءٍ حَتَّى بَلَغَ بِهِ جُزْءاً تَامّاً وَ فِی آخَرَ جُزْءاً وَ عُشْرَ جُزْءٍ وَ آخَرَ جُزْءاً وَ عُشْرَیْ جُزْءٍ وَ آخَرَ جُزْءاً وَ ثَلَاثَهَ أَعْشَارِ جُزْءٍ حَتَّى بَلَغَ بِهِ جُزْءَیْنِ تَامَّیْنِ ثُمَّ بِحِسَابِ ذَلِکَ حَتَّى بَلَغَ بِأَرْفَعِهِمْ تِسْعَهً وَ أَرْبَعِینَ جُزْءاً فَمَنْ لَمْ یَجْعَلْ فِیهِ إِلَّا عُشْرَ جُزْءٍ- لَمْ یَقْدِرْ عَلَى أَنْ یَکُونَ مِثْلَ صَاحِبِ الْعُشْرَیْنِ وَ کَذَلِکَ صَاحِبُ الْعُشْرَیْنِ لَا یَکُونُ مِثْلَ صَاحِبِ الثَّلَاثَهِ الْأَعْشَارِ وَ کَذَلِکَ مَنْ تَمَّ لَهُ جُزْءٌ لَا یَقْدِرُ عَلَى أَنْ یَکُونَ مِثْلَ صَاحِبِ الْجُزْءَیْنِ وَ لَوْ عَلِمَ النَّاسُ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ هَذَا الْخَلْقَ عَلَى هَذَا لَمْ یَلُمْ أَحَدٌ أَحَدا ــــــــ شهاب گوید: شنیدم امام صادق علیه السّلام فرمود: اگر مردم می دانستند که خداى تبارک و تعالى این مخلوق را چگونه آفریده ، هیچ کس دیگرى را سرزنش نمی کرد، عرض کردم: – اصلحک اللَّه- مگر چگونه بوده است؟ فرمود: همانا خداى تبارک و تعالى اجزائى آفرید و آنها را تا ۴۹ جزء رسانید، سپس هر جزئى را ده بخش کرد (تا جمعا ۴۹۰ بخش شد) آنگاه آنها را میان مخلوق پخش کرد، و به مردى یک دهم جزء داد و به دیگرى دو دهم تا به یک جزء کامل رسانید و به دیگرى یک جزء و یک دهم داد و به دیگرى یک جزء و دو دهم و به دیگرى یک جزء و سه دهم تا به دو جزء کامل رسانید، سپس به همین حساب به آنها داد تا به عالیترین شان ۴۹ جزء داد، پس کسى که تنها یک دهم جزء دارد، نمی تواند مانند دو دهم جزء دار باشد و نیز آنکه دو دهم دارد مثل صاحب سه دهم نتواند بود و نیز کسى که یک جزء کامل دارد، نمی تواند مانند داراى دو جزء باشد، و اگر مردم می دانستند که خداى عزّ و جلّ این مخلوق را بر این وضع آفریده هیچ کس دیگرى را سرزنش نمى‏کرد. »( کافی ،ج‏۲ ،ص۴۴ )
حاصل کلام اینکه عالم خلقت دو رویه دارد ، یک رویه ی ظاهری و اعتباری که آن را ماهیّات یا قالبهای وجود می گویند و این همان چیزی است که اکثر مردم با آن انس دارند ؛ و رویه باطنی که در آن رویه ، دیگر خبری از قالبها نبوده فقط و فقط وجود است. در رویه ی ظاهری و اعتباری ، چنین به نظر می رسد که همه ی موجودات در عرض همدیگر قرار دارند و تنها صفات گوناگون آنهاست که موجب جدایی آنها از یکدیگر می شود ؛ امّا در رویه وجودی عالم ، هیچ موجودی در عرض موجود دیگر نیست ، بلکه همه ی موجودات در یک سلسله ی طولی قرار گرفته اند و هر موجودی یک مرتبه از این سلسله را اشغال نموده است ؛ مانند سلسله ی اعداد که هر عددی جای خاصّ خود را دارد. بر این اساس ، محال است که یک موجود در عین اینکه خودش خودش می باشد در مرتبه ی دیگری از وجود قرار گیرد.
بنا بر این ، اگر پاره ای از موجودات مثل گیاهان رشد و نموّ دارند و پاره ای دیگر چون جمادات فاقد این کمال می باشند ، ناشی از جایگاه وجودی آنهاست. و اگر برخی از موجودات مثل حیوانات ، افزون بر رشد و نموّ ، اراده نیز دارند ، باز به علّت برتری رتبه ی وجودی آنهاست. همچنین اینکه طایفه ای از موجودات ، افزون بر صفات پیش گفته ، دارای عقل نیز می باشند باز به خاطر رتبه ی وجودی آنهاست ؛ به همین نحو ، اینکه از بین همین عاقلها ، تعدادی دارای عصمت نیز می باشند باز حاصل رتبه ی وجودی آنهاست. پس هر چه رتبه ی وجودی موجودی قویتر باشد ، به همان اندازه از اوصاف کمال افزونتر و قوی تری برخورادار بوده ، اوصاف وجودی اش به اوصاف الهی نزدیکتر می شود ؛ و آن که در بالاترین مرتبه است خلیفهالله اعظم خواهد شد.
پس ما ابتدا با یک نظر کلّی به مراتب وجود آن را به عالم جبروت ، ملکوت و ناسوت(طبیعت) تقسیم می کنیم ، سپس با نظری جزئی تر عالم طبیعت را دارای سه مرتبه ی کلّی جماد ، نبات ، حیوان می بینیم. باز در نظری بازهم جزئی تر هر کدام اینها را هم به مراتبی ریزتر تقسیم کرده اجناس یا انواعی چون آهن ، سنگ ، چوب ، خاک و … و خزه ، جلبک ، قارچ ، علف ، درخت و … و باکتری ، کرم خاکی ، پروانه ، گربه ، میمون و انسان را به دست می آوریم. همچنین مرتبه ی میمون را تقسیم می کنیم به مرتبه ی شامپانزه و گوریل و اورانگوتان و … ؛ و هر کدام آنها نیز مراتبی دارند که هر فرد از آن نوع ، مرتبه ای از آن مراتب را اشغال می کند. کما اینکه مرتبه ی انسانی نیز به مراتبی تقسیم می شود که هر فردی مرتبه ای از آن را به خود اختصاص می دهد. و البته مخفی نماید که مرتبه ی هر فرد نیز در ذات خود دارای مراتب طولی است که تکامل طبیعی و اختیاری شخص در آن مراتب صورت می گیرد.
این آن نظام فلسفی است که جناب ملاصدرا ترسیم نموده و آن را با براهینی قویم اثبات نموده است. البته درک حقیقت تشکیک وجود بسیار امر دشواری است و آنچه در این نوشته ذکر شد ، سطح پایین مطلب بود. چرا که بیان عمقی این نظریّه فلسفی برای افراد نا آشنا با حکمت متعالیه سودی نخواهد داشت.

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...
انتشار توسط 8 تم

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد

دوازده − دوازده =