سرخط خبرها

ایا منشا تفاوت موجودات رتبه ی وجودی آنهاست ؟

پرسش:
در پاسخ قبلی آمده بود که به خاطر محدود بودن عقل بشر، قرآن و پیامبران آمده اند، اصلا چرا خداوند عقل ما را محدود آفریده و معیارهای عقل کامل که پیامبران به آن دست پیدا کرده بودند، چه بود؟
پاسخ:
۱ـ تفاوت در خلقت موجودات ، لازمه ی عالم خلقت است. چون اگر تفاوت موجودات نبود ، اساساً عالمی نیز وجود نداشت. به حکم عقل و منطق ، دو بودن وقتی معنی دارد که تمایزی باشد ؛ چون فرض دو شیء که عین هم باشند ، فرضی است نادرست و متناقض. چرا که دو شیءِ عین هم ، یعنی دو شیء که یک شیء می باشند.
پس برای اینکه عالمی پدید آید ، باید موجودات فراوانی باشند ؛    تا در ارتباط با یکدیگر ، یک سیستم و نظام هماهنگ به نام عالم را بسازند. و لازمه ی کثرت موجودات این است که آنها متفاوت از یکدیگر باشند. پس تفاوت موجودات ، لازمه ی موجودیّت آنها و لازمه ی موجودیّت عالم خلقت است.
۲ـ از مطلب فوق بر می آید که برای پیدایش تعداد فراوانی انسان ، باید انسانها نیز با یکدیگر تفاوت وجودی داشته باشند تا کثرت معنا پیدا کند. امّا سوال اساسی این است که تمایز و تفاوت موجودات و انسانها به چیست؟
عوام غیر آشنا با علوم عقلی و برهانی چنین خیال می کنند که تفاوتِ مثلاً دو انسان به صفات ظاهری آنها همچون قدّ و شکل و زمان و مکان … است ؛ امّا حکما می پرسند:اگر تفاوت دو موجود به این امور عَرَضی است ، پس تفاوت خود این امور از کجاست؟ و اساساً مگر این اوصاف ، خارج از خود شخص می باشند؟ اینجاست که حکما با برهان اثبات می کنند که تفاوت موجودات به اصل وجود آنهاست نه به صفات ظاهری آنها ؛ یعنی اثبات می کنند که:
اوّلاً وجود ، یک حقیقت است ؛ لکن در ذات خود دارای می باشد ؛ همانگونه که نور ضعیف و شدید ، هر دو نورند ، ولی شدّت نورانیّت یکی بیش از دیگری است. به همین نحو ، انسان و درخت ، هر دو وجود دارند ؛ و در اصل وجود داشتن ، تفاوتی ندارند ؛ لذا می گوییم: انسان و درخت وجود دارند. اگر وجود در درخت ، غیر از وجود در انسان بود ، دیگر نمی شد گفت: انسان و درخت وجود دارند.
ثانیاً تفاوت موجودات در اصل وجود داشتن آنها نیست ؛ بلکه به مرتبه ی وجودی آنها ، یا به تعبیری به شدّت و ضعف وجودی آنهاست.
ثالثاً ماهیّات موجودات ، مثلاً انسان بودن یا درخت بودن یا فرشته بودن موجودات ، ناشی از رتبه ی وجودی آنهاست. یعنی هر کدام از انواع موجود ، در حقیقت رتبه ای از وجود می باشد ؛ یعنی انسان یک رتبه از وجود و درخت رتبه ی دیگری از آن است. لکن چون ما نظر به قالب وجود (ماهیّت ) داریم نه به خود وجود ، لذا در نگاه سطحی ، متوجّه رتبه ها نمی شویم.
رابعاً صفات موجودات نیز ناشی از مرتبه ی وجودی آنهاست. لذا اگر موجودی انسان شد و موجود دیگر درخت ، برای آن است که اوّلی رتبه ی بالای وجود است و دومی رتبه ی پایین آن. و اگر این انسان شد حسن و آن دیگری شد حسین ، باز تفاوتشان در رتبه ی وجود است. چرا که خود رتبه ی انسانی وجود نیز مراتب فراوانی دارد ، که هر فردی تنها یک رتبه از آن را دارا می باشد. تفاوت عقلها نیز دقیقاً از همینجاست. یعنی هر رتبه از وجود انسانی ، همانگونه که با شکل و رنگ و اندازه ی خاصّی ظهور می یابد ، دارای عقل مخصوص به خود نیز می باشد.
بر این مبنا ، تمام موجودات عالم هستی در حقیقت در یک سلسله ی طولی قرار دارند و هیچ دو موجودی در عرض یکدیگر نیستند. یعنی یک حقیقت است به نام وجود که ، دارای مراتب می باشد ؛ و هر مرتبه از آن اختصاص به موجودی دارد. پایین ترین رتبه ی این وجود ، مادّه ی اولی ، و بالاترین رتبه ی آن وجود نوری رسول الله (ص) می باشد ؛ که از آن تعبیر می شود به وجه الله و روح القدس. امّا کنه ذات خداوند متعال ، فراتر از آن است که ادراک شود ؛ لذا وجود نیز اسمی از اسماء اوست نه کنه ذات او. لذا همانگونه که گفته می شود خدا رحمان و رحیم و کریم است ، گفته می شود: خدا وجود است.
با این بیان روشن می شود که لازمه ی وجود انسانها آن است که در مرتبه ی وجودیشان با هم تفاوت داشته باشند. پس منطقاً نمی توان پرسید که: چرا خداوند متعال همه ی انسانها را در عالی ترین رتبه ی وجود ، یعنی در رتبه ی وجودی رسول الله (ص) نیافرید؟
البته این سوال ، فراوان پرسیده می شود ؛ و حکما نیز پاسخ فوق را می دهند ؛ که ظاهراً فهمش برای افراد نا آشنا با حکمت اسلامی چندان آسان نیست ؛ لذا در ادامه ، این پاسخ را با تفصیل بیشتر نیز بیان می کنیم تا فهمش آسانتر گردد.
خداوند متعال وجود محض است و از وجود محض جز وجود صادر نمی شود ؛ لذا خدا تنها و تنها وجود دهنده است و بس. پس چنین نیست که خدا ابتدا کسی را بیافریند و بعد او را انسان قرار دهد و سپس خصوصیّاتی مثل رتبه ی وجودی بالا داشتن ، عقل قوی داشتن ، معصومیّت یا عدالت یا … به او بدهد. خداوند متعال صرفاً فیض وجود را گسترانده و وجود در ذات خود دارای مراتب می باشد ؛ و خصوصیّات هر مرتبه از وجود نیز لازمه ی ذات آن مرتبه می باشد. برای مثال چنین نیست که خدا ابتدا عدد چهار یا سه را خلق کند و آنگاه یکی از آنها را زوج و دیگری را فرد قرار دهد ؛ بلکه زوج بودن لازمه ی ذات چهار و فرد بودن لازمه ی ذات عدد سه می باشد ؛ بنا بر این خلق عدد چهار و سه همان است و زوج و فرد بودن آنها همان.
پس کار خداوند متعال این است که بساط وجود را می گستراند ؛ لکن وجود در ذات خود دارای مراتب متعدّدی است ؛ برخی مراتب آن ، انسان ، برخی دیگر گیاه و مرتبه ی دیگری حیوان است. به عبارت دیگر ، از نگاه حکیمان الهی ، وجود ، یک حقیقت دارای مراتب است که ما از مراتب گوناگون آن ، ماهیّات گوناگونی چون انسان و گیاه و حیوان و جماد ، و امثال این امور را انتزاع می کنیم. با این بیان اجمالی ، که تفصیل آن با عنوان « تشکیک وجود » در کتب فلسفی بیان شده ، معلوم می شود که در هر مرتبه از وجود ، تنها و تنها یک موجود می باشد ؛ چون طبق براهین حکما ، که اینجا جای ذکر آنها نیست ، تشخّص (شخص بودن هر موجودی ) به مرتبه ی وجود آن است نه به ویژگیهای او مثل قدّ و رنگ و شکل و زمان و مکان و … . بلکه خود این ویژگیها نیز از لوازم تشخّص یک موجود بوده ، حکایت از رتبه ی وجودی او می کنند. (ر.ک: بدایهالحکمه ، علّامه طباطبایی ، مرحله پنجم ، فصل هشتم )
شاید این حقیقت متعالی را بتوان با مثالی آشنا روشنتر ساخت. اگر مراتب وجود را ـ به تسامح ـ مثل مراتب اعداد در نظر بگیریم ، آنگاه خواهیم دید که اوّلاً مراتب داشتن ، لازمه ی ذات عدد است ؛ و الّا اساساً عدد معنی نداشت. ثانیاً هر رقمی مرتبه ی خاصّی از عدد را به خود اختصاص داده و به خاطر واقع بودن در آن مرتبه ، صفات خاصّی را نیز دارا شده است ؛ و محال است عدد دیگری در جای آن عدد قرار گیرد. برای مثال ، عدد سه محال است فرد نبوده زوج باشد ؛ چون لازمه ی مرتبه ی سوم عدد ، فرد بودن آن است ؛ کما اینکه محال است عدد چهار هم زوج نبوده فرد باشد ؛ یا محال است عدد چهار ، عدد اوِّل باشد کما اینکه محال است عدد هفت ، عدد اوّل نباشد. همچنین محال است عدد سه در عین اینکه خودش خودش می باشد در جایگاه وجودی عدد چهار قرار گیرد ؛ ــ توجّه: بحث روی حقیقت این اعداد است نه علائم قراردادی آنها که در هر زبانی متفاوت می شود. ــ
به همین ترتیب در مراتب وجود نیز هر مرتبه ای خودش خودش است و محال است جای دو مرتبه از وجود عوض شود ؛ در غیر این صورت اساساً چیزی به نام عالم خلقت وجود نمی داشت ، همانگونه که اگر ممکن بود اعداد در جای یکدیگر بنشینند چیزی به نام اعداد و نظام ریاضی پدیدار نمی شد. تمام قوانین علم حساب و جبر ، با آن همه گستردگی و نظم شگفت ، ریشه در همین مراتب داشتن عدد و انحصار هر عدد به یک مرتبه ی خاصّ دارد و بس.
پس نتیجه می گیریم که پدید آمدن عالم خلقت و درست شدن نظام هستی به این است که هر موجودی از موجودات عالم ، تنها و تنها یک مرتبه ی مخصوص از وجود را به خود اختصاص دهند ، که به واسطه ی این امر ، هر موجودی صفات مخصوص به خود را نیز دارا می شود ؛ و از همین رو محال است دو موجود از هر نظر یکسان باشند. و لازمه این امر ، آن است که موجودات در رتبه ی وجودی ، تفاوت ذاتی داشته باشند. از همین جا روشن می شود که نه تنها میان انسانهای عادی و انبیاء و ائمه (ع) تفاوت مرتبه وجود دارد ، بلکه بین تک تک انسانها و بلکه بین تک تک موجودات عالم خلقت نیز ، تفاوت مرتبه حاکم است و هیچ موجودی در مرتبه ی وجودی موجود دیگر نیست ؛ تا آنجا که حتّی دو الکترون یا دو پروتون نیز در یک رتبه از وجود قرار ندارند . لکن این تفاوت مراتب تنها زمانی قابل درک می شود که فاصله ی بین موجودات زیاد باشد. برای مثال وقتی ائمه (ع) نسبت به یکدیگر سنجیده می شوند یا انبیاء با هم مقایسه می شوند یا انسانهای عادی با هم مورد قیاس قرار می گیرند یا برخی حیوانات شبیه به هم ، در قیاس با یکدیگر واقع می شوند ، تشخیص تفاوت رتبه ی وجودی آنها مشکل می شود ؛ ولی اگر انبیاء و ائمه را با افراد عادی ، یا انسان عادی را با افراد عقب مانده ی ذهنی ، یا افراد عقب مانده ی ذهنی را با حیوانات ، یا حیوانی مثل میمون را با پروانه یا حیوانی مثل پروانه را با گیاه یا گیاه را با جماد مقایسه کنیم ، تفاوت مراتب به وضوح و با کمک حسّ فهمیده می شود. البته این حقیقت متعالی براهین عقلی خاصّ خود را هم در فلسفه ی اسلامی دارد که این مقال را مجال بیان آن نیست ؛ در این باب فقط به همین جمله بسنده می شود ، که طبق اصالت وجود ، تشخّص موجودات به وجود آنهاست نه به ماهیّات جوهری یا عرضی آنها.
حاصل کلام اینکه عالم خلقت دو رویه دارد ، یک رویه ی ظاهری و اعتباری که آن را ماهیّات یا قالبهای وجود می گویند و این همان چیزی است که اکثر مردم با آن انس دارند ؛ و رویه باطنی که در آن رویه ، دیگر خبری از قالبها نبوده فقط و فقط وجود است. در رویه ی ظاهری و اعتباری ، چنین به نظر می رسد که همه ی موجودات در عرض همدیگر قرار دارند و تنها صفات گوناگون آنهاست که موجب جدایی آنها از یکدیگر می شود ؛ امّا در رویه وجودی عالم ، هیچ موجودی در عرض موجود دیگر نیست ، بلکه همه ی موجودات در یک سلسله ی طولی قرار گرفته اند و هر موجودی یک مرتبه از این سلسله را اشغال نموده است ؛ مانند سلسله ی اعداد که هر عددی جای خاصّ خود را دارد. بر این اساس ، محال است که یک موجود در عین اینکه خودش خودش می باشد در مرتبه ی دیگری از وجود قرار گیرد.
بنا بر این ، اگر پاره ای از موجودات مثل گیاهان رشد و نموّ دارند و پاره ای دیگر چون جمادات فاقد این کمال می باشند ، ناشی از جایگاه وجودی آنهاست. و اگر برخی از موجودات مثل حیوانات ، افزون بر رشد و نموّ ، اراده نیز دارند ، باز به علّت برتری رتبه ی وجودی آنهاست. همچنین اینکه طایفه ای از موجودات ، افزون بر صفات پیش گفته ، دارای عقل نیز می باشند باز به خاطر رتبه ی وجودی آنهاست ؛ به همین نحو ، اینکه از بین همین عاقلها ، تعدادی عقل کلّ بوده و دارای عصمت نیز می باشند باز حاصل رتبه ی وجودی آنهاست. پس هر چه رتبه ی وجودی موجودی قویتر باشد ، به همان اندازه از اوصاف کمال افزونتر و قوی تری برخورادار بوده ، اوصاف وجودی اش به اوصاف الهی نزدیکتر می شود ؛ و آن که در بالاترین مرتبه است خلیفهالله اعظم خواهد شد.
۳ـ مطلب دیگر در این باره آنکه ، همه ی انسانها در بدو پیدایش مادّی خود ، از یک نقطه شروع به حرکت می کنند ، لکن استعداد وجودی افراد یکسان نیست ؛ لذا عدّه ای در همان قدم اوّل تا آنجا می روند که به روح القدس متّصل گشته معصوم می شوند ، ولی عدّه ای دیگر بعد از گذراندن مراحلی به آن مقام رسیده عصمتی مادون عصمت انبیاء (ع) پیدا می کنند ؛ و عدّه ای نیز تا مرز روح القدس پیش می روند ولی هیچگاه بدان متّصل نمی گردند.
البته دقّت شود که نفوس انسانها اگر چه دارای مراتب می باشند ؛ لکن همه ی آنها می توانند تا بی نهایت شدّت داشته باشند ؛ یا به تعبیری هر انسان مؤمنی می تواند تا سقف بی نهایت اوج بگیرد. امّا باید دانست که بی نهایتها باهم یکی نیستند. صراط مستقیم انسانیّت شاهراه عظیمی است که یک سر آن دنیاست و سر دیگرش به سوی خدا می رود و چون خدا نامحدود صرف است ، لذا رسیدنی در کار نیست. از اینرو گفته اند غایت سیر انسان خدا شدن نیست بلکه بسوی خدا بودن است. امّا در این شاهراه (صراط مستقیم ) ، که تا بی نهایت کشیده شده ، به تعداد نفوس انسانی لاین ها و خطوط سرعت یا به تعبیر قرآنی ، سُبُل وجود دارند که هر کسی از سَبیل و خطّ حرکت مخصوص خود و با سرعت مجاز در آن لاین ، حرکت می کند. آنها که در مرز حیوانیّت قرار دارند ، با سرعت اندک ، از خطّ کناری این اتوبان حرکت می نمایند ؛ و چهارده معصوم در خطّ انتهایی و با سرعتی بسیار بالا در حرکتند. لذا با اینکه همه بسوی بی نهایت در حرکتند ، امّا مقدار مسافتی که چهارده معصوم در اوّلین ساعت حرکت طی می کنند افراد عادی حتّی بعد از میلیاردها سال نیز به آن حدّ نمی رسند. اگر بخواهیم با تمثیلی ریاضی این مطلب را بیان نماییم ، می توان گفت: عدّه ای مسیر الی الله را با توان یکم طیّ می کنند و عدّه ای با توان دوم و … و برخی با توان k ام و معدودی نیز با توان n ام ، در حالی که n به سوی بی نهایت میل می کند. همه ی این سری اعداد اگرچه به سوی بیهایت می روند امّا هر کدام بی نهایتی متفاوت با دیگری هستند ؛ به نحوی که سیر کننده با توان یکم بعد از طیّ چهار قدم تکاملی ، در رتبه ی چهارم وجود قرار می گیرد ؛ امّا سیر کننده با توان دوم بعد از طیّ چهار قدم تکاملی ، در رتبه ی شانزدهم وجود واقع خواهد شد ؛ امّا آنکه با توان n ام در حرکت است ، او در دومین قدم ، به رتبه ی وجودی بی نهایت می رسد ؛ امّا بی نهایت امکانی نه بی نهایت واجبی که مختصّ ذات باری تعالی است.
در روایات اهل بیت (ع) نیز به صراحت بیان شده که انسانها در اصل خلقتشان ، با رتبه های مختلف آفریده شده اند ؛ و سقف ترقّی ایمانی هر کسی نیز همان سقف وجودی او در اصل خلقت است که اگر به حدّ بالایی از آن رسید سعادتمند می باشد و در غیر این صورت شقی خواهد بود.
امام باقر (ع) فرمودند: « عَنْ شِهَابٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُول لَوْ عَلِمَ النَّاسُ کَیْفَ ابْتُدِئَ الْخَلْقُ لَمَا اخْتَلَفَ اثْنَانِ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَ الْخَلْقَ قَالَ کُنْ مَاءً عَذْباً أَخْلُقْ مِنْکَ جَنَّتِی وَ أَهْلَ طَاعَتِی وَ کُنْ مِلْحاً أُجَاجاً أَخْلُقْ مِنْکَ نَارِی وَ أَهْلَ مَعْصِیَتِی ثُمَّ أَمَرَهُمَا فَامْتَزَجَا فَمِنْ ذَلِکَ صَارَ یَلِدُ الْمُؤْمِنُ الْکَافِرَ وَ الْکَافِرُ الْمُؤْمِنَ ثُمَّ أَخَذَ طِینَهً مِنْ أَدِیمِ الْأَرْضِ فَعَرَکَهُ عَرْکاً شَدِیداً فَإِذَا هُمْ کَالذَّرِّ یَدِبُّونَ فَقَالَ لِأَصْحَابِ الْیَمِینِ إِلَى الْجَنَّهِ بِسَلَامٍ وَ قَالَ لِأَصْحَابِ الشِّمَالِ إِلَى النَّارِ وَ لَا أُبَالِی ثُمَّ أَمَرَ نَاراً فَأُسْعِرَتْ فَقَالَ لِأَصْحَابِ الشِّمَالِ أُدْخُلُوهَا فَهَابُوهَا وَ قَالَ لِأَصْحَابِ الْیَمِینِ أُدْخُلُوهَا فَدَخَلُوهَا فَقَالَ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً فَکَانَتْ بَرْداً وَ سَلَاماً فَقَالَ أَصْحَابُ الشِّمَالِ یَا رَبِّ أَقِلْنَا قَالَ قَدْ أَقَلْتُکُمْ فَادْخُلُوهَا فَذَهَبُوا فَهَابُوهَا فَثَمَّ ثَبَتَتِ الطَّاعَهُ وَ الْمَعْصِیَهُ وَ لَا یَسْتَطِیعُ هَؤُلَاءِ أَنْ یَکُونُوا مِنْ هَؤُلَاءِ وَ لَا هَؤُلَاءِ مِنْ هَؤُلَاء ـــــــ شهاب گوید: شنیدم که امام صادق علیه السّلام فرمودند: اگر مردم می دانستند که خداى تبارک و تعالى این مخلوق را چگونه آفریده ، هیچ کس دیگرى را سرزنش نمی کرد، عرض کردم: خدایت صالح گرداند! مگر خلقت خلق چگونه بوده است؟ فرمودند: همانا خداى تبارک و تعالى اجزائى آفرید و آنها را تا ۴۹ جزء رسانید، سپس هر جزئى را ده بخش کرد (تا جمعا ۴۹۰ بخش شد) آنگاه آنها را میان مخلوق پخش کرد، و به مردى یک دهم جزء داد و به دیگرى دو دهم تا به یک جزء کامل رسانید و به دیگرى یک جزء و یک دهم داد و به دیگرى یک جزء و دو دهم و به دیگرى یک جزء و سه دهم تا به دو جزء کامل رسانید، سپس به همین حساب به آنها داد تا به عالی ترینشان ۴۹ جزء داد، پس کسى که تنها یک دهم جزء دارد، نمی تواند مانند دو دهم جزء دار باشد و نیز آنکه دو دهم دارد مثل صاحب سه دهم نتواند بود و نیز کسى که یک جزء کامل دارد، نمی تواند مانند داراى دو جزء باشد، و اگر مردم می دانستند که خداى عزّ و جلّ این مخلوق را بر این وضع آفریده هیچ کس دیگرى را سرزنش نمى‏کرد. » (الکافی، ج‏۲، ص۴۴)
« عَنْ یعْقُوبَ بْنِ الضَّحَّاکِ عَنْ رَجُلٍ مِنْ أَصْحَابِنَا سَرَّاجٍ وَ کَانَ خَادِماً لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ‏قَالَ بَعَثَنِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع فِی حَاجَهٍ وَ هُوَ بِالْحِیرَهِ أَنَا وَ جَمَاعَهً مِنْ مَوَالِیهِ … ـــــــــــ مردى سرّاج که خدمتگزار امام صادق علیه السّلام گوید: زمانى که امام صادق علیه السّلام در حیره بود ، مرا با جماعتى از دوستانش پى کارى فرستاد، ما رفتیم، سپس اندوهگین‏ مراجعت کردیم. بستر من در گودى زمینى بود که در آنجا منزل کرده بودیم ؛ من با حال خستگى و ضعف آمدم و خود را در بستر انداختم ، در آن هنگام امام صادق علیه السّلام آمد و فرمود ، نزد تو آمدیم . من راست نشستم و حضرت هم سر بسترم نشست و از کارى که مرا دنبالش فرستاده بود پرسید، من هم گزارش دادم، حضرت حمد خدا کرد. سپس از گروهى سخن به میان آمد که من عرض کردم: قربانت گردم، ما از آنها بیزارى می جوییم ؛ زیرا آنها به آنچه ما عقیده داریم عقیده ندارند. امام فرمودند: آنها ما را دوست دارند ؛ آیا چون عقیده ی شما را ندارند از آنها بیزارى می جویید؟ گفتم: آرى. امام فرمودند: ما هم عقایدى داریم که شما ندارید، پس آیا سزاوار است که ما هم از شما بیزارى جوییم؟ عرض کردم: نه قربانت گردم. فرمودند: نزد خدا هم حقایقى است که نزد ما نیست، گمان دارى خدا ما را دور می اندازد؟ عرض کردم: نه به خدا، قربانت گردم، دیگر چنین نمی کنیم (از آنها بیزارى نمی جوییم). فرمودند: آنها را دوست بدارید و از آنها بیزارى مجویید! زیرا برخى از مسلمین یک سهم و برخى دو سهم و برخى سه سهم و برخى چهار سهم و برخى پنج سهم و برخى شش سهم و برخى هفت سهم (از ایمان را )دارند. پس سزاوار نیست که صاحب یک سهم را بر آنچه صاحب دو سهم دارد، وادارند و نه صاحب دو سهم را بر آنچه صاحب سه سهم دارد و نه صاحب سه سهم را بر آنچه صاحب چهار سهم دارد و نه صاحب چهار سهم را بر آنچه صاحب پنج سهم دارد و نه صاحب پنج سهم را بر آنچه صاحب شش سهم دارد و نه صاحب شش سهم را بر آنچه صاحب هفت سهم دارد. اکنون برایت مثلى می زنم: مردى (از اهل ایمان) همسایه‏ ى نصرانى داشت، او را به اسلام دعوت کرد و در نظرش جلوه داد تا اسلام را پذیرفت. سحرگاه نزد تازه مسلمان رفت و در زد، گفت: کیست؟ گفت: من فلانى هستم، گفت: چه کار دارى؟ گفت: وضو بگیر و جامه‏هایت را بپوش و همراه ما به نماز بیا، او وضو گرفت و جامه‏هایش را پوشید و همراه او شد، هر چه خدا خواست نماز خواندند ؛ سپس نماز صبح گزاردند و بودند تا صبح روشن شد. نصرانى دیروز (و مسلمان امروز) برخاست به خانه‏اش برود، آن مرد گفت: کجا می روى؟ روز کوتاه است، و چیزى تا ظهر باقى نمانده، همراه او نشست تا نماز ظهر را هم گزارد، باز آن مرد گفت: بین ظهر و عصر مدت کوتاهى است و او را نگه داشت تا نماز عصر را هم خواند ؛ سپس برخاست تا به منزلش رود، آن مرد گفت: اکنون آخر روز است و از اولش کوتاه‏تر است، او را نگه داشت تا نماز مغرب را هم گزارد، باز خواست به منزلش رود، به او گفت یک نماز بیش باقى نمانده ؛ ماند تا نماز عشا را هم خواند، آنگاه از هم جدا شدند. چون سحرگاه شد نزدش آمد و در زد، گفت: کیست؟ گفت: من فلانى هستم، گفت: چه کار دارى؟ گفت: وضو بگیر و جامه‏هایت را بپوش و بیا با ما نماز بگزار ! تازه مسلمان گفت: براى این دین شخصى بی کارتر از مرا پیدا کن، که من مستمند و عیال وارم. …» (الکافی، ج‏۲، ص۴۳)
نتیجه ی نهایی:
با توجّه به آنچه گفته شد ، معلوم می شود که انبیای هر قومی در حقیقت برترین آن قوم بوده اند در رتبه ی وجودی ؛ لذا آنها به تنهایی کمالات تمام امّت خویش را داشته اند ؛ و از جمله اینکه آن بزرگواران ، عقل کلّ امّت خود بوده اند. البته توجّه شود که دریافت وحی با عقل نیست ؛ چون عقل پیامبران الهی متّحد با رتبه ی وجودی حضرت جبرئیل (ع) می باشد ؛ و جناب جبرئیل ، نازل کننده ی وحی است نه ادراک کننده ی تمام حقیقت آن. یعنی آن بزرگوار حقیقت را از مرتبه ای مافوق خود ، که همان حقیقت نوری انسان کامل است ، دریافت نموده مرتبه مرتبه در سلسله ی وجود پایین می آورد تا به حدّ مفاهیم و الفاظ برسد. آنگاه عقل بشر نیز باید از لفظ کتب آسمانی شروع نموده ، ابتدا به معنا راه یابد و از معنا به رتبه ی ملکوتی وحی گذر کند ؛ و از رتبه ی ملکوتی آن به رتبه ی جبروتی اش عبور نماید و در اوج جبروت با آن حقیقتی متّحد گردد که در وجود حضرت جبرئیل می باشد. آنگاه باید از جبرئیل نیز عروج نموده به وجه الله متّصل گردد که حقیقت نوری انسال کامل می باشد. و آنجاست که هر کس به قدر گستره ی وجودی خود با حقیقت قرآن کریم و حقیقت انسان کامل آشنا می شود. و آنجا متوجّه می شود که انسان کامل ، خود عین کلام الله می باشد ؛ بلکه می یابد که انسان کامل ، لسان الله است و هر چه در عالم مادّه بر زبان او جاری می شود ، از باطن نوری او می آید ، که کلمه الله تامّ است.

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 3.7/5. From 3 votes.
Please wait...

دیدگاه ها