سرخط خبرها

شبهه هایی پیرامون قران، قوم لوط، موسی و فرعون، رامسس دوم، موریس بوکای، کشتی نوح !!!

پرسش:
همه مامسلمانان میگوییم دین اسلام بهترین دین است ولی اکثرا نمیدانیم چرا برترین است مگر ادیان دیگرزنده جهان چه مشکلی دارند واقعا اگر مشکلی دارندچرا ازرسانه هاهیچ مستندی از ادیان دیگر زنده جهان نشان نمیدهد و دین اسلام راباادیان دیگرمقایسه نمیکنند؟به نظرمن دین اسلام پراز دروغ و حرفهای تکراری است اگر اسلام راست میگویدمگر خداوند در قران نفرموده که بروید ومناطقی راکه مورد عذاب الهی واقع شده ببینیدتا برایتان درس عبرت شود کجایند ان مناطق کجاست منطقه ای که قوم لوط مورد عذاب واقع شدند کجاست ان کشتی نوح که درقران گفته ان رانشانه قرار دادیم کجاست    ان لوحی که حضرت نوح وحضرت داود(ع)که به پنج تن ال ابا تمسک جسته اندچرا حرفی از انها در رسانه ها نیست؟چرا در صورتی که دانشمندان غربی انها راکشف کرده اند وحتی ان را در مجله هایشان نوشته اند حرفی از انها درکشورهای اسلامی که ادعای مسلمان بودن میکنند نیست چراحرفی از دکتر موریس بوکای در رسانه هانیست مگر چه معجزه ای ازقران دیده بود که مسلمان شد؟رسانه هاچه گفته اند؟مگرخداوند درقران نگفته است که قران پراز معجزه است کجایند ان معجزات؟ایادانشمندان غربی کشف نکرده اندکه یکی ازمکانهای پر انرژی مکه است که اگر درجهت خلاف عقربه ساعت دور مکه بچرخیم درجهت میدانهای دورمکه میچرخیم وبه ماانرژی مثبت میدهدپس چراحرفی از ان در رسانه ها نیست؟ایاسجده برخاک اثرات خوبی بربدن ندارد,پس چرا دررسانه هانمیگویند تاعاقلان سنی شیعه شوند؟ ایانحوه ارتباط مورچه هادر سوره نمل ایه۱۸باعلم امروزی تطابف ندارد؟پس چراحرفی از ان در رسانه ها ویا کتابهایمان نیست؟چراباپیشرفت علم دلایل برخی ازچیزهایی که اسلام منع کرده است رابه جوانانمان نمیگوییم؟که نگویند همه اش دروغ است مثلا اثرات سو موسیقی بر اعصاب سمپاتیک وپاراسمپاتیک,رسانه هاوبزرگان دین چه میکنند؟چرا سخنرانیهای اقای دکتر رائفی رادر رسانه ها نمیگذاریم تامردم بیدارشوند؟من از جایی که علاقه به معجزات قرانی داشتم یک کتاب اعجاز علمی قران از دکتر علی رضایی اصفهانی خواندم تازه فهمیدم که درقران هیچ اعجازی وجودندارد البته از ان موارد اندکش دو مورد رابه ضور اعجاز قران اعلام میکند!نظریه داروینوبااطلاعات امروزی ردنمیکند!درود بردکتر هارون یحیی بر مواردی که در مورد اعجاز قران بیان میکند بیش از۱۶۷مورداز اعجازات رابیان میکند که ان رابه صورت پی دی اف پیدا کردم ولی برای اینکه در این موارد اطمینان بیشتری حاصل کنم کتاب دکتر رضایی راخواندم که نسبت به دکتر یحیی هیچ است مثلا دکتررضایی در ایه هشتادوهشت سوره نمل که اعجاز زیبایی هم دارد از این ایه باتوجه به اینکه ابرهابه هرجهتی حرکت میکنندفقط حرکت زمین را ازان استخراج میکند ولی دکتر یحیی میگوید باتوجه به اینکه ابرهاهمیشه ازغرب به شرق حرکت میکنندپس این ایه هم جهت حرکت زمین راثابت میکند وهم متحرک بودن زمین را دراخر هم دکتر رضایی میگوید این از اعجازات قران نیست!؟؟ایا واقعا نوشته های دکتر یحیی که درسال۱۹۸۰ به بعدبوده است به دست این اقای رضایی نرسیده است؟ایاکتابهایی راکه دکتر یحیی مصری در مورد ردنظریه داروین نوشته است به اقای رضایی نرسیده است؟ (درپایان میخواهم بگویم همان طور که در گذشته مردم دین رااز طریق معجزه ومقایسه بین ادیان انراانتخاب میکردند امروزه هم همینطور است ولی متاسفانه در مورد همه چیزصحبت میشودغیر از این دو!!؟؟
پاسخ:

۱ـ فرموده اید: « همه مامسلمانان میگوییم دین اسلام بهترین دین است ولی اکثرا نمیدانیم چرا برترین است مگر ادیان دیگرزنده جهان چه مشکلی دارند واقعا اگر مشکلی دارندچرا ازرسانه هاهیچ مستندی از ادیان دیگر زنده جهان نشان نمیدهد و دین اسلام راباادیان دیگرمقایسه نمیکنند؟»
الف. پاسخ این سوال را باید از برنامه سازان صدا و سیما بپرسید. از جهت عقیدتی ما هم طالب آن هستیم که چنین مستندی ساخته شود؛ و علمای اسلام با کمال میل آمادگی آن را دارند که با علمای سایر ادیان، به مناظره بپردازند. امّا گردانندگان سازمان صدا و سیما، شاید مایل به این کار نباشند؛ و البته ممکن است برای خود دلائلی هم داشته باشند؛ مثلاً اینکه نمی خواهند موجب تحریک احساسات هموطنان غیر مسلمانمان بشوند؛ چرا که پیروان عادی ادیان ـ برخلاف علمای ادیان ـ با این گونه مسائل، احساسی برخورد می کنند نه علمی. یا شاید نمی خواهند بهانه به دست دشمنان خارجی بدهند. چرا که دشمنان خارجی مدام سعی دارند چنین القاء کنند که ایرانیان، در داخل کشور حقوق غیر مسلمانها را مراعات نمی کنند. لذا پخش چنین برنامه هایی می تواند بهانه دست آنها بدهد تا حکومت ایران را، حکومتی ضدّ مسیحی یا ضدّ یهودی و امثال آن معرّفی کنند.
از اینها گذشته، رسانه هایی چون رادیو و تلوزیون، مخاطبانشان عمدتاً عموم مردمند؛ و اکثر مردم دنبال این گونه امور نیستند. حقیقت آن است که طالبان حقایق، اهل کتابهای تخصّصی اند، بر عکس عوام، که طالب رسانه های تصویری و شنیداری و امثال آن می باشند. عوام دنبال این هستند که دیگری غذاهای فکری را بجود و در دهانشان بگذارد؛ امّا اهل تحقیق، خودشان موادّ اوّلیّه را پیدا نموده و خودشان طبق قواعد منطقی آن را می پزند.
قرآن کریم نیز کتاب عوام نیست؛ کتاب خداست برای ترقّی دادن انسان. زبان قرآن، عربی مبین( عربی آسان) و عربی فصیح و بلیغ است؛ امّا محتوای آن، بسیار پیچیده و سنگین می باشد. لذا خداوند متعال آنجا که از ظاهر قرآن سخن می گوید، می فرماید: « الر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ وَ قُرْآنٍ مُبین ـــ الر، این آیات کتاب، و قرآن مبین است.» (الحجر:۱)؛ امّا آنجا که درباره ی محتوای قرآن سخن می گوید، می فرماید: « إِنَّا سَنُلْقی‏ عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقیلا ـــــ همانا ما به زودى سخنى سنگین به تو القا خواهیم کرد» (المزمل:۵). و فرمود: « ‏ وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما یَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ ــــــ اینها مثالهایى است که ما براى مردم مى‏زنیم، و جز عالمان آن را به عقل ادراک نمى‏کنند.» (العنکبوت:۴۳)؛ و فرمود: « کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ ــــــ این کتابى است پربرکت که بر تو نازل کرده‏ایم تا در آیات آن تدبّر کنند و خردمندان متذکّر شوند» (ص:۲۹)؛ و فرمود: « قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ ــــــ بگو: آیا کسانى که مى‏دانند با کسانى که نمى‏دانند یکسانند؟! تنها صاحبان خرد ناب متذکّر مى‏شوند»» (الزمر:۹)؛ و فرمود: « لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَهِ اللَّهِ وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ ــــــ اگر این قرآن را بر کوهى نازل مى‏کردیم، مى‏دیدى که در برابر آن خاشع مى‏شود و از خوف خدا مى‏شکافد ؛ اینها مثالهایى است که براى مردم مى‏زنیم، شاید در آن تفکّر کنند »(الحشر:۲۱)؛ و فرمود: « هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِیُنْذَرُوا بِهِ وَ لِیَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ لِیَذَّکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ ــــــ این(قرآن،) پیام(و ابلاغى) براى(عموم) مردم است؛ تا همه به وسیله آن انذار شوند، و بدانند او معبودی یکتاست؛ تا صاحبان خرد ناب پند گیرند» (إبراهیم:۵۲)
در این آیات به وضوح بیان می شود که مخاطب محتوای قرآن، اهل فکر و اندیشه اند نه عوام مردم؛ اگر چه در ظاهر عبارات آن برای عوام نیز توشه هایی وجود دارد. در آیه ی اخیر همین معنا به شکل آشکارتری بیان گشته؛ و معلوم نموده که جهت بلاغی قرآن، برای هشدار دادن به عموم مردم است؛ ولی حقیقت آن را صاحبان خرد ناب ادراک می کنند.
جریانات تاریخی هم که قرآن کریم بیان می کند، دو حیث دارند؛ یک حیث هشدار (انذار) که برای همه است؛ و یک حیث بیان واقعیّت بیرونی که تنها به درد اهل تحقیق می خورد و عوام را از آن بهره ای نیست. مثلاً قرآن کریم از اقوامی خبر داده که قبل از شیوع تاریخ نگاری وجود داشته اند؛ یا از اموری خبر داده که در عصر تاریخ نگاری بوده اند ولی ثبت تاریخی نشده اند. خداوند متعال، در چنین مواردی، دو غرض را دنبال می کند. نخست آنکه می خواهد انسانها را هشدار دهد که زشتکاری جمعی، عاقبت خوشی ندارد؛ و تمدّنهای فاسد، محکوم به ویرانی اند. این یک قاعده ی کلّی است در فلسفه ی تاریخ، که عوام و خواصّ قادر به فهم آن هستند؛ و تحقیقات تاریخی نیز گواه این معناست. امّا غرض دوم آن است که سرنخهایی به دست بشر داده شود تا بتواند تاریخ ثبت نشده ی بشر را بازیابی کند. لذا خداوند متعال به جای مثال زدن از حوادث تاریخی ثبت شده، از حوادثی نام می برد که ثبت نشده اند. در این گونه موارد، افراد دو گونه برخورد دارند. عوامی که حال تحقیق و تفحّص ندارند، می گویند: کجاست این قوم لوط؟ کجاست این قوم عاد؟ و …؟ امّا اهل تحقیق، این آیات را کنار هم می نهند و از احادیث مربوطه را هم بررسی می کند؛ و از مجموع آنها قرائنی به دست می آورند و محلّ زندگی آن اقوام و دوره ی زمانی آن را حدس می زنند؛ و آنگاه با متدهای باستان شناسی و تاریخی دنبال آن محلّها و آثار آن اقوام می گردند. اینها هستند همان اولوا الالباب که قرآن کریم، آنها را مخاطبان محتوای عمقی قرآن معرّفی می کند.

۲ـ فرموده اید: « به نظرمن دین اسلام پر از دروغ و حرفهای تکراری است»
شما آزادید که نظر خود را ابراز کنید. امّا قضاوت عادلانه و محقّقانه آن است که اوّل سخن طرف مقابل را هم شنیده و آنگاه حکم صادر کنیم. فرض کنید، یکی یک حرفی زده که به نظر ما واقعیّت ندارد، آیا به صرف اینکه ما آن حرف را دارای واقعیّت نمی دانیم، می توانیم گوینده را دروغگو بنامیم؟! از کجا معلوم، شاید ما حرف او را درست نفهمیده ایم؟ یا شاید ما به مسأله جهل داریم؟ پس راه منطقی و محقّقانه آن است که ابتدا به جای متّهم نمودن، از گوینده بخواهیم که حرف خود را به درستی کند. اگر تبیین قابل دفاعی کرد که هیچ، در غیر این صورت، نوبت می رسد به مراحل بعدی. امّا شما بزرگوار هنوز سخن علمای اسلام را نشنیده و بدون تحقیق، رفته اید سراغ آخرین مرحله. قرآن کریم، سر نخ داده تا پیدا کنیم. لذا نفرمود: فلان جاست بروید و نگاه کنید! بلکه فرمود: در زمین سیاحت کنید و کشف کنید عاقبت گذشتگان را؟ فرمود: شما اکنون روی سرزمین آنها خانه ساخته اید، باور ندارید، زیر پایتان را کاوش کنید! بلی اگر قرآن آدرس می داد و ما می رفتیم و می دیدیم در آن آدرس چیزی نیست، این می شد دروغ. آیا شما در قرآن کریم چنین آدرسی را سراغ دارید؟ و اگر سراغ دارید، آیا آن آدرس را مورد کنکاش قرار داده اید. آنچه قرآن کریم گفته، پاره ای سر نخهاست؛ که ما را قادر می کند به کشف آثار آن اقوام گم شده.

۳ـ فرموده اید: « اگر اسلام راست میگویدمگر خداوند در قران نفرموده که بروید ومناطقی راکه مورد عذاب الهی واقع شده ببینیدتا برایتان درس عبرت شود کجایند ان مناطق کجاست منطقه ای که قوم لوط مورد عذاب واقع شدند کجاست ان کشتی نوح که درقران گفته ان رانشانه قرار دادیم کجاست ان لوحی که حضرت نوح وحضرت داود(ع)که به پنج تن ال ابا تمسک جسته اندچرا حرفی از انها در رسانه ها نیست؟چرا در صورتی که دانشمندان غربی انها راکشف کرده اند وحتی ان را در مجله هایشان نوشته اند حرفی از انها درکشورهای اسلامی که ادعای مسلمان بودن میکنند نیست چراحرفی از دکتر موریس بوکای در رسانه هانیست مگر چه معجزه ای ازقران دیده بود که مسلمان شد؟رسانه هاچه گفته اند؟»

الف ـ شهرهای ویران شده
گفته شد که قرآن کریم صرفاً نمی گوید بروید محلّ فلان قوم را ببینید و عبرت بگیرید، بلکه به نحو مطلق می گوید: « بگو: در روى زمین سیر کنید و ببینید عاقبت کار مجرمان به کجا رسید!» (النمل:۶۹). این آیه اوّلاً نمی گوید عاقبت خانه هایشان را ببینید بلکه می گوید عاقبت خودشان را ببینید. ببینید با آن همه زر و زور اکنون کجایند؟ یعنی نگاه عقلی به تاریخ داشته باشید نه نگاه حسّی یا نگاه تاریخ نگارانه یا نگاه جغرافیایی؛ یعنی قوانین حاکم بر جوامع را کشف کنید نه اینکه فقط ناقل حوادث تاریخی باشید. به عبارت دیگر، با نگاه فلسفه ی تاریخ بنگرید نه با نگاه تاریخی. ثانیاً نمی گوید فقط گذشتگان را ببینید؛ بلکه روی زمین بگردید و عاقبت مجرمان را در تمام زمانها ببینید! ببینید صدّام چه شد؟ هیتلر چه شد؟ فرعون چه شد؟ چنگیزخان چه شد؟ حسنی مبارک چه شد؟ قوم لوط چه شدند؟ قوم عاد چه شدند؟ و … ؟ در یک کلام، بدانید که عاقبت همه مرگ است؛ پس خیال نکنید که مجرمان و زورمداران و زرمداران توانسته اند از چنگال مرگ بگریزند. مرگ برای همه است؛ و آخر همه هم مرگ است؛ پس در هر کاری که می کنید، آن لحظه را مدّ نظر داشته باشید. و نیز بدانید که تمدّنهای فاسد، محکوم به نابودی اند؛ اگر چه ابرقدرت باشند.
خداوند متعال، همچنین فرمود: « أَفَلَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنَا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ یَمْشُونَ فِی مَسَاکِنِهِمْ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآَیَاتٍ لِأُولِی النُّهَى ــــ آیا براى هدایت آنان کافى نیست که بسیارى از نسلهاى پیشین را هلاک نمودیم، و اینها در مسکنهاى(ویران شده ی) آنان راه مى‏روند! مسلّماً در این امر، نشانه‏هاى روشنى براى خردمندان است».(طه: ۱۲۸)؛ یعنی بابام جان، لازم نیست زیاد دور بروید، در زیر بسیاری از همین شهرها و روستاها، تمدّنهای ویران شده خفته اند. و البته ما هم بسیاری از آنها را یافته ایم، امّا کو آن چشم عبرت بین؟!
این آیه بیانگر آن است که در جای بسیاری از شهرهای کنونی، شهرهایی بوده اند که نابود شده و دوباره بر جای آنها شهرهای جدید ساخته شده اند. واقعیّت امر نیز همین است؛ و در زیر بسیاری از شهرها آثار شهرهای هزاران سال قبل یافت شده اند که برخی از آنها کاملاً ناشناس می باشند و نامی در تاریخ ندارند. خداوند متعال نیز به این معنا اشاره نموده و فرموده است: « وَکَمْ قَصَمْنَا مِنْ قَرْیَهٍ کَانَتْ ظَالِمَهً وَأَنْشَأْنَا بَعْدَهَا قَوْمًا آَخَرِینَ فَلَمَّا أَحَسُّوا بَأْسَنَا إِذَا هُمْ مِنْهَا یَرْکُضُونَ ـــــ و چه‌ بسیار شهرها را که ‌مردمش ‌ستمکار بودند با وجود نیرو و سطوت‌ و شوکتی‌ که‌ داشتند ، در هم‌ شکستیم و پس ‌از آنها قوم‌ دیگری‌ پدید آوردیم‌‌» »(انبیاء:۱۱ـ ۱۲)
نمونه ای از این شهرها، شهر پمپئی است؛ که سالها زیر شهر ارولانو بوده و کسی از آن خبر نداشت. شهری بس ثروتمند و متمدّن که در یک لحظه و در پی یک غرّش عظیم ناگهانی، همه ی مردم آن در دم جان دادند و جسد همه ی آنها تبدیل به مجسمه های سنگی شد.
این شهر در سال ۷۹ بعد از میلاد، در اثر فوران آتشفشان کوه وززو در یک لحظه زیر خاکستر و گدازه مدفون گشته است. امّا شگفتی ماجرا اینجاست که تمام مردم این شهر، به یک باره و در عرض شاید یک ثانیه و بلکه در عرض چند دهم ثانیه کشته شده اند. چون در برابر آن حادثه هیچ عکس العملی نتوانسته اند نشان دهند؛ تنها عکس العمل آنها در برابر حادثه ای که برایشان رخ داده، این بوده که وحشت نموده اند؛ چون قیافه های آنها کاملاً حالت وحشت را نشان می دهد. برخی از آنها در حالی که غذا را به طرف دهان می برند، سنگ شده اند. برخی در حال برداشتن یک وسیله، نانوایی در حال قرار دادن نان در تنور، و … . اینها گواه است که حادثه در عرض چند دهم ثانیه واقع شده است. امّا مشکل اینجاست که با فوران آتشفشان، محال است مردم با چنین سرعتی بمیرند. حدّ اقل چند ثانیه و بلکه چند دقیقه طول می کشد تا خاکستر یا گازهای متصاعد از آتشفشان از سر کوه تا انتهای شهر برسد. گویی قبل از آتشفشان، عاملی مرموز همه ی مردم را خشک نموده و آنگاه خاکستر آتشفشان همه را زیر خود مدفون کرده و در مرحله ی سوم، گدازه های مذاب آتشفشان، آنها را زیر خود مدفون نموده است.
آثار این شهر سنگ شده، در قرن شانزدهم میلادی یعنی نزدیک به ۱۷ قرن بعد از حادثه، در اثر حفاریهای یکی از مهندسان دربار پادشاه ناپل که برای مرمت تونل آبی قدیمی که از رودخانه سارنو آب آشامیدنی به شهر میرساند بر آمده بود و شروع به کندن چاهی کرد. از حسن تصادف آثار بجای مانده از شهر پمپی نمایان شد. امروزه سه چهارم از ۶۶ هکتار شهر پمپی کشف شده است. این در حالی است که باستان شناسان تخمین میزنند دو سوم شهرپمپی هنوز زیر شهر ارولانو می باشد. پمپئی بر اثرفوران مواد آتشفشانی کوه وزوویوس در بعضی از مناطق در زیر ۶ تا ۲۰متر از خاکستر و سنگ پوشیده شد ولی خاکستر آتشفشان خدمت مهمی به باستان شناسان کرده بود . این خاکستر بسیاری از قربانیان فاجعه را در خود محصور کرده و به مرور زمان که بدن قربانیان متلاشی شد به شکل و شمایل قربانیان سخت شده بود. تا امروز مجسمه های زیادی توسط انسان از خاک طبیعت ساخته شده است،اما اینبار طبیعت برای عبرت آیندگان از خاک خود، انسانهایی را مجسمه کرده است. یافته ها نشان می دهند آنقدر حادثه ناگهانی بود که مردم شهر پمپی ٬ خصوصا زنان و کودکان فرصتی برای فرار از شهر نیافته اند. از ۲۰هزار نفر جمعیت پمپی دو هزار نفر ناپدید شدند و مابقی آرام آرام مذاب و در طول سالها با تغییر شکل، به تلّی از مجسمه های سنگی تبدیل شدند. معمّا اینجاست که پس ما بقی مردم آن چه شده اند؟ چون حادثه چنان ناگهانی بوده که فرار آنها غیر ممکن بوده است.
یکی از عذابهای الهی هم که در قرآن کریم ذکر شده، مرگ ناگهانی بعد از یک غرّش عظیم است. فرمود: « وَ ما أَنْزَلْنا عَلى‏ قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ وَ ما کُنَّا مُنْزِلینَ (۲۸) إِنْ کانَتْ إِلاَّ صَیْحَهً واحِدَهً فَإِذا هُمْ خامِدُونَ (۲۹) یا حَسْرَهً عَلَى الْعِبادِ ما یَأْتیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (۳۰) أَ لَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ أَنَّهُمْ إِلَیْهِمْ لا یَرْجِعُونَ ــــ و ما بعد از او بر قومش هیچ لشکرى از آسمان نفرستادیم، و هرگز سنّت ما بر این نبود؛ (۲۸) (بلکه) فقط یک غرّش آسمانى بود، ناگهان همگى خاموش شدند. (۲۹) افسوس بر این بندگان که هیچ پیامبرى براى هدایت آنان نیامد مگر اینکه او را استهزا مى‏کردند. (۳۰) آیا ندیدند چقدر از اقوام پیش از آنان را هلاک کردیم، آنها هرگز به سوى ایشان بازنمى‏گردند» (یس)
مفسّران، این آیات را مربوط دانسته اند به شهر انطاکیّه، که تمدّنی بزرگ بوده است. آثار خرابی های این شهر، اکنون در ترکیّه شناسایی شده است. مردم این شهر، بعد از آنکه سه تن از حواریون عیسی(ع) برای تبلیغشان رفتند، به سبب نافرمانی کردنشان، به ناگهان نابود گشتند. بعید نیست که شهر پمپئی نیز به چنین سرنوشتی گرفتار شده باشد؛ لکن در پی آن، آتشفشان هم فوران نموده، و آثار مردگان را عیناً حفظ کرده است. البته احتمال اینکه مراد قرآن کریم، شهر پمپئی بوده باشد هم وجود دارد. چرا که زمان آن حادثه تقریباً نزدیک به رسالت حضرت عیسی(ع) می باشد. و می دانیم که تاریخ تولّد عیسی(ع) به درستی ثبت نشده است؛ و تاریخ میلادی کنونی، ارزش تاریخی درستی ندارد. تصاویر آثار شهر پمپئی را می توانید در اینترنت ملاحظه فرمایید. بر دیوارهای این شهر تابلوهایی از انسانهای لخت دیده می شوند؛ که نشانگر رواج فساد جنسی در این شهر است. انسانهای مجسمه شده ی زیادی هم لخت هستند؛ و برخی از آنها در حال عمل خلاف عفّت سنگ شده اند؛ در شرائطی که معلوم است طرفین زن و شوهر نبوده اند.

ب ـ قوم لوط
باستان شناسان امروز، هزاران شهر از زیر خاکها بیرون کشیده اند؛ که بسیاری از آنها تاریخ مشخّصی ندارند و کسی نمی داند آنها مربوط به چه قومی بوده اند. از کجا معلوم که برخی از اینها برای همان اقوامی نباشند که قرآن کریم گفته است؟ مگر بر دیوارهای شهر قوم لوط نوشته است، خانه های قوم لوط؟ البته هنگام نزول قرآن کریم، برخی از این شهرها برای مردم آن زمان معلوم بوده اند؛ اگر چه آنها نام و نشان شهر ویران شده را نمی شناخته اند؛ مثلاً در باره ی سرزمین قوم لوط (شهر سدوم) یا مجموعه شهرهای مؤتفکه، قرآن کریم فرموده است: « وَ إِنَّها لَبِسَبیلٍ مُقیمٍ ـــ و ویرانه‏هاى سرزمین آنها، بر سر راه(کاروانها)، همواره ثابت و برقرار است» (الحجر:۷۶) ؛ از این آیه می توان استفاده کرد که عرب حجاز در سفر به دیگر نقاط، ویرانه های این شهر را می دیده است. لذا اگر امروزه این ویرانه ها را نبینیم باید در زیر خاک دنبالش باشیم. پس با این قرینه می توان به جستجوی شهر سدوم (شهر قوم لوط) پرداخت. و البته تحقیقات در این باره تا حدودی به ثمر رسیده و بخشی از تاریخ قوم لوط در کشور اردن ( در مسیر مکّه و مدینه به شام) کشف شده است؛ و شواهد آشکاری در این کشفیّات وجود دارد که نشان می دهد، این آثار مربوط به قوم لوط می باشند.
« بر اساس نظریّات باستان شناسان ، حضرت لوط (علیه السلام) و همراهانش ، پس از خروج از شهر سدوم ، به غاری در ورالصافی اردن پناه بردند که امروزه آن غار توسط موزه ی بریتانیا با همکاری وزارت سیاحت و باستان شناسی اردن کشف شده است. » (باستان شناسی و جغرافیای تاریخی قصص قرآن، عبدالکریم بی آزار شیرازی، ص ۱۷۲، ۱۷۵)
همچنین به گزارش « مهر نیوز»، وزارت گردشگری اردن اعلام کرد: ساختمان موزه ی حضرت لوط(ع) که ۲۰۰ متر از غار لوط(ع) فاصله دارد به منظور ارائه و حفظ میراث تمدّن و تاریخ زندگی قوم لوط به‌ زودی افتتاح خواهد شد. غار لوط در جنوب اردن در استان کرک واقع شده است که در سال ۱۹۸۶ کشف شد و عملیات بازسازی و ترمیم آن بیش از ده سال طول کشیده است. این غار به گفته ی محققان به بیش از ۵ هزار سال پیش باز می‌گردد. بر روی دیوارهای این غار، نوشته‌ها، تصاویر و عکسهایی از حیوانات، گیاهان و درختانی است که داستان زندگی حضرت لوط، قوم او، نحوه زندگی مردم آن دوران را به تصویر کشیده است. این بنا از سنگهای بسیار قدیمی ساخته شده است.
این است کلام خدا درباره ی قوم لوط: « وَ لَقَدْ تَرَکْنا مِنْها آیَهً بَیِّنَهً لِقَوْمٍ یَعْقِلُون‏ ـــــ و از این آبادى نشانه ی روشنى براى کسانى که مى‏اندیشند باقى گذاردیم» (العنکبوت:۳۵). آری نشانه ی روشنی برای اهل تعقّل و تحقیق نه عوامی که در خانه می نشینند و می گویند: کجاست آن آثار؟ امّا اهل تحقیق می گردند و می یابند و ایمان می آورند.

پ ـ کشتی نوح
قدیم‌ترین نوشته‌ای که تاکنون درباره ی طوفان نوح به دست آمده، سنگ‌نوشته‌هایی‌است که از سومریان و بابلیان باستان یافت شده‌است. این سنگ‌نوشته‌ها در سه هزار سال پیش از میلاد مسیح نوشته شده‌اند، به همین دلیل سومریان و بابلیان پیشتر از دیگر ملت‌ها، داستان طوفان را نگاشته‌اند. طوفان در سنگ‌نبشته‌های سومری، به نام زیوگیدو است. البته معلوم نیست که خود طوفان چند سال قبل از نگارش این سنگ نوشته ها بوده است.
رویدادهای داستان طوفان سومری و بابلی با رویدادهای داستان طوفان نوشته شده در تورات، تا حدودی هماهنگ است؛ زیرا در داستان سومری و بابلی، آمده‌است که کشتی طوفان با قیر اندود شد و سازنده ی کشتی، خود قهرمان طوفان است. این توصیف در سفر پیدایش در تورات نیز آمده‌است. در هر دو سند آمده‌است که خدایان، شخصی را از روی دادن طوفان آگاه کردند و او با افراد خانواده‌اش در یک کشتی نشسته و از جانوران، از هر کدام جفتی در آن نهاده و از طوفان رهایی یافتند.
چگونگی داستان طوفان در اسناد بابلی، که جدیدتر از اسناد سومری‌است، با طوفان سومری اندکی اختلاف ظاهری دارد. نام خدایی که به قهرمان طوفان دستور ساختن کشتی داده در الواح سومری انکی ولی در سنگ‌نبشته‌های بابلی و آشوری نام او ایشتار نوشته شده‌است.
در میان داستان حماسی گیل‌گمش که در حدود دو هزار و پانصدسال پیش از میلاد، در الواح سومری نوشته شده، اشاره‌ای به داستان طوفان سومری و بابلی شده است؛ در آن داستان، یعنی داستان حماسی گیلگمش، میان گیل‌گمش و اوتناپیش‌تیم دیداری روی می‌دهد، گیل‌گمش چگونگی رخ دادن طوفان بزرگ را از اوتاناپیش‌تیم می‌شنود. گیل‌گمش برای دیدار اوتاناپیش‌تیم از جنگل و دریاها گذشته و در جزیره‌ای در وسط دریا با او دیدار می‌کند؛ اوتاناپیش‌تیم آن‌چه در طوفان بر وی گذشته‌است، برای گیل‌گمش روایت می‌کند.
لذا این ادّعای برخی معاندان که قدیمترین سند طوفان نوح، حماسه ی گیل گمیش می باشد، گزافه ای بیش نیست؛ و اسناد سومریان، پانصد سال قبل از آن نوشته شده اند؛ که البته آن نیز یقیناً بعد از طوفان نوشته شده است؛ امّا چه اندازه بعد از طوفان، معلوم نیست.
در روایات اسلامی، جریان طوفان جریانی خیلی قدیمی است. طبق نقلهای اسلامی، رسول الله(ص) حدود ۶۱۶۰ سال بعد از هبوط آدم(ع) بوده است. لذا در زمان ما، حدوداً ۷۶۰۰ سال از زمان هبوط آدم(ع) می گذرد. باز در نقلهای اسلامی آمده که طوفان نوح در ۲۲۵۰ سال بعد از هبوط آدم(ع) بوده است. لذا زمان طوفان حدود ۵۳۵۰ سال قبل از زمان ما بوده است؛ یعنی در حدود ۳۳۰۰ تا ۳۴۰۰ سال قبل از مسیح. لذا این جریان طبق روایات اسلامی، هم قبل از ساخته شدن اهرام مصر بوده، هم قبل از نوشته شدن گیل گمیش؛ و حتّی از سنگ نوشته ی سومریان نیز پیشتر بوده است؛ البته فاصله ی کمی در حدود ۳۰۰ یا ۴۰۰ سال با آن داشته است.
شگفتی جریان طوفان نوح در آن است که همه ی ملل بزرگ جهان آن را در فرهنگ خود دارند؛ و این خود نشان از آن دارد که این واقعه امری جهانی بوده و ارض مسکون آن زمان را فراگرفته است.

۲٫ آیا آب گرفتگی عظیم در اثر طوفان نوح، ناشی از بارش باران بوده است؟
از آیه ی ۴۰ و ۴۴ هود و بخصوص از آیات ۱۱ و ۱۲ قمر چنین استفاده می شود که این آب گرفتگی نتیجه ی بارش باران از یک سو و جوشیدن آب از زیر زمین، از سوی دیگر بوده است. لذا این احتمال وجود دارد که در آن هنگام، نوعی نشست زمین نیز رخ داده باشد. البته دلیلی قطعی نیست که این آبگیری تمام زمین را فرا گرفته باشد؛ بلکه می توان چنین گفت که تنها منطقه ی مسکون زمین را فرا گرفته است. چون طبق آنچه گفته شد، این جریان، حدود ۲۲۵۰ سال بعد از خلقت اوّلین انسان رخ داده است. پس در آن زمان، جمعیّت زیادی روی زمین نبوده و به احتمال زیاد، اکثر آنها نیز در خاورمیانه مجتمع بوده اند. این معنا از روایات نیز قابل استفاده است. لذا اینکه در اکثر ملل جهان این داستان نقل می شود، ناشی از آن است که آنها اجداد مشترکی داشته اند که در خاورمیانه بوده اند.
این آب گرفتگی طبق روایات اسلامی، هفت روز بوده است. در تورات نیز آن را هفت روز گفته اند.

۳٫ آیا حضرت نوح از تمام حیوانات سوار کشتی نمود؟
طبق آنچه در روایات آمده، منظور از « مِن کُلٍ‏ّ زَوْجَینْ‏ِ اثْنَین‏ »، تمام حیوانات نبوده اند؛ بلکه منظور همان ازواج هشتگانه ای هستند که در آیات ۱۴۳ و ۱۴۴ انعام نام برده شده اند که عبارتند از: گوسفند، بز ، شتر و گاو ، که از هر کدام یک نر و یک ماده، می شوند هشت جفت. همچنین فرمود: « خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَهٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِیَهَ أَزْواجٍ ــــ او شما را از نفس واحده آفرید، و زوج او را از او (جنس او ) خلق نمود ؛ و براى شما هشت زوج از چهارپایان نازل نمود» (الزمر:۶). این چهار گونه حیوان ، اشرف چهارپایان می باشند؛ که انسانها بدان نیاز دارند. آن حضرت، این حیوانات را به علاوه برخی پرندگان اهلی و مشابهشان از وحشی ها، سوار کشتی نمودند. و عاقلان دانند که بسیاری از حیوانات اساساً نیازی نداشتند که سوار کشتی شوند؛ چرا که اکثر حیوانات قادر به شنا در آب می باشند. از این گذشته، در قرآن کریم نداریم که تمام زمین را آب فرا گرفته است؛ بلکه احتمالاً یک آب گرفتگی عظیم در مناطق مسکونی آن روز بوده است. لذا حیوانات در مناطق دیگر می توانستند زنده بمانند.
حاصل کلام آنکه: برخلاف تصوّر عمومی، آن حضرت برای جلوگیری از انقراض حیوانات آنها را سوار کشتی نکردند، بلکه قصد اصلی آن حضرت این بوده که انسانهای نجات یافته، در منطقه ی خود دچار کمبود نسل این حیوانات ـ که منبع غذایی می باشند ـ نشوند. در قرآن کریم نیز نداریم که غرض آن حضرت، جلوگیری از انقراض نسل بوده باشد. از روایات نیز استفاده می شود که غرض حضرتش حفظ منابع غذایی انسانها بوده نه نسل حیوانات.
امام صادق(ع) فرمودند: « حَمَلَ نُوحٌ ع فِی السَّفِینَهِ الْأَزْوَاجَ الثَّمَانِیَهَ الَّتِی قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ثَمانِیَهَ أَزْواجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَیْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَیْنِ‏ … وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَیْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَیْنِ فَکَانَ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَیْنِ زَوْجٌ دَاجِنَهٌ یُرَبِّیهَا النَّاسُ وَ الزَّوْجُ الْآخَرُ الضَّأْنُ الَّتِی تَکُونُ فِی الْجِبَالِ الْوَحْشِیَّهُ أُحِلَّ لَهُمْ صَیْدُهَا وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَیْنِ زَوْجٌ دَاجِنَهٌ یُرَبِّیهَا النَّاسُ وَ الزَّوْجُ الْآخَرُ الظَّبْیُ الَّتِی تَکُونُ فِی الْمَفَاوِزِ وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَیْنِ الْبَخَاتِیُّ وَ الْعِرَابُ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَیْنِ زَوْجٌ دَاجِنَهٌ لِلنَّاسِ وَ الزَّوْجُ الْآخَرُ الْبَقَرُ الْوَحْشِیَّهُ وَ کُلُّ طَیْرٍ طَیِّبٍ وَحْشِیٍّ أَوْ إِنْسِیٍّ ثُمَّ غَرِقَتِ الْأَرْض‏ ــــ نوح در این کشتى هشت جفت از جانورانى را حمل کرد که خداوند عزّ و جلّ فرموده بود: « ثَمانِیَهَ أَزْواجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَیْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَیْنِ … وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَیْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَیْنِ » پس از میش (گوسفند) یک جفت یکى میش اهلى که مردم تربیت مى‏کنند و دیگری میش کوهى که شکار آن براى مردم رواست، و از بز هم دو تا، یکى اهلى که مردم تربیت مى‏کنند و یکى بزى که در دشت و بیابان است، و از شتر هم دو تا، یکى شتر بخاتى [که در خراسان پرورش مى‏یافت‏] و دیگر شتر عربى، و از گاو هم دو تا، یکى گاو اهلى و دیگر گاو وحشى، و از هر پرنده یکى اهلى و دیگر وحشى را برگزید و آنگاه زمین غرق شد.» (الکافی،ج‏۸ ،ص۲۸۳)
این حدیث شریف، به وضوح حکایت می کند، که آن حضرت، حیوانات اهلی ـ اعمّ از چهارپا و پرنده ـ را که منبع غذایی اند، همراه با مشابه وحشی آنها ـ که برای غذا شکار می شوند ـ سوار کشتی نموده است.
اگر برخی شبهه افکنان به جای اینکه شهوت شبهه افکنی خود را به کار گیرند، حسّ تحقیقشان را به کار می گرفتند، متوجّه می شدند که باور عمومی مردم یک چیز است و مفادّ کلام خدا و معصومین(ع) چیز دیگری است. اینکه کسی باور عوامانه ی مردم را طرح کرده و آن را به دین نسبت داده و بر اساس آن، دین را مورد حمله قرار دهد، نهایت درجه ی بی انصافی است.

۴٫ بقایای کشتی نوح در کوههای آرارات
در سال ۱۹۵۹، یک خلبان ترک، چندین عکس هوایی برای مؤسسه ژئودتیک ترکیه برداشت. هنگامی‌ که مأموریت به پایان رسید، در میان عکس‌های او تصویری جلب نظر می‌کرد تصویری از یک کشتی بزرگ که بر سینه ی تپه ای، در فاصله ی بیست کیلومتری کوه‌های آرارات آرمیده بود.
تصویر هوایی از فسیل یک کشتی که محل آسیب دیدگی ناشی از برخورد به یک صخره در آن مشخص است. بلافاصله پس از مشاهده ی این تصویر، تعدادی از متخصصان، علاقه‌مند به پیگیری شدند. دکتر براندنبرگ از دانشگاه ایالتی اوهایو در آمریکا یکی از این علاقه‌مندان بود. او کسی بود که قبلاً در زمینه ی کشف تأسیسات روی زمین از طریق هوا، مطالعات دانشگاهی داشت و پایگاههای موشکی کوبا را در دوران کِنِدی کشف کرده بود. دکتر واندنبرگ با دقت عکس‌ها را مورد مطالعه قرار داد و اظهار کرد: «من هیچ شکی ندارم که شیء موجود در عکس‌های هوایی یک کشتی است.» ۱۷ سال از آخرین تحقیقات در منطقه گذشت تا در سال ۱۹۷۶ یک باستان شناس آمریکایی به نام «ران ویت» تحقیقات جدید خود را در منطقه آغاز کرد. او به زودی با انجام محاسبات دقیق دریافت که طول این شیء عظیم الجثه بلندتر از طول یک زمین بازی فوتبال و اندازه آن به بزرگی یک ناو جنگی است که کاملاً در زمین دفن شده است. اما کشتی کشف شده، در زیر گل و لای قطوری دفن شده بود و به سختی و تنها از ارتفاع قابل رؤیت بود. «ران وایت» و گروه همراهش که مشتاقانه کار را پیگیری می‌کردند، به این نتیجه رسیدند که تنها وقوع یک حادثه عجیب و نادر می‌توانست راهگشای کار آنها باشد.
از تحقیقات ران ویت مدت زیادی نگذشته بود که در ۲۵ نوامبر سال ۱۹۷۸، وقوع زمین لرزه ای در محل، باعث شد تا کشتی مزبور به طور شگفت آوری از دل کوه بیرون بزند و سطح زمین اطرافش را به بیرون براند. بدین ترتیب دیواره‌های این شیء، شش متر از محوطه اطرافش بالاتر قرار گرفت و برجسته تر شد. بدنبال این زمین لرزه، ران وایت ادعا کرد که شیء مذکور می‌تواند باقیمانده ی کشتی نوح باشد. سپس بدبینی‌ها به خوش بینی مبدل و این سؤال‌ها مطرح شد: «اگر این جسم عظیم قایقی شکل به طول یک زمین فوتبال، در ارتفاع ۱۸۹۰ متری کوههای آرارات، کشتی نوح نیست، پس چه چیز می‌تواند باشد؟ و اگر جسم، کشتی نوح است، آیا طوفان نوح واقعاً به وقوع پیوسته است؟… آیا ما شاهد بقایای کشتی حضرت نوح که در کتب مقدس ادیان جهان از آن صحبت شده است، هستیم؟» بررسیهای زمین شناسی در نقاط مختلف دنیا، نابود شدن و مرگ‌های دسته جمعی موجودات زنده را بر اثر حادثه ای غیر منتظره نشان می‌دهد. برخی از این حوادث با زمان طوفان نوح همخوانی دارد.
وجود لایه‌های مخلوط فسیل شده ی حیواناتی چون فیل، پنگوئن، ماهی، درختان نخل و هزاران هزار گونه گیاه جانوری، تأییدی بر این واقعیت است. این سنگواره‌ها که بعضاً در برگیرنده ی حیوانات مناطق گرمسیر با مناطق سردسیر (در کنار هم) هستند، نشان می‌دهند که با فرونشستن آب، جانوران و گیاهان خارج شده، در زیر رسوبات مانده و به فسیل تبدیل شده‌اند. تاریخ در مورد محل به گل نشستن کشتی چه می‌گوید؟
داستان کشتی نوح از گذشته‌های دور مورد توجه اقوام مختلف بوده است. مورخان از ۲۰۰۰ سال پیش نقل کرده اند که مسافران کنجکاو از قدیم این منطقه را در کوههای آرارات کشور ترکیه، مورد بازدید قرار می‌دادند و گاهی تکه‌های کوچکی از آن به غنیمت برده می‌شد. در تاریخ آمده است که حدود ۸۰۰ سال قبل از میلاد مسیح، آشوریان اقدام به ورود به کشتی کردند و موفق به ورود به طبقه سوم آن که در زیر زمین واقع شده بود شدند. این نشان می‌دهد که اقوام مختلف در مورد موقعیت جغرافیایی کشتی، متفقند.

تکنولوژی پیچیده در ساخت کشتی
اینجا صحبت از ساخت یک قایق کرجی کوچک هشت نفره با ظرفیت چند حیوان کوچک نیست. بحث بر سر تکنولوژی پیچیده ای است که مهارت ذوب فلزات، ابزار پیشرفته و نیروی انسانی حاذق می‌طلبیده است. از آنجا که یاران حضرت نوح تعداد بسیار کمی ‌بوده اند، این سؤال پیش می‌آید که نوح به راستی چگونه این کشتی را ساخته است. کشتی‌ای که تاکنون از عجایب کتب مقدس به شمار می‌رفت و اکنون یک واقعیت علمی ‌لمس شدنی است. آیا نوح به تنهایی توانسته است کشتی ناوگونه ی خود را به طول یک زمین فوتبال و به وزن تقریبی ۳۲۰۰۰ تن بسازد؟ آیا ساخت یک کشتی با دست خالی با امکانات آن زمان، به گنجایش ۴۹۴ اتوبوس دو طبقه مسافربری با تصورات ما درباره قدما، همخوانی دارد؟ براستی چه تعداد جانور و چگونه جمع آوری شدند و در کشتی جایگزینی شدند؟ آب و غذا چگونه تأمین می‌شد؟ جانوران وحشی چگونه به سوی کشتی هدایت شدند؟…خوشبختانه تحقیق بیشتر در محل، حضور حیوانات را در کشتی یافت شده، تأیید کرد. کشف مقادیر قابل توجهی فضولات حیوانات که به صورت فسیل در آمده اند و از ناحیه خسارت دیده ی کشتی به بیرون رانده شده اند ، فرضیه ی ما را بیشتر به واقعیت نزدیک کرد. علاقمندان به کاوش در مورد کشتی نوح بارها سعی کرده اند به درون کشتی فسیل شده راه یابند ولی همیشه با توده‌های عظیم سنگ و خاک نیمه ویران مواجه شده اند. در آخرین تلاشها، کاوشگران سعی کردند لایه‌های گل و لای خشک شده ی اطراف کشتی را در هم بشکنند و از میان بردارند تا شاید راهی برای ورود به اتاقکهای زیرین کشتی پیدا کنند، اما خیلی موفق نبودند. در سال ۱۹۹۱، «گرگ برور» باستان شناس، بخشی از شاخ فسیل شده ی جانوری را کشف کرد که از قسمت تخریب شده ی کشتی که فضولات حیوانی بیرون ریخته بودند، به بیرون افتاده بود. به تشخیص محققان، این شاخ که مربوط به یک پستاندار بوده است، مقارن با شاخ اندازی سالانه جانور به هنگام خروج از کشتی در آنجا رها شده است.

کشتی نوح: اسکلت فلزی، بدنه چوبی
آزمایشات دانشمندان وجود قطعات آهن را در فواصل منظم و معین در ساختار کشتی تأیید کرده است. باستان شناسان با کشف رگه‌ها و تیرهای باریک آهنی، الگویی ترسیم کرده اند که حاصل کار به صورت نوارهای زرد و صورتی بر روی کشتی علامتگذاری شد. آنها همچنین گره‌ها و اتصالات آهنی محکم و برجسته ای را یافته اند که در ۵۴۰۰ نقطه کشتی بکار رفته اند.تصویر برداری‌های راداری نشان داده که در محل تصادم کشتی با صخره به هنگام فرود آمدن یا به عبارت دیگر به گل نشستن، نوارهای آهنی یا تیرهای فلزی کج شده اند. آنها می‌گویند که استفاده ی وسیع و همه جانبه از فلزات در ساخت کشتی خارج از حد تصور ماست.
و اصنع الفلک باعیننا و وحینا (سوره هود، آیه۳۷)و کشتی را بساز زیر نظر ما و مطابق وحی ما.
به نظر می‌رسد که تکنولوژی پیشرفته و رشدیافته ای در آن دوران وجود داشته که به هر حال حضرت نوح (ع) توانسته از آن بهره‌مند شود. تکنولوژی و تمدنی که ذهن ما را از تمرکز بر روی بناها و اماکن منحصر به فرد در نقاط مختلف دنیا به این نقطه از جهان معطوف می‌کند. اکتشافات زمانی جالبتر شد که باستان شناسان توانستند طرح مشبکی حاصل از تقاطع تیرهای فلزی افقی و عمودی بکار رفته در بدنه کشتی بدست بیاورند. تصاویری که نشان می‌دهند ۷۲ تیر فلزی اصلی در هر طرف کشتی به کاررفته است. به نظر می‌رسد که برای هر چیزی طرح و الگویی وجود داشته است. وجود اتاقها و فضاهای کوچک و بزرگ در طبقات مختلف، نظریه ی وجود طرح مهندسی پیشرفته را تأیید می‌کند. در طول تحقیقات، بررسیهایی در مورد تعیین طول، عرض و قطر کشتی انجام گرفته است که متخصصان را قادر ساخته تا از جزیئیات کف کشتی، ساختمان و الگوی اولیه و مواد تشکیل دهنده آن اطلاعاتی بدست آورند. دستیابی به چنین کشفیاتی مبهوت کننده بود، چرا که در بسیاری از مواقع، درک واقعیت کشف شده از حد تصور خارج بود.
کشف یک لایه ی غلافی و کپسولی شکل در داخل کشتی از آن جمله بود که در واقع کشتی را به دو لایه یا پوسته اصلی مجهز می‌کرد. این آزمایشات، وجود دیوارهای داخلی کشتی، حفره‌ها، اتاقها و دهلیزها و همچنین وجود دو مخزن بزرگ استوانه ای را تأیید کرد. در این آزمایشها که به «اسکن‌های راداری» معروفند، معلوم شد که دو مخزن استوانه ای بزرگ که هر کدام چهار متر و ۲۰ سانتی متر بلندی و هفت متر و بیست سانتی متر عرض داشته اند و به دور هر یک از آنها کمربندی فلزی نصب شده بود، در نزدیکی تنها در ورودی کشتی وجود داشته اند. در یکی از آزمایشات رادار اسکن که به درخواست استاندار استان آگری ترکیه انجام شد، معلوم شد که جنس بدنه ی کشتی از سه لایه چوب به هم چسبیده تشکیل شده است. این سه لایه با مواد محکم چسبنده، بهم چسبیده بودند. در سال ۱۹۹۱، یک عدد میخ پرچ فسیل شده با حضور ۲۶ نفر محقق در بقایای کشتی کشف شد. تجزیه و تحلیل ترکیبات این میخ وجود آلیاژهای آلومینیوم، تیتانیوم و برخی از دیگر فلزات را تأیید کرد. این در حالی است که گمان می‌رفت در زمان حضرت نوح، آهن و آلومینیوم هنوز به مرحله ی کشف و استخراج نرسیده باشند. آیا ما نیازمند بازنگری در تاریخ استفاده و استخراج بشر از فلزات هستیم؟
لنگرهای کشتی هم کشف شدند!
بر بلندیهای تپه‌های اطراف محل کشتی، باستان شناسان چند جسم بزرگ حجیم سنگی یافتند که در بالای هر کدام سوراخی بزرگ تعبیه شده بود. اینها در واقع ابزاری بودند که به علت وزن زیاد به جای وزنه یا لنگر به هنگام پهلو گرفتن کشتی به آب پرتاب می‌شدند. چگونه و با چه نیرویی؟ دقیقاً نمی‌دانیم.
کتیبه ای که ادعای دانشمندان را اثبات کرد.
روایت است که حضرت نوح(ع) قبل از به زمین نشستن کشتی و فروکش کردن آب، پرنده ای را که باید مانند کبوتر یا کلاغ بوده باشد به بیرون فرستاد تا مطمئن شود خشکی نزدیک است یا نه. بار اول پرنده با خستگی به کشتی بازگشت و این بدان معنی بود که خشکی در آن نزدیکیها وجود ندارد. بار دوم پرنده به کشتی باز نگشت و این آزمایش نشان داد که عمل لنگر انداختن نزدیک است. [در کتاب مقدس که گویا این روایت از آن نقل شده، آمده است حضرت نوح(ع) ابتدا یک کلاغ را می‌فرستد که از فرستادن کلاغ نتیجه ای نمی‌گیرد و بعد از آن کبوتری را می‌فرستد.] درست در دو کیلومتری شرق محلی که کشتی هم اکنون قرار دارد، دهکده ای وجود دارد که «کارگاکونماز» یا « گارگا گونماز» نامیده شده است؛ که واژه ای ترکی است به معنی « جایی که کلاغ در آن نمی نشیند». محل کنونی کشتی در دل کوههای آرارات از گذشته‌های دور، به منطقه ی هشت معروف شده و دره پایین منطقه، محله هشت نام گرفته است. چرا؟ در کتاب «کشتی گمشده نوح» آمده: نام این منطقه به «تمانین» (Temanin) معروف است که به معنی «هشت» است؛ و با واژه ی ثمانین عربی، به معنی هشتاد، نزدیک می باشد. شیخ صدوق در کتاب عیون الاخبار از امام رضا(ع) نقل کرده است که : « نوح در همان محلی که کشتی به زمین نشست قریه ای بنا کرد و نام آن را قریه «ثمانین» (هشتاد) گذاشت.» همانطور که می‌بینیم بین کلمات «ثمانین» (هشتاد) و «تمانین» (هشت) از نظر شکل و معنی شباهت زیادی وجود دارد.
در نزدیکی محل فرود کشتی در بالای تپه، لوحه ای کشف شد که ادعاهای باستان شناسان را به طرز زیبایی اثبات کرد. کتیبه ای که حداقل ۴۰۰۰ سال قدمت دارد. بر روی این تابلوی سنگ آهکی، در سمت چپ، تصویر رشته کوههایی دیده می‌شود که در کنار یک تپه و سپس یک کوه آتشفشان قرار دارد. در سمت راست، یک تصویر قایقی شکل با هشت نفر انسان کنده کاری شده است… در بالای سنگ کتیبه، دو پرنده در حال پروازند. کشف این کتیبه همگان را به شگفتی واداشت. کتاب مقدس، سرنشینان کشتی نوح را هشت نفر ذکر کرده است. در احادیث اهل بیت(ع) نیز به صراحت گفته شده که تعداد ساکنان انسانی آن کشتی، تنها هشت نفر بوده اند. « عن ابى عبد الله علیه السلام قال: آمن مع نوح من قومه ثمانیه نفر. ــ امام صادق(ع) فرمودند: ایمان آوردند همراه نوح(ع) از قومش، هشت نفر» (تفسیر نور الثقلین، ج‏۲، ص: ۳۵۷) و « عن ابى جعفر علیه السلام فی قول الله عز و جل: «وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِیلٌ» قال: کانوا ثمانیه. ـــ امام باقر(ع) در تفسیر «وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِیلٌ» فرمودند: آنها هشت نفر بودند.» (تفسیر نور الثقلین، ج‏۲، ص: ۳۵۷).

ت ـ جریان موریس بوکای چیست؟
خداوند متعال می فرماید:
« وَ جاوَزْنا بِبَنی‏ إِسْرائیلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْیاً وَ عَدْواً حَتَّى إِذا أَدْرَکَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ الَّذی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائیلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمینَ (۹۰) آلْآنَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَ کُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدینَ (۹۱) فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَهً وَ إِنَّ کَثیراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آیاتِنا لَغافِلُونَ ـــــ و بنى اسرائیل را از دریا عبور دادیم؛ و فرعون و لشکرش از سر ظلم و تجاوز، به دنبال آنها رفتند؛ هنگامى که غرقاب دامن او را گرفت، گفت: «ایمان آوردم که هیچ معبودى، جز کسى که بنى اسرائیل به او ایمان آورده‏اند، وجود ندارد؛ و من از مسلمین هستم» (۹۰) الآن؟!! در حالى که قبلاً عصیان کردى، و از مفسدان بودى! (۹۱) پس امروز، بدنت را نجات مى‏دهیم، تا نشانه ای باشی براى آیندگان؛ در حالی که بسیارى از مردم، از آیات ما غافلند » (سوره یونس)
در این آیات آمده که:
۱ـ یکی از فراعنه، که ظاهراً قدرتمندترین آنها هم بوده، در آب غرق شده و مرده است.
۲ـ خداوند جسد او را از آب نجات داده و حفظ نموده است؛ تا عبرت آیندگان شود.
۳ـ با اینکه خدا چنین نموده، ولی اکثر مردم از این ماجرا غافلند.
پس این آیات سه امر نهان از جهانیان را بیان داشته است؛ که در زمان نزول قرآن، هیچ کس از آنها خبر نداشته؛ و در هیچ تاریخی نیز این امور نوشته نشده اند. اوّل اینکه یکی از فراعنه با غرق شدن مرده، دوم اینکه بدن او هنوز باقی است؛ و سوم اینکه مردم، از این دو امر غافلند.
تا اینجا شکّ نداریم که دو مورد از این سه مورد، درست از آب در آمده اند. یکی اینکه بدن برخی از فراعنه تا به امروز باقی مانده است. چون تا حدوداً ۲۰۰ سال قبل کسی خبری از مومیایی های اهرام مصر نداشت. در تاریخ نیز چنین چیزی ثبت نشده است. دوم اینکه، مردم، حدود ۱۲۰۰ سال از این ماجرا غافل بوده اند. پس تنها می ماند یک مورد؛ و آن اینکه آیا حقیقتاً یکی از این مومیایی های کشف شده از فراعنه، در اثر غرق شدن مرده است؟
پاسخ این سوال را پروفسور موریس بوکای فرانسوی پیدا نمود.
هنگامی که فرانسوا میتران در سال ۱۹۸۱ میلادی زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت،ازمصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده ی فرعون رامسس دوم را برای برخی آزمایشها و تحقیقات از مصر به فرنسه منتقل کنند. جسد این فرعون ـ که بزرگترین فرعون مصر بوده است ـ به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستان شناس به همراه بهترین جرّاحان و کالبد شکافان فرانسه، آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند. رئیس این گروه تحقیق و ترمیم جسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه به نام پروفسور موریس بوکای بود. او بر خلاف سایرین که قصد ترمیم جسد را داشتند، در صدد کشف راز چگونگی مرگ این فرعون بود. تحقیقات پروفسور بوکای همچنان ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب نتایج نهایی ظاهر شد؛ او کشف نمود که در این جسد، مقدار قابل توجّهی نمک دریا وجود دارد. این کشف دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است؛ و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد، آن را مومیایی کرده اند. لازم به ذکر است که طبق نوشته های مصری، او در جنگ کشته است؛ امّا هیچ گونه آثار جراحت بر پیکر او دیده نمی شود؛ و در میان مومیایی ها، سالمترین آنهاست. نوشته های مصری از او به بزرگی یاد نموده و او را خدای بی همتا خوانده اند؛ ولی نگفته اند که او در جنگ با چه کسی و چگونه مرده است. لذا به نظر می رسد که تاریخ نویسان مصری سعی داشته اند نحوه ی مرگ او را مخفی نگه دارند.
امّا مسأله ی غریب و آنچه باعث تعجب بیش از حدّ پروفسور بوکای شده بود این مسأله بود که چگونه این جسد سالمتر از سایر اجساد، باقی مانده، در حالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است؛ و قاعدتاً باید تا زمان مومیایی شدن تا حدودی فاسد می شده است؛ و این فساد اوّلیّه باید در طول این مدّت چند هزار ساله، مومیایی او را از دیگر مشابه های خودش فرسوده تر می کرده است . حیرت و سر در گمی پروفسور دو چندان شد وقتی دید نتیجه ی تحقیق او کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مورد غرق شدن فرعون و نجات یافتن بدن او از آب است؛ و از خود سئوال می کرد که چگونه این امر ممکن است با توجه به اینکه این مومیایی در سال ۱۸۹۸ میلادی و تقریبا در حدود ۲۰۰ سال قبل کشف شده است،در حالی که قرآن مسلمانان حدود ۱۴۰۰ سال پیش نوشته شده است؟! چگونه ممکن است بشری چنین گزارش دقیقی از ماجرا داده باشد در حالی که نه عرب و نه هیچ انسان دیگری از مومیایی شدن فراعنه توسط مصریان قدیم آگاهی نداشته و زمان زیادی از کشف این مسأله نمی گذرد؟! پروفسور موریس بوکای تورات و انجیل را بررسی کرد امّا آنها فقط به غرق شدن او اشاره داشتند و هیچ ذکری از نجات جسد فرعون به میان نیاورده بودند. پس از اتمام تحقیق و ترمیم جسد فرعون، آن را به مصر بازگرداندند؛ ولی موریس بوکای خاطرش آرام نگرفت تا اینکه تصمیم گرفت به کشورهای اسلامی سفر کند تا از صحت خبر در مورد ذکر نجات جسد فرعون توسط قرآن اطمینان حاصل کند. یکی از مسلمانان قرآن را باز کرد و آیه ۹۲ سوره یونس را برای او تلاوت نمود. این آیه او را بسیار تحت تاثیر قرار داد و لرزه بر اندام او انداخت و با صدای بلند فریاد زد: من به اسلام داخل شدم و به این قرآن ایمان آوردم. موریس بوکای با تغییرات بسیاری در فکر و اندیشه و آیین به فرانسه بازگشت و دهها سال در مورد تطابق حقایق علمی کشف شده در عصر جدید با آیه‌های قرآن تحقیق کرد و حتّی یک مورد از آیات قرآن را نیافت که با حقایق قطعی علمی ـ نه فرضیّات ـ تناقض داشته باشد.
وی حاصل تحقیقات چندین ساله ی خود را در کتابی به نام « مقایسه ای میان: تورات، انجیل، قرآن و علم » ثبت نمود. این کتاب توسّط ذبیح الله دبیر به زبان فارسی ترجمه شده است. این کتاب با عنوان « عهدین، قرآن و علم» نیز معروف است. ترجمه ی دیگری از محمود نورمحمدی نیز برای این کتاب وجود دارد که توسّط انتشارات سایه‌گستر، در سال ۱۳۸۶ منتشر شده است. برای تهیه ی کتاب می توانید به سایت آدینه بوک « http://www.adinebook.com/gp/search.html » مراجعه نموده با جستجوی واژه ی « بوکای » در قسمت پدید آورنده به مطلوب خود برسید.

ـ شواهدی دیگر از جریان موسی و فرعون
خداوند متعال می فرماید: « وَ اتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْواً إِنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ ــــ (ای موسی! هنگامى که از دریا گذشتید) دریا را آرام و گشاده بگذار، که آنها لشکرى غرق‏شده خواهند بود!» (الدخان:۲۴).
طبق این آیات، اوّلاً واقعه در دریا رخ داده نه در رودخانه و امثال آن. ثانیاً نه تنها فرعون، بلکه لشکر او نیز در دریا غرق شده اند؛ ولی تنها جسد او نجات یافته. پس باید بتوان آثاری از این لشکر در دریاهای اطراف مصر یافت.
تا کنون تصور بسیاری از موّرخین این بود که حضرت موسی(ع) و یارانش از رود نیل عبور کرده اند. امّا خداوند متعال صحبت از دریا کرده نه رود. برخی برای توجیه کلام خداوند که اشاره به بحر کرده می گویند این استعاره است واشاره به بزرگی رود نیل دارد. امّا دانشمندی به نام رونی وایت، تحقیقات گسترده ای در این زمینه انجام داد. او فرضیّه ای بنا نهاد مبنی بر اینکه حضرت موسی از دریای سرخ عبور کرده نه از رود نیل. وی در همین راستا تصمیم گرفت عمق دریای سرخ را وجب به وجب جستجو کند تا شاید بتواند آثاری از لشکریان فرعون را بیابد. دانشمندان باستان شناس کار او را خیالپردازی و نشدنی می دانستند. او می گوید بیش از ۳۰۰۰ پرواز به منطقه انجام شد ولی اثری یافت نشد. نهایتاً آنها سراغ نقشه های ماهواره ای رفتند. در این نقشه ها نقطه ی از خلیج عقبه وجود داشت که عمق کمتری نسبت به مناطق دیگر داشت. آنها با خود فکر کردند اگر دریا شکافته شده، در همین منطقه بوده است. در نتیجه شروع به غواصی در همین منطقه نمودند. بعد از گذشت شش ماه اوّلین نشانه ظاهر شد. یکی از غواصان مرجان عجیبی در آب مشاهده کرده بود؛ مرجانی به شکل چرخ. آن مرجان در واقع چرخ ارابه ای بود که فقط افسران بلند پایه ی مصر اجازه سوار شدن برآن را داشتند. بعد از آن، سپرهای نظامی و استخوانهایی از ایشان نیز در این منطقه کشف شد. تصاویر این کشف را در اینترنت می توانید ملاحظه فرمایید.

ث ـ سخن آخر
فرموده اید: چرا این مطالب در رسانه های ممالک اسلامی گفته نمی شوند؟
۱ـ از کجا می دانید که خبر این کشفیّات در رسانه ها نیامده است؟ مگر بناست که یک کشف علمی را هر روز تکرار کنند؟ یا مگر شما هر دقیقه در جلوی تلوزیون نشسته اید؟
۲ـ جای این گونه مباحث، رسانه نیست؛ بلکه جایگاه اصلی آن کتب تخصّصی باستان شناسی و بخصوص مجلّات مربوط به این موضوع است. پس آنکه جویای این گونه مطالب است باید زحمت مراجعه به منابع مربوطه را هم به خودش بدهد. دیگران نوکر ما نیستند که به جای ما تحقیق کنند. هر کسی خودش شخصاً وظیفه دارد که دنبال هدایت برود. اگر کسانی هم تحقیق کرده حاصل تحقیقات خود را در اختیار دیگران قرار می دهند، لطف می کنند.
۳ـ بسیاری از کشورهای اسلامی، حکومتهایشان ضدّ اسلامند؛ اگر چه این حقیقت را پنهان می کنند. شاهد روشن این ادّعا را در تحوّلات اخیر مصر و تونس و بحرین و یمن و عربستان و … می توانید ملاحظه فرمایید.
۴ـ اشاره کرده اید که چرا اسم و رسم موریس بوکای در کشورهای اسلامی نیست؟ می پرسیم: آیا شما جستید و نیافتید؟ یا انتظار دارید که او را دست بسته بیاوند به خانه شما؟ کتاب او با چندین ترجمه در ایران موجود است. تنها زحمت تهیّه کردنش با شماست.
۵ـ مگر کارکنان رسانه ها چه کسانی هستند؟ آنها نیز اکثراً افرادی هستند بیگانه از مباحث دینی، که دنبال سوژه های رایج می گردند؛ و حوصله و سواد آن را ندارند که دنبال چنین سوژه های پرخرج و البته فاقد نان و آب بروند.
۶ـ امّا کتاب دکتر محمّد علی رضایی، صدها اشکال دارد که اشکالات مطرح شده از سوی شما، تنها بخشی از آن است. البته شخص حقیر به اعجاز علمی به این معنی که رایج است اعتقادی ندارم. چرا که برخی از آموری که کشفیّات علمی گفته می شوند، فرضیّات هستند نه قوانین قطعی. لذا هر آن احتمال ابطالشان وجود دارد. اندیشمندان نو اندیش، به جای این گونه تطبیقها، بحث دیگری را مطرح نموده اند با عنوان « علم تجربی دینی»؛ یعنی به جای اینکه علم سکولار را بر قرآن تطبیق کنیم، باید قرآن و احادیث را اصل قرار داده بر اساس آنها دست به فرضیّه سازی بزنیم؛ و به علوم تجربی نوینی برسیم که برآمده از پیش فرضهای وحیانی اند. این بحث بسیار عمیقی است، که در این مقال، مجال طرح آن نیست. همین اندازه گفته شود که از کنار هم چیدن آیات و روایات و تفکّر در آنها و با استفاده از متدهای پژوهشی ویژه می توان حقیقتاً به فیزیکی نوین دست یافت؛ که از متن آن، شیمی و زیست شناسی و … سایر علوم تجربی نیز قابل استخراج خواهند بود. کما اینکه علوم تجربی کنونی نیز پایه های فلسفی مخصوص خود را دارند. البته برخی قدمهای ابتدایی نیز در این زمینه برداشته شده اند. برای مثال، جوانه های طبّ قرآنی در حال روییدن است؛ ولی هنوز جای تحقیق دارد.

ـ در انتها مطلبی نیز در خصوص فرضیّه تکامل تقدیم حضور می کنیم.
۱ـ حضرت آدم و حوّا (ع) از منظر قرآن کریم و روایات ، موجودات انسان نما نبوده اند ؛ بلکه صد در صد انسان بوده اند ؛ و به هیچ وجه نیز در اثر تکامل تدریجی حاصل نشده اند. لذا نظر دین اسلام در این باره صد در صد مخالف با فرضیّه تکامل انواع داروین می باشد. امّا متأسفانه برخی مفسّرین، به خیال اینکه فرضیّه ی داروین اثبات شده، در بیان این تعارض آشکار ، احتیاط می کنند. حال آنکه فرضیّه داروین فرضیّه ای است اثبات نشده که غربی ها با صرف مخارج هنگفت سعی دارند آن را علمی جلوه دهند. چرا که فروپاشی این فرضیّه مساوی است با فروپاشی فرهنگ سکولار غرب. فرهنگ غربی روی چهار پایه ایستاده است. فرضیّه ی تکامل انواع داروین، روانشناسی فروید و جامعه شناسی امیل دورکیم و فلسفه ی پراگماتیسم. لذا غربی ها هر ساله مبالغ هنگفتی خرج می کنند تا اینها را علمی جلوه دهند؛ به نحوی که اگر کسی در دانشگاههای غرب در مورد فرضیّه تکامل تردید نماید، از دانشگاه اخراج می شود. همان گونه که بحث هلوکاست، پایه ی مشروعیّت اسرائیل می باشد؛ لذا به هیچ تاریخدان غربی اجازه ی تحقیق در این مورد را نمی دهند. متأسفانه دانشگاهیان ما نیز مقلّد غرب شده اند؛ و فرضیّات پا در هوای آنها را ترویج می کنند؛ و کمتر به خودشان اجازه ی نواندیشی را می دهند.
۲ـ طبق احادیث اهل بیت (ع) در همین کره ی زمین ، هفت موجود شبه انسان قبل از آدم (ع) زیست می کرده اند ؛ که هیچ ربطی به انسان امروزی نداشته اند. طبق احادیث ، جدّ نخست تک تک این هفت نسل نیز مستقیماً از خاک آفریده شده بوده اند ؛ و نتیجه ی روند تکاملی نبوده اند.
امام صادق (ع) فرمودند: « لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی الْأَرْضِ مُنْذُ خَلَقَهَا سَبْعَهَ عَالَمِینَ لَیْسَ هُمْ مِنْ وُلْدِ آدَمَ خَلَقَهُمْ مِنْ أَدِیمِ الْأَرْضِ فَأَسْکَنَهُمْ فِیهَا وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ مَعَ عَالَمِهِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ أَبَا الْبَشَرِ وَ خَلَقَ ذُرِّیَّتَهُ مِنْهُ وَ لَا وَ اللَّهِ مَا خَلَتِ الْجَنَّهُ مِنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِینَ مُنْذُ خَلَقَهَا وَ لَا خَلَتِ النَّارُ مِنْ أَرْوَاحِ الْکُفَّارِ وَ الْعُصَاهِ مُنْذُ خَلَقَهَا عَزَّ وَ جَلَّ لَعَلَّکُمْ تَرَوْنَ أَنَّهُ إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَهِ وَ صَیَّرَ اللَّهُ أَبْدَانَ أَهْلِ الْجَنَّهِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِی الْجَنَّهِ وَ صَیَّرَ أَبْدَانَ أَهْلِ النَّارِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِی النَّارِ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَا یُعْبَدُ فِی بِلَادِهِ وَ لَا یَخْلُقُ خَلْقاً یَعْبُدُونَهُ وَ یُوَحِّدُونَهُ بَلَى وَ اللَّهِ لَیَخْلُقَنَّ اللَّهُ خَلْقاً مِنْ غَیْرِ فُحُولَهٍ وَ لَا إِنَاثٍ یَعْبُدُونَهُ وَ یُوَحِّدُونَهُ وَ یُعَظِّمُونَهُ وَ یَخْلُقُ لَهُمْ أَرْضاً تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً تُظِلُّهُمْ أَ لَیْسَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَ فَعَیِینا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ ـــــــــ البته که خدای عزّ و جلّ از آنگاه که زمین را آفریده هفت عالمیان آفریده که از فرزندان آدم نیستند، آنان را از خاک روى زمین آفریده و در آن یکى را پس از دیگرى در جهان خود جای داده ؛ سپس خدای عز و جل آدم ابو البشر را آفرید و فرزندانش را از او آفرید. سوگند به خدا از روزى که خدا بهشت را آفریده از ارواح مؤمنان تهى نبوده ، و دوزخ از آن زمان که آفریده شده از ارواح کفّار و گنهکاران خالی نبوده است . شاید شما در نظر آرید که چون روز رستاخیز شود، و خدا بدنهاى بهشتیان را با ارواح آنها در بهشت درآورد، و بدنهاى کافران را با ارواحشان در دوزخ ، خدا تبارک و تعالى در بلادش پرستیده نشود ، و خلقى نیافریند که او را بپرستند و یگانه اش دانند، و بزرگش شمارند؟ آرى سوگند به خدا که البته خلقى آفریند بى ‏نر و ماده که او را بپرستند و یگانه شناسند و بزرگ دارند، و بیافریند برایشان زمینى در زیر پا و آسمانى بالاى سر.آیا نیست که خدا عز و جل می فرماید: «روزى که به جاى زمین زمین دیگر آید و به جاى آسمانها آسمانهاى دیگر» (آیه ۴۸ ابراهیم) و خدای عزّ و جلّ فرموده: «آیا درماندیم در آفرینش نخست بلکه آنها هر روزه در پوششى از آفرینشى تازه‏اند»( آیه۱۵ق). »( بحار الانوار ، ج ۵۴، ص ۳۱۹ و ۳۲۰ )
این حدیث شریف زمانی بیان شده که هنوز خبری از فسیلها نبوده و کسی فسیل این انسانها را کشف نکرده بوده. لذا این حدیث را می توان از معجزات علمی امام صادق (ع) محسوب نمود.
پس با توجّه به این حدیث شریف، فسیلهای انسان نماها که امروزه زیست دیرینشناسان در لایه های زمین پیدا می کنند ، و خیال کرده اند آنها اجداد تکاملی ما هستند ، در حقیقت اجداد تکاملی ما نیستند ؛ بلکه خود آنها نیز جدّ نخستی داشته اند که مستقیماً از خاک خلق شده بوده است. لذا به صرف اینکه آن موجودات شباهتی به انسان امروزی داشته اند ، دلیل نمی شود که ما تکامل یافته ی آنها باشیم. بخصوص اینکه تحقیقات دانشمندان ژنتیک در آلمان نشان داده که بین انسان نمای نئاندرتال و انسان امروزی هیچ ارتباط ژنتیکی وجود ندارد.
۳ـ حال اینجا این پرسش مطرح می شود که: بالاخره دین راست می گوید یا فرضیّه تکامل؟ چون محال است هر دوی اینها درست باشند.
برخی خیال کرده اند که فرضیّه تکامل فرضیّه ای قطعی و یقینی است ، لذا اینها به این باور رسیده اند که پس نظریّه دین اشتباه می باشد. امّا در مقابل ، فیلسوفان علم بر این باورند که اوّلاً نظریّات علوم تجربی ماهیّتاً نظریّاتی ظنّ آور می باشند و هیچگاه نمی توانند ایجاد یقین منطقی کنند. ثانیاً فرضیّه تکامل حتّی ظنّ آور هم نیست کجا رسد که یقین آور باشد. چون این فرضیّه حتّی یک فرضیّه تجربی هم نیست. بلکه فرضیّه ای غیر تجربی است که به خاطر اغراض سیاسی و فرهنگی ، سعی می شود فرضیّه ای علمی جا انداخته شود. چرا که فرهنگ امروز غرب تمام سنگینی خود را بر همین فرضیّه انداخته است. لذا فروریختن آن مساوی است با فروریختن فرهنگ فعلی غرب سکولار. پس طبیعی است که آنها سعی کنند این فرضیّه را به عنوان یک فرضیّه علمی به خورد جهانیان بدهند. در همین راستا تا کنون هزاران فیلم شبه مستند و داستانی در خصوص این فرضیّه ساخته اند و پول هنگفتی را هر ساله خرج می کنند تا این فرضیّه را سرپا نگه دارند.
بر همین مبنا دو بحث را تقدیم حضور حضرت عالی خواهیم نمود. ابتدا به میزان یقین آوری علوم تجربی خواهیم پرداخت ؛ در ادامه فرضیّه تکامل را از منظر فلسفه ی علم مورد ارزیابی قرار خواهیم داد.
ــ میزان یقین آوری علوم تجربی از نگاه فلسفه ی علم.
الف ـ نسبت علوم تجربی انسانی با ریاضیّات و علوم تجربی طبیعی.
علوم تجربی بر دو گونه اند: علوم تجربی طبیعی مثل فیزیک ، شیمی و زیست شناسی ؛ و علوم تجربی انسانی مثل اقتصاد ، جامعه شناسی و روانشناسی. امّا شاخه های ریاضیّات جزء علوم تجربی نیستند ، بلکه از علوم عقلی و برهانی بوده ، روش تحقیق آن از سنخ روشن تحقیق فلسفه ی عقلی می باشد.
باید توجّه داشت که قوانین ریاضی مبتنی بر براهین قطعی عقلی بوده ، ضروری ، ذاتی و زوال ناپذیرند و تا ابد نیز قابل نقض نمی باشند. امّا علوم تجربی مبتنی بر فرضیّه ها ی غیر برهانی هستند که اگر از طریق شواهد تجربی مورد تأیید واقع شوند ، به مقام نظریّه ی تجربی ارتقاء می یابند. امّا هیچگاه حقیقتاً به مقام قانون قطعی و زوال ناپذیر نائل نمی شوند ؛ چون هر لحظه این احتمال وجود دارد که شاهدی تجربی آن را نقض نماید. در این صورت است که نظریّه ی تجربی سست شده و جای خود را به نظریّه ی بهتر از خود می دهد.
این حکایتِ تمام شاخه های علوم تجربی است ؛ لکن باز تفاوت فاحشی است بین علوم تجربی طبیعی و علوم تجربی انسانی. در علوم طبیعی اغلب ـ نه همیشه ـ یک نظریّه به عنوان نظریّه ی برتر حاکمیّت دارد و دیگر نظریّات در بایگانی این علوم به سر می برند. البته گاهی نیز برخی از همین نظریّات بایگانی شده به ناگاه قوّت گرفته و جای نظریّه ی حاکم را می گیرند. در علوم طبیعی ، نظریّه ی حاکم ، مادامی که بیشترین تأییدات تجربی را دارد بر روی کار می ماند تا اینکه شواهد نقض کننده ی آن پیدا شوند ؛ که در این صورت نظریّه ی دیگری که بتواند آن شاهد نقض را توجیه نماید ، جای نظریّه ی قبلی را می گیرد. امّا در علوم تجربی انسانی وضع به گونه ی دیگری است و همواره چندین نظریّه در عرض هم در جامعه ی علمی حضور دارند و چه بسا برخی از این نظریّات در تضادّ با نظریّه ی دیگر نیز می باشند. مثلاً برخی از مکاتب روانشناسی وجود روح را انکار نموده تمام رفتارها و حالات انسان را ناشی از خواصّ مغز و بدن می دانند ؛ در حالی که برخی مکاتب دیگر وجود روح را قبول دارند. همچنین برخی مکاتب روانشناسی انسان را موجودی مختار می دانند ولی مکاتب دیگری هم هستند که وجود اختیار را از ریشه انکار کرده ، انسان را ماشینی زنده فرض می کنند. لذا چیزی به نام علم روانشناسی نداریم ، بلکه مکاتب گوناگون روانشناسی وجود دارند که گاه متضادّ با یکدیگر نیز می باشند. این وضع در مورد علم اقتصاد و جامعه شناسی نیز بر قرار می باشد.
پس فرمولهای علوم تجربی انسانی ، نه تنها در حدّ فرمولهای ریاضی نیستند ، بلکه حتّی به پای فرمولهای علوم تجربی طبیعی مثل فیزیک و شیمی نیز نمی رسند. در حالی که خود فرمولهای علوم تجربی طبیعی نیز یقین آور نبوده هر لحظه در معرض ابطال می باشند.
ب ـ ارزش یقین آوری علوم تجربی طبیعی از دیدگاه فلسفه علوم تجربی.
بر خلاف نظر اکثر مردم ، که علوم تجربی را علومی قطعی و تغییرناپذیر می انگارند ، از نظر فیلسوفان علم ، که کارشان ارزیابی روش تحقیق علوم می باشد ، اساساً در علوم تجربی چیزی به نام قانون قطعی و یقینی وجود ندارد ؛ و هر چه در علوم تجربی است همگی نظریّه اند و قوانین آنها صرفاً ارزش کاربردی دارند و ارزش هستی شناسانه ی آنها کمتر از آن چیزی است که معمولاً گمان می شود. البته دقّت شود که علوم حسّی غیر از علوم تجربی می باشند. علوم حسّی ، اطّلاعاتی جزئی هستند که مستقیماً از راه حواسّ به دست می آیند و هیچ گونه استدلالی در آنها وجود ندارد ، تا سخن از درستی یا نادرستی آنها باشد. بر این اساس ، اینکه کره ی ماه گرد است یا سطح آن پوشیده از گودالهایی می باشد یا اینکه فلان حیوان در فلان منطقه زندگی می کند یا اینکه نور سفید بعد از گذر از منشور ، به هفت رنگ تجزیه می شود و … ، هیچکدام جزء مسائل علوم تجربی محسوب نمی شوند ؛ بلکه همگی علوم حسّی می باشند. امّا اینکه چرا کره ی ماه گرد است؟ یا اینکه علّت پیدایش چاله های آن چیست؟ یا چرا فلان حیوان در فلان منطقه زندگی می کند و در جای دیگر یافت نمی شود؟ یا اینکه علّت تجزیه شدن نور سفید به طیف هفت رنگ چیست؟ مسائلی هستند که علوم تجربی باید به آنها پاسخ دهند ، و اینجاست که پای فرضیّه ها و مدلهای ذهنی به میان می آیند و همینجاست که استدلال مطرح می شود ؛ و همینجاست که علوم تجربی از استدلال غیر یقینی استفاده می کنند.
برای روشن شدن مقصود به اجمال ، چند مثال ذکر می شود.
مثال نخست:
اوّلین کسی که نظریّه ی اتم (ذرّه ی بنیادی و نشکن ) را مطرح ساخت دموکریتوس ، فیلسوف یونانی بود. این نظریّه در قرون اخیر دوباره مطرح شد تا بوسیله ی آن برخی مشاهدات ما در عالم فیزیک و شیمی توجیه شوند. لذا اعتراف به وجود اتم نه از راه مشاهده ی حسّی بود و نه از راه برهان عقلی وجودش اثبات شده است. فرض وجود اتم صرفاً برای این بود که می توانست برخی از سوالات ما را پاسخ دهد. بعد از مدّتی دانشمندان متوجّه شدند که فرضیّه ی اتم به تنهایی نمی تواند همه ی سوالات را جواب دهد ، لذا این نظریّه مطرح شده که شاید اتم هم اجزایی دارد. باز این مساله نیز نه حسّی است نه عقلی ؛ و فقط فرضی مفید است که در یافتن پاسخ برخی سوالات ما ، کار آیی دارد. در این زمان تامسون مدل کیک کشمشی را ارائه داد که در آن اجزائی به نام الکترون مثل کشمش هایی در کیک کشمشی پراکنده اند. این مدل بسیاری از سوالات را جواب داد ولی در برابر برخی سوالات تازه تر نارسایی اش آشکار شد. لذا مدل اتم هسته دار رادرفورد مطرح شد که آن نیز مشکلات باز هم بیشتری را حلّ نمود ؛ ولی باز ناتوانی اش در حلّ مسائل نوظهور روشن شد. لاجرم مدل سیّاره ای بور پیشنهاد شد که سالها از پس سوالات بر آمد ولی بالاخره آن نیز در برابر سوالات جدیدتر به زانو در آمد ؛ و مدل کوانتومی شرودینگر جای آن را گرفت که امروزه بر اذهان اساتید و دانشجویان فیزیک حکومت می کند. امّا این آخر ماجرا نیست. چون بر خلاف دانشجویان و اساتید مقلّدی که به غلط خود را مجتهد فیزیک می پندارند ، دانشمندان محقّق ، این مدل را هم به چالش کشیده اند. امروزه حتّی خود اتم زیر سوال است کجا رسد اجزاء آن. امروز نظریّه نوظهور ابَرریسمان است که با مکانیک کوانتوم دست و پنجه نرم می کند.
حاصل مطلب این که امروزه اگر ما وجود اتم ، الکترون ، پروتون ، پوزیترون ، نوترون ، فتون و امثال آنها را می پذیریم صرفاً از این جهت است که کارکرد داشته تجارب و مشاهدات ما را توجیه می کنند. و کارکرد داشتن یک نظریّه منطقاً دلیل بر درستی آن نیست. در همین روندی که گفته شد ملاحظه فرمودید که مدلهای گوناگون اتم هر کدام کارکردهایی داشتند. پس آیا همه ی آنها درستند. روشن است که همه درست نیستند. اساساً کار علوم تجربی همین است که دنبال مدلهایی با کارکردهای هر چه بیشتر است. و هر گاه مدلی قویتر ارائه شد مدل قبلی بازنشسته می شود.
مثال دوم:
شاهد دیگر در علم نجوم است. هیئت زمین مرکزی بطلمیوس که نتیجه ی سالها رصد ستارگان و محاسبات ریاضی بود ، سالیان درازی درست می نمود ، تا آنجا که با این نظریّه حرکت تمام سیّارات قابل توجیه بود و بر اساس آن می شد خسوف و کسوف را به دقّت پیش بینی نمود. لذا عدّه ی به خاطر کارکرد داشتن آن و پیش بینیهای درستش گمان می کردند که این نظریّه کاملاً درست است ، تا اینکه ابوسعید سجزی در قرن چهارم هجری در درستی این نظریّه تردید ایجاد نمود و گفت خورشید مرکز عالم است و زمین به گرد خورشید می گردد . ابوریحان بیرونی این نظریّه را از ابوسعید سجزی در کتاب خود نقل نموده و گفته است من نیز شک دارم که آیا خورشید مرکز عالم است یا زمین ؛ ولی درستی هیچکدام قابل اثبات نیست چون محاسبات نجومی طبق هر دو نظریّه به یک جواب منتهی می شوند. امّا کپرنیک بعد از حدود چهار صد سال از او ، باز نظریّه ی وی را مطرح ساخت ؛ گالیله آن را تئوریزه نمود و شواهدی تجربی بر درستی آن ارائه نمود. کپلر مدارهای دایره ای سیّارات را بیضوی کرد و نیوتن با قانون جاذبه اش این هیئت را محکم ساخت ؛ چنان که بعضی ادّعا کردند فیزیک به آخر خود رسیده است . و در حالی که این نگرش به عالم هستی ، حقیقتی و قطعی تلقّی می شد و بر اساس آن صدها مساله ی بشر حلّ می شد ، و به راحتی می شد با این نظریّه بر روی کره ی ماه فرود آمد ، ناگهان آلبرت اینشتین با نظریّه ی نسبیّت عامّ و ادوین هابل با نظریّه ی انبساط عالم از راه رسیدند و بساط هیئت نیوتنی را در هم فرو ریختند ، و تبیینی متفاوت از عالم و گرانش ارائه دادند. نظریّه ی نسبیّت و انبساط جهان نیز تنها نظریّه ی مطرح در جهان امروز نیست بلکه اینها نیز رقیبهایی در عالم علم دارند که ممکن است روزی جای اینها را بگیرند. پس چگونه می توان این نظریّات را قطعی دانست. خود دانشمندان طراز اوّل علوم تجربی ــ برخلاف رده های پایین و مقلّد این علوم ــ هیچگاه به علوم تجربی به عنوان علم قطعی نظر نمی کنند و الّا در پی کشف جدید نمی بودند. این افراد کم اطلاع از ماهیّت علوم تجربی هستند که این علوم را یقینی می انگارند. مفاهیمی چون الکترون ، پرتون ، نوترون ، کوارک ، پوزیترون ، انحنای فضا ، نیرو ، فتون و … همگی فرضیّه هایی هستند برای توجیه مشاهدات حسّی انسان ، که خودشان هیچگاه محسوس نیستند. لذا امروزه در نظریّه ی ابر ریسمان ، تمام این امور به چالش کشیده شده اند. اگر کسی با تاریخ علوم تجربی ، بخصوص فیزیک نظری ، آشنا باشد آنگاه متوجّه می شود که این مفاهیم چگونه زاده شده اند.
در اینجا ذکر چند اعتراف از فیزیکدانان بزرگ نیز خالی از فایده نیست.
هایزنبرگ: « فرمولهای ریاضی جدید دیگر خود طبیعت را توصیف نمی کنند ، بلکه بیانگر دانش ما از طبیعت هستند. ما مجبور شده ایم که توصیف طبیعت را که قرنها هدف واضح علوم دقیقه به حساب می آمد کنار بگذاریم. تنها چیزی که فعلاً می توانیم بگوییم این است که در حوزه ی فیزیک اتمی جدید ، این وضعیّت را قبول کرده ایم ؛ زیرا آن به حدّ کافی تجارب ما را توضیح می دهد. » (دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، ص۳۴)
کمبل: « حوزه ی کار فیزیک مطالعه ی یک جهان خارجی نیست ؛ بلکه مطالعه ی بخشی از جهان داخلی تجارب است. و دلیلی وجود ندارد که ساختارهایی نظیر … که ما وارد می کنیم تناظری با واقعیّت خارجی داشته باشند.» (همان)
هایزنبرگ: « هستی شناسی ماتریالیسم مبنی بر این توهّم است که … واقعیّت مستقیم دنیای اطراف ما را می توان به حوزه ی اتمی تعمیم داد. امّا این تعمیم غیر ممکن است. اتمها شیء نیستند. » (همان ، ص ۴۲)
آلبرت اینشتین گفته است: « این فرض که موج و ذرّه ، تنها اشکال ممکن مادّه هستند اختیاری است و چیزی تضمین نمی کند که در آینده صورتهای دیگر مادّه کشف نشوند. حدّ اکثر می توان گفت که تا این زمان نتوانسته ایم به بیش از این دست یابیم.» (تحلیلی از دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، نوشته دکتر مهدی گلشنی ، ص۷۳)
آلبرت اینشتین حتّی در مواردی به زبان علوم تجربی نیز انتقاد نموده ، و زبان ریاضی را برای بیان علوم طبیعی ، زبانی ناکارآمد دانسته و گفته است: « احکام ریاضی تا حدی که مربوط به حقیقت است ، محقّق نیستند ؛ و تا حدّی که محقّق اند ، با حقیقت سر و کار ندارند. به نظر من وضوح کامل تنها در آن قسمت از ریاضیّات است که مبتنی بر روش اصل موضوعی می باشد. » (مقالات علمی اینشتین ، ترجمه محمود مصاحب ، ص۳۸ ، ۳۹)
آلبرت اینشتین در مقایسه ی ریاضیّات و علوم تجربی نیز گفته است: « جهان علم برای ریاضیّات ارزشی خاصّ قائل بوده و آن را بالاتر از سایر رشته های دانش تلقّی کرده است. یکی از علل و موجبات این امر آن است که در ریاضیّات صحبت از احکامی است مسلّم و قطعی و محقّق ، حال آنکه در مورد رشته های دیگر علوم ، اینطور نبوده و احکام آنها کما بیش قابل بحث و انتقاد است ؛ و چه بسا آنچه امروز مورد تأیید و توجّه است فردا با کشف واقعیّتهایی تازه بی اعتبار می گردد و جای خود را به نظریّه هایی نوین می سپارد. » (مقالات علمی اینشتین ، ترجمه محمود مصاحب ، ص۳۷)
باز آلبرت انیشتین در نقد مکانیک کوانتوم گفته است: « من فکر نمی کنم که چنین نظریه ای ماندنی باشد. من نمی توانم قبول کنم که خداوند با جهان تاس می اندازد.»
نیلس بور ، نظریّه پرداز یکی از مدلهای اتم ، گفته: « این اشتباه است که فکر کنیم وظیفه ی فیزیک کشف ماهیّت طبیعت است. فیزیک مربوط است به آنچه که ما می توانیم درباره ی طبیعت بگوییم. »(تحلیلی از دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، نوشته دکتر مهدی گلشنی ، ص۸۱)
برتراند راسل ، ریاضی دان مشهور ، حتّی پا فراتر نهاده در یقین آوری ریاضیّات نیز تردید نموده است. وی گفته : « ریاضیات موضوعی است که در آن نه می دانیم از چه سخن می گوییم و نه می دانیم آنچه که می گوییم درست است. » ( کتاب فیزیک از آغاز تا امروز ، فصل ۱۸ : آزاد اندیشی در ریاضیات)
البته این نظر راسل ، ناظر به مفاهیم ریاضی است ، نه روش آن که برهان است ؛ بخصوص مفاهیم نوظهوری مثل اعداد موهومی یا مختلط یا ابعاد اعشاری یا ابعاد بالای سه بُعد و … .
گذشته از اعترافات دانشمندان بزرگ علوم طبیعی ، تاریخ علوم تجربی نیز گواه صادقی است که نشان می دهد نظریّات علوم تجربی دائماً در حال تحوّل و ابطال می باشند. مثلاً روزگاری قانون جاذبه ی نیوتن جزء یقینیّات فیزیک شمرده می شود و حتّی کسی گمان نمی کرد که روزی ابطال گردد ولی ملاحظه فرمودید که نظریّه ی نسبیّت عامّ اینشتین ، نظریّه ی نیوتن را از اساس باطل و طرحی دیگر در انداخت. باز قانون ترکیب سرعتها در فیزیک نیوتنی از قطعیّات فیزیک شمرده می شد و تمام شواهد تجربی نیز آن را تأیید می کردند ، ولی نسبیّت خاصّ اینشتین ، نشان داد که این قانون نادرست بوده ولی نادرستی آن در سرعتهای معمولی روشن نمی شود. خود نسبیّت عامّ و خاصّ نیز هم اکنون در معرض نقد جدّی دانشمندان قرار دارند و ایرادات فراوانی بر آنها وارد نموده اند ؛ ولی هنوز نظریّه ای جای آن را نگرفته است. فیزیکدانها حتّی نام نظریّه جایگزین را هم تعیین نموده ، نظریّه وحدت نامیده اند ؛ چرا که قرار است آن نظریّه فرضی نسبیّت و مکانیک کوانتوم را با هم متّحد نماید و نارسایی هر دو را برطرف سازد.
همچنین وضع موجود برخی علوم تجربی مثل روانشناسی و جامعه شناسی ، خود گواه است که این روش ، یقین آور نیست. در عصر کنونی دهها مکتب روانشناسی و جامعه شناسی وجود دارند که برخی از آنها در تضادّ کامل با یکدیگر قرار دارند. همه ی این مکاتب ، از روش علوم تجربی استفاده می کنند ؛ حال اگر این روش یقین آور است ، پس همه ی این مکاتب باید درست باشند. امّا چگونه ممکن است این مکاتب متضادّ همه باهم درست باشند؟!!
ــ فرضیّه تکامل ، علم یا توهّم؟!
ــ خلاصه ی فرضیه تکامل انواع.
فرضیه تکامل انواع داروین ، مدعی است که همه موجودات زنده در یک روند تکاملی از موجودات قبل از خود منشعب شده اند. مثلا مدعی است که جدّ انسان و میمونی به نام شامپانزه ، یک نوع حیوان شبه انسان یا شبه میمون بوده که در دو شرایط متفاوت به دو صورت انسان و میمون ، تکامل یافته است. در این فرضیه، اصلی وجود دارد به نام اصل انتخاب اصلح ؛ که می گوید : موجود زنده ای در طبیعت بقا خواهد داشت که نسبت به دیگر رقبای خود در زندگی ، سازگاری بهتری با محیط داشته باشد ؛ یعنی در تنازع برای بقا آن موجود زنده ای که سازگاری بیشتری با شرائط محیطی دارد باقی می ماند و بقیه ی موجودات از بین می روند ؛ مثلا گروهی از موجودات که از برگ درختان تغذیه می کردند وقتی با خشک سالی مواجه شدند بر سر تصاحب غذا با هم به رقابت پرداختند و در این میان آنهایی که گردنشان کمی بلندتر از دیگران بود به خاطر دسترسی آنها به غذای بیشتر ،باقی ماندند و نسل آنها در زمین گسترش یافت. باز در خشک سالی های بعدی از بین همین گروه گردن دراز آنها که باز گردنشان درازتر از بقیه بود باقی ماندند ؛ و به همین ترتیب در عرض میلیونها سال و هزاران خشک سالی ، نسلی گردن دراز به نام زرّافه پدید آمد .بر اساس اصل انتخاب اصلح ، ادعای فرضیه تکامل انواع این است که موجودات زنده ی کاملتر در طی سالیان دراز ، از موجودات زنده ی پست تر و ناقص تر به وجود می آیند. لذا هر چه در زمان به عقب برگردیم با موجودات زنده ی ساده تر و ابتدایی تری مواجه خواهیم شد ؛ و قاعدتاً اوّلین موجودات زنده ، موجوداتی تک سلولی خواهند بود . پس طبق این فرضیه، موجودات زنده از تک سلولی شروع شده و در اثر تکامل ، رفته رفته پیشرفته تر و کاملتر شده اند؛ تا در آخرین مرحله ی این سلسله، انسان به وجود آمده است.

ــ ارزش علمی فرضیه تکامل از دیدگاه فلسفه علم .

دانشمندان فلسفه ی علم ، که ارزش نظریّات علمی را بررسی می کنند ، معتقدند که فرضیه تکاملِ انواع داروین ، به طور کلّی فاقد خصوصیّات یک فرضیّه ی علمی ـ تجربی است. چون از نظر فلسفه ی علم ، یک فرضیه ی علمی ـ تجربی ، باید دارای سه ویژگی زیر باشد:
۱ـ ویژگی آزمایش پذیری
۲ـ ویژگی پیش بینی کنندگی
۳ـ ویژگی ابطال پذیری .
خاصیت آزمایش پذیری یعنی اینکه باید بتوان با ترتیب دادن آزمایش و تکرار آن آزمایش به دفعات متعدد ، ‌صحّت فرضیّه را تأیید کرد ؛ مثلا می توان آب را بارها و بارها جوشاند و درجه جوش آن را اندازه گرفت ، و ملاحظه نمود که آیا آب خالص همیشه در صد درجه به جوش می آید یا نه؟ در حالی که ادعای فرضیه ی تکامل انواع داروین ، که می گوید موجودات زنده از همدیگر منشعب می شوند، قابل آزمایش نیست ؛ و ما هیچ گاه نمی توانیم پدیده ی تکامل را در طبیعت یا در آزمایشگاه با حواسّمان ـ چه بدون وسائل و چه با وسائل ـ مشاهده کنیم. آنچه در دست دانشمندان دیرینه شناس است تنها یک سری فسیل است ؛ که آن هم یقینا فسیل تمام موجودات گذشته نیست. چون اوّلا هر استخوانی تبدیل به فسیل نشده است ؛ چرا که تبدیل استخوان به فسیل در شرایط خاصّی رخ می دهد. ثانیا دانشمندان نمی توانند تمام زمین را برای یافتن فسیلها کاوش کنند.
در فرضیه تکامل داروین ، از تشابه فسیلها به این نتیجه می رسند که صاحبان این فسیلها ، تکامل یافته از یکدیگرند. در حالی که این کافی برای اثبات یک فرضیه نیست؛ و در واقع نوعی فرضیه سازی علمی تخیلی است. آنچه برای ما یقینی است این است که در گذشته موجوداتی زندگی می کرده اند ؛ و برخی از آنها شبیه هم بوده اند ؛ ولی ما از هیچ راه علمی و تجربی نمی توانیم به دست آوریم که حتما بعضی از این موجودات مشابه ، از بعض دیگر مشتق شده اند. چون ما تنها خود فسیلها و تشابه آنها را می بینیم نه تبدیل شدن آنها به همدیگر را ؛ و لازمه ی تشابه بین دو موجود ؛ ارتباط آنها باهم نیست. اگر لازمه ی تشابه دو موجود زنده ، ارتباط تکاملی آنها با همدیگر بود ، در آن صورت می توانستیم با یقین حکم کنیم که هر دو انسان شبیه به هم ، فرزندان دوقلوی یک پدر و مادرند. امّا روشن است که چنین حکمی عقلانی نیست. آیا با دیدن دو انسان بسیار شبیه به هم می توان به طور قطع و یقین گفت که آن دو ، فرزندان دوقلوی یک پدر و مادرند؟ بلی از نظر روانشناختی ما یقین می کنیم که این دو نفر فرزندان دوقلو ی یک پدر و مادرند ؛ ولی از نظر منطقی چنین یقینی حاصل نمی شود. چون دو نفر که شباهت بسیار زیادی به هم دارند ، ممکن است در عالم واقع ، هیچ رابطه ی فامیلی باهم نداشته باشند. لذا از شباهت فسیلها تنها می توان حدس زد که این موجودات از همدیگر مشتق شده اند ؛ و علم به دنبال یقین منطقی است نه حدس و گمان که یقین روانشناختی است.
برخی افراد کم دقّت در مقابل این سخن فیلسوفان علم جبهه گیری کرده و گفته اند: فرضیّه تکامل آزمایش پذیر است. مگر نمی بینید که فسیل شناسها فسیل موجودات مشابه را با روش علمی پیدا کرده اند؟
به اینها باید گفت: ادّعای فرضیّه تکامل ، وجود موجوداتی در گذشته یا وجود شباهت بین آنها نیست ، تا یافته شدن این موجودات شبیه به هم ادّعای آنها را اثبات کند. ادّعای فرضیّه تکامل این است که موجودات پستتر به مرور زمان تبدیل به موجودات کاملتر می شوند. پس باید این تبدیل را با آزمایش ثابت کنند. چون صرف شباهت ، تبدیل را ثابت نمی کند. از کجا معلوم ؛ شاید موجودات به صورت دفعی به وجود آمده اند ، ولی به وجود آورنده ی آن موجودات ، آنها را شبیه به هم آفریده است.
خصوصیّت دوم یک فرضیه ی تجربی ، خاصیّت پیش بینی کنندگی آن است ؛ یعنی یک فرضیه ی علمی باید بتواند با فرمولهای خود و با در دست داشتن پارامترهای موجود در زمان حال ،اتفاقات بعدی را پیش بینی کند. مثلا بر اساس قانون جاذبه عمومی نیوتن ، می توان از مطالعه ی وضع فعلی خورشید و زمین و ماه ، پیش بینی کرد که در چه روزی و چه ساعتی و چه دقیقه و ثانیه ای کسوف رخ خواهد داد . ولی با فرضیه ی تکامل داروین نمی توان پیش بینی کرد که مثلا صدمیلیون سال بعد موجودات زنده ی فعلی به چه صورتی درخواهند آمد. مثلا این فرضیه نمی تواند به طور قطع پیش بینی کند که آیا گردن زرّافه در صد میلیون سال دیگر باز درازتر خواهد شد یا نه ؟ اگر فرضیه ی تکامل انواع ، یک قانون علمی بود باید با بررسی وضع فعلی موجودات زنده می توانست آینده ی آنها را پیش بینی کند ؛ همانطور که نظریه جاذبه عمومی نیوتن با بررسی وضع فعلی سیارات می تواند موقعیّت آنها را در زمان آینده پیش بینی نماید.
خاصیت سوم یک فرضیه ی علمی ، خاصیت ابطال پذیری است ؛ یعنی یک فرضیه ی علمی باید بگوید که در چه شریطی ابطال می شود. مثلا نظریه ی جاذبه عمومی نیوتن می گوید که اگر ماده ای پیدا شود که جذب مواد دیگر نشود و عدم جذب آن نیز ناشی از یک نیروی مزاحم نباشد در آن صورت قانون جاذبه عمومی از عمومیت افتاده و نقض می شود. یا نظریه نسبیّت خاصّ اینشتین مدّعی است که اگر ذره ای مادّی یافت شود که سرعت آن بالاتر از سرعت نور باشد در آن صورت ، نظریه نسبیّت خاصّ باطل می شود. یعنی از خصوصیّات نظریه ی علمی یکی هم این است که بتواند موارد نقض خود را بیان کند. اگر نظریّه ای چنین نباشد آن نظریه توتولوژیک خواهد بود ؛ و فرضیه تکامل انواع داروین ، یک فرضیه توتولوژیک است ؛ یعنی با هر فرضی سازگار است ؛ و نمی گوید که در چه شرایطی ابطال می شود . مثلا زرّافه الآن گردن دراز است ؛ فرضیه تکامل مدّعی است که شرایط ویژه ای باعث گردن دراز شدن زرّافه شده است. اگر گردن زرّافه کوتاه بود باز فرضیه تکامل می گفت که شرایط ویژه ای باعث کوتاهی گردن آن شده است. لذا این فرضیه نمی گوید که چرا موجودات ، چنین هستند که می بینیم ؛ بلکه می گوید چون موجودات چنین هستند پس در گذشته چنان بوده اند ؛ آن هم با حدس و گمان مبتنی بر یافته های فسیل شناسان ، نه بر اساس مشاهده ی واقعی و تجربه.
البته از خود داروین منقول است که نقطه ی ابطال فرضیّه خود را بیان داشته است. وی گفته: اگر موجودی زنده یافت شود که پیچیدگی ساختار آن از طریق انتخاب اصلح قابل توجیه نباشد آن موقع فرضیّه تکامل انواع مردود خواهد بود.
بر همین اساس عدّه ای از دانشمندان به دعوت دانشمندی به نام پروفسور مایکل بهه در منطقه ای به نام پهارادونز گرد آمدند تا ببینند آیا می توانند چنین موجودی بیابند یا نه؟
وی طیّ تحقیقاتی به نوعی باکتری برخورد نمود که با چرخاندن تاژک انتهایی خود حرکت می کند. او از خود پرسید که آیا این ماشین چرخنده امکان پیدایش تکاملی را دارد یا نه؟ او این موتور باکتری را دقیقاً مورد بررسی قرار داد و به این نتیجه رسید که این موتور از راه تکامل محال است نمودار شود. دانشمندانی هم که با وی همفکری نموده بودند همین نظر را تأیید کردند. آنگاه وی تحقیقات خود و همکارانش را در کتابی به نام جعبه ی سیاه داروین منتشر ساخت. امّا انتشار این کتاب باعث شد که موقعیّت شغلی او نیز به خطر بیفتد. چون این فرضیّه در کشورهای غربی صرفاً یک فرضیّه علمی نیست بلکه نوعی جهان بینی مکتبی است که فلسفه های سیاسی غرب بر آن مبتنی گشته اند. لذا نظام حاکم بر غرب ، ویرانی این نظریّه را ویرانی خود می داند. آنها قاعده ی انتخاب اصلح داروین را حتّی به نظام سیاسی و اقتصادی خود نیز سرایت داده و می گویند: کشوری حقّ بقا دارد که از حیث سیاسی و نظامی و اقتصادی قویتر باشد. لذا شعارشان این است: « حقّ با کسی است که تواناتر است ».
بر اساس کتاب جعبه سیاه داروین (Darwins Black Box) فیلمی مستند با عنوان « کشف راز حیات » نیز تهیّه شده. این فیلم مستند ، که توسّط موسسه آموزشی امام خمینی(ره) به فارسی دوبله گردیده ، بیانگر نظرات دانشمندانی است که فرضیّه تکامل داروین را به چالشی سخت و علمی کشیده اند.
بنابر این فرضیه تکامل انواع ، هنوز قطعیت علمی که سهل است ،به حدّ یک نظریه علمی ـ تجربی هم نرسیده است. لذا این فرضیه در بین دانشمندان غربی هم منتقدین زیادی دارد؛ لکن فرهنگ و سیاست سکولار غربی بر آن است که این فرضیه را به عنوان یک نظریه علمی به خورد بشریت دهد. چرا که این فرضیه می تواند پایه ی مناسبی برای چنان فرهنگ و سیاستی باشد ؛ چون بنا به اصل انتخاب اصلح که در این فرضیه وجود دارد ؛پیام آن در نظام سیاسی این است که : « حق با قویتر است ؛ و بقا با آن کسی است که قویتر باشد» یعنی هر که اقتصاد قویتری دارد باقی می ماند ؛ هر که بمب اتمی دارد باقی می ماند و …. که اینها همان شعار کشورهای غربی است. در حالی که دیدیم شوروی سابق همه ی اینها را داشت ولی سرنگون شد ؛ امّا کشورهای بسیار ضعیفتر از آن باقی ماندند. همچنین این فرضیّه در حقیقت مدرک علمی اومانیسم می باشد که ریشه ی مکتبهای فرهنگی ، اجتماعی و روانشناسی غربی است. انسان در این مکاتب ، انسانی است بریده از خدا و بریده از قداست و بریده از ملکوت ؛ و فرضیّه تکامل بهترین وسیله است برای ترسیم چنین انسانی. لذا غربی ها در حقیقت با این فرضیّه می خواهند اباء و اجداد مکاتب خودشان را اثبات نمایند.
ــ اشکالات نقضی فرضیه تکامل داروین:
۱- گفته شد که مدعای فرضیه تکامل در مورد موجودات بزرگ و پرسلولی مثل حشرات و پرندگان و… قابل آزمایش نیست ؛ چرا که اوّلاً به ادعای این فرضیه ، این روند ، میلیونها سال طول کشیده است ؛ و ثانیا میلیونها عامل بر آن تاثیر داشته اند که عملاً نمی توان همه را مشخص نمود . اما ادعای این فرضیه در دو مورد قابل آزمایش است ؛ ۱) در مورد چگونگی تبدیل مواد شیمیایی ــ مثلا اسیدهای آمینه ــ به موجودات زنده. ۲) در مورد چگونگی تبدیل تک سلولی ها به موجودات پر سلولی .
ما در جهان امروز هم مواد شیمیایی تشکیل دهنده ی موجودات زنده را در اختیار داریم ، هم تک سلولی ها را . همچنین می دانیم که شرایط تبدیل این ترکیبات شیمیایی به تک سلولی ها و شرایط تبدیل تک سلولی ها به پر سلولی ها محدود و قابل مشابه سازی در آزمایشگاهند. بنابراین ، اگر فرضیه ی تکامل داروین درست است ، پس باید بتوان در این دو مورد آن را در آزمایشگاه به اثبات رساند ؛ در حالی که هیچ دانشمندی تا به حال نتوانسته است یک تک سلولی کامل را از ترکیبات شیمیایی بدست آورد ؛ یا نشان دهد که از ترکیب طبیعی چند تک سلولی یک چند سلولی درست می شود. البته دقّت شود که برخی توانسته اند با ترکیب تک سلولی ها ، تک سلولی جدیدی به وجود آورند ؛ لکن اینها با مهندسی ژنتیک است و هزاران فرسخ فاصله دارد با آنچه گفته شد.
۲- هم اکنون موجودات زنده ای در روی زمین زندگی می کنند که در زمان دایناسورها و بلکه قبل از آنها نیز به همین شکل کنونی وجود داشته اند ؛ و فسیلهای آنها که از زمان دایناسور ها به دست آمده است ، نشان می دهد که در طی این میلیونها سال هیچ تغییری نکرده اند. از جمله ی این موجودات می توان اشاره نمود به : ماهی خاویاری ، خرچنگ نعل اسبی ، نوعی از سرپایان به نام ناتیلوس ، پلاتیپوس ، اوپاسوم ، کروکودیل ، تواتارا ، اوکاپی ، لامپری ، کوالاکانت ، گینگو ، قلاب ماهی خون آشام ، کوسه ی مزی و … .
فرضیه تکامل از توجیه این امر که چرا این موجودات در طی میلیونها سال تغییر نکرده اند عاجز است ؛ در حالی که در این مدت شرائط زندگی این موجودات تغییرات بسیاری کرده است. برخی از این موجودات حتّی قبل از دایانوسورها نیز بر پهنه ی زمین بوده اند ولی استخوانهای امروزی آنها عین فسلیهای اجداد خودشان است.
۳- فرضیه تکامل انواع، مدعی است که بنا به اصل تنازع بقا یا انتخاب اصلح ، همواره آن موجودی به حیات خود ادامه خواهد داد که از دیگر رقبای خود در حیات قویتر و با طبیعت سازگارتر است . یافته های فسیل شناسان ، نشان داده است که قبل از نسل انسان و میمون (شامپانزه) نسلی می زیسته است که از نظر مغزی کاملتر از میمون ولی ناقصتر از انسان بوده است ؛ فرضیه تکامل مدعی است که برخی از این موجودات در شرایط خاصی تبدیل به میمون شده اند و برخی دیگر در شرایط خاص دیگری تبدیل به انسان شده اند؛ حال سوال این است که چرا این موجود انسان نما ، مغز متکامل خود را از دست داده و تبدیل به میمون شده است ؛ چگونه است که این موجود با آن مغز کاملتر از مغز میمون ،نتوانسته است به حیات خود ادامه دهد ولی میمونی که ناقصتر از او بوده توانسته است به حیات خود ادامه دهد. طبق اصل انتخاب اصلح همواره عامل مثبت می ماند و عامل منفی از بین می رود . آیا باهوش بودن برای حفظ حیات عامل منفی بود ؟ شکی نیست که هوش ، قویترین عامل بقا است .بنابر این ، اصل تنازع بقا یا اصل انتخاب اصلح نمی تواند اصلی کلّی باشد.مشابه این مثال در طبیعت به اندازه ای زیاد است که خارج از حدّ شمارش است. برای مثال چگونه سگ پاکوتا یا سگ پشمالوی فانتزی ، که نه سرعت زیادی دارند ، نه قدرت زیادی و نه دیگر خصوصیّات یک حیوان شکارچی را ، باقی مانده اند ولی بسیاری از فامیلهای آنها که شکارچیان قابلی بوده اند منقرض شده اند. فرضیه ی تکامل در جواب این سوال می گوید: حتماً این موجوداتِ باقی مانده خصوصیّات ویژه ای داشته اند که باعث بقاء آنها شده است. امّا قادر نیست بگوید که این خصوصیّات ویژه چیستند.
۴- بین موجودات زنده تفاوت مغزی و هوشی چندانی ملاحظه نمی شود ؛ مثلا شامپانزه که بعد از دلفینها کاملترین مغز را بین حیوانات دارد ، تنها اندکی از یک نوع میمون دیگر به نام اورانگوتان ، باهوشتر است ؛ اورانگوتان نیز تنها کمی از باهوشترین حیوان قبل از خود ــ در رتبه هوشی ــ باهوشتر است و … . امّا بین انسان و شامپانزه ، فاصله هوشی ، به شدت زیاد است ؛ میمون اعداد کوچک(اعداد یک رقمی) را می شناسد ؛ اما انسان ، دم از بی نهایتها می زند . میمونها برای ارتباط باهمدیگر تنها چند علامت محدود دارند ؛ و زبان به معنی واقعی کلمه در آنها وجود ندارد ؛ در حالی که انسانها با میلیونها واژه و با هزاران زبان و لهجه با همدیگر سخن می گویند. قدرت کشف و اختراع میمونها نیز با انسان قابل مقایسه نیست . همچنین هنر و اخلاق و عقیده و آرمان و … همگی اموری مختص انسانند. حال سوال این است که این فاصله عمیق بین انسان و حیوان چگونه به وجود آمده است؟ فرضیه تکامل انواع داروین ، قادر به جواب گویی به این سوال نیست. لذا برخی از اندیشمندان ، انسان را از پدیده ی تکامل استثناء کرده و گفته اند : فرضیه تکامل فقط شامل حیوانات می شود ؛ و خلقت انسان از خلقت دیگر موجودات جداست. برخی نیز گفته اند مغز انسانهای بدوی ناقصتر از انسان فعلی بوده است ؛ و به مغز میمونها نزدیکتر بوده است ؛ امّا یافته های فسیل شناسان نشان داده است که اندازه ی مغز انسانهای غارنشین هفت هزار سال قبل با مغز انسانهای فعلی تفاوتی نداشته است. همچنین جدیدترین یافته ها نشان می دهد که بین انسان فعلی و انسان نماهای قبل از ما (انسان نئاندرتال) هیچ رابطه ژنتیکی وجود ندارد.
۵٫ در زمان اجداد زرّافه ها حیوانات زیادی بودند که از برگ درختان تغذیه می کردند پس چرا آنها در رقابت با زرّافه ها از بین نرفتند ؛ یا چرا آنها نیز گردن دراز نشدند؟
۶٫ برخی از حیوانات ، باکره زا هستند ؛ یعنی خودشان ، هم نر هستند هم ماده ؛ ولی اکثر حیوانات نر و ماده ی جدا از هم دارند ؛ چرا طبیعت که می توانست روش باکره زایی را برگزیند آن را در اکثر حیوانها برنگزید ؛ و چرا فقط در برخی برگزید. در حالی که حیوانات باکره زا شانس بقاء بیشتری دارند.
و …

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 3.5/5. From 2 votes.
Please wait...

3
دیدگاه ها

علی

منبع موثق مثل ویکی پدیا… ? ? ? ? ?

iiii

مطلبی که در مورد کشتی نوح نوشتین
اگه یکم ، فقط یکم تحقیقات خودتونو از منابع قابل اعتماد پیدا کنید ، مث ویکی پدیا ، متوجه میشین ، آقای ران وایت ، یا رون وایت ، دانشمند نبود ، پرستار بیهوشی بوده ، که تو خود آمریکا به عنوان یک شارلاتان میشناسنش، هیچ کدوم از حرفاش توسط دانشمندا و محقق ها تایید نشده که هیچ ، تکذیب شده .
این آقا ادعا کرده خون حضرت عیسی رو پیدا کرده که دی ان اِی اون بیست و چهار کروموزم اس???
بر اساس گفته های یک دیوانه شما میای حدیث منتشر میکنی؟؟؟؟؟