سرخط خبرها

آیا عدالت است وقتى مادرى فرزند خود را از دست میدهد تا عمرى در غم فرزند بسوزد؟

پرسش:

آیا این عدالت است وقتى مادرى فرزند خود را از دست میدهد تا عمرى در غم فرزند بسوزد؟ در این باره خداوند چه حکمتى قرارداده؟

پاسخ:

۱ـ اگر منظورتان این است که معاذ الله، خدا ظالم است، عرض می شود:

چه ظلمی کرده است؟

مگر فرزند مال مادر است که پس گرفتن آن ظلم باشد؟ خدا امانتی را داده بود حالا پس گرفته است. آیا پس گرفتن امانت، ظلم است. اگر شما کسی را ببینید که خانه ندارد و در کف خیابان می خوابد، لذا زیر زمین خانه ی خود را مجّانی به او بدهید تا زندگی کند. بعد از ده سال، از او بخواهید که زیر زمین را تحویل دهد. یقیناً این شخص، ناراحت خواهد شد، و چه بسا شما را ظالم هم بداند. آیا واقعاً شما به او ظلم کرده اید؟    یقیناً ظلم نکرده اید، بلکه ده سال به او احسان کرده اید؛ و احسان، فوق عدالت است. پس گرفتن احسان هم ظلم نیست.

اگر من خدای ناکرده هر دو کلیه ی خودم را از دست بدهم و شما یک کلیه ی خودتان را به عنوان امانت به من بدهید ـ دقّت فرمایید به عنوان امانت نه آنکه بفروشید ـ و بعد از ده سال خودتان آن یک کلیه ی خودتان را هم از دست بدهید و بیایید سراغ من که کلیه ی امانتی را که داده بودم پس بدهید. در این حالت، من ناراحت خواهم شد، و چه شما را ظالم هم بدانم؛ و چه بسا کارمان به دعوا و دادگاه هم بکشد. امّا آیا واقعاً شما در این فرض ظالم هستید؟ یقیناً ظالم نیستید؛ بلکه ده سال به من احسان نموده اید و حالا می خواهید کلیه ای را که امانت داده اید پس بگیرید. اگر شما آن کلیه را نداده بودید، من ده سال پیش مرده بودم. آیا بد کرده اید که ده سال عمر مفت و مجانی به من داده اید؟

اگر بنده ـ که بدهکار شما و بدهکار همسایه ی شما نیستم ـ صد هزار تومان به شما بدهم و دو میلیون تومان هم به همسایه ی شما بدهم ، آیا شما حقّ اعتراض دارید؟!! یا اگر از آن صد هزار تومان که به شما داده ام ، نصفش را پس بگیرم، آیا شما حقّ دارید اعتراض نمایید؟! روشن است که در هیچکدام از این حالات ، حقّ اعتراض نخواهید داشت ؛ بلکه برعکس باید تشکّر هم بکنید. امّا عجیب این است که شما در هر دو حالت ناراحت خواهید شد ؛ بخصوص در حالت دوم. بلی اگر فقط به شما صد هزار تومان می دادم خوشحال می شدید ؛ ولی وقتی به دیگری ـ که در کنار شماست ـ دو میلیون بدهم و به شما صد هزار تومان ، دلخور می شوید و احساس می کنید که خلاف عدالتی رخ داده است؛ در حالی که نه تنها به شما ظلمی نشده بلکه حتّی در مورد شما عدالت هم نشده؛ بلکه فوق عدالت، یعنی احسان شده است. حتّی آن موقعی هم که نصف آن صد هزار تومان را پس بگیرم، باز پنجاه هزار تومان، احسان نموده ام.

پس چرا ناراحت می شوید؟

چون بشر، به این گونه امور، دل می بندد و توهّم مالکیّت می کند. لذا خیال می کند که واقعاً مال خودش را از او گرفته اند.

خلاصه آنکه:

تمام امور جهان، مال خداست، و دیگران فقط امانتدار خدا هستند. لذا اگر خدا چیزی داد، احسان نموده و اگر نداد، بدهکار کسی نمی شود، و اگر داد و پس گرفت، مال خودش را پس گرفته است.

این دادن و ندادن و دادن و پس گرفتنها هم برای امتحان ماست. اگر کسی عاقل باشد، می فهمد که هیچ کس در این جهان، مالک هیچ چیزی نیست؛ و همه چیز و همه کس، فقط و فقط مملوک خدا هستند. اگر کسی چنین نگرشی داشته باشد، دیگر نه از به دست آوردن چیزی خوشنود می شود نه به خاطر از دست دادن چیزی ناراحت می شود؛ مانند کارمند بانکی که اگر در یک روز میلیاردها تومان پول به عنوان سپرده دریافت کند، خوشحال نمی شود و اگر در یک روز میلیاردها تومان به عنوان وام پرداخت کند، باز هم خوشحال نمی شود. چون می داند که آنچه دریافت می کند، مال خودش نمی شود، و آنچه می دهد، مال خودش نیست. ما هم در دنیا، امانتدار خدا هستیم نه مالک چیزی. بلی اگر کسی درست امانتداری کند، در برزخ و آخرت، خداوند متعال، او را مالک بهشت و فراتر از آن می کند.

فرمود: « ما أَصابَ مِنْ مُصیبَهٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فی‏ أَنْفُسِکُمْ إِلاَّ فی‏ کِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسیرٌ (۲۲) لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ ــــــــ هیچ مصیبتى در زمین و نه در وجود شما روى نمى‏دهد مگر اینکه همه ی آنها قبل از آنکه زمین را بیافرینیم در لوح محفوظ ثبت است؛ و این امر براى خدا آسان است.(۲۲) این بخاطر آن است که براى آنچه از دست داده‏اید تأسف نخورید، و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشید؛ و خداوند هیچ متکبّر فخرفروشى را دوست ندارد.» (الحدید) امیر مؤمنان(ع) فرمودند: زهد اسلامی یعنی همین؛ یعنی خود را مالک چیزی ندانی.

۲ـ امّا اگر مقصودت این است که آیا چنین مادری عادل است؟ عرض می شود:

چنین مادری، ابداً عادلانه نیست. چنین مادری یقیناً ظالم است؛ هم به خودش ظلم می کند هم به خدا ظلم می کند ، هم به فرزندش.

به خودش ظلم می کند، چون این گونه غم و غصّه ها هیچ دردی از کسی دوا نکرده و نمی کند؛ بلکه عمر انسان را ـ که باید صرف آخرت شود ـ نابود می سازد. لذا چنین کسی با این گونه غمهای بی منطق، نه تنها چیزی به دست نمی آورد، بلکه در واقع هم دنیای خود را نابود می سازد هم آخرتش.

امّا به خدا ظلم می کند، چون این حقّ را برای خدا قائل نیست که مخلوق خودش را از دنیا، به برزخ منتقل کند. آیا خدا برای اداره ی جهانی که خودش خلق نموده، باید از فلان مادر، اجازه بگیرد؟ چنین کسی در واقع، خداوندی خدا را قبول ندارد.

امّا به فرزندش ظلم می کند، چون با غصّه خوردن برای فرزند، نفعی به او نمی رسد؛ اگر مادری حقیقتاً فرزندش را دوست دارد، برای او خیرات کند تا او نفع برزخی و اخروی ببرد. این گونه غمها، غمهای پست دنیایی اند که از غریزه نشأت می گیرند. غم انسانی، غم سازنده است نه غم تخریب کنند. لذا کسی که مثلاً در مرگ فرزندش غم انسانی دارد، نمی نشیند دائماً غم و غصّه بخورد، بلکه سعی می کند دو برابر عبادت کند و دو برابر خیرات کند، هم برای خودش هم برای فرزندش.

البته بماند که چنین مادری، به شوهرش و اطرافیان هم ظلم می کند.

۳ـ چه بسا مرگ فرزند، احسان خدا باشد.

خداوند متعال، با مرگ فرزند، والدین را امتحان می کند، و امتحان، عامل رشد است؛ به شرط آنکه فرد خودش این امتحان را خراب نکند.

چه بسا اگر آن فرزند می ماند، تبدیل به یک جنایتکار می شد و والدینش را هم جهنّمی می کرد؛ لذا مرگ او، هم خودش را از جهنّم نجات داده هم والدینش را.

خداوند متعال با سنّت ثابتی که در عالم خلقت نهاده، همه را به سوی خیرشان رهنمون است، گاه با ظاهری خوش و گاه دیگری با ظاهری ناخوش. لذا بیننده باید عاقل باشد تا از حدّ حواسّ و احساسات کودکانه رهیده ، با نگاه حکیمانه ، هدف غایی را دیده و در راستای آن، حقیقت حوادث را دریابد. آنگاه قضاوتها تفاوت خواهند نمود.

خداوند متعال فرمود: « … عَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ـــــ بسا چیزى را ناخوش داشته باشید در حالی که آن، به سود شماست و بسا چیزى را دوست داشته باشید در حالی که به زیان شماست ، و خدا مى‏داند و شما نمى‏دانید. » (البقره: ۲۱۶ )

خداوند متعال برای بیان همین آیه، و باز نمودن، جریان حضرت موسی و حضرت خضر را بیان کرد، تا عاقلان، پشت پرده ی عالم را دریابند و کودک صفتان، همچنان بازی کنند و سرگرم شوند. و غیر از این چه کنند، که کودک را پندار و بازی مناسبِ حال است. « فَذَرْهُمْ یَخُوضُوا وَ یَلْعَبُوا حَتَّى یُلاقُوا یَوْمَهُمُ الَّذی یُوعَدُونَ ـــ پس آنان را به حال خود واگذار تا در پندار خود فرو روند و بازى کنند تا زمانى که روز موعود خود را ملاقات نمایند.» (المعارج:۴۲). غصّه بازی هم یک نوع بازی است.

در اینجا برای آن کسی که موسی صفت در پی حکمت امور است، داستان موسی و خضر را از سوره کهف آیه ۶۰ به بعد باز می گوییم و در ادامه توضیحی مختصر خواهیم داد.

« و هنگامى که موسى به جوان [همراه‏] خود گفت: همچنان خواهم رفت تا به محل تلاقى دو دریا برسم، هر چند مدتى طولانى به راه خود ادامه دهم.

۶۱ پس چون به محل تلاقى آن دو دریا رسیدند، ماهى خود را [که براى تغذیه بود] فراموش کردند، پس [ماهى‏] راه خود را در دریا پیش گرفت.

۶۲ و چون از آن جا گذشتند، موسى به جوان همراه خود گفت: غذایمان را بیاور که راستى ما از این سفر خستگى بسیار دیدیم.

۶۳ گفت: آیا به یاد دارى؟ وقتى کنار آن صخره جا گرفته بودیم، من [به آب افتادن‏] ماهى را فراموش کردم [که با تو بگویم‏] و جز شیطان فراموشم نساخت از این که یادآور آن شوم، و ماهى به طور عجیبى راه خود را در دریا پیش گرفت.

۶۴ گفت: این همان [جایگاه خضر] است که به دنبالش بودیم، آن‏گاه پى‏جویانه ردّ پاى خود را گرفتند و برگشتند.

۶۵ تا این که [خضر] بنده‏اى از بندگان ما را یافتند که از جانب خود به او رحمتى عطا کرده و از نزد خود به او دانشى آموخته بودیم.

۶۶ موسى به او گفت: آیا از پى تو بیایم تا از حکمتى که تعلیم شده‏اى به من بیاموزى؟

۶۷ گفت: تو هرگز نمى‏توانى همراه من شکیبایى کنى.

۶۸ و چگونه مى‏توانى امرى را که به اسرارش احاطه ندارى تحمّل کنى؟

۶۹ گفت: اگر خدا خواهد شکیبایم خواهى یافت و در هیچ کارى تو را نافرمانى نخواهم کرد.

۷۰ گفت: پس اگر از پى من آمدى، از چیزى سؤال مکن تا خود از آن با تو سخن آغاز کنم.

۷۱ پس به راه افتادند، تا وقتى که سوار کشتى شدند [خضر] آن را سوراخ کرد. موسى گفت: آیا کشتى را سوراخ کردى تا سرنشینانش را غرق کنى؟ واقعا به کار ناروایى مبادرت کردى!

۷۲ گفت: آیا نگفتم که تو هرگز نمى‏توانى همراه من شکیبایى کنى؟

۷۳ موسى گفت: به سبب آنچه فراموش کردم مرا مؤاخذه مکن و در کارم بر من سخت مگیر.

۷۴ پس برفتند تا به نوجوانى برخوردند، پس [خضر] او را کشت. موسى گفت: آیا بى‏گناهى را بى‏آن که کسى را کشته باشد کشتى؟ واقعا کار منکرى مرتکب شدى!

۷۵ گفت: آیا به تو نگفتم که هرگز نمى‏توانى همراه من شکیبایى کنى؟

۷۶ موسى گفت: اگر از این پس چیزى از تو پرسیدم، دیگر با من همراهى نکن و از جانب من البته معذور خواهى بود.

۷۷ پس راه افتادند، تا وقتى که به مردم قریه‏اى رسیدند، از اهل آن غذا خواستند، ولى آنها از مهمان کردنشان ابا کردند. پس در آن جا دیوارى یافتند که مى‏خواست فرو ریزد. [خضر] آن را به پا داشت. موسى گفت: اگر مى‏خواستى، براى این کار مزدى مى‏گرفتى.

۷۸ گفت: این [زمان‏] جدایى میان من و توست. هم اینک تو را از باطن آنچه که نتوانستى بر آن صبر کنى خبردار مى‏کنم.

۷۹ امّا آن کشتى، مال بینوایانى بود که [با آن‏] در دریا کار مى‏کردند، پس خواستم آن را معیوب کنم، چون پشت سرشان پادشاهى بود که هر کشتى [سالمى‏] را به زور مى‏گرفت.

۸۰ و امّا آن نوجوان، پدر و مادرش هر دو مؤمن بودند، پس ترسیدیم مبادا آن دو را به طغیان و کفر بکشاند.

۸۱ پس خواستیم که پروردگارشان آن دو را به پاک‏تر و مهربان‏تر از او عوض دهد.

۸۲ و اما آن دیوار از آن دو پسر بچه یتیم در آن شهر بود، و زیر آن گنجى براى آن دو وجود داشت، و پدرشان مردى شایسته بود، پس پروردگار تو خواست آن دو یتیم به حدّ رشد برسند و گنج خویش را بیرون آورند، که رحمتى بود از پروردگار تو. و این کارها را از پیش خود نکردم. این بود راز آنچه نتوانستى بر آن صبر کنى.»

در این جریان، هر کاری که حضرت خضر (ع) انجام می دهد ، در حقیقت بر طبق سنّت تکوینی خداست که خداوند متعال تحقّق آن را اراده نموده است ؛ و جناب خضر (ع) صرفاً مأمور خداوند متعال در عالم تکوین می باشد ، همانگونه که جناب عزرائیل و دیگر فرشتگان ، مأمور تکوینی خدا هستند. امّا حضرت موسی (ع) رسول خداوند متعال می باشد ، لذا در این جریان هر چه از زبان او بیان می شود ، حکم شرع می باشد و امروز فقها می توانند بر مبنای سخنان آن بزرگوار ، حکم شرعی صادر نمایند. مثلاً در این جریان حضرت موسی خطاب به جناب خضر فرمود: « أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَکِیَّهً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَیْئًا نُّکْرًا ـــــ آیا شخص بى‏گناهى را بدون اینکه کسى را به قتل رسانده باشد کشتى واقعا کار ناپسندى مرتکب شدى» ؛ از این سخن حضرت موسی می توان استفاده نمود که پس کشتن شخص به عنوان قصاص ، جایز می باشد. و اگر حضرت موسی (ع) نمی دانست که حضرت خضر مأمور باطنی خداست ، شرعاً بر او واجب بود که جناب خضر را به جرم قتل عمد مجازات نماید. امّا وقتی با تذکّر حضرت خضر متوجّه می شد که او صرفاً مجری احکام تکوین می باشد ، به خاطر اعتراضش ، از حضرت خضر طلب گذشت می کرد.

پس باید دانست که این جریان در حقیقت تبلورى از جریان یافتن امور بر طبق سنن تکوینی الهى است ؛ و در حقیقت نمایشی بوده که از جریان یافتن اراده ی الهى در عالم تکوین پرده بر می داشته ؛ لذا خود خضر(ع)نیز فرمودند: « وَ مَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ـــ و من این را خودسرانه انجام ندادم» (کهف: ۸۲). بنابراین کار خضر(ع) نمایشى از پشت پرده ی اموری است که دائماً در این جهان اتفاق مى‏افتند. برای مثال چه بسیار مواردى که کودکى به دلیل همان شرایطى که براى پدر و مادر آن کودک در جریان خضر و موسی بود ، به واسطه بیمارى ، تصادف ، قتل و … از دنیا مى‏رود؛ و خداوند او را از سر راه پدر و مادرش برمى‏دارد. و چه گنج‏ها که حفظ می کند و چه کشتی ها و ماشینها که می شکند و پنچر می کند و … تا صاحبانش را از ضرری بزرگتر برهاند ؛ و … . امّا ما افراد عادی خیال می کنیم که همه ی این امور اتّفاقی بودند ؛ غافل از این که هیچ برگی از درختی نمی افتد مگر به اذن و اراده ی تکوینی خدا.

اگر این جریان را از نگاه والدین آن کودک و صاحبان آن کشتی و صاحبان آن گنج ، نظر کنیم ، خواهیم دید که مشابه آن جریانات بارها برای خود ما نیز رخ داده اند و بی شکّ همه نیز به اراده ی تکوینی خدا بوده اند ؛ و چه بسا در برخی از آنها دست پنهان حضرت خضر نیز حضور داشته است. والدین آن کودک یقیناً همواره قاتل فرزندشان را نفرین خواهند نمود ؛ ولی هیچگاه هم نخواهند فهمید که قتل او به نفع خود آن فرزند و به نفع آنان بوده است. چون اگر آن فرزند می ماند، به اختیار خود کافر گشته اهل جهنّم می شد؛ ولی قبل از کفر از دنیا رفت، لذا اهل جهنّم نخواهد بود. والدین او نیز با رفتن او، هم از کفر رهیدند، هم فرزندی صالح نصیبشان شد. امّا هیچگاه این خیرات را ندانستند و همواره مردن فرزندشان را شرّ پنداشتند و بر قاتلش لعن نمودند. صاحبان آن کشتی نیز ابتدا عامل تخریب کشتی خود را نفرین می کنند ؛ ولی بعداً ، که پادشاه کشتی ها را تصاحب نمود و از کشتی معیوب آنها گذشت، می فهمند که خیرشان در همان بوده است. لذا پیش خود می گویند: این از فضل خدا بود که کشتی ما را سوراخ نمودند. و چه بسا می گویند: آنکه این کشتی را سوراخ نموده گویا مأمور خدا بوده است. امّا صاحبان آن گنج ، هیچگاه نمی فهمند که چه لطفی در حقّشان شده است.

هر کدام ماها نیز با این سه قسم کار خدا در مورد خودمان و دیگران، روبرو هستیم. حضرت خضر(ع) خواست پرده از این راز برای حضرت موسی ــ به عنوان یک شخص دیندار ــ بردارد تا او و ما بدانیم که در هر حال باید شاکر خدا بود و باید دانست که چه بسیار مصائب که در حقیقت خیر ما در آنهاست و ما آنها را شرّ می پنداریم و هیچگاه هم از خیر بودنشان آگاه نمی شویم ؛ و چه بسیار مصائب که خیر بودنشان بعداً برای ما روشن می شود ؛ و چه بسیار الطاف الهی که تا آخر عمر نیز از آنها آگاه نخواهیم شد. لذا خداوند متعال کلّ این جریان را یکجا گرد آورده و فرمود: « عَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ــــ چه بسا چیزى را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است ؛ و چه بسا چیزى را دوست داشته باشید، حال آنکه شرِّ شما در آن است ؛ در حالی که خدا مى‏داند، و شما نمى‏دانید»(البقره:۲۱۶)

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 4.2/5. From 5 votes.
Please wait...

دیدگاه ها