سرخط خبرها

چرا خدای متعال کمال انسان را در اظهار کوچکی و پستی قرار داده اند ؟ چرا باید سجده کرد ؟

پرسش:
چرا خداوند تعالی روح ما را در دنیا عبودیت قرار داده است؟ چرا سجده؟ چرا پست شدن. آیا شما دوست دارید پست شوید؟ آیا شما دوست دارید پایین بیایید. درست است که با اینها ما رشد می کنیم اما؟ اگر با کسی آشنا شوی که به شما بگوید پیش من پوچی و چیزی نیستی و … اما خیلی دوستت دارم و می خوام کمکت کنم بالا بری اما شرطش اینه که پیش من همش اظهار عجز کنی و خودت رو پست بدونی؛ آیا شما دوستی این فرد رو قبول می کنی؟

پاسخ:
پاسخ اجمالی:
سوال حضرت عالی در حقیقت ریشه در تصوّرات نادرست از خدا و انسان و عبادت و عبودیّت و فنا و امثال این امور دارد. در تصوّر حضرت عالی و البته در تصوّرات اکثر مردم ، خدا موجودی است ارباب گونه و خلق خدا موجوداتی هستند بیرون از خدا ؛ که باید از خدا حرف شنوی داشته باشند. عجیب اینکه اکثر مردم می گویند: خدا موجودی است نامحدود ، و باز چنین تصوّری دارند ؛ و از خود نمی پرسند که چگونه ممکن است موجود نامحدود، بیرون داشته باشد تا مخلوقات، بیرون او باشند.در ادامه خواهیم گفت که خدا نه درون دارد نه بیرون. لذا با این تصوّرات ابتدایی از خدا و خلق ، پیدایش چنین شبهاتی جای تعجّب ندارد. واقعاً جای عجب است که بشر ، هنوز در درک طبیعت لنگ می زند و هزاران نفر در حال تحقیق در شناخت طبیعت می باشند ، ولی خیال می کنند که خدا را شناخته اند و دیگر نیازی به تفکّر و تحقیق ندارند.لذا همین پندارهای ابتدایی خود را درست پنداشته و بر اساس آنها طرح سوالات می کنند.

پاسخ تفصیلی:
۱ـ مقصود از عزّت و ذلّت و عبودیّت
در اسلام حقیقی ـ نه اسلام پنداری برخی افراد ناگاه ـ نه تنها انسان حقّ پست نمودن خود را ندارد، بلکه وظیفه شرعی دارد که خود را عزیز و گرامی بدارد. چرا که انسان، مظهر اسماء الهی و خلیفه ی خداست ـ حال یا بالفعل یا بالقوّه ـ ؛ پس او عزیز است به عزّه خدا ؛ و اگر خود را ذلیل و پست نمود، به خداوند تبارک و تعالی اهانت کرده است. در روایت است که:« قِیلَ لِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ مَنْ أَعْظَمُ النَّاسِ قَدْراً قَالَ مَنْ لَمْ یُبَالِ الدُّنْیَا فِی یَدِ مَنْ کَانَتْ فَمَنْ کَرُمَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ صَغُرَتِ الدُّنْیَا فِی عَیْنِهِ وَ مَنْ هَانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ کَبُرَتِ الدُّنْیَا فِی عَیْنِه‏ ــــ به امام باقر(ع) عرض شد: عظیمترین مردم از نظر قدر و منزلت کیست؟ فرمودند: کسى که باکى ندارد دنیا در دست چه کسی باشد. پس هر که خودش پیش خودش گرامی شد، دنیا در نظر او کوچک می شود ؛ و هر کس که خودش پیش خودش پست گشت، دنیا در نظر او بزرگ جلوه می کند » (جامع الأخبار،۱۰۹)
آنکه اطاعت بی چون و چرا از خدا را برای خود سنگین می یابد، و احساس می کند که این نوعی اظهار پستی است، او عزیز نیست بلکه چنان پست است که اعتراف به خدایی خدا و اعتراف به این که من در بند اراده ی خدا هستم را ننگ می داند. چنین کسی مانند آن کسی است که وقتی پایش می لغزد و زمین می خورد ، خخالت می کشد ؛ یا از اینکه لباسش کهنه باشد، احساس پستی می کند. چنین کسی در حقیقت برای مردم زندگی می کند و فانی در مردم است. برای چنین کسی ـ دانسته یا ندانسته ـ خیلی مهمّ است که مردم در موردش چه قضاوتی دارند. چنین کسی به گمان خودش ، عزیز است ولی در حقیقت، ذلیل می باشد. چون به نظر کسانی ترتیب اثر می دهد که در عدم استقلال وجودی ، چون خود اویند.
خداوند متعال نگفته که در برابر من اظهار پستی کنید بلکه فرموده اعتراف کنید که تنها وجود مستقلّ ، من هستم ؛ و غیر من، حتّی خودت ، بند به اراده ی من هستند. آری مراد از عبودیّت و بندگی ، در قاموس اسلام حقیقی ، نه بردگی و کوچک شدن و اظهار تواضع و امثال آن است و نه صرفاً به جا آوردن عبادتهای شرعی ؛ بلکه مقصود رسیدن به درجه ای از معرفت و خلوص قلبی است که در آن مرتبه ، شخص هیچ اعتباری برای خود و دیگر مخلوقات ـ به عنوان وجود مستقلّ ـ قائل نیست و جز خدا هیچ نمی بیند و همه ی موجودات و از جمله خود را بند به اراده ی خدا می یابد ؛ لذا بنده ی خدا (بند شده به خدا) نامیده می شود. در این رتبه است که بنده ی خدا مظهر اسماء الله می شود و اسماء الهی در وجود او ظاهر می گردند ؛ لذا خلیفه الله و نماینده ی خدا ( نمایان کننده ی خدا) می گردد ؛ چون تمام وجودش خدا را می نمایاند.
در این مرتبه ، شخص آیینه ی تمام نمای خداست. شنیدن او شنیدن خداست ؛ دیدن او دیدن خدا ، سخن گفتن او سخن گفتن خدا و فعل او فعل خداست. پس چگونه ممکن است چنین موجودی پست باشد یا معاذ الله ، خدا به او امر نماید که خود را پست کن! اینکه برخی ها بندگی را به معنی پستی گرفته اند، ناشی از نگرش سطحی آنها به خدا و انسان می باشد. ناشی از این است که هیچگاه خداشناس و عبد و عابد نبوده اند ، هر چند در سطوح ابتدایی آن. بلی ممکن است نماز ، بسیار خوانده باشند. امّا خدا نفرمود: نماز بخوانید بلکه فرمود: نماز را اقامه کنید. اقامه نمودن یعنی برپا داشتن. ستون را برپا می دارند ، نمی خوانند. دین ، نقشه ی وجود آدمی است ؛ که باید در وجود انسان پیاده گردد تا انسان حقیقی از روی آن ساخته شود ؛ و نماز اسکلت ساختمان دین می باشد.
خداوند متعال در حدیث قدسی فرمود: « عبدی أطعنی أجعلک مثلی، أنا حیّ لا اموت اجعلک حیّا لا تموت، أنا غنیّ لا أفتقر أجعلک غنیّا لا تفتقر، أنا مهما أشاء یکون أجعلک مهما تشاء یکون. ــــ بنده‏ ی من! مرا اطاعت کن تا تو را مثل خود سازم. من زنده ای هستم که نمى‏میرم تو را هم زنده ای قرار دهم که نمیری. من دارایی هستم که فقیر نمى‏شوم تو هم چنان سازم که فقیر نگردی. من هر چه را اراده کنم مى‏شود تو را هم چنان قرار دهم که هر چه بشود» (الجواهر السنیه (کلیات حدیث قدسى) ،ص۷۰۹)
یعنی برای این که مَثل من شوی ، باید به دستورالعمل من عمل کنی! تا تو را مظهر اسماء خودم بسازم. معاذ الله مگر خدا پست است که برای مَثل خود ساختن انسان، امر به پست شدن او بدهد! خدا کریم و بزرگ است؛ لذا امر به کرامت و عزّت نفس داده و از ذلّت نفس منع نموده. بلی می گوید: مرا اطاعت کن! امّا نه اطاعت ذلیلانه مثل اطاعت نوکر از ارباب ظالم ؛ بلکه اطاعتی مثل اطاعت شاگر از معلّم و استادکار. چون برای استاد شدن، چاره ای جز تبعیّت از استاد نیست.
رسول الله (ص) فرمودند: « قَالَ اللَّهُ مَا تَحَبَّبَ إِلَیَّ عَبْدِی بِشَیْ‏ءٍ أَحَبَّ إِلَیَّ مِمَّا افْتَرَضْتُهُ عَلَیْهِ وَ إِنَّهُ لَیَتَحَبَّبُ إِلَیَّ بِالنَّافِلَهِ حَتَّى أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا وَ رِجْلَهُ الَّتِی یَمْشِی بِهَا إِذَا دَعَانِی أَجَبْتُهُ وَ إِذَا سَأَلَنِی أَعْطَیْتُهُ وَ مَا تَرَدَّدْتُ فِی شَیْ‏ءٍ أَنَا فَاعِلُهُ کَتَرَدُّدِی فِی مَوْتِ الْمُؤْمِنِ یَکْرَهُ الْمَوْتَ وَ أَنَا أَکْرَهُ مَسَاءَتَه‏ ــــــ خداوند متعال مى‏فرماید بنده ام به چیزی بهتر از انجام واجبات خود را محبوب من قرار نمی دهد. بنده ی من مى‏خواهد با انجام مستحبات خود را نزد من محبوب کند، و هر گاه من او را محبوب خود قرار دهم در این هنگام گوش او خواهم شد که با آن مى‏شنود، و دیدگان او مى‏شوم که به وسیله آن خواهد دید و زبان او خواهم شد که با آن سخن خواهد گفت. من دست او خواهم شد که با آن هر چیزى را برمى‏دارد، و پاهایش مى‏شوم که به هر جا مى‏رود. هر گاه مرا بخواند اجابت مى‏کنم و اگر از من چیزى بخواهد عطا مى‏کنم، و در قبض روح مؤمن همواره مردد هستم، او از مرگ کراهت دارد و من هم نمى‏خواهم او ناراحت گردد » (بحار الأنوار ،ج‏۶۷،ص۲۲)
بر همین اساس است که امیرمومنان(ع) فرمودند: « أَنَا عِلْمُ اللَّهِ وَ أَنَا قَلْبُ اللَّهِ الْوَاعِی وَ لِسَانُ اللَّهِ النَّاطِقُ وَ عَیْنُ اللَّهِ النَّاظِرَهُ وَ أَنَا جَنْبُ اللَّهِ وَ أَنَا یَدُ اللَّهِ ـــ منم علم خدا و منم قلب الله پرگنجایش ؛ و منم زبان گویای خدا ؛ و منم چشم نظاره گر خدا ؛ و منم همسایه ی خدا ؛ و منم دست خدا» (بحار الأنوار ،ج‏۲۴،ص۲۰۰)
پس آنکه عبد حقیقی خدا گردد ، ذات او خدایی می شود ؛ و فعل خدا و ربوبیّت او از وجود او تراوش می نماید. لذا بندگی ، از خود حیوانی بیرون رفتن و در بند خدا آمدن و خدایی شدن است ، بزرگ گشتن است به بزرگی خدا ؛ عزیز گشتن است به عزّت خدا. آنکه بندگی را پست شدن معنا می کند، در دین خود تجدید نظر نماید. بندگی خدا یعنی عبد ذلیل مردم را عبد عزیز خدا ساختن ؛ عبد ضعیف نفس را عبد قویّ خدا نمودن. ای رحیم! رحم کن بر ما بندگانت! که ذلیل نفس و مقهور ابلیس و فریب خورده ی دنیاییم. پس ما را بند به خودت کرده از خویش و غیرمان برَهان!
پس انسان تا به مرتبه ی بندگی خدا نرسیده خود را در برابر خدا، وجودی مستقّل می بیند؛ و در بند خود و خلق خداست و نیافته که بند به اراده ی خداست. چنین کسی خیال می کند که خدا موجودی است و او هم موجودی بیرون از ذات خدا ؛ که بین او و خدا ، رابطه ی صاحب کار و کارگر یا رابطه پدر و فرزندی یا رابطه دو دوست یا رابطه ارباب و نکر و امثال این گونه روابط برقرار می باشد. حال آنکه خدای نامحدود و بسیط ، نه بیرون دارد تا کسی بیرون او باشد، نه درون دارد تا کسی داخل او باشد. کما اینکه جزء ندارد تا کسی جزء او تلقّی شود. لذا تصوّر این گونه رابطه ها بین خدا و خلق، ناشی از خداناشناسی است. و بدیهی است که اگر کسی خدا را و حقیقت خود را درست نشناخت، تصوّر درستی از عبد و عبودیّت و عبادت و سجده و رکوع و قیام و تشهد و سلام و … نیز نخواهد داشت.

۲ـ حقیقت عبادت
عبادتهای مرسوم، در حقیقت چیزی نیستند جز نقشه ی وجود عبد. لذا آنکه عبادت می کند، در حقیقت در حال پیاده نمودن نقشه ی عبد است در وجود خودش ؛ مانند مهندسی که نقشه ی ساختمان را در عالم واقع پیاده می کند تا ساختمانی نمودار شود. انسان، ساخته نمی شود و از حالت بالقوّه به فعلیّت در نمی آید مگر اینکه خود بخواهد. لذا نیّت ، اوّلین نماز می باشد. آنگاه که نیّت نمودی باید که هدف را مشّخص سازی. و هدفی نیست مگر الله تعالی. چون هر چه غیر اوست، مخلوق اویند ؛ و خودشان هدفی دارند. پس رکن دوم نماز، تکبیره الاحرام است ؛ که می گویی: الله اکبر ؛ یعنی او برتر از آن است که غیر او مقصود باشند و هدف قرار گیرند. در این هنگام، دستها را تا بنا گوش بالا می آوری و هر چه غیر اوست ، پشت سر می اندازی، حتّی خودت را هم. چون در برابر وجود مستقلّ و نامحدود صرف، هیچ موجود مستقلّی قابل اعتناء و اعتبار نیست. سپس قیام می کنی برای سیر معرفتی تا هدف را بشناسی ؛ پس حمد را می خوانی و سوره را ؛ که وارد تفسیر جزئیّاتش نمی شویم. آنگاه که حقیقت ربّ رحمان و رحیم را یافتی ، خود را مظهر اراده ی او می بینی و می یابی ـ نه اینکه می فهمی ـ که اگر او اراده ی خویش برگیرد، تویی نخواهی بود ؛ همان گونه که اگر من اراده ی خود را برگیرم، صور خیالی من، همه فانی خواهند بود. چرا که اینها چیزی جز ظهور اراده ی من نمی باشند. وقتی چنین یافتی ، حقیقت اسم عظیم را یافته ای. چون عظیم حقیقی آن است که دیگری حتّی توان آن را هم در خود نمی یابد که بی خواست او کاری بکند. پس عبد در این حالت می یابد که تمام وجودش تکویناً عین تسلیم در برابر آن ربّ عظیم می باشد. اینجاست که سر پیش می آورد به علامت آنکه حیات من و هستی من در گرو اراده ی توست، خواهی بزن و خواهی برافراز. توجّه شود: این زبان حال هر موجودی است. امر نیست که سر فرود آرید ؛ بلکه کیست که در حال رکوع نباشد؟ حتّی ابلیس نیز در مقام تکوین، راکع آن عظیم بالذّات می باشد. هنر عبد آن است که در مقام تشریع ، تکوین را تصدیق می کند. اهل رکوع، سر فرود نمی آورند بلکه می یابند که سر به فرود دارند.
پس وقتی عبد خدا تصدیق نمود حقیقت راکع خویش را، به حقّ رسیده و یافته که کسی جز خدا کاره ای نیست؛ و مهار تک تک موجودات به دست اوست ؛ « ما مِنْ دَابَّهٍ إِلاَّ هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها ــــ هیچ جنبنده‏اى نیست مگر اینکه او موی پیشانی وی را گرفته است( بر آنها تسلّط دارد) » (هود:۵۶). آنگاه قیام می کند برای سیر الی الحقّ فی الحقّ. پس بلافاصله خود را و عالم هستی را فانی می یابد و می یابد که هر چه هست، ظهور اراده ی اوست؛ و ظهور شیء نه در مقابل آن است ؛ نه در عرض آن ؛ نه در طول آن ؛ نه در بیرون آن ؛ نه در درون آن ؛ نه جزء آن ؛ و نه عین آن ؛ بلکه ظهور شیء ، فانی در اوست. فَفَهم اِن کنتَ مِن العالِمین. اینجاست که حقیقت وجودی خود را ساجد می یابد. لذا سجده مقام فناست. پس توجّه شود که سجده به معنی پستی نیست. این توهّم آنهاست که خدای توهّمی را می پرستند ؛ و خدا را هم موجودی مثل مخلوقات پنداشته اند؛ که در بالادست ایستاده و بکن نکن می کند و از اینکه اطاعتش کنند کیف می برد. و خیال نموده اند که خودی در برابر خدا و در بیرون او دارند. الله اکبر ، که خدا را بیرونی باشد ؛ کما اینکه او را درون هم نیست.لذا احد و است و صمد؛ نه می زاید و نه زاده گشته. احد است یعنی ترکیب ندارد؛ و صمذ است یعنی نه کرانه ی بیرونی دارد نه کرانه ی درونی. نمی زاید ، چون جزء ندارد تا به عنوان فرزند از او جدا گردد ؛ و زاده نگشته ؛ چون وجود محض است ؛ وجود، وجود دهنده نمی خواهد. وجود، خودش وجود است. افزون بر این، آنچه زاده شود، یقیناً محدود خواهد بود. چون معنی ندارد که نامحدود، از چیزی جدا گردد.
وقتی خدای ما امر نمود که سجده کنید، یعنی حقیقت ساجد خویش را ببینید و سر از لاک حیوانیّت و مستقلّ پنداری خودتان درآورید و نظر به حقیقت خویش نمایید که فانی است در وجود محض. و آنگاه که کسی حقیقت ساجد و فانی خویش و تمام مخلوقات را نظاه نمود، این ندای الهی را به گوش وجود ـ نه گوش تن یا گوش جان ـ می شنود که: « وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ ـــ و ایمان نمی آورند اکثر آنها مگر اینکه آنها مشرکند» (یوسف:۱۰۶). پس می یابد که مقام فنا، مقصد نیست ؛ و هنوز مشرک است و به توحید حقیقی نرسیده است. در این هنگام به اهل فنا خطاب می شود که: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا آمِنُوا ــ ای کسانی که ایمان آورده اید! ایمان آورید!». لذا از آن مقام فنا سیر دیگری آغاز می کند. از سجده بر می خیزد و استغفار می کند از اینکه خود را موحّد دانسته است. پس حقیقتِ حقیقت خویش را می یابد که نه تنها فانی است بلکه حتّی از فنای خویش نیز فانی است. لذا سجده ی دوم را به جای می آورد که فنای از فناست. آنگاه فانی فی الله و باقی بالله گشته به مقام قعود در محضر مالک مقتدر می رسد ؛ « فی‏ مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ». اینجا دیگر مقام نشستن است ؛ چون راه پایان یافته و بنده ی خدا به حقیقت توحید رسیده ؛ لذا شهادت به توحید می دهد؛ سپس متوجّه انسان کامل می شود که پیش از همه در محضر خداست ؛پس به عبودیّت و رسالت او شهادت می دهد ؛ آنگاه متوجّه آل او گشته آنها را غرق در صلوات الهی می یابد. آنگاه اسم سلام بر او ظهور می یابد؛ و در آن دار السلام، نبیّ خدا را غرق در سلام و برکت و رحمت می یابد ؛ و عباد صالح خدا را نیز همچنین. آنگاه از آن مقام به دار دنیا باز می گردد ؛ تا دستگیر دیگران باشد ؛ و چون از دارالسلام آمده ، با خویش برای اهل دنیا، سلام می آورد.

۳ـ حقیقت فنا نیز پوچی و نیستی و امثال آن نیست. چگونه موجودی که عبد محض ، خدانما و خلیفه ی خداست، می تواند پوچ و نیستی باشد. چنین موجودی، نامحدود ظلّی، جنب الله ، لسان الله ، ید الله ، حقّ حادث ، عین الله ناظره و … است. پس معنی ندارد که پوچ و نیستی باشد. ادراک حقیقت فنا به این آسانی ها نیست. لذا سالها باید حکمت و عرفان نظری آموخت و طریق عرفان عملی پیش گرفت تا حقیقت فنا معلوم گردد.
سخن آخر:
عزیزا ! آنکه خود را می بیند و به بزرگی و پستی می اندیشد، او اساساً اهل نماز و سجده نیست. اهل نماز چون تکبره الاحرام گویند ، دیگر جز خدا کسی نبینند تا در بزرگی و پستی او اندشه نمایند. اینکه بگویی الله اکبر و باز خود را ببینی و عزّت و ذلّت خود را ، معلوم می شود حقیقت الله اکبر را نیافته ای. چنین کسی اگر بخواهد سرّ سجده را بیان کند، خواهد گفت: سجده اعتراف به پستی خویش است در برابر خدا. امّا اهل معرفت دانند که سجده ، اعتراف نیست، یافتن است. یافتن اینکه جز خدا وجود مستقلّی نیست ؛ و هر چه غیر اوست، مظاهر اویند و بند به اراده ی او.
پس پندارها را وا نهیم و این اندازه خود و خدا و نماز، این عمود دین را کوچک نکنیم. سجده ی بنده در برابر خدا، خود را مظهر خدا یافتن است ؛ همان گونه که سجده ی ملائک بر آدم(ع) از آن جهت بود که آنها ، حقیقت خویش را مظهری از مظاهر انسان کامل یافتند. چون ایشان مظهر برخی اسماء خدا بودند ولی انسان کامل، مظهر تامّ اسماء الهی است. پس حقیقت ایشان در انسان کامل، نمودار می باشد ؛ لذاست که فرمودند: جناب جبرئیل(ع) عقل کلّی رسول الله(ص) می باشد. همان گونه فرشتگان وجود ما ، یعنی عقل و خیال و عاطفه و شنوایی و بینایی و ادراک و …. ، همگی مطیع ما و ساجد ما هستند؛ یعنی خود را در ما فانی می یابند.

Print Friendly, PDF & Email
Rating: 1.0/5. From 1 vote.
Please wait...

دیدگاه ها