سرخط خبرها

شباهت قرآن و سایر کتب آسمانی چیست ؟ ایا مادران ائمه کنیز بودند؟

پرسش:
چرا قران هیچ معجزه قانع کنندهای برای بشر امروزی ندارد.چرا از یوسف ونوح ولوط…میگوید اما از اینده هیچ.چرا پیامبر هیچ معجزهای برای کفار ندارد.چرا در قران این همه کلمات فارسی رومی و حبشی وجود دارد. چرا قصه های ادیان این همه به هم شبیهند.ادم و حوا وپل صراط و دنیای پس از مرگ…همه در زرتشت یهود و اسلام هستند .در تورات این مار است که ادم و حوا را گول میزند و در اسلام شیطان.در همه این ادیان عرش خدا بر دوش فرشتگان است فقط اسم فرشتگان فرق میکند.ایا واقعا نوح کشتی ساخت و دنیا پر اب شدو…از هر موجودی یک جفت …نظریه تکامل را با وجود ادم و حوا چگونه تفسیر میکنید.    چرا جریان مهدویت تماما بر پایه مشتی رویائ ساخته شده.چرا ۷یا۸ امام تشیع کنیز زاده هستند.ایا ممکن است تشیع مثل بقیه فرقه ها ساختگی باشد. ایا ممکن است قران نوشته ذهن بشر باشد.و …..در دو راهی سختی گیر کرده ام که مرا زجر میدهد.

پاسخ:
۱ـ معجزات رسول خدا(ص)
رسول خدا(ص) معجزات بسیاری زیادی داشته اند که در کتب مربوطه ذکر شده اند. لذا اصل صدور معجزه از آن حضرت از متواترات تاریخ می باشد و قابل انکار نیست. برخی معجزات آن حضرت به تنهایی نیز با خبر متواتر نقل شده اند؛ و خبر متواتر، بهترین سند تاریخی است. یکی از مشهورترین معجزات آن حضرت که با خبر متواتر نیز نقل شده، شقّ القمر می باشد، که در ادامه مطالبی در باره ی آن خواهیم گفت.
تولّد رسول الله(ص) شگفتی هایی به همراه داشته. قبل از تولّدش بارها از تولّدش خبر داده شده بود. در شکم مادر، با مادر سخن می گفت. هنگام تولّدش آسمان شهاب باران عظیمی را به نمایش گذاشت، به نحوی که مردم خیال کردند قیامت می شود. در همان روز در سراسر دنیا اتّفاقاتی عجیب واقع شد؛ تمام بتهای جهان سرنگون شدند. تخت تمام پادشان واژگون شد. دریاچه ساوه ـ که مورد پرستش بود ـ در عرض یک روز خشک شد. آتش آتشکده ی فارس که هزار سال روشن بود، خاموش گشت. طاق کسری از چهارده قسمت شکاف برداشت. تمام پادشان جهان در آن روز لال بودند. در آن روز تمام سحرها باطل گشتند و هیچ ساحری تا روز بعدش قدرت سحر نداشت. کسانی که از خارج مکّه به سمت مکّه می آمدند مشاهده می کردند که ستونی از نور مکّه را به آسمان متّصل نموده است. آمنه (س) فرموده اند: چون پیامبر(ص) متولّد گشت، دستها را بر زمین نهاد و سر به سوی آسمان بلند نمود و به اطراف نظر کرد؛ آنگاه نوری از او ساطع شد که من در پرتو آن قصرهای شام را دیدم. در میان آن نور صدایی می گفت: زاییدی بهترین مردم را؛ پس نام او را محمّد بگذار. امیرمومنان(ع) نقل نموده اند که: صبح آن روز که حضرتش متولّد گشت، بتهای کعبه واژگون شدند و شب آن روز ندایی از آسمان بلند شد که می گفت: « جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً ـــ حق آمد، و باطل نابود شد؛ یقیناً باطل نابود شدنى است.»
در دوران نوزادی و کودکی نیز شگفتی هایی از آن بزرگوار مشاهده می شد. ابوطالب دنبال دایه ای برای او بود و نمی یافت، و این گشتن سه روز به طول انجامید. در این هنگام ابوطالب برای آرام نمودن نوزاد او را بر سینه ی خویش اندخت و از سینه ی او شیر ترواش نمود. حلیمه ( دایه ی حضرت) نقل نموده که آن حضرت هر جا قدم می نهاد پر برکت می شد و در حضور او حیوانات پر شیر می گشتند. حلیمه گفته است: روزی حضرتش را بر درازگوش بیمار خودمان سوار کردم، دراز گوش سوی کعبه رفت و سه مرتبه به حالت سجده افتاد و زبان باز نمود و گفت: به برکت سیدّ مرسلان و خاتم پیامبران از بیماری شفا یافتم. از آن پس آن حیوان ناتوان چنان رهوار شد که هیچ حیوان سواری به پای آن نمی رسید. حلیمه گفته است: آن کودک را به هر وادی که می بردیم، حیوانات و دیگر موجودات بر او سلام می کردند و به زبان عربی به ما تبریک می گفتند. نیز گفته است: من هیچگاه جای او را عوض نکردم، چون بر جای خویش موادّ زائدی دفع نمی کرد. دیگران هم گفته اند که هیچگاه از آن حضرت مدفوعی ندیده اند. عایشه گفته است: بارها بعد از آن حضرت وارد مستراح شدم و جز بویی خوش در آنجا چیزی نیافتم. به حضرتش گفتم که چرا از شما اثری نمی ماند. فرمودند: از انبیاء چیزی دفع نمی شود مگر اینکه زمین آن را فرو می برد. نیز حلیمه گفته است: هیچگاه پیامبر نگذاشت لباس از پایین تنه ی او برگیریم؛ و همواره جوانی را با او می دیدم که مراقب لباس او بود تا پایین تنه اش دیده نشود. از امیرمومنان(ع) نیز نقل شده که جبرئیل(ع) از نوزادی با آن حضرت بود و مراقبتش می کرد. از کلام حلیمه فهمیده می شود که او چشم بصیرت داشته است؛ و الّا دیگران جبرئیل را در کنار حضرتش نمی دیده اند. ابن عبّاس گفته که چون حضرتش در کودکی از خواب بیدار می شد، صورتش شسته بود و آثار خواب آلودگی در او نمایان نبود؛ و رفتارش شباهت به رفتار دیگر کودکان نداشت. در کودکی دیدند که دست سوی بوته ی خار دراز می کرد و از آن خرما می چید.
تولّد امیرمومنان(ع) نیز شگفتی هایی داشت؛ از جمله آنکه چون مادرش درد زایمان گرفت، در کنار کعبه بود، در جلوی دیدگان مردم، دیوار کعبه شکافت و او وارد کعبه شد؛ و کسی را توان گشودن در کعبه نبود؛ تا اینکه بعد از سه روز در کعبه باز شد. وقتی نوزاد را دست پیامبر(ص) دادند برای اوّلین بار چشم بر رخسار ایشان گشود و مطالبی به عربی فصیح بیان نمود که بعد از نزول قرآن معلوم گشت که آیات قرآنی را خوانده است.
مرده زنده کردن را بسیاری از انبیاء داشته اند. حضرت ابراهیم(ع) چهار پرنده را به امر خدا ذبح نمود و گوشت آنها را در هم آمیخت و در فواصل دوری پراکنده ساخت؛ آنگاه به اذن خدا آن پرندگان را فرا خواند و آنها زنده گشتند. حضرت موسی(ع) نیز چندین بار مردگان را زنده نموده. حضرت داود(ع) نیز مرده زنده کرده است؛ زنده نمودن مردگان از عیسی(ع) نیز مشهور است. رسول خدا(ص) هم مرده زنده کرده اند. از امیرمومنان(ع) نیز زنده کردن مرده نقل شده است.
رسول خدا(ص) پرنده ی بریانی را در برابر دیدگان ابوجهل زنده نمود ولی او ایمان نیاورد.
رسول خدا(ص) آهویی را که گوشتش خورده شده بود و استخوانش مانده بود، زنده ساختند. همچنین مردی انصاری بزغاله ای ذبح نمود و آن حضرت را مهمان نمود. حضرتش بعد از تناول گوشت بزغاله، بزغاله را دوباره زنده نمودند. پیرزنی کور فرزند جوان خویش را از دست داد، و رسول خدا(ص) به اعجاز خویش آن جوان را زنده کرد. حضرتش اعضای مرده ی بدن را هم احیاء می نمودند. برای مثال، زخم سلمه بن الاکوع و دست بریده ی معاذ بن عفرا و پای بریده ی محمّد بن مسلمه و عبدالله بن عتیک و چشم از حدقه در آمده ی قتاده را به اعجاز سالم نمود. مشابه این معجزات از امیرمومنان(ع) نیز مشاهده شده است.
برای تک تک اعضای آن حضرت نیز معجزه ای بوده است. آب دهانش را بر هر چاه خشکی می اندخت پر آب می گشت. اگر آب دهانش را بر زخمی می زد، فوراً بهبودی می یافت. دست بریده ی کسی را با آب دهان چسباند و دستش سالم شد. بدن شریفش در مقابل چراغ سایه نداشت. از کودکی همواره ابری بر سر ایشان بود و هیچگاه آفتاب بر ایشان نمی تابید. عرق حضرتش بوی گلاب می داد. اگر پای خویش را در چشمه و نهری می شست خشک نمی گشت و پر آب می شد. آب وضویش شفا می داد؛ و اگر آن را بر سنگ می ریختند، سنگ را مثل خاک نرم می نمود.
سنگ و چوب به فرمان حضرتش سخن می گفتند. درخت به فرمانش از جای برآمده و حرکت می کرد. با اشاره ی انگشت، ماه را دو نیم کرد. خورشید غروب کرده را دوباره برگرداند (حرکت وضعی زمین را وارونه ساخت). شمشیر را در دست عکاشه چوب کرد. ابودجانه شمشیر نداشت، برگ نخلی را به اعجاز خویش برای او شمشیر نمود. حیوانات و نوزادان با حضرتش تکلّم می نمودند و بر نبوّتش شهادت می دادند.
با چند خرما، هزاران نفر را سیر نمودند؛ و آبی از بین انگشتان حضرتش جریان یافت که هزاران نفر و شتران و اسبان آنها را سیراب ساخت. دست بر سر کچل کودکی کشیدند در حال موی بر سرش رویید. نابغه ی جعدی شعری نیکو سرود، حضرتش در مدح او فرمودند: نیکو گفتی، خدا دهانت را نشکند. راوی گوید من نابغه ی جعدی را در صد و سی سالگی دیدم که تمام بدنش فرتوت و فرسوده شده بود، امّا دهان و دندانهایش در غایت سلامت بودند؛ و هر دندانش که می افتاد، دندانی جدید درمی آورد.
آب دهان بر درخت خرمای خشکی افکندند، درخت در حال سبز گشت و در همان حال خرمای رسیده داد. و … .
از دیگر معجزات حضرت است؛ به سخن در آوردن سنگ، به سخن در آوردن درخت خشکیده. دست بر پستان بزی لاغر و بدون شیر کشیدند آنگاه هر چه از آن بز می دوشیدند شیرش تمام نمی شد.

۲ـ چرا در قران کریم کلمات غیر عربی وجود دارد؟
اوّلاً کدام زبان است که کلماتی از زبانهای دیگر در آن کاربرد نداشته باشد. در همه ی زبانها کلماتی از زبان دیگر وام گرفته شده و آنقدر استفاده شده، که جزئی از کلمات آن زبان گشته است. لذا فصحا و بلغای یک زبان به کاربردن چنان کلمه ای را خلاف فصاحت و بلاغت نمی دانند. مثلاً در زبان فارسی از کلماتی چون قاشق، قابلمه، بشقاب، قره قورت، قرق، قاچاقچی، قرمز و … استفاده می شود؛ و چنان هم جا افتاده هستند کسی اصلاً گمان هم نمی کند که این کلمات در اصل فارسی نیستند. همه ی این کلمات ترکی هستند جز واژه ی «قرمز» که عربی است؛ و معادل فارسی آن سرخ می باشد. در زبان عربی نیز کلمات متعدّدی از عبری و حبشی و فارسی و … وارد شده و بومی آن زبان شده اند.
ثانیاً بسیاری از کلمات بیگانه که در قرآن استعمال شده اند، اسم خاصّ می باشند؛ و اسم خاصّ را زبان مقصد، ترجمه نمی کنند. مثلاً موسی و عیسی و لوط و جبرئیل و اسرافیل و امثال این اسمها، عبری اند؛ لذا قرآن کریم ترجمه ی آنها را به کار نبرده است. چون ترجمه ی اسمهای خاصّ درست نیست. اگر اسم کسی «حسن» باشد، آیا فارسی زبانها او را «زیبا» صدا می کنند؟ یا اگر اسم دختری انگلیسی، کتی باشد، آیا شما او گربه صدا می کنید؟ یا اگر فامیلی کسی «بهشتی» است، آیا عربها او را «جنّتی» صدا می کنند؟
ضمناً توجّه شود که زبان عبری و عربی، همخانواده اند، کلمات مشترک فراوانی دارند. کما اینکه برخی زبانهای رایج در اطراف عربستان نیز همخانواده های زبان عربی می باشند؛ و مشترک بودن برخی کلمات آنها ناشی از همین مسأله است؛ و در واقع هیچ انتقالی رخ نداده است؛ مثل اشتراک زبان فارسی و هندی در برخی کلمات که ناشی از ریشه ی مشترک داشتن این دو زبان است؛ و چنین نیست که این کلمات از یکی از اینها به دیگری منتقل شده است. حتّی بین فارسی و انگلیسی نیز این اشتراک کلمات دیده می شوند بی آنکه انتقالی رخ داده باشد؛ مثلاً مقایسه کنید کلمات « برادر و بْرادر» و «مادَر و مادْر» و «پدر و فادر» و «دختر و دوتر» و «گاو و کاو» و « سگ و داگ» را.
ثالثاً برخی کلمات را که افراد غیر متخصّص آنها را غیر عربی دانسته اند، در واقع عربی اند. مثلاً گفته اند «فردوس» معرّب واژه ی «پردیس» فارسی است؛ در حالی که وقتی به لغتنامه های عربی مراجعه می کنیم، نمی بینیم که کسی آن را معرّب پردیس گفته باشد. بلکه چه بسا واژه ی پردیس، فارسی شده ی واژه ی فردوس باشد. در لغتنامه ی مصباح المنیر گفته است: « قَالَ الْفَرّاءُ هُوَ عَرَبِیٌّ وَ اشْتِقَاقُهُ مِنَ (الفَرْدَسَهِ) وَ هِی السَّعَهُ وَ قِیلَ مَنْقُولٌ إِلَى الْعَرَبِیَّهِ وَ أَصْلُهُ رُومِیٌّ. ــــ فرّاء (از لغویّون عرب) گفته است: فردوس لفظ عربی است؛ و از واژه ی «الفردسه» گرفته شده است که به معنی وسعت است. و گفته شده که اصل آن رومی است و به عربی منتقل شده است.» دقّت فرمایید! گفت: « گفته شده » یعنی قائل این سخن، معلوم نیست؛ و یک قول رایج بین مردم است. درباره ی خیلی از کلمات دیگر هم که گفته اند از زبانهای دیگر آمده اند، وضع به همین قرار است؛ یعنی اغلب آنها ادّعاهای بدون دلیل و بلکه در موارد صد در صد غلط می باشند.

۳ـ چرا قصه های ادیان این همه به هم شبیه هستند؟
اگر شبیه نبودند جای سوال داشت. مگر می شود که دو پیغمبر خدا، یک واقعه را متفاوت نقل کنند؟! بین قصّه های قرآن و انجیل و تورات و … شباهتهایی است و تفاوتهایی. شباهتها باید وجود داشته باشند؛ چون همه از یک واقع خبر داده اند. امّا تفاوتها، آنجا که با هم ناسازگار هستند، ناشی از تحریف کتب ادیان قبلی است.
واقعاً عجیب نیست که کسی بپرسد: چرا موسی و عیسی و زرتشت و دیگر پیامبران، همه از معاد و جهنّم و بهشت سخن گفته اند؟ وقتی همه ی این انبیاء از طرف خدا آمده اند، چگونه ممکن است، سخنان متضادّ بگویند؟ پس یقیناً باید گفته های آنها با هم هماهنگ باشد. لذا اگر جایی هماهنگ بودند یقیناً تحریفی رخ داده است.

۴ـ فرموده اید: «در تورات این مار است که ادم و حوا را گول میزند و در اسلام شیطان.»
ابداً چنین نیست. آنچه در آیین یهود آمده این است که شیطان به صورت ماری در آمد و وارد بهشت آدم و حوّا شد. پس آنها نیز عامل فریب آدم و حوّا را شیطان می دانند.

۵ـ فرموده اید: « چرا جریان مهدویت تماما بر پایه مشتی رویائ ساخته شده.»
جریان مهدویّت بر اساس مشتی رؤیا نیست؛ بلکه شما چنین توهّم نموده اید. در مورد مهدی موعود، احادیث فراوانی هم در کتب شیعه وجود دارد هم در کتب اهل سنّت. اهل سنّت، احادیث مهدی موعود را از رسول خدا(ص) نقل نموده اند و شیعه از رسول خدا(ص) و اهل بیتش. بلی آنها که برای شما حرف زده اند، از خواب و رؤیا گفته اند. چون شما خوتان نرفته اید کتابهای معتبر بخوانید و بلد نبوده اید پای صحبت علمای درست و حسابی بنشینید. وقتی شما خودتان را زده اید به عوامی و مثل عوام، بدون سند حرف می زنید، روزی علمی شما هم می شود همین خواب و خیالها؛ و کتابهایی هم که گیرتان می افتند می شوند همان کتابهای عوام پسند. شما قاطی اهل اندیشه شوید، و مستند فکر کنید و مستند سوال بپرسید و مستند حرف گوش کنید، آنگاه روزی علمی شما هم عوض می شود. مثلاً همین مطلب مار و شیطان که گفته اید؛ نشان می دهد که حتّی یک جو تحقیق هم در این مورد نکرده اید. چیزی به گوشتان خورده و شما بدون تحقیق آن را پتکی کرده و بر سر اسلام کوبیده اید؛ غافل از اینکه اصل مطلب کذب است.
ـــ اشاره به پاره ای از احادیث مهدی موعود در کتب حدیثی اهل سنّت.
ـ قال رسول اللّه صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم: « لو لم یبق من الدنیا إلا یوم لطوله اللّه عز و جل حتى یملک رجل من أهل بیتى یملک جبل الدیلم و القسطنطینیه. ـــــ اگر از دنیا نمانده باشد مگر یک روز ، خدای عزّ و جلّ آن را روز را طولانی می کند تا مردی از اهل بیت من ملک و سلطنت یابد. او بر کوه دیلم (البرز) و قسطنطینیه سلطه پیدا می کند.» (سنن ابن ماجه ، ج۲ ، ص۹۲۹ ــ کنزل العمال ، متّقی هندی ، ج۱۴ ، ص۲۶۷)
این روایت ، صراحت دارد که موعود آخر الزمان از نسل پیامبر (ص) است.
ـ قال رسول اللّه صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم: « المهدى منا أهل البیت یصلحه اللّه فى لیله ــــ مهدی از ما اهل بیت است ، که خدا کار او را در یک شب درست می کند. » (مسند امام احمد حنبل ، ج۱ ،ص۸۴ ـــ صحیح بخاری ، ج۱ ، ص۳۱۸ (فقط قسمت اول حدیث))
در این حدیث که رئیس حنبلی ها نقل نموده و در معتبرترین کتب اهل سنّت ؛ یعنی صحیح بخاری نیز آمده ، مهدی جزء اهل بیت شمرده شده است.
ـ « عن عبد اللّه قال: بینما نحن عند رسول اللّه صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم إذا أقبل فتیه من بنى هاشم فلما رآهم النبى صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم اغرورقت عیناه و تغیر لونه قال: فقلت: ما نزال نرى فى وجهک شیئا نکرهه، فقال:إنا أهل بیت اختار اللّه لنا الآخره على الدنیا، و إن أهل بیتى سیلقون بعدى بلاء و تشریدا و تطریدا حتى یأتى قوم من قبل المشرق معهم رایات سود فیسألون الخیر فلا یعطونه فیقاتلون فینصرون فیعطون ما سألوا فلا یقبلونه حتى یدفعوها إلى رجل من أهل بیتى فیملأها قسطا کما ملأوها جورا، فمن أدرک ذلک منهم فلیأتهم و لو حبوا على الثلج‏ ــــــــــ «عبد الله» روایت مى‏کند، هنگامى که حضور رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شرفیاب بودیم، گروهى از جوانان بنى هاشم از آنجا عبور مى‏کردند، همین که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله آنها را دید، دیدگانش اشک آلود شد و رنگ چهره ی مبارکش تغییر کرد. عرض کردیم: یا رسول الله! آرزو مى‏کنیم که هرگز چهره ی شما را غمناک و متأثر نبینیم! فرمود: ما خاندانى هستیم که خداى تعالى آخرت را به جاى دنیا براى ما برگزیده است ؛ و من یقین دارم پس از درگذشت من، اهل بیتم گرفتار شکنجه ی امّتم قرار مى‏گیرند ، طوری که آنها را از پاى درمى‏آورند و از شهرى به شهرى و از مکانى به مکان دیگر، آواره‏ مى‏سازند. و این رفتار را همواره ادامه مى‏دهند تا هنگامى که مردمى از جانب مشرق با پرچمهاى سیاه ظهور مى‏کنند، اینان از مردم درخواست خیر مى‏کنند. مردم به آنها پاسخ درستى نمى‏دهند در نتیجه با آنها نبرد مى‏کنند و پیروز مى‏شوند. و آنچه را خواسته‏اند به آنها مى‏دهند لیکن آنها نمى‏پذیرند و بدین حال به سر مى‏برند تا اختیارات کامل را در دست مردى از اهل بیت من قرار دهند. او هم به حسب وظیفه‏اى که دارد با مخالفان نبرد مى‏کند تا دنیا را همانطور که بى‏عدالتى فراگرفته است، از عدل و داد لبریز سازد.اینک کسى که آنها را دریابد دست از دامن آنها برندارد هر چند هم در شدت سرما و ناراحتى باشد. » (سنن ابن ماجه ، ج۲، ص۱۳۶۶ ــ کنزل العمال ، متّقی هندی ، ج۱۴ ، ص۲۶۸)
در این روایت ، که به خاطر اشاره به مظلومیّت اهل بیت (ع) ، نقل آن از سوی برادران اهل سنّت بسیار عجیب می باشد ، به صراحت بیان شده که موعود نهایی از اهل بیت (ع) می باشد. ضمناً منظور از « جانب مشرق » در این روایات ، طبق آنچه در دیگر روایات وارد شده ، منطقه ی خراسان می باشد ؛ که قیام آنها پیش در آمد قیام امام زمان (ع) خواهد بود.
ـ « عن النبى صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم قال: لو لم یبق من الدهر إلا یوم لبعث اللّه رجلا من أهل بیتى یملأها عدلا کما ملئت جورا. ــــــ اگر از روزگار، جز یک روز باقى نمانده باشد، خداى تعالى مردى از اهل بیت مرا برمى‏گمارد تا دنیا را پر از عدل و داد نماید، همانطور که پر از ظلم و جور شده است. » (مسند احمد حنبل ، ج۱ ،ص۹۹ ــ سنن ابی داود ،ج۲ ، ص۳۱۰ ــ کنزل العمال ، متّقی هندی ، ج۱۴ ، ص۲۶۷ ــ الجامع الصغیر ، سیوطی ، ج۲ ،ص۴۳۸)
در این روایت نیز موعود بشریّت جزء اهل بیت معرّفی شده است.
ـ « عن أبى سعید الخدرى قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم: لا تقوم الساعه حتى تملأ الأرض ظلما و جورا و عدوانا ثم یخرج من أهل بیتى من یملأها قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و عدوانا، قال: هذا حدیث صحیح على شرط الشیخین ــــــــ «ابو سعید خدرى» از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله روایت مى‏کند که قیامت برپا نمى‏شود مگر زمانیکه روى زمین لبریز از ظلم و جور و عداوت و دشمنى شود، آنگاه شخصى از خاندان من قیام مى‏کند که روى زمین را لبریز از عدل و داد مى‏سازد، در حالیکه پر از ظلم و عداوت شده است. » «حاکم نیشابوری» گوید: این حدیث طبق نظر «مسلم» و «بخارى» صحیح است. » (مستدرک الصحیحین ، حاکم نیشابوری ، ج۴ ،ص ۵۵۷ ـــ مسند أحمد بن حنبل ، ج ۳ ، ص ۳۶)
ـ قال رسول الله (ص) : « کیف أنت یا عوف إذا افترقت الأمه على ثلاث و سبعین فرقه واحده منها فى الجنه و سائرهن فى النار ؟ قلت متی ذلک یا رسول الله ؟ قال اذا کثرت الشرط و ملکت الاماء و قعدت الجُمَلا علی المنابر و اتخذ القرآن مزامیراً و زخرفت المساجد و رفعت المنابر و اتخد الفیء دولا و الزکاه مغرماً و الامانه مغنماً و تفقه فی الدین لغیر الله و اطاع الرّجل امرأته و عق امّه و اقصی ابه و لعن آخر هذه الامّه اولها و ساد القبیله فاسقهم و کان زعیم القوم ارذلهم و اکرم الرّجل اتقاء شره ، فیومئذ یکون ذاک فیه. یفزع الناس یومئذ الی الشام و الی مدینه یقال له دمشق ، من خیر مدن الشام ؛ فتحصنهم من عدوهم ، قیل: و هل تفتح الشام؟ قال بلی وشیکاً ، تقع الفتن بعد فتحها ثم تجئ فتنه غبراء مظلمه ثم تتبع الفتن بعضها بعضا حتى یخرج رجل من أهل بیتى یقال له المهدى فان أدرکته فاتبعه و کن من المهتدین‏. ــــــــــ رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله خطاب به «عوف»، فرمود: اى عوف! چگونه خواهى بود زمانی که امّتم به هفتاد و سه فرقه تقسیم شوند ؛ که فقط یک فرقه از آنها بر حق‏ و اهل بهشتند و مابقى ـ هفتاد و دو فرقه ی دیگر ـ بر باطل و اهل دوزخ‏اند؟ گفتم: کی چنین خواهد شد ای رسول خدا؟ فرمود: آنگاه که شرط بندی رایج شود ؛ و بردگان حاکم شوند ؛ و گردن کلفتها بر منبر (مسند قضاوت ) می نشینند ؛ و قرآن را تبدیل به موسیقی می کنند ؛ و مساجد طلاکاری می شوند ؛ و منبرها بلند ساخته می شوند ؛ و اموال عمومی را مال شخصی خود می کنند ؛ و زکات دادن را غرامت (پل زور) می شمارند ؛ و امانت را غنیمت بر می دارند ؛ و در دین ژرف نگری می شود ، امّا به خاطر خدا ؛ و مرد از زن خود اطاعت می کند ، عاقّ مادر خود می شود و پدر خود را می راند ؛ و آخر این امّت ، پیشگامان آن را لعن می کنند ؛ و فاسق قبیله بزرگ آن می گردد ؛ و پستترین قوم ، حاکم آنها می شود ؛ و بزرگوارترین مردان اهل طمع و حرص دانسته می شوند ؛ در چنین موقعی آن اتّفاق خواهد افتاد. در چنان روزی مردم به سوی شام و شهری به نام دمشق پناه می برند ، که از بهترین شهرهای شام است ؛ پس آن شهر آنها را از دشمنانشان پناه می دهد. گفته شد:آیا شام فتح می شود؟ فرمودند: بلی به زودی. بعد از فتح آن فتنه ها بلا می گیرد ؛ سپس فتنه ای سخت و تاریک می آید ؛ سپس فتنه ها پشت سر هم ظاهر می شوند تا اینکه مردی از اهل بیت من قیام می کند که او را مهدی گویند. پس اگر او را درک نمودی پیرویش کن تا از هدایت یافتگان باشی. » (مجمع الزوائد ، الهیثمی ، ج۷ ، ص۳۲۴ ــ کنز العمال ج ۱۱ ص ۱۸۳)
در این حدیث منقول از اهل سنّت ، افزون بر اینکه نام موعود آخر الزمان با عنوان مهدی برده شده ، و تصریح گردیده که او از اهل بیت (ع) می باشد ، بیان شده که مسلمین به هفتاد و سه فرقه تقسیم خواهند شد و تنها یک فرقه از آنها بر حقّ است ؛ که آنها در ارتباط با مهدی موعود هستند. افزون بر این مطالب ، اوضاع جهان در زمان ظهور مهدی موعود نیز بیان شده است. البته دقّت شود که این اوصاف ، اوّلاً مربوط به کلّ جهان آن روز می شود نه یک منطقه ی خاصّ. ثانیاً این اوصاف، عمومیّت دارند نه کلّیّت ؛ یعنی اکثراً چنین خواهد بود نه همه جا و در مورد همه کس. عملاً نیز مشاهده می فرمایید که بسیاری از این علائم ، در دنیای امروز تحقّق یافته اند. مثلاً اکثر حاکمان دنیا ، جزء بدترین مردمان عصر می باشند ؛ یا اطاعت از زن در اکثر مردان دیده می شود ؛ یا اکثر قضات دنیا ، اهل عدالت نیستند ؛ یا قرآن کریم ، بیشتر به عنوان زینت مجالس و برای فخر فروشی خوانده می شود نه برای درس گرفتن از آن ؛ یا برخی به اصطلاح روشنفکران مسلمان امروزی ، پیشگامان اسلام و حتّی اهل بیت (ع) را متّهم به جهل و بی تمدّنی و امثال می کنند.
ـ « عن أبى أیوب الأنصارى قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم لفاطمه سلام اللّه علیها: نبینا خیر الأنبیاء و هو أبوک، و شهیدنا خیر الشهداء و هو عم أبیک حمزه، و منا من له جناحان یطیر بهما فى الجنه حیث شاء و هو ابن عم أبیک جعفر، و منا سبطا هذه الأمه الحسن و الحسین و هما ابناک، و منا المهدى‏ ــــــــــ «ابو ایوب انصارى» روایت کرده است که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله خطاب به فاطمه زهرا علیها السّلام، فرمود: پیغمبر ما، بهترین پیغمبران است و او پدر تو است و شهید ما، بهترین شهیدان است و او «حمزه»، عموى پدر تو است. و از ما خانواده بزرگوارى است که خداى تعالى دو بال به او مرحمت فرموده است تا در بهشت به هر کجا که بخواهد پرواز نماید و او «جعفر»، پسر عموى تو است. و از خاندان ما دو سبط این امت حسن و حسین علیهما السّلام هستند که دو فرزند تو باشند و مهدى از خاندان ماست.» (مجمع الزوائد ، الیهثمی ، ج۹ ، ص۱۶۶ ــ المعجم الصغیر ، الطبرانی ، ج۱،ص۳۷)
ـ « عن أم سلمه قالت: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم یقول: المهدى من عترتى من ولد فاطمه ــــــ ام سلمه ـ همسر پیامبر ـ روایت مى‏کند که از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شنیدم که مى‏فرمود: مهدى ، از عترت من و از فرزندان فاطمه است. »( میزان الاعتدال ، الذهبی ، ج۲ ،ص۸۷ ــ کنزل العمال ، متّقی هندی ، ج۱۴ ، ص۲۶۴)
ـ باز فرمود: « إبشرى یا فاطمه فان المهدى منک ـــــــ مژده باد تو را، اى فاطمه! که مهدى، از وجود تو است. » (کنز العمال ، ج ۱۲ ، ص ۱۰۵)
ـ « عن حذیفه إن النبى صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم قال: لو لم یبق من الدنیا إلا یوم واحد لطول اللّه ذلک الیوم حتى یبعث رجلا من ولدى اسمه کاسمى، فقال سلمان: من أى ولدک یا رسول اللّه؟ قال: من ولدى هذا و ضرب بیده على الحسین علیه السلام. ـــــــ «حذیفه» روایت مى‏کند که رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله که فرمودند: اگر از عمر دنیا ، جز یک روز باقى نمانده باشد، خداى‏ تعالى همان یک روز را آنقدر طولانى مى‏فرماید، تا مردى از فرزندانم را که هم اسم من است برانگیزد. «سلمان» پرسید: مهدى از کدامیک از فرزندان شماست؟ فرمود: از این فرزندم و دست مبارک را به شانه ی حسین علیه السلام نواخت.» (ذخائر العقبى ، احمد بن عبدالله الطبری ، ص ۱۳۷)
ـ « عن على بن الهلالى عن أبیه قال: دخلت على رسول اللّه صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم فى الحاله التى قبض فیها فاذا فاطمه سلام اللّه علیها عند رأسه فبکت حتى ارتفع صوتها فرفع صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم طرفه الیها (إلى أن قال) یا فاطمه و الذى بعثنى بالحق إن منهما یعنى من الحسن و الحسین علیهما السلام مهدى هذه الأمه إذا صارت الدنیا هرجا و مرجا و تظاهرت الفتن و تقطعت السبل و أغار بعضهم على بعض فلا کبیر یرحم صغیرا و لا صغیر یوقر کبیرا فیبعث اللّه عز و جل عند ذلک من یفتح حصون الضلاله و قلوبا غلفا یقوم بالدین فى آخر الزمان کما قمت به فى أول الزمان و یملأ الأرض عدلا کما ملئت جورا، قال: خرجه الحافظ أبو العلاء الهمذانى. ــــــــــ «على بن هلالى» از پدرش روایت مى‏کند، هنگامى که رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله آخرین روزهاى آخر عمر خود را سپرى مى‏کرد و سرانجام هم درگذشت ، حضور مبارکش شرفیاب شدم و این در حالى بود که فاطمه علیها السّلام در بالاى سر مبارک نشسته بود ، و از اینکه پدر ارجمندش در حال جان دادن بود بلند مى‏گریست، چنانکه صداى گریه‏اش به گوش رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله رسید. رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله سر برداشت و نگاهى به فاطمه علیها السّلام کرد (تا آنجا که فرمود) اى فاطمه! به خدایى که مرا به راستى فرستاده است، مهدى این امّت ، از نسل حسن و حسین علیهما السّلام است. و فرمود: زمانی که در دنیا هرج و مرج به وجود بیاید و آتشهاى فتنه‏گرى از هر سو زبانه بکشند و راهها بسته شوند و مردم علیه یکدیگر دست چپاول دراز کنند ، چندان که کوچک به بزرگ احترام نگذارد و بزرگ به کوچک رحم ننماید، در آن هنگام است که خداى عزّ و جلّ کسى را برمى‏گمارد که حصارهاى گمراهى را ویران کند و دلهاى تاریک از دشمنى خدا و رسول و اولیاى او را از آلودگى پاک کرده و روشن گرداند. آرى، او در آخر الزّمان پیکره ی دین را استوار مى‏دارد، همانطور که من در اوّل بعثت به پایدارى آن همّت گماشتم ؛ و زمین را پر از عدل و داد مى‏کند، همانگونه که پر از ظلم و جور شده است.» (ذخائر العقبى ، احمد بن عبدالله الطبری ، ص ۱۳۷)
ـ رسول خدا فرمود: « یلتفت المهدى علیه السلام و قد نزل عیسى بن مریم علیه السلام کأنما یقطر من شعره الماء فیقول المهدى علیه السلام: تقدم فصلّ بالناس، فیقول: إنما أقیمت الصلاه لک ، فیصلّى خلف رجل من ولدى‏ ـــــــ هنگام ظهور حضرت مهدى (عج)، حضرت عیسى بن مریم علیهما السّلام، از آسمان فرود مى‏آید در حالیکه به نظر مى‏رسد از موهایش قطرات آب مى‏ریزد، سپس حضرت مهدی (عج) پیشنهاد مى‏کند که جلو بایستید تا مردم نماز خود را با اقتداى به شما به جاى آورند. حضرت عیسى علیه السلام مى‏فرماید: همانا نماز فقط برای تو برپا شده است. پس عیسى علیه السلام پشت سر مردى از فرزندان من نماز مى‏گزارد. » (الصواعق المحرقه ، ابن حجر عسقلانی ، ص ۹۸)
ـ رسول خدا فرمودند: « منا الذى یصلّى عیسى بن مریم خلفه‏ ـــــــ از ماست کسى که عیسى بن مریم علیهما السّلام پشت‏سراو نماز مى‏خواند و به وى اقتدا مى‏کند. (کنز العمال ، ج۱۴ ، ص ۲۶۶)
ـ « عن جابر بن عبد اللّه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم: یخرج الدجال فى خفقه من الدین و إدبار من العلم (إلى أن قال) فاذا هم بعیسى بن مریم فتقام الصلاه فیقال له: تقدم یا روح اللّه فیقول: لیتقدم إمامکم فلیصل بکم ــــــــ «جابر بن عبد الله» روایت مى‏کند که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: زمانیکه دین اسلام به حالت خفقان درآید و علم و دانش الهى بر مردم پشت کند، «دجّال» خروج مى‏کند (تا آنجا که مى‏گوید) عیسى علیه السلام نازل مى‏شود، در حالیکه صفهاى جماعت منعقد شده و مردم آماده ی برپایى نماز هستند، به آن حضرت مى‏گویند: یا روح الله! جلو بایستید تا در نماز به شما اقتدا کنیم. مى‏فرماید: امام شما باید جلو قرار بگیرد تا شما به او اقتدا کنید. » (مسند الإمام أحمد بن حنبل ، ج ۳ ، ص ۳۶۷)
اینها اندکی از فراوان احادیث اهل سنّت در باب مهدی موعود است که از رسول خدا نقل نموده اند ؛ که همگی ثابت می کنند: اوّلاً موعود آخر الزّمان مهدی است. ثانیاً مهدی از اولاد رسول خداست و عیسی مسیح نیست. ثالثاً عیسی مسیح نیز در زمان ظهور در رکاب آن حضرت و تابع ایشان خواهد بود.
غیر از این احادیث ، احادیث فراوانی نیز از اهل سنّت نقل شده که رسول خدا (ص) فرموده اند: تعداد جانشینان من دوازده نفر می باشند ؛ و تا کنون جز شیعه ی دوازده امامی نتوانسته است دوازده خلیفه برای رسول خدا بشمارد.
« عن جابر بن سمره قال: سمعت النبى صلى اللّه علیه (و آله) و سلم یقول: یکون اثنا عشر أمیرا فقال کلمه لم أسمعها، فقال أبى: إنه قال: کلهم من قریش ـــــــ «جابر بن سمره» روایت کرده است که از پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله شنیدم مى‏فرمود: دوازده تن امیر خواهند بود. به دنبال آن کلمه‏اى فرمود که آن را نشنیدم پدرم گفت: رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: همگى آنان از قریش‏اند. » (صحیح بخاری ، ج۸ ،ص۱۲۷ )
این حدیث را دیگر بزرگان اهل سنّت همچون مسلم و ترمذی و احمد حنبل نیز با اندک تفاوتی در تعبیر آورده اند.
مسلم نقل کرده: « عن جابر بن سمره قال: دخلت مع أبى على النبى صلى اللّه علیه (و آله) و سلم فسمعته یقول: إن هذا الأمر لا ینقضى حتى یمضى فیهم إثنا عشر خلیفه (قال) ثم تکلم بکلام خفى علیّ (قال) فقلت لأبى: ما قال؟ فقال: قال: کلهم من قریش. ـــــــ «جابر بن سمره» روایت کرده است که به اتفاق پدرم به حضور رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شرفیاب شدم و از آن حضرت شنیدم که مى‏فرمود: این امر به پایان نمى‏رسد تا اینکه دوازده تن خلافت بیایند. پس از آن، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله سخنى فرمود که من آن را نشنیدم و از پدرم پرسیدم که پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله چه‏ سخنى فرمود؟ در پاسخ گفت: رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود که همگى این دوازده خلیفه از قریش‏اند.» (صحیح مسلم ، ج۶ ،ص۳)
حال سوال ما از تمام فرقه های مسلمین این است که کدامتان توانسته اید دوازده خلیفه ی رسول خدا را بشمارید؟ بخصوص که طبق روایات رسول خدا ، آخرین خلیفه ی او مهدی موعود است. پس ای مسلمین ! مگر طبق روایات مورد قبول خودتان ، رسول خدا نفرمود که امّت من هفتاد و سه فرقه می شوند و تنها یکی از آنها بر حقّ است؟ حال آن یک فرقه کدام است؟ آیا همانی نیست که تابع دوازده خلیفه ی رسول خدا شده است؟!! پس شما ای اهل سنّت و ای شیعیان چهار امامی و هفت امامی و … ، اگر حقیقتاً تابع رسول خدا هستید ، پس بشمارید خلفای دوازده گانه ی او را ، آن گونه که خود فرموده است ؛ و بخصوص چنان بشمارید که آخرینش مهدی موعود باشد. آیا فرقه ای جز شیعه ی دوازده امامی هست که توان چنین کاری را داشته باشد؟!! حال خود قضاوت کنید که فرقه ی برحقّ کدام است؟

۶ـ فرموده اید: « چرا چند تن ائمه(ع) کنیز زاده بوده اند؟»
ابداً چنین نیست. تمام ائمه(ع) بی استثناء از زنان آزاد متولّد شده اند. کنیز زنی را گویند که قبلاً کافر بوده و در جنگ با پیغمبر یا امام معصوم یا نائب بر حقّ امام معصوم، اسیر شده و در حال اسارت مسلمان گشته است. چنین زنی وقتی در تملّک یک مرد مسلمان قرار گرفت، آن مسلمان می تواند مثل همسر شرعی خودش با او رابطه ی زناشویی داشته باشد، بدون آنکه عقدی برایش خوانده شود. چنین کسی را می گویند کنیز. امّا مادران ائمه(ع) هیچکدام چنین نبوده اند؛ بلکه همگی با عقد شرعی به ازدواج امامی در آمده و از آن امام صاحب فرزند شده اند. امّا چون آن زنان بزرگوار، قبلاً خارجی بوده اند، یا به ظاهر خریداری شده اند، عوام توهّم نموده اند که آنها کنیز بوده اند.
مثلاً گفته اند که مادر امام سجّاد(ع) شهربانویه نام داشته و کنیز بوده است. برخی نیز گفته اند، نامش جهان شاه بوده است.
اوّلاً از نظر مورّخین در اینکه مادر آن بزرگوار چه کسی بوده اختلاف نظر وجود دارد. ثانیاً به فرض که مادرشان همان شهربانویه بوده، عرض می شود که آن بانو کنیز نبود. چون در حکومت عمر بن خطّاب اسیر شد و به مدینه آورده شد. و اسیرانی که عمر دستگیر می نمود، عبد و امه (غلام و کنیز) نمی شدند. چون عمر، نه پیغمبر بود نه امام بر حقّ بود نه نائب بر حقّ امام. او یک غاصب بود؛ و تمام جنگهایی که به راه انداخته خلاف اسلام بوده است. او نه حقّ حکومت داشته و نه حقّ جنگ داشته و نه حقّ اسیر گرفتن؛ کجا رسد که اسیران دست او غلام و کنیز شوند. برای همین هم بود که علی(ع) شهربانویه را زن آزاد اعلام و بلکه تمام ایرانیانی را که اسیر شده بودند، آزاد اعلام نمود و بیان داشتع که کسی حقّ خرید و فروش ایرانیان را ندارد. وقتی هم شهربانویه، امام حسین(ع) را به همسری انتخاب نمود، علی(ع) به فرمود که برایش عقد ازدواج بخواند؛ در حالی که برای کنیز، عقد نمی خوانند.
علامه مجلسى رحمه اللّه در جلاء العیون فرموده: « قطب رواندى به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده است کـه چـون دخـتـر یـزدجـرد بـن شهریار آخرین پادشاهان عجم را براى عمر آوردنـد و داخـل مـدیـنـه کـردنـد جـمـیـع دخـتـران مـدیـنـه بـه تـمـاشـاى جـمـال او بـیـرون آمـدند و مسجد مدینه از شعاع روى او روشن شد. و چون عمر اراده کرد که روى او بـبـیـنـد مـانـع شد و ( به فارسی) گفت : سیاه باد روز هرمز که تو دست به فرزند او دراز مى کـنـى . عـمـر گـفت : این گبرزاده مرا دشنام مى دهد و خواست که او را آزار کند، حضرت امیر عـلیـه السـلام فـرمـود: تو سخنى را که نفهمیدى چگونه دانستى که دشنام است؟ پس عمر امر کرد که ندا کنند در میان مردم و او را بفروشند. حضرت فرمود: جایز نیست فروختن دخـتـران پـادشـاهـان هر چند کافر باشند، و لیکن بر او عرض کن که یکى از مسلمانان را خـود اخـتـیـار کـنـد و وی را بـه او تـزویـج کـنـى و مـهـر او را از عـطـاى بـیـت المال او حساب کنى . عـمـر قـبـول کـرد و گـفت : یکى از اهل مجلس را اختیار کن ! آن سعادتمند آمد و دست بر دوش مـبـارک حـضرت امام حسین علیه السلام گذارد، پس حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام از او پرسید به زبان فارسى که چه نام دارى اى کنیزک ؟ عـرض کـرد: جهانشاه . حضرت فرمودند: بلکه تو را شهربانو نام کرده اند، عرض کرد: ایـن نـام خـواهـر مـن است . حضرت باز به فارسى فرمودند: راست گفتى. پس رو کرد به حـضرت امام حسین علیه السلام و فرمود که این باسعادت را نیکو محافظت نما و احسان کن بـه سـوى او کـه فـرزنـدى از تـو بـه هـم خـواهـد رسـانـیـد کـه بـهـتـریـن اهـل زمـیـن بـاشـد بـعـد از تـو، ایـن مـادر اوصـیاء ذریّه ی طیبه ی من است ؛ پس حضرت امام زین العابدین علیه السلام از او به هم رسید.»
و روایـت کـرده اسـت کـه: «پیش از آنکه لشکر مسلمانان بر سر ایشان بروند شهربانو در خـواب دیـد کـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم داخـل خـانـه او شـد با حضرت امام حسین علیه السلام و او را براى آن حضرت خواستگارى نـمـود و بـه او تزویج کرد. شهربانو گفت که چون صبح شد محبّت آن خورشید فلک امامت در دل مـن جـا کـرد و پـیـوسـتـه در خـیـال آن حضرت بودم . چون شب دیگر به خواب رفتم حـضـرت فـاطـمـه عـلیـهـمـا السـلام را در خـواب دیدم که به نزد من آمده و اسلام را بر من عـرضـه داشـت و مـن به دست مبارک آن حضرت در خواب مسلمان شدم ، پس فرمود که در این زودى لشکر مسلمانان بر پدر تو غالب خواهند شد و تو را اسیر خواهند کرد و به زودى بـه فـرزند من حسین علیه السلام خواهى رسید و خدا نخواهد گذارد که کسى دست به تو بـرسـانـد تـا آن کـه بـه فرزند من برسى و حق تعالى مرا حفظ کرد که هیچ کس به من دسـتـى نـرسـانید تا آن که مرا به مدینه آوردند و چون حضرت امام حسین علیه السلام را دیـدم دانـسـتـم کـه هـمـان اسـت کـه در خـواب بـا حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم بـه نـزد مـن آمـده بـود و حـضـرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم مرا به عقد او در آورده بود و به این سبب او را اختیار کردم . »
امّا نکات روایات:
الف ـ روایت نخست نشان می دهد که امیر مومنان(ع) دختران یزدگرد را به عنوان اسیران جنگی قبول نکرده بود. چون اسیر جنگی نیاز به صیغه ی عقد و مهریّه ندارد. اسیر جنگی به هر کس تعلّق گیرد برای او محرم خواهد بود. بلکه بنا به روایات دیگر ، ایشان حتّی سایر اسرای ایرانی را هم قابل تملّک ندانست ؛ لکن به صراحت نفرمود که اسیران ایرانی قابل خرید و فروش نیستند. چون خفقان زمان خلفای غاصب چنین اجازه ای نمی داد. عرب نیز چنین سخنی را برنمی تافت. شاهد روایی این اعتقاد حضرت را در ادامه خواهیم آورد.
ب ـ در حدیث دوم ، از رفتار امیرمومنان (ع) با دختر یزدگرد و نیز رفتار دختر یزدگرد با عمر و دیگران و امام حسین(ع) معلوم می شود که جریانی عادی در کار نیست. به نظر می رسد که امیرمومنان(ع) برنامه ای خاصّ برای این دختر دارند ؛ و خود او نیز از این جریان آگاه است. روایت فاش می سازند که مادر آن حضرت، از قبل و در خواب خواستگاری شده و با میل باطنی به اسارت آمده تا به مقصود خویش برسد. امّا هر دو طرف جریان ، واقعه را جوری پیش می برند که از نظر عمر بن خطّاب و دیگران ، عادی جلوه کند.
ج ـ در قسمتی از روایت دوم امیرمومنان(ع) به دختر یزدگرد می فرماید: « چه نام دارى اى کنیزک ». شاید از این تعبیر استفاده شود که حضرتش او را کنیز به معنی برده ی زن می دانسته. امّا گفتیم که اگر چنین بود ، حضرت او را تزویج نمی کرد و در انتخاب زوج آزاد نمی گذاشت. چون زنان کفّار اسیر شده را تزویج نمی کنند و برایش مهریّه قرار نمی دهند. از این گذشته ، واژه ی کنیز در زبان فارسی به غلط درباره ی زنان اسیر شده به کار می رود. کنیز، لغتی پهلوی است که به مطلق خدمتکار گفته می شود ؛ چه خدمتکار قابل خرید و فروش باشد یا خدمتکاری که استخدام می شود یا خدمتکاری که افتخاری به کسی خدمت می کند. کما اینکه بنده نیز همین معانی را دارد. در زبان فارسی، زن مومن را کنیز خدا و مرد مومن را بنده ی خدا می گویند. البته امروزه هر دو را بنده ی خدا می نامند. کاف کنیزک نیز ظاهراً برای تحبیب است مثل دخترکم نه برای تصغیر مثل مردک. البته روای حدیث ، کنیزک را دخترک معنی نموده و گفته: « فَقَالَ چه نام دارى اى کنیزک ؛ یَعْنِی مَا اسْمُکِ یَا صَبِیَّه؟»
ـ جریان شهربانو در مناقب ابن شهرآشوب
« وقتى اسراى ایران وارد مدینه شدند، عمر بن خطاب خواست خانم‏ها را به کنیزى بفروشد و مردان را به بردگى در آورد و چنین قصد داشت که اسراى ایرانى، انسانهاى ناتوان و علیل و پیرمردان را در طواف اطراف بیت، در پشت خود حمل کنند. امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود: پیامبر اکرم صلّى اللَّه علیه و آله گفتند: عزیز یک ملّت را گرامى بدارید گر چه با شما مخالف باشند و این ایرانیان، دانشمند و کریم هستند و به اطاعت ما در آمده‏اند، و مایل هستند دین اسلام را بپذیرند. من حق خودم، و حق بنى هاشم را در راه خدا آزاد کردم، مهاجر و انصار گفتند: اى برادر رسول خدا، ما سهم خود را به شما دادیم، حضرت عرض کرد: خدایا گواه باش ایشان بخشیدند، و من پذیرفتم و آزاد کردم. خلیفه گفت: على بن ابى طالب در رابطه با اسراء بر من پیشى گرفت و قصد مرا در خصوص عجم در هم شکست ؛ عدّه‏اى از مردم تمایل دارند با دختران پادشاهان ایران ازدواج کنند. امیر مؤمنان علیه السّلام به او فرمود: دختران را در این خصوص مختار کن، و آنها را به ازدواج با افراد مورد نظرت مجبور نکن! یکى از بزرگان اشاره کرد که شهربانو دختر یزدگرد را به زنى بر مى‏گزیند، شهربانو شرمگین شد و از ازدواج با او امتناع ورزید. به او گفتند: اى کریمه ازدواج با چه کسى را مى‏پسندى؟ آیا راضى هستى شوهر کنى؟ او ساکت شد و چیزى نگفت: حضرت على علیه السّلام فرمود: به ازدواج راضى شد و حال اختیار براى او باقى است، سکوتش اقرار است. بار دیگر گزینش شوهر را به او پیشنهاد کردند، گفت: من کسى نیستم که از نور درخشان و ستاره فروزان حسین بن على علیه السّلام روی گردان شوم اگر اختیار با من است. حضرت فرمود: چه کسى را به عنوان سرپرست (قیّم) خود مى‏پذیرى؟ جواب داد شما را ولىّ امر خود قرار مى‏دهم. امیر مؤمنان به حذیفه بن یمان فرمود: خطبه ی ازدواج بخواند، او خطبه خواند و شهربانو به ازدواج حضرت حسین بن على علیه السّلام درآمد» (المناقب، ج۴ ،ص۴۸)
این نقل گواه است که امیرمومنان (ع) اسرای ایرانی را به بردگی و کنیزی قبول نداشته ؛ امّا در آن شرائط خفقان خلفا و جهل عرب ، جرأت ابراز این عقیده را نداشته است. لذا حضرت با سیاستی ویژه سبب آزادی اسرای ایرانی را فراهم ساختند. یکی از علل علاقه مندی ایرانیان به علی(ع) و اهل بیت ایشان نیز همین بود که می دانستند، آن حضرت، ایرانیان را برده و کنیز نمی داند؛ و حمله ی عمر به ایران را تقبیح می کند.
با توجّه به آنچه گفتیم، معلوم می شود که مادران دیگر ائمه(ع) نیز هیچکدام کنیز نبوده اند. چون برخی از آنها که اسیر شده بودند، در جنگی اسیر شده بودند که جهاد اسلامی نبوده است. چون آنها جنگها به دستور کسانی به راه افتاده بود که نه پیغمبر بودند نه امام و نه نائب بر حقّ امام. لذا خود آن جنگها باطل و غیر اسلامی بودند؛ و اسرای آنها نیز مظلوم بوده اند نه اسیر جنگی. این خلفای غاصب و ستمگر، بدون مراعات ملاکهای دینی به کشورهای دیگر حمله می کردند و آنها را تصرّف می نمودند و مردمشان را اسیر می کردند و به عنوان برده می فروختند. مادران برخی ائمه(ع) نیز از این اسیران مظلوم بودند؛ که ائمه(ع) در ظاهر آنها را می خریدند؛ ولی با عقد شرعی آنها را به همسری خود در می آوردند. چون کنیز واقعی نبودند. حتّی برخی از ائمه(ع) تعداد زیادی از این اسرا را می خریدند ولی نه برای کار کشیدن از آنها، بلکه برای آنکه تعلیمشان دهند. چون حکومتهای جور مانع از فعّالیّت علمی آن بزرگواران می شدند و هر کس که به خانه های آن بزرگواران رفت و آمد می نمود مورد آزار قرار می گرفت. لذا آن بزرگواران، به بهانه ی خرید برده، افراد مستعدّ را در خانه ی خود گرد می آوردند و تعلیم می دادند.

۷ـ آیا ممکن است هیچ دین حقّی در جهان نباشد؟
برخی ها می گویند: من خدا را قبول دارم؛ آخرت را هم قبول دارم؛ امّا ادیان را قبول ندارم. لذا خودم با خدا حرف می زنم و درد دل می کنم و نیازی به دین ندارم. خودم می فهمم که چه چیزی خوب است و چه چیزی بد.
با اینها این گونه استدلال می کنیم.
در این که انسان نسبت به حیوانات، موجودی است ویژه با راه تکاملی خاصّ، شکّی نیست. حیوانات پاسخ نیازهای ذاتی خود را به صورت غریزه در درون خود دارا هستند؛ لذا نیازی به هدایت بیرونی ندارند. امّا انسان، تنها بخشی از پاسخ به نیازهای ذاتی خود را به صورت درونی داراست که عمدتاً نیازهای اوّلیّه هستند. این پاسخهای درونیِ ابتدایی ولی بنیادی را در بُعد مادّی ، غریزه و در بُعد معنوی و فوق مادّی ، فطرت می نامند. امّا این مقدار آگاهی درونی کافی برای تمام نیازهای مادّی و معنوی انسان نیست. از اینرو انسان دائماً در پی آن است که پاسخ بسیاری از نیازهای خود را از بیرون ذات خود به دست آورد. ضرورت وجود دین و هدایت الهی و نیاز انسان به چنین هدایتی از برون ذاتش نیز دقیقاً از همین امر ناشی می شود؛ یعنی انسان در می یابد که با قوای موجود خود ، مثل غریزه ، فطرت ، خیال و عقل قادر به پاسخ دادن به برخی از نیازهای مادّی و معنوی خود نیست؛ لذا عقل حکم می کند که خداوند حکیم باید پاسخ این نیازها را با ارسال وحی در اختیار انسان قرار دهد. چرا که خدا حکیم است و محال است حکیم نیازی بی پاسخ در وجود موجودات قرار دهد. چون لازمه ی چنین امری انجام فعل عبث است که از ساحت حکیم به دور می باشد. بنا بر این ، دین چیزی نیست جز پاسخ برخی از نیازهای مادّی و معنوی انسان که پاسخ آنها به طور طبیعی در وجود انسان نیست. بر این اساس ، تا استناد دینی به خدا اثبات نشده تبعیّت از آن ، عقلاً جایز نخواهد بود . از اینرو انبیاء(ع) برای اثبات اینکه دینشان از سوی خداست یا برهان عقلی می آوردند یا معجزه نشان می دادند که البته خود معجزه نیز مقدّمه ی یک برهان عقلی است. انبیاء (ع) با این براهین در پی آن بودند که اثبات کنند با خدا در ارتباطند و متّصل به قدرت خدا هستند که بدون رقیب است ؛ به عبارت دیگر معجزه ، امضای خدا بر پای دین حقّ و نبی صادق است ؛ امضایی که هیچکس قادر به جعل آن نیست.
پس ما انسانها دین می خواهیم چون قادر نیستیم پاسخ تمام نیازهای خود را از قوای موجود خود استخراج کنیم. بنا بر این ، نمی دانیم پاسخ نیازهای ما چه چیزهایی هستند ؛ و می دانیم که تنها خدا می داند که این پاسخها چیستند. پس ما نمی توانیم برای خدا تکلیف تعیین کنیم که چه احکامی بفرستد یا نفرستد ؛ بلکه چون به حکم عقل ، حکمت او برای ما ثابت است ، یقین داریم که هر چه او حکم کند یقیناً تأمین کننده ی سعادت حقیقی ماست. پس وظیفه ی ما انسانها این نیست که از راه شکل احکام و دستورات دین ، درباره ی درستی یا نادرستی آن قضاوت کنیم ؛ بلکه وظیفه ی ما این است که ابتدا درستی دین را اثبات کنیم بعد به احکام آن عمل کنیم. خیلی ها در طول تاریخ به نام خدا حرفها زده و بسیاری از احکام خدا را تبدیل نموده اند ، که خیلی از این سخنان جعلی یا تحریف شده ممکن است خوشایند و باب میل نفس ما باشد ، امّا آیا به صرف مورد پسند بودن می توان آنها را از جانب خدا و ضامن سعادت بشر دانست؟ حتّی ممکن است برخی از این حرفها فی حدّ نفسه درست باشند ولی تمام حقیقت و تمام فرمول سعادت نباشند ؛ بلکه امکان دارد بخشی از نقشه ی راه سعادت باشند. و روشن است که انسان با یک نقشه ی ناقص به هیچ جا نمی رسد.
حال باید پرسید که: در میان ادیان موجود ، کدامیک قادر به اثبات حقّانیّت خود هستند؛ یعنی کدام دین قادر است با اسناد و شواهد قطعی ، استناد خود به خدا را اثبات کند. آیا دین زرتشت یا یهود یا مسیحیّت کنونی، قادر هستند اثبات کنند که کتاب فعلی آنها عیناً همان کتاب آسمانی نازل شده از طرف خداست؟ ثانیاً به فرض اثبات این مطلب آیا قادر هستند اثبات کنند که این کتاب کلّ آن کتاب است و نه قسمتی از آن؟ چون نقشه ی ناقص به درد نمی خورد. ثالثاً آیا این ادیان قادرند اثبات کنند که بعد از پیامبران آنها پیامبری نیامده و دین آنها را نسخ ننموده است؟
برای اینکه ما این ادیان را به عنوان فرمول سعادت و پاسخ تمام نیازهای بشر امروز بدانیم باید تمام این سوالات ـ که ملاک و معیار درستی یک دین هستند ـ جواب مثبت داشته باشند. در حالی که حتّی یکی از این سوالات هم توسّط پیروان این ادیان قابل اثبات نیستند ، کجا رسد همه ی آنها.
بودیسم که اساساً خودش ادّعای الهی بودن ندارد ؛ و بودا را هم پیامبر نمی دانند. استناد کتاب اوستا به زرتشت و تورات به موسی نیز از حیث تاریخی مخدوش است. انجیل را هم که خود مسیحیان کتاب عیسی نمی دانند. خود زرتشتیان معترفند که اوستا سالها سینه به سینه منتقل می شده است و صدها سال بعد از زرتشت مکتوب شده است. بنا بر این ، خدا می داند در این مدّت که اوستا مکتوب نبوده چه بر سر این مطالب آمده است. خود زرتشتیان و پژوهشگران معتقدند که اوستا در اصل بسیار بزرگ بوده و بر روی دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بوده است. اوستای کنونی هشتاد و سه هزار کلمه است ؛ امّا احتمالاً اصل آن سیصد و چهل و پنج هزار و هفتصد کلمه بوده است ؛ یعنی چهار برابر اوستای کنونی. بنا بر این بر فرض اینکه این کتاب ، کتاب آسمانی باشد حجّیّت نخواهد داشت ؛ چون نقشه ای ناقص است که نمی توان به آن عمل نمود. چه بسا در بخش حذف شده مطالبی بوده که تفسیر کننده یا تخصیص و تقیید کننده ی مطالب موجود بوده است. پس با حذف آنها مطالب موجود نیز فاقد اعتبار می شوند. تورات نیز بعد از موسی (ع) حدود پانصد سال گم شد و در این پانصد سال هیچ توراتی در دست نبود. بعد از آن کسی ادّعا نمود که یک نسخه از تورات را پیدا کرده است؛ و همان تورات پیدا شد به عنوان تورات اصلی پذیرفته شد. حال از کجا باید دانست که این تورات فعلی قطعاً همان تورات موسی(ع) است؟ از کجا بدانیم که آن را خود همان شخص ننوشته است؟ قرآن کریم مدّعی است که تورات فعلی را خود یهودیان نوشته و به خدا نسبت داده اند.
همچنین هیچکدام از این ادیان قادر نیستند ثابت کنند که بعد از پیامبر آنها پیامبری نیامده است. چون هیچکدامشان در متن دینشان نیست که دین آنها دین خاتم است. پس این ادیان موجود ، در عصر حاضر تنها توده ای از ادّعاهای غیر قابل اثباتند؛ لذا عقلاً کسی نمی تواند تابع آنها باشد؛ و اگر تابع آنها شد، نزد خدا حجّتی نخواهد داشت.
پس جز اسلام هیچ دینی وجود ندارد که بتواند از عهده ی اثبات سوالات فوق برآید. حال بگذریم که پاره ای از آموزه های بنیادی این ادیان نیز خلاف براهین عقلی می باشند. تنها قرآن کریم است که با سند متواتر به رسول خدا(ص) می رسد و افزون بر آن، نسخه های قدیمی فراوانی از این کتاب به خطّ کوفی موجود است که گواهی می دهند بر عدم تحریف آن. و البته بر عدم تحریف آن براهین عقلی و نقلی نیز اقامه شده است.
حاصل آنکه:
از راه عقل ثابت می شود که انسان، محتاج دین است. و از راه مقایسه ی بنیانهای ادیان کنونی، شکّی نمی ماند که تنها دین قابل تبعیّت، اسلام است؛ به نحوی که اگر اسلام را هم قابل تبعیّت ندانیم، در آن صورت باید قائل شویم به این که هیچ دین حقّی در جهان وجود ندارد؛ و لازمه ی این حرف آن است که خدا هم حکیم نباشد؛ و لازمه ی منطقی حکیم نبودن خدا، ناقص بودن خداست؛ و موجود ناقص، ممکن الوجود است نه واجب الوجود.
پس به حکم برهانی که در سطور قبل بیان داشتیم ، محال است خدا انسان نیازمند به برنامه ی سعادت را بدون برنامه ی درست رها سازد؛ چون حکیم است. لذا در هر زمانی یقیناً برنامه ی درست و تحریف نشده از سوی خدا وجود دارد. در غیر این صورت لازم می آید که خدا موجودی مکلّف و نیازمند به برنامه ی خودسازی را آفریده باشد ولی برنامه ای درست در اختیارش نگذارد. چنین چیزی نیز محال است ؛ چون چنین آفرینشی لغو و غیر حکیمانه است ؛ و از خدای حکیم چنین کار لغو و غیرحکیمانه ای سر نمی زند. پس یقیناً در بین ادیان موجود ، یکی از آنها درست می باشد. و چون غیر از اسلام هیچ دین دیگری نیست که بتواند از عهده ی سوالات مطرح در سطور قبل برآید ، لذا شکّی نمی ماند که همه ی آنها در عصر کنونی باطلند و از اصل خود جدا افتاده اند. و البته این از حکمت خداست که سندیّت ادیان موجود را باطل نموده تا مردم به راحتی بتوانند حقّانیّت اسلام را بفهمند. پس اگر لازم است که حتماً دینی درست در میان مردم باشد ، آن دین نمی تواند باشد مگر اسلام ؛ چون گزینه ی دیگری در کار نیست.
حال بعد از این استدلال هر شبهه ای نیز در سرشاخه های دین اسلام مطرح شود قادر نخواهد بود اصل اسلام را زیر سوال ببرد. چون اساس یک دین به اصول آن است. وقتی کسی ثابت نمود که اصول یک دین درست می باشد و اصول دیگر ادیان باطل می باشند، دیگر منطقاً هیچ بهانه ای برای توقّف ندارد ؛ و منطقاً باید وارد آن دین شود. بلی ممکن است در مسائل متأخر از اصول آن دین باز دچار شبهاتی شود ؛ امّا این شبهات منطقاً دلیل نمی شوند که او عقبگرد نماید. در این حالت، عقل حکم می کند که مشکل از فهم شخص است نه از دین خدا.
از همینجا، کلام خدا بودن قرآن نیز اثبات می شود. چون اگر قرآن کلام خدا نباشد، یعنی در حقیقت خدا دینی نفرستاده و بشر محتاج به دین را به حال خود رها نموده است. که گفتیم، چنین چیزی خلاف عقل است. همچنین اگر قرآن کریم از طرف خدا باشد ولی تحریف در آن راه پیدا کرده باشد، باز لازم می آید که خدا دینی نفرستاده باشد. چون کتاب تحریف شده، نه تنها سودی ندارد بلکه ضررهای فراوانی نیز دارد. کتاب آسمانی تحریف شده، مثل آدرس تحریف شده است که نه تنها ما را به مقصد نمی رساند بلکه چه بسا از مقصد نیز دور می کند. پس طبق حکم عقل، حتماً قرآن کریم از طرف خداست و تحریفی در آن رخ نداده است.

۸ـ آفتاب آمد دلیل آفتاب
قرآن کریم خودش هم کلام خداست هم امضای غیر قابل جعل خدا. لذا خودش گواه است بر کلام الله بودن خودش.
قرآن کریم می فرماید: « أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فیهِ اخْتِلافاً کَثیراً ــــ آیا درباره ی قرآن نمى‏اندیشند؟! اگر از سوى غیر خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مى‏یافتند.» (النساء:۸۲)
این آیه اوّلاً بیان می کند که اهل اندیشه می توانند عدم اختلاف در قرآن را بفهمند نه هر کسی. ثانیاً بیان می دارد که هیچ بشری بدون کمک خداوند متعال ، قادر نیست کتابی بنویسد که هیچ خطایی در آن نباشد ؛ چنانکه حتّی بعد از هزار و چهار صد سال نیز کسی نتواند در آن اشکالی منطقی پیدا کند. لذا تا کنون هیچ اشکالی بر قرآن کریم نشده مگر اینکه علما پاسخش را از خود قرآن کریم داده اند.
دقّت کنید! گفتیم: علما، نه خطبا و اهل منبر. در وادی دین شناسی، دو گونه روحانی داریم؛ روحانیان متخصّص در یکی از رشته های اسلامی، و روحانیان مبلّغ که متخصّص در هیچ رشته ی اسلامی نیستند؛ بلکه افرادی هستند با اطّلاعاتی مذهبی در حدّ بیش از مردم عادی، که به سوالات متداول جواب می دهند و سخنرانی می کنند و عقد می خوانند و … . مثل این دو گروه مثل بهداشتیار و پزشک است. در خانه های بهداشت، افرادی هستند که پزشک نیستند؛ ولی اطّلاعاتی عمومی از پزشکی دارند؛ لذا می توانند کمکهای اوّلیّه را به بیماران برسانند یا بیماران را به متخصّص مربوطه راهنمایی کنند؛ یا توصیه های عمومی بهداشتی را به افراد بدهند و از این گونه کارها؛ امّا توانایی طبابت ندارد. امّا پزشک، نه تنها این کارها را بلد است، در تشخیص بیماری و تجویز دارو نیز تبحّر دارد. البته خود پزشکان نیز به عمومی و متخصّص تقسیم می شوند. که هر پزشک متخصّص حتماً اطّلاعات پزشک عمومی را دارد. در وادی دین و مذهب نیز، علمای متخصّصی وجود دارند؛ که بین خود آنها نیز سطوحی موجود است. مثلاً یک روحانی عادی، از فلسفه فقط اطّلاعات ابتدایی دارد؛ امّا یک استاد فلسفه در حوزه ی علمیّه، اطّلاعات تخصّصی از فلسفه دارد. امّا افرادی هم هستند که استاد استادان فلسفه اند. پس توجّه شود که قصور روحانیون مرتبط با مردم از پاسخ به برخی سوالات، را نباید به حساب تمام روحانیان گذاشت.
همچنین قرآن کریم با ندای بلند فریاد می کند که اگر باور ندارید که این کتاب از سوی خداست ؛ پس شما هم دست به دست هم بدهید و کتابی همانند آن بیاورید. چون اگر یک نفر بشر بی سواد توانسته چنین کتابی بیاورد ، پس همه ی دانشمندان و ادبای جهان باید بتوانند صدها برابر بهتر از آن را بیاورند. پس اگر نتوانند بیاورند ، منطقاً باید اعتراف نمایند که این کتاب کار دست بشر نیست. روشن است که خطاب این گونه آیات نیز در درجه ی نخست به اهل علم و فنّ می باشد. و البته عوام نیز از عجز اهل علم می توانند پی ببرند به حقّانیّت ادّعای قرآن.
قرآن کریم می گوید:
« أَمْ یقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقین‏. ـــــ آیا آنها مى‏گویند:او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است؟! بگو: اگر راست مى گویید ، یک سوره همانند آن بیاورید ؛ و غیر از خدا ، هر کس را مى‏توانید(به یارى) طلبید!» (یونس:۳۸)
« وَ إِنْ کُنْتُمْ فی‏ رَیبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى‏ عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ . ـــــ و اگر در باره آنچه بر بنده خود نازل کرده‏ایم شک و تردید دارید،( دست کم) یک سوره همانند آن بیاورید ؛ و گواهان خود را ــ غیر از خدا ــ براى این کار ، فرا خوانید اگر راست مى‏گویید.» (البقره:۲۳)
قرآن کریم می گوید:
۱ ـ همه جمع شوید و دست به دست هم دهید و سوره ای مثل سور قرآن بیاورید؛ تا نگویید که ما مثل پیامبر ادیب زبر دستی نبودیم. چون یقیناً اگر صدها ادیب دست به دست هم دهند بهتر از بهترین ادیب دنیا می توانند یک متن ادبی سه آیه ای بسازند.
۲ـ فرمود شاهدان و گواهان بی طرفی را هم گرد آورید تا بین ساخته ی شما و قرآن قضاوت نمایند. البته روشن است که شهود باید متخصّص فنّ هم باشند.
آیا سخن از این روشنتر و منصفانه تر می توان گفت؟ یک انسان عاقل بیندیشد که: اگر ساختن سه آیه مثل سوره ی کوثر ممکن است چرا آنان که هر ساله میلیاردها دلار صرف مبارزه با اسلام می کنند و فیلمها و کتابها بر ضدّ اسلام می سازند و می نویسند ، دست به چنین کار کوچکی نمی زنند؟ این همه ادیان در دنیا مثل مسیحیّت وجود دارند که با اسلام در ستیزند ، اگر مرد میدان هستند چرا مجلسی ترتیب نمی دهند تا در آن مجلس اهل ادب را گرد آورند و مبارزه طلبی قرآن را جواب دهند؟
خطاب قرآن به اهل تخصّص است که اگر می توانید دست به دست هم دهید و یک سوره مثل سوره های قرآن بیاورید؛ حتّی قرآن این اجازه را می دهد که مضمون را از خود قرآن بگیرند؛ و حتّی اجازه می دهد که مطالب یک سوره را با بیانی دیگر ولی قابل رقابت با قرآن بیان کنند.
امّا چرا دشمنان قرآن پاسخ این مبارزه طلبی را نمی دهند؟ البته اینها برای براندازی قرآن، دور هم جمع شده اند؛ و صدها مرکز تخصّصی و هزاران متخصّص برای مبارزه با اسلام و قرآن تأسیس نموده اند؛ و هر ساله میلیاردها دلار خرج این کار می کنند. امّا چرا از هر راهی ـ از شبهه افکنی گرفته تا سوزاندن قرآن و کشیدن کاریکاتور ـ برای کوبیدن قرآن وارد می شوند جز از همان راهی که خود قرآن پیشنهاد کرده است؟!!! آیا اینها حقیقتاً از این راه وارد نشده اند یا آن را غیر قابل ورود یافته اند؟ یقیناً اینها سعی نموده اند یک سوره مثل سوره های قرآن بیاورند؛ لکن دانسته اند که نشدنی است.
ـ وجود اعجازی قرآن
الف ـ اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت
این جنبه از اعجاز قرآن ، در درجه اوّل برای کسانی حجّت است که بر زبان عربی تسلّط داشته و سخن فصیح و بلیغ را هم می شناسند ؛ امّا برای دیگران با واسطه می تواند حجّت باشد ؛ قرآن کریم با صراحت تمام در آیات (هود:۱۳) ، (اسراء:۸۸) و (یونس: ۳۸) مبارزه طلبی می کند و از منکرین پیامبر می خواهد که اگر قبول ندارید که قرآن کلام خداست پس مشابه آن یا مشابه ده سوره یا مشابه یک سوره ی آن ــ مثلا مشابه سوره ی کوثر ــ را بیاورید . امّا تا کنون هیچ کس نتوانسته است حتی یک سوره ی کوچک نظیر سوره کوثر یا سوره عصر را هم بیاورد. در طول تاریخ خیلی از عرب زبانان غیر مسلمان به این کار اقدام کرده اند ولی آنچه ساخته بودند در برابر فصاحت و بلاغت قرآن کریم به بازیچه شباهت داشت. بزرگترین ادیبان عرب در طول تاریخ اعتراف نموده اند که فصاحت و بلاغت قرآن کریم فراتر از قدرت انسان عادی است ؛ بلکه تمام ادیبان عرب در مقابل فصاحت و بلاغت نهج البلاغه ، که کلام امیر المومنین (ع) است ، سر فرود آورده و آن را معجزه دانسته اند ؛ در حالی که فصاحت و بلاغت نهج البلاغه در مقابل فصاحت و بلاغت قرآن ، بسیار پایین است تا آنجا که حتّی یک فارسی زبان هم از مقایسه ی قرآن با نهج البلاغه به راحتی می تواند تفاوت را احساس کند. لذا غیر عربها گرچه خودشان فصاحت و بلاغت قرآن را مستقیماً ادراک نمی کنند ، ولی از راه اعتراف متخصّصان و ادیبان عرب و بخصوص از اعتراف ادیبان عرب غیر مسلمان، می توانند یقین پیدا کنند که این کتاب دارای اعجاز ادبی است.
عقل سلیم می گوید که اگر واقعا آوردن یک سوره مثل سور قرآن ممکن بود ، حتما دشمنان اسلام در طول این هزار و چهار صد سال ، مشابه آن را می آوردند. امروزه آمریکا و اسرائیل و دیگر کشورهای ضد اسلام ، سالیانه میلیاردها دلار خرج مبارزه با اسلام می کنند ؛ اگر واقعا امکان آوردن یک سوره مثل سوره های قرآن وجود داشت ، این کشورها با دادن پول به ادیبان و جمع نمودن آنها در یکجا ، مشابه یک سوره را می آوردند و اسلام را شکست می دادند ؛ ولی چنین نکرده اند. بارها شده که دشمنان اسلام به افرادی چون سلمان رشدی کمک مالی کرده اند تا رمانهای اهانت آمیزی نسبت به مقدّسات اسلام بنویسند ؛ سوال اینجاست که چرا اینها این پولها را خرج ساختن یک سوره نمی کنند تا پاسخ قرآن را بدهند؟!! حتی قرآن نمی گوید که شما حتما مشابه یک سوره را به زبان عربی بیاورید ؛ بلکه این مبارزه طلبی عامّ است؛ یعنی اگر می توانید سخنی به زبان دیگر بیاورید که فصاحت و بلاغتش در حدّ قرآن باشد. حتّی قرآن کریم نمی گوید مضمون را از خودتان بیاورید ، بلکه این اجازه را می دهد که مضمون را از خود قرآن گرفته با کلمات دیگری آن را بیان کنیم به شرط آنکه استحکام آن در حدّ قرآن باشد. بر همین اساس ، در مدّت این حدود هزار و چهار صد سال ، نه تنها کسی نتوانسته سوره ای مثل سور قرآن بسازد بلکه حتّی کسی نتوانسته است ترجمه ی بی عیب و نقصی از قرآن نیز ارائه دهد. چرا که ترجمه ی تمام عیار قرآن کریم نیز محال است. تمام مترجمین قرآن کریم نیز معترفند که ترجمه ی آیات به معنای حقیقی کلمه غیر ممکن است. جالب است بدانیم که تا به امروز هیچ کس نتوانسته است حتّی آیه ی « بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم» را هم به درستی ترجمه کند. چون تمام ترجمه های این آیه نادرست می باشند و هیچکدام آنها معنی دقیق این آیه را نمی رسانند. بهترین ترجمه هایی که بنده برای این آیه سراغ دارم این دو ترجمه اند: « به نام الله ، گسترده مهر مهر پیشه» و « به نام الله گسترده نوازشگر خوب نواز ». امّا این دو نیز فاصله ی زیادی دارند با معنی حقیقی آیه. البته توجّه شود که قرآن کریم، حدّ اقلّ یک سوره خواسته و نه یک آیه، اگر چه ساختن مشابه برخی آیات نیز از محالات است. چرا که برخی آیات، وجوه معنایی میلیونی دارند.
پس راه فهم اعجاز ادبی قرآن برای غیر عربها هم از راه اعتراف همه ی ادیبان عرب ممکن است . این یک روش عقلائی است ،که ما در هر زمینه ای که خودمان تخصّص نداریم به متخصّصین آن امر مراجعه می کنیم ؛ و درک آنها را برای خود حجّت می دانیم ؛ بخصوص زمانی که اکثر یا همه ی متخصصین یک امر در موردی اتفاق نظر دارند ؛ مثلا اگر همه ی پزشکان بگویند که کشیدن سیگار موجب سرطان می شود ، ما یقین پیدا می کنیم که کشیدن سیگار موجب سرطان است. همچنین از ناتوانی دشمنان اسلام بر آوردن یک سوره مثل سور قرآن ، یقین پیدا می کنیم که آوردن مثل قرآن ــ به هر زبانی ــ محال است . مثل اینکه کسی ادعا کند که قویترین مرد جهان است ؛ و بگوید اگر در این امر شک دارید پهلوانان خود را آماده کنید تا من خودم شهر به شهر بیایم و همه را بر زمین بزنم ؛ اگر این شخص شهر به شهر گشت و هیچ کس نتوانست او را بر زمین بزند معلوم می شود که در ادعای خود صادق است ؛ قرآن کریم هزار و چهارصد سال است که شهر به شهر می گردد و مبارز می طلبد ؛ و کسان زیادی هستند که آرزو می کنند قرآن را شکست دهند ؛ ولی در این مدت همه ناکام مانده اند. همچنین اعتراف مترجمین قرآن بر عجر خودشان در امر ترجمه ی قرآن ، گواه است که آوردن مثل قرآن محال می باشد. حتّی مترجمین غیر مسلمان قرآن هم اعتراف نموده اند که ترجمه ی برابر با اصل یا بهتر از اصل قرآن، محال است.
از فصاحت و بلاغت گذشته ، آیات قرآن کریم دارای وجوه معنایی نیز می باشند که ترجمه ی آنها و آوردن مشابهشان را غیر ممکن می کند. علاّمه طباطبایی در مورد پنج آیه ی اوّل سوره بقره فرموده است که این پنج آیه با توجّه به قواعد دستور زبان عربی و شأن نزول و امور دیگر، بیش از یک میلیون وجوه معنایی دارند. حال چگونه کسی غیر از خدا ، می تواند در نیم صفحه ، این همه معنی را جا دهد. همچنین طبق ادّعای علّامه ی طباطبایی در تفسیر المیزان انجام داده اند ، در آیه ی ۱۰۲ سوره ی بقره ، که حدود هفت سطر است ، یک ملیون و دویست و شصت هزار وجه معنا محتمل است. حال چگونه کسی می تواند همه ی این معانی را در هفت سطر بگنجاند؟ و تازه این آیه است نه سوره.

ب ـ نقض ناپذیری قرآن با علم روز
ما ادعا می کنیم که هیچ کتابی در طول تاریخ نوشته نشده است ، که بعد از گذشت مدت زمانی با کشفیات جدید تعارض پیدا نکند ؛ کتابها ی نویسندگان و دانشمندان بزرگی چون ارسطو ، افلاطون ، ابوعلی سینا ، ابوریحان بیرونی ، خواجه نصیرالدین طوسی ، گالیله ، نیوتن ، اینشتین ، ماکس پلانگ و… تنها مدت کوتاهی معتبر بوده اند ؛ و بعد از گذشت مدت زمانی برخی از حرفهای آنها نقض شده است ؛ اما قرآن چهارده قرن است که نازل شده ولی هیچ کس نتوانسته است سخنی باطل و نادرست در آن پیدا کند و هیچ کشف علمی قطعی وجود ندارد که یک آیه ی قرآن را زیر سوال ببرد. برای مثال دانشمندان زیادی در طول تاریخ درباره ی خورشید و زمین سخن گفته اند؛ ولی بعد از مدتی سخنان آنها با مشکل مواجه شده و بطلان آن معلوم شده است ؛ قرآن کریم نیز با صراحت از حرکت زمین و خورشید سخن گفته است؛ امّا به گونه ای این مطلب را بیان کرده است که در هیچ زمانی خلاف باور عمومی مردم نمی شود. این از اعجاز قرآن است که خدا نه زمین را مرکز عالم نامیده است نه خورشید را ؛ زمانی مردم خیال می کردند که زمین مرکز عالم است؛ ابوسعید سجزی دانشمند ایرانی هم عصر ابوریحان بیرونی با ردّ این عقیده گفت خورشید مرکز عالم است؛ سالها بعد همین مطلب از سوی کپرنیک دوباره مطرح شد؛ و در پی او، گالیله گفت خورشید تنها مرکز منظومه شمسی است نه مرکز عالم ؛ ولی امروز ما با نگاه دقیق علمی می دانیم که خورشید حتی مرکز منظومه شمسی هم نیست؛ خورشید و سیارات آن ،همگی دور یک نقطه ی فرضی می گردند که نزدیک به مرکز خورشید است؛ و تازه اگر در نظر بگیریم که خود خورشید با منظومه شمسی با سرعت زیادی به دور مرکز کهکشان راه شیری می گردند متوجه می شویم که سیارات عملاً هیچگاه با یک مدار بسته دور آن نقطه ی فرضی هم گردش نمی کنند ؛ چون خود آن نقطه ی فرضی دائماً در حال جابجایی است. ( توجّه: تصوّر این معنا برای اکثر افراد دشوار است؛ برای تصوّر بهتر خود را خارج از کهکشان راه شیری فرض کنید.) لذا الآن معلوم می شود که چرا خدا از همان اوّل نگفت که زمین گرد خورشید می گردد ؛ چون اگر این را می گفت الآن غلط از آب در می آمد. از این گونه ریزه کاری ها در قرآن کریم بسیار زیاد یافت می شود.

ج ـ اخبار از غیب
در قرآن کریم آمده است : « الم – غُلِبَتِ الرُّومُ – فی‏ أَدْنَى الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ – فی‏ بِضْعِ سِنینَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ــــــ الم ؛ رومیان مغلوب شدند ؛ (و این شکست) در سرزمین نزدیکى رخ داد؛ امّا آنان پس از(این) مغلوبیّت به زودى غلبه خواهند کرد ؛ در عرض چند سال ؛ همه کارها از آنِ خداست؛ چه قبل و چه بعد و در آن روز، مؤمنان(به خاطر پیروزى دیگرى) خوشحال خواهند شد» (الروم:۱-۴)
در این آیه نه با حدس و گمان بلکه با قطعیّت تمام خبر داده شده که به زودی امپراطوری ایران از امپراتوری روم شکست خواهد خورد. کتابها و افرادی زیادی هستند که ادّعای غیب گویی دارند ؛ امّا هیچکدام آنها به صورت عینی و با قطعیّت دست به پیش گویی نزده اند. بلکه در لفّافه و با الفاظ مبهم سخن گفته اند تا قابل تأویل و توجیه باشد. امّا قرآن کریم با صراحت تمام و با قطعیّت محض خبر می دهد که چنین واقعه ای رخ خواهد داد ؛ و چنان نیز می شود. اخبار غیبی دیگری نیز در قرآن کریم وجود دارند که در کتب مربوطه آورده شده اند.
در این آیه یک پیش گویی علمی نیز وجود دارد. أَدْنَى در لغت عرب به معنی پست و پایین نیز به کار می رود؛ بلکه معنی اصلی آن همین است؛ و «نزدیک» معنای فرعی آن می باشد. پس طبق این آیه، جنگ مذکور در پایین ترین نقطه ی زمین خواهد بود. تا عصر ما کسی این معنا را متوجّه نشده، چرا که نمی دانستند محلّ این جنگ ، یعنی کنار دریاچه ی بحرالمیّت ، پایین ترین منطقه ی زمین است نسبت به سطح اقیانوسها. امّا بشر امروز از طریق اندازه گیری های علمی متوجّه شده که این منطقه پستترین منطقه ی خشک زمین می باشد.

دـ گزارش از گذشته ی مجهول و کشفی که در آینده خواهد بود.
خداوند متعال می فرماید:
« وَ جاوَزْنا بِبَنی‏ إِسْرائیلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْیاً وَ عَدْواً حَتَّى إِذا أَدْرَکَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ الَّذی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائیلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمینَ (۹۰) آلْآنَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَ کُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدینَ (۹۱) فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَهً وَ إِنَّ کَثیراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آیاتِنا لَغافِلُونَ ـــــ و بنى اسرائیل را از دریا عبور دادیم؛ و فرعون و لشکرش از سر ظلم و تجاوز، به دنبال آنها رفتند؛ هنگامى که غرقاب دامن او را گرفت، گفت: «ایمان آوردم که هیچ معبودى، جز کسى که بنى اسرائیل به او ایمان آورده‏اند، وجود ندارد؛ و من از مسلمین هستم» (۹۰) الآن؟!! در حالى که قبلاً عصیان کردى، و از مفسدان بودى! (۹۱) پس امروز، بدنت را نجات مى‏دهیم، تا نشانه ای باشی براى آیندگان؛ در حالی که بسیارى از مردم، از آیات ما غافلند » (سوره یونس)
در این آیات آمده که:
۱ـ یکی از فراعنه، که ظاهراً قدرتمندترین آنها هم بوده، در آب غرق شده و مرده است.
۲ـ خداوند جسد او را از آب نجات داده و حفظ نموده است؛ تا عبرت آیندگان شود.
۳ـ با اینکه خدا چنین نموده، ولی اکثر مردم از این ماجرا غافلند.
پس این آیات سه امر نهان از جهانیان را بیان داشته است؛ که در زمان نزول قرآن، هیچ کس از آنها خبر نداشته؛ و در هیچ تاریخی نیز این امور نوشته نشده اند. اوّل اینکه یکی از فراعنه با غرق شدن مرده، دوم اینکه بدن او هنوز باقی است؛ و سوم اینکه مردم، از این دو امر غافلند.
تا اینجا شکّ نداریم که دو مورد از این سه مورد، درست از آب در آمده اند. یکی اینکه بدن برخی از فراعنه تا به امروز باقی مانده است. چون تا حدوداً ۲۰۰ سال قبل کسی خبری از مومیایی های اهرام مصر نداشت. در تاریخ نیز چنین چیزی ثبت نشده است. دوم اینکه، مردم، حدود ۱۲۰۰ سال از این ماجرا غافل بوده اند. پس تنها می ماند یک مورد؛ و آن اینکه آیا حقیقتاً یکی از این مومیایی های کشف شده از فراعنه، در اثر غرق شدن مرده است؟
پاسخ این سوال را پروفسور موریس بوکای فرانسوی پیدا نمود.
هنگامی که فرانسوا میتران در سال ۱۹۸۱ میلادی زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت،ازمصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده ی فرعون رامسس دوم را برای برخی آزمایشها و تحقیقات از مصر به فرنسه منتقل کنند. جسد این فرعون ـ که بزرگترین فرعون مصر بوده است ـ به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستان شناس به همراه بهترین جرّاحان و کالبد شکافان فرانسه، آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند. رئیس این گروه تحقیق و ترمیم جسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه به نام پروفسور موریس بوکای بود. او بر خلاف سایرین که قصد ترمیم جسد را داشتند، در صدد کشف راز چگونگی مرگ این فرعون بود. تحقیقات پروفسور بوکای همچنان ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب نتایج نهایی ظاهر شد؛ او کشف نمود که در این جسد، مقدار قابل توجّهی نمک دریا وجود دارد. این کشف دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است؛ و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد، آن را مومیایی کرده اند. لازم به ذکر است که طبق نوشته های مصری، او در جنگ کشته است؛ امّا هیچ گونه آثار جراحت بر پیکر او دیده نمی شود؛ و در میان مومیایی ها، سالمترین آنهاست. نوشته های مصری از او به بزرگی یاد نموده و او را خدای بی همتا خوانده اند؛ ولی نگفته اند که او در جنگ با چه کسی و چگونه مرده است. لذا به نظر می رسد که تاریخ نویسان مصری سعی داشته اند نحوه ی مرگ او را مخفی نگه دارند.
امّا مسأله ی غریب و آنچه باعث تعجب بیش از حدّ پروفسور بوکای شده بود این مسأله بود که چگونه این جسد سالمتر از سایر اجساد، باقی مانده، در حالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است؛ و قاعدتاً باید تا زمان مومیایی شدن تا حدودی فاسد می شده است؛ و این فساد اوّلیّه باید در طول این مدّت چند هزار ساله، مومیایی او را از دیگر مشابه های خودش فرسوده تر می کرده است . حیرت و سر در گمی پروفسور دو چندان شد وقتی دید نتیجه ی تحقیق او کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مورد غرق شدن فرعون و نجات یافتن بدن او از آب است؛ و از خود سئوال می کرد که چگونه این امر ممکن است با توجه به اینکه این مومیایی در سال ۱۸۹۸ میلادی و تقریبا در حدود ۲۰۰ سال قبل کشف شده است،در حالی که قرآن مسلمانان حدود ۱۴۰۰ سال پیش نوشته شده است؟! چگونه ممکن است بشری چنین گزارش دقیقی از ماجرا داده باشد در حالی که نه عرب و نه هیچ انسان دیگری از مومیایی شدن فراعنه توسط مصریان قدیم آگاهی نداشته و زمان زیادی از کشف این مسأله نمی گذرد؟! پروفسور موریس بوکای تورات و انجیل را بررسی کرد امّا آنها فقط به غرق شدن او اشاره داشتند و هیچ ذکری از نجات جسد فرعون به میان نیاورده بودند. پس از اتمام تحقیق و ترمیم جسد فرعون، آن را به مصر بازگرداندند؛ ولی موریس بوکای خاطرش آرام نگرفت تا اینکه تصمیم گرفت به کشورهای اسلامی سفر کند تا از صحت خبر در مورد ذکر نجات جسد فرعون توسط قرآن اطمینان حاصل کند. یکی از مسلمانان قرآن را باز کرد و آیه ۹۲ سوره یونس را برای او تلاوت نمود. این آیه او را بسیار تحت تاثیر قرار داد و لرزه بر اندام او انداخت و با صدای بلند فریاد زد: من به اسلام داخل شدم و به این قرآن ایمان آوردم. موریس بوکای با تغییرات بسیاری در فکر و اندیشه و آیین به فرانسه بازگشت و دهها سال در مورد تطابق حقایق علمی کشف شده در عصر جدید با آیه‌های قرآن تحقیق کرد و حتّی یک مورد از آیات قرآن را نیافت که با حقایق قطعی علمی ـ نه فرضیّات ـ تناقض داشته باشد.
وی حاصل تحقیقات چندین ساله ی خود را در کتابی به نام « مقایسه ای میان: تورات، انجیل، قرآن و علم » ثبت نمود. این کتاب توسّط ذبیح الله دبیر به زبان فارسی ترجمه شده است. این کتاب با عنوان « عهدین، قرآن و علم» نیز معروف است. ترجمه ی دیگری از محمود نورمحمدی نیز برای این کتاب وجود دارد که توسّط انتشارات سایه‌گستر، در سال ۱۳۸۶ منتشر شده است. برای تهیه ی کتاب می توانید به سایت آدینه بوک « http://www.adinebook.com/gp/search.html » مراجعه نموده با جستجوی واژه ی « بوکای » در قسمت پدید آورنده به مطلوب خود برسید.

ـ شواهدی دیگر از جریان موسی و فرعون
خداوند متعال می فرماید: « وَ اتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْواً إِنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ ــــ (ای موسی! هنگامى که از دریا گذشتید) دریا را آرام و گشاده بگذار، که آنها لشکرى غرق‏شده خواهند بود!» (الدخان:۲۴).
طبق این آیات، اوّلاً واقعه در دریا رخ داده نه در رودخانه و امثال آن. ثانیاً نه تنها فرعون، بلکه لشکر او نیز در دریا غرق شده اند؛ ولی تنها جسد او نجات یافته. پس باید بتوان آثاری از این لشکر در دریاهای اطراف مصر یافت.
تا کنون تصور بسیاری از موّرخین این بود که حضرت موسی(ع) و یارانش از رود نیل عبور کرده اند. امّا خداوند متعال صحبت از دریا کرده نه رود. برخی برای توجیه کلام خداوند که اشاره به بحر کرده می گویند این استعاره است واشاره به بزرگی رود نیل دارد. امّا دانشمندی به نام رونی وایت، تحقیقات گسترده ای در این زمینه انجام داد. او فرضیّه ای بنا نهاد مبنی بر اینکه حضرت موسی از دریای سرخ عبور کرده نه از رود نیل. وی در همین راستا تصمیم گرفت عمق دریای سرخ را وجب به وجب جستجو کند تا شاید بتواند آثاری از لشکریان فرعون را بیابد. دانشمندان باستان شناس کار او را خیالپردازی و نشدنی می دانستند. او می گوید بیش از ۳۰۰۰ پرواز به منطقه انجام شد ولی اثری یافت نشد. نهایتاً آنها سراغ نقشه های ماهواره ای رفتند. در این نقشه ها نقطه ی از خلیج عقبه وجود داشت که عمق کمتری نسبت به مناطق دیگر داشت. آنها با خود فکر کردند اگر دریا شکافته شده، در همین منطقه بوده است. در نتیجه شروع به غواصی در همین منطقه نمودند. بعد از گذشت شش ماه اوّلین نشانه ظاهر شد. یکی از غواصان مرجان عجیبی در آب مشاهده کرده بود؛ مرجانی به شکل چرخ. آن مرجان در واقع چرخ ارابه ای بود که فقط افسران بلند پایه ی مصر اجازه سوار شدن برآن را داشتند. بعد از آن، سپرهای نظامی و استخوانهایی از ایشان نیز در این منطقه کشف شد. تصاویر این کشف را در اینترنت می توانید ملاحظه فرمایید.

۹ـ چرا آوردن مثل قرآن محال است؟
قرآن کریم می فرماید اگر می توانید کلامی مثل قرآن بیاورید ؛ یعنی کلامی که مشخّصات اساسی سوره های قرآن را داشته باشد. حال باید دید مشخّصات اساسی سوره های قرآن چیست؟ این ویژگی ها زیادند ، که به برخی از آنها اشاره می کنیم.

ـ ویژگی نخست قرآن.
از نظر کسی که آشنا به زبان عربی است، شکّ نیست که قرآن کریم کلامی است فصیح و بلیغ ؛ و آنکه اهل ادب عرب باشد داند که فصاحت و بلاغت قرآن کریم ، نظیر ندارد. لذا در طول تاریخ ادب عرب، بسیاری از ادبا به صراحت اذعان بر این معنا نموده اند. امّا خود قرآن کریم، با اینکه فصیح و بلیغ است، ولی خود را تنها کلام فصیح و بلیغ نمی نامد؛ بلکه خود را فوق فصیح و بلیغ می نامد؛ یعنی خود را کلام مبین می خواند. کلام فصیح و بلیغ ، زیبا و رساست ولی لزوماً حقّ و روشن کننده و نورانی نیست؛ بلکه چه بسا کلامی از حیث لفظ، فصیح و بلیغ باشد ولی کلام مبین نباشد. قرآن کریم هم از حیث لفظ عربی مبین است ؛ یعنی کلامی است فصیح و بلیغ، و دارای روشنی و درخشش، هم از حیث مفهوم ، متعالی و روشنگر اموری است که بشر، نمی داند. چنین کلامی، فوق فصیح و بلیغ بوده کلام مبین می باشد. لذا طرّاح شبهه از این باب سخت دچار گزافه گویی شده است. و البته که باید چنین باشد. موش کور را نرسد که درخشش آفتاب را ادراک نماید.
شواهد قرآنی:
« هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِیُنْذَرُوا بِهِ وَ لِیَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ لِیَذَّکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ ـــ این بلاغی است براى مردم (سخن بلیغی است برای مردم) ؛ تا همه به وسیله آن انذار شوند، و بدانند که او معبود یکتاست؛ و تا صاحبان خرد ناب پند گیرند» (إبراهیم:۵۲)
سخن بلیغ یعنی سخن رسا ، و بلاغ یعنی سخنی که مقصود را می رساند. در آیات متعدّدی قرآن کریم، خود را بلاغ می نامد.

« شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدى‏ وَ الْفُرْقان‏ ـــ ماهِ رمضان ؛ ماهى که قرآن در آن نازل گشت، که هدایت است مردم را ، و روشنگری هایی است از هدایت، و فرقان است( تفکیک میان حق) » (البقره:۱۸۵)
قرآن بیّنات (سخنان روشن و روشنگر ) و فرقان است. لذا سخنی است فوق سخن فصیح و بلیغ.

« وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَیْهِمْ آیاتُنا بَیِّناتٍ قالَ الَّذینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ هذا سِحْرٌ مُبینٌ ـــ هنگامى که آیات روشن ما بر آنان خوانده مى‏شود، کافران در برابر حقّى که براى آنها آمده مى‏گویند: «این سحرى آشکار است» » (الأحقاف:۷)
« وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَیْهِمْ آیاتُنا بَیِّناتٍ قالُوا ما هذا إِلاَّ رَجُلٌ یُریدُ أَنْ یَصُدَّکُمْ عَمَّا کانَ یَعْبُدُ آباؤُکُمْ وَ قالُوا ما هذا إِلاَّ إِفْکٌ مُفْتَرىً وَ قالَ الَّذینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبینٌ ـــ و هنگامى که آیات روشنگر ما بر آنان خوانده مى‏شود، مى‏گویند: «او فقط مردى است که مى‏خواهد شما را از آنچه پدرانتان مى‏پرستیدند بازدارد!» و مى‏گویند: «این جز دروغ بزرگى که(به خدا) بسته شده چیز دیگرى نیست!» و کافران هنگامى که حق به سراغشان آمد گفتند: «این، جز سحری آشکار نیست» » (سبأ:۴۳)
قدرت روشنگری آیات الهی ـ چه در قرآن و چه در کتب آسمانی تحریف نشده ی گذشته و چه در معجزات ـ چنان قدرتمند و تأثیرگذار بوده که کفّار آن را سحر می نامیده اند. این لقبی که کفّار می دادند خود گواه است بر عاجز کننده بودن این آیات. اینها خواسته اند قرآن را مخدوش جلوه دهند ولی ندانسته اعجاز آن را آشکار نموده اند. چون آنها اعتراف نمودند که قرآن، خارق عادت است؛ ولی خارق عادتی از قبیل سحر؛ امّا ما امروزه شکّ ندانیم که قرآن سحر نیست. پس، از سخن آنها می ماند تنها خارق عادت بودن آن.

« هُوَ الَّذی یُنَزِّلُ عَلى‏ عَبْدِهِ آیاتٍ بَیِّناتٍ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ إِنَّ اللَّهَ بِکُمْ لَرَؤُفٌ رَحیمٌ ـــ او کسى است که آیات روشنى بر بنده‏اش نازل مى‏کند تا شما را از تاریکیها به سوى نور برد؛ و خداوند نسبت به شما مهربان و رحیم است. » (الحدید:۹)
قرآن کریم، صرفا کلامی زیبا و رسا نیست، بلکه افزون بر اینها، در کسی که آن را بی غرض گوش می کند، ایجاد نورانیّت درون می کند؛ و حسّی متعالی در وی پدید می آورد. این است که آن را کلام مبین (روشن کننده) می نامند.

« الر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْمُبین‏ » (یوسف:۱)

« حم (۱) وَ الْکِتابِ الْمُبینِ (۲) إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (۳) وَ إِنَّهُ فی‏ أُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکیمٌ ــ حم. (۱) سوگند به کتاب مبین(روشنگر)، (۲) که ما آن را قرآنى عربى قرار دادیم، باشد که تعقّل نمایید. (۳) و آن در أمّ الکتاب ، نزد ما بلندپایه و حکیم (استوار)است»
قرآن کریم قبل از آنکه عربی فصیح و بلیغ باشد، کتاب مبین می باشد؛ یعنی نوری است فرامادّی که در قالب کلام جای گرفته است. لذا اصل و باطن آن در علم خدا، علیّ و حکیم می باشد؛ یعنی بلند مرتبه و در نهایت استحکام وجودی است. هر سخن فصیح و بلیغی باطن نوری ندارد، بلکه تنها سخن مبین است که باطن نوری دارد.

« حم (۱) وَ الْکِتابِ الْمُبینِ (۲) إِنَّا أَنْزَلْناهُ فی‏ لَیْلَهٍ مُبارَکَهٍ إِنَّا کُنَّا مُنْذِرینَ (۳) فیها یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکیمٍ ـــ حم(۱) سوگند به این کتاب روشنگر، (۲) که ما آن را در شبى پر برکت نازل کردیم؛ ما همواره انذارکننده بوده‏ایم! (۳) در آن شب هر امرى بر اساس حکمت(الهى) تدبیر و جدا مى‏گردد. »
قرآن کریم نه تنها مبین و حکیم می باشد، بلکه دقیقاً مطابق با نظام احسن و عالم خلقت است، که عالمی است حکیمانه و استوار. لذا فرمود: « … وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَهً وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمینَ ـــ و ما این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز، و هدایت و رحمت و بشارت است براى تسلیم شوندگان» (النحل:۸۹)

« وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغی‏ لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبینٌ ــــ ما هرگز به او (پیامبر) شعر نیاموختیم، و شایسته ی او نیست( که شاعر باشد)؛ این(کتاب آسمانى) فقط ذکر و قرآن مبین است» (یس:۶۹)
شعر کلام موزون و فصیح است؛ امّا قرآن کریم شعر نیست، کما اینکه با نثر رایج ادبیّات عرب نیز تفاوت جدّی دارد. لذا قرآن در هیچ قالبی از قالبهای ادبیّات عرب جای نمی گیرد. نه قبل از قرآن چنین کلامی گفته شده و نه بعد از آن کسی توانسته است در این قالب، کلامی فصیح و بلیغ بگوید. هر ادیب عربی خواسته در این قالب کلام فصیح بگوید، سخنش از دیگر کلمات خودش نیز پایین تر شده است. این خاصّیّت، از ویژگی های این قالب گفتاری است. لذا بعد از قرآن کریم، با اینکه ادبای عرب اعتراف به فصاحت و بلاغت قرآن داشتند، ولی در ادبیّات، از این سبک پیروی تامّ نکردند؛ بلکه هر کدام از ادبای عرب و عجم، تنها از برخی ابعاد ادبی قرآن تقلید نمودند. چون هر گاه می خواستند تمام ابعاد آن را تقلید کنند، کلامشان به شدّت افت می نمود و از کلمات عادی خودشان نیز پایین تر می شد.
حاصل سخن آنکه: یکی از ویژگی های قرآن کریم، کلام مبین بودن آن است. لذا آنکه می خواهد مثل قرآن را بیاورد باید کلامش کلام مبین باشد، یعنی حدّ اقلّ یک سوره بیاورد که افزون بر فصاحت و بلاغت ، محتوای متعالی نیز داشته باشد. محتوایی در حدّ محتوای قرآن کریم. محتوایی که به دور از تعصّبات و احساسات و عواطف و رسوبات ذهنی بتوان از آن دفاع عقلانی نمود.
خیلی ها تلاش نموده اند که محتوای قرآن را اموری غیر عقلانی جلوه دهند ولی وقتی در فضایی به دور از تعصّبات و احساسات و عواطف و با کنار نهادن رسوبات فرهنگی به محتوای قرآن کریم نظر می کنیم، آن را خالی از اشکال می یابیم ؛ و متوجّه می شویم که معیوب انگاری محتوای آن، ناشی از دخالت دادن عوامل مزاحمی چون تعصّبات و احساسات و عواطف و رسوبات فرهنگی و … است. لذا قرآن کریم، مدام ما را هشدار می دهد که مواظب عوامل مزاحم در داوری های خودتان باشید. مثلاً قرآن کریم جواز تعدّد زوجات را می دهد؛ که حکمی است سراسر حکیمانه و کاملاً قابل دفاع عقلانی. امّا عدّه ای روی پیش داوری ها خیال می کنند که قرآن کریم توصیه به تعدّد زوجات نموده است. حال آنکه جایز دانستن امری غیر از توصیه به آن است. عدّه ای نیز بر اساس عواطف و احساسات این مساله را بررسی نموده، داد و بیداد راه انداخته اند. امّا اگر برخی حقایق را بدانیم با محاسباتی عقلانی و واقع بینانه، خواهیم دید که این جواز، لازم و ضروری بوده است. حقایقی مثل اینکه: اوّلاً آمار زنان و مردان در شرائط عادی تقریباً برابر است؛ و عملاً شرائط تعدّد زوجات نمی تواند عمومیّت بیابد. ثانیاً در مواردی مثل وقوع جنگ و امثال آن، این تعادل به نفع زیادی زنان به هم می خورد؛ و زنان افزون آمده نیز حقّ شوهر داشتن و فرزنددار شدن دارند. ثالثاً برخی زنان عقیم می باشند؛ و شوهرشان حقّ فرزنددار شدن دارد. از طرفی اگر این گونه زنان طلاق داده شوند، شانس ازدواج نخواهند داشت. رابعاً برخی مردان، وفور شهوت دارند؛ و یک زن از عهده ی شهوت آنها بر نمی آید. لذا اگر به صورت ضابطه مند همسر دوم نداشته باشد، به زنا روی خواهد آورد. خامساً زنان دوران حیض و نفاس دارند. و برخی مردان دارای وفور شهوت، این مقدار محرومیّت را تاب نمی آورند. و … . اگر عقلا این واقعیّات را در نظر بگیرند، خواهند دید که بستن راه تعدّد زوجات، کاری است غیر حکیمانه. لذا قرآن کریم جواز آن را امضاء نمود امّا به آن توصیه نکرد ؛ و البته شروطی نیز برای آن گذاشت. امّا کسانی که مغرضانه داوری می کنند، بی آنکه این واقعیّات را در نظر گرفته با محاسبات عقلایی داوری کنند، با تکیه بر عواطف و احساسات و رسوبات فرهنگی مخاطبین خودشان، این حکم را به باد انتقاد می گیرند.

ـ ویژگی دوم قرآن:
« أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فیهِ اخْتِلافاً کَثیراً ـــ آیا درباره قرآن نمى‏اندیشند؟! اگر از سوى غیر خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مى‏یافتند.» (النساء:۸۲)
ویژگی دیگر قرآن آن است که آیات آن با یکدیگر در تضادّ و تناقض حقیقی قرار نمی گیرند. تا کنون خیلی ها تلاش نموده اند که از درون قرآن تناقضاتی را استخراج نمایند؛ امّا هر چه آنها تراشیده اند، با پاسخ قاطع از سوی قرآن شناسان مواجه گشته است.
پس آنکه می خواهد مثل یک سوره را بیاورد، باید کلامی بیاورد که افزون بر فصاحت و بلاغت و مبین بودن، دارای اختلاف درونی نیز نباشد.

ویژگی سوم قرآن:
« المر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ وَ الَّذی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یُؤْمِنُون‏ ــــ المر، اینها آیات کتاب است؛ و آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده، حقّ است؛ ولى بیشتر مردم ایمان نمى‏آورند» (الرعد:۱)
ویژگی سوم قرآن آن است که حقّ می باشد؛ یعنی محال است بتوانیم بر خلاف آن برهان قطعی عقلی اقامه کنیم. لذا یکی از وجوه اعجازی قرآن، وجه منطقی آن می باشد. چون هیچ گزاره ای در آن یافت نمی شود که یکی از قوانین منطق عقلی را نقض نماید. لذا مخالفین قرآن، به جای اینکه برهانی بر ضدّ قرآن اقامه کنند، از ابزارهای احساسی یا از مغالطات کمک می گیرند.
پس آنکه می خواهد مثل یک سوره را بیاورد، باید کلام او حاوی سخنی خلاف قواعد منطق عقلی و خلاف برهان قطعی نباشد. البته توجّه شود که نظریّات علوم تجربی، برهان نیستند. نظریّات همواره در معرض ابطال و جایگزینی با نظریّات برتر از خود می باشند.

ویژگی چهارم قرآن:
قرآن کریم حدود ۱۴ قرن است که بین ماست و تا کنون هیچ کشف قطعی علمی با آیات آن در تضادّ قرار نگرفته است. البته توجّه شود که نظریّات، امور ظنّی اند نه قطعیّات؛ لذا دائماً در معرض جایگزینی با نظریّه برتر می باشند. قرآن کریم این همه در مورد آسمان و زمین سخن گفته ؛ و شگفت آنکه آیات آن نه در زمان نزول با باورهای مردم آن زمان در تضادّ روشن قرار گرفته و نه امروز با یافته های قطعی ما در تضادّ روشن قرار می گیرد. بلکه فراتر از این، قرآن کریم ، هزار و چهارصد سال قبل، از اموری پرده برداشته که امروزه علم روز ، تازه آنها را کشف می کند.
پس کسی که می خواهد سوره ای مثل سور قرآن بیاورد، باید چنان سخن بگوید، که افزون بر ویژگی های سابق، کلامش در مدّتی طولانی با کشفیّات قطعی مورد خدشه واقع نشود. حال آنکه می دانیم، حتّی سخن بزرگترین دانشمندان نیز چند صباحی بیشتر اعتبار نمی یابد، و بخشی از کلام آنها در گذر زمان ، مخدوش می شود.

ویژگی پنجم قرآن:
بسیاری از آیات قرآن ذو وجوه می باشند؛ یعنی یک یا چند آیه با توجّه به قواعد زبان عربی معانی ظاهری متعدّدی پیدا می کنند. گفتن چنین جملاتی که چند معنی داشته باشند، از عهده ی برخی افراد بر می آید، لکن اگر بنا شود که کسی چهار ویژگی سابق را هم مراعات نماید، گفتن چنین جملاتی بسیار دشوارتر خواهد شد. امّا اگر بنا شود که کسی افزون بر رعایت ویژگی های سابق ، چنان سخن بگویند، که مثلاً هفت سطر از کلام او، هزاران وجوه معنایی داشته باشد، آنگاه هر منصفی تصدیق می کند که چنین سخن گفتنی از عهده ی افراد عادی خارج می باشد. طبق ادّعای علّامه طباطبایی ، آیه ی ۱۰۲ سوره بقره ـ که حدود هفت سطر می باشد ـ طبق قواعد زبان عربی، یک میلیون و دویست و شصت هزار وجه معنایی دارد. همچنین پنج آیه ی نخست سوره بقره ، بیش از یک میلیون وجه معنایی دارد.

ویژگی ششم قرآن:
اخیراً در قرآن کریم شگفتی هایی عددی نیز یافت شده است؛ که برخی آن را عجاز عددی نامیده اند. طبق این کشفیّات ـ که هنوز روند آن ادامه دارد ـ بین کلمات مرتبط نوعی تناسب عددی نیز به چشم می خورد.
پس آنکه می خواهد مثل قرآن را بیاورد، باید در ضمن گنجاندن ویژگی های گذشته در کلام خودش، این ویژگی را هم در کلامش لحاظ نماید. البته گنجاندن پنج شش مورد هم قبول است. چون با حفظ ویژگی های سابق، گنجاندن چند مورد اینچنینی هم کار را بر نویسنده صدها برابر دشوارتر خواهد ساخت. شاید با مثالی بهتر بتوانم این معنا را برسانم.
فرض کنید کسی می خواهد یک کتاب بنویسد که فصیح و بلیغ باشد. روشن است که کار دشواری است و تنها نوابغی توانسته اند چنین کتابهایی بنویسند. حال با او شرط می کنیم که کلامش باید بسیار پرمحتوا و متعالی نیز باشد. روشن است که باز هم کار بر او دشوارتر می شود. با همین دو شرط، تنها کسانی همچون سعدی و حافظ و نظامی و امثال اینها هستند که توانشتن دارند. حتّی کسی مثل مولوی نیز ساقط می شود؛ چون در عین تعالی محتوا، فصاحت و بلاغت چندانی ندارد. حال شرط سوم را اعمال می کنیم. در اینجا حتّی امثال سعدی و حافظ و نظامی نیز ساقط خواهند شد. ولی اگر جمعی از نوابغ جمع شوند می توانند از عهده برآیند. با شرط چهارم، کمر جمع نوابغ نیز می شکند. چون حتّی جمع نوابغ نیز نمی توانند چنان سخن بگویند که چند صد سال بعد همچنان معتبر بماند. با شرط پنجم، ستون فقرات هر بشری خواهد شکست؛ و اگر شرط ششم را هم اضافه کنیم، و والا خواهد بود. البته هنوز ویژگی های دیگر مانده اند.

ویژگی هفتم قرآن:
قالب بیان قرآن کریم، قالبی است منحصر به فرد. این قالب نه شعر است و نه نثر متداول در ادبیّات عرب. این سبک بیان، در زبان عربی سابقه نداشته و بعد از قرآن نیز لاحقه ندارد. چنین قالبی در سایر زبانها نیز وجود ندارد. ادبای عرب اذعان دارند که قرآن کریم، فصیحترین و بلیغترین کلام عربی است؛ و می دانیم که ادبا معمولاً سعی می کنند از قالبهای فصیح و بلیغ تقلید نمایند؛ مثلاً ببینید حافظ و سعدی و فردوسی و … چقدر مقلّد در سبک دارند. امّا شگفت آنکه قالب قرآن به گونه ای است که اگر فصحترین و بلیغترین افراد نیز بخواهند در آن قالب سخن بگویند، سخنشان از نظر فصاحت و بلاغت مخدوش می شود. لذا نه تنها قبل از قرآن کسی در این قالب سخن نگفت، بلکه حتّی بعد از قرآن نیز فصحا و بلاغای عرب این قالب را برای بیان سخنانشان انتخاب نکردند. چون به وضوح می یافتند و می یابند که سخنشان در این قالب، نه تنها فصیح و بلیغ نمی شود، بلکه حتّی سخنانشان در این قالب، از سایر سخنان خودشان نیز کم ارزشتر می شود. البته توجّه شود که منظورمان از قالب قرآن، مسجّع بودن نیست. سجع قبل و بعد از قرآن نیز وجود داشته است. منظورمان از سبک چیزی است که در فنّ سبک شناسی از آن بحث می شود.

اینها شمّه ای از ویژگی های قرآن حکیم است که هماوردی کننده با قرآن، باید آنها را در کلام ابداعی خود مراعات نماید. اگر کسی هست که با این مشخّصات بتواند یک سوره مثل سور قرآن بیاورد، بسم الله؛‌ این گوی و این میدان. قرآن کریم نمی گوید حتماً به زبان عربی مثل قرآن را بیاورید، بلکه به هر زبانی که می خواهید بیاورید. حتّی قرآن این اجازه را می دهد که مضمون، از خود قرآن گرفته شود. لذا حتّی ترجمه ی قرآن در سطح خود قرآن نیز محال می باشد؛ چه به زبان عربی و چه به زبانی دیگر. بلکه به جرأت می گویم که تا کنون حتّی یک ترجمه ی مطابق با اصل از آیه « بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم » دیده نشده است. لذا تمام ترجمه های این آیه مشکل دارند.

۷ـ اگر مردند چرا از پشت خنجر می زنند؟
قرآن کریم تنها کتابی است که ادّعای اعجاز دارد؛ یعنی خود قرآن، که می گوید: « من کلام الله» هستم، خودش برای اثبات کلام الله بودن خود، از طرف خدا، امضاء می آورد. یعنی ادّعا دارد که من در عین کلام الله بودن، امضای خدا هم هستم؛ می گوید: من دست خط غیر قابل جعل خدایم؛ اگر باور ندارید، شما هم مشابه قرآن را بسازید؛ تمام موجودات دست به دست هم بدهند و مشابه آن را بسازند. اگر توانستید بسازید، معلوم می شود که قرآن، کلام الله نیست؛ امّا اگر نتوانستید، معجزه بودن قرآن(امضای خدا بودن قرآن) اثبات می شود.
فرمود:
« قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى‏ أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهیراً ـــــ بگو: اگر انسانها و جنّها جمع شوند که همانند این قرآن را بیاورند، همانند آن را نخواهند آورد؛ هر چند یکدیگر را(در این کار) کمک کنند.» (الإسراء:۸۸)
« أَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیاتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ ــــــ آنها مى‏گویند: « او به دروغ این(قرآن) را(به خدا) نسبت داده است» بگو: اگر راست مى‏گویید، شما هم ده سوره همانند این قرآن بیاورید؛ و تمام کسانى را که مى‏توانید ، غیر از خدا ، (براى این کار) دعوت کنید!» (هود:۱۳)
« أَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقین‏. ــــــــ آیا آنها مى‏گویند:او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است؟! بگو: اگر راست مى گویید ، یک سوره همانند آن بیاورید ؛ و غیر از خدا ، هر کس را مى‏توانید(به یارى) طلبید!» (یونس:۳۸)
« وَ إِنْ کُنْتُمْ فی‏ رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى‏ عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ . ــــــ و اگر در باره ی آنچه بر بنده ی خود نازل کرده‏ایم شک و تردید دارید،( دست کم) یک سوره همانند آن بیاورید ؛ و گواهان خود را ــ غیر از خدا ــ براى این کار ، فرا خوانید اگر راست مى‏گویید.» (البقره:۲۳)
قرآن کریم می گوید:
الف ـ همه جمع شوید و دست به دست هم دهید و کتابی مثل قرآن بنویسید. بعد تخفیف داده می فرماید: ده سوره مثل آن بیاورید و باز تخفیف داده می فرماید: سوره ای مثل سور قرآن بیاورید. قرآن کریم فرمود: همگی دست به دست هم دهید تا نگویید که ما مثل پیامبر ادیب زبر دستی نبودیم. چون یقیناً اگر صدها ادیب ، دست به دست هم دهند بهتر از بهترین ادیب دنیا می توانند یک متن ادبی سه آیه ای بسازند. می گوید حتّی جنّها را هم به کمک بطلبید.
ب ـ فرمود شاهدان و گواهان بی طرفی را هم گرد آورید تا بین ساخته ی شما و قرآن قضاوت نمایند. البته روشن است که شهود باید متخصّص فنّ هم باشند.
آیا سخن از این روشنتر و منصفانه تر می توان گفت؟ اگر ساختن سه آیه مثل سوره ی کوثر ممکن است ، چرا دشمنان اسلام که هر ساله میلیاردها دلار صرف مبارزه با اسلام می کنند و فیلمها و کتابها بر ضدّ اسلام می سازند و می نویسند ، دست به چنین کار کوچکی نمی زنند؟! این همه ادیان در دنیا مثل مسیحیّت و یهودیّت وجود دارند که با اسلام در ستیزند ، اگر مرد میدان هستند چرا مجلسی ترتیب نمی دهند تا در آن مجلس اهل ادب را گرد آورند و مبارزه طلبی قرآن را جواب دهند؟ چرا نامردانه از پشت خنجر می زنند؟ مرد باشند و مردانه بگویند حاضریم در حضور متخصّصان جهانی، با فلان سوره معارضه کنیم. علمای اسلام، هزار و چهارصد سال است که برای این کار اعلام آمادگی کرده اند؛ امّا چرا دشمنان اسلام به آشکارا به میدان نمی آیند؟! آیا حقیقتاً دشمنان اسلام از این راه وارد نشده اند یا نمی خواهند که از این راه وارد شوند؟ در اینکه در کشورهایی چون آمریکا و انگلیس و فرانسه و آلمان و اسرائیل و … گروههای زبده ی زیادی بر ضدّ اسلام کار می کنند، شکّی نیست. در سازمان سیا، و موساد و سازمانهای امنیتی اروپایی، شاخه ای اختصاصی برای اسلام ستیزی وجود دارد؛ که کارشان تخریب اسلام می باشد. رادیوها و تلوزیونها و سایتهای ضدّ اسلامی نیز بسیار بسیار زیاد می باشند؛ و هر روزه حجم عظیمی از شبهات را متوجّه اسلام می کنند؛ و میلیاردها دلار هزینه برای چنین مبارزه ای صرف می نمایند؛ امّا چرا اینها به مبارزه طلبی قرآن جواب نمی دهند؟! چرا از هر راهی وارد می شوند، جز از همان راه که خود قرآن پیشنهاد نموده است؟! جالبتر اینکه، اینها می گویند: این راهی که قرآن پیشنهاد نموده، عملی نیست. لذا به جای آنکه مبارزه طلبی قرآن را جواب دهند، القاء می کنند که اصل این مبارزه طلبی، کاری غیر منطقی است. اینها با این رویکرد، در واقع اعتراف نموده اند به عجز خودشان.
امّا چرا دشمنان قرآن پاسخ این مبارزه طلبی را نمی دهند؟ و چرا نمی توانند با قرآن معارضه کنند؟
گفتیم که قرآن کریم دو دعوت دارد؛ اوّل اینکه دست به دست هم دهید؛ دوم اینکه مثل یک سوره را بیاورید. مخالفین اسلام، برای براندازی قرآن، دعوت نخست را جواب داده و دور هم جمع شده اند؛ و صدها مرکز تخصّصی و هزاران متخصّص برای مبارزه با اسلام و قرآن تأسیس و تربیت نموده اند؛ و هر ساله میلیاردها دلار خرج این کار می کنند. امّا چرا از هر راهی ـ از شبهه افکنی گرفته تا سوزاندن قرآن و کشیدن کاریکاتور ـ برای کوبیدن قرآن وارد می شوند جز از همان راهی که خود قرآن پیشنهاد کرده است؟!!! آیا اینها حقیقتاً از این راه وارد نشده اند یا آن را غیر قابل ورود یافته اند؟ یقیناً اینها سعی نموده اند یک سوره مثل سوره های قرآن بیاورند؛ لکن دانسته اند که نشدنی است. این همه مراکز مبارزه با اسلام، یقیناً این اندازه احمق نیستند که نخواسته باشند از این راه وارد مبارزه با قرآن شوند. پس یقیناً خواسته اند از این زوایه وارد شوند؛ امّا عملاً یافته اند که ورود از این زاویه رسوایشان می کند.
ـ تلاش نافرجام مخالفان
گفتیم که مخالفان قرآن، از هر راهی برای مبارزه وارد می شوند جز از راه آوردن مثل قرآن؛ و همین امر آنها را رسوا نموده است. لذا عدّه ای از آنها خود همین مسأله را کوبیده اند. مثلاً برخی گفته اند:
« در آیات تحدّی (مبارزه طلبی) از مخالفان خواسته شده که متنی مثل قرآن بیاورند؛ امّا معنای دقیق واژه ی «مثل» در این تحدّی نامعلوم است. قرآن نگفته است که منظورش از «مثل» چیست، بنا بر این دعوت به رقابت و مبارزه‌ای کرده که معیار و میزان داوری آن مشخص نیست. مخالفان هرچقدر هم متن‌های زیبا و فصیح و بلیغ و با مضامین عالی اخلاقی، اجتماعی و … بیاورند، پیروان قرآن به‌راحتی می‌گویند هیچکدام از این متن‌ها «مثل» قرآن نیستند. امّا اگر از آنها سؤال شود که به چه دلیل و با کدام معیار و میزانی چنین حکمی صادر می‌کنید، خواهید دید که پاسخ دقیق و محکم و واحدی برای این سؤال وجود ندارد.
شاید توضیح دقیق‌تر این مطلب ضروری باشد. عموم عالمان اسلام معتقد به اعجاز لفظی و معنوی قرآن هستند. به اعتقاد آنها معنای آیات تحدی این است که هیچ بشری نمی‌تواند سوره‌ای بیاورد که به لحاظ زیبایی و فصاحت و بلاغت و عمق معانی مثل قرآن باشد. اما اولاً معلوم نیست چنین تفسیری از آیات تحدی با کدام دلیل قطعی و با استناد به کدام شواهد و قرائن محکم بدست آمده است. همانطور که گفتم خود آیات تحدی در این مورد سکوت کرده‌اند و در آیات دیگر قرآن نیز هیچ نشانه و اشاره‌ای در این مورد وجود ندارد. »
پاسخ این شبهه:
معنی واژه ی «مثل» کاملاً روشن است. اینکه طرّاح شبهه سواد مراجعه به لغتنامه را ندارد، خدا مقصّر نیست. از نظر اهل لغت، مثل یک شیء آن چیزی است که ویژگی های اصلی آن شیء را داشته باشد. لغتنامه ی التحقیق نوشته: « هو مساواه شی‏ء بشی‏ء فی الصفات الممتازه المنظوره ــ مثل ، تساوی چیزی است با چیز دیگر در ویژگی های ممتاز و شاخص آن».
قرآن کریم می فرماید اگر می توانید کلامی مثل قرآن بیاورید ؛ یعنی کلامی که مشخّصات اساسی سوره های قرآن را داشته باشد. حال باید دید مشخّصات اساسی سوره های قرآن چیست؟ این ویژگی ها زیادند ، که ما در سطور سابق، به هفت مورد از آنها اشاره کردیم؛ و گفتیم اگر کسی مرد میدان است با مراعات این هفت ویژگی پا به میدان بگذارد. قواعد فصاحت و بلاغت نیز نزد ادبای عرب کاملاً معلوم می باشد؛ بلکه در ادبیّات عرب، شاخه ای با نام فنّ معانی و بیان وجود دارد؛ و در این باب کتابهایی مثل المطوّل و مختصر المعانی و … نوشته شده اند.

۱۰ـ جریان طوفان نوح
گز نکرده پاره نمودن که می گویند همین است. خودتان پاره می کنید خودتان هم می دوزید. ادّعا نموده اید که در طوفان نوح، کلّ زمین را آب فرا گرفت، کجای قرآن چنین چیزی گفته شده است؟ اینها توهّمات امثال شماهاست که از قرآن خبر ندارید. ادّعا نموده اید که حضرت نوح، از هر حیوانی یک جفت سوار کشتی نمود. کجای قرآن چنین چیزی آمده است؟ این هم ادّعای امثال شماهاست. ما که عمری است سر و کارمان با قرآن است چنین چیزی را در قرآن ندیده ایم.
ـ حضرت نوح(ع) چند حیوان در کشتی سوار کرد؟
خداوند متعال می فرماید: « فَأَوْحَیْنا إِلَیْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا وَ وَحْیِنا فَإِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ فَاسْلُکْ فیها مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ وَ أَهْلَکَ إِلاَّ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ مِنْهُمْ وَ لا تُخاطِبْنی‏ فِی الَّذینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ ـــــــ ما به نوح وحى کردیم که: «کشتى را در حضور ما، و مطابق وحى ما بساز. و هنگامى که فرمان ما فرا رسد، و آب از تنور بجوشد، در کشتى سوار کن از هر جفتی دو تا ؛ و همچنین خانواده‏ات را، مگر آنهایی که قبلاً وعده هلاکشان داده شده‏؛ و دیگر درباره ی ستمگران با من سخن مگو، که آنان همگى هلاک خواهند شد» (المؤمنون:۲۷)
آیا شما در این آیه سخنی از حیوان می بینید؟ کجای این آیه آمده که از هر حیوانی یک جفت سوار کشتی کن؟!
این آیه می فرماید: از هر جفتی، دو تا.
هر جفت چی؟ معلوم نیست. هر جفت حیوان؟ هر جفت جوراب؟ هر جفت کفش؟ هر جفت حیوان اهلی؟ هر جفت حیوان وحشی؟ هر جفت … ؟
اصلاً از «هر جفت دو تا» یعنی چه؟
اگر خدا می خواست بگوید از حیوانی یک جفت نر و ماده، می گفت: « مِنْ کُلٍّ نوع زَوْجَیْنِ ــ از هر نوعی یک جفت» یا « مِنْ کُلٍّ نوع اثْنَیْنِ ــ از هر نوعی دو تا» و امثال اینها. امّا فرمود: «از هر جفتی دو تا»؛ که می شود چهار تا. ظاهراً یکی از این «دو تا» منظور، نر و ماده است. امّا « دو تا» ی دیگر اشاره به چیست؟
حیوانات بر دو گونه اند: وحشی و اهلی. خود اهلی ها هم دو گونه اند: آنها که معادل وحشی دارند و آنها که معادل وحشی ندارند. مثلاً بز، هم وحشی دارد هم اهلی؛ گاو، هم وحشی دارد هم اهلی؛ اسب، هم وحشی دارد هم اهلی و … .
پس برخی حیوانات، زوجند؛ یعنی نوع اهلی و وحشی دارند. مراد از «زَوْجَیْنِ» در آیه ی مورد بحث، این گونه حیواناتند. پس خداوند متعال امر نموده نوح را که از این گونه حیوانات، دو تا (یک نر و یک ماده) را سوار کشتی کند. مثلاً یک جفت بز اهلی و یک جفت بز وحشی.
روشن است که تعداد چنین حیواناتی بسیار اندک است؛ به نحوی که جا دادن آنها در یک کشتی، کار آسانی است.
امّا یک مطلب دیگر هم هست. می دانیم که فاصله ی نوح(ع) با آدم(ع) چندان نبوده است؛ به نحوی که در آن زمان، تنها مناطق مسکون زمین، منطقه ی بین النحرین بوده است؛ یعنی مناطقی از عراق و ترکیه ی امرروزی. پس در آن هنگام، بشر هنوز چندان متمدّن نبوده است. حال سوال این است که: آیا در آن زمان، تمام حیوانات اهلی شده ی امروزی، اهلی شده بودند یا نه؟ مثلاً آیا در آن هنگام، مردم توانسته بودند مرغ و بوقلمون و اردک و غاز و گربه و سگ و … را هم اهلی کنند یا نه؟ اگر بپذیریم که در آن زمان، هنوز برخی حیوانات اهلی امروزی، اهلی نشده بودند، در آن صورت، تعداد این حیوانات، باز هم کمتر می شوند. امّا دانستن این که آن زمان چه تعداد از حیوانات را توانسته بودند اهلی کنند، کار آسانی نیست؛ و در شرائط فعلی ما جز سخنان افراد معصوم، راه دیگری برای حلّ این معمّا نداریم. حال به احادیث اهل بیت(ع) مراجعه کنیم تا ببینیم آن بزرگواران ـ به عنوان تبیین کنندگان قرآن ـ در این باره چه فرموده اند.
طبق آنچه در روایات آمده، منظور از « مِن کُلٍ‏ّ زَوْجَینْ‏ِ اثْنَین‏ »، تمام حیوانات نبوده اند؛ بلکه منظور همان ازواج هشتگانه ای هستند که در آیات ۱۴۳ و ۱۴۴ انعام نام برده شده اند که عبارتند از: گوسفند، بز ، شتر و گاو ، که از هر کدام معادل وحشی اش را هم لحاظ کنیم، می شوند هشت جفت. همچنین فرمود: « خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَهٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِیَهَ أَزْواجٍ ــــ او شما را از نفس واحده آفرید، و زوج او را از او (جنس او ) خلق نمود ؛ و براى شما هشت زوج از چهارپایان نازل نمود» (الزمر:۶). این چهار گونه حیوان ، اشرف چهارپایان می باشند؛ که انسانها بدان نیاز دارند. آن حضرت، این حیوانات را به علاوه ی برخی پرندگان اهلی و مشابهشان از وحشی ها، سوار کشتی نمودند. و عاقلان دانند که بسیاری از حیوانات اساساً نیازی نداشتند که سوار کشتی شوند؛ چرا که اکثر حیوانات قادر به شنا در آب می باشند. از این گذشته، در قرآن کریم نداریم که تمام زمین را آب فرا گرفته است؛ بلکه احتمالاً یک آب گرفتگی عظیم در مناطق مسکونی آن روز بوده است. لذا حیوانات در مناطق دیگر می توانستند زنده بمانند؛ و نیازی نبود که برای بقاء نسل، سوار کشتی شوند.
حاصل کلام آنکه:
برخلاف تصوّر عمومی ـ که ناشی از عدم دقّت در آیه است ـ آن حضرت برای جلوگیری از انقراض حیوانات آنها را سوار کشتی نکردند، بلکه قصد اصلی آن حضرت این بوده که انسانهای نجات یافته، در منطقه ی خود دچار کمبود نسل این حیوانات ـ که منبع غذایی می باشند ـ نشوند. در قرآن کریم نیز نداریم که غرض آن حضرت، جلوگیری از انقراض نسل بوده باشد. از روایات نیز استفاده می شود که غرض حضرتش حفظ منابع غذایی انسانها بوده نه نسل حیوانات.
امام صادق(ع) فرمودند: « حَمَلَ نُوحٌ ع فِی السَّفِینَهِ الْأَزْوَاجَ الثَّمَانِیَهَ الَّتِی قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ثَمانِیَهَ أَزْواجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَیْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَیْنِ‏ … وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَیْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَیْنِ فَکَانَ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَیْنِ زَوْجٌ دَاجِنَهٌ یُرَبِّیهَا النَّاسُ وَ الزَّوْجُ الْآخَرُ الضَّأْنُ الَّتِی تَکُونُ فِی الْجِبَالِ الْوَحْشِیَّهُ أُحِلَّ لَهُمْ صَیْدُهَا وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَیْنِ زَوْجٌ دَاجِنَهٌ یُرَبِّیهَا النَّاسُ وَ الزَّوْجُ الْآخَرُ الظَّبْیُ الَّتِی تَکُونُ فِی الْمَفَاوِزِ وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَیْنِ الْبَخَاتِیُّ وَ الْعِرَابُ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَیْنِ زَوْجٌ دَاجِنَهٌ لِلنَّاسِ وَ الزَّوْجُ الْآخَرُ الْبَقَرُ الْوَحْشِیَّهُ وَ کُلُّ طَیْرٍ طَیِّبٍ وَحْشِیٍّ أَوْ إِنْسِیٍّ ثُمَّ غَرِقَتِ الْأَرْض‏ ــــ نوح در این کشتى هشت جفت از جانورانى را حمل کرد که خداوند عزّ و جلّ فرموده بود: « ثَمانِیَهَ أَزْواجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَیْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَیْنِ … وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَیْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَیْنِ » بنا بر این، از میش (گوسفند) یک جفت یکى میش اهلى که مردم تربیت مى‏کنند و دیگری میش کوهى که شکار آن براى مردم رواست، و از بز هم دو تا، یکى اهلى که مردم تربیت مى‏کنند و یکى بزى که در دشت و بیابان است، و از شتر هم دو تا، یکى شتر بخاتى [که در خراسان پرورش مى‏یافت‏] و دیگر شتر عربى، و از گاو هم دو تا، یکى گاو اهلى و دیگر گاو وحشى، و از هر پرنده یکى اهلى و دیگر وحشى را برگزید و آنگاه زمین غرق شد.» (الکافی،ج‏۸ ،ص۲۸۳)
این حدیث شریف، به وضوح حکایت می کند، که آن حضرت، حیوانات اهلی ـ اعمّ از چهارپا و پرنده ـ را که منبع غذایی اند، همراه با مشابه وحشی آنها ـ که برای غذا شکار می شوند ـ سوار کشتی نموده است.
اگر برخی شبهه افکنان به جای اینکه شهوت شبهه افکنی خود را به کار گیرند، حسّ تحقیقشان را به کار می گرفتند، متوجّه می شدند که باور عمومی مردم یک چیز است و مفادّ کلام خدا و معصومین(ع) چیز دیگری است. اینکه کسی باور عوامانه ی مردم را طرح کرده و آن را به دین خدا و قرآن کریم نسبت داده و بر اساس آن، دین را مورد حمله قرار دهد، نهایت درجه ی بی انصافی علمی است.

۱۱ـ آیا نوح(ع) حقیقتاً کشتی ساخته بود؟
در سال ۱۹۵۹، یک خلبان کشور ترکیه، چندین عکس هوایی برای مؤسسه ژئودتیک ترکیه برداشت. هنگامی‌ که مأموریت به پایان رسید، در میان عکس‌های او تصویری جلب نظر می‌کرد؛ تصویری از یک کشتی بزرگ که بر سینه ی تپه ای، در فاصله ی بیست کیلومتری کوه‌های آرارات آرمیده بود.
تصویر هوایی از فسیل یک کشتی که محل آسیب دیدگی ناشی از برخورد به یک صخره در آن مشخص است. بلافاصله پس از مشاهده ی این تصویر، تعدادی از متخصصان، علاقه‌مند به پیگیری شدند. دکتر براندنبرگ از دانشگاه ایالتی اوهایو در آمریکا یکی از این علاقه‌مندان بود. او کسی بود که قبلاً در زمینه ی کشف تأسیسات روی زمین از طریق هوا، مطالعات دانشگاهی داشت و پایگاههای موشکی کوبا را در دوران کِنِدی کشف کرده بود. دکتر واندنبرگ با دقت عکس‌ها را مورد مطالعه قرار داد و اظهار کرد: «من هیچ شکی ندارم که شیء موجود در عکس‌های هوایی یک کشتی است.» ۱۷ سال از آخرین تحقیقات در منطقه گذشت تا در سال ۱۹۷۶ یک باستان شناس آمریکایی به نام «ران ویت» تحقیقات جدید خود را در منطقه آغاز کرد. او به زودی با انجام محاسبات دقیق دریافت که طول این شیء عظیم الجثه بلندتر از طول یک زمین بازی فوتبال و اندازه آن به بزرگی یک ناو جنگی است که کاملاً در زمین دفن شده است. اما کشتی کشف شده، در زیر گل و لای قطوری دفن شده بود و به سختی و تنها از ارتفاع قابل رؤیت بود. «ران وایت» و گروه همراهش که مشتاقانه کار را پیگیری می‌کردند، به این نتیجه رسیدند که تنها وقوع یک حادثه عجیب و نادر می‌توانست راهگشای کار آنها باشد.
از تحقیقات ران ویت مدت زیادی نگذشته بود که در ۲۵ نوامبر سال ۱۹۷۸، وقوع زمین لرزه ای در محل، باعث شد تا کشتی مزبور به طور شگفت آوری از دل کوه بیرون بزند و سطح زمین اطرافش را به بیرون براند. بدین ترتیب دیواره‌های این شیء، شش متر از محوطه اطرافش بالاتر قرار گرفت و برجسته تر شد. بدنبال این زمین لرزه، ران وایت ادعا کرد که شیء مذکور می‌تواند باقیمانده ی کشتی نوح باشد. سپس بدبینی‌ها به خوش بینی مبدل و این سؤال‌ها مطرح شد: «اگر این جسم عظیم قایقی شکل به طول یک زمین فوتبال، در ارتفاع ۱۸۹۰ متری کوههای آرارات، کشتی نوح نیست، پس چه چیز می‌تواند باشد؟ و اگر جسم، کشتی نوح است، آیا طوفان نوح واقعاً به وقوع پیوسته است؟

تکنولوژی پیچیده در ساخت کشتی
اینجا صحبت بر سر تکنولوژی پیچیده ای است که مهارت ذوب فلزات، ابزار پیشرفته و نیروی انسانی حاذق می‌طلبیده است. از آنجا که یاران حضرت نوح تعداد بسیار کمی ‌بوده اند، این سؤال پیش می‌آید که نوح به راستی چگونه این کشتی را ساخته است؟ کشتی‌ای که تاکنون از عجایب کتب مقدس به شمار می‌رفت و اکنون یک واقعیت علمی ‌لمس شدنی است. آیا نوح به تنهایی توانسته است کشتی ناوگونه ی خود را به طول یک زمین فوتبال و به وزن تقریبی ۳۲۰۰۰ تن بسازد؟ آیا ساخت یک کشتی با دست خالی با امکانات آن زمان، به گنجایش ۴۹۴ اتوبوس دو طبقه مسافربری با تصورات ما درباره قدما، همخوانی دارد؟ علاقمندان به کاوش در مورد کشتی نوح بارها سعی کرده اند به درون کشتی فسیل شده راه یابند ولی همیشه با توده‌های عظیم سنگ و خاک نیمه ویران مواجه شده اند. در آخرین تلاشها، کاوشگران سعی کردند لایه‌های گل و لای خشک شده ی اطراف کشتی را در هم بشکنند و از میان بردارند تا شاید راهی برای ورود به اتاقکهای زیرین کشتی پیدا کنند، اما خیلی موفق نبودند. در سال ۱۹۹۱، «گرگ برور» باستان شناس، بخشی از شاخ فسیل شده ی جانوری را کشف کرد که از قسمت تخریب شده ی کشتی که فضولات حیوانی بیرون ریخته بودند، به بیرون افتاده بود. به تشخیص محققان، این شاخ که مربوط به یک پستاندار بوده است، مقارن با شاخ اندازی سالانه جانور به هنگام خروج از کشتی در آنجا رها شده است.

کشتی نوح: اسکلت فلزی، بدنه چوبی
آزمایشات دانشمندان وجود قطعات آهن را در فواصل منظم و معین در ساختار کشتی تأیید کرده است. باستان شناسان با کشف رگه‌ها و تیرهای باریک آهنی، الگویی ترسیم کرده اند که حاصل کار به صورت نوارهای زرد و صورتی بر روی کشتی علامتگذاری شد. آنها همچنین گره‌ها و اتصالات آهنی محکم و برجسته ای را یافته اند که در ۵۴۰۰ نقطه کشتی بکار رفته اند.تصویر برداری‌های راداری نشان داده که در محل تصادم کشتی با صخره به هنگام فرود آمدن یا به عبارت دیگر به گل نشستن، نوارهای آهنی یا تیرهای فلزی کج شده اند. آنها می‌گویند که استفاده ی وسیع و همه جانبه از فلزات در ساخت کشتی خارج از حد تصور ماست.
و اصنع الفلک باعیننا و وحینا (سوره هود، آیه۳۷)و کشتی را بساز زیر نظر ما و مطابق وحی ما.
به نظر می‌رسد که تکنولوژی پیشرفته و رشدیافته ای در آن دوران وجود داشته که به هر حال حضرت نوح (ع) توانسته از آن بهره‌مند شود. تکنولوژی و تمدنی که ذهن ما را از تمرکز بر روی بناها و اماکن منحصر به فرد در نقاط مختلف دنیا به این نقطه از جهان معطوف می‌کند. اکتشافات زمانی جالبتر شد که باستان شناسان توانستند طرح مشبکی حاصل از تقاطع تیرهای فلزی افقی و عمودی بکار رفته در بدنه کشتی بدست بیاورند. تصاویری که نشان می‌دهند ۷۲ تیر فلزی اصلی در هر طرف کشتی به کاررفته است. به نظر می‌رسد که برای هر چیزی طرح و الگویی وجود داشته است. وجود اتاقها و فضاهای کوچک و بزرگ در طبقات مختلف، نظریه ی وجود طرح مهندسی پیشرفته را تأیید می‌کند. در طول تحقیقات، بررسیهایی در مورد تعیین طول، عرض و قطر کشتی انجام گرفته است که متخصصان را قادر ساخته تا از جزیئیات کف کشتی، ساختمان و الگوی اولیه و مواد تشکیل دهنده آن اطلاعاتی بدست آورند. دستیابی به چنین کشفیاتی مبهوت کننده بود، چرا که در بسیاری از مواقع، درک واقعیت کشف شده از حد تصور خارج بود.
کشف یک لایه ی غلافی و کپسولی شکل در داخل کشتی از آن جمله بود که در واقع کشتی را به دو لایه یا پوسته اصلی مجهز می‌کرد. این آزمایشات، وجود دیوارهای داخلی کشتی، حفره‌ها، اتاقها و دهلیزها و همچنین وجود دو مخزن بزرگ استوانه ای را تأیید کرد. در این آزمایشها که به «اسکن‌های راداری» معروفند، معلوم شد که دو مخزن استوانه ای بزرگ که هر کدام چهار متر و ۲۰ سانتی متر بلندی و هفت متر و بیست سانتی متر عرض داشته اند و به دور هر یک از آنها کمربندی فلزی نصب شده بود، در نزدیکی تنها در ورودی کشتی وجود داشته اند. در یکی از آزمایشات رادار اسکن که به درخواست استاندار استان آگری ترکیه انجام شد، معلوم شد که جنس بدنه ی کشتی از سه لایه چوب به هم چسبیده تشکیل شده است. این سه لایه با مواد محکم چسبنده، بهم چسبیده بودند. در سال ۱۹۹۱، یک عدد میخ پرچ فسیل شده با حضور ۲۶ نفر محقق در بقایای کشتی کشف شد. تجزیه و تحلیل ترکیبات این میخ وجود آلیاژهای آلومینیوم، تیتانیوم و برخی از دیگر فلزات را تأیید کرد. این در حالی است که گمان می‌رفت در زمان حضرت نوح، آهن و آلومینیوم هنوز به مرحله ی کشف و استخراج نرسیده باشند. آیا ما نیازمند بازنگری در تاریخ استفاده و استخراج بشر از فلزات هستیم؟
لنگرهای کشتی هم کشف شدند!
بر بلندیهای تپه‌های اطراف محل کشتی، باستان شناسان چند جسم بزرگ حجیم سنگی یافتند که در بالای هر کدام سوراخی بزرگ تعبیه شده بود. اینها در واقع ابزاری بودند که به علت وزن زیاد به جای وزنه یا لنگر به هنگام پهلو گرفتن کشتی به آب پرتاب می‌شدند. چگونه و با چه نیرویی؟ دقیقاً نمی‌دانیم.
کتیبه ای که ادعای دانشمندان را اثبات کرد.
روایت است که حضرت نوح(ع) قبل از به زمین نشستن کشتی و فروکش کردن آب، پرنده ای را که باید مانند کبوتر یا کلاغ بوده باشد به بیرون فرستاد تا مطمئن شود خشکی نزدیک است یا نه. بار اول پرنده با خستگی به کشتی بازگشت و این بدان معنی بود که خشکی در آن نزدیکیها وجود ندارد. بار دوم پرنده به کشتی باز نگشت و این آزمایش نشان داد که عمل لنگر انداختن نزدیک است. [در کتاب مقدس که گویا این روایت از آن نقل شده، آمده است حضرت نوح(ع) ابتدا یک کلاغ را می‌فرستد که از فرستادن کلاغ نتیجه ای نمی‌گیرد و بعد از آن کبوتری را می‌فرستد.] درست در دو کیلومتری شرق محلی که کشتی هم اکنون قرار دارد، دهکده ای وجود دارد که «کارگاکونماز» یا « گارگا گونماز» نامیده شده است؛ که واژه ای ترکی است به معنی « جایی که کلاغ در آن نمی نشیند». محل کنونی کشتی در دل کوههای آرارات از گذشته‌های دور، به منطقه ی هشت معروف شده و دره پایین منطقه، محله هشت نام گرفته است. چرا؟ در کتاب «کشتی گمشده نوح» آمده: نام این منطقه به «تمانین» (Temanin) معروف است که به معنی «هشت» است؛ و با واژه ی ثمانین عربی، به معنی هشتاد، نزدیک می باشد. شیخ صدوق در کتاب عیون الاخبار از امام رضا(ع) نقل کرده است که : « نوح در همان محلی که کشتی به زمین نشست قریه ای بنا کرد و نام آن را قریه «ثمانین» (هشتاد) گذاشت.» همانطور که می‌بینیم بین کلمات «ثمانین» (هشتاد) و «تمانین» (هشت) از نظر شکل و معنی شباهت زیادی وجود دارد.
در نزدیکی محل فرود کشتی در بالای تپه، لوحه ای کشف شد که ادعاهای باستان شناسان را به طرز زیبایی اثبات کرد. کتیبه ای که حداقل ۴۰۰۰ سال قدمت دارد. بر روی این تابلوی سنگ آهکی، در سمت چپ، تصویر رشته کوههایی دیده می‌شود که در کنار یک تپه و سپس یک کوه آتشفشان قرار دارد. در سمت راست، یک تصویر قایقی شکل با هشت نفر انسان کنده کاری شده است… در بالای سنگ کتیبه، دو پرنده در حال پروازند. کشف این کتیبه همگان را به شگفتی واداشت. کتاب مقدس، سرنشینان کشتی نوح را هشت نفر ذکر کرده است. در احادیث اهل بیت(ع) نیز به صراحت گفته شده که تعداد ساکنان انسانی آن کشتی، تنها هشت نفر بوده اند. « عن ابى عبد الله علیه السلام قال: آمن مع نوح من قومه ثمانیه نفر. ــ امام صادق(ع) فرمودند: ایمان آوردند همراه نوح(ع) از قومش، هشت نفر» (تفسیر نور الثقلین، ج‏۲، ص: ۳۵۷) و « عن ابى جعفر علیه السلام فی قول الله عز و جل: «وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِیلٌ» قال: کانوا ثمانیه. ـــ امام باقر(ع) در تفسیر «وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِیلٌ» فرمودند: آنها هشت نفر بودند.» (تفسیر نور الثقلین، ج‏۲، ص: ۳۵۷).

۱۲ـ نظریّه ی علمی یا داستان علمی تخیّلی
حضرت آدم و حوّا (ع) از منظر قرآن کریم و روایات ، موجودات انسان نما نبوده اند ؛ بلکه صد در صد انسان بوده اند ؛ و به هیچ وجه نیز در اثر تکامل تدریجی حاصل نشده اند. لذا نظر دین اسلام در این باره صد در صد مخالف با فرضیّه تکامل انواع داروین می باشد. امّا متأسفانه برخی مفسّرین، به خیال اینکه فرضیّه ی داروین اثبات شده، در بیان این تعارض آشکار ، احتیاط می کنند. حال آنکه فرضیّه ی داروین فرضیّه ای است اثبات نشده که غربی ها با صرف مخارج هنگفت سعی دارند آن را علمی جلوه دهند. چرا که فروپاشی این فرضیّه مساوی است با فروپاشی فرهنگ سکولار غرب. فرهنگ غربی روی چهار پایه ایستاده است. فرضیّه ی تکامل انواع داروین، روانشناسی فروید و جامعه شناسی امیل دورکیم و معرفت شناسی کانت. لذا غربی ها هر ساله مبالغ هنگفتی خرج می کنند تا این چهار مقوله را علمی جلوه دهند؛ به نحوی که اگر کسی در دانشگاههای غرب در مورد فرضیّه ی تکامل تردید نماید، از دانشگاه اخراج می شود یا تحت فشار قرار می گیرد. همان گونه که بحث هلوکاست، پایه ی مشروعیّت اسرائیل می باشد؛ لذا به هیچ تاریخدان غربی اجازه ی تحقیق در این مورد را نمی دهند. متأسفانه دانشگاهیان ما نیز مقلّد غرب شده اند؛ و فرضیّات پا در هوای آنها را ترویج می کنند؛ و کمتر به خودشان اجازه ی نواندیشی را می دهند.
ـ آیات نافی فرضیّه ی تکامل در مورد انسان
تمام آیاتی که با صراحت تمام خلقت آدم(ع) را از خاک و گل معرّفی می کنند و نسل بشر را از آن حضرت بیان می کنند.
برخی گفته اند: چون حیات از لجنهای موجود در دریاها یا مردابها و امثال آن آغاز شده، لذا خداوند متعال آن را منشاء انسان معرّفی می کند.
گوییم: این سخن در نهایت درجه ی سستی است. چون پیدایش مثلاً تک سلولی از لجن، ربطی به پیدایش انسان از لجن ندارد. آیات با صراحت تمام بیان می کنند که آدمی از خاک پدید آمده است؛ ابتدا لجن بوده، سپس خشک شده مثل سفال گشته و آنگاه زنده شده است. در حالی که هیچ داروینیستی اینچنین نمی گوید. هیچ تکامل گرایی پیدایش موجودات زنده ی تک سلولی را لجن سفت شده مثل سفال نمی داند کجا رسد خلقت انسان را. لذا برخی ها می خواهند به زور فرضیّه ی تکامل را بر قرآن کریم تحمیل نمایند.
خدای تعالی می فرماید: « وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ ـــ ما انسان را از گِل خشکیده‏اى(همچون سفال) که از گِل بد بوى(تیره رنگى) گرفته شده بود آفریدیم» (الحجر:۲۶).
« وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَهِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ ـــ وهنگامى که پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى را از گل خشکیده‏اى که از گل بدبویى گرفته شده، مى‏آفرینم» ‏(الحجر:۲۸)
« خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخَّارِ ــــ انسان را از گِل خشکیده‏اى همچون سفال آفرید» (الرحمن:۱۴)
کسی که بخواهد چنین آیاتی را بر فرضیّه ی تکامل انواع داروین منطبق نماید، یا از فرضیّه ی داروین و فرضیّات مربوط بع پیدایش موجودات زنده خبر ندارد، یا این آیات را ندیده است، یا از لغت عرب بی خبر است، یا شدیداً فرضیّه زده است، یا غرض و مرضی دارد.
در روایات هم که الی ما شاء الله بیان شده که آدم(ع) را خاک آفریدند؛ بی آنکه پدر و مادری داشته باشد. حتّی در برخی روایات تصریح شده که خاکهایی از مناطق مختلف توسّط ملائک آماده شد و خداوند متعال امر نمود تا آن خاکها را به هم آمیختند و آب زدند و گل ساختند و پیکر آدم را از آن برساختند. آنگاه گذاشتند تا خشک شود همچون سفال. آنگاه به اذن خدا آن مجسمه زنده گشت.
ـ انسانهای ما قبل تاریخ، پدران ما نیستند.
طبق احادیث اهل بیت (ع) در همین کره ی زمین ، هفت موجود شبه انسان قبل از آدم (ع) زیست می کرده اند ؛ که هیچ ربطی به انسان امروزی نداشته اند. طبق احادیث ، جدّ نخست تک تک این هفت نسل نیز مستقیماً از خاک آفریده شده بوده اند ؛ و نتیجه ی روند تکاملی نبوده اند.
امام صادق (ع) فرمودند: « لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی الْأَرْضِ مُنْذُ خَلَقَهَا سَبْعَهَ عَالَمِینَ لَیْسَ هُمْ مِنْ وُلْدِ آدَمَ خَلَقَهُمْ مِنْ أَدِیمِ الْأَرْضِ فَأَسْکَنَهُمْ فِیهَا وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ مَعَ عَالَمِهِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ أَبَا الْبَشَرِ وَ خَلَقَ ذُرِّیَّتَهُ مِنْهُ وَ لَا وَ اللَّهِ مَا خَلَتِ الْجَنَّهُ مِنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِینَ مُنْذُ خَلَقَهَا وَ لَا خَلَتِ النَّارُ مِنْ أَرْوَاحِ الْکُفَّارِ وَ الْعُصَاهِ مُنْذُ خَلَقَهَا عَزَّ وَ جَلَّ لَعَلَّکُمْ تَرَوْنَ أَنَّهُ إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَهِ وَ صَیَّرَ اللَّهُ أَبْدَانَ أَهْلِ الْجَنَّهِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِی الْجَنَّهِ وَ صَیَّرَ أَبْدَانَ أَهْلِ النَّارِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِی النَّارِ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَا یُعْبَدُ فِی بِلَادِهِ وَ لَا یَخْلُقُ خَلْقاً یَعْبُدُونَهُ وَ یُوَحِّدُونَهُ بَلَى وَ اللَّهِ لَیَخْلُقَنَّ اللَّهُ خَلْقاً مِنْ غَیْرِ فُحُولَهٍ وَ لَا إِنَاثٍ یَعْبُدُونَهُ وَ یُوَحِّدُونَهُ وَ یُعَظِّمُونَهُ وَ یَخْلُقُ لَهُمْ أَرْضاً تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً تُظِلُّهُمْ أَ لَیْسَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَ فَعَیِینا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ ـــــــــ البته که خدای عزّ و جلّ از آنگاه که زمین را آفریده هفت عالمیان آفریده که از فرزندان آدم نیستند، آنان را از خاک روى زمین آفریده و در آن یکى را پس از دیگرى در جهان خود جای داده ؛ سپس خدای عز و جل آدم ابو البشر را آفرید و فرزندانش را از او آفرید. سوگند به خدا از روزى که خدا بهشت را آفریده از ارواح مؤمنان تهى نبوده ، و دوزخ از آن زمان که آفریده شده از ارواح کفّار و گنهکاران خالی نبوده است . شاید شما در نظر آرید که چون روز رستاخیز شود، و خدا بدنهاى بهشتیان را با ارواح آنها در بهشت درآورد، و بدنهاى کافران را با ارواحشان در دوزخ ، خدا تبارک و تعالى در بلادش پرستیده نشود ، و خلقى نیافریند که او را بپرستند و یگانه اش دانند، و بزرگش شمارند؟ آرى سوگند به خدا که البته خلقى آفریند بى ‏نر و ماده که او را بپرستند و یگانه شناسند و بزرگ دارند، و بیافریند برایشان زمینى در زیر پا و آسمانى بالاى سر.آیا نیست که خدا عز و جل می فرماید: «روزى که به جاى زمین زمین دیگر آید و به جاى آسمانها آسمانهاى دیگر» (آیه ۴۸ ابراهیم) و خدای عزّ و جلّ فرموده: «آیا درماندیم در آفرینش نخست بلکه آنها هر روزه در پوششى از آفرینشى تازه‏اند»( آیه۱۵ق). »( بحار الانوار ، ج ۵۴، ص ۳۱۹ و ۳۲۰ )
این حدیث شریف زمانی بیان شده که هنوز خبری از فسیلها نبوده و کسی فسیل این انسانها را کشف نکرده بوده. لذا این حدیث را می توان از معجزات علمی امام صادق (ع) محسوب نمود.
پس با توجّه به این حدیث شریف، فسیلهای انسان نماها که امروزه زیست دیرینشناسان در لایه های زمین پیدا می کنند ، و خیال کرده اند آنها اجداد تکاملی ما هستند ، در حقیقت اجداد تکاملی ما نیستند ؛ بلکه خود آنها نیز جدّ نخستی داشته اند که مستقیماً از خاک خلق شده بوده است. لذا به صرف اینکه آن موجودات شباهتی به انسان امروزی داشته اند ، دلیل نمی شود که ما تکامل یافته ی آنها باشیم. بخصوص اینکه تحقیقات دانشمندان ژنتیک در آلمان نشان داده که بین انسان نمای نئاندرتال و انسان امروزی هیچ ارتباط ژنتیکی وجود ندارد.
ـ حال اینجا این پرسش مطرح می شود که: بالاخره دین راست می گوید یا فرضیّه ی تکامل؟ چون محال است هر دوی اینها درست باشند.
برخی خیال کرده اند که فرضیّه تکامل فرضیّه ای قطعی و یقینی است ، لذا اینها به این باور رسیده اند که پس نظریّه ی دین اشتباه می باشد. امّا در مقابل ، فیلسوفان علم بر این باورند که اوّلاً نظریّات علوم تجربی ماهیّتاً نظریّاتی ظنّ آور می باشند و هیچگاه نمی توانند ایجاد یقین منطقی کنند. ثانیاً فرضیّه ی تکامل حتّی ظنّ آور هم نیست کجا رسد که یقین آور باشد. چون این فرضیّه حتّی یک فرضیّه ی تجربی هم نیست. بلکه فرضیّه ای غیر تجربی است که به خاطر اغراض سیاسی و فرهنگی ، سعی می شود فرضیّه ای علمی جا انداخته شود. چرا که فرهنگ امروز غرب تمام سنگینی خود را بر همین فرضیّه انداخته است. لذا فروریختن آن مساوی است با فروریختن فرهنگ فعلی غرب سکولار. پس طبیعی است که آنها سعی کنند این فرضیّه را به عنوان یک فرضیّه ی علمی به خورد جهانیان بدهند. در همین راستا تا کنون هزاران فیلم شبه مستند و داستانی در خصوص این فرضیّه ساخته اند و پول هنگفتی را هر ساله خرج می کنند تا این فرضیّه را سرپا نگه دارند.
بر همین مبنا دو بحث را تقدیم حضور حضرت عالی خواهیم نمود. ابتدا به میزان یقین آوری علوم تجربی خواهیم پرداخت ؛ در ادامه فرضیّه ی تکامل را از منظر فلسفه ی علم مورد ارزیابی قرار خواهیم داد.
ــ میزان یقین آوری علوم تجربی از نگاه فلسفه ی علم.
الف ـ نسبت علوم تجربی انسانی با ریاضیّات و علوم تجربی طبیعی.
علوم تجربی بر دو گونه اند: علوم تجربی طبیعی مثل فیزیک ، شیمی و زیست شناسی ؛ و علوم تجربی انسانی مثل اقتصاد ، جامعه شناسی و روانشناسی. امّا شاخه های ریاضیّات جزء علوم تجربی نیستند ، بلکه از علوم عقلی و برهانی بوده ، روش تحقیق آن از سنخ روشن تحقیق فلسفه ی عقلی می باشد.
باید توجّه داشت که قوانین ریاضی مبتنی بر براهین قطعی عقلی بوده ، ضروری ، ذاتی و زوال ناپذیرند و تا ابد نیز قابل نقض نمی باشند. امّا علوم تجربی مبتنی بر فرضیّه ها ی غیر برهانی هستند که اگر از طریق شواهد تجربی مورد تأیید واقع شوند ، به مقام نظریّه ی تجربی ارتقاء می یابند. امّا هیچگاه حقیقتاً به مقام قانون قطعی و زوال ناپذیر نائل نمی شوند ؛ چون هر لحظه این احتمال وجود دارد که شاهدی تجربی آن را نقض نماید. در این صورت است که نظریّه ی تجربی سست شده و جای خود را به نظریّه ی بهتر از خود می دهد.
این حکایتِ تمام شاخه های علوم تجربی است ؛ لکن باز تفاوت فاحشی است بین علوم تجربی طبیعی و علوم تجربی انسانی. در علوم طبیعی اغلب ـ نه همیشه ـ یک نظریّه به عنوان نظریّه ی برتر حاکمیّت دارد و دیگر نظریّات در بایگانی این علوم به سر می برند. البته گاهی نیز برخی از همین نظریّات بایگانی شده به ناگاه قوّت گرفته و جای نظریّه ی حاکم را می گیرند. در علوم طبیعی ، نظریّه ی حاکم ، مادامی که بیشترین تأییدات تجربی را دارد بر روی کار می ماند تا اینکه شواهد نقض کننده ی آن پیدا شوند ؛ که در این صورت نظریّه ی دیگری که بتواند آن شاهد نقض را توجیه نماید ، جای نظریّه ی قبلی را می گیرد. امّا در علوم تجربی انسانی وضع به گونه ی دیگری است و همواره چندین نظریّه در عرض هم در جامعه ی علمی حضور دارند و چه بسا برخی از این نظریّات در تضادّ با نظریّه ی دیگر نیز می باشند. مثلاً برخی از مکاتب روانشناسی وجود روح را انکار نموده تمام رفتارها و حالات انسان را ناشی از خواصّ مغز و بدن می دانند ؛ در حالی که برخی مکاتب دیگر وجود روح را قبول دارند. همچنین برخی مکاتب روانشناسی انسان را موجودی مختار می دانند ولی مکاتب دیگری هم هستند که وجود اختیار را از ریشه انکار کرده ، انسان را ماشینی زنده فرض می کنند. لذا چیزی به نام علم روانشناسی نداریم ، بلکه مکاتب گوناگون روانشناسی وجود دارند که گاه متضادّ با یکدیگر نیز می باشند. این وضع در مورد علم اقتصاد و جامعه شناسی نیز بر قرار می باشد.
پس فرمولهای علوم تجربی انسانی ، نه تنها در حدّ فرمولهای ریاضی نیستند ، بلکه حتّی به پای فرمولهای علوم تجربی طبیعی مثل فیزیک و شیمی نیز نمی رسند. در حالی که خود فرمولهای علوم تجربی طبیعی نیز یقین آور نبوده هر لحظه در معرض ابطال می باشند.
ب ـ ارزش یقین آوری علوم تجربی طبیعی از دیدگاه فلسفه علوم تجربی.
بر خلاف نظر اکثر مردم ، که علوم تجربی را علومی قطعی و تغییرناپذیر می انگارند ، از نظر فیلسوفان علم ، که کارشان ارزیابی روش تحقیق علوم می باشد ، اساساً در علوم تجربی چیزی به نام قانون قطعی و یقینی وجود ندارد ؛ و هر چه در علوم تجربی است همگی نظریّه اند و قوانین آنها صرفاً ارزش کاربردی دارند و ارزش هستی شناسانه ی آنها کمتر از آن چیزی است که معمولاً گمان می شود. البته دقّت شود که علوم حسّی غیر از علوم تجربی می باشند. علوم حسّی ، اطّلاعاتی جزئی هستند که مستقیماً از راه حواسّ به دست می آیند و هیچ گونه استدلالی در آنها وجود ندارد ، تا سخن از درستی یا نادرستی آنها باشد. بر این اساس ، اینکه کره ی ماه گرد است یا سطح آن پوشیده از گودالهایی می باشد یا اینکه فلان حیوان در فلان منطقه زندگی می کند یا اینکه نور سفید بعد از گذر از منشور ، به هفت رنگ تجزیه می شود و … ، هیچکدام جزء مسائل علوم تجربی محسوب نمی شوند ؛ بلکه همگی علوم حسّی می باشند. امّا اینکه چرا کره ی ماه گرد است؟ یا اینکه علّت پیدایش چاله های آن چیست؟ یا چرا فلان حیوان در فلان منطقه زندگی می کند و در جای دیگر یافت نمی شود؟ یا اینکه علّت تجزیه شدن نور سفید به طیف هفت رنگ چیست؟ مسائلی هستند که علوم تجربی باید به آنها پاسخ دهند ، و اینجاست که پای فرضیّه ها و مدلهای ذهنی به میان می آیند و همینجاست که استدلال مطرح می شود ؛ و همینجاست که علوم تجربی از استدلال غیر یقینی استفاده می کنند.
برای روشن شدن مقصود به اجمال ، چند مثال ذکر می شود.
مثال نخست:
اوّلین کسی که نظریّه ی اتم (ذرّه ی بنیادی و نشکن ) را مطرح ساخت دموکریتوس ، فیلسوف یونانی بود. این نظریّه در قرون اخیر دوباره مطرح شد تا بوسیله ی آن برخی مشاهدات ما در عالم فیزیک و شیمی توجیه شوند. لذا اعتراف به وجود اتم نه از راه مشاهده ی حسّی بود و نه از راه برهان عقلی وجودش اثبات شده است. فرض وجود اتم صرفاً برای این بود که می توانست برخی از سوالات ما را پاسخ دهد. بعد از مدّتی دانشمندان متوجّه شدند که فرضیّه ی اتم به تنهایی نمی تواند همه ی سوالات را جواب دهد ، لذا این نظریّه مطرح شده که شاید اتم هم اجزایی دارد. باز این مساله نیز نه حسّی است نه عقلی ؛ و فقط فرضی مفید است که در یافتن پاسخ برخی سوالات ما ، کار آیی دارد. در این زمان تامسون مدل کیک کشمشی را ارائه داد که در آن اجزائی به نام الکترون مثل کشمش هایی در کیک کشمشی پراکنده اند. این مدل بسیاری از سوالات را جواب داد ولی در برابر برخی سوالات تازه تر نارسایی اش آشکار شد. لذا مدل اتم هسته دار رادرفورد مطرح شد که آن نیز مشکلات باز هم بیشتری را حلّ نمود ؛ ولی باز ناتوانی اش در حلّ مسائل نوظهور روشن شد. لاجرم مدل سیّاره ای بور پیشنهاد شد که سالها از پس سوالات بر آمد ولی بالاخره آن نیز در برابر سوالات جدیدتر به زانو در آمد ؛ و مدل کوانتومی شرودینگر جای آن را گرفت که امروزه بر اذهان اساتید و دانشجویان فیزیک حکومت می کند. امّا این آخر ماجرا نیست. چون بر خلاف دانشجویان و اساتید مقلّدی که به غلط خود را مجتهد فیزیک می پندارند ، دانشمندان محقّق ، این مدل را هم به چالش کشیده اند. امروزه حتّی خود اتم زیر سوال است کجا رسد اجزاء آن. امروز نظریّه نوظهور ابَرریسمان است که با مکانیک کوانتوم دست و پنجه نرم می کند.
حاصل مطلب این که امروزه اگر ما وجود اتم ، الکترون ، پروتون ، پوزیترون ، نوترون ، فتون و امثال آنها را می پذیریم صرفاً از این جهت است که کارکرد داشته تجارب و مشاهدات ما را توجیه می کنند. و کارکرد داشتن یک نظریّه منطقاً دلیل بر درستی آن نیست. در همین روندی که گفته شد ملاحظه فرمودید که مدلهای گوناگون اتم هر کدام کارکردهایی داشتند. پس آیا همه ی آنها درستند. روشن است که همه درست نیستند. اساساً کار علوم تجربی همین است که دنبال مدلهایی با کارکردهای هر چه بیشتر است. و هر گاه مدلی قویتر ارائه شد مدل قبلی بازنشسته می شود.
مثال دوم:
شاهد دیگر در علم نجوم است. هیئت زمین مرکزی بطلمیوس که نتیجه ی سالها رصد ستارگان و محاسبات ریاضی بود ، سالیان درازی درست می نمود ، تا آنجا که با این نظریّه حرکت تمام سیّارات قابل توجیه بود و بر اساس آن می شد خسوف و کسوف را به دقّت پیش بینی نمود. لذا عدّه ی به خاطر کارکرد داشتن آن و پیش بینیهای درستش گمان می کردند که این نظریّه کاملاً درست است ، تا اینکه ابوسعید سجزی در قرن چهارم هجری در درستی این نظریّه تردید ایجاد نمود و گفت خورشید مرکز عالم است و زمین به گرد خورشید می گردد . ابوریحان بیرونی این نظریّه را از ابوسعید سجزی در کتاب خود نقل نموده و گفته است من نیز شک دارم که آیا خورشید مرکز عالم است یا زمین ؛ ولی درستی هیچکدام قابل اثبات نیست چون محاسبات نجومی طبق هر دو نظریّه به یک جواب منتهی می شوند. امّا کپرنیک بعد از حدود چهار صد سال از او ، باز نظریّه ی وی را مطرح ساخت ؛ گالیله آن را تئوریزه نمود و شواهدی تجربی بر درستی آن ارائه نمود. کپلر مدارهای دایره ای سیّارات را بیضوی کرد و نیوتن با قانون جاذبه اش این هیئت را محکم ساخت ؛ چنان که بعضی ادّعا کردند فیزیک به آخر خود رسیده است . و در حالی که این نگرش به عالم هستی ، حقیقتی و قطعی تلقّی می شد و بر اساس آن صدها مساله ی بشر حلّ می شد ، و به راحتی می شد با این نظریّه بر روی کره ی ماه فرود آمد ، ناگهان آلبرت اینشتین با نظریّه ی نسبیّت عامّ و ادوین هابل با نظریّه ی انبساط عالم از راه رسیدند و بساط هیئت نیوتنی را در هم فرو ریختند ، و تبیینی متفاوت از عالم و گرانش ارائه دادند. نظریّه ی نسبیّت و انبساط جهان نیز تنها نظریّه ی مطرح در جهان امروز نیست بلکه اینها نیز رقیبهایی در عالم علم دارند که ممکن است روزی جای اینها را بگیرند. پس چگونه می توان این نظریّات را قطعی دانست. خود دانشمندان طراز اوّل علوم تجربی ــ برخلاف رده های پایین و مقلّد این علوم ــ هیچگاه به علوم تجربی به عنوان علم قطعی نظر نمی کنند و الّا در پی کشف جدید نمی بودند. این افراد کم اطلاع از ماهیّت علوم تجربی هستند که این علوم را یقینی می انگارند. مفاهیمی چون الکترون ، پرتون ، نوترون ، کوارک ، پوزیترون ، انحنای فضا ، نیرو ، فتون و … همگی فرضیّه هایی هستند برای توجیه مشاهدات حسّی انسان ، که خودشان هیچگاه محسوس نیستند. لذا امروزه در نظریّه ی ابر ریسمان ، تمام این امور به چالش کشیده شده اند. اگر کسی با تاریخ علوم تجربی ، بخصوص فیزیک نظری ، آشنا باشد آنگاه متوجّه می شود که این مفاهیم چگونه زاده شده اند.
در اینجا ذکر چند اعتراف از فیزیکدانان بزرگ نیز خالی از فایده نیست.
هایزنبرگ: « فرمولهای ریاضی جدید دیگر خود طبیعت را توصیف نمی کنند ، بلکه بیانگر دانش ما از طبیعت هستند. ما مجبور شده ایم که توصیف طبیعت را که قرنها هدف واضح علوم دقیقه به حساب می آمد کنار بگذاریم. تنها چیزی که فعلاً می توانیم بگوییم این است که در حوزه ی فیزیک اتمی جدید ، این وضعیّت را قبول کرده ایم ؛ زیرا آن به حدّ کافی تجارب ما را توضیح می دهد. » (دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، ص۳۴)
کمبل: « حوزه ی کار فیزیک مطالعه ی یک جهان خارجی نیست ؛ بلکه مطالعه ی بخشی از جهان داخلی تجارب است. و دلیلی وجود ندارد که ساختارهایی نظیر … که ما وارد می کنیم تناظری با واقعیّت خارجی داشته باشند.» (همان)
هایزنبرگ: « هستی شناسی ماتریالیسم مبنی بر این توهّم است که … واقعیّت مستقیم دنیای اطراف ما را می توان به حوزه ی اتمی تعمیم داد. امّا این تعمیم غیر ممکن است. اتمها شیء نیستند. » (همان ، ص ۴۲)
آلبرت اینشتین گفته است: « این فرض که موج و ذرّه ، تنها اشکال ممکن مادّه هستند اختیاری است و چیزی تضمین نمی کند که در آینده صورتهای دیگر مادّه کشف نشوند. حدّ اکثر می توان گفت که تا این زمان نتوانسته ایم به بیش از این دست یابیم.» (تحلیلی از دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، نوشته دکتر مهدی گلشنی ، ص۷۳)
آلبرت اینشتین حتّی در مواردی به زبان علوم تجربی نیز انتقاد نموده ، و زبان ریاضی را برای بیان علوم طبیعی ، زبانی ناکارآمد دانسته و گفته است: « احکام ریاضی تا حدی که مربوط به حقیقت است ، محقّق نیستند ؛ و تا حدّی که محقّق اند ، با حقیقت سر و کار ندارند. به نظر من وضوح کامل تنها در آن قسمت از ریاضیّات است که مبتنی بر روش اصل موضوعی می باشد. » (مقالات علمی اینشتین ، ترجمه محمود مصاحب ، ص۳۸ ، ۳۹)
آلبرت اینشتین در مقایسه ی ریاضیّات و علوم تجربی نیز گفته است: « جهان علم برای ریاضیّات ارزشی خاصّ قائل بوده و آن را بالاتر از سایر رشته های دانش تلقّی کرده است. یکی از علل و موجبات این امر آن است که در ریاضیّات صحبت از احکامی است مسلّم و قطعی و محقّق ، حال آنکه در مورد رشته های دیگر علوم ، اینطور نبوده و احکام آنها کما بیش قابل بحث و انتقاد است ؛ و چه بسا آنچه امروز مورد تأیید و توجّه است فردا با کشف واقعیّتهایی تازه بی اعتبار می گردد و جای خود را به نظریّه هایی نوین می سپارد. » (مقالات علمی اینشتین ، ترجمه محمود مصاحب ، ص۳۷)
باز آلبرت انیشتین در نقد مکانیک کوانتوم گفته است: « من فکر نمی کنم که چنین نظریه ای ماندنی باشد. من نمی توانم قبول کنم که خداوند با جهان تاس می اندازد.»
نیلس بور ، نظریّه پرداز یکی از مدلهای اتم ، گفته: « این اشتباه است که فکر کنیم وظیفه ی فیزیک کشف ماهیّت طبیعت است. فیزیک مربوط است به آنچه که ما می توانیم درباره ی طبیعت بگوییم. »(تحلیلی از دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر ، نوشته دکتر مهدی گلشنی ، ص۸۱)
برتراند راسل ، ریاضی دان مشهور ، حتّی پا فراتر نهاده در یقین آوری ریاضیّات نیز تردید نموده است. وی گفته : « ریاضیات موضوعی است که در آن نه می دانیم از چه سخن می گوییم و نه می دانیم آنچه که می گوییم درست است. » ( کتاب فیزیک از آغاز تا امروز ، فصل ۱۸ : آزاد اندیشی در ریاضیات)
البته این نظر راسل ، ناظر به مفاهیم ریاضی است ، نه روش آن که برهان است ؛ بخصوص مفاهیم نوظهوری مثل اعداد موهومی یا مختلط یا ابعاد اعشاری یا ابعاد بالای سه بُعد و … .
گذشته از اعترافات دانشمندان بزرگ علوم طبیعی ، تاریخ علوم تجربی نیز گواه صادقی است که نشان می دهد نظریّات علوم تجربی دائماً در حال تحوّل و ابطال می باشند. مثلاً روزگاری قانون جاذبه ی نیوتن جزء یقینیّات فیزیک شمرده می شود و حتّی کسی گمان نمی کرد که روزی ابطال گردد ولی ملاحظه فرمودید که نظریّه ی نسبیّت عامّ اینشتین ، نظریّه ی نیوتن را از اساس باطل و طرحی دیگر در انداخت. باز قانون ترکیب سرعتها در فیزیک نیوتنی از قطعیّات فیزیک شمرده می شد و تمام شواهد تجربی نیز آن را تأیید می کردند ، ولی نسبیّت خاصّ اینشتین ، نشان داد که این قانون نادرست بوده ولی نادرستی آن در سرعتهای معمولی روشن نمی شود. خود نسبیّت عامّ و خاصّ نیز هم اکنون در معرض نقد جدّی دانشمندان قرار دارند و ایرادات فراوانی بر آنها وارد نموده اند ؛ ولی هنوز نظریّه ای جای آن را نگرفته است. فیزیکدانها حتّی نام نظریّه جایگزین را هم تعیین نموده ، نظریّه وحدت نامیده اند ؛ چرا که قرار است آن نظریّه فرضی نسبیّت و مکانیک کوانتوم را با هم متّحد نماید و نارسایی هر دو را برطرف سازد.
همچنین وضع موجود برخی علوم تجربی مثل روانشناسی و جامعه شناسی ، خود گواه است که این روش ، یقین آور نیست. در عصر کنونی دهها مکتب روانشناسی و جامعه شناسی وجود دارند که برخی از آنها در تضادّ کامل با یکدیگر قرار دارند. همه ی این مکاتب ، از روش علوم تجربی استفاده می کنند ؛ حال اگر این روش یقین آور است ، پس همه ی این مکاتب باید درست باشند. امّا چگونه ممکن است این مکاتب متضادّ همه باهم درست باشند؟!!
ــ فرضیّه ی تکامل ، علم یا توهّم علمی؟!
ــ خلاصه ی فرضیه تکامل انواع.
فرضیه تکامل انواع داروین ، مدعی است که همه موجودات زنده در یک روند تکاملی از موجودات قبل از خود منشعب شده اند. مثلا مدعی است که جدّ انسان و میمونی به نام شامپانزه ، یک نوع حیوان شبه انسان یا شبه میمون بوده که در دو شرایط متفاوت به دو صورت انسان و میمون ، تکامل یافته است. در این فرضیه، اصلی وجود دارد به نام اصل انتخاب اصلح ؛ که می گوید : موجود زنده ای در طبیعت بقا خواهد داشت که نسبت به دیگر رقبای خود در زندگی ، سازگاری بهتری با محیط داشته باشد ؛ یعنی در تنازع برای بقا آن موجود زنده ای که سازگاری بیشتری با شرائط محیطی دارد باقی می ماند و بقیه ی موجودات از بین می روند ؛ مثلا گروهی از موجودات که از برگ درختان تغذیه می کردند وقتی با خشک سالی مواجه شدند بر سر تصاحب غذا با هم به رقابت پرداختند و در این میان آنهایی که گردنشان کمی بلندتر از دیگران بود به خاطر دسترسی آنها به غذای بیشتر ،باقی ماندند و نسل آنها در زمین گسترش یافت. باز در خشک سالی های بعدی از بین همین گروه گردن دراز آنها که باز گردنشان درازتر از بقیه بود باقی ماندند ؛ و به همین ترتیب در عرض میلیونها سال و هزاران خشک سالی ، نسلی گردن دراز به نام زرّافه پدید آمد .بر اساس اصل انتخاب اصلح ، ادعای فرضیه تکامل انواع این است که موجودات زنده ی کاملتر در طی سالیان دراز ، از موجودات زنده ی پست تر و ناقص تر به وجود می آیند. لذا هر چه در زمان به عقب برگردیم با موجودات زنده ی ساده تر و ابتدایی تری مواجه خواهیم شد ؛ و قاعدتاً اوّلین موجودات زنده ، موجوداتی تک سلولی خواهند بود . پس طبق این فرضیه، موجودات زنده از تک سلولی شروع شده و در اثر تکامل ، رفته رفته پیشرفته تر و کاملتر شده اند؛ تا در آخرین مرحله ی این سلسله، انسان به وجود آمده است.

ــ ارزش علمی فرضیه تکامل از دیدگاه فلسفه علم .

دانشمندان فلسفه ی علم ، که ارزش نظریّات علمی را بررسی می کنند ، معتقدند که فرضیه تکاملِ انواع داروین ، به طور کلّی فاقد خصوصیّات یک فرضیّه ی علمی ـ تجربی است. چون از نظر فلسفه ی علم ، یک فرضیه ی علمی ـ تجربی ، باید دارای سه ویژگی زیر باشد:
۱ـ ویژگی آزمایش پذیری
۲ـ ویژگی پیش بینی کنندگی
۳ـ ویژگی ابطال پذیری .
خاصیت آزمایش پذیری یعنی اینکه باید بتوان با ترتیب دادن آزمایش و تکرار آن آزمایش به دفعات متعدد ، ‌صحّت فرضیّه را تأیید کرد ؛ مثلا می توان آب را بارها و بارها جوشاند و درجه جوش آن را اندازه گرفت ، و ملاحظه نمود که آیا آب خالص همیشه در صد درجه به جوش می آید یا نه؟ در حالی که ادعای فرضیه ی تکامل انواع داروین ، که می گوید موجودات زنده از همدیگر منشعب می شوند، قابل آزمایش نیست ؛ و ما هیچ گاه نمی توانیم پدیده ی تکامل را در طبیعت یا در آزمایشگاه با حواسّمان ـ چه بدون وسائل و چه با وسائل ـ مشاهده کنیم. آنچه در دست دانشمندان دیرینه شناس است تنها یک سری فسیل است ؛ که آن هم یقینا فسیل تمام موجودات گذشته نیست. چون اوّلا هر استخوانی تبدیل به فسیل نشده است ؛ چرا که تبدیل استخوان به فسیل در شرایط خاصّی رخ می دهد. ثانیا دانشمندان نمی توانند تمام زمین را برای یافتن فسیلها کاوش کنند.
در فرضیه تکامل داروین ، از تشابه فسیلها به این نتیجه می رسند که صاحبان این فسیلها ، تکامل یافته از یکدیگرند. در حالی که این کافی برای اثبات یک فرضیه نیست؛ و در واقع نوعی فرضیه سازی علمی تخیلی است. آنچه برای ما یقینی است این است که در گذشته موجوداتی زندگی می کرده اند ؛ و برخی از آنها شبیه هم بوده اند ؛ ولی ما از هیچ راه علمی و تجربی نمی توانیم به دست آوریم که حتما بعضی از این موجودات مشابه ، از بعض دیگر مشتق شده اند. چون ما تنها خود فسیلها و تشابه آنها را می بینیم نه تبدیل شدن آنها به همدیگر را ؛ و لازمه ی تشابه بین دو موجود ؛ ارتباط آنها باهم نیست. اگر لازمه ی تشابه دو موجود زنده ، ارتباط تکاملی آنها با همدیگر بود ، در آن صورت می توانستیم با یقین حکم کنیم که هر دو انسان شبیه به هم ، فرزندان دوقلوی یک پدر و مادرند. امّا روشن است که چنین حکمی عقلانی نیست. آیا با دیدن دو انسان بسیار شبیه به هم می توان به طور قطع و یقین گفت که آن دو ، فرزندان دوقلوی یک پدر و مادرند؟ بلی از نظر روانشناختی ما یقین می کنیم که این دو نفر فرزندان دوقلو ی یک پدر و مادرند ؛ ولی از نظر منطقی چنین یقینی حاصل نمی شود. چون دو نفر که شباهت بسیار زیادی به هم دارند ، ممکن است در عالم واقع ، هیچ رابطه ی فامیلی باهم نداشته باشند. لذا از شباهت فسیلها تنها می توان حدس زد که این موجودات از همدیگر مشتق شده اند ؛ و علم به دنبال یقین منطقی است نه حدس و گمان که یقین روانشناختی است.
برخی افراد کم دقّت در مقابل این سخن فیلسوفان علم جبهه گیری کرده و گفته اند: فرضیّه تکامل آزمایش پذیر است. مگر نمی بینید که فسیل شناسها فسیل موجودات مشابه را با روش علمی پیدا کرده اند؟
به اینها باید گفت: ادّعای فرضیّه تکامل ، وجود موجوداتی در گذشته یا وجود شباهت بین آنها نیست ، تا یافته شدن این موجودات شبیه به هم ادّعای آنها را اثبات کند. ادّعای فرضیّه تکامل این است که موجودات پستتر به مرور زمان تبدیل به موجودات کاملتر می شوند. پس باید این تبدیل را با آزمایش ثابت کنند. چون صرف شباهت ، تبدیل را ثابت نمی کند. از کجا معلوم ؛ شاید موجودات به صورت دفعی به وجود آمده اند ، ولی به وجود آورنده ی آن موجودات ، آنها را شبیه به هم آفریده است.
خصوصیّت دوم یک فرضیه ی تجربی ، خاصیّت پیش بینی کنندگی آن است ؛ یعنی یک فرضیه ی علمی باید بتواند با فرمولهای خود و با در دست داشتن پارامترهای موجود در زمان حال ،اتفاقات بعدی را پیش بینی کند. مثلا بر اساس قانون جاذبه عمومی نیوتن ، می توان از مطالعه ی وضع فعلی خورشید و زمین و ماه ، پیش بینی کرد که در چه روزی و چه ساعتی و چه دقیقه و ثانیه ای کسوف رخ خواهد داد . ولی با فرضیه ی تکامل داروین نمی توان پیش بینی کرد که مثلا صدمیلیون سال بعد موجودات زنده ی فعلی به چه صورتی درخواهند آمد. مثلا این فرضیه نمی تواند به طور قطع پیش بینی کند که آیا گردن زرّافه در صد میلیون سال دیگر باز درازتر خواهد شد یا نه ؟ اگر فرضیه ی تکامل انواع ، یک قانون علمی بود باید با بررسی وضع فعلی موجودات زنده می توانست آینده ی آنها را پیش بینی کند ؛ همانطور که نظریه جاذبه عمومی نیوتن با بررسی وضع فعلی سیارات می تواند موقعیّت آنها را در زمان آینده پیش بینی نماید.
خاصیت سوم یک فرضیه ی علمی ، خاصیت ابطال پذیری است ؛ یعنی یک فرضیه ی علمی باید بگوید که در چه شریطی ابطال می شود. مثلا نظریه ی جاذبه عمومی نیوتن می گوید که اگر ماده ای پیدا شود که جذب مواد دیگر نشود و عدم جذب آن نیز ناشی از یک نیروی مزاحم نباشد در آن صورت قانون جاذبه عمومی از عمومیت افتاده و نقض می شود. یا نظریه نسبیّت خاصّ اینشتین مدّعی است که اگر ذره ای مادّی یافت شود که سرعت آن بالاتر از سرعت نور باشد در آن صورت ، نظریه نسبیّت خاصّ باطل می شود. یعنی از خصوصیّات نظریه ی علمی یکی هم این است که بتواند موارد نقض خود را بیان کند. اگر نظریّه ای چنین نباشد آن نظریه توتولوژیک خواهد بود ؛ و فرضیه تکامل انواع داروین ، یک فرضیه توتولوژیک است ؛ یعنی با هر فرضی سازگار است ؛ و نمی گوید که در چه شرایطی ابطال می شود . مثلا زرّافه الآن گردن دراز است ؛ فرضیه تکامل مدّعی است که شرایط ویژه ای باعث گردن دراز شدن زرّافه شده است. اگر گردن زرّافه کوتاه بود باز فرضیه تکامل می گفت که شرایط ویژه ای باعث کوتاهی گردن آن شده است. لذا این فرضیه نمی گوید که چرا موجودات ، چنین هستند که می بینیم ؛ بلکه می گوید چون موجودات چنین هستند پس در گذشته چنان بوده اند ؛ آن هم با حدس و گمان مبتنی بر یافته های فسیل شناسان ، نه بر اساس مشاهده ی واقعی و تجربه.
البته از خود داروین منقول است که نقطه ی ابطال فرضیّه خود را بیان داشته است. وی گفته: اگر موجودی زنده یافت شود که پیچیدگی ساختار آن از طریق انتخاب اصلح قابل توجیه نباشد آن موقع فرضیّه تکامل انواع مردود خواهد بود.
بر همین اساس عدّه ای از دانشمندان به دعوت دانشمندی به نام پروفسور مایکل بهه در منطقه ای به نام پهارادونز گرد آمدند تا ببینند آیا می توانند چنین موجودی بیابند یا نه؟
وی طیّ تحقیقاتی به نوعی باکتری برخورد نمود که با چرخاندن تاژک انتهایی خود حرکت می کند. او از خود پرسید که آیا این ماشین چرخنده امکان پیدایش تکاملی را دارد یا نه؟ او این موتور باکتری را دقیقاً مورد بررسی قرار داد و به این نتیجه رسید که این موتور از راه تکامل محال است نمودار شود. دانشمندانی هم که با وی همفکری نموده بودند همین نظر را تأیید کردند. آنگاه وی تحقیقات خود و همکارانش را در کتابی به نام جعبه ی سیاه داروین منتشر ساخت. امّا انتشار این کتاب باعث شد که موقعیّت شغلی او نیز به خطر بیفتد. چون این فرضیّه در کشورهای غربی صرفاً یک فرضیّه علمی نیست بلکه نوعی جهان بینی مکتبی است که فلسفه های سیاسی غرب بر آن مبتنی گشته اند. لذا نظام حاکم بر غرب ، ویرانی این نظریّه را ویرانی خود می داند. آنها قاعده ی انتخاب اصلح داروین را حتّی به نظام سیاسی و اقتصادی خود نیز سرایت داده و می گویند: کشوری حقّ بقا دارد که از حیث سیاسی و نظامی و اقتصادی قویتر باشد. لذا شعارشان این است: « حقّ با کسی است که تواناتر است ».
بر اساس کتاب جعبه سیاه داروین (Darwins Black Box) فیلمی مستند با عنوان « کشف راز حیات » نیز تهیّه شده. این فیلم مستند ، که توسّط موسسه آموزشی امام خمینی(ره) به فارسی دوبله گردیده ، بیانگر نظرات دانشمندانی است که فرضیّه تکامل داروین را به چالشی سخت و علمی کشیده اند.
بنابر این فرضیه تکامل انواع ، هنوز قطعیت علمی که سهل است ،به حدّ یک نظریه علمی ـ تجربی هم نرسیده است. لذا این فرضیه در بین دانشمندان غربی هم منتقدین زیادی دارد؛ لکن فرهنگ و سیاست سکولار غربی بر آن است که این فرضیه را به عنوان یک نظریه علمی به خورد بشریت دهد. چرا که این فرضیه می تواند پایه ی مناسبی برای چنان فرهنگ و سیاستی باشد ؛ چون بنا به اصل انتخاب اصلح که در این فرضیه وجود دارد ؛پیام آن در نظام سیاسی این است که : « حق با قویتر است ؛ و بقا با آن کسی است که قویتر باشد» یعنی هر که اقتصاد قویتری دارد باقی می ماند ؛ هر که بمب اتمی دارد باقی می ماند و …. که اینها همان شعار کشورهای غربی است. در حالی که دیدیم شوروی سابق همه ی اینها را داشت ولی سرنگون شد ؛ امّا کشورهای بسیار ضعیفتر از آن باقی ماندند. همچنین این فرضیّه در حقیقت مدرک علمی اومانیسم می باشد که ریشه ی مکتبهای فرهنگی ، اجتماعی و روانشناسی غربی است. انسان در این مکاتب ، انسانی است بریده از خدا و بریده از قداست و بریده از ملکوت ؛ و فرضیّه تکامل بهترین وسیله است برای ترسیم چنین انسانی. لذا غربی ها در حقیقت با این فرضیّه می خواهند اباء و اجداد مکاتب خودشان را اثبات نمایند.
ــ اشکالات نقضی فرضیه تکامل داروین:
۱- گفته شد که مدعای فرضیه تکامل در مورد موجودات بزرگ و پرسلولی مثل حشرات و پرندگان و… قابل آزمایش نیست ؛ چرا که اوّلاً به ادعای این فرضیه ، این روند ، میلیونها سال طول کشیده است ؛ و ثانیا میلیونها عامل بر آن تاثیر داشته اند که عملاً نمی توان همه را مشخص نمود . اما ادعای این فرضیه در دو مورد قابل آزمایش است ؛ ۱) در مورد چگونگی تبدیل مواد شیمیایی ــ مثلا اسیدهای آمینه ــ به موجودات زنده. ۲) در مورد چگونگی تبدیل تک سلولی ها به موجودات پر سلولی .
ما در جهان امروز هم مواد شیمیایی تشکیل دهنده ی موجودات زنده را در اختیار داریم ، هم تک سلولی ها را . همچنین می دانیم که شرایط تبدیل این ترکیبات شیمیایی به تک سلولی ها و شرایط تبدیل تک سلولی ها به پر سلولی ها محدود و قابل مشابه سازی در آزمایشگاهند. بنابراین ، اگر فرضیه ی تکامل داروین درست است ، پس باید بتوان در این دو مورد آن را در آزمایشگاه به اثبات رساند ؛ در حالی که هیچ دانشمندی تا به حال نتوانسته است یک تک سلولی کامل را از ترکیبات شیمیایی بدست آورد ؛ یا نشان دهد که از ترکیب طبیعی چند تک سلولی یک چند سلولی درست می شود. البته دقّت شود که برخی توانسته اند با ترکیب تک سلولی ها ، تک سلولی جدیدی به وجود آورند ؛ لکن اینها با مهندسی ژنتیک است و هزاران فرسخ فاصله دارد با آنچه گفته شد.
۲- هم اکنون موجودات زنده ای در روی زمین زندگی می کنند که در زمان دایناسورها و بلکه قبل از آنها نیز به همین شکل کنونی وجود داشته اند ؛ و فسیلهای آنها که از زمان دایناسور ها به دست آمده است ، نشان می دهد که در طی این میلیونها سال هیچ تغییری نکرده اند. از جمله ی این موجودات می توان اشاره نمود به : ماهی خاویاری ، خرچنگ نعل اسبی ، نوعی از سرپایان به نام ناتیلوس ، پلاتیپوس ، اوپاسوم ، کروکودیل ، تواتارا ، اوکاپی ، لامپری ، کوالاکانت ، گینگو ، قلاب ماهی خون آشام ، کوسه ی مزی و … .
فرضیه تکامل از توجیه این امر که چرا این موجودات در طی میلیونها سال تغییر نکرده اند عاجز است ؛ در حالی که در این مدت شرائط زندگی این موجودات تغییرات بسیاری کرده است. برخی از این موجودات حتّی قبل از دایانوسورها نیز بر پهنه ی زمین بوده اند ولی استخوانهای امروزی آنها عین فسلیهای اجداد خودشان است.
۳- فرضیه تکامل انواع، مدعی است که بنا به اصل تنازع بقا یا انتخاب اصلح ، همواره آن موجودی به حیات خود ادامه خواهد داد که از دیگر رقبای خود در حیات قویتر و با طبیعت سازگارتر است . یافته های فسیل شناسان ، نشان داده است که قبل از نسل انسان و میمون (شامپانزه) نسلی می زیسته است که از نظر مغزی کاملتر از میمون ولی ناقصتر از انسان بوده است ؛ فرضیه تکامل مدعی است که برخی از این موجودات در شرایط خاصی تبدیل به میمون شده اند و برخی دیگر در شرایط خاص دیگری تبدیل به انسان شده اند؛ حال سوال این است که چرا این موجود انسان نما ، مغز متکامل خود را از دست داده و تبدیل به میمون شده است ؛ چگونه است که این موجود با آن مغز کاملتر از مغز میمون ،نتوانسته است به حیات خود ادامه دهد ولی میمونی که ناقصتر از او بوده توانسته است به حیات خود ادامه دهد. طبق اصل انتخاب اصلح همواره عامل مثبت می ماند و عامل منفی از بین می رود . آیا باهوش بودن برای حفظ حیات عامل منفی بود ؟ شکی نیست که هوش ، قویترین عامل بقا است .بنابر این ، اصل تنازع بقا یا اصل انتخاب اصلح نمی تواند اصلی کلّی باشد.مشابه این مثال در طبیعت به اندازه ای زیاد است که خارج از حدّ شمارش است. برای مثال چگونه سگ پاکوتا یا سگ پشمالوی فانتزی ، که نه سرعت زیادی دارند ، نه قدرت زیادی و نه دیگر خصوصیّات یک حیوان شکارچی را ، باقی مانده اند ولی بسیاری از فامیلهای آنها که شکارچیان قابلی بوده اند منقرض شده اند. فرضیه ی تکامل در جواب این سوال می گوید: حتماً این موجوداتِ باقی مانده خصوصیّات ویژه ای داشته اند که باعث بقاء آنها شده است. امّا قادر نیست بگوید که این خصوصیّات ویژه چیستند.
۴- بین موجودات زنده تفاوت مغزی و هوشی چندانی ملاحظه نمی شود ؛ مثلا شامپانزه که بعد از دلفینها کاملترین مغز را بین حیوانات دارد ، تنها اندکی از یک نوع میمون دیگر به نام اورانگوتان ، باهوشتر است ؛ اورانگوتان نیز تنها کمی از باهوشترین حیوان قبل از خود ــ در رتبه هوشی ــ باهوشتر است و … . امّا بین انسان و شامپانزه ، فاصله هوشی ، به شدت زیاد است ؛ میمون اعداد کوچک(اعداد یک رقمی) را می شناسد ؛ اما انسان ، دم از بی نهایتها می زند . میمونها برای ارتباط باهمدیگر تنها چند علامت محدود دارند ؛ و زبان به معنی واقعی کلمه در آنها وجود ندارد ؛ در حالی که انسانها با میلیونها واژه و با هزاران زبان و لهجه با همدیگر سخن می گویند. قدرت کشف و اختراع میمونها نیز با انسان قابل مقایسه نیست . همچنین هنر و اخلاق و عقیده و آرمان و … همگی اموری مختص انسانند. حال سوال این است که این فاصله عمیق بین انسان و حیوان چگونه به وجود آمده است؟ فرضیه تکامل انواع داروین ، قادر به جواب گویی به این سوال نیست. لذا برخی از اندیشمندان ، انسان را از پدیده ی تکامل استثناء کرده و گفته اند : فرضیه تکامل فقط شامل حیوانات می شود ؛ و خلقت انسان از خلقت دیگر موجودات جداست. برخی نیز گفته اند مغز انسانهای بدوی ناقصتر از انسان فعلی بوده است ؛ و به مغز میمونها نزدیکتر بوده است ؛ امّا یافته های فسیل شناسان نشان داده است که اندازه ی مغز انسانهای غارنشین هفت هزار سال قبل با مغز انسانهای فعلی تفاوتی نداشته است. همچنین جدیدترین یافته ها نشان می دهد که بین انسان فعلی و انسان نماهای قبل از ما (انسان نئاندرتال) هیچ رابطه ژنتیکی وجود ندارد.
۵٫ در زمان اجداد زرّافه ها حیوانات زیادی بودند که از برگ درختان تغذیه می کردند پس چرا آنها در رقابت با زرّافه ها از بین نرفتند ؛ یا چرا آنها نیز گردن دراز نشدند؟
۶٫ برخی از حیوانات ، باکره زا هستند ؛ یعنی خودشان ، هم نر هستند هم ماده ؛ ولی اکثر حیوانات نر و ماده ی جدا از هم دارند ؛ چرا طبیعت که می توانست روش باکره زایی را برگزیند آن را در اکثر حیوانها برنگزید ؛ و چرا فقط در برخی برگزید. در حالی که حیوانات باکره زا شانس بقاء بیشتری دارند.
و …

۱۳ـ معجزه شقّ القمر، بر تارک آسمان
ــ میزان اعتبار خبر شقّ القمر
الف. این خبر در آیه ی اوّل سوره ی قمر ذکر شده است. لذا اگر دروغ بود حتماً مشرکین اعراب بر قرآن کریم خدشه می کردند ؛ حال آنکه کسی از اعراب آن روز ، ایرادی به این آیه نکرده است. پس معلوم می شود که وقوع شقّ القمر از نظر آنان مسلّم بوده است.
ب. تاریخ نویس بزرگ ابوجعفر طبری ، در تفسیرش خبر شقّ القمر را با سی و پنج سند نقل نموده است ؛ یعنی از بین کسانی که مستقیماً آن حادثه را مشاهده نموده اند، سی و پنج نفرشان مستقلّ از یکدیگر آن واقعه را نقل نموده اند. در حالی که هیچ خبر نجومی در تاریخ گذشته ی بشر نیست که با این تعداد ناقل ، به نسلهای بعدی منتقل شده باشد. لذا اگر کسی بخواهد منکر این واقعه شود پس باید تمام گزارشات تاریخ نجوم را منکر شود. وجود و تحقّق خارجی افرادی چون ارسطو ، بطلمیوس ، فیثاغورس ، ارشمیدس و … با این تعداد سند به مردم زمان ما نرسیده است تا چه رسد به سخنان و گزارشات آنها. در حالی که دانشمندان، هم به وجود افرادی چون ارسطو و… یقین دارند هم به گزارشات نقل شده از آنها اعتماد می کنند.
اشکال و جواب:
برخی شبهه کرده اند که اگر حقیقتاً ماه از وسط دو نیم شده و دو نیمه ی آن از همدیگر تا اندازه ای فاصله گرفته باشند که از زمین قابل رؤیت باشد ، در آن صورت نظم منظومه شمسی به هم می ریزد.
این شبهه اگرچه برای برخی جدّی تلقّی شده ولی از نظر آشنایان به علم نجوم و فیزیک ارزش مطرح شدن هم ندارد ؛ چون با دو نیمه شدن ماه جاذبه ی آن از بین نمی رود. بلکه مجموع گرانش دو نیمه ی ماه باز برابر با جاذبه ی کلّ ماه خواهد بود. لذا با دو نیم شدن ماه نظم منظومه شمسی خدشه دار نمی شود. البته این حادثه ممکن است اثراتی بر وضعیّت آب و هوا در زمین داشته باشد ولی هیچ دلیلی اثبات نمی کند که این اثرات حتماً تخریب کننده بوده اند. همان‌گونه که می‌دانید اموری چون کسوف و خسوف و توفانهای خورشیدی و عبور شهاب سنگ‌ها از نزدیکی زمین نیز اثراتی بر زمین می گذارند ولی این اثرات لزوماً مخرّب نیستند. در گذشته حتّی شهاب سنگهای عظیمی با زمین برخورد نموده و آب و هوای آن را دگرگون کرده اند ولی شرائط حیات از بین نرفته است.
برخی دیگر گفته اند: اگر ماه در گذشته به دو نیم شده و دوباره به هم چسبیده باشد پس محلّ آن شکاف بعد از به هم چسبیدن همچنان باید باقی مانده باشد.
در جواب این مطلب، نخست باید گفت که اگر شکافته شدن و به هم چسبیدن ماه از راه عادی بود جای شکاف آن یقیناً باید باقی می ماند. البته به شرط آنکه برخوردهای پیاپی شهاب سنگها در مدّت چهارده قرن آن اثر را محو نکنند. امّا باید توجّه داشت که شقّ القمر، معجزه بوده نه یک حادثه ی طبیعی. لذا آنکه می تواند ماه را به دو نیم کند ، این توان را هم خواهد داشت که بتواند آن را چنان دقیق به هم بچسباند که جای شکاف آن باقی نماند. پس اگر جای آن شکاف را در جستجوهای علمی نیافتیم باز نمی توانیم به صورت قطعی حکم به عدم وقوع شقّ القمر بکنیم. البته برخی خبرها حاکی از آن هستند که فضانوردان ناسا (سازمان فضانوردی آمریکا) موفّق شده اند از داخل سفینه ی آپولو و از نزدیکی ماه ، وجود شکافی عظیم و کمربند گونه را بر روی ماه شناسایی کنند. امّا اینکه این خبر تا چه اندازه صحّت دارد نیازمند تحقیقات وسیع و میدانی است که طبعاً دشوار نیز خواهد بود ؛ چون اگر چنین خبری حقیقت داشته باشد بعید نیست که دولت آمریکا از انتشار مستندات آن جلوگیری نماید.
در سطور زیر گزارشی تقدیم می شود که می تواند منشاء یک تحقیق باشد.
در نشستی با عنوان « شق‌القمر معجزه پیامبر اعظم » که به همت معاونت فرهنگی دانشگاه آزاد اسلامی (مرکز پژوهش‌ها و فعالیت‌های قرآن و عترت) ، ۱۲ مهرماه در پانزدهمین نمایشگاه بین‌المللی قرآن کریم برگزار شد آیهالله دکتر عبدالکریم بی‌آزار شیرازی با قرائت آیه«اقْتَرَبَتِ السَّاعَهُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ» گفت: همان‌طور که ‌می‌دانید در قرآن سوره‌ای به‌نام «قمر» آمده است. ابتدای این سوره در مورد معجزه بزرگی است که توسط ‌پیامبر (ص) برای مردم مکه ارائه شده است و آن مسأله این است که مردم مکه مانند سایر امم پیشین وقتی با معجزات طبیعی مواجه می‌شدند آن را حمل بر سحر و جادو می‌کردند تا این که مطرح کردند که چگونه متوجه شویم که او پیامبر است؛ زیرا هر کاری که او انجام می‌دهد می‌گویند سحر است.
وی گفت: در این رابطه سران قریش گفتند که سحر و جادو در آسمان کارگر نیست بیایید یک معجزه ی آسمانی از پیامبر بخواهیم، نزد حضرت رسول (ص) رسیدند و گفتند: اگر تو واقعاً پیامبر خدا هستی و کارهایت سحر و جادو نیست، ماه را دو نیم کن. حضرت فرمودند: اگر من از خدا بخواهم و خداوند این کار را انجام دهد آیا واقعا مسلمان می‌شوید؟ پاسخ دادند: بله.
وی افزود: ماه در حالت بدر بود که پیامبر (ص) با سران قریش به طبیعت رفتند و پیامبر آن‌جا از خداوند متعال درخواست کردند که ماه شکافته شود و این معجزه را مردم مشاهده کنند.
با این دعا ماه شکافته شد به طوری که از میان دو نیمه ی ماه کوه حرا را مشاهده می‌کردند زمانی که این منظره را مشاهده کردند ابوجهل که عناد نسبت به پیامبر (ص) می‌ورزید گفت: ما مطمئن نیستیم که این سحر نباشد، ما صبر می‌کنیم تا مردمانی که از صحرا باز می‌گردند بیایند و از آن‌ها بپرسیم که آیا این صحنه را دیده‌اند یا نه؟ و اگر گفتند که دیدیم پس جادو نیست پس از مدتی افرادی از صحرا بازگشتند و مورد سئوال قرار گرفتند و در پاسخ گفتند آری ما دیدیم که ماه دو نیم شده است در عین حال برخی دست از عناد برنداشتند.
وی در ادمه ی سخنانش گفت: در این زمینه آیات اولیه سوره قمر نازل شده است آن‌چه که این آیات بیان می‌کنند این است که ماه در گذشته شکاف عظیمی برداشته و دو نیم شده است و صریحا می‌فرماید: «وَانشَقَّ الْقَمَرُ» دوم اینکه شکاف ، آنقدر بزرگ است که به عنوان آیت خدا یا معجزه الهی یاد شده است. سوم برخی شکافته شدن ماه را مشاهده کردند؛ اما این را باز به حساب سحر و جادو گذاشتند و «وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُّسْتَمِرٌّ» برخی این معجزه را تکذیب کردند «وَ کَذَّبُواْ بِآیَاتِنَا»
وی گفت: اما این معجزه مانند معجزه قرآن یک معجزه باقیه شده؛ زیرا بزرگ‌ترین امتیاز دین اسلام این است که معجزه دارد، شما اگر از یک یهودی یا یک مسیحی بپرسید که آیا شما معجزه‌ای در دست دارید که نشان دهد دینتان بر حق است می‌گویند ما عصای موسی (ع) را نداریم که به شما نشان دهیم چگونه اژدها می‌شود. مسیحیان نیز می‌گویند ما حضرت عیسی (ع) را نداریم که برای شما مرده را زنده و یا مریض را شفا دهد تا این که شما متوجه شوید.
وی افزود: اما اگر از یک مسلمان بپرسند شما دلیلی بر حقانیت دینتان دارید پاسخ می‌دهند ما معجزه‌‌ای داریم که معجزه باقیه است و مطالب بسیار مختلفی را در زمینه‌های متفاوت بیان کرده است که امروزه دانشمندان می‌توانند آن را مشاهده کنند یکی دیگر از معجزات پیامبر (ص) و آثارش را فضانوردانی که با آپولو به کره ی ماه رفتند مشاهده کردند و سال‌ها در رابطه با آن مطالعه و تحقیق کرده‌اند که بحث امشب ما در این باره است.
وی گفت: در این زمینه شخصیتی به‌نام دکتر «دیوید پیت کوک» که هم اکنون رئیس کرسی حزب اسلامی بریتانیا است می‌گوید: من به وسیله آیه «اقْتَرَبَتِ السَّاعَهُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ» مسلمان شدم.
وی می‌گوید: من علاقه‌مند به مطالعه ادیان تطبیقی بودم. درباره ی همه ادیان مطالعه کردم تا به دین اسلام رسیدم. دوستی مسلمان داشتم به او گفتم من می‌خواهم در رابطه با اسلام تحقیق کنم، قرآنی با ترجمه ی انگلیسی به من داد و من خوشحال شدم. شب هنگام همین که قرآن را ورق می‌زدم نظرم جلب سوره قمر شد آن را باز کردم ببنیم قرآن درباره ماه، چه گفته است دیدم قرآن بیان کرده «اقْتَرَبَتِ السَّاعَهُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ» آن قدر به فکر فرو رفتم و از خدا پرسیدم، بر فرض ماه شکافته شد چگونه دو مرتبه به حالت اولی بازگشت هرچه به فکرم مراجعه کردم برایم قابل هضم نبود به طوری که از قرآن منزجر شدم و آن را کنار گذاشتم و این آیه مرا از مطالعه ی قرآن منصرف کرد.
وی ادامه می‌دهد: از آن‌جایی که کارم خالصانه بود ، چند شب بعد از تلویزیون برنامه‌ای را دیدم که سه فضانورد را نشان می‌داد که مطالعات خود را در روی کره ماه ارائه می‌کنند. مجری برنامه این سوال را از فضانوران می‌پرسید که شما بودجه ی بسیار سنگینی را به کره ماه بردید در صورتی که در کره زمین این همه مردم نیازمند هستند آیا بهتر نبود این پول‌ها را خرج مردم کره زمین می‌کردید؟ فضانوردان در پاسخ گفتند: پول‌هایی که ما خرج این سفرها کردیم به بی‌راهه نرفته است بلکه ما به حقایقی دست یافتیم که اگر چندین برابر این ‌پول را خرج می‌کردیم باز هم ارزشمند بود. مجری می‌گوید این حقیقت چه بود که این همه ارزش داشت؟، آن‌ها گفتند: ما از قبل با رصد کردن ماه شکاف‌هایی را بر روی این کره مشاهده کرده بودیم؛ اما به هیچ وجه نمی‌توانستیم در رابطه با آن‌ها اظهارنظر کنیم تا این که به کره ماه رفتیم و توسط آپولوی ۱۰ ،عکس‌برداری کردیم . ما از فاصله ی ۱۴ کیلومتری تصاویری را مشاهده کردیم که به خوبی نشان می‌داد که ماه در گذشته شکاف عظیمی برداشته است و زمانی که با آپولوی ۱۱ بر سطح کره ماه فرود آمدیم از نزدیک ، این شکاف‌ها را مشاهده کردیم. آن‌ها ادامه دادند: ما اگر می‌خواستیم این مسائل را برای مردم بیان کنیم کسی حرف ما را نمی‌پذیرفت تا این که این سفرهای مکرر باعث شد که ما چنین کشف مهمّی را انجام دهیم.
فضانوردان گفتند: موسسه ناسا سال‌ها در این رابطه مطالعه و تحقیق انجام داده است و مقالات فراوانی در این رابطه ارائه داده‌اند. در این رابطه شکاف‌های فراوانی را می‌توان توسط عکس‌ها بر روی کره ماه دید این شکاف‌ها بر سه گونه اند ؛ اول شکاف‌های مارپیچی هستند دوم شکاف‌های دایره‌ای که گاهی قطرشان به هزار کیلومتر می‌رسد و آخر شکاف‌های مستقیمی که به طور کمربندی دور ماه را گرفته اند. دانشمندان احتمال می‌دهند که شکاف‌های دایره‌ای در اثر سقوط سنگ‌های آسمانی است؛ اما شکاف‌ کمربندی که دور ماه را گرفته است نمی‌تواند با سقوط سنگ آسمانی پدید آمده باشد. آن‌ها ادامه دادند: طبق تصاویری که توسط فضانوردان ارائه شده است کاملا مشخص می‌شد که این دو نیم کره چگونه پس از جدا شده از هم به یکدیگر جوش خورده و متصل شده‌اند.
وی ادامه داد: دکتر «دیوید پیت کوک» افزود که مسئله شکاف و جوش خوردن در کره زمین هم اتفاق می‌افتد، در زیر اقیانوس‌ها شکاف‌های عظیمی ایجاد می‌شود و سپس با مواد مذاب به هم جوش می‌خورد که گاهی سبب به وجود آمدن کوه‌های عظیمی در زیر اقیانوس‌ها می‌شود. این موضوع را یک دانشمند آلمانی کشف کرده است که قاره‌های کره زمین ابتدا یکی بودند یعنی تمام این خشکی‌ها روزی یکی بوده و لذا اگر این قطعات قاره‌ها را به هم نزدیک کنیم همه مثل پازل به هم متصل شده و یک قاره را تشکیل می‌دهند و این در اثر شکافی است که در زیر اقیانوس به وجود آمده است و روز به روز به این امتداد قاره‌ها افزوده می‌شود و فاصله ی آنها بیشتر می‌شود به طوری‌که سالی چند صدم سانتی‌متر این فاصله‌ها افزایش می‌یابد و این همان معجزه قرآن کریم است که فرموده: «وَالأَرْضَ مَدَدْنَاهَا» یعنی ما زمین را کشش داده و گسترش دادیم. و هم می‌تواند یکی از نکات جالبی باشد که در قرآن کریم آمده است و علم روز و دانشمندان آن را کشف کرده‌اند.
دکتر بی‌آزار شیرازی در ادامه سئوالی مطرح کرد و گفت:بحثی که این جا مطرح است آن است که اگر شق القمر در زمان پیامبر (ص) صورت گرفته است چگونه مکان‌های دیگر آن را ندیده‌اند و فقط در عربستان مشاهده کرده‌اند.
وی در پاسخ به سئوالش گفت: در این باره آثاری است که نشان‌گر این موضوع است که این معجزه را تنها در عربستان ندیده‌اند بلکه در کشورهای دیگر هم دیده شده است در یکی از نسخ خطی هندی که در موزه بریتانیا در شهر لندن قرار دارد درباره مشاهده شق‌القمر در ۱۴ قرن پیش سخن گفته شده است و یکی از دانشمندان اسلامی به‌نام دکتر «محمد حمیدا» در کتابش که درباره زندگی پیامبر اکرم (ص) است آن را نقل کرده است.
دکتر بی‌آزار شیرازی ادامه داد: او می‌گوید: یکی از پادشاهان منطقه جنوب غربی هند این انشقاق را در زمان خود مشاهده کرده و مردم این مشاهده را نقل کردند و بعد که عدّه‌ای از تجّار مسلمان به هندوستان سفر می‌کنند زمانی که به این شهر می‌رسند خبر شق‌القمر را می‌شنوند و می‌گویند ما در هندوستان این واقعه را مشاهده کردیم این تجّار صحت حرف آنها را تأیید می‌کنند و می‌گویند این معجزه ی پیامبر اسلام است و پادشاه هند فرزند خود را به عربستان می‌فرستند تا تحقیق کند و زمانی که متوجه می‌شود این معجزه پیامبر (ص) بوده است مسلمان می‌شود.
متن کامل گزارش اخیر و تصویر شکاف کمربندی کره ی ماه را در اینترنت می توانید ملاحظه فرمایید. البته این سوال مطرح است که آیا این عکس حقیقتاً از طرف ناسا منتشر شده یا نه؟ آدرس زیر نشان می دهد که این عکس حقیقتاً در سایت ناسا وجود دارد.
http://antwrp.gsfc.nasa.gov/apod/image/0210/rille_apollo10_big.jpg
در این آدرس، واژه ی nasa به وضوح دیده می شود. همینطور واژه ی apollo10 نشان دهنده ی این است که این عکس توسّط این فضاپیما گرفته شده است.
اگر قسمتهای انتهایی این آدرس را حذف کنید، و فقط قسمت http://antwrp.gsfc.nasa.gov را جستجو کنید، به صفحه ای از صفحات سایت رسمی ناسا (سازمان فضایی آمریکا) وصل می شوید که تصاویر روز نجومی را نمایش می دهد. در زیر عکس معمولاً عبارت NASA را می بینید که اگر روی آن کلیک کنید، به صفحه ی اوّل سایت ناسا وارد می شوید. البته از طریق آدرس http://www.nasa.gov/ نیز می توانید وارد صفحه اصلی شوید. امّا گفتم از آن راه وارد شوید تا اطمینان پیدا کنید که این عکس در سایت رسمی ناسا است. البته اگر از راه اصلی هم وارد شوید باز می توانید به این اطمینان برسید.
وقتی وارد صفحه ی اصلی سایت ناسا شدید، تعبیر « rille_apollo10» را قسمت جستجوی آن جستجو فرمایید؛ (قسمت جستجو معمولاً در بالای صفحه است). با جستجوی این تعبیر به صحفه ای وارد می شوید با آدرسhttp://search.nasa.gov/search/search.jsp?nasaInclude=rille_apollo10_big.jpg در این صفحه روی عبارت Index of /apod/fap/image/0210 یا عبارت http://apod.nasa.gov/apod/fap/image/0210/ کلیک کنید. صفحه ای باز می شود که حاوی آدرس مجموعه ای از تصاویر سازمان ناسا می باشد. در بین این آدرسها دنبال این عبارت rille_apollo10_big.jpg یا تعبیر rille_apollo10.jpg بگردید. با کلیک بر روی آن، عکس مورد نظر را خواهید یافت با همان آدرسی که ذکر نمودیم.
با این شیوه شکّی نخواهد ماند که این عکس کره ی ماه، در سایت رسمی ناسا وجود دارد؛ و ساخته ی دست کسی نیست.
برخی افراد با فرض درستی این گزارش ، در انکار ربط آن با شقّ القمر، عکسهایی از گسلهای زمین ارائه داده و گفته اند: آیا با دیدن این گسلها می توان ادّعا نمود که روزی شقّ الارض نیز رخ داده است؟
در پاسخ این شبهه می گوییم:
اوّلاً در زمین هیچ گسلی نیست که مانند کمربندی محیط زمین را فراگرفته باشد. لذا چنین قیاسی درست نیست.
ثانیاً زمین سیّاره ای است با هسته ی مذاب که دائماً گرفتار زلزله های بزرگ می شود. لذا منشاء گسلهای آن ، رانش پوسته ی زمین می باشد؛ امّا ماه ، کره ای است مرده و فاقد هسته ی مذاب که هیچ گونه فعالیّت لرزشی قابل توجّه ندارد. پس شکاف عظیم روی آن نمی تواند یک گسل طبیعی و ناشی از زلزله باشد. بلی اگر روی ماه امکان وقوع زلزله وجود داشت، آنگاه این اشکال وارد بود.

Print Friendly, PDF & Email
No votes yet.
Please wait...

دیدگاه ها